Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۰ - در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند» گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف باز شد قفل و در و شد ره پدید چون توکل کرد یوسف برجهید گرچه رخنه نیست عالم را پدید خیره یوسف وار می باید دوید تا گشاید قفل و در پیدا شود سوی بی جایی شما را جا شود آمدی اندر جهان ای ممتحن هیچ می بینی طریق آمدن تو ز جایی آمدی وز موطنی آمدن را راه دانی هیچ نی گر ندانی تا نگویی راه نیست زین ره بی راهه ما را رفتنیست می روی در خواب شادان چپ و راست هیچ دانی راه آن میدان کجاست تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن خویش را بینی در آن شهر کهن چشم چون بندی که صد چشم خمار بند چشم تست این سو از غرار چارچشمی تو ز عشق مشتری بر امید مهتری و سروری ور بخسپی مشتری بینی به خواب چغد بد کی خواب بیند جز خراب مشتری خواهی بهر دم پیچ پیچ تو چه داری که فروشی هیچ هیچ گر دلت را نان بدی یا چاشتی از خریداران فراغت داشتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری می‌کرد گفتندش چه خورده‌ای کی گیج شده‌ای و یاوه می‌گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند آن یکی می گفت من پیغامبرم از همه پیغامبران فاضلترم گردنش بستند و بردندش به شاه کین همی گوید رسولم از اله خلق بر وی جمع چون مور و ملخ که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ گر رسول آنست که آید از عدم ما همه پیغامبریم و محتشم ما از آنجا آمدیم اینجا غریب تو چرا مخصوص باشی ای ادیب نه شما چون طفل خفته آمدیت بی خبر از راه وز منزل بدیت از منازل خفته بگذشتید و مست بی خبر از راه و از بالا و پست ما به بیداری روان گشتیم و خوش از ورای پنج و شش تا پنج و شش دیده منزلها ز اصل و از اساس چون قلاووز آن خبیر و ره شناس شاه را گفتند اشکنجه ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف که به یک سیلی بمیرد آن نحیف کی توان او را فشردن یا زدن که چو شیشه گشته است او را بدن لیک با او گویم از راه خوشی که چرا داری تو لاف سر کشی که درشتی ناید اینجا هیچ کار هم به نرمی سر کند از غار مار مردمان را دور کرد از گرد وی شه لطیفی بود و نرمی ورد وی پس نشاندش باز پرسیدش ز جا که کجا داری معاش و ملتجی گفت ای شه هستم از دار السلام آمده از ره درین دار الملام نه مرا خانه ست و نه یک همنشین خانه کی کردست ماهی در زمین باز شه از روی لاغش گفت باز که چه خوردی و چه داری چاشت ساز اشتهی داری چه خوردی بامداد که چنین سرمستی و پر لاف و باد گفت اگر نانم بدی خشک و طری کی کنیمی دعوی پیغامبری دعوی پیغامبری با این گروه هم چنان باشد که دل جستن ز کوه کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست فهم و ضبط نکته مشکل نجست هر چه گویی باز گوید که همان می کند افسوس چون مستهزیان از کجا این قوم و پیغام از کجا از جمادی جان کرا باشد رجا گر تو پیغام زنی آری و زر پیش تو بنهند جمله سیم و سر که فلان جا شاهدی می خواندت عاشق آمد بر تو او می داندت ور تو پیغام خدا آری چو شهد که بیا سوی خدا ای نیک عهد از جهان مرگ سوی برگ رو چون بقا ممکن بود فانی مشو قصد خون تو کنند و قصد سر نه از برای حمیت دین و هنر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۰ - در معنی این بیت «گر راه روی راه برت بگشایند ور نیست شوی بهستیت بگرایند» گر زلیخا بست درها هر طرف یافت یوسف هم ز جنبش منصرف باز شد قفل و در و شد ره پدید چون توکل کرد یوسف برجهید گرچه رخنه نیست عالم را پدید خیره یوسف وار می باید دوید تا گشاید قفل و در پیدا شود سوی بی جایی شما را جا شود آمدی اندر جهان ای ممتحن هیچ می بینی طریق آمدن تو ز جایی آمدی وز موطنی آمدن را راه دانی هیچ نی گر ندانی تا نگویی راه نیست زین ره بی راهه ما را رفتنیست می روی در خواب شادان چپ و راست هیچ دانی راه آن میدان کجاست تو ببند آن چشم و خود تسلیم کن خویش را بینی در آن شهر کهن چشم چون بندی که صد چشم خمار بند چشم تست این سو از غرار چارچشمی تو ز عشق مشتری بر امید مهتری و سروری ور بخسپی مشتری بینی به خواب چغد بد کی خواب بیند جز خراب مشتری خواهی بهر دم پیچ پیچ تو چه داری که فروشی هیچ هیچ گر دلت را نان بدی یا چاشتی از خریداران فراغت داشتی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۱ - قصهٔ آن شخص کی دعوی پیغامبری می‌کرد گفتندش چه خورده‌ای کی گیج شده‌ای و یاوه می‌گویی گفت اگر چیزی یافتمی کی خوردمی نه گیج شدمی و نه یاوه گفتمی کی هر سخن نیک کی با غیر اهلش گویند یاوه گفته باشند اگر چه در آن یاوه گفتن مامورند آن یکی می گفت من پیغامبرم از همه پیغامبران فاضلترم گردنش بستند و بردندش به شاه کین همی گوید رسولم از اله خلق بر وی جمع چون مور و ملخ که چه مکرست و چه تزویر و چه فخ گر رسول آنست که آید از عدم ما همه پیغامبریم و محتشم ما از آنجا آمدیم اینجا غریب تو چرا مخصوص باشی ای ادیب نه شما چون طفل خفته آمدیت بی خبر از راه وز منزل بدیت از منازل خفته بگذشتید و مست بی خبر از راه و از بالا و پست ما به بیداری روان گشتیم و خوش از ورای پنج و شش تا پنج و شش دیده منزلها ز اصل و از اساس چون قلاووز آن خبیر و ره شناس شاه را گفتند اشکنجه ش بکن تا نگوید جنس او هیچ این سخن شاه دیدش بس نزار و بس ضعیف که به یک سیلی بمیرد آن نحیف کی توان او را فشردن یا زدن که چو شیشه گشته است او را بدن لیک با او گویم از راه خوشی که چرا داری تو لاف سر کشی که درشتی ناید اینجا هیچ کار هم به نرمی سر کند از غار مار مردمان را دور کرد از گرد وی شه لطیفی بود و نرمی ورد وی پس نشاندش باز پرسیدش ز جا که کجا داری معاش و ملتجی گفت ای شه هستم از دار السلام آمده از ره درین دار الملام نه مرا خانه ست و نه یک همنشین خانه کی کردست ماهی در زمین باز شه از روی لاغش گفت باز که چه خوردی و چه داری چاشت ساز اشتهی داری چه خوردی بامداد که چنین سرمستی و پر لاف و باد گفت اگر نانم بدی خشک و طری کی کنیمی دعوی پیغامبری دعوی پیغامبری با این گروه هم چنان باشد که دل جستن ز کوه کس ز کوه و سنگ عقل و دل نجست فهم و ضبط نکته مشکل نجست هر چه گویی باز گوید که همان می کند افسوس چون مستهزیان از کجا این قوم و پیغام از کجا از جمادی جان کرا باشد رجا گر تو پیغام زنی آری و زر پیش تو بنهند جمله سیم و سر که فلان جا شاهدی می خواندت عاشق آمد بر تو او می داندت ور تو پیغام خدا آری چو شهد که بیا سوی خدا ای نیک عهد از جهان مرگ سوی برگ رو چون بقا ممکن بود فانی مشو قصد خون تو کنند و قصد سر نه از برای حمیت دین و هنر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی بلک از چفسیدگی در خان و مان تلخشان آید شنیدن این بیان خرقه ای بر ریش خر چفسید سخت چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت جفته اندازد یقین آن خر ز درد حبذا آن کس کزو پرهیز کرد خاصه پنجه ریش و هر جا خرقه ای بر سرش چفسیده در نم غرقه ای خان و مان چون خرقه و این حرص ریش حرص هر که بیش باشد ریش بیش خان و مان چغد ویرانست و بس نشنود اوصاف بغداد و طبس گر بیاید باز سلطانی ز راه صد خبر آرد بدین چغدان ز شاه شرح دارالملک و باغستان و جو پس برو افسوس دارد صد عدو که چه باز آورد افسانه کهن کز گزاف و لاف می بافد سخن کهنه ایشانند و پوسیده ابد ورنه آن دم کهنه را نو می کند مردگان کهنه را جان می دهد تاج عقل و نور ایمان می دهد دل مدزد از دلربای روح بخش که سوارت می کند بر پشت رخش سر مدزد از سر فراز تاج ده کو ز پای دل گشاید صد گره با کی گویم در همه ده زنده کو سوی آب زندگی پوینده کو تو به یک خواری گریزانی ز عشق تو به جز نامی چه می دانی ز عشق عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز می آید به دست عشق چون وافیست وافی می خرد در حریف بی وفا می ننگرد چون درختست آدمی و بیخ عهد بیخ را تیمار می باید به جهد عهد فاسد بیخ پوسیده بود وز ثمار و لطف ببریده بود شاخ و برگ نخل گرچه سبز بود با فساد بیخ سبزی نیست سود ور ندارد برگ سبز و بیخ هست عاقبت بیرون کند صد برگ دست تو مشو غره به علمش عهد جو علم چون قشرست و عهدش مغز او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۳ - در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذي یَنْهی عَبْداً إِذا صَلّی وافیان را چون ببینی کرده سود تو چو شیطانی شوی آنجا حسود هرکرا باشد مزاج و طبع سست او نخواهد هیچ کس را تن درست گر نخواهی رشک ابلیسی بیا از در دعوی به درگاه وفا چون وفاات نیست باری دم مزن که سخن دعویست اغلب ما و من این سخن در سینه دخل مغزهاست در خموشی مغز جان را صد نماست چون بیامد در زبان شد خرج مغز خرج کم کن تا بماند مغز نغز مرد کم گوینده را فکرست زفت قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت پوست افزون بود لاغر بود مغز پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز بنگر این هر سه ز خامی رسته را جوز را و لوز را و پسته را هر که او عصیان کند شیطان شود که حسود دولت نیکان شود چونک در عهد خدا کردی وفا از کرم عهدت نگه دارد خدا از وفای حق تو بسته دیده ای اذکروا اذکرکم نشنیده ای گوش نه اوفوا به عهدی گوش دار تا که اوفی عهدکم آید ز یار عهد و قرض ما چه باشد ای حزین هم چو دانه خشک کشتن در زمین نه زمین را زان فروغ و لمتری نه خداوند زمین را توانگری جز اشارت که ازین می بایدم که تو دادی اصل این را از عدم خوردم و دانه بیاوردم نشان که ازین نعمت به سوی ما کشان پس دعای خشک هل ای نیک بخت که فشاند دانه می خواهد درخت گر نداری دانه ایزد زان دعا بخشدت نخلی که نعم ما سعی هم چو مریم درد بودش دانه نی سبز کرد آن نخل را صاحب فنی زانک وافی بود آن خاتون راد بی مرادش داد یزدان صد مراد آن جماعت را که وافی بوده اند بر همه اصنافشان افزوده اند گشت دریاها مسخرشان و کوه چار عنصر نیز بنده آن گروه این خود اکرامیست از بهر نشان تا ببینند اهل انکار آن عیان آن کرامتهای پنهانشان که آن در نیاید در حواس و در بیان کار آن دارد خود آن باشد ابد دایما نه منقطع نه مسترد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۲ - سبب عداوت عام و بیگانه زیستن ایشان به اولیاء خدا کی بحقشان می‌خوانند و با آب حیات ابدی بلک از چفسیدگی در خان و مان تلخشان آید شنیدن این بیان خرقه ای بر ریش خر چفسید سخت چونک خواهی بر کنی زو لخت لخت جفته اندازد یقین آن خر ز درد حبذا آن کس کزو پرهیز کرد خاصه پنجه ریش و هر جا خرقه ای بر سرش چفسیده در نم غرقه ای خان و مان چون خرقه و این حرص ریش حرص هر که بیش باشد ریش بیش خان و مان چغد ویرانست و بس نشنود اوصاف بغداد و طبس گر بیاید باز سلطانی ز راه صد خبر آرد بدین چغدان ز شاه شرح دارالملک و باغستان و جو پس برو افسوس دارد صد عدو که چه باز آورد افسانه کهن کز گزاف و لاف می بافد سخن کهنه ایشانند و پوسیده ابد ورنه آن دم کهنه را نو می کند مردگان کهنه را جان می دهد تاج عقل و نور ایمان می دهد دل مدزد از دلربای روح بخش که سوارت می کند بر پشت رخش سر مدزد از سر فراز تاج ده کو ز پای دل گشاید صد گره با کی گویم در همه ده زنده کو سوی آب زندگی پوینده کو تو به یک خواری گریزانی ز عشق تو به جز نامی چه می دانی ز عشق عشق را صد ناز و استکبار هست عشق با صد ناز می آید به دست عشق چون وافیست وافی می خرد در حریف بی وفا می ننگرد چون درختست آدمی و بیخ عهد بیخ را تیمار می باید به جهد عهد فاسد بیخ پوسیده بود وز ثمار و لطف ببریده بود شاخ و برگ نخل گرچه سبز بود با فساد بیخ سبزی نیست سود ور ندارد برگ سبز و بیخ هست عاقبت بیرون کند صد برگ دست تو مشو غره به علمش عهد جو علم چون قشرست و عهدش مغز او مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۳ - در بیان آنک مرد بدکار چون متمکن شود در بدکاری و اثر دولت نیکوکاران ببیند شیطان شود و مانع خیر گردد از حسد هم‌چون شیطان کی خرمن سوخته همه را خرمن سوخته خواهد أَرَأَیْتَ الَّذي یَنْهی عَبْداً إِذا صَلّی وافیان را چون ببینی کرده سود تو چو شیطانی شوی آنجا حسود هرکرا باشد مزاج و طبع سست او نخواهد هیچ کس را تن درست گر نخواهی رشک ابلیسی بیا از در دعوی به درگاه وفا چون وفاات نیست باری دم مزن که سخن دعویست اغلب ما و من این سخن در سینه دخل مغزهاست در خموشی مغز جان را صد نماست چون بیامد در زبان شد خرج مغز خرج کم کن تا بماند مغز نغز مرد کم گوینده را فکرست زفت قشر گفتن چون فزون شد مغز رفت پوست افزون بود لاغر بود مغز پوست لاغر شد چو کامل گشت و نغز بنگر این هر سه ز خامی رسته را جوز را و لوز را و پسته را هر که او عصیان کند شیطان شود که حسود دولت نیکان شود چونک در عهد خدا کردی وفا از کرم عهدت نگه دارد خدا از وفای حق تو بسته دیده ای اذکروا اذکرکم نشنیده ای گوش نه اوفوا به عهدی گوش دار تا که اوفی عهدکم آید ز یار عهد و قرض ما چه باشد ای حزین هم چو دانه خشک کشتن در زمین نه زمین را زان فروغ و لمتری نه خداوند زمین را توانگری جز اشارت که ازین می بایدم که تو دادی اصل این را از عدم خوردم و دانه بیاوردم نشان که ازین نعمت به سوی ما کشان پس دعای خشک هل ای نیک بخت که فشاند دانه می خواهد درخت گر نداری دانه ایزد زان دعا بخشدت نخلی که نعم ما سعی هم چو مریم درد بودش دانه نی سبز کرد آن نخل را صاحب فنی زانک وافی بود آن خاتون راد بی مرادش داد یزدان صد مراد آن جماعت را که وافی بوده اند بر همه اصنافشان افزوده اند گشت دریاها مسخرشان و کوه چار عنصر نیز بنده آن گروه این خود اکرامیست از بهر نشان تا ببینند اهل انکار آن عیان آن کرامتهای پنهانشان که آن در نیاید در حواس و در بیان کار آن دارد خود آن باشد ابد دایما نه منقطع نه مسترد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۴ - مناجات ای دهنده قوت و تمکین و ثبات خلق را زین بی ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنیست قایمی ده نفس را که منثنیست صبرشان بخش و کفه میزان گران وا رهانشان از فن صورتگران وز حسودی بازشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیو رجیم در نعیم فانی مال و جسد چون همی سوزند عامه از حسد پادشاهان بین که لشکر می کشند از حسد خویشان خود را می کشند عاشقان لعبتان پر قذر کرده قصد خون و جان همدگر ویس و رامین خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز پاک الهی که عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق کند در دل نه دل حسدها سر کند نیست را هست این چنین مضطر کند این زنانی کز همه مشفق تراند از حسد دو ضره خود را می خورند تا که مردانی که خود سنگین دلند از حسد تا در کدامین منزلند گر نکردی شرع افسونی لطیف بر دریدی هر کسی جسم حریف شرع بهر دفع شر رایی زند دیو را در شیشه حجت کند از گواه و از یمین و از نکول تا به شیشه در رود دیو فضول مثل میزانی که خشنودی دو ضد جمع می آید یقین در هزل و جد شرع چون کیله و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین گر ترازو نبود آن خصم از جدال کی رهد از وهم حیف و احتیال پس درین مردار زشت بی وفا این همه رشکست و خصمست و جفا پس در آن اقبال و دولت چون بود چون شود جنی و انسی در حسد آن شیاطین خود حسود کهنه اند یک زمان از ره زنی خالی نه اند وآن بنی آدم که عصیان کشته اند از حسودی نیز شیطان گشته اند از نبی برخوان که شیطانان انس گشته اند از مسخ حق با دیو جنس دیو چون عاجز شود در افتتان استعانت جوید او زین انسیان که شما یارید با ما یاریی جانب مایید جانب داریی گر کسی را ره زنند اندر جهان هر دو گون شیطان بر آید شادمان ور کسی جان برد و شد در دین بلند نوحه می دارند آن دو رشک مند هر دو می خایند دندان حسد بر کسی که داد ادیب او را خرد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۴ - مناجات ای دهنده قوت و تمکین و ثبات خلق را زین بی ثباتی ده نجات اندر آن کاری که ثابت بودنیست قایمی ده نفس را که منثنیست صبرشان بخش و کفه میزان گران وا رهانشان از فن صورتگران وز حسودی بازشان خر ای کریم تا نباشند از حسد دیو رجیم در نعیم فانی مال و جسد چون همی سوزند عامه از حسد پادشاهان بین که لشکر می کشند از حسد خویشان خود را می کشند عاشقان لعبتان پر قذر کرده قصد خون و جان همدگر ویس و رامین خسرو و شیرین بخوان که چه کردند از حسد آن ابلهان که فنا شد عاشق و معشوق نیز هم نه چیزند و هواشان هم نه چیز پاک الهی که عدم بر هم زند مر عدم را بر عدم عاشق کند در دل نه دل حسدها سر کند نیست را هست این چنین مضطر کند این زنانی کز همه مشفق تراند از حسد دو ضره خود را می خورند تا که مردانی که خود سنگین دلند از حسد تا در کدامین منزلند گر نکردی شرع افسونی لطیف بر دریدی هر کسی جسم حریف شرع بهر دفع شر رایی زند دیو را در شیشه حجت کند از گواه و از یمین و از نکول تا به شیشه در رود دیو فضول مثل میزانی که خشنودی دو ضد جمع می آید یقین در هزل و جد شرع چون کیله و ترازو دان یقین که بدو خصمان رهند از جنگ و کین گر ترازو نبود آن خصم از جدال کی رهد از وهم حیف و احتیال پس درین مردار زشت بی وفا این همه رشکست و خصمست و جفا پس در آن اقبال و دولت چون بود چون شود جنی و انسی در حسد آن شیاطین خود حسود کهنه اند یک زمان از ره زنی خالی نه اند وآن بنی آدم که عصیان کشته اند از حسودی نیز شیطان گشته اند از نبی برخوان که شیطانان انس گشته اند از مسخ حق با دیو جنس دیو چون عاجز شود در افتتان استعانت جوید او زین انسیان که شما یارید با ما یاریی جانب مایید جانب داریی گر کسی را ره زنند اندر جهان هر دو گون شیطان بر آید شادمان ور کسی جان برد و