Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۳ - مثل عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسن تر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییده ام بی ز ریشی بس جهان را دیده ام گفت ریشت شد سپید از حال گشت خوی زشت تو نگردیده ست وشت او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنین خشکی ز سودای ثرید تو بر آن رنگی که اول زاده ای یک قدم زان پیش تر ننهاده ای هم چنان دوغی ترش در معدنی خود نگردی زو مخلص روغنی هم خمیری خمر طینه دری گرچه عمری در تنور آذری چون حشیشی پا به گل بر پشته ای گرچه از باد هوس سرگشته ای هم چو قوم موسی اندر حر تیه مانده ای بر جای چل سال ای سفیه می روی هر روز تا شب هروله خویش می بینی در اول مرحله نگذری زین بعد سیصد ساله تو تا که داری عشق آن گوساله تو تا خیال عجل از جانشان نرفت بد بریشان تیه چون گرداب زفت غیر این عجلی کزو یابیده ای بی نهایت لطف و نعمت دیده ای گاو طبعی زان نکوییهای زفت از دلت در عشق این گوساله رفت باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس صد زبان دارند این اجزای خرس ذکر نعمتهای رزاق جهان که نهان شد آن در اوراق زمان روز و شب افسانه جویانی تو چست جزو جزو تو فسانه گوی تست جزو جزوت تا برستست از عدم چند شادی دیده اند و چند غم زانک بی لذت نروید هیچ جزو بلک لاغر گردد از هی پیچ جزو جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت هم چو تابستان که از وی پنبه زاد ماند پنبه رفت تابستان ز یاد یا مثال یخ که زاید از شتا شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما هست آن یخ زان صعوبت یادگار یادگار صیف در دی این ثمار هم چنان هر جزو جزوت ای فتی در تنت افسانه گوی نعمتی چون زنی که بیست فرزندش بود هر یکی حاکی حال خوش بود حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ بی بهاری کی شود زاینده باغ حاملان و بچگانشان بر کنار شد دلیل عشق بازی با بهار هر درختی در رضاع کودکان هم چو مریم حامل از شاهی نهان گرچه در آب آتشی پوشیده شد صد هزاران کف برو جوشیده شد گرچه آتش سخت پنهان می تند کف به ده انگشت اشارت می کند هم چنین اجزای مستان وصال حامل از تمثالهای حال و قال در جمال حال وا مانده دهان چشم غایب گشته از نقش جهان آن موالید از زه این چار نیست لاجرم منظور این ابصار نیست آن موالید از تجلی زاده اند لاجرم مستور پرده ساده اند زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست وین عبارت جز پی ارشاد نیست هین خمش کن تا بگوید شاه قل بلبلی مفروش با این جنس گل این گل گویاست پر جوش و خروش بلبلا ترک زبان کن باش گوش هر دو گون تمثال پاکیزه مثال شاهد عدل اند بر سر وصال هر دو گون حسن لطیف مرتضی شاهد احبال و حشر ما مضی هم چو یخ کاندر تموز مستجد هر دم افسانه زمستان می کند ذکر آن اریاح سرد و زمهریر اندر آن ازمان و ایام عسیر هم چو آن میوه که در وقت شتا می کند افسانه لطف خدا قصه دور تبسمهای شمس وآن عروسان چمن را لمس و طمس حال رفت و ماند جزوت یادگار یا ازو واپرس یا خود یاد آر چون فرو گیرد غمت گر چستیی زان دم نومید کن وا جستیی گفتییش ای غصه منکر به حال راتبه انعامها را زان کمال گر بهر دم نت بهار و خرمیست هم چو چاش گل تنت انبار چیست چاش گل تن فکر تو هم چون گلاب منکر گل شد گلاب اینت عجاب از کپی خویان کفران که دریغ بر نبی خویان نثار مهر و میغ آن لجاج کفر قانون کپیست وآن سپاس و شکر منهاج نبیست با کپی خویان تهتکها چه کرد با نبی رویان تنسکها چه کرد در عمارتها سگانند و عقور در خرابیهاست گنج عز و نور گر نبودی این بزوغ اندر خسوف گم نکردی راه چندین فیلسوف زیرکان و عاقلان از گمرهی دیده بر خرطوم داغ ابلهی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۳ - مثل عارفی پرسید از آن پیر کشیش که توی خواجه مسن تر یا که ریش گفت نه من پیش ازو زاییده ام بی ز ریشی بس جهان را دیده ام گفت ریشت شد سپید از حال گشت خوی زشت تو نگردیده ست وشت او پس از تو زاد و از تو بگذرید تو چنین خشکی ز سودای ثرید تو بر آن رنگی که اول زاده ای یک قدم زان پیش تر ننهاده ای هم چنان دوغی ترش در معدنی خود نگردی زو مخلص روغنی هم خمیری خمر طینه دری گرچه عمری در تنور آذری چون حشیشی پا به گل بر پشته ای گرچه از باد هوس سرگشته ای هم چو قوم موسی اندر حر تیه مانده ای بر جای چل سال ای سفیه می روی هر روز تا شب هروله خویش می بینی در اول مرحله نگذری زین بعد سیصد ساله تو تا که داری عشق آن گوساله تو تا خیال عجل از جانشان نرفت بد بریشان تیه چون گرداب زفت غیر این عجلی کزو یابیده ای بی نهایت لطف و نعمت دیده ای گاو طبعی زان نکوییهای زفت از دلت در عشق این گوساله رفت باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس صد زبان دارند این اجزای خرس ذکر نعمتهای رزاق جهان که نهان شد آن در اوراق زمان روز و شب افسانه جویانی تو چست جزو جزو تو فسانه گوی تست جزو جزوت تا برستست از عدم چند شادی دیده اند و چند غم زانک بی لذت نروید هیچ جزو بلک لاغر گردد از هی پیچ جزو جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت هم چو تابستان که از وی پنبه زاد ماند پنبه رفت تابستان ز یاد یا مثال یخ که زاید از شتا شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما هست آن یخ زان صعوبت یادگار یادگار صیف در دی این ثمار هم چنان هر جزو جزوت ای فتی در تنت افسانه گوی نعمتی چون زنی که بیست فرزندش بود هر یکی حاکی حال خوش بود حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ بی بهاری کی شود زاینده باغ حاملان و بچگانشان بر کنار شد دلیل عشق بازی با بهار هر درختی در رضاع کودکان هم چو مریم حامل از شاهی نهان گرچه در آب آتشی پوشیده شد صد هزاران کف برو جوشیده شد گرچه آتش سخت پنهان می تند کف به ده انگشت اشارت می کند هم چنین اجزای مستان وصال حامل از تمثالهای حال و قال در جمال حال وا مانده دهان چشم غایب گشته از نقش جهان آن موالید از زه این چار نیست لاجرم منظور این ابصار نیست آن موالید از تجلی زاده اند لاجرم مستور پرده ساده اند زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست وین عبارت جز پی ارشاد نیست هین خمش کن تا بگوید شاه قل بلبلی مفروش با این جنس گل این گل گویاست پر جوش و خروش بلبلا ترک زبان کن باش گوش هر دو گون تمثال پاکیزه مثال شاهد عدل اند بر سر وصال هر دو گون حسن لطیف مرتضی شاهد احبال و حشر ما مضی هم چو یخ کاندر تموز مستجد هر دم افسانه زمستان می کند ذکر آن اریاح سرد و زمهریر اندر آن ازمان و ایام عسیر هم چو آن میوه که در وقت شتا می کند افسانه لطف خدا قصه دور تبسمهای شمس وآن عروسان چمن را لمس و طمس حال رفت و ماند جزوت یادگار یا ازو واپرس یا خود یاد آر چون فرو گیرد غمت گر چستیی زان دم نومید کن وا جستیی گفتییش ای غصه منکر به حال راتبه انعامها را زان کمال گر بهر دم نت بهار و خرمیست هم چو چاش گل تنت انبار چیست چاش گل تن فکر تو هم چون گلاب منکر گل شد گلاب اینت عجاب از کپی خویان کفران که دریغ بر نبی خویان نثار مهر و میغ آن لجاج کفر قانون کپیست وآن سپاس و شکر منهاج نبیست با کپی خویان تهتکها چه کرد با نبی رویان تنسکها چه کرد در عمارتها سگانند و عقور در خرابیهاست گنج عز و نور گر نبودی این بزوغ اندر خسوف گم نکردی راه چندین فیلسوف زیرکان و عاقلان از گمرهی دیده بر خرطوم داغ ابلهی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب آن یکی بیچاره مفلس ز درد که ز بی چیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم رو چونک در خلاقیم تنها توی کار رزاقیم تو کن مستوی سالها زو این دعا بسیار شد عاقبت زاری او