Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۹ گر نه شکار غم دلدارمی گردن شیر فلک افشارمی دست مرا بست وگر نی کنون من سر تو بهتر ازین خارمی گر نبدی رشک رخ چون گلش بلبل هر گلشن و گلزارمی گر گل او در نگشادی چرا خار صفت بر سر دیوارمی نیست یکی کار که او آن نکرد ورنه چرا کاهل و بی کارمی عشق طبیبست که رنجور جوست ورنه چرا خسته و بیمارمی کشت خلیل از پی او چار مرغ کاش به قربانیش آن چارمی تا پی خوردن به شکر خوردنش طوطی با صد سر و منقارمی وز جهت قوت دگر طوطیان چون لب او جمله شکر کارمی گر نه دلی داد چو دریا مرا چون دگران تند و جگر خوارمی در سر من عشق بپیچید سخت ورنه چرا بی دل و دستارمی بر لب من دوش ببوسید یار ورنه چرا با مزه گفتارمی بر خط من نقطه دولت نهاد ورنه چه گردنده چو پرگارمی گر نه امی پست که دیدی مرا ورنه امی مست بهنجارمی چونک ز مستی کژ و مژ می روم کاش که من بر ره هموارمی یا مثل لاله رخان خوشش معتزلی بر سر کهسارمی بس که گرین بانگ دهل نیستی همچو خیالات در اسرارمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۰ ای که تو از عالم ما می روی خوش ز زمین سوی سما می روی ای قفس اشکسته و جسته ز بند پر بگشادی به کجا می روی سر ز کفن بر زن و ما را بگو که ز وطن خویش چرا می روی نی غلطم عاریه بود این وطن سوی وطنگاه بقا می روی چون ز قضا دعوت و فرمان رسید در پی سرهنگ قضا می روی یا که ز جنات نسیمی رسید در پی رضوان رضا می روی یا ز تجلی جلال قدیم مضطرب و بی سر و پا می روی یا ز شعاعات جمال خدا مست ملاقات لقا می روی یا ز بن خم جهان همچو درد صاف شدی سوی علا می روی یا به صفاتی که خموشان کنند خامش و مخفی و خفا می روی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۱ خشم مرو خواجه پشیمان شوی جمع نشین ورنه پریشان شوی طیره مشو خیره مرو زین چمن ورنه چو جغدان سوی ویران شوی گر بگریزی ز خراجات شهر بارکش غول بیابان شوی گر تو ز خورشید حمل سر کشی بفسری و برف زمستان شوی روی به جنگ آر و به صف شیروار ورنه چو گربه تو در انبان شوی کم خور ازین پاچه گاو ای ملک سیر چریدی خر شیطان شوی کافر نفست چو زبون تو شد گر همه کفری همه ایمان شوی روی مکن ترش ز تلخی یار تا ز عنایت گل خندان شوی دست و دهان را چو بشویی ز حرص صاحب و همکاسه سلطان شوی ای دل یک لحظه تو دیوانه ای باز دمی خواجه دیوان شوی گاه بدزدی ره ایران زنی گاه روی شحنه توران شوی گه ز سپاهان و حجاز و عراق مطرب آن ماه خراسان شوی بوقلمونی چه شود گر چو عقل یک صفت و یک دل و یکسان شوی گر نکنی این همه خاموش باش تا به خموشی همگی جان شوی روی به شمس الحق تبریز کن تا ملک ملک سلیمان شوی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲ ای که ازین تنگ قفس می پری رخت به بالای فلک می بری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری در هوس مشتریت عمر رفت ماه ببین و بره از مشتری دلق شپشناک درانداختی جان برهنه شده خود خوشتری در عوض دلق تن چار میخ بافته اند از صفتت ششتری جامه این جسم غلامانه بود گیر کنون پیرهن مهتری مرگ حیاتست و حیاتست مرگ عکس نماید نظر کافری جمله جانها که ازین تن شدند حی و نهانند کنون چون پری گشت سوار فرس غیب جان باز رهید از خر و از خرخری سوخت درین آخر دنیا دلت بهر وجوه جو این لاغری پرده چو برخاست اگر این خرت گردد زرین تو درو ننگری بر سر دریاست چو کشتی روان روح که بود از تن خود لنگری گرچه جدا گشت ز دست و ز پا فضل حقش داد پر جعفری خانه تن گر شکند هین منال خواجه یقین دان که به زندان دری چونک ز زندان و چه آیی برون یوسف مصری و شه و سروری چون برهی از چه و از آب شور ماهیی و معتکف کوثری باقی این را تو بگو زانک خلق از تو کنند ای شه من باوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۳ باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو اگر یار کی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار بدان لایقی خار کشانند اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۴ صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوس زادمی از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان را همه بگشادمی ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفه بغدادمی بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی بس که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خنده صبح کذوب هیچ دلی زار بنگریستی گر بت جان روی نمودی به ما جمله ذرات چو ما نیستی گر توی تو نفسی کاستی همچو تو اندر دو جهان کیستی گر نبدی غیرت آن آفتاب ذره به ذره همه ساقیستی دانه من از کاه جدا کردمی گر کفه را هیچ تناهیستی مار اگر آب وفا یافتی در دل آن بحر چو ماهیستی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۲ ای که ازین تنگ قفس می پری رخت به بالای فلک می بری زندگی تازه ببین بعد ازین چند ازین زندگی سرسری در هوس مشتریت عمر رفت ماه ببین و بره از مشتری دلق شپشناک درانداختی جان برهنه شده خود خوشتری در عوض دلق تن چار میخ بافته اند از صفتت ششتری جامه این جسم غلامانه بود گیر کنون پیرهن مهتری مرگ حیاتست و حیاتست مرگ عکس نماید نظر کافری جمله جانها که ازین تن شدند حی و نهانند کنون چون پری گشت سوار فرس غیب جان باز رهید از خر و از خرخری سوخت درین آخر دنیا دلت بهر وجوه جو این لاغری پرده چو برخاست اگر این خرت گردد زرین تو درو ننگری بر سر دریاست چو کشتی روان روح که بود از تن خود لنگری گرچه جدا گشت ز دست و ز پا فضل حقش داد پر جعفری خانه تن گر شکند هین منال خواجه یقین دان که به زندان دری چونک ز زندان و چه آیی برون یوسف مصری و شه و سروری چون برهی از چه و از آب شور ماهیی و معتکف کوثری باقی این را تو بگو زانک خلق از تو کنند ای شه من باوری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۳ باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جام سخن بخش که از تف او گردد دیوار سیه منطقی بردر و بشکن غم و اندیشه را حاکم و سلطان و شه مطلقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم تو خود سابقی جنت حسنت چو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز ز تو غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مست قبول آمد قلب و سلیم زیرکی اینجاست همه