شد در دین بلند نوحه می دارند آن دو رشک مند هر دو می خایند دندان حسد بر کسی که داد ادیب او را خرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۵ - پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی می‌گوید شاه پرسیدش که باری وحی چیست یا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست گفت خود آن چیست کش حاصل نشد یا چه دولت ماند کو واصل نشد گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست چونک او حی الرب الی النحل آمدست خانه وحیش پر از حلوا شدست او به نور وحی حق عزوجل کرد عالم را پر از شمع و عسل این که کرمناست و بالا می رود وحیش از زنبور کمتر کی بود نه تو اعطیناک کوثر خوانده ای پس چرا خشکی و تشنه مانده ای یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشتست و ناخوش ای علیل توبه کن بیزار شو از هر عدو کو ندارد آب کوثر در کدو هر کرا دیدی ز کوثر سرخ رو او محمدخوست با او گیر خو تا احب لله آیی در حسیب کز درخت احمدی با اوست سیب هر کرا دیدی ز کوثر خشک لب دشمنش می دار هم چون مرگ و تب گرچه بابای توست و مام تو کو حقیقت هست خون آشام تو از خلیل حق بیاموز این سیر که شد او بیزار اول از پدر تا که ابغض لله آیی پیش حق تا نگیرد بر تو رشک عشق دق تا نخوانی لا و الا الله را در نیابی منهج این راه را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را آن یکی عاشق به پیش یار خود می شمرد از خدمت و از کار خود کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت هیچ شامم با سر و سامان نیافت آنچ او نوشیده بود از تلخ و درد او به تفصیلش یکایک می شمرد نه از برای منتی بل می نمود بر درستی محبت صد شهود عاقلان را یک اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود می کند تکرار گفتن بی ملال کی ز اشارت بس کند حوت از زلال صد سخن می گفت زان درد کهن در شکایت که نگفتم یک سخن آتشی بودش نمی دانست چیست لیک چون شمع از تف آن می گریست گفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک کانچ اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهاست گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست و نیستیست تو همه کردی نمردی زنده ای هین بمیر ار یار جان بازنده ای هم در آن دم شد دراز و جان بداد هم چو گل درباخت سر خندان و شاد ماند آن خنده برو وقف ابد هم چو جان و عقل عارف بی کبد نور مه آلوده کی گردد ابد گر زند آن نور بر هر نیک و بد او ز جمله پاک وا گردد به ماه هم چو نور عقل و جان سوی اله وصف پاکی وقف بر نور مه است تابشش گر بر نجاسات ره است زان نجاسات ره و آلودگی نور را حاصل نگردد بدرگی ارجعی بشنود نور آفتاب سوی اصل خویش باز آمد شتاب نه ز گلخنها برو ننگی بماند نه ز گلشنها برو رنگی بماند نور دیده و نوردیده بازگشت ماند در سودای او صحرا و دشت

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۵ - پرسیدن آن پادشاه از آن مدعی نبوت کی آنک رسول راستین باشد و ثابت شود با او چه باشد کی کسی را بخشد یا به صحبت و خدمت او چه بخشش یابند غیر نصیحت به زبان کی می‌گوید شاه پرسیدش که باری وحی چیست یا چه حاصل دارد آن کس کو نبیست گفت خود آن چیست کش حاصل نشد یا چه دولت ماند کو واصل نشد گیرم این وحی نبی گنجور نیست هم کم از وحی دل زنبور نیست چونک او حی الرب الی النحل آمدست خانه وحیش پر از حلوا شدست او به نور وحی حق عزوجل کرد عالم را پر از شمع و عسل این که کرمناست و بالا می رود وحیش از زنبور کمتر کی بود نه تو اعطیناک کوثر خوانده ای پس چرا خشکی و تشنه مانده ای یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل بر تو خون گشتست و ناخوش ای علیل توبه کن بیزار شو از هر عدو کو ندارد آب کوثر در کدو هر کرا دیدی ز کوثر سرخ رو او محمدخوست با او گیر خو تا احب لله آیی در حسیب کز درخت احمدی با اوست سیب هر کرا دیدی ز کوثر خشک لب دشمنش می دار هم چون مرگ و تب گرچه بابای توست و مام تو کو حقیقت هست خون آشام تو از خلیل حق بیاموز این سیر که شد او بیزار اول از پدر تا که ابغض لله آیی پیش حق تا نگیرد بر تو رشک عشق دق تا نخوانی لا و الا الله را در نیابی منهج این راه را مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۶ - داستان آن عاشق کی با معشوق خود برمی‌شمرد خدمتها و وفاهای خود را و شبهای دراز تتجافی جنوبهم عن المضاجع را و بی‌نوایی و جگر تشنگی روزهای دراز را و می‌گفت کی من جزین خدمت نمی‌دانم اگر خدمت دیگر هست مرا ارشاد کن کی هر چه فرمایی منقادم اگر در آتش رفتن است چون خلیل علیه‌السلام و اگر در دهان نهنگ دریا فتادنست چون یونس علیه‌السلام و اگر هفتاد بار کشته شدن است چون جرجیس علیه‌السلام و اگر از گریه نابینا شدن است چون شعیب علیه‌السلام و وفا و جانبازی انبیا را علیهم‌السلام شمار نیست و جواب گفتن معشوق او را آن یکی عاشق به پیش یار خود می شمرد از خدمت و از کار خود کز برای تو چنین کردم چنان تیرها خوردم درین رزم و سنان مال رفت و زور رفت و نام رفت بر من از عشقت بسی ناکام رفت هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت هیچ شامم با سر و سامان نیافت آنچ او نوشیده بود از تلخ و درد او به تفصیلش یکایک می شمرد نه از برای منتی بل می نمود بر درستی محبت صد شهود عاقلان را یک اشارت بس بود عاشقان را تشنگی زان کی رود می کند تکرار گفتن بی ملال کی ز اشارت بس کند حوت از زلال صد سخن می گفت زان درد کهن در شکایت که نگفتم یک سخن آتشی بودش نمی دانست چیست لیک چون شمع از تف آن می گریست گفت معشوق این همه کردی ولیک گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک کانچ اصل اصل عشقست و ولاست آن نکردی اینچ کردی فرعهاست گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست گفت اصلش مردنست و نیستیست تو همه کردی نمردی زنده ای هین بمیر ار یار جان بازنده ای هم در آن دم شد دراز و جان بداد هم چو گل درباخت سر خندان و شاد ماند آن خنده برو وقف ابد هم چو جان و عقل عارف بی کبد نور مه آلوده کی گردد ابد گر زند آن نور بر هر نیک و بد او ز جمله پاک وا گردد به ماه هم چو نور عقل و جان سوی اله وصف پاکی وقف بر نور مه است تابشش گر بر نجاسات ره است زان نجاسات ره و آلودگی نور را حاصل نگردد بدرگی ارجعی بشنود نور آفتاب سوی اصل خویش باز آمد شتاب نه ز گلخنها برو ننگی بماند نه ز گلشنها برو رنگی بماند نور دیده و نوردیده بازگشت ماند در سودای او صحرا و دشت

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۷ - یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم‌وار کی فرزند را قربان می‌کرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود می‌سپرد و امر آمد مصطفی را علیه‌السلام بدین خصال کی فاتبع ملة ابراهیم لقد کانت لکم اسوة حسنة فی‌ابراهیم آن یکی پرسید از مفتی به راز گر کسی گرید به نوحه در نماز آن نماز او عجب باطل شود یا نمازش جایز و کامل بود گفت آب دیده نامش بهر چیست بنگری تا که چه دید او و گریست آب دیده تا چه دید او از نهان تا بدان شد او ز چشمه خود روان آن جهان گر دیده است آن پر نیاز رونقی یابد ز نوحه آن نماز ور ز رنج تن بد آن گریه و ز سوک ریسمان بسکست و هم بشکست دوک

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۷ - یکی پرسید از عالمی عارفی کی اگر در نماز کسی بگرید به آواز و آه کند و نوحه کند نمازش باطل شود جواب گفت کی نام آن آب دیده است تا آن گرینده چه دیده است اگر شوق خدا دیده است و می‌گرید یا پشیمانی گناهی نمازش تباه نشود بلک کمال گیرد کی لا صلوة الا بحضور القلب و اگر او رنجوری تن یا فراق فرزند دیده است نمازش تباه شود کی اصل نماز ترک تن است و ترک فرزند ابراهیم‌وار کی فرزند را قربان می‌کرد از بهر تکمیل نماز و تن را به آتش نمرود می‌سپرد و امر آمد مصطفی را علیه‌السلام بدین خصال کی فاتبع ملة ابراهیم لقد کانت لکم اسوة حسنة فی‌ابراهیم آن یکی پرسید از مفتی به راز گر کسی گرید به نوحه در نماز آن نماز او عجب باطل شود یا نمازش جایز و کامل بود گفت آب دیده نامش بهر چیست بنگری تا که چه دید او و گریست آب دیده تا چه دید او از نهان تا بدان شد او ز چشمه خود روان آن جهان گر دیده است آن پر نیاز رونقی یابد ز نوحه آن نماز ور ز رنج تن بد آن گریه و ز سوک ریسمان بسکست و هم بشکست دوک

