Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۰ - اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی آز را از درون خود پیوست خاک بر سر بمان و باد به دست آز را مار دان که در عالم نشود جز به خاک سیر شکم صورت طمع کآفت بشرست کپی سگ دمست و گربه سرست صورت بخل آنکه زر دارست کون پر هار و تیز ناهارست ظلم را چون سگان و دیو انگار نجس و آبریز و آتش خوار خشم در زیر خامه نقاش سگ لاشه است و دیو آتش پاش صورت آرزو چو طاوسست بال مسعود و پای منحوسست هست نقش حسد سوی احرار گرگ یوسف درو فریشته خوار هست شکل ریا چو صورت شمع تبش او را و تابش اندر جمع هست در چشم کبر نقش و حشم شکل کناس واکمه و ابکم نقش اعجاب هست در سینه قبه شش جهت در آیینه همه در نفس ناسپاس تواند همه در پرده حواس تواند باش تا روی بند بگشایند باش تا با تو در حدیث آیند تا کیان را گرفته ای در بر تا کیان را نشانده ای بر در تا بمیری نکشته ایشان را کم کنی ملک و ملک خویشان را چون روی در جهان پاینده با تو آیند جملگی زنده از پی پنج روزه راهگذر آب روی حیات خویش مبر شیر مردان که رخ به خاک آرند به ره آورد جان پاک آرند تو ره آورد چون بخواهی مرد دد و دیو و ستور خواهی برد آز و کبرست و بخل و حقد و حسد شهوت و خشمت از درون جسد هفت در دوزخند در پرده عاقلان نامشان چنین کرده مرد کز هفت این سرای نجست کی تواند ز هفت آنجا رست دانکه در جانش تفت باشد تفت هرکه یک هفت کرد از این هر هفت بیش باید که در خرد برسی پس بدان خطه ابد برسی کاندر آن خطه ز اهل نفس و نفس مرگ میرد دگر نمیرد کس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۱ - در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن مبر این زندگی به صدر سعیر هم بدینجاش واگذار و بمیر زنده آنجایگه مبر تن خویش آب حیوان مده به دشمن خویش حرب قایم شده میان دو تن چه دهی تیغ خویش زی دشمن که چو چشم اجل فراز کند پس از آن عقل چشم باز کند تا ببینی نهان عالم را تا ببینی جهان آدم را تا ببینی یکی به چشم عیان چیزها را چنانکه هست چنان تو هنوز از جهان چه دیدستی زین جهان نام او شنیدستی غافلی از جهان و از کارش نازموده به فعل کردارش تو چو داماد و عقبی است عروس سوی دنیی نگه مکن به فسوس ترسم این غفلت از همه مقصود باز دارد ترا گه موعود پیش سلطان به پاسبان منگر نظر شاه مر ترا بهتر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۰ - اندر مذمّت افعال زشت که از خویهای بهیمی است ذکر المثالب للتوقّی لا للقبول والتلقی آز را از درون خود پیوست خاک بر سر بمان و باد به دست آز را مار دان که در عالم نشود جز به خاک سیر شکم صورت طمع کآفت بشرست کپی سگ دمست و گربه سرست صورت بخل آنکه زر دارست کون پر هار و تیز ناهارست ظلم را چون سگان و دیو انگار نجس و آبریز و آتش خوار خشم در زیر خامه نقاش سگ لاشه است و دیو آتش پاش صورت آرزو چو طاوسست بال مسعود و پای منحوسست هست نقش حسد سوی احرار گرگ یوسف درو فریشته خوار هست شکل ریا چو صورت شمع تبش او را و تابش اندر جمع هست در چشم کبر نقش و حشم شکل کناس واکمه و ابکم نقش اعجاب هست در سینه قبه شش جهت در آیینه همه در نفس ناسپاس تواند همه در پرده حواس تواند باش تا روی بند بگشایند باش تا با تو در حدیث آیند تا کیان را گرفته ای در بر تا کیان را نشانده ای بر در تا بمیری نکشته ایشان را کم کنی ملک و ملک خویشان را چون روی در جهان پاینده با تو آیند جملگی زنده از پی پنج روزه راهگذر آب روی حیات خویش مبر شیر مردان که رخ به خاک آرند به ره آورد جان پاک آرند تو ره آورد چون بخواهی مرد دد و دیو و ستور خواهی برد آز و کبرست و بخل و حقد و حسد شهوت و خشمت از درون جسد هفت در دوزخند در پرده عاقلان نامشان چنین کرده مرد کز هفت این سرای نجست کی تواند ز هفت آنجا رست دانکه در جانش تفت باشد تفت هرکه یک هفت کرد از این هر هفت بیش باید که در خرد برسی پس بدان خطه ابد برسی کاندر آن خطه ز اهل نفس و نفس مرگ میرد دگر نمیرد کس سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۱ - در ذمّ مقابح و افعال نکوهیده و منع آن مبر این زندگی به صدر سعیر هم بدینجاش واگذار و بمیر زنده آنجایگه مبر تن خویش آب حیوان مده به دشمن خویش حرب قایم شده میان دو تن چه دهی تیغ خویش زی دشمن که چو چشم اجل فراز کند پس از آن عقل چشم باز کند تا ببینی نهان عالم را تا ببینی جهان آدم را تا ببینی یکی به چشم عیان چیزها را چنانکه هست چنان تو هنوز از جهان چه دیدستی زین جهان نام او شنیدستی غافلی از جهان و از کارش نازموده به فعل کردارش تو چو داماد و عقبی است عروس سوی دنیی نگه مکن به فسوس ترسم این غفلت از همه مقصود باز دارد ترا گه موعود پیش سلطان به پاسبان منگر نظر شاه مر ترا بهتر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۲ - التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء آن شنیدی که در طواف زنی گفت با آن جوان نکو سخنی چون ورا در طواف دید آن مرد گشت لختی ز صبر و دانش فرد گشت عاشق به یک نظر در حال گفت با زن ز حال خویش احوال گفت با آن جوان زن از دانش آن چنان زن ز مرد به دانش کای جوان نیست مر ترا معلوم کز که ماندی در این نظر محروم اندرین موضع ای جوان ظریف آن به آید که اوست مرد عفیف ویحک از خالقت نیاید شرم که به یکسو فگنده ای آزرم خالق تو به تو شده ناظر تو به دل ناشده برش حاضر این نه جای تمتع و نظرست جای ترسست و موضع خطرست کردگار تو مر ترا نگران تو به شهوت متابع دگران مرد را شرم به به هر کاری نیست چون شرم مر ترا یاری شرم دار از خدای خالق بار وانگه از خلق هیچ باک مدار هرکه از کردگار ترسنده ست خلق عالم ازو هراسنده ست روز بار ای تن ار تو خواهی بار شرم دار از حرام دست بدار دوزخی در شکم که این آزست سگی اندر جگر که این رازست در خرابی نشسته کین چینست رسم گبران گرفته کین دینست اژدهایی گرفته اندر بر چیست این ملک و جاه و عز و ظفر داده کوران مست را زوبین چیست این جاه علم و قوت دین از برون پاک وز درون ناپاک کیست این هست صوفیی چالاک گربه بیرون سگ از درون جوال چیست این کار کرد و کسب حلال با سگ و دیو کرده انبازی چیست این لشکری و آن غازی داده در دست دزد شمع و چراغ چیست این شمع شرع نور دماغ چون برافگنده ای بر آب سپر می نداری بسان مست خبر زورقی بر نقاب در جیحون کیست این دخت زاده قارون جامه ای هفت رنگ چون طاووس کیست این مرد لقمه و سالوس نعره برداشته چو کبک از کوه کیست این هست عارفی بشکوه به لگد بام خانه کرده خراب کیست این مدعی بی خور و خواب پای در خود زده چو مردم مست چیست این دست موزه دل پست خویشتن را لقب نهاده مسیح وز دمش صد هزار سینه جریح بر خود افسوس کرده چون دجال که به هنگام خرقه و گه حال این همه خشم و جنگ و ظلم و شرور دد و دیواند در نقاب غرور به سرای بقا از این کشتی مار و گزدم مبر بدین زشتی این همه بد فعال و بی دینند چه توان کرد مردمان اینند عمر خود رای خلق را بیند خلق بی رای خلق نگزیند یا به عزلت به خوشدلی تن زن یا بدینها بساز و جان می کن عز طلب کردنم ز همت و خوست که نیم همچو سفله خواری دوست