احمقی زیرکی ار شرط خوشیها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو اگر یار کی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت خویش ز گل درکشی رو بکش آن خار بدان لایقی خار کشانند اگر چه شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۴ صد دل و صد جان بدمی دادمی وز جهت دادن جان شادمی ور تن من خاک بدی این نفس جمله گل و عشق و هوس زادمی از جهت کشت غمش آبمی وز جهت خرمن او بادمی گر ندمیدی غم او در دلم چون دگران بی دم و فریادمی گر نبدی غیرت شیرین من فخر دو صد خسرو و فرهادمی گر نشکستی دل دربان راز قفل جهان را همه بگشادمی ور همدانم نشدی پای گیر همره آن طرفه بغدادمی بس که همه سهو و فراموشیم گر نبدی یاد تو من یادمی بس که برد سر و پی این زبان حسره که من سوسن آزادمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۵ کار به پیری و جوانیستی پیر بمردی و جوان زیستی بانگ خر نفست اگر کم شدی دعوت عقل تو مسیحیستی گر نبدی خنده صبح کذوب هیچ دلی زار بنگریستی گر بت جان روی نمودی به ما جمله ذرات چو ما نیستی گر توی تو نفسی کاستی همچو تو اندر دو جهان کیستی گر نبدی غیرت آن آفتاب ذره به ذره همه ساقیستی دانه من از کاه جدا کردمی گر کفه را هیچ تناهیستی مار اگر آب وفا یافتی در دل آن بحر چو ماهیستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمره سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز جذبه حق است نیست ز دم هست ز سر آشتی رفت مسیحا به فلک ناگهان با ملکان کرد بشر آشتی ای فلک لطف مسیح توم گر بکنی بار دگر آشتی جذبه او داد عدم را وجود کرده بدان پیه نظر آشتی شاه مرا میل چو در آشتیست کرد در افلاک اثر آشتی گشت فلک دایه این خاکدان ثور و اسد آمد در آشتی صلح درآ این قدر آخر بدانک کرد کنون جبر و قدر آشتی بس کن کین صبح مرا دایمست نیست مرا بهر سپر آشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۷ آدمیی آدمیی آدمی بسته دمی زانک نه آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم نرهی از کمی می برمی از بد و نیک کسان آن همه در تست ز خود می رمی حرص خزانست و قناعت بهار نیست جهان را ز خزان خرمی مغز بری در غم نغزی ببر بر اسد و پیل زن ار رستمی همچو ملک جانب گردون بپر همچو فلک خم ده اگر می خمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۸ در دل من پرده نو می زنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی هر نفسی شکل دگر می کنی پرده چنان زن که بهر زخمه پرده غفلت ز نظر برکنی شب منم و خلوت و قندیل جان خیره که تو آتشی یا روغنی بی من و تو هر دو توی هر دو من جان منی آن منی یا منی نکته چون جان شنوم من ز چنگ تنتن تنتن که تو یعنی تنی گر تنم و گر دلم و گر روان شاد بدانم که توم می تنی از تو چرا تازه نباشم که تو تازگی سرو و گل و سوسنی از تو چرا نور نگیرم که تو تابش هر خانه و هر روزنی از تو چرا زور نیابم که تو قوت هر صخره و هر آهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم ذبت من التباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی یافیتی فدیتکم فی امل اتیتکم قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد جان شهان و حاجبان چشم و چراغ طالبان بی تو ز جان و جا شدم تو ز برم کجا شدی یا ملک الا یا من یا شرف الاماکن جتک کی تعیذنی سطوة کل معتدی یار سرور و دولتم خواجه هر سعادتم لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی رحمتکم محیطة رافتکم بسیطة سادتنا تقبلو توبة کل عابد مست میی نمی شوم جز ز شراب اولین ده قدحی چه کم شود از خم فضل ایزدی طلعتکم بدورنا بهجتنا و نورنا ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد ای دل خسته هان و هان تا نرمی ز سرخوشان پا نکشی ز عاشقان ورنه جهود و مرتدی قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم یا سندی جمالهم فتنة کل زاهد قدر وصالشان بدان یاد کن آنک پیش ازین همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی خادعنی و غرنی هیجنی و جرنی نور هلال وصلکم من افق مشید ای دل مست جست وجو صورت عشق را بگو بر دو جهان خروج کن هرچه کنی مؤیدی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۶ کردم با کان گهر آشتی کردم با قرص قمر آشتی خمره سرکه ز شکر صلح خواست شکر که پذرفت شکر آشتی آشتی و جنگ ز جذبه حق است نیست ز دم هست ز سر آشتی رفت مسیحا به فلک ناگهان با ملکان کرد بشر آشتی ای فلک لطف مسیح توم گر بکنی بار دگر آشتی جذبه او داد عدم را وجود کرده بدان پیه نظر آشتی شاه مرا میل چو در آشتیست کرد در افلاک اثر آشتی گشت فلک دایه این خاکدان ثور و اسد آمد در آشتی صلح درآ این قدر آخر بدانک کرد کنون جبر و قدر آشتی بس کن کین صبح مرا دایمست نیست مرا بهر سپر آشتی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۷ آدمیی آدمیی آدمی بسته دمی زانک نه آن دمی آدمیی را همه در خود بسوز آن دمیی باش اگر محرمی کم زد آن ماه نو و بدر شد تا نزنی کم نرهی از کمی می برمی از بد و نیک کسان آن همه در تست ز خود می رمی حرص خزانست و قناعت بهار نیست جهان را ز خزان خرمی مغز بری در غم نغزی ببر بر اسد و پیل زن ار رستمی همچو ملک جانب گردون بپر همچو فلک خم ده اگر می خمی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۸ در دل من پرده نو می زنی ای دل و ای دیده و ای روشنی پرده توی وز پس پرده توی هر نفسی شکل دگر می کنی پرده چنان زن که بهر زخمه پرده غفلت ز نظر برکنی شب منم و خلوت و قندیل جان خیره که تو آتشی یا روغنی بی من و تو هر دو توی هر دو من جان منی آن منی یا منی نکته چون جان شنوم من ز چنگ تنتن تنتن که تو یعنی تنی گر تنم و گر دلم و گر روان شاد بدانم که توم می تنی از تو چرا تازه نباشم که تو تازگی سرو و گل و سوسنی از تو چرا نور نگیرم که تو تابش هر خانه و هر روزنی از تو چرا زور نیابم که تو قوت هر صخره و هر آهنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷۹ این طریق دارهم یا سندی و سیدی اهد الی وصالهم ذبت من التباعد ای که به قصد نیمشب بسته نقاب آمدی آن همه حسن و نیکوی نست مناسب بدی یافیتی فدیتکم فی امل اتیتکم قد قطعت وسایلی حیلة قول حاسد جان شهان و حاجبان چشم و چراغ طالبان بی تو ز جان و جا شدم تو ز برم کجا شدی یا ملک الا