Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله از مدد نیزه نیزه بود آن روز تیر پروین ربای جوزا دوز سیهان را به خنجر روشن کرده چون لعل مهره گردن جزع گیران به زیر درع چو آب چون کبوتر طپنده در مضراب کشته گشتی اجل ز خون خواران گر نبودی اجل هم از یاران تشنه جانان ز حلق خنجر چش دیده جویان ز چشم پیکان کش رویشان چون نبید زرد از تاب چشمشان چون قدید سرخ از خواب چشم با چهره گشته بیگانه دیده با دود گشته همخانه دهن بحر خاک بیز شده دیده چرخ سرمه ریز شده کند گشته ز تیزتازان فهم مرگ در آرزوی مرگ از سهم گشته عیوق از تف آهن زرد رخسار و لعل پیراهن شده از ابر ناوک و زوبین ره چو دریا و کشته چون پروین نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی از درون دو دیده مردم جوی رمح در دست مرد خون کرده اژدهایی زبان برون کرده بند و پیوند کرده از سر خشم گرز چون سرمه و سنان چون چشم شخص خصمش چو مرده دامن چاک دهن او چو گور گشته ز خاک گشته عالم ز گرد چون دوده فلک از دوده رخ بیندوده عکس خون بر سپهر سیمابی راست مانند شعر عنابی دشمنان شهنشه فیروز روزشان چون شبست و شب بی روز جانشان از ثری روان به اثیر ظفر حق سوی سپاه و امیر روی صحرا چو نیزه خورده اجم آب دریا ز خون چو آب بقم بر قضا تنگ مانده راه گذر بر عدو در ببسته دست ظفر جان خصمان ز بیم تیر و سنان جمله برداشته جدل ز میان کوه و دریا و بیشه و هامون موج می زد در آن زمان از خون پشت چوگان ز گرز و سرها گوی سینه گلبن ز تیر و رگها جوی رسته بر رخش لشکری بشکوه هریکی چون چناره بن بر کوه خصم را رمح چون الق در بسم چشمها کرده همچو جان در جسم اسب و مرد از نهیب راه گریز خشک مانده چو صورت شبدیز دستها از عنان بمانده جدا پایها در رکاب و سر شیدا همچو ماهی به خشک خشک و خموش مرد بی دست و پای جوشن پوش پای گردان پیاده مانده به جای زان دو دست سوار قلعه گشای دمشان باز پس شدی هرگاه که ز کشته نیافت مردم راه آن زمان لااله الا اللٰه وهم را ره نبود در بر شاه وهمها واله از سیاست او فهمها کاره از ارادت او چون به تیغ ویست فتح گرو همه عالم به پیش او به دو جو نقشهای برنده بر خنجر رسته همچون سمن ز نیلوفر رای شاهان به پیش رایت شاه همچنان شد که روی آینه ز آه آه برخاسته ز دشمن شاه هرکجا این دو آمد آمد آه زان الف شکل نیزه از سر خشم چشمشان کرده همچو های دو چشم زان همی نور دیده نگذارد کاینه آه را زیان دارد کرده در رشته رمح مرد افکن مهره گردن بسی گردن شاه خورشید روی گردون تیر شیر آتش سنان آهو گیر رایتش را گرفته بخت به چنگ همچو در دست ماه هفتو رنگ شده در گرد روی روشن اوی همچو جان بلال در تن اوی گرد خورشید رای او گردان ماه رویان زهره پروردان هر سواری چو کوهی اندر زین موی بشکافتی ز رای رزین نیزه در دستشان میان غبار چون به سیلاب تیره بی جار مار چابکان خطا و فرخارند ماه رویان چاچ و بلغارند تیر گردون به نیزه بربایند با کمر همچو نیزه برپایند روی چون آفتاب و دل چون شیر چون ره کهکشان کمر شمشیر استخوانشان ز گرز ریزه شده تن سپرسان ز چوب نیزه شده کرده از گرز و نیزه بر دشمن استخوان آرد و پوست پرویزن مهره پشتشان ز گرز و سنان کرده چون سبحه های پیرزنان تیغ بهرامشاه بن مسعود خصم را همچو آتش موقود باغیان را ز بیم بر سر چاه شده از بیم چرخ و ناوک شاه دلوهای دریده تارکشان رشته های گسسته ناوکشان بد چنان ریخته به پیشش سر که ببخشد به وقت بخشش زر کرکس از کشتگانش چون صلصل لاله منقار بود و گل چنگل تا خدنگش جدا ز پیکان بود بدی اندر میان نیکان بود بدی از فر شه ز غربت رست سوی بد رفت و هم به بد پیوست گر ز یاران او نبودی مرگ کرده بودی همش ز جان بی برگ هرکه جست اندران ولایت صدر از سر جهل بود نز سر قدر بود باغی ز بغی و فسق و فساد چون بقایای قوم هود ز عاد دل هریک ز بغی و کینه چو نار اسب چون کوه و مرد همچو چنار شه ز بس خون که ریخت از شش سون گوی یاقوت شد زمین از خون چون بریشان به خشم شد سلطان از برای موافقت به زمان کشت چندان شهنشه اندر جنگ که به مرغانش پر زدن شد تنگ چون نهیب سنان شه دیدند چون رکاب و عنان شه دیدند مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت کشت جانشان ز دانه خشم گرفت گرچه مرغان تیز پر بودند ورچه ماران مورپر بودند در زمان شان ز شاه دولت یار بابزن نیزه بود و سله حصار کرد خصم بی آب را در خواب سرش از تن جدا چو کوزه آب چه بزرگ و چه خرد باغی عور چه فراز و چه باز دیده کور آن چنان بر مصاف چیر شدست راست گویی که شرزه شیر شدست آن چنان گشت شاه عاشق رزم که بود باده خوار عاشق بزم رزم و بزمش به چشم هردو یکیست تیز و گردنده راست چون فلکیست زین سپس عکس خون ز کره خاک آسمان را کند به سرخی لاک باغیان را همه به نوک سنان کرد در یک زمان تن بی جان گشت حالی چنو پسیچد جنگ خصم او همچو صورت سترنگ عقل داند برای صرفه علم که ز صراف کین نیاید حلم همه جهال دهد دانند این جمله عاقلان شناسند این که نشاید برای خطبه و کین مور بر منبر و ملخ در زین که نزیبد برای ملک و ثواب خرس بر تخت و خوک در محراب اندر آن جنگ دشمن و خصمانش صورت شیر بود و شادروانش تشنه مانده زبان دشمن او جان او خشم کرده با تن او که شناسا خرد به دیده عقل بشناسد بدیهه را از نقل پیش آسیب گرز شاهنشاه خاصه با گرز چون شود همراه چیره دستی و پایداری اوی کامرانی و کامگاری اوی به زبان سنان و تیغ چو باد همه را در دهان خاک نهاد مهر او جان خان و مانها شد کین او دود دودمانها شد دشمنش را به هرکجا که درست دیده بان مرگ و قهرمان سقرست دهر از این پرده گر بپرهیزد همچو پرده اش فلک برآویزد مرد بد را بد زمانه جزاست گلخن و پای خر سزا به سزاست سوی بد گرچه عز حق نه نکونست دافع دشمنست و نافع دوست گرچه بد شد مزاج بد دل ازو عز حق است و ذل باطل ازو برخی جان خسرو منصور شوما بر زبان نیشابور از پی راه و عشرت و نیرو ماه او زهره او و بهرام او پیش بهرامشاه بن مسعود ظفر و فتح با رکوع و سجود بر کلاه و قباش و اسب و ستام فلک و اختران درود و سلام بر خور ای بر شده سپهر بلند تو به پیران سر از چنین فرزند ای فلک ز آفتاب و از یارش خلفی یافتی نکو دارش چرخ را گرچه بس خلف بودند تو دری و آن دگر صدف بودند لطف او شد نشیمن صهبا قهر او شد لویشن دریا پادشاهی به رنج کرد به دست آنگهی پای او به گنج ببست پادشاهی نیاید اندر چنگ جو به جنگ و به باشگونه جنگ کشت شد خشک اگر نبارد میغ ملک پژمرد اگر نخندد تیغ تازگی کشت ابر گریانست تازگی ملک تیغ خندانست تیغ باید که خون پذیر شود ملک بی تیغ کی چو تیر شود زانکه مانند مرد در پابند هیچ زن برنخاست از فرزند شاه در ملک خویش از پی جود چون شد او پیش عقلها مسجود دستها را به تیغ و رمح آراست زانکه دفع از چیست و نفع از راست شه که خواهد که جاه دارد ملک به سیاست نگاه دارد ملک زانکه نبوند قلزم و اخضر جز به تلخی نگاهبان کهر هر کمرگه که بی شکوه بود کمر نال و خم کوه بود بی صهیل و صلیل و گیراگیر چون طنین کی شود صریر سریر زانکه در راه ملک هر شاهی بر سر جاه و قدر هر ماهی دولت آرای بازوی چیرست ملک پالای دست و شمشیرست آب بحر ارنه تلخ و تیزستی چون دگر آبها گمیزستی زیر رانها براق دریا ساز ابر بر برق پای رعد آواز گردسم تیز گوش و پهن بران خوش کفل سرمه چشم خرد سران شاه بی تیغ باغ بی میغ است پاسبان دین و ملک راتیغ است کوه شاهست بر زمین وانگاه تیغ دارد چرا ندارد شاه شاه کوهی است بر زمین به شکوه تیغ دارد چرا ندارد کوه آفتابی که شاه گردونست هیچ بی تیغ نیست شه چونست شاه را گرنه تیغ تیز بدی خلق را نقد رستخیز بدی در خور ملک جز نبردی نیست مردی دیگران ز مردی نیست زانکه بی تیغ دین نیافت قرار ذوالفقاری به حیدر کرار جبرییل آورید و گفت بران خون این مشرکان به گرد جهان بر رسول آنکه ناورد ایمان خونش از ذوالفقار زود بران نیست بی تیغ ملک را رونق ملت حق ز تیغ شد مطلق تیغ مر ملک را نکو یاریست ملک بی تیغ همچو بیماریست شه چو بر تخت ملک خود بنشست پیش تختش جهان کمر بربست ریخت از بهر راه جویان را آب روی گزاف گویان را زین شه نیک خوی پاک نژاد هرکه او بد نبود نیک افتاد ملک پرورده زیر دامن کرد جان نگهداشتن به آهن کرد هرکه از دل نخواست تعظیمش بام بومست بومش از بیمش چون کمر بست شاه بهر جدال خانه دشمنان شمار اطلال گرچه بهر صلاح تا اکنون خنجرش لعل پوش بود از خون شد کنون در بهشت محشر او سبز جامه چو حور خنجر او ای ز محمودیان ششم ز عدد چون ششم دور ز انبیا احمد نام شش هست لیک نزد خرد در جمل نقش شش بود ششصد یک و دو سه و چهار و پنج کمست پس چو شش دانگ شد یکی درمست ای به رو آفت نگارستان وی به خو نوبهار خارستان تازه روی از تو شاخ و بیخ جهان سخت پای از تو چار میخ جهان دولت از تو بهشت کوی شده روزگار از تو تازه روی شده گشت تا صدر ملک بگرفتی وز دوامش قوام پذرفتی پای بوس تو هامه هامون طوق دار تو گردن گردون زین سبب از برای عز و جلال نه ز طبع ملول و روی ملال از پی خدمت تو اندر حال کرده از میم صدهزاران دال تاجداران رکاب بوس شده از تو جمله عمل پیوس شده ملک هند نایب تو به هند مهتر سند یافته ز تو سند خاک بوسان درگهت به نیاز کرده خاک درت چو سینه باز کرده از مجلس تو روح از در ابروار آستین و دامن پر شد ز تأثیر رای شاه جهان وز پی روی بی پناه مهان مجلس بزمش از بهشت اثر روز رزمش نمونه ای ز سقر چون تو برداشتی نقاب جلال زان اساریر بر سریر کمال از لقای تو خیره شد خورشید وز سخای تو مرد طفل امید شهریاران ز تو رسیده به کام کرده سعی تو با هزار اکرام زان همه خلق در سجود تواند که گرانبار شکر جود تواند مر ترا روز فضل و جود و کرم به درم بنده گشت قلب درم مرد مقلوب داده ای به نبرد زان دهد جان خویش پیش تو مرد شد ز خاک در تو در عالم آز بسیار خوار سیر شکم راست گفت اندرین حدیث آن مرد کاز را خاک سیر داند کرد گرچه در پادشاه باشد عدل نان بی نان خورش بود بی بذل آن بزرگان که وام جان توزند رسم جان بخشی از تو آموزند طمع از بوی