Qur'an&Sunnahالقرآن

Sa'dî — Gülistân

Ebû Muhammed Müslihuddîn Sa'dî Şîrâzî · FA

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۱ منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که بر این واقف بود گفت تو بر اوج فلک چه دانى چیست که ندانى که در سرایت کیست سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۲ خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شأن او اذا نهق الخطیب ابوالفوارس له شغب یهد اصطخر فٰارس مردم قریه به علت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش گفت تو را خوابی دیده ام خیر باد گفتا چه دیدی گفت چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی بر این قول اتفاق کردند و برفت پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که این جا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم امیر از خنده بی خود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۴ ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت گفت تو را مشاهره چند است گفت هیچ گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی گفت از بهر خدا می خوانم گفت از بهر خدا مخوان گر تو قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱ حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید هر که سلطان مرید او باشد گر همه بد کند نکو باشد و آن که را پادشه بیندازد کسش از خیل خانه ننوازد کسی به دیده انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو فرشته ایت نماید به چشم کروبی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۱ منجمی به خانه در آمد یکی مرد بیگانه را دید با زن او به هم نشسته دشنام و سقط گفت و فتنه و آشوب خاست صاحبدلی که بر این واقف بود گفت تو بر اوج فلک چه دانى چیست که ندانى که در سرایت کیست سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۲ خطیبی کریه الصوت خود را خوش آواز پنداشتی و فریاد بیهده برداشتی گفتی نعیب غراب البین در پرده الحان اوست یا آیت ان انکر الاصوات در شأن او اذا نهق الخطیب ابوالفوارس له شغب یهد اصطخر فٰارس مردم قریه به علت جاهی که داشت بلیتش می کشیدند و اذیتش را مصلحت نمی دیدند تا یکی از خطبای آن اقلیم که با او عداوتی نهانی داشت باری به پرسش آمده بودش گفت تو را خوابی دیده ام خیر باد گفتا چه دیدی گفت چنان دیدمی که تو را آواز خوش بود و مردمان از انفاس تو در راحت خطیب اندر این لختی بیندیشید و گفت این مبارک خواب است که دیدی که مرا بر عیب خود واقف گردانیدی معلوم شد که آواز ناخوش دارم و خلق از بلند خواندن من در رنج توبه کردم کز این پس خطبه نگویم مگر به آهستگی از صحبت دوستی برنجم کاخلاق بدم حسن نماید عیبم هنر و کمال بیند خارم گل و یاسمن نماید کو دشمن شوخ چشم ناپاک تا عیب مرا به من نماید سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۳ یکی در مسجد سنجار به تطوع بانگ گفتی به ادایی که مستمعان را از او نفرت بودی و صاحب مسجد امیری بود عادل نیک سیرت نمی خواستش که دل آزرده گردد گفت ای جوانمرد این مسجد را مؤذنانند قدیم هر یکی را پنج دینار مرتب داشته ام تو را ده دینار می دهم تا جایی دیگر روی بر این قول اتفاق کردند و برفت پس از مدتی در گذری پیش امیر باز آمد گفت ای خداوند بر من حیف کردی که به ده دینار از آن بقعه به در کردی که این جا که رفته ام بیست دینارم همی دهند تا جای دیگر روم و قبول نمی کنم امیر از خنده بی خود گشت و گفت زنهار تا نستانی که به پنجاه راضی گردند به تیشه کس نخراشد ز روی خارا گل چنان که بانگ درشت تو می خراشد دل سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۱۴ ناخوش آوازی به بانگ بلند قرآن همی خواند صاحبدلی بر او بگذشت گفت تو را مشاهره چند است گفت هیچ گفت پس این زحمت خود چندین چرا همی دهی گفت از بهر خدا می خوانم گفت از بهر خدا مخوان گر تو قرآن بر این نمط خوانی ببری رونق مسلمانی سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱ حسن میمندی را گفتند سلطان محمود چندین بنده صاحب جمال دارد که هر یکی بدیع جهانی اند چگونه افتاده است که با هیچ یک از ایشان میل و محبتی ندارد چنان که با ایاز که حسنی زیادتی ندارد گفت هر چه به دل فرو آید در دیده نکو نماید هر که سلطان مرید او باشد گر همه بد کند نکو باشد و آن که را پادشه بیندازد کسش از خیل خانه ننوازد کسی به دیده انکار اگر نگاه کند نشان صورت یوسف دهد به ناخوبی و گر به چشم ارادت نگه کنی در دیو فرشته ایت نماید به چشم کروبی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲ گویند خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست خواجه با بنده پری رخسار چون در آمد به بازی و خنده نه عجب کاو چو خواجه حکم کند واین کشد بار ناز چون بنده سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۳ پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ار گریزم باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد زمانی به فکرت فرو رفت و گفت هر کجا سلطان عشق آمد نماند قوت بازوی تقویٰ را محل پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴ یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت باری به نصیحتش گفتند از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و گفت دوستان گو نصیحتم مکنید که مرا دیده بر ارادت اوست جنگجویان به زور پنجه و کتف دشمنان را کشند و خوبان دوست شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن تو که در بند خویشتن باشی عشق باز دروغ زن باشی گر نشاید به دوست ره بردن شرط یاری است در طلب مردن گر دست رسد که آستینش گیرم ور نه بروم بر آستانش میرم متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد دردا که طبیب صبر می فرماید وین نفس حریص را شکر می باید آن شنیدی که شاهدی به نهفت با دل از دست رفته ای می گفت تا تو را قدر خویشتن باشد پیش چشمت چه قدر من باشد آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می گوید و نکته های بدیع از او می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف ب ت ندانی گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بلکه حلقه به گوش ایشانم آن گه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت عجب است با وجودت که وجود من بماند تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند این بگفت و نعره ای زد و جان به حق تسلیم کرد عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲ گویند خواجه ای را بنده ای نادر الحسن بود و با وی به سبیل مودت و دیانت نظری داشت با یکی از دوستان گفت دریغ این بنده با حسن و شمایلی که دارد اگر زبان درازی و بی ادبی نکردی گفت ای برادر چو اقرار دوستی کردی توقع خدمت مدار که چون عاشق و معشوقی در میان آمد مالک و مملوک برخاست خواجه با بنده پری رخسار چون در آمد به بازی و خنده نه عجب کاو چو خواجه حکم کند واین کشد بار ناز چون بنده سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۳ پارسایی را دیدم به محبت شخصی گرفتار نه طاقت صبر و نه یارای گفتار چندان که ملامت دیدی و غرامت کشیدی ترک تصابی نگفتی و گفتی کوته نکنم ز دامنت دست ور خود بزنی به تیغ تیزم بعد از تو ملاذ و ملجایی نیست هم در تو گریزم ار گریزم باری ملامتش کردم و گفتم عقل نفیست را چه شد تا نفس خسیس غالب آمد زمانی به فکرت فرو رفت و گفت هر کجا سلطان عشق آمد نماند قوت بازوی تقویٰ را محل پاکدامن چون زید بیچاره ای اوفتاده تا گریبان در وحل سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴ یکی را دل از دست رفته بود و ترک جان کرده و مطمح نظرش جایی خطرناک و مظنه هلاک نه لقمه ای که مصور شدی که به کام آید یا مرغی که به دام افتد چو در چشم شاهد نیاید زرت زر و خاک یکسان نماید برت باری به نصیحتش گفتند از این خیال محال تجنب کن که خلقی هم بدین هوس که تو داری اسیرند و پای در زنجیر بنالید و گفت دوستان گو نصیحتم مکنید که مرا دیده بر ارادت اوست جنگجویان به زور پنجه و کتف دشمنان را کشند و خوبان دوست شرط مودت نباشد به اندیشه جان دل از مهر جانان برگرفتن تو که در بند خویشتن باشی عشق باز دروغ زن باشی گر نشاید به دوست ره بردن شرط یاری است در طلب مردن گر دست رسد که آستینش گیرم ور نه بروم بر آستانش میرم متعلقان را که نظر در کار او بود و شفقت به روزگار او پندش دادند و بندش نهادند و سودی نکرد دردا که طبیب صبر می فرماید وین نفس حریص را شکر می باید آن شنیدی که شاهدی به نهفت با دل از دست رفته ای می گفت تا تو را قدر خویشتن باشد پیش چشمت چه قدر من باشد آورده اند که مر آن پادشه زاده که مملوح نظر او بود خبر کردند که جوانی بر سر این میدان مداومت می نماید خوش طبع و شیرین زبان و سخن های لطیف می گوید و نکته های بدیع از او می شنوند و چنین معلوم همی شود که دل آشفته است و شوری در سر دارد پسر دانست که دل آویخته اوست و این گرد بلا انگیخته او مرکب به جانب او راند چون دید که نزدیک او عزم دارد بگریست و گفت آن کس که مرا بکشت باز آمد پیش مانا که دلش بسوخت بر کشته خویش چندان که ملاطفت کرد و پرسیدش از کجایی و چه نامی و چه صنعت دانی در قعر بحر مودت چنان غریق بود که مجال نفس نداشت اگر خود هفت سبع از بر بخوانی چو آشفتی الف ب ت ندانی گفتا سخنی با من چرا نگویی که هم از حلقه درویشانم بلکه حلقه به گوش ایشانم آن گه به قوت استیناس محبوب از میان تلاطم امواج محبت سر برآورد و گفت عجب است با وجودت که وجود من بماند تو به گفتن اندر آیی و مرا سخن بماند این بگفت و نعره ای زد و جان به حق تسلیم کرد عجب از کشته نباشد به در خیمه دوست عجب از زنده که چون جان به در آورد سلیم

