Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳ من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد چه دستک ها زنم آن دم که پابست رسن باشم مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم گهی با خویش در جنگم گهی بی خویشم و دنگم چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان ها را نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴ چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۳ من آنم کز خیالاتش تراشنده وثن باشم چو هنگام وصال آمد بتان را بت شکن باشم مرا چون او ولی باشد چه سخره بوعلی باشم چو حسن خویش بنماید چه بند بوالحسن باشم دو صورت پیش می آرد گهی شمع است و گه شاهد دوم را من چو آیینه نخستین را لگن باشم مرا وامی است در گردن که بسپارم به عشقش جان ولی نگزارمش تا از تقاضا ممتحن باشم چو زندانم بود چاهی که در قعرش بود یوسف خنک جان من آن روزی که در زندان شدن باشم چو دست او رسن باشد که دست چاهیان گیرد چه دستک ها زنم آن دم که پابست رسن باشم مرا گوید چه می نالی ز عشقی تا که راهت زد خنک آن کاروان کش من در این ره راه زن باشم چو چنگم لیک اگر خواهی که دانی وقت ساز من غنیمت دار آن دم را که در تن تن تنن باشم چو یار ذوفنون من زند پرده جنون من خدا داند دگر کس نی که آن دم در چه فن باشم ز کوب غم چه غم دارم که با او پای می کوبم چه تلخی آیدم چون من بر شیرین ذقن باشم چو بیش از صد جهان دارم چرا در یک جهان باشم چو پخته شد کباب من چرا در بابزن باشم کبوترباز عشقش را کبوتر بود جان من چو برج خویش را دیدم چرا اندر بدن باشم گهی با خویش در جنگم گهی بی خویشم و دنگم چو آمد یار گلرنگم چرا با این سه فن باشم چو در گرمابه عشقش حجابی نیست جان ها را نیم من نقش گرمابه چرا در جامه کن باشم خمش کن ای دل گویا که من آواره خواهم شد وطن آتش گرفت از تو چگونه در وطن باشم اگر من در وطن باشم وگر بیرون ز تن باشم ز تاب شمس تبریزی سهیل اندر یمن باشم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۴ چو آمد روی مه رویم که باشم من که من باشم چو هر خاری از او گل شد چرا من یاسمن باشم چو هر سنگی عسل گردد چرا مومی کند مومی همه اجسام چون جان شد چرا استیزه تن باشم یقین هر چشم جو گردد چو آن آب روان آمد چو در جلوه ست حسن او چه بند بوالحسن باشم اگر چه در لگن بودم مثال شمع تا اکنون چو شمعم جمله گشت آتش چرا اندر لگن باشم چو از نحس زحل رستم چه زیر آسمان باشم چو محنت جمله دولت گشت از چه ممتحن باشم حسد بر من حسد دارد مرا بر کی حسد باشد ز جوی خمر چون مستم چرا تشنه لبن باشم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم به حق اشک گرم من به حق آه سرد من که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی دانم در این درگاه بی چونی همه لطف است و موزونی چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی دانم به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد چو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی دانم ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم زهی دریای بی ساحل پر از ماهی درون دل چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی دانم شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانه بجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی دانم زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان تو نور ذات اللهی تو اللهی نمی دانم هزاران جان یعقوبی همی سوزد از این خوبی چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی دانم خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی دمی هویی دمی هایی دمی آهی نمی دانم خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم که بی خویشی و مستی را ز آگاهی نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم زبانم عقده ای دارد چو موسی من ز فرعونان ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم فروبندید دستم را چو دریابید هستم را به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد خصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین می چه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی دانم چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستان رسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعند دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانم نمی دانم همین دانم که من در روح و ریحانم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۵ به گرد دل همی گردی چه خواهی کرد می دانم چه خواهی کرد دل را خون و رخ را زرد می دانم یکی بازی برآوردی که رخت دل همه بردی چه خواهی بعد از این بازی دگر آورد می دانم به یک غمزه جگر خستی پس آتش اندر او بستی بخواهی پخت می بینم بخواهی خورد می دانم به حق اشک گرم من به حق آه سرد من که گرمم پرس چون بینی که گرم از سرد می دانم مرا