دستت ای سر جود پای کوبان درآید از در جود هرکه او جست خصمی تو درست کودکانش یتیم کرده تست روزی نیک مرد همچو بهشت گویی اینجا خدای بر تو نبشت تا درو درگهت پدید آمد قفل امید را کلید آمد نام تو آنکه بر زبان راند نامه بخت او ملک خواند چون نشستی به بارگاه جلال چون نمودی به خلق ماه کمال از تن دشمنان بکندی سر بر سر دوستان فشاندی زر جادوی آز را به طبع کریم خورد جود تو چون عصای کلیم هم ملک بند و هم ملک جاهی هم فلک قدر و هم جهان شاهی عاقلان زمانه مست تواند قلعه های بلند پست تواند صاحب ذوالفقار و رخش تویی پادشاه خزینه بخش تویی بخت کو هست مایه شادی دارد از بندگیت آزادی آسمان از سنان جانسوزت وز پی ناوک جگر دوزت خور ز تیر تو با خطر تازد زان ز مه گه گهی سپر سازد از تف تیغ خشم اگر خواهی کنی از بحر تابه ماهی زهره را دیو تو شهاب کند زهره را آتش تو آب کند دشمنان را ز خلق جان افشان خونبها بدهی و ببخشی جان بر زمانه تویی شه مطلق مملکت را تو شهریار بحق از تو کمتر عطا که سایل برد بیشتر دان ز گنج باد آورد بی دلان را دل کریم تو بس نیک و بد را امید و بیم تو بس تا چه کردست غزنی از کردار کز چو تو شاه گشت برخوردار گر بخواهی تهی کنی ز حسام نه فلک را ز بند چار اندام گرچه چون آسمان بسیچد خصم چون قضا دست تو نپیچد خصم با خلاف تو تن کفت گردد در ثنای تو جان سخن گردد همچنان آید از تو در دل نور که خوشی جان ز خوشه انگور چون در گنج عقل بگشادی هرکسی ار ز داد دل دادی گاه میدان و وقت ایوانت شب اکرام و روز احسانت دل خرد را ز جان ندای تو کرد داد دل یافت جان فدای تو کرد صدمت صورو عین تو گه جنگ هردو همره چو رنگ با آژنگ هرکه از سهم تو روان نسپرد تا ابد نفس او نخواهد مرد روز هیجا چو عاطفت ورزی نیزه تست سوزن درزی پاره ها را درست گرداند سست را عزم چست گرداند پس از این روی پشت خلق قویست خشم تو چون یزید و دل علویست گشت حیران عقول اهل هنر ماند واله روان اهل بصر ملک و ملت موفق از تو شهست دین و دولت به رونق از تو شهست ملت از تو چنان که خور ز سپهر دولت از تو چنان که ماه از مهر یافت از سعی تو سرافرازی دین و شرع محمد تازی گر به شمع تو نیستیش امید چون لگن برنیامدی خورشید نقش مهر تو نقش مهر جمست که همه دین و دولتش بهمست حاتم از جود تو سخا آموخت دولت از ملک تو ثبات اندوخت چه حدیثست کین مبارک پی طی کند نام جود حاتم طی قهر و لطف به گاه راحت و رنج غم فزاینده است و شادی سنج جود تو بهر جان آدم را پاسبانست عرض عالم را خاک حلم تو آتش نابست امر تو بادپای چون آبست باد عزم تو جان تمکین است آب روی تو تازگی دین است زورق رزق را که اسبابست جان این بادپای از آن آبست از پی قدر نامت ای خوش نام عمر چرخ نام شد بهرام زانکه بهرام را اگر سفریست وقت رجعت صلابت عمریست دل چو بر درگهت قرار کند انده از فر تو فرار کند شیر اگر با شب تو روز کند کام چون شیر عودسوز کند ای هنرمند شاه دین گستر وی حقیقت نیوش دین پرور طمع آن را که چاکرت گردد هر زمان آسمان سرت گردد ای فرود آمده چو قطر از میغ ملک بگرفته شمس وار به تیغ بر جهانی شده به یکدم شاه خه خه ای شه علیک عین اللٰه باره چون شمس بر فلک راند تا نزد تیغ ملک نستاند تو چو شمس و قمر گرفتی ملک زان به تیغ و سفر گرفتی ملک این چو تازنده و آن رباینده ست لاجرم ملک هردو پاینده ست بس کسا کو چو ماه برگردد سر آن گزدما که سر گردد شمس از اول که ملک جوی شود در و دیوار زردروی شود ماه از آن جاه خویش بفزاید خدمت را مگر به کار آید باد کین تو خاک محنت بیخت زخم تیغ تو آب آتش ریخت خصم تو جنگ جست و بخت ظفر او دگر خواسته خدای دگر تیره شد جان به تیر تو ز هوا گنگ شد که ز گرز تو به صدا چون بدیدند خلق رویش را همه جویان شدند کویش را از شها حجاز و شام و عراق بلکه از خلق جمله آفاق من ترا دیده ام دراین عالم ملک میراث و ملک تیغ بهم ملک میراث گرد گردانست ملک شمشیر ملک مردانست تا بر او آتش تو آب براند آتش دل بر آب خویش نماند هرکه چون رشته تافت گردن خویش مهره گردنش فکندی بیش خصم در دست قهرت افتاده پایها در رکاب چون باده گرچه رمح تو جان رباینده ست جان او جانت را ستاینده ست شیر اگر شور از آگهی کردی پیش تو شیر روبهی کردی راست گفته است شاعر استاد محض توحید و داد شرع بداد گر فزاید کسی و گر کاهد عاقبت آن بود که او خواهد دشمنت چون سر فضول آورد دست او پای بند غول آورد دشمن تو چه بابت تیغست زود دریغست تیغ اگر میغست جانش را خود سنان چرا باید خود چو بوی تو یافت پیش آید نیک بشناخت از دل روشن قدر تیر تو دیده دشمن لاجرم تا به دستش آوردست فلک از سهم ایمنش کردست کرده خصمت به نقش پر ذباب رخنه چون عنکبوت اصطرلاب هیبت شاه راحت کل راست گریه ابر خنده گل راست تیر کز شست خصم گشت جدا باز گردد به سوی او چو صدا چون صدا بازگشته بر جانش چون قضا تیره ره فراوانش چون بیفشرد خصم را پالان رفت چون چوب خورده کون مالان گشت از فر پادشاهی تو ور پی عدل و نیک خواهی تو هردو همره ز بازوی چیرت ملک الموت و زخم شمشیرت نه بجست از تو سوی برگی شد که ز مرگی به سوی مرگی شد هرکه او خصم دولت و دین بود قهر کردی و خود سزا این بود خصم تو آنکه از تو بگریزد خاک ادبارش آتش انگیزد تو به تدبیر جان گمراهان گور کن مزد گورشان خواهان مرگ بنوشته بر دل دشمن که کفن پیشتر خر از جوشن گور کن گفت با دل خصمان که کفن پیشتر خر از خفتان هست عدل تو دوزخ ابلیس سر تیز تو سنگ مغناطیس قهر اعدای دین تو دانی کرد که ز جان و تنش برآری گرد هرکجا سهم و تیغ تو برسید کس از آن بوم و بر فلاح ندید تیغ تو زهر جان گزای آمد امن تو سایه همای آمد سر تیر تو جان بدخواهان می کشد از تن شهنشاهان بر سر تیر جان برافشانند ورچه سنگین دل آهنین جانند گر شوی سوی کوه پایه روم کژ نماید ز بیم سایه روم ور کمربند کوه درگیری کوه را همچو کاه برگیری آمده خصم با تو در میدان زخم موتوا بغیظکم بر جان لاله صورت شده رخش ز کمان سرو بالا شده سرش ز سنان کرده از سم به رغم اخترشان بادپای تو خاک بر سرشان آب و آتش نخوانده او را اسپ خوانده این صرصر آنش آذر شسب جز ز عدل تو نیست اندر کار دور باش تو و مترس حصار گویی آموخت عقل والایی از تو آیین ملک پالایی فتنه را داد امر امن تو خواب آب را بر آب تیغ تو آب پیش عدلت بهار جان افروز نزد عقلت سپهر پیش آموز چون دل و جانش کر و فر تو دید دل او مرد و جان ازو برمید دید خود را در آینه دل خویش دست و شانه جدا ز مفصل خویش

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴ - فی صفة سهمه و اقباله از مدد نیزه نیزه بود آن روز تیر پروین ربای جوزا دوز سیهان را به خنجر روشن کرده چون لعل مهره گردن جزع گیران به زیر درع چو آب چون کبوتر طپنده در مضراب کشته گشتی اجل ز خون خواران گر نبودی اجل هم از یاران تشنه جانان ز حلق خنجر چش دیده جویان ز چشم پیکان کش رویشان چون نبید زرد از تاب چشمشان چون قدید سرخ از خواب چشم با چهره گشته بیگانه دیده با دود گشته همخانه دهن بحر خاک بیز شده دیده چرخ سرمه ریز شده کند گشته ز تیزتازان فهم مرگ در آرزوی مرگ از سهم گشته عیوق از تف آهن زرد رخسار و لعل پیراهن شده از ابر ناوک و زوبین ره چو دریا و کشته چون پروین نوک ناوک چو عقل در تگ و پوی از درون دو دیده مردم جوی رمح در دست مرد خون کرده اژدهایی زبان برون کرده بند و پیوند کرده از سر خشم گرز چون سرمه و سنان چون چشم شخص خصمش چو مرده دامن چاک دهن او چو گور گشته ز خاک گشته عالم ز گرد چون دوده فلک از دوده رخ بیندوده عکس خون بر سپهر سیمابی راست مانند شعر عنابی دشمنان شهنشه فیروز روزشان چون شبست و شب بی روز جانشان از ثری روان به اثیر ظفر حق سوی سپاه و امیر روی صحرا چو نیزه خورده اجم آب دریا ز خون چو آب بقم بر قضا تنگ مانده راه گذر بر عدو در ببسته دست ظفر جان خصمان ز بیم تیر و سنان جمله برداشته جدل ز میان کوه و دریا و بیشه و هامون موج می زد در آن زمان از خون پشت چوگان ز گرز و سرها گوی سینه گلبن ز تیر و رگها جوی رسته بر رخش لشکری بشکوه هریکی چون چناره بن بر کوه خصم را رمح چون الق در بسم چشمها کرده همچو جان در جسم اسب و مرد از نهیب راه گریز خشک مانده چو صورت شبدیز دستها از عنان بمانده جدا پایها در رکاب و سر شیدا همچو ماهی به خشک خشک و خموش مرد بی دست و پای جوشن پوش پای گردان پیاده مانده به جای زان دو دست سوار قلعه گشای دمشان باز پس شدی هرگاه که ز کشته نیافت مردم راه آن زمان لااله الا اللٰه وهم را ره نبود در بر شاه وهمها واله از سیاست او فهمها کاره از ارادت او چون به تیغ ویست فتح گرو همه عالم به پیش او به دو جو نقشهای برنده بر خنجر رسته همچون سمن ز نیلوفر رای شاهان به پیش رایت شاه همچنان شد که روی آینه ز آه آه برخاسته ز دشمن شاه هرکجا این دو آمد آمد آه زان الف شکل نیزه از سر خشم چشمشان کرده همچو های دو چشم زان همی نور دیده نگذارد کاینه آه را زیان دارد کرده در رشته رمح مرد افکن مهره گردن بسی گردن شاه خورشید روی گردون تیر شیر آتش سنان آهو گیر رایتش را گرفته بخت به چنگ همچو در دست ماه هفتو رنگ شده در گرد روی روشن اوی همچو جان بلال در تن اوی گرد خورشید رای او گردان ماه رویان زهره پروردان هر سواری چو کوهی اندر زین موی بشکافتی ز رای رزین نیزه در دستشان میان غبار چون به سیلاب تیره بی جار مار چابکان خطا و فرخارند ماه رویان چاچ و بلغارند تیر گردون به نیزه بربایند با کمر همچو نیزه برپایند روی چون آفتاب و دل چون شیر چون ره کهکشان کمر شمشیر استخوانشان ز گرز ریزه شده تن سپرسان ز چوب نیزه شده کرده از گرز و نیزه بر دشمن استخوان آرد و پوست پرویزن مهره پشتشان ز گرز و سنان کرده چون سبحه های پیرزنان تیغ بهرامشاه بن مسعود خصم را همچو آتش موقود باغیان را ز بیم بر سر چاه شده از بیم چرخ و ناوک شاه دلوهای دریده تارکشان رشته های گسسته ناوکشان بد چنان ریخته به پیشش سر که ببخشد به وقت بخشش زر کرکس از کشتگانش چون صلصل لاله منقار بود و گل چنگل تا خدنگش جدا ز پیکان