Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام جان داده ام ولیک جهانی خریده ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده ام هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ ای گوش من گرفته توی چشم روشنم باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۷ چیزی مگو که گنج نهانی خریده ام جان داده ام ولیک جهانی خریده ام رویم چو زرگر است از او این سخن شنو دادم قراضه زر و کانی خریده ام از چشم ترک دوست چه تیری که خورده ام وز طاق ابروش چه کمانی خریده ام با خلق بسته بسته بگویم من این حدیث با کس نگویم این ز فلانی خریده ام هر چند بی زبان شده بودم چو ماهیی دیدم شکرلبی و زبانی خریده ام ناگاه چون درخت برستم میان باغ زان باغ بی نشانه نشانی خریده ام گفتم میان باغ خود آن را میانه نیست لیک از میان نیست میانی خریده ام کردم قران به مفخر تبریز شمس دین بیرون ز هر دو قرن قرانی خریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۸ ای گوش من گرفته توی چشم روشنم باغم چه می بری چو توی باغ و گلشنم عمری است کز عطای تو من طبل می خورم در سایه لوای کرم طبل می زنم می مالم این دو چشم که خواب است یا خیال باور نمی کنم عجب ای دوست کاین منم آری منم ولیک برون رفته از منی چون ماه نو ز بدر تو باریک می تنم در تاج خسروان به حقارت نظر کنم تا شوق روی توست مها طوق گردنم با ماهیان ز بحر تو من نزل می خورم با خاکیان ز رشک تو چون آب و روغنم گرچه ز بحر صنعت من آب خوردنی است چون ماهیم نبیند کس آب خوردنم گر ناخن جفا بخراشد رگ مرا من خوش صدا چو چنگ ز آسیب ناخنم خود پی ببرده ای تو که رگ دار نیستم گر می جهد رگی بنما تاش برکنم گفتی چه کار داری بر نیست کار نیست گر نیست نیستم ز چه شد نیست مسکنم نفخ قیامتی تو و من شخص مرده ام تو جان نوبهاری و من سرو و سوسنم من نیم کاره گفتم باقیش تو بگو تو عقل عقل عقلی و من سخت کودنم من صورتی کشیدم جان بخشی آن توست تو جان جان جانی و من قالب تنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰۹ ما قحطیان تشنه و بسیارخواره ایم بیچاره نیستیم که درمان و چاره ایم در بزم چون عقار و گه رزم ذوالفقار در شکر همچو چشمه و در صبر خاره ایم ما پادشاه رشوت باره نبوده ایم بل پاره دوز خرقه دل های پاره ایم از ما مپوش راز که در سینه توایم وز ما مدزد دل که نه ما دل فشاره ایم ما آب قلزمیم نهان گشته زیر کاه یا آفتاب تن زده اندر ستاره ایم ما را ببین تو مست چنین بر کنار بام داند کنار بام که ما بی کناره ایم مهتاب را چه ترس بود از کنار بام پس ما چه غم خوریم که بر مه سواره ایم گر تیردوز گشت جگرهای ما ز عشق بی زحمت جگر تو ببین خون چه کاره ایم قصاب ده اگر چه که ما را بکشت زار هم می چریم در ده و هم بر قناره ایم ما مهره ایم و هم جهت مهره حقه ایم هنگامه گیر دل شده و هم نظاره ایم خاموش باش اگر چه به بشرای احمدی همچون مسیح ناطق طفل گواره ایم در عشق شمس مفخر تبریز روز و شب بر چرخ دیوکش چو شهاب و شراره ایم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۰ با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم با چشم تو ز باده و خمار فارغیم خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم دکان خراب کرده و از کار فارغیم رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق از سود و از زیان و ز بازار فارغیم دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ ما ننگ را خریده و از عار فارغیم غم را چه زهره باشد تا نام ما برد دستی بزن که از غم و غمخواره فارغیم ای روترش که کاله گران است چون خرم بگذر مخر که ما ز خریدار فارغیم ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم ما لاف می زنیم و تو انکار می کنی ز اقرار هر دو عالم و ز انکار فارغیم مشتی سگان نگر که به هم درفتاده اند ما سگ نزاده ایم و ز مردار فارغیم اسرار تو خدای همی داند و بس است ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم درسی که عشق داد فراموش کی شود از بحث و از جدال و ز تکرار فارغیم پنهان تو هر چه کاری پیدا بروید آن هر تخم را که خواهی می کار فارغیم آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف ور نی در این طریق ز گفتار فارغیم با نور روی مفخر تبریز شمس دین از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۱ بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم بر گلشن زمانه برو آتشی بزن زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق در ما گریز زود که ما برج آهنیم از ذوق آتش شه تبریز شمس دین داریم آب رو و همه محض روغنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۲ ما در جهان موافقت کس نمی کنیم ما خانه زیر گنبد اطلس نمی کنیم مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره ایم بس کرده اند جمله و ما بس نمی کنیم این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است ما ترک موج دل پی هر خس نمی کنیم ما قصر و چارطاق بر این عرصه فنا چون عاد و چون ثمود مقرنس نمی کنیم جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود چون نوح و چون خلیل موسس نمی کنیم ما را مطار زان سوی قاف است در شکار ما قصد صید مرده چو کرکس نمی کنیم دیو سیاه غرچه فریب پلید را بر جای حور پاک معرس نمی کنیم ما آن نهاله را که بر و میوه اش جفاست در تیره خاک حرص مغرس نمی کنیم از لذتی که هست نظر را ز قدس او ما خود نظر به جان