دل سوزد و سینه تو را دامن ولی فرق است که سوز از سوز و دود از دود و درد از درد می دانم به دل گویم که چون مردان صبوری کن دلم گوید نه مردم نی زن ار از غم ز زن تا مرد می دانم دلا چون گرد برخیزی ز هر بادی نمی گفتی که از مردی برآوردن ز دریا گرد می دانم جوابم داد دل کان مه چو جفت و طاق می بازد چو ترسا جفت گویم گر ز جفت و فرد می دانم چو در شطرنج شد قایم بریزد نرد شش پنجی بگویم مات غم باشم اگر این نرد می دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۶ تو خورشیدی و یا زهره و یا ماهی نمی دانم وزین سرگشته مجنون چه می خواهی نمی دانم در این درگاه بی چونی همه لطف است و موزونی چه صحرایی چه خضرایی چه درگاهی نمی دانم به خرمنگاه گردونی که راه کهکشان دارد چو ترکان گرد تو اختر چه خرگاهی نمی دانم ز رویت جان ما گلشن بنفشه و نرگس و سوسن ز ماهت ماه ما روشن چه همراهی نمی دانم زهی دریای بی ساحل پر از ماهی درون دل چنین دریا ندیدستم چنین ماهی نمی دانم شهی خلق افسانه محقر همچو شه دانه بجز آن شاه باقی را شهنشاهی نمی دانم زهی خورشید بی پایان که ذراتت سخن گویان تو نور ذات اللهی تو اللهی نمی دانم هزاران جان یعقوبی همی سوزد از این خوبی چرا ای یوسف خوبان در این چاهی نمی دانم خمش کن کز سخن چینی همیشه غرق تلوینی دمی هویی دمی هایی دمی آهی نمی دانم خمش کردم که سرمستم از آن افسون که خوردستم که بی خویشی و مستی را ز آگاهی نمی دانم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۷ چو رعد و برق می خندد ثنا و حمد می خوانم چو چرخ صاف پرنورم به گرد ماه گردانم زبانم عقده ای دارد چو موسی من ز فرعونان ز رشک آنک فرعونی خبر یابد ز برهانم فروبندید دستم را چو دریابید هستم را به لشکرگاه فرعونی که من جاسوس سلطانم نه جاسوسم نه ناموسم من از اسرار قدوسم رها کن چونک سرمستم که تا لافی بپرانم ز باده باد می خیزد که باده باد انگیزد خصوصا این چنین باده که من از وی پریشانم همه زهاد عالم را اگر بویی رسد زین می چه ویرانی پدید آید چه گویم من نمی دانم چه جای می که گر بویی از آن انفاس سرمستان رسد در سنگ و در مرمر بلافد کآب حیوانم وجود من عزبخانه ست و آن مستان در او جمعند دلم حیران کز ایشانم عجب یا خود من ایشانم اگر من جنس ایشانم وگر من غیر ایشانم نمی دانم همین دانم که من در روح و ریحانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهو که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان نکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه من این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید که غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش اگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد که من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد که من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد من این گندیده تزغو را نمی دانم نمی دانم دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد من این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من که این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپر بیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان که من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی که من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است که من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت که جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم چه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن کز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من که با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۸ ندارد پای عشق او دل بی دست و بی پایم که روز و شب چو مجنونم سر زنجیر می خایم میان خونم و ترسم که گر آید خیال او به خون دل خیالش را ز بی خویشی بیالایم خیالات همه عالم اگر چه آشنا داند به خون غرقه شود والله اگر این راه بگشایم منم افتاده در سیلی اگر مجنون آن لیلی ز من گر یک نشان خواهد نشانی هاش بنمایم همه گردد دل پاره همه شب همچو استاره شده خواب من آواره ز سحر یار خودرایم ز شب های من گریان بپرس از لشکر پریان که در ظلمت ز آمدشد پری را پای می سایم اگر یک دم بیاسایم روان من نیاساید من آن لحظه بیاسایم که یک لحظه نیاسایم رها کن تا چو خورشیدی قبایی پوشم از آتش در آن آتش چو خورشیدی جهانی را بیارایم که آن خورشید بر گردون ز عشق او همی سوزد و هر دم شکر می گوید که سوزش را همی شایم رها کن تا که چون ماهی گدازان غمش باشم که تا چون مه نکاهم من چو مه زان پس نیفزایم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳۹ من این ایوان نه تو را نمی دانم نمی دانم من این نقاش جادو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید مرو هر سو تو استادی بیا این سو که من آن سوی بی سو را نمی دانم نمی دانم همی گیرد گریبانم همی دارد پریشانم من