بود بدی اندر میان نیکان بود بدی از فر شه ز غربت رست سوی بد رفت و هم به بد پیوست گر ز یاران او نبودی مرگ کرده بودی همش ز جان بی برگ هرکه جست اندران ولایت صدر از سر جهل بود نز سر قدر بود باغی ز بغی و فسق و فساد چون بقایای قوم هود ز عاد دل هریک ز بغی و کینه چو نار اسب چون کوه و مرد همچو چنار شه ز بس خون که ریخت از شش سون گوی یاقوت شد زمین از خون چون بریشان به خشم شد سلطان از برای موافقت به زمان کشت چندان شهنشه اندر جنگ که به مرغانش پر زدن شد تنگ چون نهیب سنان شه دیدند چون رکاب و عنان شه دیدند مرغ دلشان ز خانه خشم گرفت کشت جانشان ز دانه خشم گرفت گرچه مرغان تیز پر بودند ورچه ماران مورپر بودند در زمان شان ز شاه دولت یار بابزن نیزه بود و سله حصار کرد خصم بی آب را در خواب سرش از تن جدا چو کوزه آب چه بزرگ و چه خرد باغی عور چه فراز و چه باز دیده کور آن چنان بر مصاف چیر شدست راست گویی که شرزه شیر شدست آن چنان گشت شاه عاشق رزم که بود باده خوار عاشق بزم رزم و بزمش به چشم هردو یکیست تیز و گردنده راست چون فلکیست زین سپس عکس خون ز کره خاک آسمان را کند به سرخی لاک باغیان را همه به نوک سنان کرد در یک زمان تن بی جان گشت حالی چنو پسیچد جنگ خصم او همچو صورت سترنگ عقل داند برای صرفه علم که ز صراف کین نیاید حلم همه جهال دهد دانند این جمله عاقلان شناسند این که نشاید برای خطبه و کین مور بر منبر و ملخ در زین که نزیبد برای ملک و ثواب خرس بر تخت و خوک در محراب اندر آن جنگ دشمن و خصمانش صورت شیر بود و شادروانش تشنه مانده زبان دشمن او جان او خشم کرده با تن او که شناسا خرد به دیده عقل بشناسد بدیهه را از نقل پیش آسیب گرز شاهنشاه خاصه با گرز چون شود همراه چیره دستی و پایداری اوی کامرانی و کامگاری اوی به زبان سنان و تیغ چو باد همه را در دهان خاک نهاد مهر او جان خان و مانها شد کین او دود دودمانها شد دشمنش را به هرکجا که درست دیده بان مرگ و قهرمان سقرست دهر از این پرده گر بپرهیزد همچو پرده اش فلک برآویزد مرد بد را بد زمانه جزاست گلخن و پای خر سزا به سزاست سوی بد گرچه عز حق نه نکونست دافع دشمنست و نافع دوست گرچه بد شد مزاج بد دل ازو عز حق است و ذل باطل ازو برخی جان خسرو منصور شوما بر زبان نیشابور از پی راه و عشرت و نیرو ماه او زهره او و بهرام او پیش بهرامشاه بن مسعود ظفر و فتح با رکوع و سجود بر کلاه و قباش و اسب و ستام فلک و اختران درود و سلام بر خور ای بر شده سپهر بلند تو به پیران سر از چنین فرزند ای فلک ز آفتاب و از یارش خلفی یافتی نکو دارش چرخ را گرچه بس خلف بودند تو دری و آن دگر صدف بودند لطف او شد نشیمن صهبا قهر او شد لویشن دریا پادشاهی به رنج کرد به دست آنگهی پای او به گنج ببست پادشاهی نیاید اندر چنگ جو به جنگ و به باشگونه جنگ کشت شد خشک اگر نبارد میغ ملک پژمرد اگر نخندد تیغ تازگی کشت ابر گریانست تازگی ملک تیغ خندانست تیغ باید که خون پذیر شود ملک بی تیغ کی چو تیر شود زانکه مانند مرد در پابند هیچ زن برنخاست از فرزند شاه در ملک خویش از پی جود چون شد او پیش عقلها مسجود دستها را به تیغ و رمح آراست زانکه دفع از چیست و نفع از راست شه که خواهد که جاه دارد ملک به سیاست نگاه دارد ملک زانکه نبوند قلزم و اخضر جز به تلخی نگاهبان کهر هر کمرگه که بی شکوه بود کمر نال و خم کوه بود بی صهیل و صلیل و گیراگیر چون طنین کی شود صریر سریر زانکه در راه ملک هر شاهی بر سر جاه و قدر هر ماهی دولت آرای بازوی چیرست ملک پالای دست و شمشیرست آب بحر ارنه تلخ و تیزستی چون دگر آبها گمیزستی زیر رانها براق دریا ساز ابر بر برق پای رعد آواز گردسم تیز گوش و پهن بران خوش کفل سرمه چشم خرد سران شاه بی تیغ باغ بی میغ است پاسبان دین و ملک راتیغ است کوه شاهست بر زمین وانگاه تیغ دارد چرا ندارد شاه شاه کوهی است بر زمین به شکوه تیغ دارد چرا ندارد کوه آفتابی که شاه گردونست هیچ بی تیغ نیست شه چونست شاه را گرنه تیغ تیز بدی خلق را نقد رستخیز بدی در خور ملک جز نبردی نیست مردی دیگران ز مردی نیست زانکه بی تیغ دین نیافت قرار ذوالفقاری به حیدر کرار جبرییل آورید و گفت بران خون این مشرکان به گرد جهان بر رسول آنکه ناورد ایمان خونش از ذوالفقار زود بران نیست بی تیغ ملک را رونق ملت حق ز تیغ شد مطلق تیغ مر ملک را نکو یاریست ملک بی تیغ همچو بیماریست شه چو بر تخت ملک خود بنشست پیش تختش جهان کمر بربست ریخت از بهر راه جویان را آب روی گزاف گویان را زین شه نیک خوی پاک نژاد هرکه او بد نبود نیک افتاد ملک پرورده زیر دامن کرد جان نگهداشتن به آهن کرد هرکه از دل نخواست تعظیمش بام بومست بومش از بیمش چون کمر بست شاه بهر جدال خانه دشمنان شمار اطلال گرچه بهر صلاح تا اکنون خنجرش لعل پوش بود از خون شد کنون در بهشت محشر او سبز جامه چو حور خنجر او ای ز محمودیان ششم ز عدد چون ششم دور ز انبیا احمد نام شش هست لیک نزد خرد در جمل نقش شش بود ششصد یک و دو سه و چهار و پنج کمست پس چو شش دانگ شد یکی درمست ای به رو آفت نگارستان وی به خو نوبهار خارستان تازه روی از تو شاخ و بیخ جهان سخت پای از تو چار میخ جهان دولت از تو بهشت کوی شده روزگار از تو تازه روی شده گشت تا صدر ملک بگرفتی وز دوامش قوام پذرفتی پای بوس تو هامه هامون طوق دار تو گردن گردون زین سبب از برای عز و جلال نه ز طبع ملول و روی ملال از پی خدمت تو اندر حال کرده از میم صدهزاران دال تاجداران رکاب بوس شده از تو جمله عمل پیوس شده ملک هند نایب تو به هند مهتر سند یافته ز تو سند خاک بوسان درگهت به نیاز کرده خاک درت چو سینه باز کرده از مجلس تو روح از در ابروار آستین و دامن پر شد ز تأثیر رای شاه جهان وز پی روی بی پناه مهان مجلس بزمش از بهشت اثر روز رزمش نمونه ای ز سقر چون تو برداشتی نقاب جلال زان اساریر بر سریر کمال از لقای تو خیره شد خورشید وز سخای تو مرد طفل امید شهریاران ز تو رسیده به کام کرده سعی تو با هزار اکرام زان همه خلق در سجود تواند که گرانبار شکر جود تواند مر ترا روز فضل و جود و کرم به درم بنده گشت قلب درم مرد مقلوب داده ای به نبرد زان دهد جان خویش پیش تو مرد شد ز خاک در تو در عالم آز بسیار خوار سیر شکم راست گفت اندرین حدیث آن مرد کاز را خاک سیر داند کرد گرچه در پادشاه باشد عدل نان بی نان خورش بود بی بذل آن بزرگان که وام جان توزند رسم جان بخشی از تو آموزند طمع از بوی دستت ای سر جود پای کوبان درآید از در جود هرکه او جست خصمی تو درست کودکانش یتیم کرده تست روزی نیک مرد همچو بهشت گویی اینجا خدای بر تو نبشت تا درو درگهت پدید آمد قفل امید را کلید آمد نام تو آنکه بر زبان راند نامه بخت او ملک خواند چون نشستی به بارگاه جلال چون نمودی به خلق ماه کمال از تن دشمنان بکندی سر بر سر دوستان فشاندی زر جادوی آز را به طبع کریم خورد جود تو چون عصای کلیم هم ملک بند و هم ملک جاهی هم فلک قدر و هم جهان شاهی عاقلان زمانه مست تواند قلعه های بلند پست تواند صاحب ذوالفقار و رخش تویی پادشاه خزینه بخش تویی بخت کو هست مایه شادی دارد از بندگیت آزادی آسمان از سنان جانسوزت وز پی ناوک جگر دوزت خور ز تیر تو با خطر تازد زان ز مه گه گهی سپر سازد از تف تیغ خشم اگر خواهی کنی از بحر تابه ماهی زهره را دیو تو شهاب کند زهره را آتش تو آب کند دشمنان را ز خلق جان افشان خونبها بدهی و ببخشی جان بر زمانه تویی شه مطلق مملکت را تو شهریار بحق از تو کمتر عطا که سایل برد بیشتر دان ز گنج باد آورد بی دلان را دل کریم تو بس نیک و بد را امید و بیم تو بس تا چه کردست غزنی از کردار کز چو تو شاه گشت برخوردار گر بخواهی تهی کنی ز حسام نه فلک را ز بند چار اندام گرچه چون آسمان بسیچد خصم چون قضا دست تو نپیچد خصم با خلاف تو تن کفت گردد در ثنای تو جان سخن گردد همچنان آید از تو در دل نور که خوشی جان ز خوشه انگور چون در گنج عقل بگشادی هرکسی ار ز داد دل دادی گاه میدان و وقت ایوانت شب اکرام و روز احسانت دل خرد را ز جان ندای تو کرد داد دل یافت جان فدای تو کرد صدمت صورو عین تو گه جنگ هردو همره چو رنگ با آژنگ هرکه از سهم تو روان نسپرد تا ابد نفس او نخواهد مرد روز هیجا چو عاطفت ورزی نیزه تست سوزن درزی پاره ها را درست گرداند سست را عزم چست گرداند پس از این روی پشت خلق قویست خشم تو چون یزید و دل علویست گشت حیران عقول اهل هنر ماند واله روان اهل بصر ملک و ملت موفق از تو شهست دین و دولت به رونق از تو شهست ملت از تو چنان که خور ز سپهر دولت از تو چنان که ماه از مهر یافت از سعی تو سرافرازی دین و شرع محمد تازی گر به شمع تو نیستیش امید چون لگن برنیامدی خورشید نقش مهر تو نقش مهر جمست که همه دین و دولتش بهمست حاتم از جود تو سخا آموخت دولت از ملک تو ثبات اندوخت چه حدیثست کین مبارک پی طی کند نام جود حاتم طی قهر و لطف به گاه راحت و رنج غم فزاینده است و شادی سنج جود تو بهر جان آدم را پاسبانست عرض عالم را خاک حلم تو آتش نابست امر تو بادپای چون آبست باد عزم تو جان تمکین است آب روی تو تازگی دین است زورق رزق را که اسبابست جان این بادپای از آن آبست از پی قدر نامت ای خوش نام عمر چرخ نام شد بهرام زانکه بهرام را اگر سفریست وقت رجعت صلابت عمریست دل چو بر درگهت قرار کند انده از فر تو فرار کند شیر اگر با شب تو روز کند کام چون شیر عودسوز کند ای هنرمند شاه دین گستر وی حقیقت نیوش دین پرور طمع آن را که چاکرت گردد هر زمان آسمان سرت گردد ای فرود آمده چو قطر از میغ ملک بگرفته شمس وار به تیغ بر جهانی شده به یکدم شاه خه خه ای شه علیک عین اللٰه باره چون شمس بر فلک راند تا نزد تیغ ملک نستاند تو چو شمس و قمر گرفتی ملک زان به تیغ و سفر گرفتی ملک این چو تازنده و آن رباینده ست لاجرم ملک هردو پاینده ست بس کسا کو چو ماه برگردد سر آن گزدما که سر گردد شمس از اول که ملک جوی شود در و دیوار زردروی شود ماه از آن جاه خویش بفزاید خدمت را مگر به کار آید باد کین تو خاک محنت بیخت زخم تیغ تو آب آتش ریخت خصم