بر کار شد هم چو آن شخصی که روزی حلال از خدا می خواست بی کسب و کلال گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنی معدلت این متیم نیز زاریها نمود هم ز میدان اجابت گو ربود گاه بدظن می شدی اندر دعا از پی تاخیر پاداش و جزا باز ارجاء خداوند کریم در دلش بشار گشتی و زعیم چون شدی نومید در جهد از کلال از جناب حق شنیدی که تعال خافضست و رافعست این کردگار بی ازین دو بر نیاید هیچ کار خفض ارضی بین و رفع آسمان بی ازین دو نیست دورانش ای فلان خفض و رفع این زمین نوعی دگر نیم سالی شوره نیمی سبز و تر خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیم شب خفض و رفع این مزاج ممترج گاه صحت گاه رنجوری مضج هم چنین دان جمله احوال جهان قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان این جهان با این دو پر اندر هواست زین دو جانها موطن خوف و رجاست تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ تا خم یک رنگی عیسی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را کان جهان هم چون نمکسار آمدست هر چه آنجا رفت بی تلوین شدست خاک را بین خلق رنگارنگ را می کند یک رنگ اندر گورها این نمکسار جسوم ظاهرست خود نمکسار معانی دیگرست آن نمکسار معانی معنویست از ازل آن تا ابد اندر نویست این نوی را کهنگی ضدش بود آن نوی بی ضد و بی ند و عدد آنچنان که از صقل نور مصطفی صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا از جهود و مشرک و ترسا و مغ جملگی یک رنگ شد زان الپ الغ صد هزاران سایه کوتاه و دراز شد یکی در نور آن خورشید راز نه درازی ماند نه کوته نه پهن گونه گونه سایه در خورشید رهن لیک یک رنگی که اندر محشرست بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست که معانی آن جهان صورت شود نقشهامان در خور خصلت شود گردد آنگه فکر نقش نامه ها این بطانه روی کار جامه ها این زمان سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس نوبت صدرنگیست و صددلی عالم یک رنگ کی گردد جلی نوبت زنگست رومی شد نهان این شبست و آفتاب اندر رهان نوبت گرگست و یوسف زیر چاه نوبت قبطست و فرعونست شاه تا ز رزق بی دریغ خیره خند این سگان را حصه باشد روز چند در درون بیشه شیران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر پس برون آیند آن شیران ز مرج بی حجابی حق نماید دخل و خرج جوهر انسان بگیرد بر و بحر پیسه گاوان بسملان آن روز نحر روز نحر رستخیز سهمناک مؤمنان را عید و گاوان را هلاک جمله مرغان آب آن روز نحر هم چو کشتیها روان بر روی بحر تا که یهلک من هلک عن بینه تا که ینجو من نجا واستیقنه تا که بازان جانب سلطان روند تا که زاغان سوی گورستان روند که استخوان و اجزاء سرگین هم چو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان قند حکمت از کجا زاغ از کجا کرم سرگین از کجا باغ از کجا نیست لایق غزو نفس و مرد غر نیست لایق عود و مشک و کون خر چون غزا ندهد زنان را هیچ دست کی دهد آنک جهاد اکبرست جز بنادر در تن زن رستمی گشته باشد خفیه هم چون مریمی آنچنان که در تن مردان زنان خفیه اند و ماده از ضعف جنان آن جهان صورت شود آن مادگی هر که در مردی ندید آمادگی روز عدل و عدل داد در خورست کفش آن پا کلاه آن سرست تا به مطلب در رسد هر طالبی تا به غرب خود رود هر غاربی نیست هر مطلوب از طالب دریغ جفت تابش شمس و جفت آب میغ هست دنیا قهرخانه کردگار قهر بین چون قهر کردی اختیار استخوان و موی مقهوران نگر تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر پر و پای مرغ بین بر گرد دام شرح قهر حق کننده بی کلام مرد او بر جای خرپشته نشاند وآنک کهنه گشت هم پشته نماند هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق مونس احمد به مجلس چار یار مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار کعبه جبریل و جانها سدره ای قبله عبدالبطون شد سفره ای قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خیال قبله زاهد بود یزدان بر قبله مطمع بود همیان زر قبله معنی وران صبر و درنگ قبله صورت پرستان نقش سنگ قبله باطن نشینان ذوالمنن قبله ظاهرپرستان روی زن هم چنین برمی شمر تازه و کهن ور ملولی رو تو کار خویش کن رزق ما در کاس زرین شد عقار وآن سگان را آب تتماج و تغار لایق آنک بدو خو داده ایم در خور آن رزق بفرستاده ایم خوی آن را عاشق نان کرده ایم خوی این را مست جانان کرده ایم چون به خوی خود خوشی و خرمی پس چه از درخورد خویت می رمی مادگی خوش آمدت چادر بگیر رستمی خوش آمدت خنجر بگیر این سخن پایان ندارد وآن فقیر گشته است از زخم درویشی عقیر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۴ - باقی قصهٔ فقیر روزی‌طلب بی‌واسطهٔ کسب آن یکی بیچاره مفلس ز درد که ز بی چیزی هزاران زهر خورد لابه کردی در نماز و در دعا کای خداوند و نگهبان رعا بی ز جهدی آفریدی مر مرا بی فن من روزیم ده زین سرا پنج گوهر دادیم در درج سر پنج حس دیگری هم مستتر لا یعد این داد و لا یحصی ز تو من کلیلم از بیانش شرم رو چونک در خلاقیم تنها توی کار رزاقیم تو کن مستوی سالها زو این دعا بسیار شد عاقبت زاری او بر کار شد هم چو آن شخصی که روزی حلال از خدا می خواست بی کسب و کلال گاو آوردش سعادت عاقبت عهد داود لدنی معدلت این متیم نیز زاریها نمود هم ز میدان اجابت گو ربود گاه بدظن می شدی اندر دعا از پی تاخیر پاداش و جزا باز ارجاء خداوند کریم در دلش بشار گشتی و زعیم چون شدی نومید در جهد از کلال از جناب حق شنیدی که تعال خافضست و رافعست این کردگار بی ازین دو بر نیاید هیچ کار خفض ارضی بین و رفع آسمان بی ازین دو نیست دورانش ای فلان خفض و رفع این زمین نوعی دگر نیم سالی شوره نیمی سبز و تر خفض و رفع روزگار با کرب نوع دیگر نیم روز و نیم شب خفض و رفع این مزاج ممترج گاه صحت گاه رنجوری مضج هم چنین دان جمله احوال جهان قحط و جدب و صلح و جنگ از افتتان این جهان با این دو پر اندر هواست زین دو جانها موطن خوف و رجاست تا جهان لرزان بود مانند برگ در شمال و در سموم بعث و مرگ تا خم یک رنگی عیسی ما بشکند نرخ خم صدرنگ را کان جهان هم چون نمکسار آمدست هر چه آنجا رفت بی تلوین شدست خاک را بین خلق رنگارنگ را می کند یک رنگ اندر گورها این نمکسار جسوم ظاهرست خود نمکسار معانی دیگرست آن نمکسار معانی معنویست از ازل آن تا ابد اندر نویست این نوی را کهنگی ضدش بود آن نوی بی ضد و بی ند و عدد آنچنان که از صقل نور مصطفی صد هزاران نوع ظلمت شد ضیا از جهود و مشرک و ترسا و مغ جملگی یک رنگ شد زان الپ الغ صد هزاران سایه کوتاه و دراز شد یکی در نور آن خورشید راز نه درازی ماند نه کوته نه پهن گونه گونه سایه در خورشید رهن لیک یک رنگی که اندر محشرست بر بد و بر نیک کشف و ظاهرست که معانی آن جهان صورت شود نقشهامان در خور خصلت شود گردد آنگه فکر نقش نامه ها این بطانه روی کار جامه ها این زمان سرها مثال گاو پیس دوک نطق اندر ملل صد رنگ ریس نوبت صدرنگیست و صددلی عالم یک رنگ کی گردد جلی نوبت زنگست رومی شد نهان این شبست و آفتاب اندر رهان نوبت گرگست و یوسف زیر چاه نوبت قبطست و فرعونست شاه تا ز رزق بی دریغ خیره خند این سگان را حصه باشد روز چند در درون بیشه شیران منتظر تا شود امر تعالوا منتشر پس برون آیند آن شیران ز مرج بی حجابی حق نماید دخل و خرج جوهر انسان بگیرد بر و بحر پیسه گاوان بسملان آن روز نحر روز نحر رستخیز سهمناک مؤمنان را عید و گاوان را هلاک جمله مرغان آب آن روز نحر هم چو کشتیها روان بر روی بحر تا که یهلک من هلک عن بینه تا که ینجو من نجا واستیقنه تا که بازان جانب سلطان روند تا که زاغان سوی گورستان روند که استخوان و اجزاء سرگین هم چو نان نقل زاغان آمدست اندر جهان