Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳ آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی شکیبد و با من خوش است عود قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیدست عود سود سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا ای فانی و شهید من و مفخر شهود بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند اندر عدم گریز از این کور و زان کبود هر جان که می گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست اندر نماز قامه بود آنگهی قعود عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست هر جا که دود آمد بی آتشی نبود گر نیست عشق را سر ما و هوای ما چون از گزافه او دل و دستار ما ربود عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشد هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود از چشم مؤمن آب ندم می کند روان تا سینه را بشوید از کینه و جحود تو خفته ای و آب خضر بر تو می زند کز خواب برجه و بستان ساغر خلود باقیش عشق گوید با تو نهان ز من ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴ بلبل نگر که جانب گلزار می رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می رود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می رود اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می رود آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به کهسار می رود نه ماه خار کرد فغان در وفای گل گل آن وفا چو دید سوی خار می رود ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ کاین جا حدیث دیده و دیدار می رود آب حیات گشته روان در بن درخت چون آتشی که در دل احرار می رود هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک بر عشق گرمدار به بازار می رود اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود این طالبان علم که تحصیل کرده اند هر یک گرفته خلعت و ادرار می رود گویی بهار گفت که الله مشتریست گل جندره زده به خریدار می رود گل از درون دل دم رحمان فزون شنید زودتر ز جمله بی دل و دستار می رود دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار یاد آورد ز وصل و سوی یار می رود ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری آن جا حدیث زر به خروار می رود نی نی حدیث زر به خروار کی کنند کان جا حدیث جان به انبار می رود این نفس مطمینه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می رود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳ آتش پریر گفت نهانی به گوش دود کز من نمی شکیبد و با من خوش است عود قدر من او شناسد و شکر من او کند کاندر فنای خویش بدیدست عود سود سر تا به پای عود گره بود بند بند اندر گشایش عدم آن عقدها گشود ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا ای فانی و شهید من و مفخر شهود بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند اندر عدم گریز از این کور و زان کبود هر جان که می گریزد از فقر و نیستی نحسی بود گریزان از دولت و سعود بی محو کس ز لوح عدم مستفید نیست صلحی فکن میان من و محو ای ودود آن خاک تیره تا نشد از خویشتن فنا نی در فزایش آمد و نی رست از رکود تا نطفه نطفه بود و نشد محو از منی نی قد سرو یافت نه زیبایی خدود در معده چون بسوزد آن نان و نان خورش آن گاه عقل و جان شود و حسرت حسود سنگ سیاه تا نشد از خویشتن فنا نی زر و نقره گشت و نی ره یافت در نقود خواریست و بندگیست پس آنگه شهنشهیست اندر نماز قامه بود آنگهی قعود عمری بیازمودی هستی خویش را یک بار نیستی را هم باید آزمود طاق و طرنب فقر و فنا هم گزاف نیست هر جا که دود آمد بی آتشی نبود گر نیست عشق را سر ما و هوای ما چون از گزافه او دل و دستار ما ربود عشق آمدست و گوش کشانمان همی کشد هر صبح سوی مکتب یوفون بالعهود از چشم مؤمن آب ندم می کند روان تا سینه را بشوید از کینه و جحود تو خفته ای و آب خضر بر تو می زند کز خواب برجه و بستان ساغر خلود باقیش عشق گوید با تو نهان ز من ز اصحاب کهف باش هم ایقاظ و رقود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۴ بلبل نگر که جانب گلزار می رود گلگونه بین که بر رخ گلنار می رود میوه تمام گشته و بیرون شده ز خویش منصوروار خوش به سر دار می رود اشکوفه برگ ساخته نهر نثار شاه کاندر بهار شاه به ایثار می رود آن لاله ای چو راهب دل سوخته بدرد در خون دیده غرق به کهسار می رود نه ماه خار کرد فغان در وفای گل گل آن وفا چو دید سوی خار می رود ماندست چشم نرگس حیران به گرد باغ کاین جا حدیث دیده و دیدار می رود آب حیات گشته روان در بن درخت چون آتشی که در دل احرار می رود هر گلرخی که بود ز سرما اسیر خاک بر عشق گرمدار به بازار می رود اندر بهار وحی خدا درس عام گفت بنوشت باغ و مرغ به تکرار می رود این طالبان علم که تحصیل کرده اند هر یک گرفته خلعت و ادرار می رود گویی بهار گفت که الله مشتریست گل جندره زده به خریدار می رود گل از درون دل دم رحمان فزون شنید زودتر ز جمله بی دل و دستار می رود دل در بهار بیند هر شاخ جفت یار یاد آورد ز وصل و سوی یار می رود ای دل تو مفلسی و خریدار گوهری آن جا حدیث زر به خروار می رود نی نی حدیث زر به خروار کی کنند کان جا حدیث جان به انبار می رود این نفس مطمینه خموشی غذای اوست وین نفس ناطقه سوی گفتار می رود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵ جانا بیار باده که ایام می رود تلخی غم به لذت