یا من یا شرف الاماکن جتک کی تعیذنی سطوة کل معتدی یار سرور و دولتم خواجه هر سعادتم لیک تو با همه جفا خوشتر ازین همه بدی رحمتکم محیطة رافتکم بسیطة سادتنا تقبلو توبة کل عابد مست میی نمی شوم جز ز شراب اولین ده قدحی چه کم شود از خم فضل ایزدی طلعتکم بدورنا بهجتنا و نورنا ظل خیال طیفکم دولة کل ماجد ای دل خسته هان و هان تا نرمی ز سرخوشان پا نکشی ز عاشقان ورنه جهود و مرتدی قبلتنا خیالهم لذتنا دلالهم یا سندی جمالهم فتنة کل زاهد قدر وصالشان بدان یاد کن آنک پیش ازین همچو زنان تعزیت بر سر و رو همی زدی خادعنی و غرنی هیجنی و جرنی نور هلال وصلکم من افق مشید ای دل مست جست وجو صورت عشق را بگو بر دو جهان خروج کن هرچه کنی مؤیدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ اخلایی اخلایی صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد غم و سودا ز بالایی و قولوا ایها المولی الا یا نظرةالدنیا فجدلی نظرة احیا اذا ما شت ابقایی اخلایی اخلاییبشویید از دل من دست کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی اخلایی اخلایی خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی فجد بالروح یا ساقی و رو منه اشواقی ولا تبق لنا باقی سوی تصویر مولایی اخلایی اخلایی امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی فجد بالراح لی شکرا ولا تبق لنا فکرا فها ان لم تکن صرفا فما زجه ببلوایی اخلایی اخلایی به کوی او سپاریدم بران خاکم بخسبانید کن سرمه ست و بینایی الا یا ساقی الواهب ادر من خمرة الراهب فلا ندری من الذاهب ولا ندری من الجایی اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی مغانی الروح غنوالی وبالاوتار طنوالی و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی اخلایی اخلایی که هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد ازان لولی سرنایی و تبریزا صفوالیها و شمس الدین تالیها فهو مولی موالیها و مولا کل علیایی اخلایی اخلایی زبان پارسی می گو که نبود شرط در حلقه شکر خوردن به تنهایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۱ ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالین کو وان راوق ریحانی لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزداد لها صبغ فی احمر القانی صف های پری رویان در بزم سلیمانی با نغمه داودی مرغ خوش الحانی یا یوسف عللنی لو لامک اخوانی کم من علل یشفی من علة احزانی شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی اقبلت علی وصلی راحلت لهجرانی این القدم الاول این النظر الثانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی چو دربند قدیدی زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی همه دیک آن مزه دارد که چشیدی الله مراد لی والله مریدی فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیر قدم های قضاهاش خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی لا خیر ولا میر سوی الله تعالی فالغیبة عنه نفسا غیر سدید از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی لا ارفع عنه بصری طرفة عین لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی مرا هو العین و بالعین تطری روحی و عمادی و عتادی و عتیدی رو خویش درانداز چو گوی ارچه زنندت شه را تو به میدان نه که بازیچه عیدی این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس فاعل همه او دان به قریبی و بعیدی از ناز برون آی کزین ناز به ارزی تو روشنی چشم حسینی نه یزیدی صالحت و بایعت مع العشق علی ان یاتینی محیاه نصیری و شهیدی لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی هرجای که خشکیست درین بحر در آرید تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی الغصة والصحو جزاء لشحیح والقهوة والسکر وفاق لسعید العزةلله تعالی فتعالوا فالعز من الله نثار لعبید یا خامد یا جامد یا منکر سکری یا قایم فی الصورة یا شر حسیدی ارواح درین گلشن چون سرو روانند تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی لا حول ولا قوة الا بملیک یجعلک ملیکا وسنا کل ولید ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر باف کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۰ اخلایی اخلایی صفونی عند مولایی و قولوا ان ادوایی قد استولت لافنایی اخلایی اخلایی مرا جانیست سودایی چو طوفان بر سرم بارد غم و سودا ز بالایی و قولوا ایها المولی الا یا نظرةالدنیا فجدلی نظرة احیا اذا ما شت ابقایی اخلایی اخلاییبشویید از دل من دست کزین اندیشه دادم دل به دست موج دریایی یقول العشق لی یا هو فصیحا فاتحا فاه فمالم تأت لقیاه متی تفرح بلقایی اخلایی اخلایی خبر آن کارفرما را که سخت از کار رفتم من مرا کاری بفرمایی فجد بالروح یا ساقی و رو منه اشواقی ولا تبق لنا باقی سوی تصویر مولایی اخلایی اخلایی امانت دست من گیرید که مستم ره نمی دانم بدان معشوق زیبایی فجد بالراح لی شکرا ولا تبق لنا فکرا فها ان لم تکن صرفا فما زجه ببلوایی اخلایی اخلایی به کوی او سپاریدم بران خاکم بخسبانید کن سرمه ست و بینایی الا یا ساقی الواهب ادر من خمرة الراهب فلا ندری من الذاهب ولا ندری من الجایی اخلایی اخلایی خبر جان را که می دانم که تو بر راه اندیشه حریفان را همی پایی مغانی الروح غنوالی وبالاوتار طنوالی و بالالحان حنوالی غنا کم صفو مغنایی اخلایی اخلایی که هر روزی یکی شوری به کوی لولیان افتد ازان لولی سرنایی و تبریزا صفوالیها و شمس الدین تالیها فهو مولی موالیها و مولا کل علیایی اخلایی اخلایی زبان پارسی می گو که نبود شرط در حلقه شکر خوردن به تنهایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۱ ما انصف ندمانی لو انکر ادمانی فالقهوة من شرطی لاالتوبة من شانی ریحان به سفال اندر بسیار بود دانی آن جام سفالین کو وان راوق ریحانی لو تمزجها بالدم من ادمع اجفانی یزداد لها صبغ فی احمر القانی صف های پری رویان در بزم سلیمانی با نغمه داودی مرغ خوش الحانی یا یوسف عللنی لو لامک اخوانی کم من علل یشفی من علة احزانی شو گوش خرد برکش چون طفل دبستانی تا پیر مغان بینی در بلبله گردانی اقبلت علی وصلی راحلت لهجرانی این القدم الاول این النظر الثانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۲ بغداد همانست که دیدی و