تو جنگ جست و بخت ظفر او دگر خواسته خدای دگر تیره شد جان به تیر تو ز هوا گنگ شد که ز گرز تو به صدا چون بدیدند خلق رویش را همه جویان شدند کویش را از شها حجاز و شام و عراق بلکه از خلق جمله آفاق من ترا دیده ام دراین عالم ملک میراث و ملک تیغ بهم ملک میراث گرد گردانست ملک شمشیر ملک مردانست تا بر او آتش تو آب براند آتش دل بر آب خویش نماند هرکه چون رشته تافت گردن خویش مهره گردنش فکندی بیش خصم در دست قهرت افتاده پایها در رکاب چون باده گرچه رمح تو جان رباینده ست جان او جانت را ستاینده ست شیر اگر شور از آگهی کردی پیش تو شیر روبهی کردی راست گفته است شاعر استاد محض توحید و داد شرع بداد گر فزاید کسی و گر کاهد عاقبت آن بود که او خواهد دشمنت چون سر فضول آورد دست او پای بند غول آورد دشمن تو چه بابت تیغست زود دریغست تیغ اگر میغست جانش را خود سنان چرا باید خود چو بوی تو یافت پیش آید نیک بشناخت از دل روشن قدر تیر تو دیده دشمن لاجرم تا به دستش آوردست فلک از سهم ایمنش کردست کرده خصمت به نقش پر ذباب رخنه چون عنکبوت اصطرلاب هیبت شاه راحت کل راست گریه ابر خنده گل راست تیر کز شست خصم گشت جدا باز گردد به سوی او چو صدا چون صدا بازگشته بر جانش چون قضا تیره ره فراوانش چون بیفشرد خصم را پالان رفت چون چوب خورده کون مالان گشت از فر پادشاهی تو ور پی عدل و نیک خواهی تو هردو همره ز بازوی چیرت ملک الموت و زخم شمشیرت نه بجست از تو سوی برگی شد که ز مرگی به سوی مرگی شد هرکه او خصم دولت و دین بود قهر کردی و خود سزا این بود خصم تو آنکه از تو بگریزد خاک ادبارش آتش انگیزد تو به تدبیر جان گمراهان گور کن مزد گورشان خواهان مرگ بنوشته بر دل دشمن که کفن پیشتر خر از جوشن گور کن گفت با دل خصمان که کفن پیشتر خر از خفتان هست عدل تو دوزخ ابلیس سر تیز تو سنگ مغناطیس قهر اعدای دین تو دانی کرد که ز جان و تنش برآری گرد هرکجا سهم و تیغ تو برسید کس از آن بوم و بر فلاح ندید تیغ تو زهر جان گزای آمد امن تو سایه همای آمد سر تیر تو جان بدخواهان می کشد از تن شهنشاهان بر سر تیر جان برافشانند ورچه سنگین دل آهنین جانند گر شوی سوی کوه پایه روم کژ نماید ز بیم سایه روم ور کمربند کوه درگیری کوه را همچو کاه برگیری آمده خصم با تو در میدان زخم موتوا بغیظکم بر جان لاله صورت شده رخش ز کمان سرو بالا شده سرش ز سنان کرده از سم به رغم اخترشان بادپای تو خاک بر سرشان آب و آتش نخوانده او را اسپ خوانده این صرصر آنش آذر شسب جز ز عدل تو نیست اندر کار دور باش تو و مترس حصار گویی آموخت عقل والایی از تو آیین ملک پالایی فتنه را داد امر امن تو خواب آب را بر آب تیغ تو آب پیش عدلت بهار جان افروز نزد عقلت سپهر پیش آموز چون دل و جانش کر و فر تو دید دل او مرد و جان ازو برمید دید خود را در آینه دل خویش دست و شانه جدا ز مفصل خویش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵ - در بیداری از خواب غفلت گوید بنه ای عدل تو بقای جهان در کنار جهان سزای جهان چون در عدل باز شد بر تو در دوزخ فراز شد بر تو عدل مر مرگ را بریزد آب جور مر فتنه را ببندد خواب هست شادی دل ستمگاران خوش و اندک چو خواب بیماران عقل را مشگریست روح افزای عدل مشاطه ایست ملک آرای شرع را عقل قهرمان باشد ملک را عدل پاسبان باشد شاه باید غلام تن نبود تا خطیبش دروغ زن نبود پشه از پیل کم زید بسیار زانکه کوته بقا بود خونخوار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۶ - فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة ای ز انصاف و عدل بالاتر از علا رای تست والاتر سخنی گویمت به حق بشنو خیره بر راه تنگ و تیره مرو هرکس از روی عرف خود آیند مر ترا سال و ماه بستایند زان سخنهای خوب غره مشو همچو تردامنان به عدل منو عدل را چند شرط لابد هست چون نباشد به شرط عهد شکست هرکس از بهر انتفاع ترا می ستاید ز گونه گونه جدا الامان الامان مشو غره که نیرزند دسته ای تره من مداهن نیم چو دیگر کس پیش نارم ز ترهات هوس گر شبی در همه جهان رنجور هست یک تن تو نیستی معذور گر سگی ظالمی بدی شومی برساند بدی به مظلومی تو شوی روز حشر زان مأخوذ وان زمان حسرتت ندارد سوز عدل رفت و به جز فساد نماند در همه عالم اعتماد نماند هیچ کس را تو استوار مدار کار خود کن کسی به یار مدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۷ - خواب عبداللّٰه بن عمر بن الخطّاب دید یک شب به خواب عبداللٰه پدر خویش را عمر ناگاه گفت یا میر عادل خوش خوی حال خود با من این زمان برگوی با تو ایزد چه کرد بر گو حال بعد از این مدت دوازده سال گفت از آن روز باز تا امروز در حسابم کنون شدم پیروز کار من صعب بود با غم و درد عاقبت عفو کرد و رحمت کرد گوسفندی ضعیف در بغداد رفت بر پول و ناگهان بفتاد گشت رنجور و پای وی بشکست صاحب وی به دامنم زد دست گفت انصاف من بده بتمام که تو بودی امیر بر اسلام تا به امروز من دوازده سال بوده ام مانده در جواب سؤال ای ستوده شه نکو کردار باز پرسند از تو این مقدار چون چنین بد خطاب با عمری چه رود روز حشر با دگری هان و هان تا ز خود نگردی مست ورنه گردی به روز محشر پست ای ز انصاف ملک دلکش تر همه کس بر تو خوش رهی خوشتر آنت خواهم که هرکجا پویند همه نیکان ترا نکو گویند بهر رغم ستم گرایان را الکنی کن عمرستایان را عدل عمر چو ظلم با عدلت بذل حاتم چو بخل با بذلت عدل تایید جاه شاه بود غبغب اندر گلو چه جاه بود آن چنان داد کن که از پی داد کس ز عدل عمر نیارد یاد خوش بود خاصه از جهانگیران رحمت طفل و حرمت پیران آن چنان باد پادشاهی تو که نخواهد عدوت و خواهی تو دولتت با دوام مقرون باد سایل درگه تو قارون باد

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵ - در بیداری از خواب غفلت گوید بنه ای عدل تو بقای جهان در کنار جهان سزای جهان چون در عدل باز شد بر تو در دوزخ فراز شد بر تو عدل مر مرگ را بریزد آب جور مر فتنه را ببندد خواب هست شادی دل ستمگاران خوش و اندک چو خواب بیماران عقل را مشگریست روح افزای عدل مشاطه ایست ملک آرای شرع را عقل قهرمان باشد ملک را عدل پاسبان باشد شاه باید غلام تن نبود تا خطیبش دروغ زن نبود پشه از پیل کم زید بسیار زانکه کوته بقا بود خونخوار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۶ - فی تنبیه الملک و کلمة الحق بغیر المداهنة ای ز انصاف و عدل بالاتر از علا رای تست والاتر سخنی گویمت به حق بشنو خیره بر راه تنگ و تیره مرو هرکس از روی عرف خود آیند مر ترا سال و ماه بستایند زان سخنهای خوب غره مشو همچو تردامنان به عدل منو عدل را چند شرط لابد هست چون نباشد به شرط عهد شکست هرکس از بهر انتفاع ترا می ستاید ز گونه گونه جدا الامان الامان مشو غره که نیرزند دسته ای تره من مداهن نیم چو دیگر کس پیش نارم ز ترهات هوس گر شبی در همه جهان رنجور هست یک تن تو نیستی معذور گر سگی ظالمی بدی شومی برساند بدی به مظلومی تو شوی روز حشر زان مأخوذ وان زمان حسرتت ندارد سوز عدل رفت و به جز فساد نماند در همه عالم اعتماد نماند هیچ کس را تو استوار مدار کار خود کن کسی به یار مدار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۷ - خواب عبداللّٰه بن عمر بن الخطّاب دید یک شب به خواب عبداللٰه پدر خویش را عمر ناگاه گفت یا میر عادل خوش خوی حال خود با من این زمان برگوی با تو ایزد چه کرد بر گو حال بعد از این مدت دوازده سال گفت از آن روز باز تا امروز در حسابم کنون شدم پیروز کار من صعب بود با غم و درد عاقبت عفو کرد و رحمت کرد گوسفندی ضعیف در بغداد رفت بر پول و ناگهان بفتاد گشت رنجور و پای وی بشکست صاحب وی به دامنم زد دست گفت انصاف من بده بتمام که تو بودی امیر بر اسلام تا به امروز من دوازده سال بوده ام مانده در جواب سؤال ای ستوده شه نکو کردار باز پرسند از تو این مقدار چون چنین بد خطاب با عمری چه رود روز حشر با دگری هان و هان تا ز خود نگردی مست ورنه گردی به روز محشر پست ای ز انصاف ملک دلکش تر همه کس بر تو خوش رهی خوشتر آنت خواهم که هرکجا پویند همه نیکان ترا نکو گویند بهر رغم ستم گرایان را الکنی کن عمرستایان را عدل عمر چو ظلم با عدلت بذل حاتم چو بخل با بذلت عدل تایید جاه شاه بود غبغب اندر گلو چه جاه بود آن چنان داد کن که از پی داد کس ز عدل عمر نیارد یاد خوش بود خاصه از جهانگیران رحمت طفل و حرمت پیران آن چنان باد پادشاهی تو که نخواهد عدوت و خواهی تو دولتت با دوام مقرون باد سایل درگه تو قارون باد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۸ - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود آن شنودی که بود چون در خورد آنچه با میر ماضی آن زن کرد شاه شاهان یمین دین محمود که از او گشت زنده رادی و جود کان زن او را جواب داد درشت که به دندان گرفت ازو انگشت عاملی در نسا و در باورد قصد املاک و چیز آن زن کرد خانه زن به قصد جمله ببرد چون برد جامه عرابی کرد زن گرفت از تعب ره غزنین بشنو این قصه و عجایب بین کرد انهی به قصه سلطان را به شفیع آورید یزدان را که ز من عامل نسا املاک بستد و من شدم ز رنج هلاک شاه چون حال پیرزن بشنید پیرزن را ضعیف و عاجز دید گفت بدهید نامه ای گر هست تا ز املاک زن بدارد دست نامه بستد سبک زن و آورد شادمانه به عامل باورد که به زن جمله ملک باز دهد زن بیچاره را جواز دهد با خود اندیشه کرد عامل شوم که کنم حکم زن چو حکم سدوم زن دگرباره بر ره غزنین نرود من ندارمش تمکین نه به زن باز داد یک جو خاک نه ز شاه و الهش انده و باک زن دگر باره رای غزنین کرد بنگر تا چه صعب لعب آورد قصه بر شاه داشت بار دگر خواست از شاه خوب رای نظر به تظلم ز عامل باورد بخروشید و نوحه پیش آورد گفت سلطان که نامه ای بدهید رسم و آیین بد دگر منهید گفت زن نامه برده ام یکبار لیک نگرفت نامه را بر کار بود سلطان در آن زمان مشغول سخن پیرزن نکرد قبول گفت سلطان که بر من آن باشد که دهم نامه تا روان باشد گر بر آن نامه هیچ کار نکرد آن عمیدی که هست در باورد زار بخروش و خاک بر سر کن پیش ما وز حدیث بی سر و بن زان سبک گفت ساکن ای سلطان چون نبردند مر ترا فرمان خاک بر سر مرا نباید کرد نبود خاک مر مرا در خورد خاک بر سر کسی کند که ورا نبود بر زمانه حکم روا بشنید این سخن ز زن سلطان شد پشیمان ز گفت خود به زمان گفت کای پیرزن خطا گفتم کز حدیث تو من برآشفتم خاک بر سر مرا همی باید نه ترا کاینچنین همی شاید که مرا مملکت بود چندان که در آن ملک باشدم فرمان به ایاز آن زمان سبک فرمود که سخن بیش از این ندارد سود زی غلامان سبک یکی بگزین که رود زی نسا چو باد برین که بود مرو را سواری بیست بنگرد کاین عمید ابله کیست کار بر مرد بد بگیرد سخت پس مرو را فروکند به درخت نامه در گردن وی آویزد تا ز بد هرکسی بپرهیزد بس منادی زند به شهر درون کانکه از حکم شاه رفت برون سر بپیچید و ضال و عاصی گشت گرد خود رایی و معاصی گشت مر ورا این سزا بود ناچار تاندارد رضای سلطان خوار رفت میری بدین مهم در حال کشت مرد فسادجو به نکال عامل ابله از چنان کردار جان به بیهوده کرد در سر کار بعد از آن حکم شاه نافذ گشت شیر با گور آب خورد به دشت شاه را حکم چون روان باشد عالم از عدل او جنان باشد پس اگر حکم او نباشد جزم نکند هیچکس به ملکش عزم امر سلطان چو امر یزدانست سایه ایزد از پی آنست لفظ مهتر که گفت از پی شاه هست سلطان همیشه ظل اللٰه