آن جام می رود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می رود با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می رود گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن بر آب و گل بساز که هنگام می رود آن چیز را بجوش که او هوش می برد وان خام را بپز که سخن خام می رود زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخ هر یک بدان نشاط چنین رام می رود والله که ذره نیز از آن جام بیخودست از کرم مست گشته به اکرام می رود آرام بخش جان را زان می که از تفش صبر و قرار و توبه و آرام می رود چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک آن مادر رحیم بر ایتام می رود امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد خورشیدوار جام کرم عام می رود سوی کشنده آید کشته چنانک زود خون از بدن به شیشه حجام می رود چون کعبه که رود به در خانه ولی این رحمت خدای به ارحام می رود تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست در بیخودی به کعبه به یک گام می رود تا باخودست راز نهان دارد از ادب چون مست شد چه چاره که خودکام می رود خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام چون خاطرش به باده بدنام می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ای سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم هات باد بر تخت سلطنت بنشستست چشم تو هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۸ به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد از غارت فنا و اجل ایمنست و دور آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم کنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۵ جانا بیار باده که ایام می رود تلخی غم به لذت آن جام می رود جامی که عقل و روح حریف و جلیس اوست نی نفس کوردل که سوی دام می رود با جام آتشین چو تو از در درآمدی وسواس و غم چو دود سوی بام می رود گر بر سرت گلست مشویش شتاب کن بر آب و گل بساز که هنگام می رود آن چیز را بجوش که او هوش می برد وان خام را بپز که سخن خام می رود زان باده داده ای تو به خورشید و ماه و چرخ هر یک بدان نشاط چنین رام می رود والله که ذره نیز از آن جام بیخودست از کرم مست گشته به اکرام می رود آرام بخش جان را زان می که از تفش صبر و قرار و توبه و آرام می رود چون بوی وی رسد به خماران بود چنانک آن مادر رحیم بر ایتام می رود امروز خاک جرعه می سیر سیر خورد خورشیدوار جام کرم عام می رود سوی کشنده آید کشته چنانک زود خون از بدن به شیشه حجام می رود چون کعبه که رود به در خانه ولی این رحمت خدای به ارحام می رود تا مست نیست از همه لنگان سپس ترست در بیخودی به کعبه به یک گام می رود تا باخودست راز نهان دارد از ادب چون مست شد چه چاره که خودکام می رود خاموش و نام باده مگو پیش مرد خام چون خاطرش به باده بدنام می رود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۶ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشم تو برگشاید هر دم هزار چشم زیرا مسیح وار خدا قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم او کان چشمشان بصارت نو از چه راه داد گفتم به آسمان که چنین ماه دیده ای سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد اکنون ببند دو لب و آن چشم برگشا دیگر سخن مگوی اگر هست اتحاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۷ چندان حلاوت و مزه و مستی و گشاد در چشم های مست تو نقاش چون نهاد چشمت بیافرید به هر دم هزار چشم زیرا خدا ز قدرت خود قدرتش بداد وان جمله چشم ها شده حیران چشم تو که صد هزار رحمت بر چشم هات باد بر تخت سلطنت بنشستست چشم تو هر جان که دید چشم تو را گفت داد داد گفتم که چشم چرخ چنین چشم هیچ دید سوگند خورد و گفت مرا نیست هیچ یاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۸ به حرم به خود کشید و مرا آشنا ببرد یک یک برد شما را آنک مرا ببرد آن را که بود آهن آهن ربا کشید وان را که بود برگ کهی کهربا ببرد قانون لنگری به ثری گشت منجذب عیسی مهتری را جذب سما ببرد هر حس معنوی را در غیب درکشید هر مس اسعدی را هم کیمیا ببرد از غارت فنا و اجل ایمنست و دور آن کس که رخت خویش سوی انبیا ببرد آن چشم نیک را نرسد هیچ چشم بد کو شمع حسن را ز ملاء در خلاء ببرد ما از قضا به قاضی حاجت گریختیم کنچ از قضا رسید به طالب قضا ببرد این ها گذشت ای خنک آن دل که ناگهش حسن و جمال آن مه نیکولقا ببرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹ خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد خو با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد رخسارهای  چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۰ چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۹ خیاط روزگار به بالای هیچ مرد پیراهنی ندوخت که آن را قبا نکرد بنگر هزار گول سلیم اندر این جهان دامان زر دهند و خرند از بلیس درد گل های رنگ رنگ که پیش تو نقل هاست تو می خوری از آن و رخت می کنند زرد ای مرده را کنار گرفته که جان من آخر کنار مرده کند جان و جسم سرد خو با خدای کن که از این نقش های دیو خواهی شدن به وقت اجل بی مراد فرد پاها مکش دراز بر این خوش بساط خاک کاین بستریست عاریه می ترس از نورد مفکن گزافه مهره در این طاس روزگار پرهیز از آن حریف که هست اوستاد نرد منگر به گرد تن بنگر در سوار روح می جو سوار را به نظر در میان گرد رخسارهای  چون گل