شنیدی رو دلبر نوجوی چو دربند قدیدی زین دیک جهان یک دو سه کفگیر بخوردی باقی همه دیک آن مزه دارد که چشیدی الله مراد لی والله مریدی فرقت علی الله عتیقی و جدیدی من فرش شدم زیر قدم های قضاهاش خود را نکشد فرش ز پاکی و پلیدی لا خیر ولا میر سوی الله تعالی فالغیبة عنه نفسا غیر سدید از راحت و دردش نکشم خویش و ندزدم قفلی دهدم حکم حق و گاه کلیدی لا ارفع عنه بصری طرفة عین لا امنع عن رب ظریقی و تلیدی مرا هو العین و بالعین تطری روحی و عمادی و عتادی و عتیدی رو خویش درانداز چو گوی ارچه زنندت شه را تو به میدان نه که بازیچه عیدی این خلق چو چوگان و زننده ملک و بس فاعل همه او دان به قریبی و بعیدی از ناز برون آی کزین ناز به ارزی تو روشنی چشم حسینی نه یزیدی صالحت و بایعت مع العشق علی ان یاتینی محیاه نصیری و شهیدی لا اقسم بالوعد و بالصادق فیه ان قد ملاء العشق مرادی بمریدی هرجای که خشکیست درین بحر در آرید تا تر شود و تازه و غرقاب مجیدی الغصة والصحو جزاء لشحیح والقهوة والسکر وفاق لسعید العزةلله تعالی فتعالوا فالعز من الله نثار لعبید یا خامد یا جامد یا منکر سکری یا قایم فی الصورة یا شر حسیدی ارواح درین گلشن چون سرو روانند تو همچو بنفشه به جوانی چه خمیدی لا حول ولا قوة الا بملیک یجعلک ملیکا وسنا کل ولید ای آهوی خوش ناف بران ناف عبر باف کز سوسن و از سنبل آن پار چریدی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۳ ای جان چندان خوبی نوباوه یعقوبی خرخاشی آشوبی جانها را مطلوبی جان جان مایی معنی اسمایی هستی اشیایی سر فتنه غوغایی چون جامی در خوردم برخیزم برگردم از شاخ آن وردم گر سرخم گر زردم یا مولی یا مولی اخبرنی عن لیلی لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی مولانا مولانا قد صرنا حیرانا غفرانا غفرانا سبحانا سبحانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس بیابند جملگان از خود رهایی زمین خود کی تواند بند کردن هر آنکس را که روحش شد سمایی عنایت چون ز یزدان برتو باشد چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی در آن منزل چه طاعت پای دارد که جان بخشت کند از دلربایی به جای راستی و صدق گیرند خیانتها که کردی یا دغایی اگر تو از دل و جان دوستداری کسی کو گوهرش نبود بهایی خداوند خداوندان اسرار همایان را همی بخشد همایی ترا گردید رویش رزق باشد به صد لابه بهشت اندر نیایی قرار جان شمس الدین تبریز که جانم را مباد از وی جدایی جدایی تن مرا خود بند کردست هم از وی چشم می دارم رهایی که دست جان او چندان درازست که عقل کل کند یاوه کیایی هزاران شکر ایزد را که جانم به عشق چشم او دارد روایی فحمدا ثم حمدا ثم حمدا بما اروانی خلاق السماء من النور الممدد کل نور من الکنز المکنز فی الخفاء وآتاهم من الاسرار فضلا و نجاهم بها کل البلاء و احیاهم بروح عاشقی طلیق من هجومات الوباء طلب منی بشیرالوصل یوما قباء الروح انزعت قبایی لقیت من فضایلهم مرادا و اوصافا تجلت بالبهاء وجاد الصدر شمس الدین یوما حیوتیا دوامیا جزایی رایت البخت یسجدنی اذاما تکرم سیدی بالالبهاء وآتانی علامته بعشق دوام سرمدی فی بقایی علمت بابتداء حال عشقی تمامة دولة فی الانتهاء فلا اخلالة ظلا علینا فذاک جمیع طمعی وارنجایی فحاشا بل عنایته بحور غریق منه بغیی وابتغایی معانی روحنا ماء زلال و بالا لفاظ ما زج بالدماء مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵ عزیزی و کریم و لطف داری ولیکن دور شو چون هوشیاری نشاید عاشقان را یار هشیار ز هشیاران نیاید هیچ یاری مرا یکدم چو ساقی کم دهد می بگیرم دامن او را به زاری صراحی وار خون گریم به پیشش بجوشم همچو می در بی قراری که از اندیشه بیزارم بده می مرا تا کی به اندیشه سپاری چه حیله سازم ای ساقی چه حیله که حیله آفرین و حیله کاری به حجت هر دمم بیرون فرستی که بس باغیرتی و تنگ باری برون و اندرون و جام و می نیست ولیکن در سخن اینست جاری قفی یا ناقتی هذا مناخ ولا تسرین من هذاالدیار فدیت العشق ما احلی هواه تقطع فی هواه اختیاری فلا تشغلنی یا ساقی بلهو واسکرنی بکاسات کبار ایا بدرالتمام اطلع علینا بحق العشق اسمع لاتمار وخلصنی من الدنیا واسکر فلا ادری یمینی من یساری

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۳ ای جان چندان خوبی نوباوه یعقوبی خرخاشی آشوبی جانها را مطلوبی جان جان مایی معنی اسمایی هستی اشیایی سر فتنه غوغایی چون جامی در خوردم برخیزم برگردم از شاخ آن وردم گر سرخم گر زردم یا مولی یا مولی اخبرنی عن لیلی لا ترجه لاترجه فاللیل ذا حبلی مولانا مولانا قد صرنا حیرانا غفرانا غفرانا سبحانا سبحانا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۴ کسی کو را بود خلق خدایی ازو یابند جانهای بقایی به روزی پنج نوبت بر در او همی کوبند کوس کبریایی اگر افتد بدین سو بانگ آن کوس بیابند جملگان از خود رهایی زمین خود کی تواند بند کردن هر آنکس را که روحش شد سمایی عنایت چون ز یزدان برتو باشد چه غم گر تو به طاعت کمتر آیی در آن منزل چه طاعت پای دارد که جان بخشت کند از دلربایی به جای راستی و صدق گیرند خیانتها که کردی یا دغایی اگر تو از دل و جان دوستداری کسی کو گوهرش نبود بهایی خداوند خداوندان اسرار همایان را همی بخشد همایی ترا گردید رویش رزق باشد به صد لابه بهشت اندر نیایی قرار جان شمس الدین تبریز که جانم را مباد از وی جدایی جدایی تن مرا خود بند کردست هم از وی چشم می دارم رهایی که دست جان او چندان درازست که عقل کل کند یاوه کیایی هزاران شکر ایزد را که جانم به عشق چشم او دارد روایی فحمدا ثم حمدا ثم حمدا بما اروانی خلاق السماء من النور الممدد کل نور من الکنز المکنز فی الخفاء وآتاهم من الاسرار فضلا و نجاهم بها کل البلاء و احیاهم بروح عاشقی طلیق من هجومات الوباء طلب منی بشیرالوصل یوما قباء الروح انزعت قبایی لقیت من فضایلهم مرادا و اوصافا تجلت بالبهاء وجاد الصدر شمس الدین یوما حیوتیا دوامیا جزایی رایت البخت یسجدنی اذاما تکرم سیدی بالالبهاء وآتانی علامته بعشق دوام سرمدی فی بقایی علمت بابتداء حال عشقی تمامة دولة فی الانتهاء فلا اخلالة ظلا علینا فذاک جمیع طمعی وارنجایی فحاشا بل عنایته بحور غریق منه بغیی وابتغایی معانی روحنا ماء زلال و بالا لفاظ ما زج بالدماء مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵ عزیزی و کریم و لطف داری ولیکن دور شو چون هوشیاری نشاید عاشقان را یار هشیار ز هشیاران نیاید هیچ یاری مرا یکدم چو ساقی کم دهد می بگیرم دامن او را به زاری صراحی وار خون گریم به پیشش بجوشم همچو می در بی قراری که از اندیشه بیزارم بده می مرا تا کی به اندیشه سپاری چه حیله سازم ای ساقی چه حیله که حیله آفرین و حیله کاری به حجت هر دمم بیرون فرستی که بس باغیرتی و تنگ باری برون و اندرون و جام و می نیست ولیکن در سخن اینست جاری قفی یا ناقتی هذا مناخ ولا تسرین من هذاالدیار فدیت العشق ما احلی هواه تقطع فی هواه اختیاری فلا تشغلنی یا ساقی بلهو واسکرنی بکاسات کبار ایا بدرالتمام اطلع علینا بحق العشق اسمع لاتمار وخلصنی من الدنیا واسکر فلا ادری یمینی من یساری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۶ بگو ای تازه رو کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و گولی به زخم سیلیش از دل برون کن که تا عبرت بگیرد هر فضولی خیال بد رسول دیو باشد تو او را توبه ای ده از رسولی خیالی در تو آویزد بیفتی ترا وهمی پژولاند پژولی خیالی هست چون خورشید روشن خیالی چون شب تاریک لولی اگر مردانه گوش او بمالی ترا کافر کند وهم حلولی برای تو مهان در انتظارند سبکتر رو چرا در مول مولی خیالات اتتکم کالخیول فدسوها ثقاتی فی السقول خیالات مضلات کذاب لحاها الله ربی بالافول فطوبی للذی یعلو علاه و یقطع عرقها قبل الحصول الهی قدیمی علی صفی القلب من غش الغلول علی الله بیان ما نظمنا مفاعیلن مفاعیلن فعولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۷ اتی النیروز مسرورالجنان یحاکی لطفه لطف الجنان بهار از پرده غم جست بیرون به کف بر جام های شادمانی سقوا من نهره روض الامالی خذوا من خمره کاس الامانی هوا شد معتدل هنگام آنست که می سوری خوری و کام رانی فللاشجار اصناف المعالی وللانوار انواع المعانی درین دفتر بسی رمزست موزون چه باشد گر تو زین رمزی بدانی لین ضیعت عمرا قبل هذا تدارک ما مضی فی ذاالزمان مران از گوش صوت ارغنون مده از دست جام ارغوانی لتغدوا روحک فی کل یوم باصوات المثالث والمسانی ازین خوش تر بهاری دیر یابی فرو مگذار این را تا توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۸ ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق برونی و مادام الهوی تغلی فؤادی فلا تطمع قراری اوسکونی ایا نفس ملامت گر خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی ضلال العشق یا صاحی حلالی خراب العشق یا صاحی حصونی زهی کشتی شاهانه که عشق است که رانندش درین دریایی خونی فتبریز و شمس الدین قصدی انادیهم خدونی اوصلونی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۶ بگو ای تازه رو کم کن ملولی که تو رو تازه از اصل اصولی خیالی گول گیری گر بیاید چنین داند که تو مغرور و گولی به زخم سیلیش از دل برون کن که تا عبرت بگیرد هر فضولی خیال بد رسول دیو باشد تو او را توبه ای ده از رسولی خیالی در تو آویزد بیفتی ترا وهمی پژولاند پژولی خیالی هست چون خورشید روشن خیالی چون شب تاریک لولی اگر مردانه گوش او بمالی ترا کافر کند وهم حلولی برای تو مهان در انتظارند سبکتر رو چرا در مول مولی خیالات اتتکم کالخیول فدسوها ثقاتی فی السقول خیالات مضلات کذاب لحاها الله ربی بالافول فطوبی للذی یعلو علاه و یقطع عرقها قبل الحصول الهی قدیمی علی صفی القلب من غش الغلول علی الله بیان ما نظمنا مفاعیلن مفاعیلن فعولی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۷ اتی النیروز مسرورالجنان یحاکی لطفه لطف الجنان بهار از پرده غم جست بیرون به کف بر جام های شادمانی سقوا من نهره روض الامالی خذوا من خمره کاس الامانی هوا شد معتدل هنگام آنست که می سوری خوری و کام رانی فللاشجار اصناف المعالی وللانوار انواع المعانی درین دفتر بسی رمزست موزون چه باشد گر تو زین رمزی بدانی لین ضیعت عمرا قبل هذا تدارک ما مضی فی ذاالزمان مران از گوش صوت ارغنون مده از دست جام ارغوانی لتغدوا روحک فی کل یوم باصوات المثالث والمسانی ازین خوش تر بهاری دیر یابی فرو مگذار این را تا توانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۸ ادر کاسی و دعنی عن فنونی جننت فلا تحدث من جنونی نه چون ماندست ما را نی چگونه ندانم تو دلاراما که چونی رایت الناس للدنیا زبونا و ذقت العشق فالدنیا زبونی مترس از خصم و تو فارغ همی باش که عاشق هست آن بحر فزونی فما للخلق یا صاحی ظهوری و ما للخلق یا صاحی کنونی اگر عشقم درون آرام گیرد کجا بیندم این خلق برونی و مادام الهوی تغلی فؤادی فلا تطمع قراری اوسکونی ایا نفس ملامت گر خمش کن که هم تو در ضلالت رهنمونی ضلال العشق یا صاحی حلالی خراب العشق یا صاحی حصونی زهی کشتی شاهانه که عشق است که رانندش درین دریایی خونی فتبریز و شمس الدین قصدی انادیهم خدونی اوصلونی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من این یا معتمدی و یا شفایی چون از رخ او نظر ربودی هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی قد جء قلندر مباحی یا ساقی اقبلی براح وأسقیه کذا الی الصباح یا معتمدی و یا شفایی زان روی که جان و جان فزایی از یک نظری تو دلربایی حقست ترا که بی وفایی یا معتمدی و یا شفایی سر دست بر آن قرار بودن با فصل خزان بهار بودن با یار رمیده یار بودن یا معتمدی و یا شفایی زان رو که ز هر خسیم خسته اسرار تو ای مه خجسته گوییم ولیک بسته بسته یا معتمدی و یا شفایی در عشق درآمدی بچستی وانگاه تو لوح ما بشستی بستیم و تو بسته را شکستی یا معتمدی و یا شفایی زین آتش در هزار داغیم وز داغ چو صد هزار باغیم وز ذوق تو چشم وهم چراغیم یا معتمدی و یا شفایی گویند که در جفاست اسرار باور کردم ز عشق آن یار نی نی نه حد جفاست این کار یا معتمدی و یا شفایی ای دل تو به عشق چند جوشی تا کی تو ز عاشقی خروشی در عشق خوش است هم خموشی یا معتمدی و یا شفایی ای نقش خیال شهرهاری از دیده ما مرو تو باری ای از رخ دوست یادگاری یا معتمدی و یا شفایی ای باغ بمانده از بهاری گل رفت و بمانده سبزه زاری می کن تو به صبر دار داری یا معتمدی و یا شفایی من بند تو یار می گزینم لیک از تبریز شمس دینم در آتش عاشقی چنینم یا معتمدی و یا شفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۰ سلب العشق فادی حصل الیوم مرادی بزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی اذن العشق تعالوا لتذوقوا و تنالوا هله ای مژده شیرین چه نسیمی و چه بادی کتب الروح سراحی الکاس صیاحی ز تو اندر دورانم که ره دور گشادی لخلیلی دورانی لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را چه روم سوی بوادی نه که بر کعبه اعظم دورانست و طوافی دورانی و طوافی لک یا اهل ودادی فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا هله در گلشن جان رو چو مریدی و مرادی لتری فیه خمورا و نشاطا و سرورا که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی انا قصرت کلامی فتفضل بتمامی بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۹ یا ساقی اسقنی براح عجل فقد استضا صباحی واستنور جملة النواحی یا معتمدی و یا شفایی یا ساقیتی و نور عینی یا راحة مهجتی وزینی یا بدر اما تقل من این یا معتمدی و یا شفایی چون از رخ او نظر ربودی هر لحظه که با خودی جهودی بی آتش عشق دانک دودی یا معتمدی و یا شفایی قد جء قلندر مباحی یا ساقی اقبلی براح وأسقیه کذا الی الصباح یا معتمدی و یا شفایی زان روی که جان و جان فزایی از یک نظری تو دلربایی حقست ترا که بی وفایی یا معتمدی و یا شفایی سر دست بر آن قرار بودن با فصل خزان بهار بودن با یار رمیده یار بودن یا معتمدی و یا شفایی زان رو که ز هر خسیم خسته اسرار تو ای مه خجسته گوییم ولیک بسته بسته یا معتمدی و یا شفایی در عشق درآمدی بچستی وانگاه تو لوح ما بشستی بستیم و تو بسته را شکستی یا معتمدی و یا شفایی زین آتش در هزار داغیم وز داغ چو صد هزار باغیم وز ذوق تو چشم وهم چراغیم یا معتمدی و یا شفایی گویند که در جفاست اسرار باور کردم ز عشق آن یار نی نی نه حد جفاست این کار یا معتمدی و یا شفایی ای دل تو به عشق چند جوشی تا کی تو ز عاشقی خروشی در عشق خوش است هم خموشی یا معتمدی و یا شفایی ای نقش خیال شهرهاری از دیده ما مرو تو باری ای از رخ دوست یادگاری یا معتمدی و یا شفایی ای باغ بمانده از بهاری گل رفت و بمانده سبزه زاری می کن تو به صبر دار داری یا معتمدی و یا شفایی من بند تو یار می گزینم لیک از تبریز شمس دینم در آتش عاشقی چنینم یا معتمدی و یا شفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۰ سلب العشق فادی حصل الیوم مرادی بزن ای مطرب عارف که زهی دولت و شادی اذن العشق تعالوا لتذوقوا و تنالوا هله ای مژده شیرین چه نسیمی و چه بادی کتب الروح سراحی الکاس صیاحی ز تو اندر دورانم که ره دور گشادی لخلیلی دورانی لحبیبی سیرانی چو جهت نیست خدا را چه روم سوی بوادی نه که بر کعبه اعظم دورانست و طوافی دورانی و طوافی لک یا اهل ودادی فتح العشق رواقا فاجیبوه سباقا هله در گلشن جان رو چو مریدی و مرادی لتری فیه خمورا و نشاطا و سرورا که چنان عیش ندیدی تو از آن روز که زادی انا قصرت کلامی فتفضل بتمامی بگشا شرح محبت هله بر رغم اعادی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۱ کالی تیشی آینو سوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرا می طلبی گه سیه پوش و عصایی که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی چون عرب گردی بگویی فاعلاتن فاعلات ابصروالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا تو یاربی و یاربی گر چنینی گر چنانی جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما خسروا شیرین لبی ارتمی اغاپسودی کایکا پرا ترا نور حقی یا تو حقی یا فرشته یا نبی با نه اینی و نه آنی صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی چون غم دل می خورم یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا اندر چنین تاب و تبی دل همی گوید برو من از کجا تو از کجا من دلم تو قالبی رو رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها و مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها خود کی کند هم مذهبی کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شب ها را شبی من خمش کردم فسونم بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی شمس تبریزی برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۲ لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الارآء اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفاء این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم ازان می کندت تا برود بیم از تو یار ازان می گزدت تا همه شکرخایی شمس تبریز شمعیست که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست بدان حد عجمی ز لطیفی تو گر شکر ترا بدل اندیشم ترسم برمی من کی باشم که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی سبق الجود وجودی قدما منک یا انت ولی النعم به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی انا صید الحرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۴ وقتت خوش ای حبیبی بشنو به حق یاری ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری دل را مکن چو خاره مگزین ز ما کناره یا منیة الفاد دار ولا تمار ساقی خاص روحی در ده می صبوحی اللیل قد تولی و البدر فی التواری ای برده هوش ما را یاد آر دوش ما را اسقیتنا کسا صرفا علی الخمار مار را خراب کردی غرق شراب کردی حتی بدا و افشا ما کان فی سراری سلطان خیل مایی لیلی لیل مایی یا لدةاللیالی یا بهجةالنهار ای سر طور سینا وی نور چشم بینا انت الکبیر فینا فارحم علی اصغار هین نوبت جنون شد مستی ما فزون شد یا مسکرالعقول یا هادم الوقار شاه سخن ور آمد موج سخن درآمد نحن الصدا نصدی والله خیر قاری

