عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا
عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت سلیمان و طلب کردن کوزه سلیمان کوزه می خواست روزی که تا آبی خورد بی هیچ سوزی که آن کوزه نبوده باشد آنگاه ز خاک مردگان افتاده در راه چنین خاکی طلب کردند بسیار ندیدند ای عجب از یک طلب کار یکی دیوی درآمد گفت این خاک بیارم من ز خاک مردگان پاک بدریایی فرو شد سرنگون سار هزاران گز فرو برد او بیکبار ز قعر آن همه خاکی برانداخت ازان گل کرد و آخر کوزه ساخت سلیمان کوزه را چون آب در کرد ز حال خویشش آن کوزه خبر کرد که من هستم فلان بن فلانی بخور آبی چه می پرسی نشانی کز اینجا تا به پشت گاو و ماهی تن خلقست چندانی که خواهی ازان خاکی که شخص آن واین نیست اگر تو کوزه خواهی در زمین نیست ترا گر کوزه وگر تنوریست یقین می دان که آن از خاک گوریست خنک آن گل که گرچه یافت تابی ولیکن کوزه شد از بهر آبی بتر آن گل که سازندش تنوری که هر ساعت بتابندش بزوری بگورستان نگر تا درد بینی جهانی زن جهانی مرد بینی همه در خاک و در خون باز مانده درون ره نی ز بیرون باز مانده اگر بیناییت ازجان پاکست ببین تا خاک گورستان چه خاکست که هر ذره ز خاکش گر بجویی ز خسرة صد جهان یابی تو گویی چو گورستان نخستین منزل آمد ببین تا آخرین چه مشکل آمد اگر خواهی صفای آن جهانی بگورستان گذر تا می توانی که دل زنده شود از مرده دیدن شود نقدت بدان عالم رسیدن عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت پادشاه که از درویش در خشم شد شهی در خشم رفت از مرد درویش براندش با دلی پر درد از پیش بدو گفتا ترا ندهم امانی چو اندر ملک من باشی زمانی برفت از پیش او مرد تهی دست بگورستان شد و آزاد بنشست چو شه بشنود حالی داد پیغام که نه فرمودم ای شوریده ایام که بیرون شو ز ملکم می ستیزی مگر خواهی که خود را خون بریزی جوابش داد کین پذرفته ام من که از ملک تو بیرون رفته ام من قیامت را که راهی مشکل آمد نه گورستان نخستین منزل آمد نخستین منزل محشر نه آنست نه ملک تست ملک آن جهانست چو افتد زن بدرد زه از آغاز چنین گویند خلق از حال او باز که این زن در میان دو جهانست که یک پایش درین دیگر درآنست تو هم ای بی خبر تا درجهانی میان دو دمت دایم چنانی گر این دم شد دگر دم برنیاید نشان تو ز عالم برنیاید مزن بانگ و مکن نوحه بیارام که ناید باز مرغ رفته در دام چو تن شد مرغ جان را دامگاهی چرا زین دام کرد آرامگاهی عطار » الهی نامه » بخش شانزدهم » حکایت آن جوان که زن صاحب جمال خواست و بمرد جوانی را زنی دادند چون ماه که عقل کس نبود از وصفش آگاه جمالش آیة دلخستگان بود لبش جان داروی لب بستگان بود قضا را آن عروس همچو مه مرد نبودش علتی در درد زه مرد چو القصه بخاکش کرد شویش بگل بنهفت آن خورشید رویش یکی شیشه گلابش بود آنگاه که شسته بود روزی پای آن ماه بدان شیشه سر آن گور گل کرد ولی با اشک خونین معتدل کرد چرا شد پای بند آن دلارام که باید شست دست از وی بناکام چرا اندر عروسی شست پایش چو دست از وی بشستن بود رایش چگویم از تو و از خود دریغا دریغا از شد و آمد دریغا