قند حکمت از کجا زاغ از کجا کرم سرگین از کجا باغ از کجا نیست لایق غزو نفس و مرد غر نیست لایق عود و مشک و کون خر چون غزا ندهد زنان را هیچ دست کی دهد آنک جهاد اکبرست جز بنادر در تن زن رستمی گشته باشد خفیه هم چون مریمی آنچنان که در تن مردان زنان خفیه اند و ماده از ضعف جنان آن جهان صورت شود آن مادگی هر که در مردی ندید آمادگی روز عدل و عدل داد در خورست کفش آن پا کلاه آن سرست تا به مطلب در رسد هر طالبی تا به غرب خود رود هر غاربی نیست هر مطلوب از طالب دریغ جفت تابش شمس و جفت آب میغ هست دنیا قهرخانه کردگار قهر بین چون قهر کردی اختیار استخوان و موی مقهوران نگر تیغ قهر افکنده اندر بحر و بر پر و پای مرغ بین بر گرد دام شرح قهر حق کننده بی کلام مرد او بر جای خرپشته نشاند وآنک کهنه گشت هم پشته نماند هر کسی را جفت کرده عدل حق پیل را با پیل و بق را جنس بق مونس احمد به مجلس چار یار مونس بوجهل عتبه و ذوالخمار کعبه جبریل و جانها سدره ای قبله عبدالبطون شد سفره ای قبله عارف بود نور وصال قبله عقل مفلسف شد خیال قبله زاهد بود یزدان بر قبله مطمع بود همیان زر قبله معنی وران صبر و درنگ قبله صورت پرستان نقش سنگ قبله باطن نشینان ذوالمنن قبله ظاهرپرستان روی زن هم چنین برمی شمر تازه و کهن ور ملولی رو تو کار خویش کن رزق ما در کاس زرین شد عقار وآن سگان را آب تتماج و تغار لایق آنک بدو خو داده ایم در خور آن رزق بفرستاده ایم خوی آن را عاشق نان کرده ایم خوی این را مست جانان کرده ایم چون به خوی خود خوشی و خرمی پس چه از درخورد خویت می رمی مادگی خوش آمدت چادر بگیر رستمی خوش آمدت خنجر بگیر این سخن پایان ندارد وآن فقیر گشته است از زخم درویشی عقیر

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست دید در خواب او شبی و خواب کو واقعه بی خواب صوفی راست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعه ای در مشق وراقان طلب خفیه زان وراق کت همسایه است سوی کاغذپاره هاش آور تو دست رقعه ای شکلش چنین رنگش چنین بس بخوان آن را به خلوت ای حزین چون بدزدی آن ز وراق ای پسر پس برون رو ز انبهی و شور و شر تو بخوان آن را به خود در خلوتی هین مجو در خواندن آن شرکتی ور شود آن فاش هم غمگین مشو که نیابد غیر تو زان نیم جو ور کشد آن دیر هان زنهار تو ورد خود کن دم به دم لاتقنطوا این بگفت و دست خود آن مژده ور بر دل او زد که رو زحمت ببر چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان می نگنجید از فرح اندر جهان زهره او بر دریدی از قلق گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق یک فرح آن کز پس ششصد حجاب گوش او بشنید از حضرت جواب از حجب چون حس سمعش در گذشت شد سرافراز و ز گردون بر گذشت که بود کان حس چشمش ز اعتبار زان حجاب غیب هم یابد گذار چون گذاره شد حواسش از حجاب پس پیاپی گرددش دید و خطاب جانب دکان وراق آمد او دست می برد او به مشقش سو به سو پیش چشمش آمد آن مکتوب زود با علاماتی که هاتف گفته بود در بغل زد گفت خواجه خیر باد این زمان وا می رسم ای اوستاد رفت کنج خلوتی و آن را بخواند وز تحیر واله و حیران بماند که بدین سان گنج نامه بی بها چون فتاده ماند اندر مشقها باز اندر خاطرش این فکر جست کز پی هر چیز یزدان حافظست کی گذارد حافظ اندر اکتناف که کسی چیزی رباید از گزاف گر بیابان پر شود زر و نقود بی رضای حق جوی نتوان ربود ور بخوانی صد صحف بی سکته ای بی قدر یادت نماند نکته ای ور کنی خدمت نخوانی یک کتیب علمهای نادره یابی ز جیب شد ز جیب آن کف موسی ضو فشان کان فزون آمد ز ماه آسمان کانک می جستی ز چرخ با نهیب سر بر آوردستت ای موسی ز جیب تا بدانی که آسمانهای سمی هست عکس مدرکات آدمی نی که اول دست یزدان مجید از دو عالم پیشتر عقل آفرید این سخن پیدا و پنهانست بس که نباشد محرم عنقا مگس باز سوی قصه باز آ ای پسر قصه گنج و فقیر آور به سر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت او در شهر و در در فدفدست پشت با وی کن تو رو در قبله آر وانگهان از قوس تیری بر گذار چون فکندی تیر از قوس ای سعاد بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد پس کمان سخت آورد آن فتی تیر پرانید در صحن فضا زو تبر آورد و بیل او شاد شاد کند آن موضع که تیرش اوفتاد کند شد هم او و هم بیل و تبر خود ندید از گنج پنهانی اثر هم چنین هر روز تیر انداختی لیک جای گنج را نشناختی چونک این را پیشه کرد او بر دوام فجفجی در شهر افتاد و عوام

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنج‌نامه کی پهلوی قبه‌ای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست دید در خواب او شبی و خواب کو واقعه بی خواب صوفی راست خو هاتفی گفتش کای دیده تعب رقعه ای در مشق وراقان طلب خفیه زان وراق کت همسایه است سوی کاغذپاره هاش آور تو دست رقعه ای شکلش چنین رنگش چنین بس بخوان آن را به خلوت ای حزین چون بدزدی آن ز وراق ای پسر پس برون رو ز انبهی و شور و شر تو بخوان آن را به خود در خلوتی هین مجو در خواندن آن شرکتی ور شود آن فاش هم غمگین مشو که نیابد غیر تو زان نیم جو ور کشد آن دیر هان زنهار تو ورد خود کن دم به دم لاتقنطوا این بگفت و دست خود آن مژده ور بر دل او زد که رو زحمت ببر چون به خویش آمد ز غیبت آن جوان می نگنجید از فرح اندر جهان زهره او بر دریدی از قلق گر نبودی رفق و حفظ و لطف حق یک فرح آن کز پس ششصد حجاب گوش او بشنید از حضرت جواب از حجب چون حس سمعش در گذشت شد سرافراز و ز گردون بر گذشت که بود کان حس چشمش ز اعتبار زان حجاب غیب هم یابد گذار چون گذاره شد حواسش از حجاب پس پیاپی گرددش دید و خطاب جانب دکان وراق آمد او دست می برد او به مشقش سو به سو پیش چشمش آمد آن مکتوب زود با علاماتی که هاتف گفته بود در بغل زد گفت خواجه خیر باد این زمان وا می رسم ای اوستاد رفت کنج خلوتی و آن را بخواند وز تحیر واله و حیران بماند که بدین سان گنج نامه بی بها چون فتاده ماند اندر مشقها باز اندر خاطرش این فکر جست کز پی هر چیز یزدان حافظست کی گذارد حافظ اندر اکتناف که کسی چیزی رباید از گزاف گر بیابان پر شود زر و نقود بی رضای حق جوی نتوان ربود ور بخوانی صد صحف بی سکته ای بی قدر یادت نماند نکته ای ور کنی خدمت نخوانی یک کتیب علمهای نادره یابی ز جیب شد ز جیب آن کف موسی ضو فشان کان فزون آمد ز ماه آسمان کانک می جستی ز چرخ با نهیب سر بر آوردستت ای موسی ز جیب تا بدانی که آسمانهای سمی هست عکس مدرکات آدمی نی که اول دست یزدان مجید از دو عالم پیشتر عقل آفرید این سخن پیدا و پنهانست بس که نباشد محرم عنقا مگس باز سوی قصه باز آ ای پسر قصه گنج و فقیر آور به سر مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج اندر آن رقعه نبشته بود این که برون شهر گنجی دان دفین آن فلان قبه که در وی مشهدست پشت او در شهر و در در فدفدست پشت با وی کن تو رو در قبله آر وانگهان از قوس تیری بر گذار چون فکندی تیر از قوس ای سعاد بر کن آن موضع که تیرت اوفتاد پس کمان سخت آورد آن فتی تیر پرانید در صحن فضا زو تبر آورد و بیل او شاد شاد کند آن موضع که تیرش اوفتاد کند شد هم او و هم بیل و تبر خود ندید از گنج پنهانی اثر هم چنین هر روز تیر انداختی لیک جای گنج را نشناختی چونک این را پیشه کرد او بر دوام فجفجی در شهر افتاد و عوام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه پس خبر کردند سلطان را ازین آن گروهی که بدند اندر کمین عرضه کردند آن سخن را زیردست که فلانی گنج نامه یافتست چون شنید این شخص کین با شه رسید جز که تسلیم و رضا چاره ندید پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد گفت تا این رقعه را یابیده ام گنج نه و رنج بی حد دیده ام