مقدس نمی کنیم خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس از رشک غیر جنس مجنس نمی کنیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۰ با روی تو ز سبزه و گلزار فارغیم با چشم تو ز باده و خمار فارغیم خانه گرو نهاده و در کوی تو مقیم دکان خراب کرده و از کار فارغیم رختی که داشتیم به یغما ببرد عشق از سود و از زیان و ز بازار فارغیم دعوی عشق وانگه ناموس و نام و ننگ ما ننگ را خریده و از عار فارغیم غم را چه زهره باشد تا نام ما برد دستی بزن که از غم و غمخواره فارغیم ای روترش که کاله گران است چون خرم بگذر مخر که ما ز خریدار فارغیم ما را مسلم آمد شادی و خوشدلی کز باد و بود اندک و بسیار فارغیم بررفت و برگذشت سر ما ز آسمان کز ذوق عشق از سر و دستار فارغیم ما لاف می زنیم و تو انکار می کنی ز اقرار هر دو عالم و ز انکار فارغیم مشتی سگان نگر که به هم درفتاده اند ما سگ نزاده ایم و ز مردار فارغیم اسرار تو خدای همی داند و بس است ما از دغا و حیلت و مکار فارغیم درسی که عشق داد فراموش کی شود از بحث و از جدال و ز تکرار فارغیم پنهان تو هر چه کاری پیدا بروید آن هر تخم را که خواهی می کار فارغیم آهن ربای جذب رفیقان کشید حرف ور نی در این طریق ز گفتار فارغیم با نور روی مفخر تبریز شمس دین از شمس چرخ گنبد دوار فارغیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۱ بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیم حاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم پروانه ای تو بهر تو بفروز سینه را تا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنی زیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم پروانه را ز شمع تو هر روز مژده ای است یعنی که مات شو که همی مات ضامنیم شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که من بی من شویم از خود و ز عشق صد منیم تا باغ گلستان جمال تو دیده ایم چون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم بر گلشن زمانه برو آتشی بزن زیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم ای آنک سست دل شده ای در طریق عشق در ما گریز زود که ما برج آهنیم از ذوق آتش شه تبریز شمس دین داریم آب رو و همه محض روغنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۲ ما در جهان موافقت کس نمی کنیم ما خانه زیر گنبد اطلس نمی کنیم مخمور و مست و تشنه و بسیارخواره ایم بس کرده اند جمله و ما بس نمی کنیم این موج رحمت است و عدو چون کف و خس است ما ترک موج دل پی هر خس نمی کنیم ما قصر و چارطاق بر این عرصه فنا چون عاد و چون ثمود مقرنس نمی کنیم جز صدر قصر عشق در آن ساحت خلود چون نوح و چون خلیل موسس نمی کنیم ما را مطار زان سوی قاف است در شکار ما قصد صید مرده چو کرکس نمی کنیم دیو سیاه غرچه فریب پلید را بر جای حور پاک معرس نمی کنیم ما آن نهاله را که بر و میوه اش جفاست در تیره خاک حرص مغرس نمی کنیم از لذتی که هست نظر را ز قدس او ما خود نظر به جان مقدس نمی کنیم خاموش نظم و قافیه را ما از این سپس از رشک غیر جنس مجنس نمی کنیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۳ خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ دل ها همی طپند به دارالامان رویم از درد چاره نیست چو اندر غریبییم وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز شکرستان شویم و به شکرستان رویم این نقش ها نشانه نقاش بی نشان پنهان ز چشم بد هله تا بی نشان رویم راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست تعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم هر چند سایه کرم شاه حافظ است در ره همان به ست که با کاروان رویم ماییم همچو باران بر بام پرشکاف بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست چون راست آمدیم چو تیر از کمان رویم در خانه مانده ایم چو موشان ز گربگان گر شیرزاده ایم بدان ارسلان رویم جان آینه کنیم به سودای یوسفی پیش جمال یوسف با ارمغان رویم خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این او آن چنانک گوید ما آن چنان رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۴ چند روی بی خبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام از هوس عشق او چرخ زند نه فلک وز می او جان و دل نوش کند جام جام چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافت باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۵ هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام دشمنم از مرگ من کور شود والسلام آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام در غلط افکنده ست نام و نشان خلق را عمر شکربسته را مرگ نهادند نام از جهت این رسول گفت که الفقر کنز فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام وحی در ایشان بود گنج به ویران بود تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام تا که سرانجام تو گردد بر کام تو توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ هست حیات ابد جوییش از جان مدام خامش کن لب ببند بی دهنی خای قند نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۳ خیزید عاشقان که سوی آسمان رویم دیدیم این جهان را تا آن جهان رویم نی نی که این دو باغ اگر چه خوش است و خوب زین هر دو بگذریم و بدان باغبان رویم سجده کنان رویم سوی بحر همچو سیل بر روی بحر زان پس ما کف زنان رویم زین کوی تعزیت به عروسی سفر کنیم