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۵ یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آن جا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند به جز آن یک هنر سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶ شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد سریٰ طیف من یجلو بطلعته الدجیٰ شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش ور شکرخنده ایست شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدى اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که از غیرت و مضادت خالی نباشد اذٰا جیتنی فی رفقة لتزورنی و ان جیت فی صلح فأنت محارب به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۸ یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۵ یکی را از متعلمان کمال بهجتی بود و معلم از آن جا که حس بشریت است با حسن بشره او معاملتی داشت و وقتی که به خلوتش دریافتی گفتی نه آن چنان به تو مشغولم ای بهشتی روی که یاد خویشتنم در ضمیر می آید ز دیدنت نتوانم که دیده دربندم و گر مقابله بینم که تیر می آید باری پسر گفت آن چنان که در آداب درس من نظری می فرمایی در آداب نفسم نیز تأمل فرمای تا اگر در اخلاق من ناپسندی بینی که مرا آن پسند همی نماید بر آنم اطلاع فرمایی تا به تبدیل آن سعی کنم گفت ای پسر این سخن از دیگری پرس که آن نظر که مرا با توست جز هنر نمی بینم چشم بداندیش که برکنده باد عیب نماید هنرش در نظر ور هنری داری و هفتاد عیب دوست نبیند به جز آن یک هنر سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۶ شبی یاد دارم که یاری عزیز از در در آمد چنان بیخود از جای برجستم که چراغم به آستین کشته شد سریٰ طیف من یجلو بطلعته الدجیٰ شگفت آمد از بختم که این دولت از کجا بنشست و عتاب آغاز کرد که مرا در حال بدیدی چراغ بکشتی به چه معنی گفتم به دو معنی یکی آن که گمان بردم که آفتاب برآمد و دیگر آن که این بیتم به خاطر بود چون گرانی به پیش شمع آید خیزش اندر میان جمع بکش ور شکرخنده ایست شیرین لب آستینش بگیر و شمع بکش سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۷ یکی دوستی را که زمان ها ندیده بود گفت کجایی که مشتاق بوده ام گفت مشتاقی به که ملولی دیر آمدى اى نگار سرمست زودت ندهیم دامن از دست معشوقه که دیر دیر بینند آخر کم از آن که سیر بینند شاهد که با رفیقان آید به جفا کردن آمده است به حکم آن که از غیرت و مضادت خالی نباشد اذٰا جیتنی فی رفقة لتزورنی و ان جیت فی صلح فأنت محارب به یک نفس که برآمیخت یار با اغیار بسی نماند که غیرت وجود من بکشد به خنده گفت که من شمع جمعم ای سعدی مرا از آن چه که پروانه خویشتن بکشد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۸ یاد دارم در ایام پیشین که من و دوستی چون دو بادام مغز در پوستی صحبت داشتیم ناگاه اتفاق مغیب افتاد پس از مدتی که باز آمد عتاب آغاز کرد که در این مدت قاصدی نفرستادی گفتم دریغ آمدم که دیده قاصد به جمال تو روشن گردد و من محروم یار دیرینه مرا گو به زبان توبه مده که مرا توبه به شمشیر نخواهد بودن رشکم آید که کسی سیر نگه در تو کند باز گویم نه که کس سیر نخواهد بودن