لابد ز گلشنیست گلزار اگر نباشد پس از کجاست ورد سیب زنخ چو دیدی می دان درخت سیب بهر نمونه آمد این نیست بهر خورد همت بلند دار که با همت خسیس چاوش پادشاه براند تو را که برد خاموش کن ز حرف و سخن بی حروف گوی چون ناطقه ملایکه بر سقف لاجورد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۰ چشمم همی پرد مگر آن یار می رسد دل می جهد نشانه که دلدار می رسد این هدهد از سپاه سلیمان همی پرد وین بلبل از نواحی گلزار می رسد جامی بخر به جانی ور زانک مفلسی بفروش خویش را که خریدار می رسد آن گوش انتظار خبر نوش می کند وان چشم اشکبار به دیدار می رسد آن دل که پاره پاره شد و پاره هاش خون آن پاره پاره رفته به یک بار می رسد قد چو چنگ را که دلش تار تار شد نک زخمه نشاط به هر تار می رسد آن خارخار باغ و تقاضاش رد نشد گل های خوش عذار سوی خار می رسد آن زینهار گفتن عاشق تهی نبود اینک سپاه وصل به زنهار می رسد نک طوطیان عشق گشادند پر و بال کز سوی مصر قند به قنطار می رسد شهر ایمنست جمله دزدان گریختند از بیم آنک شحنه قهار می رسد چندین هزار جعفر طرار شب گریخت کآمد خبر که جعفر طیار می رسد فاش و صریح گو که صفات بشر گریخت زیرا صفات خالق جبار می رسد ای مفلسان باغ خزان راهتان بزد سلطان نوبهار به ایثار می رسد در خامشیست تابش خورشید بی حجاب خاموش کاین حجاب ز گفتار می رسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱ آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد گلنار پرگره شد و جوبار پرزره صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد سر و دست که وقت کنار شد گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق شد مستجاب دعوت او گلعذار شد شاه بهار بست کمر را به معذرت هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت گر در دو دست موسی یک چوب مار شد زنده شدند بار دگر کشتگان دی تا منکر قیامت بی اعتبار شد اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند چون لطف روح بخش خدا یار غار شد ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت آن سو که وقت خواب روان را مطار شد آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف بدری منور آمد و شمع دیار شد این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد بربند این دهان و مپیمای باد بیش کز باد گفت راه نظر پرغبار شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲ این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد بی تیغ می برد سر و بی دار می کشد مهمان او شدیم که مهمان همی خورد یار کسی شدیم که او یار می کشد چون یوسفی بدید چو گرگان همی درد چون مؤمنی بدید چو کفار می کشد ما دل نهاده ایم که دلداریی کند یا گر کشد به رحم و به هنجار می کشد نی نی که کشته را دم او جان همی دهد گرچه به غمزه عاشق بسیار می کشد هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست تلخی مکن که دوست عسل وار می کشد همت بلند دار که آن عشق همتی شاهان برگزیده و احرار می کشد ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب شب را به تیغ صبح گهردار می کشد زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما شحنه صبوح آمد و طرار می کشد شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ رومی روزشان به یکی بار می کشد حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست چون بلبلم جدایی گلزار می کشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳ خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا سهل درربود مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد الا مگر که ابر نماید به خویش جود معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا فضل خدای بخشد معدوم را وجود معدوم وار بنشین زیرا که در نماز داد سلام نبود الا که در قعود بر آتش آب چیره بود از فروتنی کآتش قیام دارد و آب است در سجود چون لب خموش باشد دل صدزبان شود خاموش چند چند بخواهیش آزمود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۱ آمد بهار خرم و رحمت نثار شد سوسن چو ذوالفقار علی آبدار شد اجزای خاک حامله بودند از آسمان نه ماه گشت حامله زان بی قرار شد گلنار پرگره شد و جوبار پرزره صحرا پر از بنفشه و که لاله زار شد اشکوفه لب گشاد که هنگام بوسه گشت بگشاد سر و دست که وقت کنار شد گلزار چرخ چونک گلستان دل بدید در رو کشید ابر و ز دل شرمسار شد آن خار می گریست که ای عیب پوش خلق شد مستجاب دعوت او گلعذار شد شاه بهار بست کمر را به معذرت هر شاخ و هر درخت از او تاجدار شد هر چوب در تجمل چون بزم میر گشت گر در دو دست موسی یک چوب مار شد زنده شدند بار دگر کشتگان دی تا منکر قیامت بی اعتبار شد اصحاب کهف باغ ز خواب اندرآمدند چون لطف روح بخش خدا یار غار شد ای زنده گشتگان به زمستان کجا بدیت آن سو که وقت خواب روان را مطار شد آن سو که هر شبی بپرد این حواس و روح آن سو که هر شبی نظر و انتظار شد مه چون هلال بود سفر کرد آن طرف بدری منور آمد و شمع دیار شد این پنج حس ظاهر و پنج دگر نهان لنگ و ملول رفت و سحر راهوار شد بربند این دهان و مپیمای باد بیش کز باد گفت راه نظر پرغبار شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۲ این عشق جمله عاقل و بیدار می کشد بی تیغ می برد سر و بی دار می کشد مهمان او شدیم که مهمان همی خورد یار کسی شدیم که او یار می کشد چون یوسفی بدید چو گرگان همی درد چون مؤمنی بدید