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۲ - التمثّل فی شأن اصحاب الغفلة و نظر السّوء آن شنیدی که در طواف زنی گفت با آن جوان نکو سخنی چون ورا در طواف دید آن مرد گشت لختی ز صبر و دانش فرد گشت عاشق به یک نظر در حال گفت با زن ز حال خویش احوال گفت با آن جوان زن از دانش آن چنان زن ز مرد به دانش کای جوان نیست مر ترا معلوم کز که ماندی در این نظر محروم اندرین موضع ای جوان ظریف آن به آید که اوست مرد عفیف ویحک از خالقت نیاید شرم که به یکسو فگنده ای آزرم خالق تو به تو شده ناظر تو به دل ناشده برش حاضر این نه جای تمتع و نظرست جای ترسست و موضع خطرست کردگار تو مر ترا نگران تو به شهوت متابع دگران مرد را شرم به به هر کاری نیست چون شرم مر ترا یاری شرم دار از خدای خالق بار وانگه از خلق هیچ باک مدار هرکه از کردگار ترسنده ست خلق عالم ازو هراسنده ست روز بار ای تن ار تو خواهی بار شرم دار از حرام دست بدار دوزخی در شکم که این آزست سگی اندر جگر که این رازست در خرابی نشسته کین چینست رسم گبران گرفته کین دینست اژدهایی گرفته اندر بر چیست این ملک و جاه و عز و ظفر داده کوران مست را زوبین چیست این جاه علم و قوت دین از برون پاک وز درون ناپاک کیست این هست صوفیی چالاک گربه بیرون سگ از درون جوال چیست این کار کرد و کسب حلال با سگ و دیو کرده انبازی چیست این لشکری و آن غازی داده در دست دزد شمع و چراغ چیست این شمع شرع نور دماغ چون برافگنده ای بر آب سپر می نداری بسان مست خبر زورقی بر نقاب در جیحون کیست این دخت زاده قارون جامه ای هفت رنگ چون طاووس کیست این مرد لقمه و سالوس نعره برداشته چو کبک از کوه کیست این هست عارفی بشکوه به لگد بام خانه کرده خراب کیست این مدعی بی خور و خواب پای در خود زده چو مردم مست چیست این دست موزه دل پست خویشتن را لقب نهاده مسیح وز دمش صد هزار سینه جریح بر خود افسوس کرده چون دجال که به هنگام خرقه و گه حال این همه خشم و جنگ و ظلم و شرور دد و دیواند در نقاب غرور به سرای بقا از این کشتی مار و گزدم مبر بدین زشتی این همه بد فعال و بی دینند چه توان کرد مردمان اینند عمر خود رای خلق را بیند خلق بی رای خلق نگزیند یا به عزلت به خوشدلی تن زن یا بدینها بساز و جان می کن عز طلب کردنم ز همت و خوست که نیم همچو سفله خواری دوست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۳ - اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة شکر انصاف بر زبان بهار گفت بلبل چو مردم هوشیار شکر عدل بهار پیش اله دل گل گوید از زبان گیاه دشتها پر لحاف بی بالین باغها پر عروس بی کابین گفت قرآن به لفظ همچون در مرد دامن کشیده را فانظر تا ببینی به چشم عقل پژوه بر گریبان دشت و دامن کوه از پی نقشهای جان آویز اختران نقش بند و رنگ آمیز باغ پر تختهای سقلاطون راغ پر فرشهای بوقلمون شاخها حله پوش و مشک آغوش دشت عنبر نهاد و مینا پوش شبنم اشک چون سهیل و سها روی چون بامداد روی گیا عنبرین گشته از نسیم صبا از مسام زمین مشام هوا سرو چون حور سبز پیراهن مشک و عنبر دمیده بر دامن باغ مانند عطر مشک آگین راغ مانند زلف حورالعین چشمه اشک چشم من بشتاب تا در باغ رفته از لب آب خامه بر کار کرده شست بهار زلف کوتاه کرده دست بهار نی چنانست گردش بی باک زلف شب را گرفته کش سوی خاک گر بخواهد به حکم خلق کمال خون کند مشک و مشک خون در حال صفت گل کنون به قوت دل گفت بلبل چو مردم عاقل دشتها را لباسها رنگین باغها را ز حله ها آذین کوه پر نقشها همه زیبا اختران نقش بند بر دیبا شاخ مانند عقد پر لؤلؤ باد مانند نافه آهو باغ پرحقه های در و گهر راغ پر شفشه های نقره و زر گنج قارون به دامن سنگی زیب حورا عیان به هر رنگی قطر باران چو دانه های گهر بر شقایق چکیده همچو درر قمری و فاخته فراز چنار برده از عاشقان شکیب و قرار سرو چون حور در میان چمن سمن مشک بیز پیرامن پایه ابر همچو در خوشاب آمد از حد ارمن و سقلاب مرغ نالان فراز گلبن گل مست بی مطربان و ساغر مل ابر شسته ز روی هامون پاک هرچه آلایشست از رخ خاک راز دل کرده جمله عالم فاش زیرکان زمانه چون اوباش خانه بگذاشته همه زن و مرد سوی صحرا برون شده پی خورد خنک آنکس که او به فصل بهار لذتی دارد او ز بوس و کنار خانه چین گشاده منظر اوی شاه قیصر نموده دختر اوی خم زلف بنفشه دل جوی عود خامست رسته بر لب جوی ناف آهو چو خورد سنبل دشت بویش از کوه قاف و طور گذشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۴ - در تسویت پارسی و تازی فضل دین در ره مسلمانیست هنر ملک ره فرادانیست هست محتاج کارسازی ملک چه کند پارسی و تازی ملک از پی دین و شغل پردازی هیچ در بسته نیست در تازی تا عمر شمع تازیان بفروخت کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت ملک عدلست و دین دل پر درد تازی و پارسی چه خواهد کرد پارسی بهر کارسازی تست تازی از بهر کره تازی تست گر به تازی کسی ملک بودی بوالحکم خواجه فلک بودی تازی ار شرع را پناهستی بولهب آفتاب و ماهستی مرد را چون هنر نباشد کم چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم بهر معنیست قدر تازی را نز پی صورت مجازی را هرکه شد جان مصطفی را اهل چکند ریش و سبلت بوجهل بهر معنیست صورت تازی نه بدان تا تو خواجگی سازی روح با عقل و علم داند زیست روح را پارسی و تازی چیست این چنین جلف و بی ادب زانی که تو تازی ادب همی خوانی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۳ - اندر صفت ربیع و تشبیهات گوید ذکر الربیع یحیی القلوب المیتة و یشرح الصدور الضیقة شکر انصاف بر زبان بهار گفت بلبل چو مردم هوشیار شکر عدل بهار پیش اله دل گل گوید از زبان گیاه دشتها پر لحاف بی بالین باغها پر عروس بی کابین گفت قرآن به