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۹ دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر ملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری به لطافتش گفتم دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰ در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر إذٰا بدٰا آن که نبات عارضش آب حیات می خورد در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد اتفاقا به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم برو هر چه می بایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر شنیدمش که همی رفت و می گفت شپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر فقدت زمان الوصل و المرء جاهل بقدر لذیذ العیش قبل المصٰایب باز آی و مرا بکش که پیشت مردن خوشتر که پس از تو زندگانی کردن اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی امروز بیامدی به صلحش کش فتحه و ضمه بر نشاندی تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه کآتش ما سرد شد چند خرامی و تکبر کنی دولت پارینه تصور کنی پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست سبزه در باغ گفته اند خوش است داند آن کس که این سخن گوید یعنی از روی نیکوان خط سبز دل عشاق بیشتر جوید بوستان تو گندنازاری ست بس که بر می کنی و می روید گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش این دولت ایام نکویی به سر آید گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده ست جواب داد ندانم چه بود رویم را مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده ست سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۱ یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد مٰا تقول فی المرد گفت لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند امرد آن گه که خوب و شیرین است تلخ گفتار و تندخوی بود چون به ریش آمد و به لعنت شد مردم آمیز و مهرجوی بود

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۹ دانشمندی را دیدم به کسی مبتلا شده و رازش بر ملا افتاده جور فراوان بردی و تحمل بی کران کردی باری به لطافتش گفتم دانم که تو را در مودت این منظور علتی و بنای محبت بر زلتی نیست با وجود چنین معنی لایق قدر علما نباشد خود را متهم گردانیدن و جور بی ادبان بردن گفت ای یار دست عتاب از دامن روزگارم بدار بارها در این مصلحت که تو بینی اندیشه کردم و صبر بر جفای او سهل تر آید همی که صبر از دیدن او و حکما گویند دل بر مجاهده نهادن آسان تر است که چشم از مشاهده بر گرفتن هر که بی او به سر نشاید برد گر جفایی کند بباید برد روزی از دست گفتمش زنهار چند از آن روز گفتم استغفار نکند دوست زینهار از دوست دل نهادم بر آنچه خاطر اوست گر به لطفم به نزد خود خواند ور به قهرم براند او داند سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۰ در عنفوان جوانی چنان که افتد و دانی با شاهدی سری و سری داشتم به حکم آن که حلقی داشت طیب الادا و خلقی کالبدر إذٰا بدٰا آن که نبات عارضش آب حیات می خورد در شکرش نگه کند هر که نبات می خورد اتفاقا به خلاف طبع از وی حرکتی بدیدم که نپسندیدم دامن از او در کشیدم و مهره برچیدم و گفتم برو هر چه می بایدت پیش گیر سر ما نداری سر خویش گیر شنیدمش که همی رفت و می گفت شپره گر وصل آفتاب نخواهد رونق بازار آفتاب نکاهد این بگفت و سفر کرد و پریشانی او در من اثر فقدت زمان الوصل و المرء جاهل بقدر لذیذ العیش قبل المصٰایب باز آی و مرا بکش که پیشت مردن خوشتر که پس از تو زندگانی کردن اما به شکر و منت باری پس از مدتی باز آمد آن حلق داوودی متغیر شده و جمال یوسفی به زیان آمده و بر سیب زنخدانش چون به گردی نشسته و رونق بازار حسنش شکسته متوقع که در کنارش گیرم کناره گرفتم و گفتم آن روز که خط شاهدت بود صاحب نظر از نظر براندی امروز بیامدی به صلحش کش فتحه و ضمه بر نشاندی تازه بهارا ورقت زرد شد دیگ منه کآتش ما سرد شد چند خرامی و تکبر کنی دولت پارینه تصور کنی پیش کسی رو که طلبکار توست ناز بر آن کن که خریدار توست سبزه در باغ گفته اند خوش است داند آن کس که این سخن گوید یعنی از روی نیکوان خط سبز دل عشاق بیشتر جوید بوستان تو گندنازاری ست بس که بر می کنی و می روید گر صبر کنی ور نکنی موی بناگوش این دولت ایام نکویی به سر آید گر دست به جان داشتمی همچو تو بر ریش نگذاشتمی تا به قیامت که بر آید سؤال کردم و گفتم جمال روی تو را چه شد که مورچه بر گرد ماه جوشیده ست جواب داد ندانم چه بود رویم را مگر به ماتم حسنم سیاه پوشیده ست سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۱ یکی را پرسیدند از مستعربان بغداد مٰا تقول فی المرد گفت لا خیر فیهم مادام احدهم لطیفا یتخاشن فاذا خشن یتلاطف یعنی چندان که خوب و لطیف و نازک اندام است درشتی کند و سختی چون سخت و درشت شد چنان که به کاری نیاید تلطف کند و درشتی نماند امرد آن گه که خوب و شیرین است تلخ گفتار و تندخوی بود چون به ریش آمد و به لعنت شد مردم آمیز و مهرجوی بود