خود نشد یک حبه از گنج آشکار لیک پیچیدم بسی من هم چو مار مدت ماهی چنینم تلخ کام که زیان و سود این بر من حرام بوک بختت بر کند زین کان غطا ای شه پیروزجنگ و دزگشا مدت شش ماه و افزون پادشاه تیر می انداخت و برمی کند چاه هرکجا سخته کمانی بود چست تیر داد انداخت و هر سو گنج جست غیر تشویش و غم و طامات نی هم چو عنقا نام فاش و ذات نی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن چونک تعویق آمد اندر عرض و طول شاه شد زان گنج دل سیر و ملول دشتها را گز گز آن شه چاه کند رقعه را از خشم پیش او فکند گفت گیر این رقعه کش آثار نیست تو بدین اولیتری کت کار نیست نیست این کار کسی کش هست کار که بسوزد گل بگردد گرد خار نادر افتد اهل این ماخولیا منتظر که روید از آهن گیا سخت جانی باید این فن را چو تو تو که داری جان سخت این را بجو گر نیابی نبودت هرگز ملال ور بیابی آن به تو کردم حلال عقل راه ناامیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود لاابالی عشق باشد نی خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد ترک تاز و تن گداز و بی حیا در بلا چون سنگ زیر آسیا سخت رویی که ندارد هیچ پشت بهره جویی را درون خویش کشت پاک می بازد نباشد مزدجو آنچنان که پاک می گیرد ز هو می دهد حق هستیش بی علتی می سپارد باز بی علت فتی که فتوت دادن بی علتست پاک بازی خارج هر ملتست زانک ملت فضل جوید یا خلاص پاک بازانند قربانان خاص نی خدا را امتحانی می کنند نی در سود و زیانی می زنند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه پس خبر کردند سلطان را ازین آن گروهی که بدند اندر کمین عرضه کردند آن سخن را زیردست که فلانی گنج نامه یافتست چون شنید این شخص کین با شه رسید جز که تسلیم و رضا چاره ندید پیش از آنک اشکنجه بیند زان قباد رقعه را آن شخص پیش او نهاد گفت تا این رقعه را یابیده ام گنج نه و رنج بی حد دیده ام خود نشد یک حبه از گنج آشکار لیک پیچیدم بسی من هم چو مار مدت ماهی چنینم تلخ کام که زیان و سود این بر من حرام بوک بختت بر کند زین کان غطا ای شه پیروزجنگ و دزگشا مدت شش ماه و افزون پادشاه تیر می انداخت و برمی کند چاه هرکجا سخته کمانی بود چست تیر داد انداخت و هر سو گنج جست غیر تشویش و غم و طامات نی هم چو عنقا نام فاش و ذات نی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن چونک تعویق آمد اندر عرض و طول شاه شد زان گنج دل سیر و ملول دشتها را گز گز آن شه چاه کند رقعه را از خشم پیش او فکند گفت گیر این رقعه کش آثار نیست تو بدین اولیتری کت کار نیست نیست این کار کسی کش هست کار که بسوزد گل بگردد گرد خار نادر افتد اهل این ماخولیا منتظر که روید از آهن گیا سخت جانی باید این فن را چو تو تو که داری جان سخت این را بجو گر نیابی نبودت هرگز ملال ور بیابی آن به تو کردم حلال عقل راه ناامیدی کی رود عشق باشد کان طرف بر سر دود لاابالی عشق باشد نی خرد عقل آن جوید کز آن سودی برد ترک تاز و تن گداز و بی حیا در بلا چون سنگ زیر آسیا سخت رویی که ندارد هیچ پشت بهره جویی را درون خویش کشت پاک می بازد نباشد مزدجو آنچنان که پاک می گیرد ز هو می دهد حق هستیش بی علتی می سپارد باز بی علت فتی که فتوت دادن بی علتست پاک بازی خارج هر ملتست زانک ملت فضل جوید یا خلاص پاک بازانند قربانان خاص نی خدا را امتحانی می کنند نی در سود و زیانی می زنند

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم چونک رقعه گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می پیچید در سودای خویش یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کور ست و کر زآنک این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست گر طبیبی را رسد زین گون جنون دفتر طب را فرو شوید به خون طب جمله عقل ها منقوش اوست روی جمله دلبر ان روپوش اوست روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش قبله از دل ساخت آمد در دعا لیس للانسان الا ما سعی پیش از آن کاو پاسخی بشنیده بود سال ها اندر دعا پیچیده بود بی اجابت بر دعا ها می تنید از کرم لبیک پنهان می شنید چونک بی دف رقص می کرد آن علیل ز اعتماد جود خلاق جلیل سوی او نه هاتف و نه پیک بود گوش اومید ش پر از لبیک بود بی زبان می گفت اومید ش تعال از دلش می روفت آن دعوت ملال آن کبوتر را که بام آموخته ست تو مخوان می رانش کان پر دوخته ست ای ضیاء الحق حسام الدین برانش کز ملاقات تو بر رسته ست جانش گر برانی مرغ جانش از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف چینه و نقلش همه بر بام تست پر زنان بر اوج مست دام تست گر دمی منکر شود دزدانه روح در ادای شکرت ای فتح و فتوح شحنه عشق مکرر کینه اش تشت آتش می نهد بر سینه اش که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد گرد این بام و کبوتر خانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من جبرییل عشقم و سدره م توی من سقیمم عیسی مریم توی جوش ده آن بحر گوهر بار را خوش بپرس امروز این بیمار را چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست این خود آن ناله ست کاو کرد آشکار آنچ پنهان ست یا رب زینهار دو دهان داریم گویا هم چو نی یک دهان پنهان ست در لب های وی یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا لیک داند هر که او را منظر ست که فغان این سری هم زان سرست دمدمه این نای از دم های اوست های هوی روح از هیهای اوست گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریا ستی یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی نعره یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشید ی به گل قصد کرده ستند این گل پاره ها که بپوشانند خورشید ترا در دل که لعل ها دلال تست باغها از خنده مالامال تست محرم مردی ت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم چونک اخوان را دل کینه ورست یوسفم را قعر چه اولی ترست مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان نخوت ش بر ما سبالی می زند لیک ریش از رشک ما بر می کند مات او و مات او و مات او که همی دانیم تزویر ات او از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می بیند معین مو به مو اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام آنچ لحیانی به خانه خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید رو به دریایی که ماهی زاده ای هم چو خس در ریش چون افتاده ای خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولی تری بحر وحدانی ست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن آن یکیی زان سوی وصف ست و حال جز دوی ناید به میدان مقال یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بردوز و خوش خاموش کن یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام چون ببینی محرمی گو سر جان گل ببینی نعره زن چون بلبلان چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز دشمن آبست پیش او مجنب ورنه سنگ جهل او بشکست خنب با سیاست های جاهل صبر کن خوش مدارا کن به عقل من لدن صبر با نا اهل اهلان را جلی ست صبر صافی می کند هر جا دلی ست آتش نمرود ابراهیم را صفوت آیینه آمد در جلا جور کفر نوحیان و صبر نوح نوح را شد صیقل مرآت روح

