عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی
عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کشتیی افتاد در غرقاب سخت بود در کشتی حریصی شور بخت نقدش آهن بود خرواری مگر بود با او همنشین مردی دگر نقد این پرحواصل بود و بس موج چون بسیار شد از پیش و پش آنکه داشت آهن همه بر پشت بست وین بدان پر حواصل بر نشست عاقبت چون گشت آن کشتی خراب مرد را افکند آن آهن در آب وان دگر یک راه ساحل برگرفت خوش خوشش پرحواصل برگرفت ای شده عمری گران بار گناه مینترسی پیش و پس آبی سیاه بادلی چون آهن و باری گران کی رسد کشتی ایمان با کران گر ز دریا راه ساحل بایدت بار چون پر حواصل بایدت ورنه در غرقاب خون افتاده گیر از گران باری نگون افتاده گیر کار خود در زندگانی کن ببرگ زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ این زمان دریاب کآسان باشدت ور نه دشواری فراوان باشدت عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل خواجه در نزع جمعی را بخواست گفت کار من کنید ای جمع راست هر یکی را کار دیگر راست کرد حاجتی از هر کسی درخواست کرد چون ز عمر خود نمیدید او امان زود زود آن حرف میگفت آن زمان بود بر بالین او شوریده گفت تو کوری نداری دیده آن ثریدی را که تو در کل حال در شکستی مدت هفتاد سال چون براری آنهمه در یک زمان هین فرو کن پای و جان ده زود جان در چنین عمری دراز ای بی هنر تو کجا بودی کنونت شد خبر جمله عمرت چنین بودست کار وین زمان هم درحسابی و شمار می بمیری خنده زن چون شمع میر زین بشولش تا کی آخر جمع میر عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن وزیری را چو آمد مرگ پیش کرد حیران روی سوی قوم خویش گفت دردا و دریغا کز غرض آخرت با خواجگی کردم عوض زآرزوی این جهان میسوختم لاجرم آن یک بدین بفروختم میروم امروز جانی سوخته رفته دنیا و آخرت بفروخته ای دل غافل دمی بیدار شو چند بد مستی کنی هشیار شو رفتگان اندر نخستین منزلند منتظر بنشسته و مستعجلند بیش ازین در بند خودشان می مدار چندشان فرمایی آخر انتظار عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل در رهی داود طایی بی قرار میشد و تعجیل بودش بیشمار آن یکی گفتش چرا داری شتاب گویی افتادست در دکانت آب گفت بر دروازه در بند منند میشتابم چون شتابم میکنند عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و یکم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیش آن دیوانه شد مردی جوان گفت دارم پیرمردی ناتوان فاتحه برخوان برای آن ضعیف تا شفا بخشد خداوند لطیف چوب را برداشت آن دیوانه زود گفت بیرون نه قدم زین خانه زود انبیا و اهل گورستان همه منتظر بنشسته اند ایشان همه تاکسی آنجا رود زین جایگاه تو چرا می باز گردانی ز راه ای دل آخر میبباید مرد زار کار کن کامروز داری روزگار بر پل دنیا چه منزل میکنی خیز اگر ره توشه حاصل میکنی