لفظ همچون در مرد دامن کشیده را فانظر تا ببینی به چشم عقل پژوه بر گریبان دشت و دامن کوه از پی نقشهای جان آویز اختران نقش بند و رنگ آمیز باغ پر تختهای سقلاطون راغ پر فرشهای بوقلمون شاخها حله پوش و مشک آغوش دشت عنبر نهاد و مینا پوش شبنم اشک چون سهیل و سها روی چون بامداد روی گیا عنبرین گشته از نسیم صبا از مسام زمین مشام هوا سرو چون حور سبز پیراهن مشک و عنبر دمیده بر دامن باغ مانند عطر مشک آگین راغ مانند زلف حورالعین چشمه اشک چشم من بشتاب تا در باغ رفته از لب آب خامه بر کار کرده شست بهار زلف کوتاه کرده دست بهار نی چنانست گردش بی باک زلف شب را گرفته کش سوی خاک گر بخواهد به حکم خلق کمال خون کند مشک و مشک خون در حال صفت گل کنون به قوت دل گفت بلبل چو مردم عاقل دشتها را لباسها رنگین باغها را ز حله ها آذین کوه پر نقشها همه زیبا اختران نقش بند بر دیبا شاخ مانند عقد پر لؤلؤ باد مانند نافه آهو باغ پرحقه های در و گهر راغ پر شفشه های نقره و زر گنج قارون به دامن سنگی زیب حورا عیان به هر رنگی قطر باران چو دانه های گهر بر شقایق چکیده همچو درر قمری و فاخته فراز چنار برده از عاشقان شکیب و قرار سرو چون حور در میان چمن سمن مشک بیز پیرامن پایه ابر همچو در خوشاب آمد از حد ارمن و سقلاب مرغ نالان فراز گلبن گل مست بی مطربان و ساغر مل ابر شسته ز روی هامون پاک هرچه آلایشست از رخ خاک راز دل کرده جمله عالم فاش زیرکان زمانه چون اوباش خانه بگذاشته همه زن و مرد سوی صحرا برون شده پی خورد خنک آنکس که او به فصل بهار لذتی دارد او ز بوس و کنار خانه چین گشاده منظر اوی شاه قیصر نموده دختر اوی خم زلف بنفشه دل جوی عود خامست رسته بر لب جوی ناف آهو چو خورد سنبل دشت بویش از کوه قاف و طور گذشت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۴ - در تسویت پارسی و تازی فضل دین در ره مسلمانیست هنر ملک ره فرادانیست هست محتاج کارسازی ملک چه کند پارسی و تازی ملک از پی دین و شغل پردازی هیچ در بسته نیست در تازی تا عمر شمع تازیان بفروخت کسری اندر عجم چو هیمه بسوخت ملک عدلست و دین دل پر درد تازی و پارسی چه خواهد کرد پارسی بهر کارسازی تست تازی از بهر کره تازی تست گر به تازی کسی ملک بودی بوالحکم خواجه فلک بودی تازی ار شرع را پناهستی بولهب آفتاب و ماهستی مرد را چون هنر نباشد کم چه ز اهل عرب چه ز اهل عجم بهر معنیست قدر تازی را نز پی صورت مجازی را هرکه شد جان مصطفی را اهل چکند ریش و سبلت بوجهل بهر معنیست صورت تازی نه بدان تا تو خواجگی سازی روح با عقل و علم داند زیست روح را پارسی و تازی چیست این چنین جلف و بی ادب زانی که تو تازی ادب همی خوانی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۵ - در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست علم خوان تات جان قبول کند که ترا فضل بوالفضول کند بولهب از زمین یثرب بود لیک قد قامت الصلا نشنود بود سلمان خود از دیار عجم بر در دین همی فشرد قدم علم کز بهر خود کنی بر دست آب خواهد چو تشنگی پیوست کی شود بهر پارسی مهجور تاج منا ز فرق سلمان دور کرد چون اهل بیت خود را یاد دل سلمان به لفظ منا شاد کی رساند به حکمت ادبت ظن تخییل و حیلت و شغبت باز بوجهل اگرچه نزدیکست دوستی دور دست تاریکست چون ترا جز هوا امید نکرد دل سیه کرد و جان سپید نکرد پس در این راه با سلاسل و غل چارقل حرز تست بر سر کل نیست جز نبوت ره نبوی نقل نحوی و شبهت ثنوی نسبت دین درست باید و بس زانکه دولت شکسته شد ز هوس دولت از روی شدت و صولت دو امروز دان و فردا لت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۶ - اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید مر سران را چو طامع و می خوار بهر چه دردسر دهم چو خمار می چو با رسم در نهاد شود آتش و خاک و آب باد شود زان برو چار طبع دست نیافت که سوی هیچکس به پا نشتافت هست می در نهاد خود پیوست در کف پای عقل و بر سر دست شاه می بر جمال تن چیره ست ماه عقل از کمال می خیره ست مایه سنگ گرم و سردان اوست وز پی زر محک مردان اوست از کف پر ز معجز موسی مرده زنده کنست چون عیسی مرد را عقل دیده و دادست غذی روح باده و بادست زیرکان را درین سرای خراب هیچ غمخواره ای مدان چو شراب باده در پیش انده استاده است زانکه غمخوار آدمی باده است عقل را گر سوی تو هست شکوه باده عقل دوست را منکوه از تری تف نشان صفرا اوست وز تبش نقش سوز سودا اوست اندرین باغ خوب و راغ فلک از پی جغد نفس و زاغ فلک گل چو بر دست مل به بام دهد تا بدو بوی خویش وام دهد به مشام آنکه گل بینبوید از مشامش نشاط دل روید هست در راه فکرت عاقل از پی کشف فطرت غافل مدد عشرت جوان مردان نقل حران و ناقد مردان اندکی زو عزیز و تندارست باز بسیار خوار ازو خوارست تا تو او را خوری عزیزش دار چون ترا او خورد بمانش خوار دل به احکام دین سپردن به باده خوردن ز وقف خوردن به هر دو چون ره بگیردت به سراط پس چه باده خوری چه وقف رباط دیده ای کان ز طمع باشد پر کرده داند نشان پای شتر آیت از روی برد و عقل از رای تو سوی نان هنوز آتش پای آنکه نان رست در دل و جانش باده بی باده خورد مهمانش

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۵ - در بیان آنکه ادب به فارسی و عربی نیست علم خوان تات جان قبول کند که ترا فضل بوالفضول کند بولهب از زمین یثرب بود لیک قد قامت الصلا نشنود بود سلمان خود از دیار عجم بر در دین همی فشرد قدم علم کز بهر خود کنی بر دست آب خواهد چو تشنگی پیوست کی شود بهر پارسی مهجور تاج منا ز فرق سلمان دور کرد چون اهل بیت خود را یاد دل سلمان به لفظ منا شاد کی رساند به حکمت ادبت ظن تخییل و حیلت و شغبت باز بوجهل اگرچه نزدیکست دوستی دور دست تاریکست چون ترا جز هوا امید نکرد دل سیه کرد و جان سپید نکرد پس در این راه با سلاسل و غل چارقل حرز تست بر سر کل نیست جز نبوت ره نبوی نقل نحوی و شبهت ثنوی نسبت دین درست باید و بس زانکه دولت شکسته شد ز هوس دولت از روی شدت و صولت دو امروز دان و فردا لت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۶ - اندر خوردن شراب و خواصّ آن گوید مر سران را چو طامع و می خوار بهر چه دردسر دهم چو خمار می چو با رسم در نهاد شود آتش و خاک و آب باد شود زان برو چار طبع دست نیافت که سوی هیچکس به پا نشتافت هست می در نهاد خود پیوست در کف پای عقل و بر سر دست شاه می بر جمال تن چیره ست ماه عقل از کمال می خیره ست