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنج‌نامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم چونک رقعه گنج پر آشوب را شه مسلم داشت آن مکروب را گشت آمن او ز خصمان و ز نیش رفت و می پیچید در سودای خویش یار کرد او عشق درداندیش را کلب لیسد خویش ریش خویش را عشق را در پیچش خود یار نیست محرمش در ده یکی دیار نیست نیست از عاشق کسی دیوانه تر عقل از سودای او کور ست و کر زآنک این دیوانگی عام نیست طب را ارشاد این احکام نیست گر طبیبی را رسد زین گون جنون دفتر طب را فرو شوید به خون طب جمله عقل ها منقوش اوست روی جمله دلبر ان روپوش اوست روی در روی خود آر ای عشق کیش نیست ای مفتون ترا جز خویش خویش قبله از دل ساخت آمد در دعا لیس للانسان الا ما سعی پیش از آن کاو پاسخی بشنیده بود سال ها اندر دعا پیچیده بود بی اجابت بر دعا ها می تنید از کرم لبیک پنهان می شنید چونک بی دف رقص می کرد آن علیل ز اعتماد جود خلاق جلیل سوی او نه هاتف و نه پیک بود گوش اومید ش پر از لبیک بود بی زبان می گفت اومید ش تعال از دلش می روفت آن دعوت ملال آن کبوتر را که بام آموخته ست تو مخوان می رانش کان پر دوخته ست ای ضیاء الحق حسام الدین برانش کز ملاقات تو بر رسته ست جانش گر برانی مرغ جانش از گزاف هم به گرد بام تو آرد طواف چینه و نقلش همه بر بام تست پر زنان بر اوج مست دام تست گر دمی منکر شود دزدانه روح در ادای شکرت ای فتح و فتوح شحنه عشق مکرر کینه اش تشت آتش می نهد بر سینه اش که بیا سوی مه و بگذر ز گرد شاه عشقت خواند زوتر باز گرد گرد این بام و کبوتر خانه من چون کبوتر پر زنم مستانه من جبرییل عشقم و سدره م توی من سقیمم عیسی مریم توی جوش ده آن بحر گوهر بار را خوش بپرس امروز این بیمار را چون تو آن او شدی بحر آن اوست گرچه این دم نوبت بحران اوست این خود آن ناله ست کاو کرد آشکار آنچ پنهان ست یا رب زینهار دو دهان داریم گویا هم چو نی یک دهان پنهان ست در لب های وی یک دهان نالان شده سوی شما های هویی در فکنده در هوا لیک داند هر که او را منظر ست که فغان این سری هم زان سرست دمدمه این نای از دم های اوست های هوی روح از هیهای اوست گر نبودی با لبش نی را سمر نی جهان را پر نکردی از شکر با کی خفتی وز چه پهلو خاستی که چنین پر جوش چون دریا ستی یا ابیت عند ربی خواندی در دل دریای آتش راندی نعره یا نار کونی باردا عصمت جان تو گشت ای مقتدا ای ضیاء الحق حسام دین و دل کی توان اندود خورشید ی به گل قصد کرده ستند این گل پاره ها که بپوشانند خورشید ترا در دل که لعل ها دلال تست باغها از خنده مالامال تست محرم مردی ت را کو رستمی تا ز صد خرمن یکی جو گفتمی چون بخواهم کز سرت آهی کنم چون علی سر را فرو چاهی کنم چونک اخوان را دل کینه ورست یوسفم را قعر چه اولی ترست مست گشتم خویش بر غوغا زنم چه چه باشد خیمه بر صحرا زنم بر کف من نه شراب آتشین وانگه آن کر و فر مستانه بین منتظر گو باش بی گنج آن فقیر زآنک ما غرقیم این دم در عصیر از خدا خواه ای فقیر این دم پناه از من غرقه شده یاری مخواه که مرا پروای آن اسناد نیست از خود و از ریش خویشم یاد نیست باد سبلت کی بگنجد و آب رو در شرابی که نگنجد تار مو در ده ای ساقی یکی رطلی گران خواجه را از ریش و سبلت وا رهان نخوت ش بر ما سبالی می زند لیک ریش از رشک ما بر می کند مات او و مات او و مات او که همی دانیم تزویر ات او از پس صد سال آنچ آید ازو پیر می بیند معین مو به مو اندر آیینه چه بیند مرد عام که نبیند پیر اندر خشت خام آنچ لحیانی به خانه خود ندید هست بر کوسه یکایک آن پدید رو به دریایی که ماهی زاده ای هم چو خس در ریش چون افتاده ای خس نه ای دور از تو رشک گوهری در میان موج و بحر اولی تری بحر وحدانی ست جفت و زوج نیست گوهر و ماهیش غیر موج نیست ای محال و ای محال اشراک او دور از آن دریا و موج پاک او نیست اندر بحر شرک و پیچ پیچ لیک با احول چه گویم هیچ هیچ چونک جفت احولانیم ای شمن لازم آید مشرکانه دم زدن آن یکیی زان سوی وصف ست و حال جز دوی ناید به میدان مقال یا چو احول این دوی را نوش کن یا دهان بردوز و خوش خاموش کن یا به نوبت گه سکوت و گه کلام احولانه طبل می زن والسلام چون ببینی محرمی گو سر جان گل ببینی نعره زن چون بلبلان چون ببینی مشک پر مکر و مجاز لب ببند و خویشتن را خنب ساز دشمن آبست پیش او مجنب ورنه سنگ جهل او بشکست خنب با سیاست های جاهل صبر کن خوش مدارا کن به عقل من لدن صبر با نا اهل اهلان را جلی ست صبر صافی می کند هر جا دلی ست آتش نمرود ابراهیم را صفوت آیینه آمد در جلا جور کفر نوحیان و صبر نوح نوح را شد صیقل مرآت روح

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسین خارقان کوه ها ببرید و وادی دراز بهر دید شیخ با صدق و نیاز آنچ در ره دید از رنج و ستم گرچه در خوردست کوته می کنم چون به مقصد آمد از ره آن جوان خانه آن شاه را جست او نشان چون به صد حرمت بزد حلقه درش زن برون کرد از در خانه سرش که چه می خواهی بگو ای ذوالکرم گفت بر قصد زیارت آمدم خنده ای زد زن که خه خه ریش بین این سفر گیری و این تشویش بین خود ترا کاری نبود آن جایگاه که به بیهوده کنی این عزم راه اشتهای گول گردی آمدت یا ملولی وطن غالب شدت یا مگر دیوت دو شاخه بر نهاد بر تو وسواس سفر را در گشاد گفت نا فرجام و فحش و دمدمه من نتانم باز گفتن آن همه از مثل وز ریش خند بی حساب آن مرید افتاد از غم در نشیب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۱ - پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم اشکش از دیده بجست و گفت او با همه آن شاه شیرین نام کو گفت آن سالوس زراق تهی دام گولان و کمند گمرهی صد هزاران خام ریشان هم چو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو گر نبینیش و سلامت وا روی خیر تو باشد نگردی زو غوی لاف کیشی کاسه لیسی طبل خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار سبطی اند این قوم و گوساله پرست در چنین گاوی چه می مالند دست جیفة اللیلست و بطال النهار هر که او شد غره این طبل خوار هشته اند این قوم صد علم و کمال مکر و تزویری گرفته کینست حال آل موسی کو دریغا تاکنون عابدان عجل را ریزند خون شرع و تقوی را فکنده سوی پشت کو عمر کو امر معروفی درشت کین اباحت زین جماعت فاش شد رخصت هر مفسد قلاش شد کو ره پیغامبری و اصحاب او کو نماز و سبحه و آداب او

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۰ - حکایت مرید شیخ حسن خرقانی قدس الله سره رفت درویشی ز شهر طالقان بهر صیت بوالحسین خارقان کوه ها ببرید و وادی دراز بهر دید شیخ با صدق و نیاز آنچ در ره دید از رنج و ستم گرچه در خوردست کوته می کنم چون به مقصد آمد از ره آن جوان خانه آن شاه را جست او نشان چون به صد حرمت بزد حلقه درش زن برون کرد از در خانه سرش که چه می خواهی بگو ای ذوالکرم گفت بر قصد زیارت آمدم خنده ای زد زن که خه خه ریش بین این سفر گیری و این تشویش بین خود ترا کاری نبود آن جایگاه که به بیهوده کنی این عزم راه اشتهای گول گردی آمدت یا ملولی وطن غالب شدت یا مگر دیوت دو شاخه بر نهاد بر تو وسواس سفر را در گشاد گفت نا فرجام و فحش و دمدمه من نتانم باز گفتن آن همه از مثل وز ریش خند بی حساب آن مرید افتاد از غم در نشیب مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۱ - پرسیدن آن وارد از حرم شیخ کی شیخ کجاست کجا جوییم و جواب نافرجام گفتن حرم اشکش از دیده بجست و گفت او با همه آن شاه شیرین نام کو گفت آن سالوس زراق تهی دام گولان و کمند گمرهی صد هزاران خام ریشان هم چو تو اوفتاده از وی اندر صد عتو گر نبینیش و سلامت وا روی خیر تو باشد نگردی زو غوی لاف کیشی کاسه لیسی طبل خوار بانگ طبلش رفته اطراف دیار سبطی اند این قوم و گوساله پرست در چنین گاوی چه می مالند دست جیفة اللیلست و بطال النهار هر که او شد غره این طبل خوار هشته اند این قوم صد علم و کمال مکر و تزویری گرفته کینست حال آل موسی کو دریغا تاکنون عابدان عجل را ریزند خون شرع و تقوی را فکنده سوی پشت کو عمر کو امر معروفی درشت کین اباحت زین جماعت فاش شد رخصت هر مفسد قلاش شد کو ره پیغامبری و اصحاب او کو نماز و سبحه و آداب او