این خوش خوی بدخو را نمی دانم نمی دانم مرا جان طرب پیشه ست که بی مطرب نیارامد من این جان طرب جو را نمی دانم نمی دانم یکی شیری همی بینم جهان پیشش گله آهو که من این شیر و آهو را نمی دانم نمی دانم مرا سیلاب بربوده مرا جویای جو کرده که این سیلاب و این جو را نمی دانم نمی دانم چو طفلی گم شدستم من میان کوی و بازاری که این بازار و این کو را نمی دانم نمی دانم مرا گوید یکی مشفق بدت گویند بدگویان نکوگو را و بدگو را نمی دانم نمی دانم زمین چون زن فلک چو شو خورد فرزند چون گربه من این زن را و این شو را نمی دانم نمی دانم مرا آن صورت غیبی به ابرو نکته می گوید که غمزه چشم و ابرو را نمی دانم نمی دانم منم یعقوب و او یوسف که چشمم روشن از بویش اگر چه اصل این بو را نمی دانم نمی دانم جهان گر رو ترش دارد چو مه در روی من خندد که من جز میر مه رو را نمی دانم نمی دانم ز دست و بازوی قدرت به هر دم تیر می پرد که من آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم در آن مطبخ درافتادم که جان و دل کباب آمد من این گندیده تزغو را نمی دانم نمی دانم دکان نانبا دیدم که قرصش قرص ماه آمد من این نان و ترازو را نمی دانم نمی دانم چو مردان صف شکستم من به طفلی بازرستم من که این لالای لولو را نمی دانم نمی دانم تو گویی شش جهت منگر به سوی بی سوی برپر بیا این سو من آن سو را نمی دانم نمی دانم خمش کن چند می گویی چه قیل و قال می جویی که قیل و قال و قالو را نمی دانم نمی دانم به دستم یرلغی آمد از آن قان همه قانان که من با چو و با تو را نمی دانم نمی دانم دوایی دارم آخر من ز جالینوس پنهانی که من این درد پهلو را نمی دانم نمی دانم مرا دردی است و دارویی که جالینوس می گوید که من این درد و دارو را نمی دانم نمی دانم برو ای شب ز پیش من مپیچان زلف و گیسو را که جز آن جعد و گیسو را نمی دانم نمی دانم برو ای روز گلچهره که خورشیدت چه گلگون است که من جز نور یاهو را نمی دانم نمی دانم برو ای باغ با نقلت برو ای شیره با شیرت که جز آن نقل و طزغو را نمی دانم نمی دانم اگر صد منجنیق آید ز برج آسمان بر من بجز آن برج و بارو را نمی دانم نمی دانم چه رومی چهرگان دارم چه ترکان نهان دارم چه عیب است ار هلاوو را نمی دانم نمی دانم هلاوو را بپرس آخر از آن ترکان حیران کن کز آن حیرت هلا او را نمی دانم نمی دانم دلم چون تیر می پرد کمان تن همی غرد اگر آن دست و بازو را نمی دانم نمی دانم رها کن حرف هندو را ببین ترکان معنی را من آن ترکم که هندو را نمی دانم نمی دانم بیا ای شمس تبریزی مکن سنگین دلی با من که با تو سنگ و لولو را نمی دانم نمی دانم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۰ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که با سرمست و با حیران چه گفتم من که الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابد در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم به نزد من یکی ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عید در می کش نه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو بشکند روزه نه ز انگورست و نی شیره نی از طزغو نی از گندم شرابی نی که درریزی سحر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاده کوته دم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نی اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابند در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه نه ز انگور است و نه از شیره نه از بگنی نه از گندم شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۲ زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۰ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنشست آن مه زیبا چو صد تنگ شکر پیشم روان شد سوی ما کوثر پر از شیر و پر از شکر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی جان پرور برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که با سرمست و با حیران چه گفتم من که الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابد در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم به نزد من یکی ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عید در می کش نه آن مستی که شب آیی ز ترس خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو بشکند روزه نه ز انگورست و نی شیره نی از طزغو نی از گندم شرابی نی که درریزی سحر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاده کوته دم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نی اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱ بنه ای سبز خنگ من فراز آسمان ها سم که بنوشت آن مه بی کیف دعوت نامه ای پیشم روان شد سوی ما کوثر که گنجا نیست ظرف اندر بدران مشک سقا را بزن سنگی و بشکن خم یکی آهوی چون جانی برآمد از بیابانی که شیر نر ز بیم او زند بر ریگ سوزان دم همه مستیم ای خواجه به روز عید می ماند دهل مست و دهلزن