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی‌خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیه‌السلام در گهواره و یحیی است علیه‌السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف‌تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم کی سی سال ریاضت بی‌ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می‌باید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید گوشور یک بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار بار اول از ره تقلید و سوم که همی بیند که می خندند قوم کر بخندد هم چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان باز وا پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود پس مقلد نیز مانند کرست اندر آن شادی که او را در سرست پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ فیض شادی نه از مریدان بل ز شیخ چون سبد در آب و نوری بر زجاج گر ز خود دانند آن باشد خداج چون جدا گردد ز جو داند عنود که اندرو آن آب خوش از جوی بود آبگینه هم بداند از غروب که آن لمع بود از مه تابان خوب چونک چشمش را گشاید امر قم پس بخندد چون سحر بار دوم خنده ش آید هم بر آن خنده خودش که در آن تقلید بر می آمدش گوید از چندین ره دور و دراز کین حقیقت بود و این اسرار و راز من در آن وادی چگونه خود ز دور شادیی می کردم از عمیا و شور من چه می بستم خیال و آن چه بود درک سستم سست نقشی می نمود طفل ره را فکرت مردان کجاست کو خیال او و کو تحقیق راست فکر طفلان دایه باشد یا که شیر یا مویز و جوز یا گریه و نفیر آن مقلد هست چون طفل علیل گرچه دارد بحث باریک و دلیل آن تعمق در دلیل و در شکیل از بصیرت می کند او را گسیل مایه ای کو سرمه سر ویست برد و در اشکال گفتن کار بست ای مقلد از بخارا باز گرد رو به خواری تا شوی تو شیرمرد تا بخارای دگر بینی درون صفدران در محفلش لا یفقهون پیک اگرچه در زمین چابک تگیست چون به دریا رفت بسکسته رگیست او حملناهم بود فی البر و بس آنک محمولست در بحر اوست کس بخشش بسیار دارد شه بدو ای شده در وهم و تصویری گرو آن مرید ساده از تقلید نیز گریه ای می کرد وفق آن عزیز او مقلدوار هم چون مرد کر گریه می دید و ز موجب بی خبر چون بسی بگریست خدمت کرد و رفت از پیش آمد مرید خاص تفت گفت ای گریان چو ابر بی خبر بر وفاق گریه شیخ نظر الله الله الله ای وافی مرید گرچه در تقلید هستی مستفید تا نگویی دیدم آن شه می گریست من چو او بگریستم کـ آن منکریست گریه ی پرجهل و پرتقلیدوظن نیست هم چون گریه ی آن مؤتمن تو قیاس گریه بر گریه مساز هست زین گریه بدآن راه دراز هست آن از بعد سی ساله جهاد عقل آنجا هیچ نتواند فتاد هست زان سوی خرد صد مرحله عقل را واقف مدان زان قافله گریه او نه از غمست و نه از فرح روح داند گریه عین الملح گریه او خنده او آن سریست زانچ وهم عقل باشد آن بریست آب دیده او چو دیده او بود دیده نادیده دیده کی شود آنچ او بیند نتان کردن مساس نه از قیاس عقل و نه از راه حواس شب گریزد چونک نور آید ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور پشه بگریزد ز باد با دها پس چه داند پشه ذوق بادها چون قدیم آید حدث گردد عبث پس کجا داند قدیمی را حدث بر حدث چون زد قدم دنگش کند چونک کردش نیست هم رنگش کند گر بخواهی تو بیایی صد نظیر لیک من پروا ندارم ای فقیر این الم و حم این حروف چون عصای موسی آمد در وقوف حرفها ماند بدین حرف از برون لیک باشد در صفات این زبون هر که گیرد او عصایی ز امتحان کی بود چون آن عصا وقت بیان عیسویست این دم نه هر باد و دمی که برآید از فرح یا از غمی این الم است و حم ای پدر آمدست از حضرت مولی البشر هر الف لامی چه می ماند بدین گر تو جان داری بدین چشمش مبین گرچه ترکیبش حروفست ای همام می بماند هم به ترکیب عوام هست ترکیب محمد لحم و پوست گرچه در ترکیب هر تن جنس اوست گوشت دارد پوست دارد استخوان هیچ این ترکیب را باشد همان که اندر آن ترکیب آمد معجزات که همه ترکیبها گشتند مات هم چنان ترکیب حم کتیب هست بس بالا و دیگرها نشیب زانک زین ترکیب آید زندگی هم چو نفخ صور در درماندگی اژدها گردد شکافد بحر را چون عصا حم از داد خدا ظاهرش ماند به ظاهرها ولیک قرص نان از قرص مه دورست نیک گریه او خنده او نطق او نیست از وی هست محض خلق هو چونک ظاهرها گرفتند احمقان وآن دقایق شد ازیشان بس نهان لاجرم محجوب گشتند از غرض که دقیقه فوت شد در معترض

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۸ - مریدی در آمد به خدمت شیخ و ازین شیخ پیر سن نمی‌خواهم بلک پیرعقل و معرفت و اگرچه عیسیست علیه‌السلام در گهواره و یحیی است علیه‌السلام در مکتب کودکان مریدی شیخ را گریان دید او نیز موافقت کرد و گریست چون فارغ شد و به در آمد مریدی دیگر کی از حال شیخ واقف‌تر بود از سر غیرت در عقب او تیز بیرون آمد گفتش ای برادر من ترا گفته باشم الله الله تا نیندیشی و نگویی کی شیخ می‌گریست و من نیز می‌گریستم کی سی سال ریاضت بی‌ریا باید کرد و از عقبات و دریاهای پر نهنگ و کوههای بلند پر شیر و پلنگ می‌باید گذشت تا بدان گریهٔ شیخ رسی یا نرسی اگر رسی شکر زویت لی الارض گویی بسیار یک مریدی اندر آمد پیش پیر پیر اندر گریه بود و در نفیر شیخ را چون دید گریان آن مرید گشت گریان آب از چشمش دوید گوشور یک بار خندد کر دو بار چونک لاغ املی کند یاری بیار بار اول از ره تقلید و سوم که همی بیند که می خندند قوم کر بخندد هم چو ایشان آن زمان بیخبر از حالت خندندگان باز وا پرسد که خنده بر چه بود پس دوم کرت بخندد چون شنود پس مقلد نیز مانند کرست اندر آن شادی که او را در سرست پرتو شیخ آمد و منهل ز شیخ فیض شادی نه از مریدان بل ز شیخ چون سبد در آب و نوری بر زجاج گر ز خود دانند آن باشد خداج چون جدا گردد ز جو داند عنود که اندرو آن آب خوش از جوی بود آبگینه هم بداند از غروب که آن لمع بود از مه تابان خوب چونک چشمش را گشاید امر قم پس بخندد چون سحر بار دوم خنده ش آید هم بر آن خنده خودش که در آن تقلید بر می آمدش گوید از چندین ره دور و دراز کین حقیقت بود و این اسرار و راز من در آن وادی چگونه خود ز دور شادیی می کردم از عمیا و شور من چه می بستم خیال و آن چه بود درک سستم سست نقشی می نمود طفل ره را فکرت مردان کجاست کو خیال او و کو تحقیق راست فکر طفلان دایه باشد یا که شیر یا مویز و جوز یا گریه و نفیر آن مقلد هست چون طفل علیل گرچه دارد بحث باریک و دلیل آن تعمق در دلیل و در شکیل از بصیرت می کند او را گسیل مایه ای کو سرمه سر ویست برد و در اشکال گفتن کار بست ای مقلد از بخارا باز گرد رو به خواری تا شوی تو شیرمرد تا بخارای دگر بینی درون صفدران در محفلش لا یفقهون پیک اگرچه در زمین چابک تگیست چون به دریا رفت بسکسته رگیست او حملناهم بود فی البر و بس آنک محمولست در بحر اوست کس بخشش بسیار دارد شه بدو ای شده در وهم و تصویری گرو آن مرید ساده از تقلید نیز گریه ای می کرد وفق آن عزیز او مقلدوار هم چون مرد کر گریه می دید و ز موجب بی خبر چون بسی بگریست خدمت کرد و رفت از پیش آمد مرید خاص تفت گفت ای گریان چو ابر بی خبر بر وفاق گریه شیخ نظر الله الله الله ای وافی مرید گرچه در تقلید هستی مستفید تا نگویی دیدم آن شه می گریست من چو او بگریستم کـ آن منکریست گریه ی پرجهل و پرتقلیدوظن نیست هم چون گریه ی آن مؤتمن تو قیاس گریه بر گریه مساز هست زین گریه بدآن راه دراز هست آن از بعد سی ساله جهاد عقل آنجا هیچ نتواند فتاد هست زان سوی خرد صد مرحله عقل را واقف مدان زان قافله گریه او نه از غمست و نه از فرح روح داند گریه عین الملح گریه او خنده او آن سریست زانچ وهم عقل باشد آن بریست آب دیده او چو دیده او بود دیده نادیده دیده کی شود آنچ او بیند نتان کردن مساس نه از قیاس عقل و نه از راه حواس شب گریزد چونک نور آید ز دور پس چه داند ظلمت شب حال نور پشه بگریزد ز باد با دها پس چه داند پشه ذوق بادها چون قدیم آید حدث گردد عبث پس کجا داند قدیمی را حدث بر حدث چون زد قدم دنگش کند چونک کردش نیست هم رنگش کند گر بخواهی تو بیایی صد نظیر لیک من پروا ندارم ای فقیر این الم و حم این حروف چون عصای موسی آمد در وقوف حرفها ماند بدین حرف از برون لیک باشد در صفات این زبون هر که گیرد او عصایی ز امتحان کی بود چون آن عصا وقت بیان عیسویست این دم نه هر باد و دمی که برآید از فرح یا از غمی این الم است و حم ای پدر آمدست از حضرت مولی البشر هر الف لامی چه می ماند بدین گر تو جان داری بدین چشمش مبین گرچه ترکیبش حروفست ای همام می بماند هم به ترکیب عوام هست ترکیب محمد لحم و پوست گرچه در ترکیب هر تن جنس اوست گوشت دارد پوست دارد استخوان هیچ این ترکیب را باشد همان که اندر آن ترکیب آمد معجزات که همه ترکیبها گشتند مات هم چنان ترکیب حم کتیب هست بس بالا و دیگرها نشیب زانک زین ترکیب آید زندگی هم چو نفخ صور در درماندگی اژدها گردد شکافد بحر را چون عصا حم از داد خدا ظاهرش ماند به ظاهرها ولیک قرص نان از قرص مه دورست نیک گریه او خنده او نطق او نیست از وی هست محض خلق هو چونک ظاهرها گرفتند احمقان وآن دقایق شد ازیشان بس نهان لاجرم محجوب گشتند از غرض که دقیقه فوت شد در معترض