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن بانگ زد بر وی جوان و گفت بس روز روشن از کجا آمد عسس نور مردان مشرق و مغرب گرفت آسمان ها سجده کردند از شگفت آفتاب حق بر آمد از حمل زیر چادر رفت خورشید از خجل ترهات چون تو ابلیسی مرا کی بگرداند ز خاک این سرا من به بادی نامدم هم چون سحاب تا به گردی باز گردم زین جناب عجل با آن نور شد قبله کرم قبله بی آن نور شد کفر و صنم هست اباحت کز هوای آمد ضلال هست اباحت کز خدا آمد کمال کفر ایمان گشت و دیو اسلام یافت آن طرف کان نور بی اندازه تافت مظهر عزست و محبوب به حق از همه کروبیان برده سبق سجده آدم را بیان سبق اوست سجده آرد مغز را پیوست پوست شمع حق را پف کنی تو ای عجوز هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس حکم بر ظاهر اگر هم می کنی چیست ظاهرتر بگو زین روشنی جمله ظاهرها به پیش این ظهور باشد اندر غایت نقص و قصور هر که بر شمع خدا آرد پف او شمع کی میرد بسوزد پوز او چون تو خفاشان بسی بینند خواب کاین جهان ماند یتیم از آفتاب موج های تیز دریاهای روح هست صد چندان که بد طوفان نوح لیک اندر چشم کنعان موی رست نوح و کشتی را بهشت و کوه جست کوه و کنعان را فرو برد آن زمان نیم موجی تا به قعر امتهان مه فشاند نور و سگ وع وع کند سگ ز نور ماه کی مرتع کند شب روان و همرهان مه به تگ ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ جزو سوی کل دوان مانند تیر کی کند وقف از پی هر گنده پیر جان شرع و جان تقوی عارف است معرفت محصول زهد سالف است زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد جان این کشتن نبات است و حصاد امر معروف او و هم معروف اوست کاشف اسرار و هم مکشوف اوست شاه امروزینه و فردای ماست پوست بنده مغز نغزش دایم است چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد پس گلوی جمله کوران را فشرد چون انای بنده لا شد از وجود پس چه ماند تو بیندیش ای جحود گر ترا چشمی ست بگشا در نگر بعد لا آخر چه می ماند دگر ای بریده آن لب و حلق و دهان که کند تف سوی مه یا آسمان تف به رویش باز گردد بی شکی تف سوی گردون نیابد مسلکی تا قیامت تف برو بارد ز رب هم چو تبت بر روان بولهب طبل و رایت هست ملک شهریار سگ کسی که خواند او را طبل خوار آسمان ها بنده ماه وی اند شرق و مغرب جمله نان خواه وی اند زانک لولاک است بر توقیع او جمله در انعام و در توزیع او گر نبودی او نیابیدی فلک گردش و نور و مکانی ملک گر نبودی او نیابیدی بحار هیبت و ماهی و در شاهوار گر نبودی او نیابیدی زمین در درونه گنج و بیرون یاسمین رزقها هم رزق خواران وی اند میوه ها لب خشک باران وی اند هین که معکوس است در امر این گره صدقه بخش خویش را صدقه بده از فقیرستت همه زر و حریر هین غنی را ده زکاتی ای فقیر چون تو ننگی جفت آن مقبول روح چون عیال کافر اندر عقد نوح گر نبودی نسبت تو زین سرا پاره پاره کردمی این دم ترا دادمی آن نوح را از تو خلاص تا مشرف گشتمی من در قصاص لیک با خانه شهنشاه زمن این چنین گستاخیی ناید ز من رو دعا کن که سگ این موطنی ورنه اکنون کردمی من کردنی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۲ - جواب گفتن مرید و زجر کردن مرید آن طعانه را از کفر و بیهوده گفتن بانگ زد بر وی جوان و گفت بس روز روشن از کجا آمد عسس نور مردان مشرق و مغرب گرفت آسمان ها سجده کردند از شگفت آفتاب حق بر آمد از حمل زیر چادر رفت خورشید از خجل ترهات چون تو ابلیسی مرا کی بگرداند ز خاک این سرا من به بادی نامدم هم چون سحاب تا به گردی باز گردم زین جناب عجل با آن نور شد قبله کرم قبله بی آن نور شد کفر و صنم هست اباحت کز هوای آمد ضلال هست اباحت کز خدا آمد کمال کفر ایمان گشت و دیو اسلام یافت آن طرف کان نور بی اندازه تافت مظهر عزست و محبوب به حق از همه کروبیان برده سبق سجده آدم را بیان سبق اوست سجده آرد مغز را پیوست پوست شمع حق را پف کنی تو ای عجوز هم تو سوزی هم سرت ای گنده پوز کی شود دریا ز پوز سگ نجس کی شود خورشید از پف منطمس حکم بر ظاهر اگر هم می کنی چیست ظاهرتر بگو زین روشنی جمله ظاهرها به پیش این ظهور باشد اندر غایت نقص و قصور هر که بر شمع خدا آرد پف او شمع کی میرد بسوزد پوز او چون تو خفاشان بسی بینند خواب کاین جهان ماند یتیم از آفتاب موج های تیز دریاهای روح هست صد چندان که بد طوفان نوح لیک اندر چشم کنعان موی رست نوح و کشتی را بهشت و کوه جست کوه و کنعان را فرو برد آن زمان نیم موجی تا به قعر امتهان مه فشاند نور و سگ وع وع کند سگ ز نور ماه کی مرتع کند شب روان و همرهان مه به تگ ترک رفتن کی کنند از بانگ سگ جزو سوی کل دوان مانند تیر کی کند وقف از پی هر گنده پیر جان شرع و جان تقوی عارف است معرفت محصول زهد سالف است زهد اندر کاشتن کوشیدن است معرفت آن کشت را روییدن است پس چو تن باشد جهاد و اعتقاد جان این کشتن نبات است و حصاد امر معروف او و هم معروف اوست کاشف اسرار و هم مکشوف اوست شاه امروزینه و فردای ماست پوست بنده مغز نغزش دایم است چون انا الحق گفت شیخ و پیش برد پس گلوی جمله کوران را فشرد چون انای بنده لا شد از وجود پس چه ماند تو بیندیش ای جحود گر ترا چشمی ست بگشا در نگر بعد لا آخر چه می ماند دگر ای بریده آن لب و حلق و دهان که کند تف سوی مه یا آسمان تف به رویش باز گردد بی شکی تف سوی گردون نیابد مسلکی تا قیامت تف برو بارد ز رب هم چو تبت بر روان بولهب طبل و رایت هست ملک شهریار سگ کسی که خواند او را طبل خوار آسمان ها بنده ماه وی اند شرق و مغرب جمله نان خواه وی اند زانک لولاک است بر توقیع او جمله در انعام و در توزیع او گر نبودی او نیابیدی فلک گردش و نور و مکانی ملک گر نبودی او نیابیدی بحار هیبت و ماهی و در شاهوار گر نبودی او نیابیدی زمین در درونه گنج و بیرون یاسمین رزقها هم رزق خواران وی اند میوه ها لب خشک باران وی اند هین که معکوس است در امر این گره صدقه بخش خویش را صدقه بده از فقیرستت همه زر و حریر هین غنی را ده زکاتی ای فقیر چون تو ننگی جفت آن مقبول روح چون عیال کافر اندر عقد نوح گر نبودی نسبت تو زین سرا پاره پاره کردمی این دم ترا دادمی آن نوح را از تو خلاص تا مشرف گشتمی من در قصاص لیک با خانه شهنشاه زمن این چنین گستاخیی ناید ز من رو دعا کن که سگ این موطنی ورنه اکنون کردمی من کردنی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۳ - واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است بعد از آن پرسان شد او از هر کسی شیخ را می جست از هر سو بسی پس کسی گفتش که آن قطب دیار رفت تا هیزم کشد از کوهسار آن مرید ذوالفقاراندیش تفت در هوای شیخ سوی بیشه رفت دیو می آورد پیش هوش مرد وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد کین چنین زن را چرا این شیخ دین دارد اندر خانه یار و همنشین ضد را با ضد ایناس از کجا با امام الناس نسناس از کجا باز او لاحول می کرد آتشین که اعتراض من برو کفرست و کین من کی باشم با تصرفهای حق که بر آرد نفس من اشکال و دق باز نفسش حمله می آورد زود زین تعرف در دلش چون کاه دود که چه نسبت دیو را با جبرییل که بود با او به صحبت هم مقیل چون تواند ساخت با آزر خلیل چون تواند ساخت با ره زن دلیل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه اندرین بود او که شیخ نامدار زود پیش افتاد بر شیری سوار شیر غران هیزمش را می کشید بر سر هیزم نشسته آن سعید تازیانه ش مار نر بود از شرف مار را بگرفته چون خرزن به کف تو یقین می دان که هر شیخی که هست هم سواری می کند بر شیر مست گرچه آن محسوس و این محسوس نیست لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست صد هزاران شیر زیر رانشان پیش دیده