مایه سنگ گرم و سردان اوست وز پی زر محک مردان اوست از کف پر ز معجز موسی مرده زنده کنست چون عیسی مرد را عقل دیده و دادست غذی روح باده و بادست زیرکان را درین سرای خراب هیچ غمخواره ای مدان چو شراب باده در پیش انده استاده است زانکه غمخوار آدمی باده است عقل را گر سوی تو هست شکوه باده عقل دوست را منکوه از تری تف نشان صفرا اوست وز تبش نقش سوز سودا اوست اندرین باغ خوب و راغ فلک از پی جغد نفس و زاغ فلک گل چو بر دست مل به بام دهد تا بدو بوی خویش وام دهد به مشام آنکه گل بینبوید از مشامش نشاط دل روید هست در راه فکرت عاقل از پی کشف فطرت غافل مدد عشرت جوان مردان نقل حران و ناقد مردان اندکی زو عزیز و تندارست باز بسیار خوار ازو خوارست تا تو او را خوری عزیزش دار چون ترا او خورد بمانش خوار دل به احکام دین سپردن به باده خوردن ز وقف خوردن به هر دو چون ره بگیردت به سراط پس چه باده خوری چه وقف رباط دیده ای کان ز طمع باشد پر کرده داند نشان پای شتر آیت از روی برد و عقل از رای تو سوی نان هنوز آتش پای آنکه نان رست در دل و جانش باده بی باده خورد مهمانش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۷ - اندر صفت نقص دنیا مال بر کف چو پیل بر کشتیست مال در دل چو آب در کشتیست مال مصلح چو آب زیر سفن کاید از رفتنش کرامت تن وان ممسک چو آب در فلکست که وجودش مقدم هلکست مرد را چون دم و درم باشد آن نکوتر که جود هم باشد تا به اینجاش کس جگر نخورد تا بدانجای حسرتی نبود ورچه در مال جز لطافت نیست لیک بودش بی این دو آفت نیست کز حلال از زمانه مشغولی وز حرام از خدای معزولی پسر عوف را ز بهر حلال به بر مصطفی نبود مجال مرد دین باش و مال را یله کن خیز و دنیا به جملگی خله کن نبود خود حکیم شبهت جوی از طعام حلال دست بشوی گرچه زو جسم را پناه بود لیکن آن هم حجاب راه بود در زر و سیم اگر کمالستی کی قرین سگ و دوالستی مال اگر مایل خران نشدی حلقه فرج استران نشدی آدمی مرده در غم نانی آن دوال رکاب چون کانی آدمی پیش اسب بی درمست آن دوال رکاب محتشم است دنیی از دین همیشه آزرده ست کاب دنیا جمال دین برده ست مال سوی حکیم کی یازد زشت با کور به فرا سازد دور دارد شب خود از روزش که بترسد که بشکند پوزش هر دو آنجا که علم و فرهنگ است در نگنجد از آنکه ره تنگست نشود مال جز به دون مایل جاهل از طبع بد شود سایل دون و دنیی بوند هر دو قرین قحبه ای آن و قلتبانی این دیده ور پل به زیر کام کند کور بر پشت پل مقام کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۸ - التمثل فی اصحاب المغرورین آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و به فعل ستور رفت روزی به سون گرمابه ماند تنها درون گرمابه بود تنها به گوشه ای بنشست خرزه آن غرزن آوریده به دست دل و گل کاه و کوره از تف و تب آذر از خایه و ز پشت احدب چون کدو خایه و چنار انگشت خرزه در شست و خربزه بر پشت هرزه پنداشت کور خودکامه نکند خایه درد چون جامه سوزنی تیز درگرفت به چنگ کرد زی خایه های خود آهنگ سوزن اندر خلید در خایه آن چنان کور جلف بی مایه چون ز سوزن به جانش درد آمد با دل خویش در نبرد آمد از دل آتش ز دیده باد آورد علت جهل خویش یاد آورد هر زمان گفتی ای خدای غفور هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زین عنا و غم فرج آر در چنین غم مرا نماند قرار سوزن تیز و خایه نازک برهانم به فضل خویش سبک کرد مردی در آن میانه نگاه گشت از آن ابلهی کور آگاه گفتش ای ابله کذی و کذی ای ترا جهل سال و ماه غذی سوزن از دست بفکن و رستی که ازین جهل جان و دل خستی تو ز دنیا همان چنان نالی کان چنان کوردل ز محتالی دست ز دنیا بدار تا برهی خیره در کار خویش می ستهی گه به پای از خودش بیندازی گه دو دست از طمع بدو یازی می نخواهی جهان ولیک به قول ای همه قول تو نجس چون بول ای همه قول تو نفاق و دروغ پیش دنیا تو گردن اندر یوغ خنک آن کز زمانه دست بداشت حب دنیا به سوی دل نگذاشت درد دینست داروی مؤمن که بدو گردد از جحیم ایمن تکیه بر لذت جهان کردن چیست ای خواجه خون دل خوردن وقت لذت بترسی از سلطان وقت عصیان نترسی از سبحان دل منه بر جهان بی معنی که ثباتی ندارد این دنیی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۷ - اندر صفت نقص دنیا مال بر کف چو پیل بر کشتیست مال در دل چو آب در کشتیست مال مصلح چو آب زیر سفن کاید از رفتنش کرامت تن وان ممسک چو آب در فلکست که وجودش مقدم هلکست مرد را چون دم و درم باشد آن نکوتر که جود هم باشد تا به اینجاش کس جگر نخورد تا بدانجای حسرتی نبود ورچه در مال جز لطافت نیست لیک بودش بی این دو آفت نیست کز حلال از زمانه مشغولی وز حرام از خدای معزولی پسر عوف را ز بهر حلال به بر مصطفی نبود مجال مرد دین باش و مال را یله کن خیز و دنیا به جملگی خله کن نبود خود حکیم شبهت جوی از طعام حلال دست بشوی گرچه زو جسم را پناه بود لیکن آن هم حجاب راه بود در زر و سیم اگر کمالستی کی قرین سگ و دوالستی مال اگر مایل خران نشدی حلقه فرج استران نشدی آدمی مرده در غم نانی آن دوال رکاب چون کانی آدمی پیش اسب بی درمست آن دوال رکاب محتشم است دنیی از دین همیشه آزرده ست کاب دنیا جمال دین برده ست مال سوی حکیم کی یازد زشت با کور به فرا سازد دور دارد شب خود از روزش که بترسد که بشکند پوزش هر دو آنجا که علم و فرهنگ است در نگنجد از آنکه ره تنگست نشود مال جز به دون مایل جاهل از طبع بد شود سایل دون و دنیی بوند هر دو قرین قحبه ای آن و قلتبانی این دیده ور پل به زیر کام کند کور بر پشت پل مقام کند سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۸ - التمثل فی اصحاب المغرورین آن شنیدی که بود مردی کور آدمی صورت و به فعل ستور رفت روزی به سون گرمابه ماند تنها درون گرمابه بود تنها به گوشه ای بنشست خرزه آن غرزن آوریده به دست دل و گل کاه و کوره از تف و تب آذر از خایه و ز پشت احدب چون کدو خایه و چنار انگشت خرزه در شست و خربزه بر پشت هرزه پنداشت کور خودکامه نکند خایه درد چون جامه سوزنی تیز درگرفت به چنگ کرد زی خایه های خود آهنگ سوزن اندر خلید در خایه آن چنان کور جلف بی مایه چون ز سوزن به جانش درد آمد با دل خویش در نبرد آمد از دل آتش ز دیده باد آورد علت جهل خویش یاد آورد هر زمان گفتی ای خدای غفور هستم اندر عنا و غم رنجور مر مرا زین عنا و غم فرج آر در چنین غم مرا نماند قرار سوزن تیز و خایه نازک برهانم به فضل