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التمر یانع و النٰاطور غیر مانع هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از او به سلامت بماند گفت اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان نماند و ان سلم الإنسان من سوء نفسه فمن سوء ظن المدعی لیس یسلم شاید پس کار خویشتن بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳ طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین علی الصباح به روی تو هر که برخیزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد عجب آن که غراب از مجاورت طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی پارسا را بس این قدر زندان که بود هم طویله رندان بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ناجنس خیره درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است کس نیاید به پای دیواری که بر آن صورتت نگار کنند گر تو را در بهشت باشد جای دیگران دوزخ اختیار کنند این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است زاهدی در سماع رندان بود زآن میان گفت شاهدی بلخی گر ملولی ز ما ترش منشین که تو هم در میان ما تلخی جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته تو هیزم خشک در میانی رسته چون باد مخالف و چو سرما ناخوش چون برف نشسته ای و چون یخ بسته سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴ رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند نگار من چو در آید به خنده نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی چو آستین کریمان به دست درویشان طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم نه ما را در میان عهد و وفا بود جفا کردی و بدعهدی نمودی به یک بار از جهان دل در تو بستم ندانستم که برگردی به زودی هنوزت گر سر صلح است باز آی کز آن مقبول تر باشی که بودی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۲ یکی را از علما پرسیدند که یکی با ماهروییست در خلوت نشسته و درها بسته و رقیبان خفته و نفس طالب و شهوت غالب چنان که عرب گوید التمر یانع و النٰاطور غیر مانع هیچ باشد که به قوت پرهیزگاری از او به سلامت بماند گفت اگر از مهرویان به سلامت بماند از بدگویان نماند و ان سلم الإنسان من سوء نفسه فمن سوء ظن المدعی لیس یسلم شاید پس کار خویشتن بنشستن لیکن نتوان زبان مردم بستن سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۳ طوطیی با زاغ در قفس کردند و از قبح مشاهده او مجاهده می برد و می گفت این چه طلعت مکروه است و هیأت ممقوت و منظر ملعون و شمایل ناموزون یا غراب البین یا لیت بینی و بینک بعد المشرقین علی الصباح به روی تو هر که برخیزد صباح روز سلامت بر او مسا باشد بد اختری چو تو در صحبت تو بایستی ولی چنین که تویی در جهان کجا باشد عجب آن که غراب از مجاورت طوطی هم به جان آمده بود و ملول شده لاحول کنان از گردش گیتی همی نالید و دستهای تغابن بر یکدگر همی مالید که این چه بخت نگون است و طالع دون و ایام بوقلمون لایق قدر من آنستی که با زاغی به دیوار باغی بر خرامان همی رفتمی پارسا را بس این قدر زندان که بود هم طویله رندان بلی تا چه کردم که روزگارم به عقوبت آن در سلک صحبت چنین ابلهی خودرای ناجنس خیره درای به چنین بند بلا مبتلا گردانیده است کس نیاید به پای دیواری که بر آن صورتت نگار کنند گر تو را در بهشت باشد جای دیگران دوزخ اختیار کنند این ضرب المثل بدان آوردم تا بدانی که صدچندان که دانا را از نادان نفرت است نادان را از دانا وحشت است زاهدی در سماع رندان بود زآن میان گفت شاهدی بلخی گر ملولی ز ما ترش منشین که تو هم در میان ما تلخی جمعی چو گل و لاله به هم پیوسته تو هیزم خشک در میانی رسته چون باد مخالف و چو سرما ناخوش چون برف نشسته ای و چون یخ بسته سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۴ رفیقی داشتم که سالها با هم سفر کرده بودیم و نمک خورده و بی کران حقوق صحبت ثابت شده آخر به سبب نفعی اندک آزار خاطر من روا داشت و دوستی سپری شد و با این همه از هر دو طرف دلبستگی بود که شنیدم روزی دو بیت از سخنان من در مجمعی همی گفتند نگار من چو در آید به خنده نمکین نمک زیاده کند بر جراحت ریشان چه بودی ار سر زلفش به دستم افتادی چو آستین کریمان به دست درویشان طایفه درویشان بر لطف این سخن نه که بر حسن سیرت خویش آفرین بردند و او هم در این جمله مبالغه کرده بود و بر فوت صحبت قدیم تأسف خورده و به خطای خویش اعتراف نموده معلوم کردم که از طرف او هم رغبتی هست این بیتها فرستادم و صلح کردیم نه ما را در میان عهد و وفا بود جفا کردی و بدعهدی نمودی به یک بار از جهان دل در تو بستم ندانستم که برگردی به زودی هنوزت گر سر صلح است باز آی کز آن مقبول تر باشی که بودی

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن گل به تاراج رفت و خار بماند گنج برداشتند و مار بماند دیده بر تارک سنان دیدن خوشتر از روی دشمنان دیدن واجب است از هزار دوست برید تا یکی دشمنت نباید دید سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶ یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم ظمأ بقلبی لا یکاد یسیغه رشف الزلال ولو شربت بحورا خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روی اوفتد هر بامداد مست می بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت مقدمه ی نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا و کان المتعدي عمروا گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم بلیت بنحوي یصول مغاضبا علي کزید فیٖ مقابلة العمرو علیٰ جر ذیل لیس یرفع رأسه و هل یستقیم الرفع من عامل الجر لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست اگر بگویی به فهم نزدیک تر باشد کلم الناس علی قدر عقولهم گفتم طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان به خدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر در این خطه چندی برآسایی تا به خدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم به حکم این حکایت بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل برگشایی بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گل بسیار شد پیلان بلغزند این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم بوسه دادن به روی دوست چه سود هم در این لحظه کردنش بدرود سیب گویی وداع بستان کرد روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد إن لم أمت یوم الوداع تأسفا لا تحسبوني في المودة منصفا