غیب دان هیزم کشان لیک یک یک را خدا محسوس کرد تا که بیند نیز او که نیست مرد دیدش از دور و بخندید آن خدیو گفت آن را مشنو ای مفتون دیو از ضمیر او بدانست آن جلیل هم ز نور دل بلی نعم الدلیل خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون آنچ در ره رفت بر وی تا کنون بعد از آن در مشکل انکار زن بر گشاد آن خوش سراینده دهن کان تحمل از هوای نفس نیست آن خیال نفس تست آنجا مایست گرنه صبرم می کشیدی بار زن کی کشیدی شیر نر بیگار من اشتران بختییم اندر سبق مست و بی خود زیر محملهای حق من نیم در امر و فرمان نیم خام تا بیندیشم من از تشنیع عام عام ما و خاص ما فرمان اوست جان ما بر رو دوان جویان اوست فردی ما جفتی ما نز هواست جان ما چون مهره در دست خداست ناز آن ابله کشیم و صد چو او نه ز عشق رنگ و نه سودای بو این قدر خود درس شاگردان ماست کر و فر ملحمه ما تا کجاست تا کجا آنجا که جا را راه نیست جز سنابرق مه الله نیست از همه اوهام و تصویرات دور نور نور نور نور نور نور بهر تو ار پست کردم گفت و گو تا بسازی با رفیق زشت خو تا کشی خندان و خوش بار حرج از پی الصبر مفتاح الفرج چون بسازی با خسی این خسان گردی اندر نور سنتها رسان که انبیا رنج خسان بس دیده اند از چنین ماران بسی پیچیده اند چون مراد و حکم یزدان غفور بود در قدمت تجلی و ظهور بی ز ضدی ضد را نتوان نمود وان شه بی مثل را ضدی نبود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۳ - واگشتن مرید از وثاق شیخ و پرسیدن از مردم و نشان دادن ایشان کی شیخ به فلان بیشه رفته است بعد از آن پرسان شد او از هر کسی شیخ را می جست از هر سو بسی پس کسی گفتش که آن قطب دیار رفت تا هیزم کشد از کوهسار آن مرید ذوالفقاراندیش تفت در هوای شیخ سوی بیشه رفت دیو می آورد پیش هوش مرد وسوسه تا خفیه گردد مه ز گرد کین چنین زن را چرا این شیخ دین دارد اندر خانه یار و همنشین ضد را با ضد ایناس از کجا با امام الناس نسناس از کجا باز او لاحول می کرد آتشین که اعتراض من برو کفرست و کین من کی باشم با تصرفهای حق که بر آرد نفس من اشکال و دق باز نفسش حمله می آورد زود زین تعرف در دلش چون کاه دود که چه نسبت دیو را با جبرییل که بود با او به صحبت هم مقیل چون تواند ساخت با آزر خلیل چون تواند ساخت با ره زن دلیل مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۴ - یافتن مرید مراد را و ملاقات او با شیخ نزدیک آن بیشه اندرین بود او که شیخ نامدار زود پیش افتاد بر شیری سوار شیر غران هیزمش را می کشید بر سر هیزم نشسته آن سعید تازیانه ش مار نر بود از شرف مار را بگرفته چون خرزن به کف تو یقین می دان که هر شیخی که هست هم سواری می کند بر شیر مست گرچه آن محسوس و این محسوس نیست لیک آن بر چشم جان ملبوس نیست صد هزاران شیر زیر رانشان پیش دیده غیب دان هیزم کشان لیک یک یک را خدا محسوس کرد تا که بیند نیز او که نیست مرد دیدش از دور و بخندید آن خدیو گفت آن را مشنو ای مفتون دیو از ضمیر او بدانست آن جلیل هم ز نور دل بلی نعم الدلیل خواند بر وی یک به یک آن ذوفنون آنچ در ره رفت بر وی تا کنون بعد از آن در مشکل انکار زن بر گشاد آن خوش سراینده دهن کان تحمل از هوای نفس نیست آن خیال نفس تست آنجا مایست گرنه صبرم می کشیدی بار زن کی کشیدی شیر نر بیگار من اشتران بختییم اندر سبق مست و بی خود زیر محملهای حق من نیم در امر و فرمان نیم خام تا بیندیشم من از تشنیع عام عام ما و خاص ما فرمان اوست جان ما بر رو دوان جویان اوست فردی ما جفتی ما نز هواست جان ما چون مهره در دست خداست ناز آن ابله کشیم و صد چو او نه ز عشق رنگ و نه سودای بو این قدر خود درس شاگردان ماست کر و فر ملحمه ما تا کجاست تا کجا آنجا که جا را راه نیست جز سنابرق مه الله نیست از همه اوهام و تصویرات دور نور نور نور نور نور نور بهر تو ار پست کردم گفت و گو تا بسازی با رفیق زشت خو تا کشی خندان و خوش بار حرج از پی الصبر مفتاح الفرج چون بسازی با خسی این خسان گردی اندر نور سنتها رسان که انبیا رنج خسان بس دیده اند از چنین ماران بسی پیچیده اند چون مراد و حکم یزدان غفور بود در قدمت تجلی و ظهور بی ز ضدی ضد را نتوان نمود وان شه بی مثل را ضدی نبود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای تا بود شاهیش را آیینه ای بس صفای بی حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت هم چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد هم چنان این دو علم از عدل و جور تا به نمرود آمد اندر دور دور ضد ابراهیم گشت و خصم او وآن دو لشکر کین گزار و جنگ جو چون درازی جنگ آمد ناخوشش فیصل آن هر دو آمد آتشش پس حکم کرد آتشی را و نکر تا شود حل مشکل آن دو نفر دور دور و قرن قرن این دو فریق تا به فرعون و به موسی شفیق سالها اندر میانشان حرب بود چون ز حد رفت و ملولی می فزود آب دریا را حکم سازید حق تا که ماند کی برد زین دو سبق هم چنان تا دور و طور مصطفی با ابوجهل آن سپهدار جفا هم نکر سازید از بهر ثمود صیحه ای که جانشان را در ربود هم نکر سازید بهر قوم عاد زود خیزی تیزرو یعنی که باد هم نکر سازید بر قارون ز کین در حلیمی این زمین پوشید کین تا حلیمی زمین شد جمله قهر برد قارون را و گنجش را به قعر لقمه ای را که ستون این تنست دفع تیغ جوع نان چون جوشنست چونک حق قهری نهد در نان تو چون خناق آن نان بگیرد در گلو این لباسی که ز سرما شد مجیر حق دهد او را مزاج زمهریر تا شود بر تنت این جبه شگرف سرد هم چون یخ گزنده هم چو برف تا گریزی از وشق هم از حریر زو پناه آری به سوی زمهریر تو دو قله نیستی یک قله ای غافل از قصه عذاب ظله ای امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و دیوار را سایه مده مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب که بمردیم اغلب ای مهتر امان باقیش از دفتر تفسیر خوان چون عصا را مار کرد آن چست دست گر ترا عقلیست آن نکته بس است تو نظر داری ولیک امعانش نیست چشمه افسرده است و کرده ایست زین همی گوید نگارنده فکر که بکن ای بنده امعان نظر آن نمی خواهد که آهن کوب سرد لیک ای پولاد بر داود گرد تن بمردت سوی اسرافیل ران دل فسردت رو به خورشید روان در خیال از بس که گشتی مکتسی نک بسوفسطایی بدظن رسی او خود از لب خرد معزول بود شد ز حس محروم و معزول از وجود هین سخن خا نوبت لب خایی است گر بگویی خلق را رسوایی است چیست امعان چشمه را کردن روان چون ز تن جان رست گویندش روان آن حکیمی را که جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن دو لقب را او برین هر دو نهاد بهر فرق ای آفرین بر جانش باد در بیان آنک بر فرمان رود گر گلی را خار خواهد آن شود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۵ - حکمت در انی جاعل فی الارض خلیفة پس خلیفه ساخت صاحب سینه ای تا بود شاهیش را آیینه ای بس صفای بی حدودش داد او وانگه از ظلمت ضدش بنهاد او دو علم بر ساخت اسپید و سیاه آن یکی آدم دگر ابلیس راه در میان آن دو لشکرگاه زفت چالش و پیکار آنچ رفت رفت هم چنان دور دوم هابیل شد ضد نور پاک او قابیل شد هم چنان این دو علم از عدل و جور تا به نمرود آمد اندر دور دور ضد ابراهیم گشت و خصم او وآن دو لشکر کین گزار و جنگ جو چون درازی جنگ آمد ناخوشش فیصل آن هر دو آمد آتشش پس حکم کرد آتشی را و نکر تا شود حل مشکل آن دو نفر دور دور و قرن قرن این دو فریق تا به فرعون و به موسی شفیق سالها اندر میانشان حرب بود چون ز حد رفت و ملولی می فزود آب دریا را حکم سازید حق تا که ماند کی برد زین دو سبق هم چنان تا دور و طور مصطفی با ابوجهل آن سپهدار جفا هم نکر سازید از بهر ثمود صیحه ای که جانشان را در ربود هم نکر سازید بهر قوم عاد زود خیزی تیزرو یعنی