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود یک کدویی بود حیلت سازه را در نرش کردی پی اندازه را در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم و آن روده ها ویران شود خر همی شد لاغر و خاتون او مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو نعل بندان را نمود آن خر که چیست علت او که نتیجه ش لاغریست هیچ علت اندرو ظاهر نشد هیچ کس از سر او مخبر نشد در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد جد را باید که جان بنده بود زانک جد جوینده یابنده بود چون تفحص کرد از حال اشک دید خفته زیر خر آن نرگسک از شکاف در بدید آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را خر همی گاید کنیزک را چنان که به عقل و رسم مردان با زنان در حسد شد گفت چون این ممکنست پس من اولیتر که خر ملک منست خر مهذب گشته و آموخته خوان نهاده ست و چراغ افروخته کرد نادیده و در خانه بکوفت کای کنیزک چند خواهی خانه روفت از پی روپوش می گفت این سخن کای کنیزک آمدم در باز کن کرد خاموش و کنیزک را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت پس کنیزک جمله آلات فساد کرد پنهان پیش شد در را گشاد رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم لب فرو مالید یعنی صایمم در کف او نرمه جاروبی که من خانه را می روفتم بهر عطن چونک با جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زیر لب کای اوستاد رو ترش کردی و جاروبی به کف چیست آن خر برگسسته از علف نیمکاره و خشمگین جنبان ذکر ز انتظار تو دو چشمش سوی در زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز بعد از آن گفتش که چادر نه به سر رو فلان خانه ز من پیغام بر این چنین گو وین چنین کن وآنچنان مختصر کردم من افسانه زنان آنچ مقصودست مغز آن بگیر چون به راهش کرد آن زال ستیر بود از مستی شهوت شادمان در فرو بست و همی گفت آن زمان یافتم خلوت زنم از شکر بانگ رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بی قرار چه بزان کآن شهوت او را بز گرفت بز گرفتن گیج را نبود شگفت میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور ای بسا سرمست نار و نارجو خویشتن را نور مطلق داند او جز مگر بنده خدا یا جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق تا بداند کآن خیال ناریه در طریقت نیست الا عاریه زشت ها را خوب بنماید شره نیست چون شهوت بتر ز آفات ره صد هزاران نام خوش را کرد ننگ صد هزاران زیرکان را کرد دنگ چون خری را یوسف مصری نمود یوسفی را چون نماید آن جهود بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خود چون کند وقت نبرد شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو ز شر چون بخوردی می کشد سوی حرم دخل را خرجی بباید لاجرم پس نکاح آمد چو لاحول و لا تا که دیوت نفکند اندر بلا چون حریص خوردنی زن خواه زود ورنه آمد گربه و دنبه ربود بار سنگی بر خری که می جهد زود بر نه پیش از آن کو بر نهد فعل آتش را نمی دانی تو برد گرد آتش با چنین دانش مگرد علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نه دیگ ماند نه ابا آب حاضر باید و فرهنگ نیز تا پزد آب دیگ سالم در ازیز چون ندانی دانش آهنگری ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری در فرو بست آن زن و خر را کشید شادمانه لاجرم کیفر چشید در میان خانه آوردش کشان خفت اندر زیر آن نر خر ستان هم بر آن کرسی که دید او از کنیز تا رسد در کام خود آن قحبه نیز پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت آتشی از کیر خر در وی فروخت خر مؤدب گشته در خاتون فشرد تا بخایه در زمان خاتون بمرد بر درید از زخم کیر خر جگر روده ها بسکسته شد از همدگر دم نزد در حال آن زن جان بداد کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد صحن خانه پر ز خون شد زن نگون مرد او و برد جان ریب المنون مرگ بد با صد فضیحت ای پدر تو شهیدی دیده ای از کیر خر تو عذاب الخزی بشنو از نبی در چنین ننگی مکن جان را فدی دانک این نفس بهیمی نر خرست زیر او بودن از آن ننگین ترست در ره نفس ار بمیری در منی تو حقیقت دان که مثل آن زنی نفس ما را صورت خر بدهد او زانک صورتها کند بر وفق خو این بود اظهار سر در رستخیز الله الله از تن چون خر گریز کافران را بیم کرد ایزد ز نار کافران گفتند نار اولی ز عار گفت نی آن نار اصل عارهاست هم چو این ناری که این زن را بکاست لقمه اندازه نخورد از حرص خود در گلو بگرفت لقمه مرگ بد لقمه اندازه خور ای مرد حریص گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص حق تعالی داد میزان را زبان هین ز قرآن سوره رحمن بخوان هین ز حرص خویش میزان را مهل آز و حرص آمد ترا خصم مضل حرص جوید کل بر آید او ز کل حرص مپرست ای فجل ابن الفجل آن کنیزک می شد و می گفت آه کردی ای خاتون تو استا را به راه کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن ای ز من دزدیده علمی ناتمام ننگ آمد که بپرسی حال دام هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش هم نیفتادی رسن در گردنش دانه کمتر خور مکن چندین رفو چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا تا خوری دانه نیفتی تو به دام این کند علم و قناعت والسلام نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم چون در افتد در گلوشان حبل دام دانه خوردن گشت بر جمله حرام مرغ اندر دام دانه کی خورد دانه چون زهرست در دام ار چرد مرغ غافل می خورد دانه ز دام هم چو اندر دام دنیا این عوام باز مرغان خبیر هوشمند کرده اند از دانه خود را خشک بند که اندرون دام دانه زهرباست کور آن مرغی که در فخ دانه خواست صاحب دام ابلهان را سر برید وآن ظریفان را به مجلسها کشید که از آنها گوشت می آید به کار وز ظریفان بانگ و ناله زیر و زار پس کنیزک آمد از اشکاف در دید خاتون را به مرده زیر خر گفت ای خاتون احمق این چه بود گر ترا استاد خود نقشی نمود ظاهرش دیدی سرش از تو نهان اوستا ناگشته بگشادی دکان کیر دیدی هم چو شهد و چون خبیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص یا چو مستغرق شدی در عشق خر آن کدو پنهان بماندت از نظر ظاهر صنعت بدیدی زوستاد اوستادی برگرفتی شاد شاد ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده غیر صوف ای بسا شوخان ز اندک احتراف از شهان ناموخته جز گفت و لاف هر یکی در کف عصا که موسی ام می دمد بر ابلهان که عیسی ام آه از آن روزی که صدق صادقان باز خواهد از تو سنگ امتحان آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خرس جمله جستی باز ماندی از همه صید گرگانند این ابله رمه صورتی بشنیده گشتی ترجمان بی خبر از گفت خود چون طوطیان

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۵۹ - داستان آن کنیزک کی با خر خاتون شهوت می‌راند و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه و کدویی در قضیب خر می‌کرد تا از اندازه نگذرد خاتون بر آن وقوف یافت لکن دقیقهٔ کدو را ندید کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور و با خر جمع شد بی‌کدو و هلاک شد به فضیحت کنیزک بیگاه باز آمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم کیر دیدی کدو ندیدی ذکر دیدی آن دگر ندیدی کل ناقص ملعون یعنی کل نظر و فهم ناقص ملعون و اگر نه ناقصان ظاهر جسم مرحوم‌اند ملعون نه‌اند بر خوان لیس علی الاعمی حرج نفی حرج کرد و نفی لعنت و نفی عتاب و غضب یک کنیزک یک خری بر خود فکند از وفور شهوت و فرط گزند آن خر نر را بگان خو کرده بود خر جماع آدمی پی برده بود یک کدویی بود حیلت سازه را در نرش کردی پی اندازه را در ذکر کردی کدو را آن عجوز تا رود نیم ذکر وقت سپوز گر همه کیر خر اندر وی رود آن رحم و آن روده ها ویران شود خر همی شد لاغر و خاتون او مانده عاجز کز چه شد این خر چو مو نعل بندان را نمود آن خر که چیست علت او که نتیجه ش لاغریست هیچ علت اندرو ظاهر نشد هیچ کس از سر او مخبر نشد در تفحص اندر افتاد او به جد شد تفحص را دمادم مستعد جد را باید که جان بنده بود زانک جد جوینده یابنده بود چون تفحص کرد از حال اشک دید خفته زیر خر آن نرگسک از شکاف در بدید آن حال را بس عجب آمد از آن آن زال را خر همی گاید کنیزک را چنان که به عقل و رسم مردان با زنان در حسد شد گفت چون این ممکنست پس من اولیتر که خر ملک منست خر مهذب گشته و آموخته خوان نهاده ست و چراغ افروخته کرد نادیده و در خانه بکوفت کای کنیزک چند خواهی خانه روفت از پی روپوش می گفت این سخن کای کنیزک آمدم در باز کن کرد خاموش و کنیزک را نگفت راز را از بهر طمع خود نهفت پس کنیزک جمله آلات فساد کرد پنهان پیش شد در را گشاد رو ترش کرد و دو دیده پر ز نم لب فرو مالید یعنی صایمم در کف او نرمه جاروبی که من خانه را می روفتم بهر عطن چونک با جاروب در را وا گشاد گفت خاتون زیر لب کای اوستاد رو ترش