خویش سبک کرد مردی در آن میانه نگاه گشت از آن ابلهی کور آگاه گفتش ای ابله کذی و کذی ای ترا جهل سال و ماه غذی سوزن از دست بفکن و رستی که ازین جهل جان و دل خستی تو ز دنیا همان چنان نالی کان چنان کوردل ز محتالی دست ز دنیا بدار تا برهی خیره در کار خویش می ستهی گه به پای از خودش بیندازی گه دو دست از طمع بدو یازی می نخواهی جهان ولیک به قول ای همه قول تو نجس چون بول ای همه قول تو نفاق و دروغ پیش دنیا تو گردن اندر یوغ خنک آن کز زمانه دست بداشت حب دنیا به سوی دل نگذاشت درد دینست داروی مؤمن که بدو گردد از جحیم ایمن تکیه بر لذت جهان کردن چیست ای خواجه خون دل خوردن وقت لذت بترسی از سلطان وقت عصیان نترسی از سبحان دل منه بر جهان بی معنی که ثباتی ندارد این دنیی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۹ - حکایت آن شنیدی که در ولایت شام رفته بودند اشتران به چرام شتر مست در بیابانی کرد قصد هلاک نادانی مرد نادان ز پیش اشتر جست از پیش می دوید اشتر مست مرد در راه خویش چاهی دید خویشتن را در آن پناهی دید شتر آمد به نزد چه ناگاه مرد بفگند خویش را در چاه دستها را به خار زد چون ورد پایها نیز در شکافی کرد در ته چه چو بنگرید جوان اژدها دید باز کرده دهان دید از بعد محنت بسیار زیر هر پاش خفته جفتی مار دید یک جفت موش بر سر چاه آن سپید و دگر چو قیر سیاه می بریدند بیخ خاربنان تا درافتد به چاه مرد جوان مرد نادان چو دید حالت بد گفت یارب چه حالتست این خود در دم اژدها مکان سازم یا به دندان مار بگدازم از همه بدتر این که شد کین خواه شتر مست نیز بر سر چاه آخرالامر تن به حکم نهاد ایزدش از کرم دری بگشاد دید در گوشه ای خار نحیف اندکی زان ترنجبین لطیف اندکی زان ترنجبین برکند کرد پاکیزه در دهان افگند لذت آن بکرد مدهوشش مگر آن خوف شد فراموشش تویی آن مرد و چاهت این دنیی چار طبعت بسان این افعی آن دو موش سیه سفید دژم که برد بیخ خار بن در دم شب و روزست آن سپید و سیاه بیخ عمر تو می کنند تباه اژدهایی که هست بر سر چاه گور تنگست زان نه ای آگاه بر سر چاه نیز اشتر مست اجل است ای ضعیف کوته دست خاربن عمر تست یعنی زیست می ندانی ترنجبین تو چیست شهوتست آن ترنجبین ای مرد که ترا از دو کون غافل کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۰ - حکایت خواست وقتی ز عجز دینداری از یکی مالدار دیناری آنگهی مالدار بی هنجار مهر بر لب نهاده دل مردار یک دو بارش چو گفت سایل راد مالدار این چنین جوابش داد گفت اگر حق پرستی ای تن زن دین و دنیی ز حق طلب نه ز من گفت دین هست نیک و دنیا رد نیک ازو خواهم و ز تو بد بد که مرا گفته اند از پی دل حق ز حق خواه و باطل از باطل چون تو بر باطلی و من بر حق از تو جویم نصیب خویش الحق زانکه نفس ارچه گوهریست شریف کار او باطل است و رای سخیف دل بدو داده ام که حق پرورد بازگردد به سوی حق پر درد دین نیابی گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۱ - حکایت بود در روم بلبل و زاغی هر دو را آشیانه در باغی زاغ دایم بگرد باغ درون می پریدی میان راغ درون بلبلک شاد در گلستانها می زد از راه عشق دستانها زاغ را طعنه زد که خوش گویم زشت رویی و من نکو رویم زاغ غمگین شد و برفت از دشت شاد بلبل به جای او بنشست زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد کودکی رفت و دامکی بنهاد در فتادند هردوان ناکام زاغ و بلبل به طمع دانه به دام گفت زاغک به بلبل ای بلبل گشتی آخر تو ساکن از غلغل اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ مر فلک را چه مشعله چه چراغ

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۵۹ - حکایت آن شنیدی که در ولایت شام رفته بودند اشتران به چرام شتر مست در بیابانی کرد قصد هلاک نادانی مرد نادان ز پیش اشتر جست از پیش می دوید اشتر مست مرد در راه خویش چاهی دید خویشتن را در آن پناهی دید شتر آمد به نزد چه ناگاه مرد بفگند خویش را در چاه دستها را به خار زد چون ورد پایها نیز در شکافی کرد در ته چه چو بنگرید جوان اژدها دید باز کرده دهان دید از بعد محنت بسیار زیر هر پاش خفته جفتی مار دید یک جفت موش بر سر چاه آن سپید و دگر چو قیر سیاه می بریدند بیخ خاربنان تا درافتد به چاه مرد جوان مرد نادان چو دید حالت بد گفت یارب چه حالتست این خود در دم اژدها مکان سازم یا به دندان مار بگدازم از همه بدتر این که شد کین خواه شتر مست نیز بر سر چاه آخرالامر تن به حکم نهاد ایزدش از کرم دری بگشاد دید در گوشه ای خار نحیف اندکی زان ترنجبین لطیف اندکی زان ترنجبین برکند کرد پاکیزه در دهان افگند لذت آن بکرد مدهوشش مگر آن خوف شد فراموشش تویی آن مرد و چاهت این دنیی چار طبعت بسان این افعی آن دو موش سیه سفید دژم که برد بیخ خار بن در دم شب و روزست آن سپید و سیاه بیخ عمر تو می کنند تباه اژدهایی که هست بر سر چاه گور تنگست زان نه ای آگاه بر سر چاه نیز اشتر مست اجل است ای ضعیف کوته دست خاربن عمر تست یعنی زیست می ندانی ترنجبین تو چیست شهوتست آن ترنجبین ای مرد که ترا از دو کون غافل کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۰ - حکایت خواست وقتی ز عجز دینداری از یکی مالدار دیناری آنگهی مالدار بی هنجار مهر بر لب نهاده دل مردار یک دو بارش چو گفت سایل راد مالدار این چنین جوابش داد گفت اگر حق پرستی ای تن زن دین و دنیی ز حق طلب نه ز من گفت دین هست نیک و دنیا رد نیک ازو خواهم و ز تو بد بد که مرا گفته اند از پی دل حق ز حق خواه و باطل از باطل چون تو بر باطلی و من بر حق از تو جویم نصیب خویش الحق زانکه نفس ارچه گوهریست شریف کار او باطل است و رای سخیف دل بدو داده ام که حق پرورد بازگردد به سوی حق پر درد دین نیابی گرت غم بدنست زانکه کابین دین طلاق تنست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۱ - حکایت بود در روم بلبل و زاغی هر دو را آشیانه در باغی زاغ دایم بگرد باغ درون می پریدی میان راغ درون بلبلک شاد در گلستانها می زد از راه عشق دستانها زاغ را طعنه زد که خوش گویم زشت رویی و من نکو رویم زاغ غمگین شد و برفت از دشت شاد بلبل به جای او بنشست زاغ دلتنگ و بلبلک دل شاد کودکی رفت و دامکی بنهاد در فتادند هردوان ناکام زاغ و بلبل به طمع دانه به دام گفت زاغک به بلبل ای بلبل گشتی آخر تو ساکن از غلغل اندرین ره چه بلبل است و چه زاغ مر فلک را چه مشعله چه چراغ