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۵ یکی را زنی صاحب جمال جوان درگذشت و مادرزن فرتوت به علت کابین در خانه متمکن بماند و مرد از محاورت او به جان رنجیدی و از مجاورت او چاره ندیدی تا گروهی آشنایان به پرسیدن آمدندش یکی گفتا چگونه ای در مفارقت یار عزیز گفت نادیدن زن بر من چنان دشخوار نیست که دیدن مادرزن گل به تاراج رفت و خار بماند گنج برداشتند و مار بماند دیده بر تارک سنان دیدن خوشتر از روی دشمنان دیدن واجب است از هزار دوست برید تا یکی دشمنت نباید دید سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۶ یاد دارم که در ایام جوانی گذر داشتم به کویی و نظر با رویی در تموزی که حرورش دهان بخوشانیدی و سمومش مغز استخوان بجوشانیدی از ضعف بشریت تاب آفتاب هجیر نیاوردم و التجا به سایه دیواری کردم مترقب که کسی حر تموز از من به برد آبی فرو نشاند که همی ناگاه از ظلمت دهلیز خانه ای روشنی بتافت یعنی جمالی که زبان فصاحت از بیان صباحت او عاجز آید چنان که در شب تاری صبح بر آید یا آب حیات از ظلمات به در آید قدحی برفاب بر دست و شکر در آن ریخته و به عرق برآمیخته ندانم به گلابش مطیب کرده بود یا قطره ای چند از گل رویش در آن چکیده فی الجمله شراب از دست نگارینش برگرفتم و بخوردم و عمر از سر گرفتم ظمأ بقلبی لا یکاد یسیغه رشف الزلال ولو شربت بحورا خرم آن فرخنده طالع را که چشم بر چنین روی اوفتد هر بامداد مست می بیدار گردد نیم شب مست ساقی روز محشر بامداد سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۷ سالی محمد خوارزمشاه رحمة الله علیه با ختا برای مصلحتی صلح اختیار کرد به جامع کاشغر در آمدم پسری دیدم نحوی به غایت اعتدال و نهایت جمال چنان که در امثال او گویند معلمت همه شوخی و دلبری آموخت جفا و ناز و عتاب و ستمگری آموخت من آدمی به چنین شکل و خوی و قد و روش ندیده ام مگر این شیوه از پری آموخت مقدمه ی نحو زمخشری در دست داشت و همی خواند ضرب زید عمروا و کان المتعدي عمروا گفتم ای پسر خوارزم و ختا صلح کردند و زید و عمرو را همچنان خصومت باقیست بخندید و مولدم پرسید گفتم خاک شیراز گفت از سخنان سعدی چه داری گفتم بلیت بنحوي یصول مغاضبا علي کزید فیٖ مقابلة العمرو علیٰ جر ذیل لیس یرفع رأسه و هل یستقیم الرفع من عامل الجر لختی به اندیشه فرو رفت و گفت غالب اشعار او در این زمین به زبان پارسیست اگر بگویی به فهم نزدیک تر باشد کلم الناس علی قدر عقولهم گفتم طبع تو را تا هوس نحو کرد صورت صبر از دل ما محو کرد ای دل عشاق به دام تو صید ما به تو مشغول و تو با عمرو و زید بامدادان که عزم سفر مصمم شد گفته بودندش که فلان سعدیست دوان آمد و تلطف کرد و تأسف خورد که چندین مدت چرا نگفتی منم تا شکر قدوم بزرگان را میان به خدمت ببستمی گفتم با وجودت ز من آواز نیاید که منم گفتا چه شود گر در این خطه چندی برآسایی تا به خدمت مستفید گردیم گفتم نتوانم به حکم این حکایت بزرگی دیدم اندر کوهساری قناعت کرده از دنیا به غاری چرا گفتم به شهر اندر نیایی که باری بندی از دل برگشایی بگفت آنجا پریرویان نغزند چو گل بسیار شد پیلان بلغزند این بگفتم و بوسه بر سر و روی یکدیگر دادیم و وداع کردیم بوسه دادن به روی دوست چه سود هم در این لحظه کردنش بدرود سیب گویی وداع بستان کرد روی از این نیمه سرخ و زآن سو زرد إن لم أمت یوم الوداع تأسفا لا تحسبوني في المودة منصفا