کردی و جاروبی به کف چیست آن خر برگسسته از علف نیمکاره و خشمگین جنبان ذکر ز انتظار تو دو چشمش سوی در زیر لب گفت این نهان کرد از کنیز داشتش آن دم چو بی جرمان عزیز بعد از آن گفتش که چادر نه به سر رو فلان خانه ز من پیغام بر این چنین گو وین چنین کن وآنچنان مختصر کردم من افسانه زنان آنچ مقصودست مغز آن بگیر چون به راهش کرد آن زال ستیر بود از مستی شهوت شادمان در فرو بست و همی گفت آن زمان یافتم خلوت زنم از شکر بانگ رسته ام از چار دانگ و از دو دانگ از طرب گشته بزان زن هزار در شرار شهوت خر بی قرار چه بزان کآن شهوت او را بز گرفت بز گرفتن گیج را نبود شگفت میل شهوت کر کند دل را و کور تا نماید خر چو یوسف نار نور ای بسا سرمست نار و نارجو خویشتن را نور مطلق داند او جز مگر بنده خدا یا جذب حق با رهش آرد بگرداند ورق تا بداند کآن خیال ناریه در طریقت نیست الا عاریه زشت ها را خوب بنماید شره نیست چون شهوت بتر ز آفات ره صد هزاران نام خوش را کرد ننگ صد هزاران زیرکان را کرد دنگ چون خری را یوسف مصری نمود یوسفی را چون نماید آن جهود بر تو سرگین را فسونش شهد کرد شهد را خود چون کند وقت نبرد شهوت از خوردن بود کم کن ز خور یا نکاحی کن گریزان شو ز شر چون بخوردی می کشد سوی حرم دخل را خرجی بباید لاجرم پس نکاح آمد چو لاحول و لا تا که دیوت نفکند اندر بلا چون حریص خوردنی زن خواه زود ورنه آمد گربه و دنبه ربود بار سنگی بر خری که می جهد زود بر نه پیش از آن کو بر نهد فعل آتش را نمی دانی تو برد گرد آتش با چنین دانش مگرد علم دیگ و آتش ار نبود ترا از شرر نه دیگ ماند نه ابا آب حاضر باید و فرهنگ نیز تا پزد آب دیگ سالم در ازیز چون ندانی دانش آهنگری ریش و مو سوزد چو آنجا بگذری در فرو بست آن زن و خر را کشید شادمانه لاجرم کیفر چشید در میان خانه آوردش کشان خفت اندر زیر آن نر خر ستان هم بر آن کرسی که دید او از کنیز تا رسد در کام خود آن قحبه نیز پا بر آورد و خر اندر ویی سپوخت آتشی از کیر خر در وی فروخت خر مؤدب گشته در خاتون فشرد تا بخایه در زمان خاتون بمرد بر درید از زخم کیر خر جگر روده ها بسکسته شد از همدگر دم نزد در حال آن زن جان بداد کرسی از یک سو زن از یک سو فتاد صحن خانه پر ز خون شد زن نگون مرد او و برد جان ریب المنون مرگ بد با صد فضیحت ای پدر تو شهیدی دیده ای از کیر خر تو عذاب الخزی بشنو از نبی در چنین ننگی مکن جان را فدی دانک این نفس بهیمی نر خرست زیر او بودن از آن ننگین ترست در ره نفس ار بمیری در منی تو حقیقت دان که مثل آن زنی نفس ما را صورت خر بدهد او زانک صورتها کند بر وفق خو این بود اظهار سر در رستخیز الله الله از تن چون خر گریز کافران را بیم کرد ایزد ز نار کافران گفتند نار اولی ز عار گفت نی آن نار اصل عارهاست هم چو این ناری که این زن را بکاست لقمه اندازه نخورد از حرص خود در گلو بگرفت لقمه مرگ بد لقمه اندازه خور ای مرد حریص گرچه باشد لقمه حلوا و خبیص حق تعالی داد میزان را زبان هین ز قرآن سوره رحمن بخوان هین ز حرص خویش میزان را مهل آز و حرص آمد ترا خصم مضل حرص جوید کل بر آید او ز کل حرص مپرست ای فجل ابن الفجل آن کنیزک می شد و می گفت آه کردی ای خاتون تو استا را به راه کار بی استاد خواهی ساختن جاهلانه جان بخواهی باختن ای ز من دزدیده علمی ناتمام ننگ آمد که بپرسی حال دام هم بچیدی دانه مرغ از خرمنش هم نیفتادی رسن در گردنش دانه کمتر خور مکن چندین رفو چون کلوا خواندی بخوان لا تسرفوا تا خوری دانه نیفتی تو به دام این کند علم و قناعت والسلام نعمت از دنیا خورد عاقل نه غم جاهلان محروم مانده در ندم چون در افتد در گلوشان حبل دام دانه خوردن گشت بر جمله حرام مرغ اندر دام دانه کی خورد دانه چون زهرست در دام ار چرد مرغ غافل می خورد دانه ز دام هم چو اندر دام دنیا این عوام باز مرغان خبیر هوشمند کرده اند از دانه خود را خشک بند که اندرون دام دانه زهرباست کور آن مرغی که در فخ دانه خواست صاحب دام ابلهان را سر برید وآن ظریفان را به مجلسها کشید که از آنها گوشت می آید به کار وز ظریفان بانگ و ناله زیر و زار پس کنیزک آمد از اشکاف در دید خاتون را به مرده زیر خر گفت ای خاتون احمق این چه بود گر ترا استاد خود نقشی نمود ظاهرش دیدی سرش از تو نهان اوستا ناگشته بگشادی دکان کیر دیدی هم چو شهد و چون خبیص آن کدو را چون ندیدی ای حریص یا چو مستغرق شدی در عشق خر آن کدو پنهان بماندت از نظر ظاهر صنعت بدیدی زوستاد اوستادی برگرفتی شاد شاد ای بسا زراق گول بی وقوف از ره مردان ندیده غیر صوف ای بسا شوخان ز اندک احتراف از شهان ناموخته جز گفت و لاف هر یکی در کف عصا که موسی ام می دمد بر ابلهان که عیسی ام آه از آن روزی که صدق صادقان باز خواهد از تو سنگ امتحان آخر از استاد باقی را بپرس یا حریصان جمله کورانند و خرس جمله جستی باز ماندی از همه صید گرگانند این ابله رمه صورتی بشنیده گشتی ترجمان بی خبر از گفت خود چون طوطیان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل طوطیی در آینه می بیند او عکس خود را پیش او آورده رو در پس آیینه آن استا نهان حرف می گوید ادیب خوش زبان طوطیک پنداشته کین گفت پست گفتن طوطیست که اندر آینه ست پس ز جنس خویش آموزد سخن بی خبر از مکر آن گرگ کهن از پس آیینه می آموزدش ورنه ناموزد جز از جنس خودش گفت را آموخت زان مرد هنر لیک از معنی و سرش بی خبر از بشر بگرفت منطق یک به یک از بشر جز این چه داند طوطیک هم چنان در آینه جسم ولی خویش را بیند مردی ممتلی از پس آیینه عقل کل را کی ببیند وقت گفت و ماجرا او گمان دارد که می گوید بشر وان اگر سرست و او زان بی خبر حرف آموزد ولی سر قدیم او نداند طوطی است او نی ندیم هم صفیر مرغ آموزند خلق کین سخن کار دهان افتاد و حلق لیک از معنی مرغان بی خبر جز سلیمان قرانی خوش نظر حرف درویشان بسی آموختند منبر و محفل بدان افروختند یا به جز آن حرفشان روزی نبود یا در آخر رحمت آمد ره نمود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۱ - صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی آن یکی می دید خواب اندر چله در رهی ماده سگی بد حامله ناگهان آواز سگ بچگان شنید سگ بچه اندر شکم بد ناپدید بس عجب آمد ورا آن بانگها سگ بچه اندر شکم چون زد ندا سگ بچه اندر شکم ناله کنان هیچ کس دیدست این اندر جهان چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می گشت بیش در چله کس نی که گردد عقده حل جز که درگاه خدا عز و جل گفت یا رب زین شکال و گفت و گو در چله وا مانده ام از ذکر تو پر من بگشای تا پران شوم در حدیقه ذکر و سیبستان شوم آمدش آواز هاتف در زمان که آن مثالی دان ز لاف جاهلان کز حجاب و پرده بیرون نامده چشم بسته بیهده گویان شده بانگ سگ اندر شکم باشد زیان نه شکارانگیز و نه شب پاسبان گرگ نادیده که منع او بود دزد نادیده که دفع او شود از حریصی وز هوای سروری در نظر کند و بلافیدن جری از هوای مشتری و گرم دار بی بصیرت پا نهاده در فشار ماه نادیده نشانها می دهد روستایی را بدان کژ می نهد از برای مشتری در وصف ماه صد نشان نادیده گوید بهر جاه مشتری کو سود دارد خود یکیست لیک ایشان را درو ریب و شکیست از هوای مشتری بی شکوه مشتری را باد دادند این گروه مشتری ماست الله اشتری از غم هر مشتری هین برتر آ مشتریی جو که جویان توست عالم آغاز و پایان توست هین مکش هر مشتری را تو به دست عشق بازی با دو معشوقه بدست زو نیابی سود و مایه گر خرد نبودش خود قیمت عقل و خرد نیست او را خود بهای نیم نعل تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل حرص کورت کرد و محرومت کند دیو هم چون خویش مرجومت کند هم چنانک اصحاب فیل و قوم لوط کردشان مرجوم چون خود آن سخوط مشتری را صابران در یافتند چون سوی هر مشتری نشتافتند آنک گردانید رو زان مشتری بخت و اقبال و بقا شد زو بری ماند حسرت بر حریصان تا ابد هم چو حال اهل ضروان در حسد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۰ - تمثیل تلقین شیخ مریدان را و پیغامبر امت را کی ایشان طاقت تلقین حق ندارند و با حق‌الف ندارند چنانک طوطی با صورت آدمی الف ندارد کی ازو تلقین تواند گرفت حق تعالی شیخ را چون آیینه‌ای پیش مرید هم‌چو طوطی دارد و از پس آینه تلقین می‌کند لا تحرک به لسانک ان هو الا وحی یوحی اینست ابتدای مسلهٔ بی‌منتهی چنانک منقار جنبانیدن طوطی اندرون آینه کی خیالش می‌خوانی بی‌اختیار و تصرف اوست عکس خواندن طوطی برونی کی متعلمست نه عکس آن معلم کی پس آینه است و لیکن خواندن طوطی برونی تصرف آن معلم است پس این مثال آمد نه مثل طوطیی در آینه می بیند او عکس خود را پیش او آورده رو در پس آیینه آن استا نهان حرف می گوید ادیب خوش زبان طوطیک پنداشته کین گفت پست گفتن طوطیست که اندر آینه ست پس ز جنس خویش آموزد سخن بی خبر از مکر آن گرگ کهن از پس آیینه می