زین روی زعفران به رخ ارغوان رویم از بیم اوفتادن لرزان چو برگ و شاخ دل ها همی طپند به دارالامان رویم از درد چاره نیست چو اندر غریبییم وز گرد چاره نیست چو در خاکدان رویم چون طوطیان سبز به پر و به بال نغز شکرستان شویم و به شکرستان رویم این نقش ها نشانه نقاش بی نشان پنهان ز چشم بد هله تا بی نشان رویم راهی پر از بلاست ولی عشق پیشواست تعلیممان دهد که در او بر چه سان رویم هر چند سایه کرم شاه حافظ است در ره همان به ست که با کاروان رویم ماییم همچو باران بر بام پرشکاف بجهیم از شکاف و بدان ناودان رویم همچون کمان کژیم که زه در گلوی ماست چون راست آمدیم چو تیر از کمان رویم در خانه مانده ایم چو موشان ز گربگان گر شیرزاده ایم بدان ارسلان رویم جان آینه کنیم به سودای یوسفی پیش جمال یوسف با ارمغان رویم خامش کنیم تا که سخن بخش گوید این او آن چنانک گوید ما آن چنان رویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۴ چند روی بی خبر آخر بنگر به بام بام چه باشد بگو بر فلک سبزفام تا قمری همچو جان جلوه شود ناگهان صد مه و صد آفتاب چهره او را غلام از هوس عشق او چرخ زند نه فلک وز می او جان و دل نوش کند جام جام چون به تجلی بتافت جانب جان ها شتافت باده جان شد مباح خوردن و خفتن حرام گفت جهان سلیم چیست خبر ای نسیم گفت ندارم ز بیم جز نفسی والسلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۵ هر کی بمیرد شود دشمن او دوستکام دشمنم از مرگ من کور شود والسلام آن شکرستان مرا می کشد اندر شکر ای که چنین مرگ را جان و دل من غلام در غلط افکنده ست نام و نشان خلق را عمر شکربسته را مرگ نهادند نام از جهت این رسول گفت که الفقر کنز فقر کند نام گنج تا غلط افتند عام وحی در ایشان بود گنج به ویران بود تا که زر پخته را ره نبرد هیچ خام گفتم ای جان ببین زین دلم سست تنگ گفت که زین پس ز جهل وامکش از پس لگام تا که سرانجام تو گردد بر کام تو توسن خنگ فلک باشد زیر تو رام گر تو بدانی که مرگ دارد صد باغ و برگ هست حیات ابد جوییش از جان مدام خامش کن لب ببند بی دهنی خای قند نیست شو از خود که تا هست شوی زو تمام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶ امشب جان را ببر از تن چاکر تمام تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام این دم مست توام رطل دگر دردهم تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم گیرم جام عدم می کشمش جام جام جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام این نفسم دم به دم درده باده عدم چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام موج برآر از عدم تا برباید مرا بر لب دریا به ترس چند روم گام گام دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۷ لولیکان تویم در بگشا ای صنم لولیکان را دمی بار ده ای محتشم ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم امن دو عالم توی گوهر آدم توی هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو گردد هر لولیی صاحب طبل و علم رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان عشرت با خوف جان راست نیاید به هم مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان آید صافی روان گوید ای من منم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۸ ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم بسته شکرخنده را تا که بگریانیم ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم گریه نصیب تن است من گهر جانیم در دل آتش روم تازه و خندان شوم همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم این دل من صورتی گشت و به من بنگرید بوسه همی داد دل بر سر و پیشانیم گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیست تو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیست مست بخندید و گفت دل که نمی دانیم رو مطلب تو محال نیست زبان را مجال سوره کهفم که تو خفته فروخوانیم زود برو درفتاد صورت من پیش دل گفت بگو راست ای صادق ربانیم گفت که این حیرت از منظر شمس حق است مفخر تبریزیان آنک در او فانیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶ امشب جان را ببر از تن چاکر تمام تا نبود در جهان بیش مرا نقش و نام این دم مست توام رطل دگر دردهم تا بشوم محو تو از دو جهان والسلام چون ز تو فانی شدم و آنچ تو دانی شدم گیرم جام عدم می کشمش جام جام جان چو فروزد ز تو شمع بروزد ز تو گر بنسوزد ز تو جمله بود خام خام این نفسم دم به دم درده باده عدم چون به عدم درشدم خانه ندانم ز بام چون عدمت می فزود جان کندت صد سجود ای که هزاران وجود مر عدمت را غلام باده دهم طاس طاس ده ز وجودم خلاص باده شد انعام خاص عقل شد انعام عام موج برآر از عدم تا برباید مرا بر لب دریا به ترس چند روم گام گام دام شهم شمس دین صید به تبریز کرد من چو به دام اندرم نیست مرا ترس دام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۷ لولیکان تویم در بگشا ای صنم لولیکان را دمی بار ده ای محتشم ای تو امان جهان ای تو جهان را چو جان ای شده خندان دهان از کرمت دم به دم امن دو عالم توی گوهر آدم توی هین که رسید از حبش بر سر کوی حشم چون برسد کوس تو کمتر جاسوس تو گردد هر لولیی صاحب طبل و علم رایت نصرت فرست لشکر عشرت فرست تا که ز شادی ما جان نبرد هیچ غم تیغ عرب برکنیم بر سر ترکان زنیم چون لطفت برکشد بر خط لولی رقم خوف مهل در میان بانگ بزن کالامان عشرت با خوف جان راست نیاید به هم مهر