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸ خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن گر تضرع کنی و گر فریاد دزد زر باز پس نخواهد داد مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاری ست مشکل گفتم مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او مگر ملایکه بر آسمان وگر نه بشر به حسن صورت او در زمی نخواهد بود به دوستی که حرام است بعد از او صحبت که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر آن که قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست گردش گیتی گل رویش بریخت خاربنان بر سر خاکش برست بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت و رب صدیق لامنی فی ودادها الم یرها یوما فیوضح لی عذری کاش کآنان که عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی تا به جای ترنج در نظرت بی خبر دست ها بریدندی تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذٰلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند ما مر من ذکر الحمیٰ بمسمعی لو سمعت ورق الحمی صاحت معی یا معشر الخلان قولوا للمعا فیٰ لست تدری ما بقلب الموجع تندرستان را نباشد درد ریش جز به هم دردی نگویم درد خویش گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در عمر خود ناخورده نیش تا تو را حالی نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پیش سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸ خرقه پوشی در کاروان حجاز همراه ما بود یکی از امرای عرب مر او را صد دینار بخشیده تا قربان کند دزدان خفاجه ناگاه بر کاروان زدند و پاک ببردند بازرگانان گریه و زاری کردن گرفتند و فریاد بی فایده خواندن گر تضرع کنی و گر فریاد دزد زر باز پس نخواهد داد مگر آن درویش صالح که بر قرار خویش مانده بود و تغیر در او نیامده گفتم مگر معلوم تو را دزد نبرد گفت بلی بردند ولیکن مرا با آن الفتی چنان نبود که به وقت مفارقت خسته دلی باشد نباید بستن اندر چیز و کس دل که دل برداشتن کاری ست مشکل گفتم مناسب حال من است این چه گفتی که مرا در عهد جوانی با جوانی اتفاق مخالطت بود و صدق مودت تا به جایی که قبله چشمم جمال او بودی و سود سرمایه عمرم وصال او مگر ملایکه بر آسمان وگر نه بشر به حسن صورت او در زمی نخواهد بود به دوستی که حرام است بعد از او صحبت که هیچ نطفه چنو آدمی نخواهد بود ناگهی پای وجودش به گل اجل فرو رفت و دود فراق از دودمانش برآمد روزها بر سر خاکش مجاورت کردم وز جمله که بر فراق او گفتم کاش کآن روز که در پای تو شد خار اجل دست گیتی بزدی تیغ هلاکم بر سر تا در این روز جهان بی تو ندیدی چشمم این منم بر سر خاک تو که خاکم بر سر آن که قرارش نگرفتی و خواب تا گل و نسرین نفشاندی نخست گردش گیتی گل رویش بریخت خاربنان بر سر خاکش برست بعد از مفارقت او عزم کردم و نیت جزم که بقیت زندگانی فرش هوس درنوردم و گرد مجالست نگردم سود دریا نیک بودی گر نبودی بیم موج صحبت گل خوش بدی گر نیستی تشویش خار دوش چون طاووس می نازیدم اندر باغ وصل دیگر امروز از فراق یار می پیچم چو مار سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹ یکی را از ملوک عرب حدیث مجنون لیلی و شورش حال او بگفتند که با کمال فضل و بلاغت سر در بیابان نهاده است و زمام عقل از دست داده بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت کردن گرفت که در شرف نفس انسان چه خلل دیدی که خوی بهایم گرفتی و ترک عشرت مردم گفتی گفت و رب صدیق لامنی فی ودادها الم یرها یوما فیوضح لی عذری کاش کآنان که عیب من جستند رویت ای دلستان بدیدندی تا به جای ترنج در نظرت بی خبر دست ها بریدندی تا حقیقت معنی بر صورت دعوی گواه آمدی فذٰلک الذی لمتننی فیه ملک را در دل آمد جمال لیلی مطالعه کردن تا چه صورت است موجب چندین فتنه بفرمودش طلب کردن در احیاء عرب بگردیدند و به دست آوردند و پیش ملک در صحن سراچه بداشتند ملک در هیأت او نظر کرد شخصی دید سیه فام باریک اندام در نظرش حقیر آمد به حکم آن که کمترین خدام حرم او به جمال از او در پیش بودند و به زینت بیش مجنون به فراست دریافت گفت از دریچه چشم مجنون باید در جمال لیلی نظر کردن تا سر مشاهده او بر تو تجلی کند ما مر من ذکر الحمیٰ بمسمعی لو سمعت ورق الحمی صاحت معی یا معشر الخلان قولوا للمعا فیٰ لست تدری ما بقلب الموجع تندرستان را نباشد درد ریش جز به هم دردی نگویم درد خویش گفتن از زنبور بی حاصل بود با یکی در عمر خود ناخورده نیش تا تو را حالی نباشد همچو ما حال ما باشد تو را افسانه پیش سوز من با دیگری نسبت مکن او نمک بر دست و من بر عضو ریش

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰ قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای فکند این دیده شوخ می کشد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود آن شاهدی و خشم گرفتن بینش و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب از دست تو مشت بر دهان خوردن خوش تر که به دست خویش نان خوردن همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید انگور نوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند نه در هر سخن بحث کردن رواست خطا بر بزرگان گرفتن خطاست الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم دارد از آبروی کسی بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسیله بی جواب ولیکن ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بیکران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد هر که زر دید سر فرو آورد ور ترازوی آهنین دوش است فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود برداشتن به گفتن بیهوده خروس قاضی در این حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت پنجه در صید برده ضیغم را چه تفاوت کند که سگ لاید روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قبل مشرق گفت الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی ست ملک بشنید و گفت این چیست گفت به آستین ملالی که بر من افشانی طمع مدار که از دامنت بدارم دست اگر خلاص محال است از این گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقل است و خلاف شرع که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد مصلحت آن بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت هر که حمال عیب خویشتنید طعنه بر عیب دیگران مزنید