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۲ - حکایت بود در شهر بلخ بقالی بی کران داشت در دکان مالی ز اهل حرفت فراشته گردن چابک اندر معاملت کردن هم شکر داشت هم گل خوردن عسل و خردل و خل اندر دن ابلهی رفت تا شکر بخرد چونکه بخرید سوی خانه برد مرد بقال را بداد درم گفت شکر مرا بده به کرم برد بقال دست زی میزان تا دهد شکر و برد فرمان در ترازو ندید صدگان سنگ گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ مرد بقال در ترازوی خویش سنگ صدگان نهاد از کم و بیش کرد از گل ترازو را پاسنگ تا شکر بدهدش مقابل سنگ مرد ابله مگر که گل خوردی تن و جان را فدای گل کردی از ترازو گلک همی دزدید مرد بقال نرم می خندید گفت مسکین خبر نمی دارد کین زیانست و سود پندارد هرچه گل کم کند همی زین سر شکرش کم شود سری دیگر مردمان جهان همه زین سان گشته از بهر سود جفت زیان خویشتن را به باد بر داده آن جهان را بدین جهان داده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۳ - حکایت آن سلیمان که در جهان قدر بود سلطان وقت و پیغامبر برنشسته بد او به باد صبا سوی مشرق شد او ز جابلسا دید در راه ناگه آب خوری کشتزاری و پیر برزگری کشت می کرد و نرم می تندید گاه بگریست و گاه می خندید شد سلیمان بدو سلامش کرد پیر کان دید احترامش کرد گفت هی کیستی که دل شادی برنشسته به مرکب بادی گفت ای پیر من سلیمانم هر دو هستم نبی و سلطانم زیر امر منست ملک زمین پری و دیو بر یسار و یمین ملکم ای پیر مرز بی لافست شرق تا شرق قاف تا قافست پادشاهم به روم و چین و یمن باد را بین شده مسخر من گفت این گرچه سخت بنیادست نه نهادش نهاده بر بادست هرچه بادی بود به باد شود جان چگونه به باد شاد شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۴ - حکایت گفت در وقت مرگ اسکندر همه را خواند کهتر و مهتر گفت اینک دو دست خود بستم هین بگویید چیست در دستم آن یکی گفت جوهری داری وان دگر گفت گوهری داری آن یکی گفت نامه ملکست وان دگر گفت خاتم ملکست گفت نی نی که جمله در غلطیت همه راه هوس همی طلبیت در زمان هر دو دست خود بگشاد گفت در دست نیستم جز باد سالی سیسد به یاد دارم من زان همه عمر باد دارم من سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۵ - حکایت آن شنیدی که با سکندر راد گفت در پیش مردمان استاد کی شده فتنه بر جهانگیری غافل از روز مرگ وز پیری باز عمر تو چون کند پرواز نبود با هیچ کس دمساز هرکسی گوشه ای دگر گیرد ورچه شاهی به بنده نپذیرد در جهان بهتر از کم آزاری هیچ کاری تو تا نپنداری عمر کرکس از آن بود بسیار که نبیند کسی از او آزار تا از او جانور نیازارد جز به مردار سر فرو نارد باز اگر کبک را نکشتی زار سال عمرش فزون شدی ز هزار زانکه از کرکس او ضعیف ترست طعمه و جای او لطیف ترست هرکه خون ریختن کند آغاز زود میرد بسان باشه و باز چون نمودم در این سخن برهان سخن آغاز کردم از نسیان

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۲ - حکایت بود در شهر بلخ بقالی بی کران داشت در دکان مالی ز اهل حرفت فراشته گردن چابک اندر معاملت کردن هم شکر داشت هم گل خوردن عسل و خردل و خل اندر دن ابلهی رفت تا شکر بخرد چونکه بخرید سوی خانه برد مرد بقال را بداد درم گفت شکر مرا بده به کرم برد بقال دست زی میزان تا دهد شکر و برد فرمان در ترازو ندید صدگان سنگ گشت دلتنگ از آن و کرد آهنگ مرد بقال در ترازوی خویش سنگ صدگان نهاد از کم و بیش کرد از گل ترازو را پاسنگ تا شکر بدهدش مقابل سنگ مرد ابله مگر که گل خوردی تن و جان را فدای گل کردی از ترازو گلک همی دزدید مرد بقال نرم می خندید گفت مسکین خبر نمی دارد کین زیانست و سود پندارد هرچه گل کم کند همی زین سر شکرش کم شود سری دیگر مردمان جهان همه زین سان گشته از بهر سود جفت زیان خویشتن را به باد بر داده آن جهان را بدین جهان داده سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۳ - حکایت آن سلیمان که در جهان قدر بود سلطان وقت و پیغامبر برنشسته بد او به باد صبا سوی مشرق شد او ز جابلسا دید در راه ناگه آب خوری کشتزاری و پیر برزگری کشت می کرد و نرم می تندید گاه بگریست و گاه می خندید شد سلیمان بدو سلامش کرد پیر کان دید احترامش کرد گفت هی کیستی که دل شادی برنشسته به مرکب بادی گفت ای پیر من سلیمانم هر دو هستم نبی و سلطانم زیر امر منست ملک زمین پری و دیو بر یسار و یمین ملکم ای پیر مرز بی لافست شرق تا شرق قاف تا قافست پادشاهم به روم و چین و یمن باد را بین شده مسخر من گفت این گرچه سخت بنیادست نه نهادش نهاده بر بادست هرچه بادی بود به باد شود جان چگونه به باد شاد شود سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۴ - حکایت گفت در وقت مرگ اسکندر همه را خواند کهتر و مهتر گفت اینک دو دست خود بستم هین بگویید چیست در دستم آن یکی گفت جوهری داری وان دگر گفت گوهری داری آن یکی گفت نامه ملکست وان دگر گفت خاتم ملکست گفت نی نی که جمله در غلطیت همه راه هوس همی طلبیت در زمان هر دو دست خود بگشاد گفت در دست نیستم جز باد سالی سیسد به یاد دارم من زان همه عمر باد دارم من سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی واحواله » بخش ۶۵ - حکایت آن شنیدی که با سکندر راد گفت در پیش مردمان استاد کی شده فتنه بر جهانگیری غافل از روز مرگ وز پیری باز عمر تو چون کند پرواز نبود با هیچ کس دمساز هرکسی گوشه ای دگر گیرد ورچه شاهی به بنده نپذیرد در جهان بهتر از کم آزاری هیچ کاری تو تا نپنداری عمر کرکس از آن بود بسیار که نبیند کسی از او آزار تا از او جانور نیازارد جز به مردار سر فرو نارد باز اگر کبک را نکشتی زار سال عمرش فزون شدی ز هزار زانکه از کرکس او ضعیف ترست طعمه و جای او لطیف ترست هرکه خون ریختن کند آغاز زود میرد بسان باشه و باز چون نمودم در این سخن برهان سخن آغاز کردم از نسیان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱ - در بیهوده خندیدن خنده هرزه کار غمر بود خنده برق را چه عمر بود بیخ عمرت زمانه برکنده چون همه ابلهان تو و خنده آنکه را لحد و حفره کنده بود مر ورا خود چه جای خنده بود مکن ای دوست در سرای عمل عقل را خرج در غرور امل نه چو مردی نماند بوی و گار پس تو انگار مردی آن بگذار ماه نو پر و بال تو برکند پس تو بر مه مخند بر خود خند هر شبی کان زمانه بر تو شمرد روز از زندگانی تو ببرد در رخ ماه نو کسی خندد که ازو سود مزد بربندد پس تو باری چرا نگریی خون