آموزدش ورنه ناموزد جز از جنس خودش گفت را آموخت زان مرد هنر لیک از معنی و سرش بی خبر از بشر بگرفت منطق یک به یک از بشر جز این چه داند طوطیک هم چنان در آینه جسم ولی خویش را بیند مردی ممتلی از پس آیینه عقل کل را کی ببیند وقت گفت و ماجرا او گمان دارد که می گوید بشر وان اگر سرست و او زان بی خبر حرف آموزد ولی سر قدیم او نداند طوطی است او نی ندیم هم صفیر مرغ آموزند خلق کین سخن کار دهان افتاد و حلق لیک از معنی مرغان بی خبر جز سلیمان قرانی خوش نظر حرف درویشان بسی آموختند منبر و محفل بدان افروختند یا به جز آن حرفشان روزی نبود یا در آخر رحمت آمد ره نمود مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۱ - صاحب‌دلی دید سگ حامله در شکم آن سگ‌بچگان بانگ می‌کردند در تعجب ماند کی حکمت بانگ سگ پاسبانیست بانگ در اندرون شکم مادر پاسبانی نیست و نیز بانگ جهت یاری خواستن و شیر خواستن باشد و غیره و آنجا هیچ این فایده‌ها نیست چون به خویش آمد با حضرت مناجات کرد و ما یعلم تاویله الا الله جواب آمد کی آن صورت حال قومیست از حجاب بیرون نیامده و چشم دل باز ناشده دعوی بصیرت کنند و مقالات گویند از آن نی ایشان را قوتی و یاریی رسد و نه مستمعان را هدایتی و رشدی آن یکی می دید خواب اندر چله در رهی ماده سگی بد حامله ناگهان آواز سگ بچگان شنید سگ بچه اندر شکم بد ناپدید بس عجب آمد ورا آن بانگها سگ بچه اندر شکم چون زد ندا سگ بچه اندر شکم ناله کنان هیچ کس دیدست این اندر جهان چون بجست از واقعه آمد به خویش حیرت او دم به دم می گشت بیش در چله کس نی که گردد عقده حل جز که درگاه خدا عز و جل گفت یا رب زین شکال و گفت و گو در چله وا مانده ام از ذکر تو پر من بگشای تا پران شوم در حدیقه ذکر و سیبستان شوم آمدش آواز هاتف در زمان که آن مثالی دان ز لاف جاهلان کز حجاب و پرده بیرون نامده چشم بسته بیهده گویان شده بانگ سگ اندر شکم باشد زیان نه شکارانگیز و نه شب پاسبان گرگ نادیده که منع او بود دزد نادیده که دفع او شود از حریصی وز هوای سروری در نظر کند و بلافیدن جری از هوای مشتری و گرم دار بی بصیرت پا نهاده در فشار ماه نادیده نشانها می دهد روستایی را بدان کژ می نهد از برای مشتری در وصف ماه صد نشان نادیده گوید بهر جاه مشتری کو سود دارد خود یکیست لیک ایشان را درو ریب و شکیست از هوای مشتری بی شکوه مشتری را باد دادند این گروه مشتری ماست الله اشتری از غم هر مشتری هین برتر آ مشتریی جو که جویان توست عالم آغاز و پایان توست هین مکش هر مشتری را تو به دست عشق بازی با دو معشوقه بدست زو نیابی سود و مایه گر خرد نبودش خود قیمت عقل و خرد نیست او را خود بهای نیم نعل تو برو عرضه کنی یاقوت و لعل حرص کورت کرد و محرومت کند دیو هم چون خویش مرجومت کند هم چنانک اصحاب فیل و قوم لوط کردشان مرجوم چون خود آن سخوط مشتری را صابران در یافتند چون سوی هر مشتری نشتافتند آنک گردانید رو زان مشتری بخت و اقبال و بقا شد زو بری ماند حسرت بر حریصان تا ابد هم چو حال اهل ضروان در حسد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغ‌ها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید بود مردی صالحی ربانی ای عقل کامل داشت و پایان دانی ای در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن کعبه درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او هم ز خوشه عشر دادی بی ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی بس وصیت ها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار دخل ها و میوه ها جمله ز غیب حق فرستادست بی تخمین و ریب در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی ترک اغلب دخل را در کشت زار باز کارد که ویست اصل ثمار بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی زان بیفشاند به کشتن ترک دست کآن غله ش هم زان زمین حاصل شدست کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می خرد چرم و ادیم و سختیان که اصول دخلم اینها بوده اند هم ازین ها می گشاید رزق بند دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می کند داد و کرم این زمین و سختیان پرده ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی دست بر سر می زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه تا بدانی اصل اصل رزق اوست تا همو را جوید آنکه رزق جوست رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر توانگری زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال عاقبت زین ها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او روی از نقاش رو می تافتی چون ز نقشی انس دل می یافتی این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا پیش از آنکه روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم کاله معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش بگه واقف شدم پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی مال رفته عمر رفته ای نسیب مال و جان داده پی کاله ی معیب رخت دادم زر قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می شدم شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنکه عمر بگذشتی فزون قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم چون بگه تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود یار تو چون دشمنی پیدا کند گر حقد و رشک او بیرون زند تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشته یاری او گردد سه تو آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع رستی از قلاب و سالوس و دغل غر او دیدی عیان پیش از اجل این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کنند تا تو را ناچار رو آن سو کنند این یقین دان که در آخر جمله شان خصم گردند و عدو و سرکشان تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد توست شهد وافیان بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش کو همی ترساندت هر دم ز فقر هم چو کبکش صید کن ای نره صقر باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین شان شوره بد سودی نداشت گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه تو به صد تلطیف پندش می دهی او ز پندت می کند پهلو تهی یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند ز انبیا ناصح تر و خوش لهجه تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می نشد بدبخت را بگشاده بند آنچنان دل ها که بدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۲ - قصهٔ اهل ضروان و حسد ایشان بر درویشان کی پدر ما از سلیمی اغلب دخل باغ را به مسکینان می‌داد چون انگور بودی عشر دادی و چون مویز و دوشاب شدی عشر دادی و چون حلوا و پالوده کردی عشر دادی و از قصیل عشر دادی و چون در خرمن می‌کوفتی از کفهٔ آمیخته عشر دادی و چون گندم از کاه جدا شدی عشر دادی و چون آرد کردی عشر دادی و چون خمیر کردی عشر دادی و چون نان کردی عشر دادی لاجرم حق تعالی در آن باغ و کشت برکتی نهاده بود کی همه اصحاب باغ‌ها محتاج او بدندی هم به میوه و هم به سیم و او محتاج هیچ کس نی ازیشان فرزندانشان خرج عشر می‌دیدند منکر و آن برکت را نمی‌دیدند هم‌چون آن زن بدبخت که کدو را ندید و خر را دید بود مردی صالحی ربانی ای عقل کامل داشت و پایان دانی ای در ده ضروان به نزدیک یمن شهره اندر صدقه و خلق حسن کعبه درویش بودی کوی او آمدندی مستمندان سوی او هم ز خوشه عشر دادی بی ریا هم ز گندم چون شدی از که جدا آرد گشتی عشر دادی هم از آن نان شدی عشر دگر دادی ز نان عشر هر دخلی فرو نگذاشتی چارباره دادی زانچ کاشتی بس وصیت ها بگفتی هر زمان جمع فرزندان خود را آن جوان الله الله قسم مسکین بعد من وا مگیریدش ز حرص خویشتن تا بماند بر شما کشت و ثمار در پناه طاعت حق پایدار دخل ها و میوه ها جمله ز غیب حق فرستادست بی تخمین و ریب در محل دخل اگر خرجی کنی درگه سودست سودی بر زنی ترک اغلب دخل را در کشت زار باز کارد که ویست اصل ثمار بیشتر کارد خورد زان اندکی که ندارد در بروییدن شکی زان بیفشاند به کشتن ترک دست کآن غله ش هم زان زمین حاصل شدست کفشگر هم آنچ افزاید ز نان می خرد چرم و ادیم و سختیان که اصول دخلم اینها بوده اند هم ازین ها می گشاید رزق بند دخل از آنجا آمدستش لاجرم هم در آنجا می کند داد و کرم این زمین و سختیان پرده ست و بس اصل روزی از خدا دان هر نفس چون بکاری در زمین اصل کار تا بروید هر یکی را صد هزار گیرم اکنون تخم را گر کاشتی در زمینی که سبب پنداشتی چون دو سه سال آن نروید چون کنی جز که در لابه و دعا کف در زنی دست بر سر می زنی پیش اله دست و سر بر دادن رزقش گواه تا بدانی اصل اصل رزق اوست تا همو را جوید آنکه رزق جوست رزق از وی جو مجو از زید و عمرو مستی از وی جو