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۰ قاضی همدان را حکایت کنند که با نعلبند پسری سر خوش بود و نعل دلش در آتش روزگاری در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان و بر حسب واقعه گویان در چشم من آمد آن سهی سرو بلند بربود دلم ز دست و در پای فکند این دیده شوخ می کشد دل به کمند خواهی که به کس دل ندهی دیده ببند شنیدم که در گذری پیش قاضی آمد برخی از این معامله به سمعش رسیده و زایدالوصف رنجیده دشنام بی تحاشی داد و سقط گفت و سنگ برداشت و هیچ از بی حرمتی نگذاشت قاضی یکی را گفت از علمای معتبر که هم عنان او بود آن شاهدی و خشم گرفتن بینش و آن عقده بر ابروی ترش شیرینش در بلاد عرب گویند ضرب الحبیب زبیب از دست تو مشت بر دهان خوردن خوش تر که به دست خویش نان خوردن همانا کز وقاحت او بوی سماحت همی آید انگور نوآورده ترش طعم بود روزی دو سه صبر کن که شیرین گردد این بگفت و به مسند قضا باز آمد تنی چند از بزرگان عدول در مجلس حکم او بودندی زمین خدمت ببوسیدند که به اجازت سخنی بگوییم اگر چه ترک ادب است و بزرگان گفته اند نه در هر سخن بحث کردن رواست خطا بر بزرگان گرفتن خطاست الا به حکم آن که سوابق انعام خداوندی ملازم روزگار بندگان است مصلحتی که بینند و اعلام نکنند نوعی از خیانت باشد طریق صواب آن است که با این پسر گرد طمع نگردی و فرش ولع در نوردی که منصب قضا پایگاهی منیع است تا به گناهی شنیع ملوث نگردانی و حریف این است که دیدی و حدیث این که شنیدی یکی کرده بی آبرویی بسی چه غم دارد از آبروی کسی بسا نام نیکوی پنجاه سال که یک نام زشتش کند پایمال قاضی را نصیحت یاران یکدل پسند آمد و بر حسن رای قوم آفرین خواند و گفت نظر عزیزان در مصلحت حال من عین صواب است و مسیله بی جواب ولیکن ملامت کن مرا چندان که خواهی که نتوان شستن از زنگی سیاهی از یاد تو غافل نتوان کرد به هیچم سر کوفته مارم نتوانم که نپیچم این بگفت و کسان را به تفحص حال وی برانگیخت و نعمت بیکران بریخت و گفته اند هر که را زر در ترازوست زور در بازوست و آن که بر دینار دسترس ندارد در همه دنیا کس ندارد هر که زر دید سر فرو آورد ور ترازوی آهنین دوش است فی الجمله شبی خلوتی میسر شد و هم در آن شب شحنه را خبر شد قاضی همه شب شراب در سر و شباب در بر از تنعم نخفتی و به ترنم گفتی امشب مگر به وقت نمی خواند این خروس عشاق بس نکرده هنوز از کنار و بوس یک دم که دوست فتنه خفته است زینهار بیدار باش تا نرود عمر بر فسوس تا نشنوی ز مسجد آدینه بانگ صبح یا از در سرای اتابک غریو کوس لب بر لبی چو چشم خروس ابلهی بود برداشتن به گفتن بیهوده خروس قاضی در این حالت که یکی از متعلقان در آمد و گفت چه نشستی خیز و تا پای داری گریز که حسودان بر تو دقی گرفته اند بلکه حقی گفته تا مگر آتش فتنه که هنوز اندک است به آب تدبیری فرو نشانیم مبادا که فردا چو بالا گیرد عالمی فرا گیرد قاضی متبسم در او نظر کرد و گفت پنجه در صید برده ضیغم را چه تفاوت کند که سگ لاید روی در روی دوست کن بگذار تا عدو پشت دست می خاید ملک را هم در آن شب آگهی دادند که در ملک تو چنین منکری حادث شده است چه فرمایی ملک گفتا من او را از فضلای عصر می دانم و یگانه روزگار باشد که معاندان در حق وی خوضی کرده اند این سخن در سمع قبول من نیاید مگر آنگه که معاینه گردد که حکما گفته اند به تندی سبک دست بردن به تیغ به دندان برد پشت دست دریغ شنیدم که سحرگاهی با تنی چند خاصان به بالین قاضی فراز آمد شمع را دید ایستاده و شاهد نشسته و می ریخته و قدح شکسته و قاضی در خواب مستی بی خبر از ملک هستی به لطف اندک اندک بیدار کردش که خیز آفتاب برآمد قاضی دریافت که حال چیست گفتا از کدام جانب برآمد گفت از قبل مشرق گفت الحمد لله که در توبه همچنان باز است به حکم حدیث که لایغلق علی العباد حتی تطلع الشمس من مغربها استغفرک اللهم و اتوب الیک این دو چیزم بر گناه انگیختند بخت نافرجام و عقل ناتمام گر گرفتارم کنی مستوجبم ور ببخشی عفو بهتر کانتقام ملک گفتا توبه در این حالت که بر هلاک اطلاع یافتی سودی نکند فلم یک ینفعهم ایمانهم لما رأوا بأسنا چه سود از دزدی آنگه توبه کردن که نتوانی کمند انداخت بر کاخ بلند از میوه گو کوتاه کن دست که کوته خود ندارد دست بر شاخ تو را با وجود چنین منکری که ظاهر شد سبیل خلاص صورت نبندد این بگفت و موکلان در وی آویختند گفتا که مرا در خدمت سلطان یکی سخن باقی ست ملک بشنید و گفت این چیست گفت به آستین ملالی که بر من افشانی طمع مدار که از دامنت بدارم دست اگر خلاص محال است از این گنه که مراست بدان کرم که تو داری امیدواری هست ملک گفت این لطیفه بدیع آوردی و این نکته غریب گفتی ولیکن محال عقل است و خلاف شرع که تو را فضل و بلاغت امروز از چنگ عقوبت من رهایی دهد مصلحت آن بینم که تو را از قلعه به زیر اندازم تا دیگران نصیحت پذیرند و عبرت گیرند گفت ای خداوند جهان پرورده نعمت این خاندانم و این گناه نه تنها من کرده ام دیگری را بینداز تا من عبرت گیرم ملک را خنده گرفت و به عفو از خطای او در گذشت و متعندان را که اشارت به کشتن او همی کردند گفت هر که حمال عیب خویشتنید طعنه بر عیب دیگران مزنید

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱ جوانی پاکباز و پاکرو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر در این گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش چنین کردند یاران زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۱ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت دمی چند گفتم بر آرم به کام دریغا که بگرفت راه نفس دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای در این حالت گفت چه گویم ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی که از دهانش به در می کنند دندانی قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت که از وجود عزیزش به در رود جانی گفتم تصور مرگ از خیال خود به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ار چه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند دیده بر کرد و بخندید و گفت دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف خواجه در بند نقش ایوان است خانه از پایبند ویران است پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید چون مخبط شد اعتدال مزاج نه عزیمت اثر کند نه علاج