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۸ - حکایت زن دادخواه با سلطان محمود آن شنودی که بود چون در خورد آنچه با میر ماضی آن زن کرد شاه شاهان یمین دین محمود که از او گشت زنده رادی و جود کان زن او را جواب داد درشت که به دندان گرفت ازو انگشت عاملی در نسا و در باورد قصد املاک و چیز آن زن کرد خانه زن به قصد جمله ببرد چون برد جامه عرابی کرد زن گرفت از تعب ره غزنین بشنو این قصه و عجایب بین کرد انهی به قصه سلطان را به شفیع آورید یزدان را که ز من عامل نسا املاک بستد و من شدم ز رنج هلاک شاه چون حال پیرزن بشنید پیرزن را ضعیف و عاجز دید گفت بدهید نامه ای گر هست تا ز املاک زن بدارد دست نامه بستد سبک زن و آورد شادمانه به عامل باورد که به زن جمله ملک باز دهد زن بیچاره را جواز دهد با خود اندیشه کرد عامل شوم که کنم حکم زن چو حکم سدوم زن دگرباره بر ره غزنین نرود من ندارمش تمکین نه به زن باز داد یک جو خاک نه ز شاه و الهش انده و باک زن دگر باره رای غزنین کرد بنگر تا چه صعب لعب آورد قصه بر شاه داشت بار دگر خواست از شاه خوب رای نظر به تظلم ز عامل باورد بخروشید و نوحه پیش آورد گفت سلطان که نامه ای بدهید رسم و آیین بد دگر منهید گفت زن نامه برده ام یکبار لیک نگرفت نامه را بر کار بود سلطان در آن زمان مشغول سخن پیرزن نکرد قبول گفت سلطان که بر من آن باشد که دهم نامه تا روان باشد گر بر آن نامه هیچ کار نکرد آن عمیدی که هست در باورد زار بخروش و خاک بر سر کن پیش ما وز حدیث بی سر و بن زان سبک گفت ساکن ای سلطان چون نبردند مر ترا فرمان خاک بر سر مرا نباید کرد نبود خاک مر مرا در خورد خاک بر سر کسی کند که ورا نبود بر زمانه حکم روا بشنید این سخن ز زن سلطان شد پشیمان ز گفت خود به زمان گفت کای پیرزن خطا گفتم کز حدیث تو من برآشفتم خاک بر سر مرا همی باید نه ترا کاینچنین همی شاید که مرا مملکت بود چندان که در آن ملک باشدم فرمان به ایاز آن زمان سبک فرمود که سخن بیش از این ندارد سود زی غلامان سبک یکی بگزین که رود زی نسا چو باد برین که بود مرو را سواری بیست بنگرد کاین عمید ابله کیست کار بر مرد بد بگیرد سخت پس مرو را فروکند به درخت نامه در گردن وی آویزد تا ز بد هرکسی بپرهیزد بس منادی زند به شهر درون کانکه از حکم شاه رفت برون سر بپیچید و ضال و عاصی گشت گرد خود رایی و معاصی گشت مر ورا این سزا بود ناچار تاندارد رضای سلطان خوار رفت میری بدین مهم در حال کشت مرد فسادجو به نکال عامل ابله از چنان کردار جان به بیهوده کرد در سر کار بعد از آن حکم شاه نافذ گشت شیر با گور آب خورد به دشت شاه را حکم چون روان باشد عالم از عدل او جنان باشد پس اگر حکم او نباشد جزم نکند هیچکس به ملکش عزم امر سلطان چو امر یزدانست سایه ایزد از پی آنست لفظ مهتر که گفت از پی شاه هست سلطان همیشه ظل اللٰه

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۹ - حکایة فی عفوالملک و عدله احنف قیس بهر جمعی اسیر گفت کین بستگان بر تو امیر گر بحقند بسته حلمت کو ور خود از باطلند علمت کو عفو کان هست اصل دینداری از برای چه روز می داری تو ظفر خواستی خدایت داد او ز تو عفو خواست ناری یاد هست نزد خدای و خلق ای شاه شکر قدرت قبول عذر گناه علم او نوش حلمشان بچشید علم او بار جرمشان بکشید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۰ - در وصف بدان گوید من ندانم ز جمله اشرار پر گناهی چو بی گناه آزار جز سیه روی وقت بیدادی نکند همچو زنگیان شادی شغل دولت که از ستم سازی چه بود جز که گرگ و خرازی چون ز داد و ز رای خویشی شاد چون کنی بر فرود خود بیداد هرکه اندر جهان ستم جویند دد و دیوان آدمی رویند خلق سایه است و شاه بد پایه پایه کژ کژ افکند سایه روزگار ار درد و گر دوزد از دل شاه عادل آموزد سایه ایزد است شاه کریم راست باش و مدار از کس بیم بد و نیکی که در ستور و ددست از دل شاه نیک و شاه بدست گردد از داد شاه کسری وش سیر بستان چو شیر پستان خوش شود ار جور شه کند دیدار مرد بازاری از تره بیزار هرکه او بی گناه ترساند دان که در جای ترس درماند ظالم ار مال و جان خلق ببرد نه هم آخرش می بباید مرد گرچه امروز ز ابلهی ستهد گور و محشر جواب او بدهد نیست بر ظالم از تن و زن و مال جز مگر خونش ایچ چیز حلال شاه غمخوار نایب خردست شاه خونخوار مرد نیست ددست مرد غمخوار مرد دین باشد هرکه او غم خورد چنین باشد رنجه دارنده کم زید چو مگس هست کم رنج از آن زید کرگس شرهش هیچ جان چو رنجه نداشت عدل او جان او بدو بگذاشت هرکرا رنجه داشتن دین است تن او نیست تن که تنین است عمر رنجور دیرتر ماند رنجه دارنده زود درماند خشم را بر خرد سوار مدار خرد خویش را تو خوار مدار بی خرد آب کرد پاسخ نان با خرد کی خرد چنین سخنان هرکه را خشمش از خرد بیشست خلق ازو و او ز خلق دل ریشست خشم چون تیغ و حلم چون زر هست تو مهی آن گزین ز به که بهست ای شهنشه در این سرای غرور بخور این شربت شراب طهور چون مه از تو نیافرید خدای تو به از خلق بندگیش نمای

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۹ - حکایة فی عفوالملک و عدله احنف قیس بهر جمعی اسیر گفت کین بستگان بر تو امیر گر بحقند بسته حلمت کو ور خود از باطلند علمت کو عفو کان هست اصل دینداری از برای چه روز می داری تو ظفر خواستی خدایت داد او ز تو عفو خواست ناری یاد هست نزد خدای و خلق ای شاه شکر قدرت قبول عذر گناه علم او نوش حلمشان بچشید علم او بار جرمشان بکشید سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۰ - در وصف بدان گوید من ندانم ز جمله اشرار پر گناهی چو بی گناه آزار جز سیه روی وقت بیدادی نکند همچو زنگیان شادی شغل دولت که از ستم سازی چه بود جز که گرگ و خرازی چون ز داد و ز رای خویشی شاد چون کنی بر فرود خود بیداد هرکه اندر جهان ستم جویند دد و دیوان آدمی رویند خلق سایه است و شاه بد پایه پایه کژ کژ افکند سایه روزگار ار درد و گر دوزد از دل شاه عادل آموزد سایه ایزد است شاه کریم راست باش و مدار از کس بیم بد و نیکی که در ستور و ددست از دل شاه نیک و شاه بدست گردد از داد شاه کسری وش سیر بستان چو شیر پستان خوش شود ار جور شه کند دیدار مرد بازاری از تره بیزار هرکه او بی گناه ترساند دان که در جای ترس درماند ظالم ار مال و جان خلق ببرد نه هم آخرش می بباید مرد گرچه امروز ز ابلهی ستهد گور و محشر جواب او بدهد نیست بر ظالم از تن و زن و مال جز مگر خونش ایچ چیز حلال شاه غمخوار نایب خردست شاه خونخوار مرد نیست ددست مرد غمخوار مرد دین باشد هرکه او غم خورد چنین باشد رنجه دارنده کم زید چو مگس هست کم رنج از آن زید کرگس شرهش هیچ جان چو رنجه نداشت عدل او جان او بدو بگذاشت هرکرا رنجه داشتن دین است تن او نیست تن که تنین است عمر رنجور دیرتر ماند رنجه دارنده زود درماند خشم را بر خرد سوار مدار خرد خویش را تو خوار مدار بی خرد آب کرد پاسخ نان با خرد کی خرد چنین سخنان هرکه را خشمش از خرد بیشست خلق ازو و او ز خلق دل ریشست خشم چون تیغ و حلم چون زر هست تو مهی آن گزین ز به که بهست ای شهنشه در این سرای غرور بخور این شربت شراب طهور چون مه از تو نیافرید خدای تو به از خلق بندگیش نمای

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۱ - حکایت در عدل سلطان گفت روزی حکایتی پیری که مرا بد نشانه تیری کاندر آن روزگار شاهی بود عالم عدل را پناهی بود داد و انصاف و عدل گستردی هرکسی بر ز بر او خوردی گفت روزی به رهزنی در تاخت دید در بند کرده کاله و ساخت بندیی چند دید بسته به بند دزد گریان و بندیان زان خند زود نزدیک راهزن رفتش در تحقیق راهزن سفتش گفتش این خنده و گرستن چیست واین چنین مال و بند بسته کیست گفت ما راست این گرستن زار که چنین نعمت از یمین و یسار گرد کردند از حرام و حلال جمع کردند زر و کاله و مال رخت بر باد گشته در بندند برخود و عادلان همی خندند ظلم شد عدل و روز شد شب ما زان همی نشنوند یارب ما عادلانیم لیک با فن خویش بند برداشتیم از تن خویش هرکه او عدل خویش بگذارد ظالمی را خدای بگمارد تا برآرد ز مال و جانش دمار ظلم او را به ظلم سازد کار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۲ - در خون ناحق ریختن حکایت مأمون چون تبه شد خلافت مأمون ریخت مر خلق را به ناحق خون کرد بر آل برمک آن بیداد کهکسی زان صفت ندارد یاد یحیی بیگناه را چو بکشت گشت بر وی زمانه تنگ و درشت مادری داشت یحیی مظلوم پیر و عاجز ز کام دل محروم جفت اندوه گشته اندر دهر عیش شیرین بر او شده چون زهر باز گفتند حال مأمون را عرضه کردند حال محزون را که دعای بدت همی گوید ملکتت را زوال می جوید دل او خوش کن و ز حقد بکاه باز خواه از عجوزه عذر گناه رفت مأمون شبی ز خلق نهان برگشاده به عذر جرم زبان در و گوهر بسی بدو بخشید راه و سامان کار خود آن دید گفتش ای مادر آن قضایی بود چون قضا رفت زاری تو چه سود بعد از این کارهای با هش کن وز دعای بدم فرامش کن گرچه یحیی نماند و یافت گزند من ترا ام به جای او فرزند من به جای ویم تو دل خوش دار حقد و کین و دعای بد بگذار مادر پیر داد کار بداد در زمان پیش وی زبان بگشاد گفت کای میر باز ده خبرم من به شخصی چگونه غم نخورم که ورا چون تویی عوض باشد راست چون جوهر و عرض باشد با بزرگی که آمدت حاصل هم نباشی به جای وی در دل چون وییی را به گور نتوان کرد که بود مادرش ز انده فرد چون تویی با هزار حشمت و جاه نیست ما را به جای آن دلخواه این چنین لفظ چون در شهوار یادگار است زان زن بیدار گشت از آن یک سخن خجل مأمون بعد از آن خود نریخت هرگز خون