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۱ کالی تیشی آینو سوای افندی چلبی نیمشب بر بام مایی تا کرا می طلبی گه سیه پوش و عصایی که منم کالویروس گه عمامه و نیزه در کف که غریبم عربی چون عرب گردی بگویی فاعلاتن فاعلات ابصروالدنیا جمیعا فی قمیصی تختبی علت اولی نمودی خویش را با فلسفی چه زیان دارد ترا تو یاربی و یاربی گر چنینی گر چنانی جان مایی جان جان هر زبان خواهی بفرما خسروا شیرین لبی ارتمی اغاپسودی کایکا پرا ترا نور حقی یا تو حقی یا فرشته یا نبی با نه اینی و نه آنی صورت عشقی و بس با کدامین لشکری و در کدامین موکبی چون غم دل می خورم یا رحم بر دل می برم کای دل مسکین چرا اندر چنین تاب و تبی دل همی گوید برو من از کجا تو از کجا من دلم تو قالبی رو رو همی کن قالبی پوست ها را رنگ ها و مغزها را ذوق ها پوست ها با مغزها خود کی کند هم مذهبی کالی میراسس نزیتن بوستن کالاستن شب شما را روز گشت و نیست شب ها را شبی من خمش کردم فسونم بی زبان تعلیم ده ای ز تو لرزان و ترسان مشرقی و مغربی شمس تبریزی برآ چون آفتاب از شرق جان تا گشایند از میان زنار کفر و معجبی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۲ لا یغرنک سد هوس عن رایی کم قصور هدمت من عوج الارآء اشتهی انصح لکن لسانی قفلت اننی انصح بالصمت علی الاخفاء این همه ترس و نفاق و دودلی باری چیست نه که در سایه و در دولت این مولایی بیم ازان می کندت تا برود بیم از تو یار ازان می گزدت تا همه شکرخایی شمس تبریز شمعیست که غایب گردد شب چو شد روز چرا منتظر فردایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۳ غدرالعشق فزلت قدمی مزج الفرقة دمعی بدمی و حنی القلب بما اورثنی ندما فی ندم فی ندم کرة الحجب وجودی و نی اسفا لیت وجودی عدمی و سقی الصب و قد اسکرنی شرب القلب و ماذاق فمی ای صنم لطف ترا می دانم نیم ای دوست بدان حد عجمی ز لطیفی تو گر شکر ترا بدل اندیشم ترسم برمی من کی باشم که تو بر تخت جمال حسرت شاه و سپاه و حشمی منه انگشت تو بر حرف کژم من اگر حرف کژم تو قلمی سبق الجود وجودی قدما منک یا انت ولی النعم به حق جود وجودت که مبر ز من بی دل و هذا قسمی لا تبح قتلی بالصد وصل و اجرنی انا صید الحرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۴ وقتت خوش ای حبیبی بشنو به حق یاری ارحم حنین قلبی لا تسع فی ضراری دل را مکن چو خاره مگزین ز ما کناره یا منیة الفاد دار ولا تمار ساقی خاص روحی در ده می صبوحی اللیل قد تولی و البدر فی التواری ای برده هوش ما را یاد آر دوش ما را اسقیتنا کسا صرفا علی الخمار مار را خراب کردی غرق شراب کردی حتی بدا و افشا ما کان فی سراری سلطان خیل مایی لیلی لیل مایی یا لدةاللیالی یا بهجةالنهار ای سر طور سینا وی نور چشم بینا انت الکبیر فینا فارحم علی اصغار هین نوبت جنون شد مستی ما فزون شد یا مسکرالعقول یا هادم الوقار شاه سخن ور آمد موج سخن درآمد نحن الصدا نصدی والله خیر قاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵ درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی بد نام عشق جان شو اینست نیکنامی پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام عقل تو پای بندی عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام الدیک فی صیاح واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام معشوق غیر ما نی جز که خون ما نی هم جان کند رییسی هم جان کند غلامی دل را کباب کردی خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام ز اندیشه شو پیاده تا بر خوری ز باده من راوق قدیم مستکمل القوام مستفعلن فعولن آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد دیگر نماند خامی می گو تو هرچه خواهی فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی یا صاحب السلام باده چو با خیزان چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی تبریز شاد بادا ز اشراق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ بار منست او بچه نغزی خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش پای نکو نه که نلغزی حدثنی صاحب قلبی طهر لی جلدة کلبی اضحکنی نور فوادی اسکرنی شربة ربی وز در بسته چو برنجی شیوه کنی زود بقنجی شیوه مکن قنج رها کن پست کن آن سر که بگنجی طاب لحبی حرکاتی صار خساری برکاتی انت حیاتی و تعدی طال حیاتی بحیاتی جان دل تو دل جانی قبله نظاره کنانی چونک شود خیره نظرشان از ره دلشان بکشانی عمرک یا عمرو تولی زادک یا زید تجلی کم تنم اللیل تنبه قد ظهرالصبح تجلی خانه دل را دو دری کن جانب جان راه بری کن طالب دریای حیاتی سنگ دلا رو گهری کن یا سندی انت جمالی انت دلیلی و دلالی کیف تجوز و ترجی تعرض عنی لملالی جان و روان خیز روان کن با شه شاهان سیران کن هیچ بطی جوید کشتی جان شده ترک مکان کن قد طلع البدر علینا قد وصل الوصل الینا یا فیتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا ای طربستان چه لطیفی ای سر مستان چه ظریفی ده بخوری تو بدهی یک کی بود این شرط حریفی کل مساء و صباح یسکرنا العشق براح قد ییس المحزن منا التحق الحزن بصاح بس کن گفتار رها کن باز شهی قصد هوا کن باز رو ای باز بدان شه با شه خود عهد و وفا کن بسکم الهجر فعودوا فی طلب الوصل سعود امتنع الوصل بشح اجتنبوا الشح وجودوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۷ سیدی ایم هو کی خذیدی ایم هو کی ارنی وجهک ساعة نقتدی ایم هو کی من ردا اکرامکم نرتدی ایم هو کی فی سناسیمایکم نهتدی ایم هو کی خوش بود از جام تو بیخودی ایم هو کی در صبوح از نقل تو نغتدی ایم هو کی همچو مه در شهرها شاهدی ایم هو کی از همه بیندت مقتدی ایم هو کی حاضر و آواره را مسندی ایم هو کی کعبه وار آفاق را مسجدی ایم هو کی برد عشقت از دلم زاهدی ایم هو کی اسکتوا ذاک الخیال قایدی ایم هو کی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۵ درهم شکن چو شیشه خود را چو مست جامی بد نام عشق جان شو اینست نیکنامی پرذوق چون صراحی بنشین اگر نشینی کن کالقدح مذیقا للقوم فی القیام عقل تو پای بندی عشق تو سربلندی العقل فی الملام والعشق فی المدام الدیک فی صیاح واللیل فی انهزام والصبح قد تبدی فی مهجةالضلام معشوق غیر ما نی جز که خون ما نی هم جان کند رییسی هم جان کند غلامی دل را کباب کردی خون را شراب کردی یا من فداک روحی یا سیدالانام ز اندیشه شو پیاده تا بر خوری ز باده من راوق قدیم مستکمل القوام مستفعلن فعولن آتش مکن مجوشان زیرا کمال آمد دیگر نماند خامی می گو تو هرچه خواهی فرمان روا و شاهی سلمت یا عزیزی یا صاحب السلام باده چو با خیزان چون پشه غم گریزان لا تعذلوا السکارا افدیکم کرامی تبریز شاد بادا ز اشراق شمس دینم فالشمس حیث تجری للمشرقین حامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۶ بار منست او بچه نغزی خواجه اگرچه همه مغزی چون گذری بر سر کویش پای نکو نه که نلغزی حدثنی صاحب قلبی طهر لی جلدة کلبی اضحکنی نور فوادی اسکرنی شربة ربی وز در بسته چو برنجی شیوه کنی زود بقنجی شیوه مکن قنج رها کن پست کن آن سر که