چو کفار می کشد ما دل نهاده ایم که دلداریی کند یا گر کشد به رحم و به هنجار می کشد نی نی که کشته را دم او جان همی دهد گرچه به غمزه عاشق بسیار می کشد هل تا کشد تو را نه که آب حیات اوست تلخی مکن که دوست عسل وار می کشد همت بلند دار که آن عشق همتی شاهان برگزیده و احرار می کشد ما چون شبیم ظل زمین و وی آفتاب شب را به تیغ صبح گهردار می کشد زنگی شب ببرد چو طرار عقل ما شحنه صبوح آمد و طرار می کشد شب شرق تا به غرب گرفته سپاه زنگ رومی روزشان به یکی بار می کشد حاصل مرا چو بلبل مستی ز گلشنیست چون بلبلم جدایی گلزار می کشد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۳ خفته نمود دلبر گفتم ز باغ زود شفتالوی بدزدم او خود نخفته بود خندید و گفت روبه آخر به زیرکی از دست شیر صید کجا سهل درربود مر ابر را که دوشد و آن جا که دررسد الا مگر که ابر نماید به خویش جود معدوم را کجاست به ایجاد دست و پا فضل خدای بخشد معدوم را وجود معدوم وار بنشین زیرا که در نماز داد سلام نبود الا که در قعود بر آتش آب چیره بود از فروتنی کآتش قیام دارد و آب است در سجود چون لب خموش باشد دل صدزبان شود خاموش چند چند بخواهیش آزمود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴ امروز مرده بین که چه سان زنده می شود آزاد سرو بین که چه سان بنده می شود پوسیده استخوان و کفن های مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده می شود آن حلق و آن دهان که دریده ست در لحد چون عندلیب مست چه گوینده می شود آن جان به شیشه ای که ز سوزن همی گریخت جان را به تیغ عشق فروشنده می شود بسیار دیده ای که بجوشد ز سنگ آب از شهد شیر بین که چه جوشنده می شود امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج کز وی هزار قافله فرخنده می شود امروز غوره بین که شکر بست از نشاط امروز شوره بین که چه روینده می شود می خند ای زمین که بزادی خلیفه ای کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می شود غم مرد و گریه رفت بقا ی من و تو باد هر جا که گریه ای ست کنون خنده می شود آن گلشنی شکفت که از فر بوی او بی داس و تیش خار تو برکنده می شود پاینده گشت خضر که آب حیات دید پاینده گشت و دید که پاینده می شود پاینده عمر باد روان لطیف ما جان را بقاست تن چو قبا ژنده می شود خاموش و خوش بخسپ در این خرمن شکر زیرا شکر به گفت پراکنده می شود من خامشم ولیک ز هیهای طوطیان هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۵ گر عید وصل تست منم خود غلام عید بهر تست خدمت و سجده و سلام عید تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید تا آفتاب چهره زیبات دررسید صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ای پرتو خیال تو بوده امام عید ای سجده ها به پیش درت واجبات عید وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود تا کام جان روا شود از جام و کام عید اندر رکاب تو چو روان ها روا شوند در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد جانم دوید پیش و گرفته لگام عید دانست کز خدیو اجل شمس دین بود این فرو این جلالت و این لطف عام عید لیکن کجاست فر و جمال تو بی نظیر خود کی شوند دلشدگان تو رام عید تبریز با شراب چنان صدر نامدار بر تو حرام باشد بی شبهه تو جام عید

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴ امروز مرده بین که چه سان زنده می شود آزاد سرو بین که چه سان بنده می شود پوسیده استخوان و کفن های مرده بین کز روح و علم و عشق چه آکنده می شود آن حلق و آن دهان که دریده ست در لحد چون عندلیب مست چه گوینده می شود آن جان به شیشه ای که ز سوزن همی گریخت جان را به تیغ عشق فروشنده می شود بسیار دیده ای که بجوشد ز سنگ آب از شهد شیر بین که چه جوشنده می شود امروز کعبه بین که روان شد به سوی حاج کز وی هزار قافله فرخنده می شود امروز غوره بین که شکر بست از نشاط امروز شوره بین که چه روینده می شود می خند ای زمین که بزادی خلیفه ای کز وی کلوخ و سنگ تو جنبنده می شود غم مرد و گریه رفت بقا ی من و تو باد هر جا که گریه ای ست کنون خنده می شود آن گلشنی شکفت که از فر بوی او بی داس و تیش خار تو برکنده می شود پاینده گشت خضر که آب حیات دید پاینده گشت و دید که پاینده می شود پاینده عمر باد روان لطیف ما جان را بقاست تن چو قبا ژنده می شود خاموش و خوش بخسپ در این خرمن شکر زیرا شکر به گفت پراکنده می شود من خامشم ولیک ز هیهای طوطیان هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۵ گر عید وصل تست منم خود غلام عید بهر تست خدمت و سجده و سلام عید تا نام تو شنیدم شد سرد بر دلم از غایت حلاوت نام تو نام عید ای شاد آن زمان که درآید وصال تو تا ما ز گنج وصل تو بدهیم وام عید تا آفتاب چهره زیبات دررسید صبحی شود ز صبح جمال تو شام عید در یمن و در سعادت و در بخت و در صفا ای پرتو خیال تو بوده امام عید ای سجده ها به پیش درت واجبات عید وی دیده خویشتن ز تو قایم خرام عید جام شراب وصل تو پر کن ز فضل خود تا کام جان روا شود از جام و کام عید اندر رکاب تو چو روان ها روا شوند در وی کجا رسد به دو صد سال گام عید آمد ز گرد راه تو این عید و مژده داد جانم دوید پیش و گرفته لگام عید دانست کز خدیو اجل شمس دین بود این فرو این جلالت و این لطف عام عید لیکن کجاست فر و جمال تو بی نظیر خود کی شوند دلشدگان تو رام عید تبریز با شراب چنان صدر نامدار بر تو حرام باشد بی شبهه تو جام