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۱ - حکایت در عدل سلطان گفت روزی حکایتی پیری که مرا بد نشانه تیری کاندر آن روزگار شاهی بود عالم عدل را پناهی بود داد و انصاف و عدل گستردی هرکسی بر ز بر او خوردی گفت روزی به رهزنی در تاخت دید در بند کرده کاله و ساخت بندیی چند دید بسته به بند دزد گریان و بندیان زان خند زود نزدیک راهزن رفتش در تحقیق راهزن سفتش گفتش این خنده و گرستن چیست واین چنین مال و بند بسته کیست گفت ما راست این گرستن زار که چنین نعمت از یمین و یسار گرد کردند از حرام و حلال جمع کردند زر و کاله و مال رخت بر باد گشته در بندند برخود و عادلان همی خندند ظلم شد عدل و روز شد شب ما زان همی نشنوند یارب ما عادلانیم لیک با فن خویش بند برداشتیم از تن خویش هرکه او عدل خویش بگذارد ظالمی را خدای بگمارد تا برآرد ز مال و جانش دمار ظلم او را به ظلم سازد کار سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۲ - در خون ناحق ریختن حکایت مأمون چون تبه شد خلافت مأمون ریخت مر خلق را به ناحق خون کرد بر آل برمک آن بیداد کهکسی زان صفت ندارد یاد یحیی بیگناه را چو بکشت گشت بر وی زمانه تنگ و درشت مادری داشت یحیی مظلوم پیر و عاجز ز کام دل محروم جفت اندوه گشته اندر دهر عیش شیرین بر او شده چون زهر باز گفتند حال مأمون را عرضه کردند حال محزون را که دعای بدت همی گوید ملکتت را زوال می جوید دل او خوش کن و ز حقد بکاه باز خواه از عجوزه عذر گناه رفت مأمون شبی ز خلق نهان برگشاده به عذر جرم زبان در و گوهر بسی بدو بخشید راه و سامان کار خود آن دید گفتش ای مادر آن قضایی بود چون قضا رفت زاری تو چه سود بعد از این کارهای با هش کن وز دعای بدم فرامش کن گرچه یحیی نماند و یافت گزند من ترا ام به جای او فرزند من به جای ویم تو دل خوش دار حقد و کین و دعای بد بگذار مادر پیر داد کار بداد در زمان پیش وی زبان بگشاد گفت کای میر باز ده خبرم من به شخصی چگونه غم نخورم که ورا چون تویی عوض باشد راست چون جوهر و عرض باشد با بزرگی که آمدت حاصل هم نباشی به جای وی در دل چون وییی را به گور نتوان کرد که بود مادرش ز انده فرد چون تویی با هزار حشمت و جاه نیست ما را به جای آن دلخواه این چنین لفظ چون در شهوار یادگار است زان زن بیدار گشت از آن یک سخن خجل مأمون بعد از آن خود نریخت هرگز خون

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۳ - التمثّل فی عصمة قتل المظلوم همچنین شاه ماضی با جود ناصر دین سر کرم مسعود گشت بر بوالحسین میمندی متغیر ز چونی و چندی رفع کردند مر ورا در کار از شیانی درم هزار هزار عاقبت کشته شد بناحق و جور هیچ نابوده کار او را غور مادری پیر داشت بس عاجز که نبودی دعاش را حاجز شاه را گفت مفسدی احوال که کند مرغوار به جان تو زوال دل این زن به عذرها خوش کن کینه را در دلت میفکن بن شاه یک شب سحرگهی برخاست بر زن رفت و عذر رفته بخواست گفت بد کردم و پشیمانم زین سبب بد مخواه برجانم رفتنی رفت وین قضا بشتافت تیر بگذشته چون توان دریافت نیز بر من دعای بد تو مکن بودنی بود در نورد سخن پیرزن گفت کی جهان را شاه از منی زین سبب تو عذر مخواه چون کنم من دعای بد حاشا یا زنم مرغوای بد حاشا میر ماضی بدو همی دنیی داد و ت نیز دادیش عقبی دنیی و عقبی از شما داریم حق این کی بخیره بگذاریم یافتست از تو و پدر پسرم دنیی و عقبی این غم از چه خورم به تلافی مال دنیی و دین کی کنم خیره ای ملک نفرین او جهان داد و تو شهادت و اجر نیست جای غم و ملامت و زجر نیست اندیشه ای ز من بحلی از توام نیست زین سبب خجلی حاش للٰه که من بدت گویم یا زوال کمال تو جویم شاه آزاده این سخن بشنید پیرزن را به مادری بگزید زان خجالت به دل پشیمان شد چشمش از حال رفته گریان شد خون ناحق نگر نریزی هیچ ورنه نار جحیم را ببسیچ خون ناحق ز کارهاست بتر خون ناحق کندت زیر و زبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۴ - حکایت در حلم و بردباری نوشیروان حاجبی برد جام نوشروان دید آن شاه و کرد ازو پنهان دل خازن ز بیم شه برخاست جام جستن گرفت از چپ و راست خازن از بیم جان خود بشتاب هرکسی را همی نمود عذاب جان خازن بتافت از پی جام گشت از بیم شاه خون آشام به امید و به راحت و غم و درد هرکسی را مطالبت می کرد شاه گفتش مرنج و باد مسنج بی گنه را مدار در غم و رنج دل خود را به جای خود بازآر بی گنه را بدین گنه مازار چیست بهتر ز خیره جوشیدن پرده ای بر گناه پوشیدن کانکه برداشت جام ندهد باز وانکه دانست فاش نکند راز شاه روزی میان رهگذری دزد خود را بدید با کمری کرد اشارت به خنده بی باری کین از آن جام هست گفت آری آنت بخشودن اینت بخشیدن آنت پاشیدن اینت پوشیدن گبری از دزد برگرفت آن را نیم از آن بس بود مسلمان را چکنی پس چو دست رس داری تو و آزردن و ستمگاری قفس از جور تو چو بشکستم رستمی تو من از ستم رستم هیچ کوته مدار از این و از آن به زیان و به سود دست و زبان به زبان می خراش جانها را به تبر می تراش کانها را آخرالامر از این خراش و تراش بانگ مرگت شود به عالم فاش ظالمی کو به جور شد موصوف جور او شانه گشت و جان تو صوف گرد او بهر نان و آب مگرد خونش خور گر حلال خواهی خورد خون صورت همی نگویم من تو بهانه مریس و کفر متن خون او خور تو از دعای سحر که دعای سحر به از خنجر شاه چون عادلست باید بود با سپاه و رعیت از پی سود روز روشن به جود کوشیدن شب تاری به راز پوشیدن

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۳ - التمثّل فی عصمة قتل المظلوم همچنین شاه ماضی با جود ناصر دین سر کرم مسعود گشت بر بوالحسین میمندی متغیر ز چونی و چندی رفع کردند مر ورا در کار از شیانی درم هزار هزار عاقبت کشته شد بناحق و جور هیچ نابوده کار او را غور مادری پیر داشت بس عاجز که نبودی دعاش را حاجز شاه را گفت مفسدی احوال که کند مرغوار به جان تو زوال دل این زن به عذرها خوش کن کینه را در دلت میفکن بن شاه یک شب سحرگهی برخاست بر زن رفت و عذر رفته بخواست گفت بد کردم و پشیمانم زین سبب بد مخواه برجانم رفتنی رفت وین قضا بشتافت تیر بگذشته چون توان دریافت نیز بر من دعای بد تو مکن بودنی بود در نورد سخن پیرزن گفت کی جهان را شاه از منی زین سبب تو عذر مخواه چون کنم من دعای بد حاشا یا زنم مرغوای بد حاشا میر ماضی بدو همی دنیی داد و ت نیز دادیش عقبی دنیی و عقبی از شما داریم حق این کی بخیره بگذاریم یافتست از تو و پدر پسرم دنیی و عقبی این غم از چه خورم به تلافی مال دنیی و دین کی کنم خیره ای ملک نفرین او جهان داد و تو شهادت و اجر نیست جای غم و ملامت و زجر نیست اندیشه ای ز من بحلی از توام نیست زین سبب خجلی حاش للٰه که من بدت گویم یا زوال کمال تو جویم شاه آزاده این سخن بشنید پیرزن را به مادری بگزید زان خجالت به دل پشیمان شد چشمش از حال رفته گریان شد خون ناحق نگر نریزی هیچ ورنه نار جحیم را ببسیچ خون ناحق ز کارهاست بتر خون ناحق کندت زیر و زبر سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۴ - حکایت در حلم و بردباری نوشیروان حاجبی برد جام نوشروان دید آن شاه و کرد ازو پنهان دل خازن ز بیم شه برخاست جام جستن گرفت از چپ و راست خازن از بیم جان خود بشتاب هرکسی را همی نمود عذاب جان خازن بتافت از پی جام گشت از بیم شاه خون آشام به امید و به راحت و غم و درد هرکسی را مطالبت می کرد شاه گفتش مرنج و باد مسنج بی گنه را مدار در غم و رنج دل خود را به جای خود بازآر بی گنه را بدین گنه مازار چیست بهتر ز خیره جوشیدن پرده ای بر گناه پوشیدن کانکه برداشت جام ندهد باز وانکه دانست فاش نکند راز شاه روزی میان رهگذری دزد خود را بدید با کمری کرد اشارت به خنده بی باری کین از آن جام هست گفت آری آنت بخشودن اینت بخشیدن آنت پاشیدن اینت پوشیدن گبری از دزد برگرفت آن را نیم از آن بس بود مسلمان را چکنی پس چو دست رس داری تو و آزردن و ستمگاری قفس از جور تو چو بشکستم رستمی تو من از ستم رستم هیچ کوته مدار از این و از آن به زیان و به سود دست و زبان به زبان می خراش جانها را به تبر می تراش کانها را آخرالامر از این خراش و تراش بانگ مرگت شود به عالم فاش ظالمی کو به جور شد موصوف جور او شانه گشت و جان تو صوف گرد او بهر نان و آب مگرد خونش خور گر حلال خواهی خورد خون صورت همی نگویم من تو بهانه مریس و کفر متن خون او خور تو از دعای سحر که دعای سحر به از خنجر شاه چون عادلست باید بود با سپاه و رعیت از پی سود روز روشن به جود کوشیدن شب تاری به راز پوشیدن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۵ - در عدل پادشاه و صفت آن عدل کن زانکه در ولایت دل در پیغمبری زند عادل در شبانی چو عدل کرد کلیم داد پیغمبریش اله کریم تا شبانی نکرد بر حیوان کی شبان گشت بر سر انسان عدل در دست آنکه دادگرست ناوک مرگ را قوی سپرست مرگ را هیچ ناید از عادل زانکه دارد ز عدل عادل دل شاه پر دل ستیزه کار بود شاه بد دل همیشه خوار بود شاه عادل میان نیک و بدست تیز و ظالم هلاک خلق