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۲۱ جوانی پاکباز و پاکرو بود که با پاکیزه رویی در گرو بود چنین خواندم که در دریای اعظم به گردابی درافتادند با هم چو ملاح آمدش تا دست گیرد مبادا کاندر آن حالت بمیرد همی گفت از میان موج و تشویر مرا بگذار و دست یار من گیر در این گفتن جهان بر وی برآشفت شنیدندش که جان می داد و می گفت حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش چنین کردند یاران زندگانی ز کار افتاده بشنو تا بدانی که سعدی راه و رسم عشقبازی چنان داند که در بغداد تازی دلارامی که داری دل در او بند دگر چشم از همه عالم فرو بند اگر مجنون لیلی زنده گشتی حدیث عشق از این دفتر نبشتی سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۱ با طایفه دانشمندان در جامع دمشق بحثی همی کردم که جوانی در آمد و گفت در این میان کسی هست که زبان پارسی بداند غالب اشارت به من کردند گفتمش خیر است گفت پیری صد و پنجاه ساله در حالت نزع است و به زبان عجم چیزی همی گوید و مفهوم ما نمی گردد گر به کرم رنجه شوی مزد یابی باشد که وصیتی همی کند چون به بالینش فراز شدم این می گفت دمی چند گفتم بر آرم به کام دریغا که بگرفت راه نفس دریغا که بر خوان الوان عمر دمی خورده بودیم و گفتند بس معانی این سخن را به عربی با شامیان همی گفتم و تعجب همی کردند از عمر دراز و تأسف او همچنان بر حیات دنیا گفتم چگونه ای در این حالت گفت چه گویم ندیده ای که چه سختی همی رسد به کسی که از دهانش به در می کنند دندانی قیاس کن که چه حالت بود در آن ساعت که از وجود عزیزش به در رود جانی گفتم تصور مرگ از خیال خود به در کن و وهم را بر طبیعت مستولی مگردان که فیلسوفان یونان گفته اند مزاج ار چه مستقیم بود اعتماد بقا را نشاید و مرض گرچه هایل دلالت کلی بر هلاک نکند اگر فرمایی طبیبی را بخوانم تا معالجت کند دیده بر کرد و بخندید و گفت دست بر هم زند طبیب ظریف چون خرف بیند اوفتاده حریف خواجه در بند نقش ایوان است خانه از پایبند ویران است پیرمردی ز نزع می نالید پیرزن صندلش همی مالید چون مخبط شد اعتدال مزاج نه عزیمت اثر کند نه علاج

Orijinal Metin (FA)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد از جمله می گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان تا توانم دلت به دست آرم ور بیازاری ام نیازارم ور چو طوطی شکر بود خورشت جان شیرین فدای پرورشت نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد وفاداری مدار از بلبلان چشم که هر دم بر گلی دیگر سرایند خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار گفت چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری لما رأت بین یدی بعلها شییا کأرخیٰ شفة الصایم تقول هذا معه میت و انما الرقیة للنایم زن کز بر مرد بی رضا برخیزد بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد پیری که ز جای خویش نتواند خاست الا به عصا کی اش عصا برخیزد فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید چون مدت عدت بر آمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی جور و جفا می دید و رنج و عنا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم با این همه جور و تندخویی بارت بکشم که خوبرویی با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگری در بهشت بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۳ مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند شب های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده است شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت سالها بر تو بگذرد که گذار نکنی سوی تربت پدرت تو به جای پدر چه کردی خیر تا همان چشم داری از پسرت

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۲ پیرمردی حکایت کند که دختری خواسته بود و حجره به گل آراسته و به خلوت با او نشسته و دیده و دل در او بسته و شبهای دراز نخفتی و بذله ها و لطیفه ها گفتی باشد که مؤانست پذیرد و وحشت نگیرد از جمله می گفتم بخت بلندت یار بود و چشم بختت بیدار که به صحبت پیری افتادی پخته پرورده جهاندیده آرمیده گرم و سرد چشیده نیک و بد آزموده که حق صحبت بداند و شرط مودت به جای آورد مشفق و مهربان خوش طبع و شیرین زبان تا توانم دلت به دست آرم ور بیازاری ام نیازارم ور چو طوطی شکر بود خورشت جان شیرین فدای پرورشت نه گرفتار آمدی به دست جوانی معجب خیره رای سر تیز سبک پای که هر دم هوسی پزد و هر لحظه رایی زند و هر شب جایی خسبد و هر روز یاری گیرد وفاداری مدار از بلبلان چشم که هر دم بر گلی دیگر سرایند خلاف پیران که به عقل و ادب زندگانی کنند نه به مقتضای جهل جوانی ز خود بهتری جوی و فرصت شمار که با چون خودی گم کنی روزگار گفت چندین بر این نمط بگفتم که گمان بردم که دلش بر قید من آمد و صید من شد ناگه نفسی سرد از سر درد بر آورد و گفت چندین سخن که بگفتی در ترازوی عقل من وزن آن سخن ندارد که وقتی شنیدم از قابله خویش که گفت زن جوان را اگر تیری در پهلو نشیند به که پیری لما رأت بین یدی بعلها شییا کأرخیٰ شفة الصایم تقول هذا معه میت و انما الرقیة للنایم زن کز بر مرد بی رضا برخیزد بس فتنه و جنگ از آن سرا برخیزد پیری که ز جای خویش نتواند خاست الا به عصا کی اش عصا برخیزد فی الجمله امکان موافقت نبود و به مفارقت انجامید چون مدت عدت بر آمد عقد نکاحش بستند با جوانی تند و ترشروی تهیدست بدخوی جور و جفا می دید و رنج و عنا می کشید و شکر نعمت حق همچنان می گفت که الحمدلله که از آن عذاب الیم برهیدم و بدین نعیم مقیم برسیدم با این همه جور و تندخویی بارت بکشم که خوبرویی با تو مرا سوختن اندر عذاب به که شدن با دگری در بهشت بوی پیاز از دهن خوبروی نغزتر آید که گل از دست زشت سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۳ مهمان پیری شدم در دیاربکر که مال فراوان داشت و فرزندی خوبروی شبی حکایت کرد مرا به عمر خویش به جز این فرزند نبوده است درختی در این وادی زیارتگاه است که مردمان به حاجت خواستن آنجا روند شب های دراز در آن پای درخت بر حق بنالیده ام تا مرا این فرزند بخشیده است شنیدم که پسر با رفیقان آهسته همی گفت چه بودی گر من آن درخت بدانستمی کجاست تا دعا کردمی و پدر بمردی خواجه شادی کنان که پسرم عاقل است و پسر طعنه زنان که پدرم فرتوت سالها بر تو بگذرد که گذار نکنی سوی تربت پدرت تو به جای پدر چه کردی خیر تا همان چشم داری از پسرت

%0
10 Bölüm