عید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶ تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید در ده شراب و واخرام از بیم و از امید پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشه هاست در سرم از بیم و از امید کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید در عین آتشم چو خلیلم فرست آب کآذر مثال بتگرم از بیم و از امید کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو کز چشم ها نهانترم از بیم و از امید در آفتاب روی خودم دار زانک من مانند این غزل ترم از بیم و از امید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷ امسال بلبلان چه خبرها همی دهند یا رب به طوطیان چه شکرها همی دهند در باغ ها درآی تو امسال و درنگر کان شاخه های خشک چه برها همی دهند مقراض در میان نه و خلعت همی برند وان را که تاج رفت کمرها همی دهند بی منت کسی همه بر نقره می زنند بی زحمت مصادره زرها همی دهند هر دل که تشنه ست به دریا همی برند وان را که گوهرست گهرها همی دهند این تحفه دیده اند که عشاق روزگار تا برشمار موی تو سرها همی دهند این نور دیده اند که دیوانگان راه سودا همی خرند و هنرها همی دهند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸ صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگریست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح سفر دهد بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود او را نمی رسد که رود مال و زر دهد بنگر به طوطیان که پر و بال می زنند سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهان ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد همت بلند دار اگر شاه زاده ای قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد برکن تو جامه ها و در آب حیات رو تا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی کو دلبری نماید و خون جگر دهد در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب نقاش جسم جان را غیبی صور دهد کی آب شور نوشد با مرغ های کور آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش گر ماه آن ببیند در حال سر دهد در دیده گدای تو آید نگار خاک حاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۶ تا چند خرقه بردرم از بیم و از امید در ده شراب و واخرام از بیم و از امید پیش آر جام آتش اندیشه سوز را کاندیشه هاست در سرم از بیم و از امید کشتی نوح را که ز طوفان امان ماست بنما که زیر لنگرم از بیم و از امید آن زر سرخ و نقد طرب را بده که من رخسار زرد چون زرم از بیم و از امید در حلقه ز آنچ دادی در حلق من بریز کآخر چو حلقه بر درم از بیم و از امید بار دگر به آب ده این رنگ و بوی را کاین دم به رنگ دیگرم از بیم و از امید ز آبی که آب کوثر اندر هوای اوست کاندر هوای کوثرم از بیم و از امید در عین آتشم چو خلیلم فرست آب کآذر مثال بتگرم از بیم و از امید کوری چشم بد تو ز چشمم نهان مشو کز چشم ها نهانترم از بیم و از امید در آفتاب روی خودم دار زانک من مانند این غزل ترم از بیم و از امید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۷ امسال بلبلان چه خبرها همی دهند یا رب به طوطیان چه شکرها همی دهند در باغ ها درآی تو امسال و درنگر کان شاخه های خشک چه برها همی دهند مقراض در میان نه و خلعت همی برند وان را که تاج رفت کمرها همی دهند بی منت کسی همه بر نقره می زنند بی زحمت مصادره زرها همی دهند هر دل که تشنه ست به دریا همی برند وان را که گوهرست گهرها همی دهند این تحفه دیده اند که عشاق روزگار تا برشمار موی تو سرها همی دهند این نور دیده اند که دیوانگان راه سودا همی خرند و هنرها همی دهند مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۸ صحرا خوشست لیک چو خورشید فر دهد بستان خوشست لیک چو گلزار بر دهد خورشید دیگریست که فرمان و حکم او خورشید را برای مصالح سفر دهد بوسه به او رسد که رخش همچو زر بود او را نمی رسد که رود مال و زر دهد بنگر به طوطیان که پر و بال می زنند سوی شکرلبی که به ایشان شکر دهد هر کس شکرلبی بگزیده ست در جهان ما را شکرلبیست که چیزی دگر دهد ما را شکرلبیست شکرها گدای اوست ما را شهنشهیست که ملک و ظفر دهد همت بلند دار اگر شاه زاده ای قانع مشو ز شاه که تاج و کمر دهد برکن تو جامه ها و در آب حیات رو تا پاره های خاک تو لعل و گهر دهد بگریز سوی عشق و بپرهیز از آن بتی کو دلبری نماید و خون جگر دهد در چشم من نیاید خوبی هیچ خوب نقاش جسم جان را غیبی صور دهد کی آب شور نوشد با مرغ های کور آن مرغ را که عقل ز کوثر خبر دهد خود پر کند دو دیده ما را به حسن خویش گر ماه آن ببیند در حال سر دهد در دیده گدای تو آید نگار خاک حاشا ز دیده ای که خدایش نظر دهد خامش ز حرف گفتن تا بوک عقل کل ما را ز عقل جزوی راه و عبر دهد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹ صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید وز آسمان سپیده کافور بردمید صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت از تخت ملک زنگی شب را فروکشید زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید آمد شدی ست دایم و راهی ست ناپدید یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید زین راه نابدید معما کی بو برد آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید حیران شده ست شب که کی رویش سیاه کرد حیران شده ست روز که خوبش که آفرید حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه نیمی دگر چرنده شد و زان همی چرید نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید شب مرد و زنده گشت حیات است بعد مرگ ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید گوهر مزاد کرد که این را کی می خرد کس را بها نبود همو خود ز خود خرید امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید درده ز جام باده که یسقون من رحیق که اندیشه را نبرد جز عشرت جدید رندان تشنه دل چو به اسراف می خورند خود را چو گم کنند بیابند آن کلید پهلوی خم وحدت بگرفته ای مقام با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید خاموش کن که جان ز فرح بال می زند تا آن شراب در سر و رگ های جان دوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰ صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بود وان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد وان چشم کو چو برق همی سوخت خلق را در نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد وان دل که صد هزار دل از وی کباب بود در آتش خدای کنون او کباب شد ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفت او را از این سیاست شه فتح باب شد چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بود سودش نداشت سخره صد اضطراب شد چون بخت روسپید شب اندر دعا گذار زیرا دعای نوح به شب مستجاب شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱ آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد آه که جست آتشی خانه دل درگرفت دود گرفت آسمان آتش من یافت باد آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه ها سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیر صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد چشم همه خشک و تر مانده در همدگر چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد دست تو دست خدا چشم تو مست خدا بر همه پاینده باد سایه رب العباد ناله خلق از شماست آن شما از کجاست این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد شمس حق دین توی مالک ملک وجود ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۹ صبح آمد و صحیفه مصقول برکشید وز آسمان سپیده کافور بردمید صوفی چرخ خرقه و شال کبود خویش تا جایگاه ناف به عمدا فرودرید رومی روز بعد هزیمت چو دست یافت از تخت ملک زنگی شب را فروکشید زان سو که ترک شادی و هندوی غم رسید آمد شدی ست دایم و راهی ست ناپدید یا رب سپاه شاه حبش تا کجا گریخت ناگه سپاه قیصر روم از کجا رسید زین راه نابدید معما کی بو برد آنکه از شراب عشق ازل خورد یا چشید حیران شده ست شب که کی رویش سیاه کرد حیران شده ست روز که خوبش که آفرید حیران شده زمین که چو نیمیش شد گیاه نیمی دگر چرنده شد و زان همی چرید نیمیش شد خورنده و نیمیش خوردنی نیمی حریص پاکی و نیمی دگر پلید شب مرد و زنده گشت حیات است بعد مرگ ای غم بکش مرا که حسینم توی یزید گوهر مزاد کرد که این را کی می خرد کس را بها نبود همو خود ز خود خرید امروز ساقیا همه مهمان تو شدیم هر شام قدر شد ز تو هر روز روز عید درده ز جام باده که یسقون من رحیق که اندیشه را نبرد جز عشرت جدید رندان تشنه دل چو به اسراف می خورند خود را چو گم کنند بیابند آن کلید پهلوی خم وحدت بگرفته ای مقام با نوح و لوط و کرخی و شبلی و بایزید خاموش کن که جان ز فرح بال می زند تا آن شراب در سر و رگ های جان دوید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۰ صد مصر مملکت ز تعدی خراب شد صد بحر سلطنت ز تطاول سراب شد صد برج حرص و بخل به خندق دراوفتاد صد بخت نیم خواب به کلی به خواب شد آن شاهراه غیب بر آن قوم بسته بود وان ماه زنگ ظلم به زیر حجاب شد وان چشم کو چو برق همی سوخت خلق را در نوحه اوفتاد و به گریه سحاب شد وان دل که صد هزار دل از وی کباب بود در آتش خدای کنون او کباب شد ای شاد آن کسی که از این عبرتی گرفت او را از این سیاست شه فتح باب شد چون روز گشت و دید که او شب چه کرده بود سودش نداشت سخره صد اضطراب شد چون بخت روسپید شب اندر دعا گذار زیرا دعای نوح به شب مستجاب شد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۱ آه که بار دگر آتش در من فتاد وین دل دیوانه باز روی به صحرا نهاد آه که دریای عشق بار دگر موج زد وز دل من هر طرف چشمه خون برگشاد آه که جست آتشی خانه دل درگرفت دود گرفت آسمان آتش من یافت باد آتش دل سهل نیست هیچ ملامت مکن یا رب فریاد رس ز آتش دل داد داد لشکر اندیشه ها می رسد از بیشه ها سوی دلم طلب طلب وز غم من شاد شاد ای دل روشن ضمیر بر همه دل ها امیر صبر گزیدی و یافت جان تو جمله مراد چشم همه خشک و تر مانده در همدگر چشم تو سوی خداست چشم همه بر تو باد دست تو دست خدا چشم تو مست خدا بر همه پاینده باد سایه رب العباد ناله خلق از شماست آن شما از کجاست این همه از عشق زاد عشق عجب از چه زاد شمس حق دین توی مالک ملک وجود ای که ندیده چو تو عشق دگر کیقباد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲ جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید گشت جهان پرشکر بست سعادت کمر خیز که بار دگر آن قمرین خد رسید دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمان شرح دل احمدی هفت مجلد رسید عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده ی همچون شکر در دل کاغد رسید چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر مؤید رسید طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر مؤبد رسید ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳ جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج ها گرچه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۲ جامه سیه کرد کفر نور محمد رسید طبل بقا کوفتند ملک مخلد رسید روی زمین سبز شد جیب درید آسمان بار دگر مه شکافت روح مجرد رسید گشت جهان پرشکر بست سعادت کمر خیز که بار دگر آن قمرین خد رسید دل چو سطرلاب شد آیت هفت آسمان شرح دل احمدی هفت مجلد رسید عقل معقل شبی شد بر سلطان عشق گفت به اقبال تو نفس مقید رسید پیک دل عاشقان رفت به سر چون قلم مژده ی همچون شکر در دل کاغد رسید چند کند زیر خاک صبر روان های پاک هین ز لحد برجهید نصر مؤید رسید طبل قیامت زدند صور حشر می دمد وقت شد ای مردگان حشر مجدد رسید بعثر ما فی القبور حصل ما فی الصدور آمد آواز صور روح به مقصد رسید دوش در استارگان غلغله افتاده بود کز سوی نیک اختران اختر اسعد رسید رفت عطارد ز دست لوح و قلم درشکست در پی او زهره جست مست به فرقد رسید قرص قمر رنگ ریخت سوی اسد می گریخت گفتم خیرست گفت ساقی بیخود رسید عقل در آن غلغله خواست که پیدا شود کودک هم کودکست گو چه به ابجد رسید خیز که دوران ماست شاه جهان آن ماست چون نظرش جان ماست عمر مؤبد رسید ساقی بی رنگ و لاف ریخت شراب از گزاف رقص جمل کرد قاف عیش ممدد رسید باز سلیمان روح گفت صلای صبوح فتنه بلقیس را صرح ممرد رسید رغم حسودان دین کوری دیو لعین کحل دل و دیده در چشم مرمد رسید از پی نامحرمان قفل زدم بر دهان خیز بگو مطربا عشرت سرمد رسید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۳ جان من و جان تو بود یکی ز اتحاد این دو که هر دو یکیست جز که همان یک مباد فرد چرا شد عدد از سبب خوی بد ز آتش بادی بزاد در سر ما رفت باد گشت جدا موج ها گرچه بد اول یکی از سبب باد بود آنک جدایی بزاد جام دوی درشکن باده مده باد را چون دو شود پادشاه شهر رود در فساد روز فضیلت گرفت زانک یکی شمع داشت هر طرفی شب ز عجز شمع و چراغی نهاد گرچه ز رب العباد هر نفسی رحمتست کی بود آن دم که رب ماند و فانی عباد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴ پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گرچه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵ بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶ از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استاره ای رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند در هوس این سماع از پس بستان عشق سروقدان چون چنار دست زنان آمدند بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند لولیکان قنق در کف گوشه تتق وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی سینه گشاده به ما بهر امان آمدند شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند جانب تبریز در شمس حقم دیده اند ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۴ پرده دل می زند زهره هم از بامداد مژده که آن بوطرب داد طرب ها بداد بحر کرم کرد جوش پنبه برون کن ز گوش آنچ کفش داد دوش ما و تو را نوش باد عشق همایون پیست خطبه به نام ویست از سر ما کم مباد سایه این کیقباد روی خوشش چون شرار خوی خوشش نوبهار وان دگرش زینهار او هو رب العباد ز اول روز این خمار کرد مرا بی قرار می کشدم ابروار عشق تو چون تندباد دست دل از رنج رست گرچه دلارام مست بست سر زلف بست خواجه ببین این گشاد می کشدم موکشان من ترش و سرگران رو که مراد جهان می کشدم بی مراد عقل بر آن عقل ساز ناز همی کرد ناز شکر کز آن گشت باز تا به مقام اوفتاد پای به گل بوده ام زانک دودل بوده ام شکر که دودل نماند یک دله شد دل نهاد لاف دل از آسمان لاف تن از ریسمان بگسلم این ریسمان بازروم در معاد دلبر روز الست چیز دگر گفت پست هیچ کسی هست کو آرد آن را به یاد گفت به تو تاختم بهر خودت ساختم ساخته خویش را من ندهم در مزاد گفتم تو کیستی گفت مراد همه گفتم من کیستم گفت مراد مراد مفتعلن فاعلات رفته بدم از صفات محو شده پیش ذات دل به سخن چون فتاد داد دل و عقل و جان مفخر تبریزیان از مدد این سه داد یافت زمانه سداد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۵ بار دگر آمدیم تا شود اقبال شاد دولت بار دگر در رخ ما رو گشاد سرمه کشید این جهان باز ز دیدار ما گشت جهان تازه روی چشم بدش دور باد عشق ز زنجیر خویش جست و خرد را گرفت عقل ز دستان عشق ناله کنان داد داد مریم عشق قدیم زاد مسیحی عجب داد نیابد خرد چونک چنین فتنه زاد باز دو صد قرص ماه بر سر آن خوان شکست دل چو چنین خوان بدید پای به خون درنهاد دولت بشتافته ست چون نظرت تافته ست تا که بقا یافته ست عاشق کون و فساد مفخر تبریزیان شمس حق ای خوش نشان عالم ای شاه جان بی رخ خوبت مباد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۶ از رسن زلف تو خلق به جان آمدند بهر رسن بازیش لولیکان آمدند در دل هر لولیی عشق چو استاره ای رقص کنان گرد ماه نورفشان آمدند در هوس این سماع از پس بستان عشق سروقدان چون چنار دست زنان آمدند بین که چه ریسیده ایم دست که لیسیده ایم تا که چنین لقمه ها سوی دهان آمدند لولیکان قنق در کف گوشه تتق وز تتق آن عروس شاه جهان آمدند شاه که در دولتش هر طرفی شاهدی سینه گشاده به ما بهر امان آمدند شیوه ابرو کند هر نفسی پیش ما گرچه که از تیر غمز سخته کمان آمدند شب رو و عیار باش بر سر هر کوی از آنک زیر