مجو از بنگ و خمر توانگری زو خواه نه از گنج و مال نصرت از وی خواه نه از عم و خال عاقبت زین ها بخواهی ماندن هین کرا خواهی در آن دم خواندن این دم او را خوان و باقی را بمان تا تو باشی وارث ملک جهان چون یفر المرء آید من اخیه یهرب المولود یوما من ابیه زان شود هر دوست آن ساعت عدو که بت تو بود و از ره مانع او روی از نقاش رو می تافتی چون ز نقشی انس دل می یافتی این دم ار یارانت با تو ضد شوند وز تو برگردند و در خصمی روند هین بگو نک روز من پیروز شد آنچ فردا خواست شد امروز شد ضد من گشتند اهل این سرا تا قیامت عین شد پیشین مرا پیش از آنکه روزگار خود برم عمر با ایشان به پایان آورم کاله معیوب بخریده بدم شکر کز عیبش بگه واقف شدم پیش از آن کز دست سرمایه شدی عاقبت معیوب بیرون آمدی مال رفته عمر رفته ای نسیب مال و جان داده پی کاله ی معیب رخت دادم زر قلبی بستدم شاد شادان سوی خانه می شدم شکر کین زر قلب پیدا شد کنون پیش از آنکه عمر بگذشتی فزون قلب ماندی تا ابد در گردنم حیف بودی عمر ضایع کردنم چون بگه تر قلبی او رو نمود پای خود زو وا کشم من زود زود یار تو چون دشمنی پیدا کند گر حقد و رشک او بیرون زند تو از آن اعراض او افغان مکن خویشتن را ابله و نادان مکن بلک شکر حق کن و نان بخش کن که نگشتی در جوال او کهن از جوالش زود بیرون آمدی تا بجویی یار صدق سرمدی نازنین یاری که بعد از مرگ تو رشته یاری او گردد سه تو آن مگر سلطان بود شاه رفیع یا بود مقبول سلطان و شفیع رستی از قلاب و سالوس و دغل غر او دیدی عیان پیش از اجل این جفای خلق با تو در جهان گر بدانی گنج زر آمد نهان خلق را با تو چنین بدخو کنند تا تو را ناچار رو آن سو کنند این یقین دان که در آخر جمله شان خصم گردند و عدو و سرکشان تو بمانی با فغان اندر لحد لا تذرنی فرد خواهان از احد ای جفاات به ز عهد وافیان هم ز داد توست شهد وافیان بشنو از عقل خود ای انباردار گندم خود را به ارض الله سپار تا شود آمن ز دزد و از شپش دیو را با دیوچه زوتر بکش کو همی ترساندت هر دم ز فقر هم چو کبکش صید کن ای نره صقر باز سلطان عزیزی کامیار ننگ باشد که کند کبکش شکار بس وصیت کرد و تخم وعظ کاشت چون زمین شان شوره بد سودی نداشت گرچه ناصح را بود صد داعیه پند را اذنی بباید واعیه تو به صد تلطیف پندش می دهی او ز پندت می کند پهلو تهی یک کس نامستمع ز استیز و رد صد کس گوینده را عاجز کند ز انبیا ناصح تر و خوش لهجه تر کی بود کی گرفت دمشان در حجر زانچ کوه و سنگ درکار آمدند می نشد بدبخت را بگشاده بند آنچنان دل ها که بدشان ما و من نعتشان شدت بل اشد قسوة

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد چاره آن دل عطای مبدلیست داد او را قابلیت شرط نیست بلک شرط قابلیت داد اوست داد لب و قابلیت هست پوست اینک موسی را عصا ثعبان شود هم چو خورشیدی کفش رخشان شود صد هزاران معجزات انبیا کآن نگنجد در ضمیر و عقل ما نیست از اسباب تصریف خداست نیستها را قابلیت از کجاست قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی سنتی بنهاد و اسباب و طرق طالبان را زیر این ازرق تتق بیشتر احوال بر سنت رود گاه قدرت خارق سنت شود سنت و عادت نهاده با مزه باز کرده خرق عادت معجزه بی سبب گر عز به ما موصول نیست قدرت از عزل سبب معزول نیست ای گرفتار سبب بیرون مپر لیک عزل آن مسبب ظن مبر هرچه خواهد آن مسبب آورد قدرت مطلق سببها بردرد لیک اغلب بر سبب راند نفاد تا بداند طالبی جستن مراد چون سبب نبود چه ره جوید مرید پس سبب در راه می باید بدید این سببها بر نظرها پرده هاست که نه هر دیدار صنعش را سزاست دیده ای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن تا مسبب بیند اندر لامکان هرزه داند جهد و اکساب و دکان از مسبب می رسد هر خیر و شر نیست اسباب و وسایط ای پدر جز خیالی منعقد بر شاه راه تا بماند دور غفلت چند گاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیه‌السلام کی جبرئیل علیه‌السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر چونک صانع خواست ایجاد بشر از برای ابتلای خیر و شر جبرییل صدق را فرمود رو مشت خاکی از زمین بستان گرو او میان بست و بیامد تا زمین تا گزارد امر رب العالمین دست سوی خاک برد آن مؤتمر خاک خود را در کشید و شد حذر پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد کز برای حرمت خلاق فرد ترک من گو و برو جانم ببخش رو بتاب از من عنان خنگ رخش در کشاکشهای تکلیف و خطر بهر لله هل مرا اندر مبر بهر آن لطفی که حقت بر گزید کرد بر تو علم لوح کل پدید تا ملایک را معلم آمدی دایما با حق مکلم آمدی که سفیر انبیا خواهی بدن تو حیات جان وحیی نی بدن بر سرافیلت فضیلت بود از آن کو حیات تن بود تو آن جان بانگ صورش نشات تن ها بود نفخ تو نشو دل یکتا بود جان جان تن حیات دل بود پس ز دادش داد تو فاضل بود باز میکاییل رزق تن دهد سعی تو رزق دل روشن دهد او بداد کیل پر کردست ذیل داد رزق تو نمی گنجد به کیل هم ز عزراییل با قهر و عطب تو بهی چون سبق رحمت بر غضب حامل عرش این چهارند و تو شاه بهترین هر چهاری ز انتباه روز محشر هشت بینی حاملانش هم تو باشی افضل هشت آن زمانش هم چنین برمی شمرد و می گریست بوی می برد او کزین مقصود چیست معدن شرم و حیا بد جبرییل بست آن سوگندها بر وی سبیل بس که لابه کردش و سوگند داد بازگشت و گفت یا رب العباد که نبودم من به کارت سرسری لیک زانچ رفت تو داناتری گفت نامی که ز هولش ای بصیر هفت گردون باز ماند از مسیر شرمم آمد گشتم از نامت خجل ورنه آسانست نقل مشت گل که تو زوری داده ای املاک را که بدرانند این افلاک را

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست هم‌چون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد چاره آن دل عطای مبدلیست داد او را قابلیت شرط نیست بلک شرط قابلیت داد اوست داد لب و قابلیت هست پوست اینک موسی را عصا ثعبان شود هم چو خورشیدی کفش رخشان شود صد هزاران معجزات انبیا کآن نگنجد در ضمیر و عقل ما نیست از اسباب تصریف خداست نیستها را قابلیت از کجاست قابلی گر شرط فعل حق بدی هیچ معدومی به هستی نامدی سنتی بنهاد و اسباب و طرق طالبان را زیر این ازرق تتق بیشتر احوال بر سنت رود گاه قدرت خارق سنت شود سنت و عادت نهاده با مزه باز کرده خرق عادت معجزه بی سبب گر عز به ما موصول نیست قدرت از عزل سبب معزول نیست ای گرفتار سبب بیرون مپر لیک عزل آن مسبب ظن مبر هرچه خواهد آن مسبب آورد قدرت مطلق سببها بردرد لیک اغلب بر سبب راند نفاد تا بداند طالبی جستن مراد چون سبب نبود چه ره جوید مرید پس سبب در راه می باید بدید این سببها بر نظرها پرده هاست که نه هر دیدار صنعش را سزاست دیده ای باید سبب سوراخ کن تا حجب را برکند از بیخ و بن تا مسبب بیند اندر لامکان هرزه داند جهد و اکساب و دکان از مسبب می رسد هر خیر و شر نیست اسباب و وسایط ای پدر جز خیالی منعقد بر شاه راه تا بماند دور غفلت چند گاه مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۴ - در ابتدای خلقت جسم آدم علیه‌السلام کی جبرئیل علیه‌السلام را اشارت کرد کی برو از زمین مشتی خاک برگیر و به روایتی از هر نواحی مشت مشت بر گیر چونک صانع خواست ایجاد بشر از برای ابتلای خیر و شر جبرییل صدق را فرمود رو مشت خاکی از زمین بستان گرو او میان بست و بیامد تا زمین تا گزارد امر رب العالمین دست سوی خاک برد آن مؤتمر خاک خود را در کشید و شد حذر پس زبان بگشاد خاک و لابه کرد کز برای حرمت خلاق فرد ترک من گو و برو جانم ببخش رو بتاب از من عنان خنگ رخش در کشاکشهای تکلیف و خطر بهر لله هل مرا اندر مبر بهر آن لطفی که حقت بر گزید کرد بر تو علم لوح کل پدید تا ملایک را معلم آمدی دایما با حق مکلم آمدی که سفیر انبیا خواهی بدن تو حیات جان وحیی نی بدن بر سرافیلت فضیلت بود از آن کو حیات تن بود تو آن جان بانگ صورش نشات تن ها بود نفخ تو نشو دل یکتا بود جان جان تن حیات دل بود پس ز دادش داد تو فاضل بود باز میکاییل رزق تن دهد سعی تو رزق دل روشن دهد او بداد کیل پر کردست ذیل داد رزق تو نمی گنجد به کیل هم ز عزراییل با قهر و عطب تو بهی چون سبق رحمت بر غضب حامل عرش این چهارند و تو شاه بهترین هر چهاری ز انتباه روز محشر هشت بینی حاملانش هم تو باشی افضل هشت آن زمانش هم چنین برمی شمرد و می گریست بوی می برد او کزین مقصود چیست معدن شرم و حیا بد جبرییل بست آن سوگندها بر وی سبیل بس که لابه کردش و سوگند داد بازگشت و گفت یا رب العباد که نبودم من به کارت سرسری لیک زانچ رفت تو داناتری گفت نامی که ز هولش ای بصیر هفت گردون باز ماند از مسیر شرمم آمد گشتم از نامت خجل ورنه آسانست نقل مشت گل که تو زوری داده ای املاک را که بدرانند این افلاک را

%0
10 Bölüm
Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl) · 43 · Qur'an & Sunnah