بگنجی طاب لحبی حرکاتی صار خساری برکاتی انت حیاتی و تعدی طال حیاتی بحیاتی جان دل تو دل جانی قبله نظاره کنانی چونک شود خیره نظرشان از ره دلشان بکشانی عمرک یا عمرو تولی زادک یا زید تجلی کم تنم اللیل تنبه قد ظهرالصبح تجلی خانه دل را دو دری کن جانب جان راه بری کن طالب دریای حیاتی سنگ دلا رو گهری کن یا سندی انت جمالی انت دلیلی و دلالی کیف تجوز و ترجی تعرض عنی لملالی جان و روان خیز روان کن با شه شاهان سیران کن هیچ بطی جوید کشتی جان شده ترک مکان کن قد طلع البدر علینا قد وصل الوصل الینا یا فیتی وافق بدر فیه نذرنا و الینا ای طربستان چه لطیفی ای سر مستان چه ظریفی ده بخوری تو بدهی یک کی بود این شرط حریفی کل مساء و صباح یسکرنا العشق براح قد ییس المحزن منا التحق الحزن بصاح بس کن گفتار رها کن باز شهی قصد هوا کن باز رو ای باز بدان شه با شه خود عهد و وفا کن بسکم الهجر فعودوا فی طلب الوصل سعود امتنع الوصل بشح اجتنبوا الشح وجودوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۷ سیدی ایم هو کی خذیدی ایم هو کی ارنی وجهک ساعة نقتدی ایم هو کی من ردا اکرامکم نرتدی ایم هو کی فی سناسیمایکم نهتدی ایم هو کی خوش بود از جام تو بیخودی ایم هو کی در صبوح از نقل تو نغتدی ایم هو کی همچو مه در شهرها شاهدی ایم هو کی از همه بیندت مقتدی ایم هو کی حاضر و آواره را مسندی ایم هو کی کعبه وار آفاق را مسجدی ایم هو کی برد عشقت از دلم زاهدی ایم هو کی اسکتوا ذاک الخیال قایدی ایم هو کی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸ گهی پرده سوزی گهی پرده داری تو سر خزانی تو جان بهاری خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش بیا تا چه داری بهاران بیاید ببخشی سعادت خزان چون بیاید سعادت بکاری ز گل ها که روید بهارت ز دل ها به پیش افکند گل سر از شرمساری گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری همه پادشاهان شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری شکاران به پیشت گلوها کشیده که جان بخش ما را سزد جان سپاری قراری گرفته غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش یارانه بشنو که یاری فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة سریع الفرار و منذ سبانی هواه ترانی اموت و احیی بغیر اختیاری اموت بهجر و احیی بوصل فهذاک سکری وذاک خماری عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری اذا غاب غبنا و ان عاد عدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری بمایین یحیی بحس و عقل فذوا الحس راکد وذوا العقل جاری فماالعقل الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شب های تاری ز من چون روی تو ز من من رود هم برم چون بیایی مرا هم بیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۹ الام طماعیة العاذل ولا رأی فی الحب للعاقل برادر مرا در چنین بی دلی ملامت رها کن اگر عاقلی یراد من الطبع نسیانکم و یا بی الطباع علی الناقل تو عاقل ازانی که عاشق نه ترا قبله عشقست اگر مقبلی و انی لا عشق من عشقکم نحولی و کل فتی ناحل به صورت فریبی مرا روز و شب ز جان برنخیزی که بس کاهلی و لوزلتم ثم لم ابککم بکیت علی حبی الزایل منم مرغ آبی توی مرغ خاک ازین منزلم من تو زان منزلی اینکر خدی دموعی و قد جری منه فی مسلک سابل لکم دینکم خوان ولی دین برو وگر نی به وصل آ اگر واصلی اول دمع جری فوقه و اول حزن علی راحل بر آفتابست مه در کمی ازو دور ماند گه کاملی وهبت السلو لمن لا منی و بت من العشق فی شاغل چو جان ولی شد قرین قمر ببارد چو باران بلا بر ولی ولو کنت فی اسر غیرالهوی ضمنت ضمان الی وایل فلا استغیث الی ناصر ولا اتضعضع من خاذل ازین در برد جمله عالم مراد برین در بمیرم چو تو سایلی کان الجفون علی مقلتی ثیاب شققن علی ثاکل برین در چو دری درون صدف چو دوری چو ریمی که در دملی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۸ گهی پرده سوزی گهی پرده داری تو سر خزانی تو جان بهاری خزان و بهار از تو شد تلخ و شیرین توی قهر و لطفش بیا تا چه داری بهاران بیاید ببخشی سعادت خزان چون بیاید سعادت بکاری ز گل ها که روید بهارت ز دل ها به پیش افکند گل سر از شرمساری گرین گل ازان گل یکی لطف بردی نکردی یکی خار در باغ خاری همه پادشاهان شکاری بجویند توی که به جانت بجوید شکاری شکاران به پیشت گلوها کشیده که جان بخش ما را سزد جان سپاری قراری گرفته غم عشق در دل قرار غم الحق دهد بی قراری دلا معنی بی قراری بگویم بنه گوش یارانه بشنو که یاری فدیت لمولی به افتخاری بطی الاجابة سریع الفرار و منذ سبانی هواه ترانی اموت و احیی بغیر اختیاری اموت بهجر و احیی بوصل فهذاک سکری وذاک خماری عجبت بانی اذرب بشمس اذا غاب عنی زمان التواری اذا غاب غبنا و ان عاد عدنا کذا عادةالشمس فوق الذراری بمایین یحیی بحس و عقل فذوا الحس راکد وذوا العقل جاری فماالعقل الا طلاب المواقب و ماالحس الاخداع العواری فذو العقل یبصر هداه و یخضع و ذوالحس یبصر هواه یماری گهی آفتابی ز بالا بتابی گهی ابرواری چو گوهر بباری زمین گوهرت را به جای چراغی نهد پیش مهمان به شب های تاری ز من چون روی تو ز من من رود هم برم چون بیایی مرا هم بیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹۹ الام طماعیة العاذل ولا رأی فی الحب للعاقل برادر مرا در چنین بی دلی ملامت رها کن اگر عاقلی یراد من الطبع نسیانکم و یا بی الطباع علی الناقل تو عاقل ازانی که عاشق نه ترا قبله عشقست اگر مقبلی و انی لا عشق من عشقکم نحولی و کل فتی ناحل به صورت فریبی مرا روز و شب ز جان برنخیزی که بس کاهلی و لوزلتم ثم لم ابککم بکیت علی حبی الزایل منم مرغ آبی توی مرغ خاک ازین منزلم من تو زان منزلی اینکر خدی دموعی و قد جری منه فی مسلک سابل لکم دینکم خوان ولی دین برو وگر نی به وصل آ اگر واصلی اول دمع جری فوقه و اول حزن علی راحل بر آفتابست مه در کمی ازو دور ماند گه کاملی وهبت السلو لمن لا منی و بت من العشق فی شاغل چو جان ولی شد قرین قمر ببارد چو باران بلا بر ولی ولو کنت فی اسر غیرالهوی ضمنت ضمان الی وایل فلا استغیث الی ناصر ولا اتضعضع من خاذل ازین در برد جمله عالم مراد برین در بمیرم چو تو سایلی کان الجفون علی مقلتی ثیاب شققن علی ثاکل برین در چو دری درون صدف چو دوری چو ریمی که در دملی

%0
10 Bölüm