لحاف ازل نیک نهان آمدند جانب تبریز در شمس حقم دیده اند ترک دکان خواندند چونک به کان آمدند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷ روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود هر نفس الهام حق حارس دل های ماست از دل ما کی برد میمنه دیو حسود دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز در ره حق هر که کاشت دانه جو جو درود هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار هر کی بترساندت روی به حق آر زود غصه و ترس و بلا هست کمند خدا گوش کشان آردت رنج به درگاه جود یارب و یارب کنان روی سوی آسمان آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود گر سر فرعون را درد بدی و بلا لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر تا تن فرعون وار پاک شود از جحود نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر باش بر او جبرییل دود برآور ز عود عود بخیلست او بو نرساند به تو راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸ زهره من بر فلک شکل دگر می رود در دل و در دیده ها همچو نظر می رود چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر می رود ابروی چون سنبله بی خبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر می رود ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا چون سوی تو آفتاب جمله به سر می رود آن زحل از ابلهی جست زبردستیی غافل از آن کاین فلک زیر و زبر می رود دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز زین شب و روز او نهان همچو سحر می رود ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست کرد ندا در جهان کی به سفر می رود جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا این قدرش فهم نی کو به قدر می رود خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد کابر چو مشک سقا بهر مطر می رود اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک آخر ای بی یقین بهر بشر می رود پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش کان صنم حله پوش سوی بصر می رود نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند نقش جهان جانب نقش نگر می رود آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم کاین نظر ناریت همچو شرر می رود جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان شه سوی شه می رود خر سوی خر می رود هر چه نهال ترست جانب بستان برند خشک چو هیزم شود زیر تبر می رود آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر شکر که در باغ عشق جوی شکر می رود بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون چونش بگویی مرو لنگ بتر می رود جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین جان صدفست و سوی بحر گهر می رود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷ روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود هر نفس الهام حق حارس دل های ماست از دل ما کی برد میمنه دیو حسود دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز در ره حق هر که کاشت دانه جو جو درود هر که تو را کرد خوار رو به خدایش سپار هر کی بترساندت روی به حق آر زود غصه و ترس و بلا هست کمند خدا گوش کشان آردت رنج به درگاه جود یارب و یارب کنان روی سوی آسمان آب ز دیده روان بر رخ زردت چو رود سبزه دمیده ز آب بر دل و جان خراب صبح گشاده نقاب ذلک یوم الخلود گر سر فرعون را درد بدی و بلا لاف خدایی کجا دردهدی آن عنود چون دم غرقش رسید گفت اقل العبید کفر شد ایمان و دید چونک بلا رو نمود رنج ز تن برمدار در تک نیلش درآر تا تن فرعون وار پاک شود از جحود نفس به مصرست امیر در تک نیلست اسیر باش بر او جبرییل دود برآور ز عود عود بخیلست او بو نرساند به تو راز نخواهد گشا تا نکشد نار و دود مفخر تبریز گفت شمس حق و دین نهفت رو ترش از توست عشق سرکه نشاید فزود مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸ زهره من بر فلک شکل دگر می رود در دل و در دیده ها همچو نظر می رود چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او جان به سوی ناوکش همچو سپر می رود ابروی چون سنبله بی خبرست از مهش گر خبرستش چرا فوق قمر می رود ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا چون سوی تو آفتاب جمله به سر می رود آن زحل از ابلهی جست زبردستیی غافل از آن کاین فلک زیر و زبر می رود دل ز شب زلف تو دید رخ همچو روز زین شب و روز او نهان همچو سحر می رود ترک فلک گاو را بر سر گردون ببست کرد ندا در جهان کی به سفر می رود جامه کبود آسمان کرد ز دست قضا این قدرش فهم نی کو به قدر می رود خاک دهان خشک را رعد بشارت دهد کابر چو مشک سقا بهر مطر می رود اختر و ابر و فلک جنی و دیو و ملک آخر ای بی یقین بهر بشر می رود پنبه برون کن ز گوش عقل و بصر را مپوش کان صنم حله پوش سوی بصر می رود نای و دف و چنگ را از پی گوشی زنند نقش جهان جانب نقش نگر می رود آن نظری جو که آن هست ز نور قدیم کاین نظر ناریت همچو شرر می رود جنس رود سوی جنس بس بود این امتحان شه سوی شه می رود خر سوی خر می رود هر چه نهال ترست جانب بستان برند خشک چو هیزم شود زیر تبر می رود آب معانی بخور هر دم چون شاخ تر شکر که در باغ عشق جوی شکر می رود بس کن از این امر و نهی بین که تو نفس حرون چونش بگویی مرو لنگ بتر می رود جان سوی تبریز شد در هوس شمس دین جان صدفست و سوی بحر گهر می رود

%0
10 Bölüm