مست و بیخود می زند لم لم درآمد عقل در میدان سر انگشت در دندان که بر سرمست و با حیران چه برخوانیم الهاکم یکی عاقل میان ما به دارو هم نمی یابند در این زنجیر مجنونان چه مجنون می شود مردم بر مخمور یک ساغر به از صد خانه پرزر بریزم بر تن لاغر از آن باده یکی قمقم میان روزه داران خوش شراب عشق در می کش نه آن مستی که شب آیی ز شرم خلق چون کزدم بخور بی رطل و بی کوزه میی کو نشکند روزه نه ز انگور است و نه از شیره نه از بگنی نه از گندم شرابی نی که درریزی سر مخمور برخیزی دروغین است آن باده از آن افتاد کوته دم رسید از باده خانه پر به زیر مشک می اشتر رها کن خواب خراخر که قمقم بانگ زد قم قم دهان بربند و محرم شو به کعبه خامشان می رو پیاپی اندر این مستی نه اشتر جو و نی جم جم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۲ زهی سرگشته در عالم سر و سامان که من دارم زهی در راه عشق تو دل بریان که من دارم وگر در راه بازار غم عشقت خریدارم به صد جان ها بنفروشم ز عشقت آنچ من دارم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم از کان شکر جستن اندر شب آبستن بگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم بی لطف وصال او گشتم چو هلال او تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم چون شب بشود تاری با این همه بیداری با عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشیند از من برود آید در شخص دگر خوابم یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدم چون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادق با من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶ گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم ساقی می جانان بگذر ز گران جانان دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم نور دل ادریسم آهسته که سرمستم در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان باد است بر ایشان آهسته که سرمستم ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳ بشستم تخته هستی سر عالم نمی دارم دریدم پرده بی چون سر آن هم نمی دارم مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پرورده ست ملامت کی رسد در من که برگ غم نمی دارم چنان در نیستی غرقم که معشوقم همی گوید بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمی دارم دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظه از آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمی دارم چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبود هزاران بار می گوید سر آن هم نمی دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۴ ای عشق که کردستی تو زیر و زبر خوابم تا غرقه شده ست از تو در خون جگر خوابم از کان شکر جستن اندر شب آبستن بگداخت در اندیشه مانند شکر خوابم بی لطف وصال او گشتم چو هلال او تا شب نبرد هرگز در دور قمر خوابم چون شب بشود تاری با این همه بیداری با عشق همی گویم کای عشق ببر خوابم چون خواب مرا بیند بگریزد و بنشیند از من برود آید در شخص دگر خوابم یاران که چه یاریدم تنها مگذاریدم چون عشق ملک برده ست از چشم بشر خوابم بنشین اگری عاشق تا صبحدم صادق با من که نمی آید تا صبح و سحر خوابم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۵ من دلق گرو کردم عریان خراباتم خوردم همه رخت خود مهمان خراباتم ای مطرب زیبارو دستی بزن و برگو تو آن مناجاتی من آن خراباتم خواهی که مرا بینی ای بسته نقش تن جان را نتوان دیدن من جان خراباتم نی مرد شکم خوارم نی درد شکم دارم زین مایده بیزارم بر خوان خراباتم من همدم سلطانم حقا که سلیمانم کلی همه ایمانم ایمان خراباتم با عشق در این پستی کردم طرب و مستی گفتم چه کسی گفتا سلطان خراباتم هر جا که همی باشم همکاسه اوباشم هر گوشه که می گردم گردان خراباتم گویی بنما معنی برهان چنین دعوی روشنتر از این برهان برهان خراباتم گر رفت زر و سیمم با سینه سیمینم ور بی سر و سامانم سامان خراباتم ای ساقی جان جانی شمع دل ویرانی ویران دلم را بین ویران خراباتم گویی که تو را شیطان افکند در این ویران خوبی ملک دارد شیطان خراباتم هر گه که خمش باشم من خم خراباتم هر گه که سخن گویم دربان خراباتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۶ گر بی دل و بی دستم وز عشق تو پابستم بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم ساقی می جانان بگذر ز گران جانان دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم ای می بترم از تو من باده ترم از تو پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم از باده جوشانم وز خرقه فروشانم از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم نور دل ادریسم آهسته که سرمستم در مذهب بی کیشان بیگانگی خویشان باد است بر ایشان آهسته که سرمستم ای صاحب صد دستان بی گاه شد از مستان احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷ رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم هم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی با این همه علت ها در شنقصه پیوستم گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما چون بوی توام آمد از گور برون جستم آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم چون عربده می کردم درداد می و خوردم افروخت رخ زردم وز عربده وارستم پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم گوساله زرین را آن قوم پرستیده گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم بازم شه روحانی می خواند پنهانی بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم پابست توام جانا سرمست توام جانا در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم چست توام ار چستم مست توام ار مستم پست توام ار پستم هست توام ار هستم در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸ در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹ زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم دریاب مرا ساقی والله که چنینستم ای ساقی مست من بنگر به شکست من ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم بشکست مرا دامت بشکستم من جامت مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم خواهم که ز باد می آتش بفروزانی خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۰ بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷ رفتم به طبیب جان گفتم که ببین دستم هم بی دل و بیمارم هم عاشق و سرمستم صد گونه خلل دارم ای کاش یکی بودی با این همه علت ها در شنقصه پیوستم گفتا که نه تو مردی گفتم که بلی اما چون بوی توام آمد از گور برون جستم آن صورت روحانی وان مشرق یزدانی وان یوسف کنعانی کز وی کف خود خستم خوش خوش سوی من آمد دستی به دلم برزد گفتا ز چه دستی تو گفتم که از این دستم چون عربده می کردم درداد می و خوردم افروخت رخ زردم وز عربده وارستم پس جامه برون کردم مستانه جنون کردم در حلقه آن مستان در میمنه بنشستم صد جام بنوشیدم صد گونه بجوشیدم صد کاسه بریزیدم صد کوزه دراشکستم گوساله زرین را آن قوم پرستیده گوساله گرگینم گر عشق بنپرستم بازم شه روحانی می خواند پنهانی بر می کشدم بالا شاهانه از این پستم پابست توام جانا سرمست توام جانا در دست توام جانا گر تیرم وگر شستم چست توام ار چستم مست توام ار مستم پست توام ار پستم هست توام ار هستم در چرخ درآوردی چون مست خودم کردی چون تو سر خم بستی من نیز دهان بستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۸ در مجلس آن رستم در عربده بنشستم صد ساغر بشکستم آهسته که سرمستم ای منکر هر زنده خنبک زنی و خنده ای هم خر و خربنده آهسته که سرمستم ای عاقل چون لنگر ای روت چو آهنگر در دلبر ما بنگر آهسته که سرمستم تو شخصک چوبینی گر پیشترک شینی صد دجله خون بینی آهسته که سرمستم کاهل مشو ای ساقی باقی است ز ما باقی پر ده می راواقی آهسته که سرمستم آن ها که ملولانند زین راه چه گولانند بس سرد فضولانند آهسته که سرمستم شمس الحق آزاده تبریز و می ساده تا حشر من افتاده آهسته که سرمستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۹ زان می که ز بوی او شوریده و سرمستم دریاب مرا ساقی والله که چنینستم ای ساقی مست من بنگر به شکست من ای جسته ز دست من دریاب کز آن دستم بشکست مرا دامت بشکستم من جامت مستی تو و مستی من بشکستی و بشکستم ای جان و دل مستان بستان سخنم بستان گویی که نه ای محرم هستم به خدا هستم پر کن ز می پیشین بنشین بر من بنشین بنشین که چنین وقتی در خواب همی جستم جان و سر تو یارا بر نقد بزن ما را مفریب و مگو فردا بردارم و بفرستم والله که بنگذارم دست از تو چرا دارم تا لاف زنی گویی کز عربده وارستم خواهم که ز باد می آتش بفروزانی خواهم که ز آب خود چون خاک کنی پستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۰ بستان قدح از دستم ای مست که من مستم کز حلقه هشیاران این ساعت وارستم هشیار بر رندی ضدی بود و ضدی همرنگ شو ای خواجه گر فوقم اگر پستم هر چیز که اندیشی از جنگ از آن دورم هر چیز که اندیشی از مهر من آنستم تا عشق تو بگرفتم سودای تو پذرفتم با جنگ تو یکتاام با صلح تو همدستم اسپانخ خویشم دان با ترش پز و شیرین با هر چه شدم پخته تا با تو بپیوستم بی کار بود سازش سازش نبود نازش گر جست غلط از من من مست برون جستم مستی تو و مستی من بربسته به هم دامن چون دسته و چون هاون دو هست و یکی هستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱ گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم بس کردم از دستان زیرا مثل مستان از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم با نقش خیال او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع آن رویم زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست درهای معانی که در رشته دم سفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم از جام می خالص پرعربده شد مجلس از عربده کی ترسم من عربده پروردم بی او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم من شاخ ترم اما بی باد کجا رقصم من سایه آن سروم بی سرو کجا گردم نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشین ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم خورشید حمل که بود ای گرمی تو بی حد ای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم در کاس تو افتادم کز باده تو شادم در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراند زیرا که سوار است او من در قدمش گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳ در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم در آب تو را بینم در آب زنم دستی هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره من راه دهان بستم من ناله نمی آرم گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴ گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم گفتم که در این بازی ما را سببی سازی گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱ گر تو بنمی خسپی بنشین تو که من خفتم تو قصه خود می گو من قصه خود گفتم بس کردم از دستان زیرا مثل مستان از خواب به هر سویی می خنبم و می افتم من تشنه آن یارم گر خفته و بیدارم با نقش خیال او همراهم و هم جفتم چون صورت آیینه من تابع آن رویم زان رو صفت او را بنمودم و بنهفتم آن دم که بخندید او من نیز بخندیدم وان دم که برآشفت او من نیز برآشفتم باقیش بگو تو هم زیرا که ز بحر توست درهای معانی که در رشته دم سفتم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۲ ساقی چو شه من بد بیش از دگران خوردم برگشت سر از مستی تخلیط و خطا کردم آن ساقی بایستم چون دید که سرمستم بگرفت سر دستم بوسید رخ زردم گفتم که تو سلطانی جانی و دو صد جانی تو خود نمکستانی شوری دگر آوردم از جام می خالص پرعربده شد مجلس از عربده کی ترسم من عربده پروردم بی او نکنم عشرت گر تشنه و مخمورم جفت نظرش باشم گر جفتم وگر فردم من شاخ ترم اما بی باد کجا رقصم من سایه آن سروم بی سرو کجا گردم نور دل ابر آمد آن ماه اگر ابرم شاه همه مردان است آن شاه اگر مردم می رفت شه شیرین گفتم نفسی بنشین ای مستی هر جزوم ای داروی هر دردم خورشید حمل که بود ای گرمی تو بی حد ای محو شده در تو هم گرمم و هم سردم در کاس تو افتادم کز باده تو شادم در طاس تو افتادم چون مهره آن نردم ساکن شوم از گفتن گر اوم نشوراند زیرا که سوار است او من در قدمش گردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۳ در آینه چون بینم نقش تو به گفت آرم آیینه نخواهد دم ای وای ز گفتارم در آب تو را بینم در آب زنم دستی هم تیره شود آبم هم تیره شود کارم ای دوست میان ما ای دوست نمی گنجد ای یار اگر گویم ای یار نمی یارم زان راه که آه آمد تا باز رود آن ره من راه دهان بستم من ناله نمی آرم گر ناله و آه آمد زان پرده ماه آمد نظاره مه خوشتر ای ماه ده و چارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۴ گفتم به مهی کز تو صد گونه طرب دارم گفتا که به غیر آن صد چیز عجب دارم گفتم که در این بازی ما را سببی سازی گفتا که من این بازی بیرون سبب دارم هر طایفه با قومی خویشی و نسب دارند من با غم عشق تو خویشی و نسب دارم بیرون مشو از دیده ای نور پسندیده کز دولت نور تو مطلوب طلب دارم آنم که ز هر آهش در چرخ زنم آتش وز آتش بر آتش از عشق لهب دارم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابش من فر دگر گیرم من عشق دگر دارم گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبی حسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم مولای فنی صبری لا تخرج من صدری لا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم ای عشق صلا گفتی می آیم بسم الله آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم قوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی شیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی تینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخو بستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶ توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته که من قفس تنگم که جعفر طیارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷ من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم هر چند که بی هوشم در کار تو هشیارم با شیره فشارانت اندر چرش عشقم پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم تو پای همی بینی و انگور نمی بینی بستان قدحی شیره دریاب که عصارم اندر چرش جان آ گر پای همی کوبی تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم زین باده که داری تو پیوسته خماری تو دانم که چه داری تو در روت نمی آرم دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد که کار تو می سازد ای خسته