برآور به جوش وز دل چنگ آن خروش پر کن از عیش گوش پر کن از می شکم تا سوی تبریز جان جانب شمس الزمان آید صافی روان گوید ای من منم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۸ ای تو ترش کرده رو تا که بترسانیم بسته شکرخنده را تا که بگریانیم ترش نگردم از آنک از تو همه شکرم گریه نصیب تن است من گهر جانیم در دل آتش روم تازه و خندان شوم همچو زر سرخ از آنک جمله زر کانیم در دل آتش اگر غیر تو را بنگرم دار مرا سنگسار ز آنچ من ارزانیم هیچ نشینم به عیش هیچ نخیزم به پا جز تو که برداریم جز تو که بنشانیم این دل من صورتی گشت و به من بنگرید بوسه همی داد دل بر سر و پیشانیم گفتم ای دل بگو خیر بود حال چیست تو نه که نوری همه من نه که ظلمانیم ور تو منی من توام خیرگی از خود ز چیست مست بخندید و گفت دل که نمی دانیم رو مطلب تو محال نیست زبان را مجال سوره کهفم که تو خفته فروخوانیم زود برو درفتاد صورت من پیش دل گفت بگو راست ای صادق ربانیم گفت که این حیرت از منظر شمس حق است مفخر تبریزیان آنک در او فانیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۹ پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق جمع معلق زنان مست به دریا دویم بر لب دریای عشق تازه بروییم باز های که چون گلستان تا به ابد ما نویم وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۰ بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم خواجه مجلس توی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۱ خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گرچه به شکل آتشیم تو جو کبوتربچه زاده این لانه ای گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم مست می اش می شویم باده از او می چشیم تیزروان همچو سیل گرچه چو که ساکنیم نعره زنان همچو رعد گرچه چنین خامشیم جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا گرچه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن کان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم صحت دعوی عشق مسند و بالش مجو ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۲ بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه به پیشگاه خرابات روی آوردم خرد که گرد برآورد از تک دریا هزار سال دود درنیابد او گردم فراختر ز فلک گشت سینه تنگم لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد که من سعادت بیمار و داروی دردم شرابخانه عالم شده ست سینه من هزار رحمت بر سینه جوامردم هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم چو خاک شاه شدم ارغوان ز من رویید چو مات شاه شدم جمله لعب را بردم چو دانه ای که بمیرد هزار خوشه شود شدم به فضل خدا صد هزار چون مردم منم بهشت خدا لیک نام من عشق است که از فشار رهد هر دلی کش افشردم رهد ز تیر فلک وز سنان مریخش هر آن مرید که او را به عشق پروردم چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل دو صد تموز بجوشید از دی سردم خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی هزار پرده دریدی زبان من هر دم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۹ پیشتر آ می لبا تا همه شیدا شویم بیشتر آ گوهرا تا همه دریا رویم دست به هم وادهیم حلقه صفت جوق جوق جمع معلق زنان مست به دریا دویم بر لب دریای عشق تازه بروییم باز های که چون گلستان تا به ابد ما نویم وز جگر گلستان شعله دیگر زنیم چون ز رخ آتشین مایه صد پرتویم جوهر ما رو نمود لیک از آن سوی بحر آه که تو زین سوی آه که ما زان سویم شاه سوارا به سر تاج بجنبان چنین تاج تو را گوهریم اسپ تو را ما جویم بر سر دارش کنیم هر کی بگوید یکیم آتش اندرزنیم هر کی بگوید دویم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۰ بار دگر ذره وار رقص کنان آمدیم زان سوی گردون عشق چرخ زنان آمدیم بر سر میدان عشق چونک یکی گو شدیم گه به کران تاختیم گه به میان آمدیم عشق نیاز آورد گر تو چنانی رواست ما چو از آن سوتریم ما نه چنان آمدیم خواجه مجلس توی مجلسیان حاضرند آب چو آتش بیار ما نه بنان آمدیم شکر که ناداشت وار از سبب زخم تو چون که به جان آمدیم زود به جان آمدیم شمس حق این عشق تو تشنه خون من است تیغ و کفن در بغل بهر همان آمدیم جز نمکت نشکند شورش تبریز را فخر زمین در غمت شور زمان آمدیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۱ خوش سوی ما آ دمی ز آنچ که ما هم خوشیم آب حیات توایم گرچه به شکل آتشیم تو جو کبوتربچه زاده این لانه ای گر تو نیایی به خود مات از این سو کشیم حاضر ما شو که ما حاضر آن شاهدیم مست می اش می شویم باده از او می چشیم تیزروان همچو سیل گرچه چو که ساکنیم نعره زنان همچو رعد گرچه چنین خامشیم جان چو دریا تو راست بر کف خود نه بیا گرچه که ما همچو چرخ بی گنهی می کشیم زان سوی این پنج حس نوبت ما پنج کن کان سوی این شش جهت خسرو این هر ششیم در پی سرنای عشق تیزدم و دلنواز کز رگ جان همچو چنگ بهر تو در نالشیم صحت دعوی عشق مسند و بالش مجو ما نه چو رنجورکان عاشق آن بالشیم نور فلک شمس دین مفخر تبریز ما از رخ آن آفتاب چرخ درون مه وشیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۲ بدار دست ز ریشم که باده ای خوردم ز بیخودی سر و ریش و سبال گم کردم ز پیشگاه و ز درگاه نیستم آگاه به پیشگاه خرابات روی آوردم خرد که گرد برآورد از تک دریا هزار سال دود درنیابد او گردم فراختر ز فلک گشت سینه تنگم لطیفتر ز قمر گشت چهره زردم