جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۷ - اشارت به معنی آنچه رسول صلی الله و علیه و سلم فرموده است که الدنیا ملعونة و ملعون ما فیها الا ذکر الله سبحانه هست قول نبی که دنیی دون وانچه جز ذکر ایزد بیچون داخل اوست جمله ملعونند وز نظرگاه قرب بیرونند هر که پیوند ساخت با ملعون نیست او هم ز حکم لعن برون لعن حق چیست گویمت مشروح کنم ابواب فهم آن مفتوح لعن راندن بود ز ساحت قرب محنت بعد بعد راحت قرب هر که یکدم جدا ز مقصود است او در آن دم لعین و مطرود است چون به مقصود خویش رو آورد رست از زخم تیغ لعنت و طرد سایه لطف و رحمتش دریافت آفتاب قبول بر وی تافت قرب او چیست از حق آگاهی بعد او زین طریقه گمراهی امر و نهیی که هست در قرآن هست ازین قرب و بعد داده نشان امر باشد به قرب حق خواندن نهی از اسباب بعد او راندن دوزخ و آنچه هست در دوزخ وان عذاب و نکال در برزخ درکات مراتب بعداند که یکایک مناسب بعداند گشت ظاهر به یک طریق و نسق صورت غفلت تو اندر حق روضه خلد و بوستان نعیم چشمه سلسبیل یا تسنیم درجات بهشت و لطف قصور عرفات قصور و جلوه حور همه هستند پیش صاحب رای صورت قرب و آگهی ز خدای ای کزین آگهی شدی آگاه غیر ازین آگهی مجوی و مخواه هستی جان و تن همی فرسای واندر آن آگهی همی افزای تا نه از جان و تن فنا باشی مرد آن آگهی کجا باشی آگهی هست جاودان گنجی گنج می بایدت بکش رنجی در طلب ناکشیده محنت و رنج ریش گاوی بود توقع گنج جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۸ - حکایت پیر همدانی که از پسر پرسید که هرگز ریش گاو بوده ای و سؤال پسر که ریش گاو کیست و جواب دادن پدر که آن کس که بامداد از خانه بدر آید گوید امروز گنجی یابم، پسر گفت ای پدر تا من بوده ام ریش گاو بوده ام با پسر گفت پیری از همدان کای در اطوار کار خود همه دان خویش را عمری آزمودستی هیچگه ریش گاو بودستی گفت با وی پسر که ای بابا که بود ریش گاو گو با ما گفت آن کس که بامداد پگاه می نهد پا ز کنج خانه به راه در دلش این هوس که بی رنجی یابم امروز رایگان گنجی چون به اینجا رساند پیر سخن پسرش گفت در جواب که من بوده ام ریش گاو تا هستم ریش گاویست کار پیوستم نیست جز ریش گاویم کاری نیست از ریش گاویم عاری جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۳۹ - در بیان آنکه چون عاشق ظلمت وایه های نفس بداند روی از خود بگرداند و در معشوق آورد عاشق صدق جو چو دریابد ظلمت خود ز خود عنان تابد روی جان آورد به قبله دوست نشود محتجب ز مغز به پوست هر چه گوید برای او گوید هر چه جوید برای او جوید همچو پروانه کو به مجلس جمع هستی خود فنا کند در شمع بهر جانان فنا کند خود را پیش رویش فدا کند خود را