و خودست بر میانه بود شه عادل نبود شیرخو نه اشتر دل ملک را شاه ظالم پر دل به ز سلطان عاجز عادل داد کس شاه عاجز با داد نتواند ستد نه یارد داد شاه جایر ز ملک و دین تنهاست جان به انصاف طبع در تنهاست دل شه چون ز عجز خونابه ست او نه شاهست نقش گرمابه ست عدل شه نعمت خداوندست جور او پای خلق را بندست شاه عادل چو کشتی نوحست که ازو امن و راحت روحست شاه جایر چو موج طوفانست زو خرابی خانه و جانست باشد اندر خراب و آبادان عدل شه غیث و جور شه طوفان طالب شاه عادلست جهان تو نیت خوب کن جهان بستان هرکه دارد به داد و دین عالم به خدا ار بود ز مهدی کم کو نه مهدی به سست عهدی شد او بدین و به داد مهدی شد تو بری شو ز جور و بدعهدی کافرم گر نخوانمت مهدی فر انصاف و زیب شید یکیست بیخ بیداد و شاخ بید یکیست ساختن راست شید بر گردون سوختن راست بید بر هامون با ستم سور مملکت شوریست بی الف نقش داوری دوریست پادشاه مسلط و مغرور از خدای و ز خلق باشد دور از خدای و اجل بی آگاهی ایمن از ناوک سحرگاهی ای بسا تاج و تخت مرجومان لخت لخت از دعای مظلومان ای بسا رایت عدو شکنان سرنگون از دعای پیرزنان ای بسا تیرهای گنجوران شاخ شاخ از دعای رنجوران ای بسا نیزه های جباران پار پار از دعای غم خواران ای بسا باد و بوش تکسینان ترت و مرت از دعای مسکینان ای بسا بادگیر و طارم و تیم زیر و بالا ز آب چشم یتیم ای بسا رفته ملک پر هنران زار زار از دعای بی پدران آنچه یک پیرزن کند به سحر نکند صد هزار تیر و تبر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۵ - در عدل پادشاه و صفت آن عدل کن زانکه در ولایت دل در پیغمبری زند عادل در شبانی چو عدل کرد کلیم داد پیغمبریش اله کریم تا شبانی نکرد بر حیوان کی شبان گشت بر سر انسان عدل در دست آنکه دادگرست ناوک مرگ را قوی سپرست مرگ را هیچ ناید از عادل زانکه دارد ز عدل عادل دل شاه پر دل ستیزه کار بود شاه بد دل همیشه خوار بود شاه عادل میان نیک و بدست تیز و ظالم هلاک خلق و خودست بر میانه بود شه عادل نبود شیرخو نه اشتر دل ملک را شاه ظالم پر دل به ز سلطان عاجز عادل داد کس شاه عاجز با داد نتواند ستد نه یارد داد شاه جایر ز ملک و دین تنهاست جان به انصاف طبع در تنهاست دل شه چون ز عجز خونابه ست او نه شاهست نقش گرمابه ست عدل شه نعمت خداوندست جور او پای خلق را بندست شاه عادل چو کشتی نوحست که ازو امن و راحت روحست شاه جایر چو موج طوفانست زو خرابی خانه و جانست باشد اندر خراب و آبادان عدل شه غیث و جور شه طوفان طالب شاه عادلست جهان تو نیت خوب کن جهان بستان هرکه دارد به داد و دین عالم به خدا ار بود ز مهدی کم کو نه مهدی به سست عهدی شد او بدین و به داد مهدی شد تو بری شو ز جور و بدعهدی کافرم گر نخوانمت مهدی فر انصاف و زیب شید یکیست بیخ بیداد و شاخ بید یکیست ساختن راست شید بر گردون سوختن راست بید بر هامون با ستم سور مملکت شوریست بی الف نقش داوری دوریست پادشاه مسلط و مغرور از خدای و ز خلق باشد دور از خدای و اجل بی آگاهی ایمن از ناوک سحرگاهی ای بسا تاج و تخت مرجومان لخت لخت از دعای مظلومان ای بسا رایت عدو شکنان سرنگون از دعای پیرزنان ای بسا تیرهای گنجوران شاخ شاخ از دعای رنجوران ای بسا نیزه های جباران پار پار از دعای غم خواران ای بسا باد و بوش تکسینان ترت و مرت از دعای مسکینان ای بسا بادگیر و طارم و تیم زیر و بالا ز آب چشم یتیم ای بسا رفته ملک پر هنران زار زار از دعای بی پدران آنچه یک پیرزن کند به سحر نکند صد هزار تیر و تبر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۶ - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه روزی از روزها به وقت بهار رفت محمود زاولی به شکار دید زالی نشسته بر سر راه رویش از دود ظلم گشته سیاه بر تن از ظلم و جور پیراهن از گریبان دریده تا دامن هر زمان گفتی ای ملک فریاد چیست این ظلم و چیست این بیداد چاوشی رفت تا کند دورش دید از دور شاه و دستورش راند محمود اسب را بر زال تا همی باز پرسد آن احوال کاین چه آشوب و بانگ و فریادست باز گو کز که بر تو بیدادست گنده پیر ضعیف تیره روان آب حسرت ز دیده کرد روان گفت زالی ضعیف و درویشم کس نیازارد از کم و بیشم پسری دارم و دو دختر خرد پدر هر سه شد دو سال که مرد از غم نان و جامه ایشان می دوم بر طریق درویشان خوشه چینم به وقت کشت و درو ارزن و باقلی و گندم و جو سال تا سال از آن بود نانم تا نگویی که من تن آسانم بر من از چیست جور تو پیدا آخر امروز را بود فردا چند از این ظلم و رعیت آزردن مال و ملک یتیمگان خوردن بودم اندر دهی مهی مزدور از برای یکی سبد انگور دی سر ماه بود و من ز نشاط بستدم مزد تا روم به رباط پنج ترک آمد از قضا پیشم خواند از ایشان یکی بر خویشم بگرفت آن سبد ز گردن من من برآوردم از عنا شیون دیگری آمد و زدم چوبی تا زمن برنخیزد آشوبی گفتم این کیست وین که شاید بود کو برآورد از تن من دود گفت جاندار شاه محمودست زین جزع مر ترا چه مقصودست بر خود و جان خود مخور زنهار راه را پیش گیر و بانگ مدار من ز گفتار وی بترسیدم راه اشکار تو بپرسیدم به سر راه تو دویدم تفت از من آرام و صبر جمله برفت من ترا حال خویش کردم درس از دعای من ضعیف بترس گر نیابم ز نزد تو من داد در سحر نزد او کنم فریاد آه مظلوم در سحر بیقین بتر از تیر و ناوک و زوبین در سحرگه دعای مظلومان ناله زار و آه محرومان بشکند شیر شرزه را گردن درکش از ظلم خسروا دامن آنچه در نیم شب کند زالی نکند چون تو خسروی سالی گر تو انصاف من نخواهی داد روزی از ملک خود نباشی شاد این چه بیرسمی و ستمگاریست وین چه فرعونی و چه جباریست گرت در ملک عادلی بودی باد کاهی ز من نبربودی آخر از حشر یاد باید کرد شاه را عدل و داد باید کرد تخت سلطان چه تو بسی دیده ست داد و بیداد هرکس اشنیده ست بگذرد دور عمر تو ناگاه بر سر دیگری نهند کلاه خورد او مال و تو حساب دهی اندر آن روز چون جواب دهی اندر آن روز کی رسد فریاد مر ترا هیچ بنده و آزاد ماند محمود زاولی حیران اندر آن گنده پیر چیره زبان زار زار از حدیث او بگریست گفت ما را چنین چه باید زیست تا نیارد که از رزی انگور سوی خانه برد زنی مزدور روز حشر آخر این بپرسندم بنگر از جهل من چه خرسندم ملک اگر هست یا نه این چه غمست بر من این غم ز نام من ستمست خصم من گر همین زن پیرست در قیامت مرا چه تدبیرست زن نگردد اگر ز من خشنود در قیامت چه زار خواهد بود گفت آخر نگر کیند ایشان که نمایند رنج درویشان زال را پیش خواند و گفت بگوی آنچه باید ترا مراد بجوی زار بگریست زال و گفت ای شاه گرچه دستم ز مال شد کوتاه به خدا ار به من دهی صد گنج برنخیزد ز جان من این رنج خسرو از بهر عدل باید و داد ورنه هرکس ز پشت آدم زاد تا چه باید که چون تو باشی شاه بادی از پیش من رباید کاه خورد سوگند شهریار جهان به خدا و پیمبر و قرآن گفت هر پنج را برآویزم اسب از اینجای پس برانگیزم زود هر پنج را بیاوردند حلقشان سوی ریسمان بردند هریکی را به گوشه ای آویخت لشکر از دیدگان همی خون ریخت زال را گفت هان شدی خشنود از تو بر رهزنان نصیب این بود باغی از خاص خود بدو بخشید تا ازو جود و عدل هردو بدید خسرو کامران چنین باید تا ازو ملک و دین برآساید هرکه در ملک و دین چنین باشد درخور حمد و آفرین باشد دست انصاف تا تو بگشادی این جهان بست کله شادی گر تو نیکی کنی جزا یابی در جهان جاودان بقا یابی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۶ - حکایت در عدل و سیاست و جود پادشاه روزی از روزها به وقت بهار رفت محمود زاولی به شکار دید زالی نشسته بر سر راه رویش از دود ظلم گشته سیاه بر تن از ظلم و جور پیراهن از گریبان دریده تا دامن هر زمان گفتی ای ملک فریاد چیست این ظلم و چیست این بیداد چاوشی رفت تا کند دورش دید از دور شاه و دستورش راند محمود اسب را بر زال تا همی باز پرسد آن احوال کاین چه آشوب و بانگ و فریادست باز گو کز که بر تو بیدادست گنده پیر ضعیف تیره روان آب حسرت ز دیده کرد روان گفت زالی ضعیف و درویشم کس نیازارد از کم و بیشم پسری دارم و دو دختر خرد پدر هر سه شد دو سال که مرد از غم نان و جامه ایشان می دوم بر طریق درویشان خوشه چینم به وقت کشت و درو ارزن و باقلی و گندم و جو سال تا سال از آن بود نانم تا نگویی که من تن آسانم بر من از چیست جور تو پیدا آخر امروز را بود فردا چند از این ظلم و رعیت آزردن مال و ملک یتیمگان خوردن بودم اندر دهی مهی مزدور از برای یکی سبد انگور دی سر ماه بود و من ز نشاط بستدم مزد تا روم به رباط پنج ترک آمد از قضا پیشم خواند از ایشان یکی بر خویشم بگرفت آن سبد ز گردن من من برآوردم از عنا شیون دیگری آمد و زدم چوبی تا زمن برنخیزد آشوبی گفتم این کیست وین که شاید بود کو برآورد از تن من دود گفت جاندار شاه محمودست زین جزع مر ترا چه مقصودست بر خود و جان خود مخور زنهار راه را پیش گیر و بانگ مدار من ز گفتار وی بترسیدم راه اشکار تو بپرسیدم به سر راه تو دویدم تفت از من آرام و صبر جمله برفت من ترا حال خویش کردم درس از دعای من ضعیف بترس گر نیابم ز نزد تو من داد در سحر نزد او کنم فریاد آه مظلوم در سحر بیقین بتر از تیر و ناوک و زوبین در سحرگه دعای مظلومان ناله زار و آه محرومان بشکند شیر شرزه را گردن درکش از ظلم خسروا دامن آنچه در نیم شب کند زالی نکند چون تو خسروی سالی گر تو انصاف من نخواهی داد روزی از ملک خود نباشی شاد این چه بیرسمی و ستمگاریست وین چه فرعونی و چه جباریست گرت در ملک عادلی بودی باد کاهی ز من نبربودی آخر از حشر یاد باید کرد شاه را عدل و داد باید کرد تخت سلطان چه تو بسی دیده ست داد و بیداد هرکس اشنیده ست بگذرد دور عمر تو ناگاه بر سر دیگری نهند کلاه خورد او مال و تو حساب دهی اندر آن روز چون جواب دهی اندر آن روز کی رسد فریاد مر ترا هیچ بنده و آزاد ماند محمود زاولی حیران اندر آن گنده پیر چیره زبان زار زار از حدیث او بگریست گفت ما را چنین چه باید زیست تا نیارد که از رزی انگور سوی خانه برد زنی