دکان جمله طبیبان خراب خواهم کرد که من سعادت بیمار و داروی دردم شرابخانه عالم شده ست سینه من هزار رحمت بر سینه جوامردم هزار حمد و ثنا مر خدای عالم را که دنگ عشقم و از ننگ خویشتن فردم چو خاک شاه شدم ارغوان ز من رویید چو مات شاه شدم جمله لعب را بردم چو دانه ای که بمیرد هزار خوشه شود شدم به فضل خدا صد هزار چون مردم منم بهشت خدا لیک نام من عشق است که از فشار رهد هر دلی کش افشردم رهد ز تیر فلک وز سنان مریخش هر آن مرید که او را به عشق پروردم چو آفتاب سعادت رسید سوی حمل دو صد تموز بجوشید از دی سردم خموش باش که گر نی ز خوف فتنه بدی هزار پرده دریدی زبان من هر دم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به لطف بردارم رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم ببسته ست میان لطف من به تیمارت که دیده ای برکات وصال و تیمارم هزار شربت شافی به مهر می جوشد از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم بیا به پیش که تا سرمه نو ات بکشم که چشم روشن باشی به فهم اسرارم ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید که از کمال کرم دستگیر اغیارم تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان که یافت شد به جوال تو صاع انبارم تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم به خلوتش همه تأویل آن بیان فرمود که من گزاف کسی را به غم نیازارم خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴ همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم اگر به دست من آید چو خضر آب حیات ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم ز خارخار غم تو چو خارچین گردم ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام به مسجد فلک هفتمین نماز کنم همه سعادت بینم چو سوی نحس روم همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل چو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم پریر عشق مرا گفت من همه نازم همه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی من از برای تو خود را همه نیاز کنم خموش باش زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صدهزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۳ نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزیزتر دارم به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به لطف بردارم رخ تو را ز شعاعات خویش نور دهم سر تو را به ده انگشت مغفرت خارم هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم ببسته ست میان لطف من به تیمارت که دیده ای برکات وصال و تیمارم هزار شربت شافی به مهر می جوشد از آن شبی که بگفتی به من که بیمارم بیا به پیش که تا سرمه نو ات بکشم که چشم روشن باشی به فهم اسرارم ز خاص خاص خودم لطف کی دریغ آید که از کمال کرم دستگیر اغیارم تو را که دزد گرفتم سپردمت به عوان که یافت شد به جوال تو صاع انبارم تو خیره در سبب قهر و گفت ممکن نی هزار لطف در آن بود اگر چه قهارم نه ابن یامین زان زخم یافت یوسف خویش به چشم لطف نظر کن به جمله آثارم به خلوتش همه تأویل آن بیان فرمود که من گزاف کسی را به غم نیازارم خموش کردم تا وقت خلوت تو رسد ولی مبر تو گمان بد ای گرفتارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۴ همه جمال تو بینم چو چشم باز کنم همه شراب تو نوشم چو لب فراز کنم حرام دارم با مردمان سخن گفتن و چون حدیث تو آید سخن دراز کنم هزار گونه بلنگم به هر رهم که برند رهی که آن به سوی تو است ترک تاز کنم اگر به دست من آید چو خضر آب حیات ز خاک کوی تو آن آب را طراز کنم ز خارخار غم تو چو خارچین گردم ز نرگس و گل صدبرگ احتراز کنم ز آفتاب و ز مهتاب بگذرد نورم چو روی خود به شهنشاه دلنواز کنم چو پر و بال برآرم ز شوق چون بهرام به مسجد فلک هفتمین نماز کنم همه سعادت بینم چو سوی نحس روم همه حقیقت گردد اگر مجاز کنم مرا و قوم مرا عاقبت شود محمود چو خویش را پی محمود خود ایاز کنم چو آفتاب شوم آتش و ز گرمی دل چو ذره ها همه را مست و عشقباز کنم پریر عشق مرا گفت من همه نازم همه نیاز شو آن لحظه ای که ناز کنم چو ناز را بگذاری همه نیاز شوی من از برای تو خود را همه نیاز کنم خموش باش زمانی بساز با خمشی که تا برای سماع تو چنگ ساز کنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۵ نگفتمت مرو آنجا که آشنات منم در این سراب فنا چشمه حیات منم وگر به خشم روی صدهزار سال ز من به عاقبت به من آیی که منتهات منم نگفتمت که به نقش جهان مشو راضی که نقش بند سراپرده رضات منم نگفتمت که منم بحر و تو یکی ماهی مرو به خشک که دریای با صفات منم نگفتمت که چو مرغان به سوی دام مرو بیا که قدرت پرواز و پر و پات منم نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند که آتش و تبش و گرمی هوات منم نگفتمت که صفت های زشت در تو نهند که گم کنی که سر چشمه صفات منم نگفتمت که مگو کار بنده از چه جهت نظام گیرد خلاق بی جهات منم اگر چراغ دلی دان که راه خانه کجاست وگر خداصفتی دان که کدخدات منم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۶ بیار باده که دیر است در خمار توام اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت غلام همت و داد بزرگوار توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحق شراب منصوری در این زمان که چو منصور زیر دار توام به یاد آر سخن ها و شرط ها که ز الست قرار دادی با من بر آن قرار توام بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی ولی چو درنگرم نیک در دوار توام به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره که من عدو قدح های زهربار توام چو شیشه زان شده ام تا که جام شه باشم شها بگیر به دستم که دست کار توام عجب که شیشه شکافید و می نمی ریزد چگونه ریزد داند که بر کنار توام اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام چو زعفران شدم اما به لاله زار توام چگونه کافر باشم چو بت پرست توام چگونه فاسق باشم شرابخوار توام بیا بیا که تو راز زمانه می دانی بپوش راز دل من که رازدار توام چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من گمان فتاد رخم را که هم عذار توام شمرد مرغ دلم حلقه های دام تو را از آن خویش شمارم که در شمار توام اگرچه در چه پستم نه سربلند توام وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام اگرچه مال ندارم نه دستمال توام اگرچه کار ندارم نه مست کار توام برآی مفخر آفاق شمس تبریزی که عاشق رخ پرنور شمس وار توام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۷ به غم فرونروم باز سوی یار روم در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم به گلشن ابد و سرو پایدار روم من از شمار بشر نیستم وداع وداع به نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنم چو آب سجده کنان سوی جویبار روم به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد همان به ست که اکنون به اختیار روم ز داد عشق بود کار و بار سلطانان به عشق درنروم در کدام کار روم شنیده ام که امیر بتان به صید شده ست اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار به عشق دل به دهان سگ شکار روم چو بر براق سعادت کنون سوار شدم به سوی سنجق سلطان کامیار روم جهان عشق به زیر لوای سلطانی است چو از رعیت عشقم بدان دیار روم منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان بدان جهان و بدان جان بی غبار روم غبار تن نبود ماه جان بود آن جا سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم خموش کی هلدم تشنگی این یاران مگر که از بر یاران به یار غار روم جوار مفخر آفاق شمس تبریزی بهشت عدن بود هم در آن جوار روم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۶ بیار باده که دیر است در خمار توام اگرچه دلق کشانم نه یار غار توام بیار رطل و سبو کارم از قدح بگذشت غلام همت و داد بزرگوار توام در این زمان که خمارم مطیع من می باش چو مست گشتم از آن پس به اختیار توام بیار جام اناالحق شراب منصوری در این زمان که چو منصور زیر دار توام به یاد آر سخن ها و شرط ها که ز الست قرار دادی با من بر آن قرار توام بگو به ساغرش ای کف تو گر سوار منی عجبتر اینک در این لحظه من سوار توام میان حلقه به ظاهر تو در دوار منی ولی چو درنگرم نیک در دوار توام به زیر چرخ ننوشم شراب ای زهره که من عدو قدح های زهربار توام چو شیشه زان شده ام تا که جام شه باشم شها بگیر به دستم که دست کار توام عجب که شیشه شکافید و می نمی ریزد چگونه ریزد داند که بر کنار توام اگر به قد چو کمانم ولی ز تیر توام چو زعفران شدم اما به لاله زار توام چگونه کافر باشم چو بت پرست توام چگونه فاسق باشم شرابخوار توام بیا بیا که تو راز زمانه می دانی بپوش راز دل من که رازدار توام چو آفتاب رخ تو بتافت بر رخ من گمان فتاد رخم را که هم عذار توام شمرد مرغ دلم حلقه های دام تو را از آن خویش شمارم که در شمار توام اگرچه در چه پستم نه سربلند توام وگرچه اشتر مستم نه در قطار توام میان خون دل پرخون بگفت خاک تو را اگرچه غرقه خونم نه در تغار توام اگرچه مال ندارم نه دستمال توام اگرچه کار ندارم نه مست کار توام برآی مفخر آفاق شمس تبریزی که عاشق رخ پرنور شمس وار توام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۷ به غم فرونروم باز سوی یار روم در آن بهشت و گلستان و سبزه زار روم ز برگ ریز خزان فراق سیر شدم به گلشن ابد و سرو پایدار روم من از شمار بشر نیستم وداع وداع به نقل و مجلس و سغراق بی شمار روم نمی شکیبد ماهی ز آب من چه کنم چو آب سجده کنان سوی جویبار روم به عاقبت غم عشقم کشان کشان ببرد همان به ست که اکنون به اختیار روم ز داد عشق بود کار و بار سلطانان به عشق درنروم در کدام کار روم شنیده ام که امیر بتان به صید شده ست اگر چه لاغرم سوی مرغزار روم چو شیر عشق فرستد سگان خود به شکار به عشق دل به دهان سگ شکار روم چو بر براق سعادت کنون سوار شدم به سوی سنجق سلطان کامیار روم جهان عشق به زیر لوای سلطانی است چو از رعیت عشقم بدان دیار روم منم که در نظرم خوار گشت جان و جهان بدان جهان و بدان جان بی غبار روم غبار تن نبود ماه جان بود آن جا سزد سزد که بر آن چرخ برق وار روم اگر کلیم حلیمم بدان درخت شوم وگر خلیل جلیلم در آن شرار روم خموش کی هلدم تشنگی این یاران مگر که از بر یاران به یار غار روم جوار مفخر آفاق شمس تبریزی بهشت عدن بود هم در آن جوار روم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۸ مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم وگر درم نگشایی مقیم درگاهم چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم کجا روم به سر خویش کی دلی دارم من و تن و دل من سایه شهنشاهم به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم به توست آگهی من اگر من آگاهم نه دلربام توی گر مرا دلی باقی است نه کهربام توی گر مثل پر کاهم نه از حلاوت حلوای بی حد لب توست