کت ازو جان کمست و دام افزون غافلان خفته زیرکان نالان خر به نالش سزاتر از پالان عاقلان را چو روز معلوم است که شب و روز غافلان شوم است سال چون مرحله است و مه فرسنگ روز و شب کام زخم و عرصه تنگ چون به منزل رسید مرد از راه از ره رفته پس شود آگاه باز پس خود نیاید آنچه گذشت درج اعمار تو زمان بنوشت با تو صد درج در ناسفته خانه پر دزد و تو خوشک خفته عمر کوته چو عمر مور و مگس امل افزون ز عمر ده کرگس در ره دین شده قلیل عمل بهر دنیا شده طویل امل محلی کان اجل نهد چه بود املی کان ز حل دهد چه بود که بود غافل از قضای اجل کوته اندیشه دراز امل نخرند از برای سود و زیان تب لرزه بنسیه کفشگران خلقی از عمر خود شده معزول تو بدین عمر مختصر مشغول تو همی رنج دل به جان بخری خشمت آید چو گویمت که خری با قناعت کش ار کشی غم و رنج ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲ - فی طول العمر والحسرة مع ذلک نوح را عمر جمله ده صد بود حرص و امید او بر آن آسود چون گذر کرد نهصد و پنجاه در فذلک به حسره کرد نگاه گفت آوخ که بر من این ده صد بود بر من ز روزکی ده بد کرد ویرا سؤال روح امین سر ز بالا نهاده بر بالین کای ترا عمر از انبیا افزون چون گذر کرد بر تو دنیی دون بر چه سان یافتی جهان را تو چون سپاری کنون روان را تو گفت دیدم جهان چو تیم دو در آمدم از دری شدم ز دگر نوز ناسوده تن ز سیر سبیل کامد آواز پر نهیب رحیل می دهم جان و می برم حسرت شربتم ضربت و شفا شدت عمرش ار بد دراز ور کوتاه رخت بر بست زان گشاد به راه عاقبت هم برفت و بیش نماند آیت عزل خویشتن برخواند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۱ - در بیهوده خندیدن خنده هرزه کار غمر بود خنده برق را چه عمر بود بیخ عمرت زمانه برکنده چون همه ابلهان تو و خنده آنکه را لحد و حفره کنده بود مر ورا خود چه جای خنده بود مکن ای دوست در سرای عمل عقل را خرج در غرور امل نه چو مردی نماند بوی و گار پس تو انگار مردی آن بگذار ماه نو پر و بال تو برکند پس تو بر مه مخند بر خود خند هر شبی کان زمانه بر تو شمرد روز از زندگانی تو ببرد در رخ ماه نو کسی خندد که ازو سود مزد بربندد پس تو باری چرا نگریی خون کت ازو جان کمست و دام افزون غافلان خفته زیرکان نالان خر به نالش سزاتر از پالان عاقلان را چو روز معلوم است که شب و روز غافلان شوم است سال چون مرحله است و مه فرسنگ روز و شب کام زخم و عرصه تنگ چون به منزل رسید مرد از راه از ره رفته پس شود آگاه باز پس خود نیاید آنچه گذشت درج اعمار تو زمان بنوشت با تو صد درج در ناسفته خانه پر دزد و تو خوشک خفته عمر کوته چو عمر مور و مگس امل افزون ز عمر ده کرگس در ره دین شده قلیل عمل بهر دنیا شده طویل امل محلی کان اجل نهد چه بود املی کان ز حل دهد چه بود که بود غافل از قضای اجل کوته اندیشه دراز امل نخرند از برای سود و زیان تب لرزه بنسیه کفشگران خلقی از عمر خود شده معزول تو بدین عمر مختصر مشغول تو همی رنج دل به جان بخری خشمت آید چو گویمت که خری با قناعت کش ار کشی غم و رنج ورنه بگذر ز عقل و عشق الفنج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۲ - فی طول العمر والحسرة مع ذلک نوح را عمر جمله ده صد بود حرص و امید او بر آن آسود چون گذر کرد نهصد و پنجاه در فذلک به حسره کرد نگاه گفت آوخ که بر من این ده صد بود بر من ز روزکی ده بد کرد ویرا سؤال روح امین سر ز بالا نهاده بر بالین کای ترا عمر از انبیا افزون چون گذر کرد بر تو دنیی دون بر چه سان یافتی جهان را تو چون سپاری کنون روان را تو گفت دیدم جهان چو تیم دو در آمدم از دری شدم ز دگر نوز ناسوده تن ز سیر سبیل کامد آواز پر نهیب رحیل می دهم جان و می برم حسرت شربتم ضربت و شفا شدت عمرش ار بد دراز ور کوتاه رخت بر بست زان گشاد به راه عاقبت هم برفت و بیش نماند آیت عزل خویشتن برخواند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳ - تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم داشت لقمان یکی کریجی تنگ چو گلوگاه نای و سینه چنگ شب در او در به رنج و تاب بدی روز در پیش آفتاب بدی روز نیمی به آفتاب اندر همه شب زو به رنج و تاب اندر بلفضولی سؤال کرد از وی چیست این خانه شش بدست و سه پی همه عالم سرای و بستانست این کریجت بتر ز زندانست در جهان فراخ با نزهت چکنی این کریج پر وحشت عالمی پر ز نزهت و خوشی رنج این تنگنای از چه کشی با دم سرد و چشم گریان پیر گفت هذا لمن یموت کثیر در رباطی مقام و من گذری بر سر پل سرای و من سفری چه کنم خانه گل آبادان دل من اینما تکونوا خوان چو درآید اجل چه بنده چه شاه وقت چون در رسد چه بام چه چاه گربه روده چون زنم شانه بر ره سیل چون کنم خانه آهن سرد چند کوبم من خانه ویران و چند روبم من پیش صرصر چراغ چه افروزم پوستین پیش شیر چون دوزم خلق را زین جهان پر شر و شور چار دیوار گور بهتر گور هلک المثقلون بخوانده و پس خانه و جای سازم اینت هوس چکنم جفت و زاده و بنیاد مونس من نجاالمخفون باد خانه کز راه رنج و حیله بود همچو زندان کرم پیله بود که چو قز بود در دلش پنهان گشت هم قز تن ورا زندان خانه اینجا که بهر قوت کنند مور و زنبور و عنکبوت کنند قوت عیسی چو ز آسمان سازند هم بدانجاش خانه پردازند بر فلک زان مسیح سربفراشت که بر این خاک توده خانه نداشت چکند روح پاک خانه ریح فلک پنجم است بام مسیح خر دجال چون ز جو خالیست علم جور او از آن عالیست خاک و آب و هوا و آتش عهد کی نگهدارد ار تو سازی جهد مرگ را چون شگرف و چالاکست سوی ناپاک و پاک ره پاکست نه تو مردی و مرگ بی زورست شیر او شیر و گور او گورست زانکه اینجات یک دو مه محلست نه بتست آن به مدت اجلست به اجل باز بسته اند این کار بی اجل نیست کار را مقدار