که باد هم نکر سازید بر قارون ز کین در حلیمی این زمین پوشید کین تا حلیمی زمین شد جمله قهر برد قارون را و گنجش را به قعر لقمه ای را که ستون این تنست دفع تیغ جوع نان چون جوشنست چونک حق قهری نهد در نان تو چون خناق آن نان بگیرد در گلو این لباسی که ز سرما شد مجیر حق دهد او را مزاج زمهریر تا شود بر تنت این جبه شگرف سرد هم چون یخ گزنده هم چو برف تا گریزی از وشق هم از حریر زو پناه آری به سوی زمهریر تو دو قله نیستی یک قله ای غافل از قصه عذاب ظله ای امر حق آمد به شهرستان و ده خانه و دیوار را سایه مده مانع باران مباش و آفتاب تا بدان مرسل شدند امت شتاب که بمردیم اغلب ای مهتر امان باقیش از دفتر تفسیر خوان چون عصا را مار کرد آن چست دست گر ترا عقلیست آن نکته بس است تو نظر داری ولیک امعانش نیست چشمه افسرده است و کرده ایست زین همی گوید نگارنده فکر که بکن ای بنده امعان نظر آن نمی خواهد که آهن کوب سرد لیک ای پولاد بر داود گرد تن بمردت سوی اسرافیل ران دل فسردت رو به خورشید روان در خیال از بس که گشتی مکتسی نک بسوفسطایی بدظن رسی او خود از لب خرد معزول بود شد ز حس محروم و معزول از وجود هین سخن خا نوبت لب خایی است گر بگویی خلق را رسوایی است چیست امعان چشمه را کردن روان چون ز تن جان رست گویندش روان آن حکیمی را که جان از بند تن باز رست و شد روان اندر چمن دو لقب را او برین هر دو نهاد بهر فرق ای آفرین بر جانش باد در بیان آنک بر فرمان رود گر گلی را خار خواهد آن شود

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره باد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای بند آن خراسی می دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع هم چنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونه گون مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست زانک آن دم بانگ اشتر می شنید کور را گوشست آیینه نه دید باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبه پر طنگ بود این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را هیچ وهمی بی حقیقت کی بود هیچ قلبی بی صحیحی کی رود کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر در تلاقی روزگارت می برند یادهاشان غایبی ات می چرند چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربت مکی نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان می نجنبد در رکون عضو حر شاخ تر و تازه بود می کشی هر سو کشیده می شود گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می کشد پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست هم چنین جمله حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات از صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم چنین قال الله از صمتش بجست تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید چارچوب خشت زن تا خاک هست می دهد تقطیع شعرش نیز دست چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند چون نماند بیشه و سر در کشد بیشه ها از عین دریا سر کشد بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودک راست به تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا عقل از آن بازی همی یابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۶ - معجزهٔ هود علیه‌السلام در تخلص مؤمنان امت به وقت نزول باد مؤمنان از دست باد ضایره جمله بنشستند اندر دایره باد طوفان بود و کشتی لطف هو بس چنین کشتی و طوفان دارد او پادشاهی را خدا کشتی کند تا به حرص خویش بر صفها زند قصد شه آن نه که خلق آمن شوند قصدش آنک ملک گردد پای بند آن خراسی می دود قصدش خلاص تا بیابد او ز زخم آن دم مناص قصد او آن نه که آبی بر کشد یاکه کنجد را بدان روغن کند گاو بشتابد ز بیم زخم سخت نه برای بردن گردون و رخت لیک دادش حق چنین خوف وجع تا مصالح حاصل آید در تبع هم چنان هر کاسبی اندر دکان بهر خود کوشد نه اصلاح جهان هر یکی بر درد جوید مرهمی در تبع قایم شده زین عالمی حق ستون این جهان از ترس ساخت هر یکی از ترس جان در کار باخت حمد ایزد را که ترسی را چنین کرد او معمار و اصلاح زمین این همه ترسنده اند از نیک و بد هیچ ترسنده نترسد خود ز خود پس حقیقت بر همه حاکم کسیست که قریبست او اگر محسوس نیست هست او محسوس اندر مکمنی لیک محسوس حس این خانه نی آن حسی که حق بر آن حس مظهرست نیست حس این جهان آن دیگرست حس حیوان گر بدیدی آن صور بایزید وقت بودی گاو و خر آنک تن را مظهر هر روح کرد وآنک کشتی را براق نوح کرد گر بخواهد عین کشتی را به خو او کند طوفان تو ای نورجو هر دمت طوفان و کشتی ای مقل با غم و شادیت کرد او متصل گر نبینی کشتی و دریا به پیش لرزها بین در همه اجزای خویش چون نبیند اصل ترسش را عیون ترس دارد از خیال گونه گون مشت بر اعمی زند یک جلف مست کور پندارد لگدزن اشترست زانک آن دم بانگ اشتر می شنید کور را گوشست آیینه نه دید باز گوید کور نه این سنگ بود یا مگر از قبه پر طنگ بود این نبود و او نبود و آن نبود آنک او ترس آفرید اینها نمود ترس و لرزه باشد از غیری یقین هیچ کس از خود نترسد ای حزین آن حکیمک وهم خواند ترس را فهم کژ کردست او این درس را هیچ وهمی بی حقیقت کی بود هیچ قلبی بی صحیحی کی رود کی دروغی قیمت آرد بی ز راست در دو عالم هر دروغ از راست خاست راست را دید او رواجی و فروغ بر امید آن روان کرد او دروغ ای دروغی که ز صدقت این نواست شکر نعمت گو مکن انکار راست از مفلسف گویم و سودای او یا ز کشتیها و دریاهای او بل ز کشتیهاش کان پند دلست گویم از کل جزو در کل داخلست هر ولی را نوح و کشتیبان شناس صحبت این خلق را طوفان شناس کم گریز از شیر و اژدرهای نر ز آشنایان و ز خویشان کن حذر در تلاقی روزگارت می برند یادهاشان غایبی ات می چرند چون خر تشنه خیال هر یکی از قف تن فکر را شربت مکی نشف کرد از تو خیال آن وشات شبنمی که داری از بحر الحیات پس نشان نشف آب اندر غصون آن بود کان می نجنبد در رکون عضو حر شاخ تر و تازه بود می کشی هر سو کشیده می شود گر سبد خواهی توانی کردنش هم توانی کرد چنبر گردنش چون شد آن ناشف ز نشف بیخ خود ناید آن سویی که امرش می کشد پس بخوان قاموا کسالی از نبی چون نیابد شاخ از بیخش طبی آتشین است این نشان کوته کنم بر فقیر و گنج و احوالش زنم آتشی دیدی که سوزد هر نهال آتش جان بین کزو سوزد خیال نه خیال و نه حقیقت را امان زین چنین آتش که شعله زد ز جان خصم هر شیر آمد و هر روبه او کل شیء هالک الا وجهه در وجوه وجه او رو خرج شو چون الف در بسم در رو درج شو آن الف در بسم پنهان کرد ایست هست او در بسم و هم در بسم نیست هم چنین جمله حروف گشته مات وقت حذف حرف از بهر صلات از صله ست و بی و سین زو وصل یافت وصل بی و سین الف را بر نتافت چونک حرفی برنتابد این وصال واجب آید که کنم کوته مقال چون یکی حرفی فراق سین و بیست خامشی اینجا مهمتر واجبیست چون الف از خود فنا شد مکتنف بی و سین بی او همی گویند الف ما رمیت اذ رمیت بی ویست هم چنین قال الله از صمتش بجست تا بود دارو ندارد او عمل چونک شد فانی کند دفع علل گر شود بیشه قلم دریا مداد مثنوی را نیست پایانی امید چارچوب خشت زن تا خاک هست می دهد تقطیع شعرش نیز دست چون نماند خاک و بودش جف کند خاک سازد بحر او چون کف کند چون نماند بیشه و سر در کشد بیشه ها از عین دریا سر کشد بهر این گفت آن خداوند فرج حدثوا عن بحرنا اذ لا حرج باز گرد از بحر و رو در خشک نه هم ز لعبت گو که کودک راست به تا ز لعبت اندک اندک در صبا جانش گردد با یم عقل آشنا عقل از آن بازی همی یابد صبی گرچه با عقلست در ظاهر ابی کودک دیوانه بازی کی کند جزو باید تا که کل را فی کند

%0
10 Bölüm