که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم بس است دولت عشق تو منصب و جاهم چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم اگر چه کاهل و بی گاه خیز قافله ام به سوی توست سفرهای گاه و بی گاهم برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۹ اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم ز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم اگر چه بام بلندست آسمان مگریز چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند بر این درخت سعادت که آشیان کردیم بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم هزار ذره از این قطب آفتابی یافت بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب ز سیل ها و مددهاش خوش عنان کردیم چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم خموش باش که تا سر به سر زبان گردی زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۸ مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم وگر درم نگشایی مقیم درگاهم چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم کجا روم به سر خویش کی دلی دارم من و تن و دل من سایه شهنشاهم به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم به توست آگهی من اگر من آگاهم نه دلربام توی گر مرا دلی باقی است نه کهربام توی گر مثل پر کاهم نه از حلاوت حلوای بی حد لب توست که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم بس است دولت عشق تو منصب و جاهم چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم اگر چه کاهل و بی گاه خیز قافله ام به سوی توست سفرهای گاه و بی گاهم برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲۹ اگر چه شرط نهادیم و امتحان کردیم ز شرط ها بگذشتیم و رایگان کردیم اگر چه یک طرف از آسمان زمینی شد نه پاره پاره زمین را هم آسمان کردیم اگر چه بام بلندست آسمان مگریز چه غم خوری ز بلندی چو نردبان کردیم پرت دهیم که چون تیر بر فلک بپری اگر ز غم تن بیچاره را کمان کردیم اگر چه جان مدد جسم شد کثیفی یافت لطافتش بنمودیم و باز جان کردیم اگر تو دیوی ما دیو را فرشته کنیم وگر تو گرگی ما گرگ را شبان کردیم تو ماهیی که به بحر عسل بخواهی تاخت هزار بارت از آن شهد در دهان کردیم اگر چه مرغ ضعیفی بجوی شاخ بلند بر این درخت سعادت که آشیان کردیم بگیر ملک دو عالم که مالک الملکیم بیا به بزم که شمشیر در میان کردیم هزار ذره از این قطب آفتابی یافت بسا قراضه قلبی که ماش کان کردیم بسا یخی بفسرده کز آفتاب کرم فسردگیش ببردیم و خوش روان کردیم گر آب روح مکدر شد اندر این گرداب ز سیل ها و مددهاش خوش عنان کردیم چرا شکفته نباشی چو برگ می لرزی چه ناامیدی از ما که را زیان کردیم بسا دلی که چو برگ درخت می لرزید به آخرش بگزیدیم و باغبان کردیم الست گفتیم از غیب و تو بلی گفتی چه شد بلی تو چون غیب را عیان کردیم پنیر صدق بگیر و به باغ روح بیا که ما بلی تو را باغ و بوستان کردیم خموش باش که تا سر به سر زبان گردی زبان نبود زبان تو ما زبان کردیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۰ چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم همی خوریم می جان به حضرت سلطان چنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم خراب و مست به ساقی جان همی گوییم برآر دست که ما دست ها برآوردیم بیار نقل که ما نقل کرده ایم این سو بیار باده احمر که زار و رخ زردیم بکن سلام که تسلیم ابتلای توییم بپرس گرم که افسرده دم سردیم جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وار که ما به منع عطا مور را نیازردیم ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم درآی در بر ما ما دوای هر دردیم دل آر خسته به خار جفا و گل بستان چه تحفه آری ماورد را که ما وردیم اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر بیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان که روی ماه نبینیم تا در این گردیم خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس به ما گذار که ما اوستاد این نردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۱ اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم وگر همای تو را هر سحر که می آید ز جان و دیده و دل حلقه های دام کنیم وگر هزار دل پاک را به هر سر راه به دست نامه پرخون به تو پیام کنیم وگر چو نقره و زر پاک و خالص از پی تو میان آتش تو منزل و مقام کنیم به ذات پاک منزه که بعد این همه کار به هر طرف نگرانیم تا کدام کنیم قرار عاقبت کار هم بر این افتاد که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم و آنگهی که رسد باده های حیرانان ز شیشه خانه دل صد هزار جام کنیم چو سیمبر به صفا تنگمان به بر گیرد فلک که کره تند است ماش رام کنیم چو مغز روح از آن باده ها به جوش آید چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۰ چه روز باشد کاین جسم و رسم بنوردیم میان مجلس جان حلقه حلقه می گردیم همی خوریم می جان به حضرت سلطان چنانک بی لب و ساغر نخست می خوردیم خراب و مست به ساقی جان همی گوییم برآر دست که ما دست ها برآوردیم بیار نقل که ما نقل کرده ایم این سو بیار باده احمر که زار و رخ زردیم بکن سلام که تسلیم ابتلای توییم بپرس گرم که افسرده دم سردیم جوابمان دهد آن ساقیم که نوش خورید که ما به نورفشانی چو مه جوامردیم تو ملک کدکن وهب لی بگو سلیمان وار که ما به منع عطا