بیمارم داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی و اندر پی روز تو من چون شب سیارم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۵ ای خواجه سلام علیک من عزم سفر دارم وز بام فلک پنهان من راه گذر دارم جان عزم سفر دارد تا معدن و اصل خود زان سو که نظر بخشد آن سوی نظر دارم نک می کشدم سیلم آن سوی که بد میلم کز فرقت آن دریا بس گرم جگر دارم می تازم ترکانه تا حضرت خاقانی کز وی مثل خرگه صد بند کمر دارم چون سایه فنا گردم در تابش خورشیدی کاندر پی او دایم من سیر قمر دارم چون لعل ز خورشیدش جز گرمی و جز تابش من فر دگر گیرم من عشق دگر دارم گر بشکند این جوزم هم مغزم و هم نغزم ور بشکندم چون نی صد قند شکر دارم چون سروم و چون سوسن هم بسته هم آزادم چون سنگم و چون آهن در سینه شرر دارم یا من هو فی قلبی یسبی ادبی یسبی حسبی ابدا حسبی آنچ از تو به بر دارم مولای فنی صبری لا تخرج من صدری لا تبعد نستبری کز هجر ضرر دارم ای عشق صلا گفتی می آیم بسم الله آخر به چه آرامم گر از تو حذر دارم گر در دل تابوتم مهر تو بود قوتم قوت ملکی دارم گر شکل بشر دارم آفندی کلیتیشی کالیسو کیتیشی شیلیسو نسندیشی دل زیر و زبر دارم افندی مناخوسی بویسی کلیمو بویسی تینما خو نتیلوسی یاد تو سمر دارم باقیش بفرما تو ای خسرو دریاخو بستم چو صدف من لب یعنی که گهر دارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۶ توبه نکنم هرگز زین جرم که من دارم زان کس که کند توبه زین واقعه بیزارم مجنون ز غم لیلی چون توبه نکرد ای جان صد لیلی و صد مجنون درجست در اسرارم بس بی سر و پا عشقی که عاشق و معشوقم هم زارم و بیمارم هم صحت بیمارم اندیشه پرنده زین سوخته پر گشته که من قفس تنگم که جعفر طیارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۷ من خفته وشم اما بس آگه و بیدارم هر چند که بی هوشم در کار تو هشیارم با شیره فشارانت اندر چرش عشقم پای از پی آن کوبم کانگور تو افشارم تو پای همی بینی و انگور نمی بینی بستان قدحی شیره دریاب که عصارم اندر چرش جان آ گر پای همی کوبی تا غوطه خورم یک دم در شیره بسیارم زین باده نگردد سر زین شیره نشورد دل هین چاشنیی بستان زین باده که من دارم زین باده که داری تو پیوسته خماری تو دانم که چه داری تو در روت نمی آرم دامی که درافتادی بنگر سوی دام افکن تا ناظر حق باشی ای مرغ گرفتارم دام ار تک چه باشد فردوس کند حقش ور خار خسک باشد حق سازد گلزارم آن دم که به چاه آمد یوسف خبرش آمد که کار تو می سازد ای خسته بیمارم داروی تو می کوبم خرگاه تو می روبم از ضد ضدش انگیزم من قادر و قهارم گویم به حجر حی شو گویم به عدم شیء شو گویم به چمن دی شو داری عجب اقرارم شمس الحق تبریزی تو روشنی روزی و اندر پی روز تو من چون شب سیارم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸ یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم زیرا که توی کارم زیرا که توی بارم از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم از باغ جمال تو یک بند گیاهم من وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم دیدم همه عالم را نقش در گرمابه ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم هر جنس سوی جنسش زنجیر همی درد من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم گرد دل من جانا دزدیده همی گردی دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم در شادی روی تو گر قصه غم گویم گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند بی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا پنهان بود این خارش هر جای که می خارم خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو ابر شکرافشانم جز قند نمی بارم در آبم و در خاکم در آتش و در بادم این چار بگرد من اما نه از این چارم گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا هر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹ تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندی اسرارم حلاج زند دارم اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۸ یک لحظه و یک ساعت دست از تو نمی دارم زیرا که توی کارم زیرا که توی بارم از قند تو می نوشم با پند تو می کوشم من صید جگرخسته تو شیر جگرخوارم جان من و جان تو گویی که یکی بوده ست سوگند بدین یک جان کز غیر تو بیزارم از باغ جمال تو یک بند گیاهم من وز خلعت وصل تو یک پاره کلهوارم بر گرد تو این عالم خار سر دیوار است بر بوی گل وصلت خاری است که می خارم چون خار چنین باشد گلزار تو چون باشد ای خورده و ای برده اسرار تو اسرارم خورشید بود مه را بر چرخ حریف ای جان دانم که بنگذاری در مجلس اغیارم رفتم بر درویشی گفتا که خدا یارت گویی به دعای او شد چون تو شهی یارم دیدم همه عالم را نقش در گرمابه ای برده تو دستارم هم سوی تو دست آرم هر جنس سوی جنسش زنجیر همی درد من جنس کیم کاین جا در دام گرفتارم گرد دل من جانا دزدیده همی گردی