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۳ - تمثیل در نفس جهان فانی و قصّهٔ لقمان حکیم داشت لقمان یکی کریجی تنگ چو گلوگاه نای و سینه چنگ شب در او در به رنج و تاب بدی روز در پیش آفتاب بدی روز نیمی به آفتاب اندر همه شب زو به رنج و تاب اندر بلفضولی سؤال کرد از وی چیست این خانه شش بدست و سه پی همه عالم سرای و بستانست این کریجت بتر ز زندانست در جهان فراخ با نزهت چکنی این کریج پر وحشت عالمی پر ز نزهت و خوشی رنج این تنگنای از چه کشی با دم سرد و چشم گریان پیر گفت هذا لمن یموت کثیر در رباطی مقام و من گذری بر سر پل سرای و من سفری چه کنم خانه گل آبادان دل من اینما تکونوا خوان چو درآید اجل چه بنده چه شاه وقت چون در رسد چه بام چه چاه گربه روده چون زنم شانه بر ره سیل چون کنم خانه آهن سرد چند کوبم من خانه ویران و چند روبم من پیش صرصر چراغ چه افروزم پوستین پیش شیر چون دوزم خلق را زین جهان پر شر و شور چار دیوار گور بهتر گور هلک المثقلون بخوانده و پس خانه و جای سازم اینت هوس چکنم جفت و زاده و بنیاد مونس من نجاالمخفون باد خانه کز راه رنج و حیله بود همچو زندان کرم پیله بود که چو قز بود در دلش پنهان گشت هم قز تن ورا زندان خانه اینجا که بهر قوت کنند مور و زنبور و عنکبوت کنند قوت عیسی چو ز آسمان سازند هم بدانجاش خانه پردازند بر فلک زان مسیح سربفراشت که بر این خاک توده خانه نداشت چکند روح پاک خانه ریح فلک پنجم است بام مسیح خر دجال چون ز جو خالیست علم جور او از آن عالیست خاک و آب و هوا و آتش عهد کی نگهدارد ار تو سازی جهد مرگ را چون شگرف و چالاکست سوی ناپاک و پاک ره پاکست نه تو مردی و مرگ بی زورست شیر او شیر و گور او گورست زانکه اینجات یک دو مه محلست نه بتست آن به مدت اجلست به اجل باز بسته اند این کار بی اجل نیست کار را مقدار

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۴ - در مرگ گوید فرش عمرت نوشته در شومی این دو فراش زنگی و رومی ای نیاموخته ادب ز ابوان ادب آموز زین پس از ملوان ادب آموزدت زمان پس از این چون نیاموختی ز خلق زمین کی کفن باشد از بلای تبت که کفن باف تست روز و شبت چندت اندوه پیرهن باشد بو کت آن پیرهن کفن باشد تو به درزی شده به پیرهنت گازر آن دم بکوفته کفنت با تو این طمطراق و لاف و هوس تا دم آخرست همره و بس بعد از آن یار کفر و دینت بود نیک و بد مونس و قرینت بود نیک تو روضه ای شود ز نعیم بد تو حفره ای شود ز جحیم تو ز حرص و حسد میان سعیر گرد تو چون سرای پرده اثیر با خودی از اثیر چون گذری هیزمی از سعیر چون گذری خویشتن را وداع کن رستی عقد با حور بی گمان بستی روح با حور فرد جفت شود تنت در زیر گل نهفت شود بر گناهان همی کنی اصرار خویشتن را ز مردگان انگار خانه را گور ساز و دل را خصم در و دیوار خاک و گل را رسم همه فعل تو از تو کرده سؤال یافته گوشمال و خورده دوال یک به یک کرده را جزا دیده وز شفیعان طمع تو ببریده ناقد فعل تو علیم و بصیر تو ز احوال خویش گشته ضریر برگرفته حجاب بار خدا روز پاداش فعل و روز جزا ای فگنده به جهل و سیرت زشت روبه اندر رز و ملخ در کشت آرزوی ضیاع و اسبابت روز آبت ببرد و شب خوابت آرزو را به زیر پای درآر هوس و آرزو به ره بگذار کآرزو و هوس کسی جوید کو همه راه بی خودی پوید آنچه جد چون لعب همی شمری وآنچه حق چون کذب همی شمری لعب و بازی برای کودک راست مرد با لاعبی نیاید راست گر بیابی تو در اجل تأخیر نه ترا مسکنست قعر سعیر بسته با عقده تمنا عقد توبه ها نسیه و گناهان نقد فارغ از مرگ و ایمن از تخویف جرم حالی و توبه در تسویف تو ز احوال خویش محجوبی زان طلبکار مرد مقلوبی وه که چون آمدی برون ز نهفت چند واحسرتات باید گفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۵ - حکایت مرد یخ‌فروش التمثّل فی دارالغرور مثلت هست در سرای غرور مثل یخ فروش نیشابور در تموز آن یخک نهاده به پیش کس خریدار نی و او درویش هرچه زر داشت او به یخ درباخت آفتاب تموز یخ بگداخت یخ گدازان شده ز گرمی و مرد با دلی دردناک و با دم سرد زانکه عمر گذشته باقی داشت آفتاب تموزیش نگذاشت این همی گفت و اشک می بارید که بسی مان نماند و کس نخرید قیمت روزگار آسانی به سر روزگار اگر دانی چیست عقل اول این جهان دیدن پس به حسبت برین جهان ریدن برگ دنیا خرد نبپسندد مرگ بر برگ این جهان خندد چون نترسی تو از اجل خردی آن ز غفلت شمر نه از مردی تو نه ای بر اجل دلیر هنوز گور گور است و شیر شیر هنوز

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۴ - در مرگ گوید فرش عمرت نوشته در شومی این دو فراش زنگی و رومی ای نیاموخته ادب ز ابوان ادب آموز زین پس از ملوان ادب آموزدت زمان پس از این چون نیاموختی ز خلق زمین کی کفن باشد از بلای تبت که کفن باف تست روز و شبت چندت اندوه پیرهن باشد بو کت آن پیرهن کفن باشد تو به درزی شده به پیرهنت گازر آن دم بکوفته کفنت با تو این طمطراق و لاف و هوس تا دم آخرست همره و بس بعد از آن یار کفر و دینت بود نیک و بد مونس و قرینت بود نیک تو روضه ای شود ز نعیم بد تو حفره ای شود ز جحیم تو ز حرص و حسد میان سعیر گرد تو چون سرای پرده اثیر با خودی از اثیر چون گذری هیزمی از سعیر چون گذری خویشتن را وداع کن رستی عقد با حور بی گمان بستی روح با حور فرد جفت شود تنت در زیر گل نهفت شود بر گناهان همی کنی اصرار خویشتن را ز مردگان انگار خانه را گور ساز و دل را خصم در و دیوار خاک و گل را رسم همه فعل تو از تو کرده سؤال یافته گوشمال و خورده دوال یک به یک کرده را جزا دیده وز شفیعان طمع تو ببریده ناقد فعل تو علیم و بصیر تو ز احوال خویش گشته ضریر برگرفته حجاب بار خدا روز پاداش فعل و روز جزا ای فگنده به جهل و سیرت زشت روبه اندر رز و ملخ در کشت آرزوی ضیاع و اسبابت روز آبت ببرد و شب خوابت آرزو را به زیر پای درآر هوس و آرزو به ره بگذار کآرزو و هوس کسی جوید کو همه راه بی خودی پوید آنچه جد چون لعب همی شمری وآنچه حق چون کذب همی شمری لعب و بازی برای کودک راست مرد با لاعبی نیاید راست گر بیابی تو در اجل تأخیر نه ترا مسکنست قعر سعیر بسته با عقده تمنا عقد توبه ها نسیه و گناهان نقد فارغ از مرگ و ایمن از تخویف جرم حالی و توبه در تسویف تو ز احوال خویش محجوبی زان طلبکار مرد مقلوبی وه که چون آمدی برون ز نهفت چند واحسرتات باید گفت سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر » بخش ۵ - حکایت مرد یخ‌فروش التمثّل فی دارالغرور مثلت هست در سرای غرور مثل یخ فروش نیشابور در تموز آن یخک نهاده به پیش کس خریدار نی و او درویش هرچه زر داشت او به یخ درباخت آفتاب تموز یخ بگداخت یخ گدازان شده ز گرمی و مرد با دلی دردناک و با دم سرد زانکه عمر گذشته باقی داشت آفتاب تموزیش نگذاشت این همی گفت و اشک می بارید که بسی مان نماند و کس نخرید قیمت روزگار آسانی به سر روزگار اگر دانی چیست عقل اول این جهان دیدن پس به حسبت برین جهان ریدن برگ دنیا خرد نبپسندد مرگ بر برگ این جهان خندد چون نترسی تو از اجل خردی آن ز غفلت شمر نه از مردی تو نه ای بر اجل دلیر هنوز گور گور است و شیر شیر هنوز

%0
10 Bölüm