مور را نیازردیم ز هجر و فرقت ما درد و غم بسی دیدیم درآی در بر ما ما دوای هر دردیم دل آر خسته به خار جفا و گل بستان چه تحفه آری ماورد را که ما وردیم اگر ز مونس و جفتان خود جدا ماندی بیا که در کرم و حسن لطف ما فردیم اگر تو کار نکردی و مفلسی از خیر بیا که کار چو تو صد هزار ما کردیم بیار اشک چو مشتاق و گرد را بنشان که روی ماه نبینیم تا در این گردیم خمش گزاف مینداز مهره اندر طاس به ما گذار که ما اوستاد این نردیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۱ اگر زمین و فلک را پر از سلام کنیم وگر سگان تو را فرش سیم خام کنیم وگر همای تو را هر سحر که می آید ز جان و دیده و دل حلقه های دام کنیم وگر هزار دل پاک را به هر سر راه به دست نامه پرخون به تو پیام کنیم وگر چو نقره و زر پاک و خالص از پی تو میان آتش تو منزل و مقام کنیم به ذات پاک منزه که بعد این همه کار به هر طرف نگرانیم تا کدام کنیم قرار عاقبت کار هم بر این افتاد که خویش را همه حیران و خیره نام کنیم و آنگهی که رسد باده های حیرانان ز شیشه خانه دل صد هزار جام کنیم چو سیمبر به صفا تنگمان به بر گیرد فلک که کره تند است ماش رام کنیم چو مغز روح از آن باده ها به جوش آید چهار حد جهان را به تک دو گام کنیم ز شمس تبریز انگشتری چو بستانیم هزار خسرو تمغاج را غلام کنیم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۲ به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام اشارتی که بکردی به سر به جای سلام به حق آنک گشادی کمر که می نروم که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام به حق آنک نداند دل خیال اندیش مثال های خیال مرا به وقت پیام به حق آنک به فراش گفته ای که بروب ز چند گنده بغل خانه را برای کرام به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام به حق آنک گمان های بد فرستی تو به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام به حق حلقه رندان که باده می نوشند به پیش خلق هویدا میان روز صیام هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست از آنک شیشه گر عشق ساخته ست آن جام به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب بیا به بزم محمد مدام نوش مدام میان گفت بدم من که سست خندیدی که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام بگفتمش چو دهان مرا نمی دوزی بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام به حق آنک حلال است خون من بر تو که بر عدو سخنم را حرام دار حرام خیال من ز ملاقات شمس تبریزی هزار صورت بیند عجب پی اعلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۳ به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام نمی خورم به حلال و حرام من سوگند به جان عشق که بالاست از حلال و حرام به جان عشق که از جان جان لطیفتر است که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام نه عشق آتش و جان من است سامندر نه عشق کوره و نقد من است زر تمام نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز نه آن شراب ازل را شده ست جسمم جام نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق که ای هزار چو من عشق را غلام غلام هزار رمز به هم گفته جان من با عشق در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام بیار باده خامی که خالی است وطن که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۲ به حق آنک بخواندی مرا ز گوشه بام اشارتی که بکردی به سر به جای سلام به حق آنک گشادی کمر که می نروم که شد قمر کمرت را چو من کمینه غلام به حق آنک نداند دل خیال اندیش مثال های خیال مرا به وقت پیام به حق آنک به فراش گفته ای که بروب ز چند گنده بغل خانه را برای کرام به حق آنک گزیدی دو لب که جام بگیر بنوش جام رها کن حدیث پخته و خام به حق آنک تو را دیدم و قلم افتاد ز دست عشق نویسم به پیش تو ناکام به حق آنک گمان های بد فرستی تو به هدهدی که بخواهی که جان ببر زین دام به حق حلقه رندان که باده می نوشند به پیش خلق هویدا میان روز صیام هزار شیشه شکستند و روزه شان نشکست از آنک شیشه گر عشق ساخته ست آن جام به ماه روزه جهودانه می مخور تو به شب بیا به بزم محمد مدام نوش مدام میان گفت بدم من که سست خندیدی که ای سلیم دل آخر کشیده دار لگام بگفتمش چو دهان مرا نمی دوزی بدوز گوش کسی را که نیست یار تمام به حق آنک حلال است خون من بر تو که بر عدو سخنم را حرام دار حرام خیال من ز ملاقات شمس تبریزی هزار صورت بیند عجب پی اعلام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳۳ به جان عشق که از بهر عشق دانه و دام که عزم صد سفرستم ز روم تا سوی شام نمی خورم به حلال و حرام من سوگند به جان عشق که بالاست از حلال و حرام به جان عشق که از جان جان لطیفتر است که عاشقان را عشق است هم شراب و طعام فتاده ولوله در شهر از ضمیر حسود که بازگشت فلان کس ز دوست دشمن کام نه عشق آتش و جان من است سامندر نه عشق کوره و نقد من است زر تمام نه عشق ساقی و مخمور اوست جان شب و روز نه آن شراب ازل را شده ست جسمم جام نهاده بر کف جامی بر من آمد عشق که ای هزار چو من عشق را غلام غلام هزار رمز به هم گفته جان من با عشق در آن رموز نگنجیده نظم حرف و کلام بیار باده خامی که خالی است وطن که عاشق زر پخته ز عشق باشد خام ورای وهم حریفی کنیم خوش با عشق نه عقل گنجد آن جا نه زحمت اجسام چو گم کنیم من و عشق خویشتن در می بیاید آن شه تبریز شمس دین که سلام

%0
10 Bölüm