مزدور روز حشر آخر این بپرسندم بنگر از جهل من چه خرسندم ملک اگر هست یا نه این چه غمست بر من این غم ز نام من ستمست خصم من گر همین زن پیرست در قیامت مرا چه تدبیرست زن نگردد اگر ز من خشنود در قیامت چه زار خواهد بود گفت آخر نگر کیند ایشان که نمایند رنج درویشان زال را پیش خواند و گفت بگوی آنچه باید ترا مراد بجوی زار بگریست زال و گفت ای شاه گرچه دستم ز مال شد کوتاه به خدا ار به من دهی صد گنج برنخیزد ز جان من این رنج خسرو از بهر عدل باید و داد ورنه هرکس ز پشت آدم زاد تا چه باید که چون تو باشی شاه بادی از پیش من رباید کاه خورد سوگند شهریار جهان به خدا و پیمبر و قرآن گفت هر پنج را برآویزم اسب از اینجای پس برانگیزم زود هر پنج را بیاوردند حلقشان سوی ریسمان بردند هریکی را به گوشه ای آویخت لشکر از دیدگان همی خون ریخت زال را گفت هان شدی خشنود از تو بر رهزنان نصیب این بود باغی از خاص خود بدو بخشید تا ازو جود و عدل هردو بدید خسرو کامران چنین باید تا ازو ملک و دین برآساید هرکه در ملک و دین چنین باشد درخور حمد و آفرین باشد دست انصاف تا تو بگشادی این جهان بست کله شادی گر تو نیکی کنی جزا یابی در جهان جاودان بقا یابی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۷ - حکایت شحنه ای در دهی شبی سرمست پای مرغ معلمی بشکست روز دیگر معلم بی دین پیش بت رفت تا کند نفرین وین سخن گشت منتشر در ده باز گفتند این سخن که و مه برد صاحب خبر به نوشروان قصه مرغ و شحنه و رهبان کس فرستاد از آن خویش به راه تا بیاورد هردو را بر شاه بار داد و به جای خود بنشست دل و جان اندرین سخن پیوست هردو را پیش خواند و مرغ بخواست شحنه را گفت اگر نگویی راست گنه مرغ بی زبان ز چه بود من برآرم ز روزگار تو دود آنکه جان دارد و زبانش نیست تو چه دانی که رنج جانش نیست بشنو از من تو این سخن به درست هان و هان تا نگیری این را سست آن یکی پای او چو پای تو بود ایزد از من شود بدان خشنود که کنم پای تو چو پایش خرد خون شحنه به تن درون بفسرد گرز انداخت ناگهان از دست شحنه را هر دو پای خرد شکست برگرفتند شحنه را از جای در سر دست خویش کرده دو پای شد معلم خجل ز کرده خویش از خجالت فکند سر در پیش از مکافات زی جزا پرداخت راهب شور بخت را بنواخت عوض مرغ بره ای دادش بر معلم پدید شد دادش تا قیامت ز عدل نوشروان یاد از آن آورند پیر و جوان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۸ - فی معانی القاضی الجاهل الظالم آن شنیدی که در دهی پیری خورد ناگه ز شحنه ای تیری رفت در پیش قاضی آن درویش گفت بنگر مرا چه آمد پیش شحنه سرمست بود در میدان تیری افکند و زد مرا بر جان قاضی او را بگفت از سر خشم قلتبانا نگه نداری چشم تیر شحنه به خون بیالودی تا مرا درد سر بیفزودی جفت گاوت به شحنه ده ده وز چنین دردسر به نفس بجه تا دل شحنه بر تو گردد خوش ورنه اندر زند به جانت آتش گفت گشتم به حکم تو راضی چون بود خشم شحنه و قاضی ای ملک سیرت ملک سیما ملک دنیا به تست درد و دوا زین چنین قاضیان هرزه درای خلق را گوش کن ز بهر خدا

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۷ - حکایت شحنه ای در دهی شبی سرمست پای مرغ معلمی بشکست روز دیگر معلم بی دین پیش بت رفت تا کند نفرین وین سخن گشت منتشر در ده باز گفتند این سخن که و مه برد صاحب خبر به نوشروان قصه مرغ و شحنه و رهبان کس فرستاد از آن خویش به راه تا بیاورد هردو را بر شاه بار داد و به جای خود بنشست دل و جان اندرین سخن پیوست هردو را پیش خواند و مرغ بخواست شحنه را گفت اگر نگویی راست گنه مرغ بی زبان ز چه بود من برآرم ز روزگار تو دود آنکه جان دارد و زبانش نیست تو چه دانی که رنج جانش نیست بشنو از من تو این سخن به درست هان و هان تا نگیری این را سست آن یکی پای او چو پای تو بود ایزد از من شود بدان خشنود که کنم پای تو چو پایش خرد خون شحنه به تن درون بفسرد گرز انداخت ناگهان از دست شحنه را هر دو پای خرد شکست برگرفتند شحنه را از جای در سر دست خویش کرده دو پای شد معلم خجل ز کرده خویش از خجالت فکند سر در پیش از مکافات زی جزا پرداخت راهب شور بخت را بنواخت عوض مرغ بره ای دادش بر معلم پدید شد دادش تا قیامت ز عدل نوشروان یاد از آن آورند پیر و جوان سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۸ - فی معانی القاضی الجاهل الظالم آن شنیدی که در دهی پیری خورد ناگه ز شحنه ای تیری رفت در پیش قاضی آن درویش گفت بنگر مرا چه آمد پیش شحنه سرمست بود در میدان تیری افکند و زد مرا بر جان قاضی او را بگفت از سر خشم قلتبانا نگه نداری چشم تیر شحنه به خون بیالودی تا مرا درد سر بیفزودی جفت گاوت به شحنه ده ده وز چنین دردسر به نفس بجه تا دل شحنه بر تو گردد خوش ورنه اندر زند به جانت آتش گفت گشتم به حکم تو راضی چون بود خشم شحنه و قاضی ای ملک سیرت ملک سیما ملک دنیا به تست درد و دوا زین چنین قاضیان هرزه درای خلق را گوش کن ز بهر خدا

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۹ - در کفایت و رای پادشاهی شاه شاهان یمین دین محمود که جهان را به عدل بد مقصود شاه غازی یمین دین خدای که بد او در زمانه بار خدای یافته دین احمد تازی سرفرازی بدان شه غازی روزی اندر دلش فتاد هوس که سوی رومیان فرستد کس ملک روم را کند آگاه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بر درگهم کدام کس است کهمر این کار را به علم بس است اختیار اوفتادش از فضلا خواجه بوبکر سیدالندما آن به هر علم حیدر ثانی آنکه خوانی ورا قهستانی کرد حاضر ورا و حال بگفت راز خود زان نکو سیر ننهفت گفت خواهم که سوی روم شوی بر آن خیره رای شوم شوی بگزاری ز من یکی پیغام برسانی به شرط خویش سلام پس بگویی که حمل ما بفرست زر و دیبا و در بدین فهرست ورنه جنگ ترا بسیچم زود از تو و ملک تو برآرم دود گفت بوبکر بنده فرمانم باد برخی جان تو جانم گفتنی گفته شد بدو یکسر همه پیغامها ز خیر و ز شر کس فرستاد پس شبی سلطان که برو خواجه را بر من خوان کرد حاضر ورا و پیش نشاند سخن از هر نمط برش می راند پس بگفتش که گر در آن محفل رومیان آورند با تو جدل گوید ای مرد تا کی این هذیان شرم ناید ترا ز شاه جهان در چنین بارگاه وین دیهیم ظالمی را همی نهی تعظیم بنده زادی خود آن محل دارد که ز وی شاه ما خلل دارد ظالمی خیره رای هر جایی چون ورا پیش شاه بستایی پیش این تخت با بزرگی جفت سخن ظالمان نباید گفت تو چه گویی جواب این گفتار از سر لطف نز سر پیکار خواجه بوبکر گفت سلطان را کای به حق سایه گشته یزدان را این سخن گر بدی ز خصم بی آب دادمی گفته را به شرط جواب لیکن اکنون سخن تو آرایی هم تو این را جواب فرمایی گفت سلطان که گر رود این حال تو بده مر ورا جواب سؤال که چنین است و حق به دست شماست لیکن این از جواب گردد راست بنده زاده است و ظالمست بلی نیست با تو مرا بدین جدلی لیکن اندر ممالک این مرد ظلم جز وی کسی نیارد کرد کس ندارد به ملک او زهره که فزون تر خورد وی از بهره جز ازو ظلم کاینا من کان نرود هیچ آشکار و نهان ز اتفاق این سخن برفت به روم خواجه گفت این سخن بود معلوم هم بر آن سان جواب ایشان داد صد در از رنج بر ملک بگشاد چون سخن جملگی مکرر گشت رومیان را بیان مقرر گشت چون شنید این سخن عظیم الروم کرد دستور خویش را معلوم کین سخن باز هم از آن نمطست نه چو دیگر سخن حدیث بطست شد خجل زان جواب و گشت خموش گشت در گوش او چو حلقه گوش شاه باید که وقت خلوت و بار در همه کارها بود بیدار

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۱۹ - در کفایت و رای پادشاهی شاه شاهان یمین دین محمود که جهان را به عدل بد مقصود شاه غازی یمین دین خدای که بد او در زمانه بار خدای یافته دین احمد تازی سرفرازی بدان شه غازی روزی اندر دلش فتاد هوس که سوی رومیان فرستد کس ملک روم را کند آگاه که منم بر زمانه شاهنشاه گفت بر درگهم کدام کس است کهمر این کار را به علم بس است اختیار اوفتادش از فضلا خواجه بوبکر سیدالندما آن به هر علم حیدر ثانی آنکه خوانی ورا قهستانی کرد حاضر ورا و حال بگفت راز خود زان نکو سیر ننهفت گفت خواهم که سوی روم شوی بر آن خیره رای شوم شوی بگزاری ز من یکی پیغام برسانی به شرط خویش سلام پس بگویی که حمل ما بفرست زر و دیبا و در بدین فهرست ورنه جنگ ترا بسیچم زود از تو و ملک تو برآرم دود گفت بوبکر بنده فرمانم باد برخی جان تو جانم گفتنی گفته شد بدو یکسر همه پیغامها ز خیر و ز شر کس فرستاد پس شبی سلطان که برو خواجه را بر من خوان کرد حاضر ورا و پیش نشاند سخن از هر نمط برش می راند پس بگفتش که گر در آن محفل رومیان آورند با تو جدل گوید ای مرد تا کی این هذیان شرم ناید ترا ز شاه جهان در چنین بارگاه وین دیهیم ظالمی را همی نهی تعظیم بنده زادی خود آن محل دارد که ز وی شاه ما خلل دارد ظالمی خیره رای هر جایی چون ورا پیش شاه بستایی پیش این تخت با بزرگی جفت سخن ظالمان نباید گفت تو چه گویی جواب این گفتار از سر لطف نز سر پیکار خواجه بوبکر گفت سلطان را کای به حق سایه گشته یزدان را این سخن گر بدی ز خصم بی آب دادمی گفته را به شرط جواب لیکن اکنون سخن تو آرایی هم تو این را جواب فرمایی گفت سلطان که گر رود این حال تو بده مر ورا جواب سؤال که چنین است و حق به دست شماست لیکن این از جواب گردد راست بنده زاده است و ظالمست بلی نیست با تو مرا بدین جدلی لیکن اندر ممالک این مرد ظلم جز وی کسی نیارد کرد کس ندارد به ملک او زهره که فزون تر خورد وی از بهره جز ازو ظلم کاینا من کان نرود هیچ آشکار و نهان ز اتفاق این سخن برفت به روم خواجه گفت این سخن بود معلوم هم بر آن سان جواب ایشان داد صد در از رنج بر ملک بگشاد چون سخن جملگی مکرر گشت رومیان را بیان مقرر گشت چون شنید این سخن عظیم الروم کرد دستور خویش را معلوم کین سخن باز هم از آن نمطست نه چو دیگر سخن حدیث بطست شد خجل زان جواب و گشت خموش گشت در گوش او چو حلقه گوش شاه باید که وقت خلوت و بار در همه کارها بود بیدار

%0
10 Bölüm