دانم که چه می جویی ای دلبر عیارم در زیر قبا جانا شمعی پنهان داری خواهی که زنی آتش در خرمن و انبارم ای گلشن و گلزارم وی صحت بیمارم ای یوسف دیدارم وی رونق بازارم تو گرد دلم گردان من گرد درت گردان در دست تو در گردش سرگشته چو پرگارم در شادی روی تو گر قصه غم گویم گر غم بخورد خونم والله که سزاوارم بر ضرب دف حکمت این خلق همی رقصند بی پرده تو رقصد یک پرده نپندارم آواز دفت پنهان وین رقص جهان پیدا پنهان بود این خارش هر جای که می خارم خامش کنم از غیرت زیرا ز نبات تو ابر شکرافشانم جز قند نمی بارم در آبم و در خاکم در آتش و در بادم این چار بگرد من اما نه از این چارم گه ترکم و گه هندو گه رومی و گه زنگی از نقش تو است ای جان اقرارم و انکارم تبریز دل و جانم با شمس حق است این جا هر چند به تن اکنون تصدیع نمی آرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۹ تا عاشق آن یارم بی کارم و بر کارم سرگشته و پابرجا ماننده پرگارم ماننده مریخی با ماه و فلک خشمم وز چرخ کله زرین در ننگم و در عارم گر خویش منی یارا می بین که چه بی خویشم ز اسرار چه می پرسی چون شهره و اظهارم جز خون دل عاشق آن شیر نیاشامد من زاده آن شیرم دلجویم و خون خوارم رنجورم و می دانی هم فاتحه می خوانی ای دوست نمی بینی کز فاتحه بیمارم حلاج اشارت گو از خلق به دار آمد وز تندی اسرارم حلاج زند دارم اقرار مکن خواجه من با تو نمی گویم من مرده نمی شویم من خاره نمی خارم ای منکر مخدومی شمس الحق تبریزی ز اقرار چو تو کوری بیزارم و بیزارم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم من در تک خونستم وز خوردن خون مستم گویی که نیم در خون در شیره انگورم ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی چون است که می گنجی اندر دل مستورم در خانه دل جستی در را ز درون بستی مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم تن حامله زنگی دل در شکمش رومی پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم نادیده همی آرم اما نه چنین کورم گر چهره زرد من در خاک رود روزی روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری آخر تو سلیمانی انگار که من مورم گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم می نالم از این علت اما به دو صد دولت نفروشم یک ذره زین علت ناسورم چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم من خامم و بریانم خندنده و گریانم حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم امنی است مرا از تو امنم توی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲ صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۰ بشکسته سر خلقی سر بسته که رنجورم برده ز فلک خرقه آورده که من عورم وای از دل سنگینش وز عشوه رنگینش او نیست منم سنگین کاین فتنه همی شورم من در تک خونستم وز خوردن خون مستم گویی که نیم در خون در شیره انگورم ای عشق که از زفتی در چرخ نمی گنجی چون است که می گنجی اندر دل مستورم در خانه دل جستی در را ز درون بستی مشکات و زجاجم من یا نور علی نورم تن حامله زنگی دل در شکمش رومی پس نیم ز مشکم من یک نیم ز کافورم بردی دل و من قاصد دل از دگران جویم نادیده همی آرم اما نه چنین کورم گر چهره زرد من در خاک رود روزی روید گل زرد ای جان از خاک سر گورم آخر نه سلیمان هم بشنید غم موری آخر تو سلیمانی انگار که من مورم گفتی که چه می نالی صد خانه عسل داری می مالم و می نالم هم خرقه زنبورم می نالم از این علت اما به دو صد دولت نفروشم یک ذره زین علت ناسورم چون چنگ همی زارم چون بلبل گلزارم چون مار همی پیچم چون بر سر گنجورم گویی که انا گفتی با کبر و منی جفتی آن عکس تو است ای جان اما من از آن دورم من خامم و بریانم خندنده و گریانم حیران کن و حیرانم در وصلم و مهجورم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۱ پایی به میان درنه تا عیش ز سر گیرم تو تلخ مشو با من تا تنگ شکر گیرم بی رنگ فرورفتم در عشق تو ای دلبر برکش تو از این خنبم تا رنگ دگر گیرم دلتنگتر از میمم چون در طمع و بیمم من قرص به دو نیمم چون شکل قمر گیرم ای از رخ شاه جان صد بیذق را سلطان بر اسب نشین ای جان تا غاشیه برگیرم وز باد لجاج خود وز غصه نیک و بد هر چند بدم در خود والله که بتر گیرم امنی است مرا از تو امنم توی ای مه رو یا امن دهم زین سو یا راه خطر گیرم چون سرو خمید از من گلزار چرید از من ایمان چو رمید از من ترسم که کفر گیرم تو غمزه غمازی از تیر سپر سازی چون تیر تو اندازی پس من چه سپر گیرم زیر و زبر عشقم شمس الحق تبریز است جان را ز پی عشقش من زیر و زبر گیرم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۲ صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم وانگه همه بت ها را در پیش تو بگدازم صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم در خانه آب و گل بی توست خراب این دل یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

%0
10 Bölüm