Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۱ - اندر خویش لشکری گوید موش کز دشت در دکان افتد به که خویشیت با عوان افتد چون نشیند عوان به خر پشته چه تو در پیش او چه خر کشته خویشتن را خدای نام نهد خال و عم را گدای نام نهد بنشاند ز جهل و کشخانی پدر پیر را به دربانی زانکه چون سفله یافت مال و عمل بکند جفت و یار و خانه بدل کبر او چون بلای آمدنی باز کاسش چو کاسه زدنی گر نداری به خدمتت خواند ور بداری به عنف بستاند همه از کون خواجه تیز دهد گه گه از کون میر نیز دهد که نبینی به حرمت و صولت یک زنخ زن چو من در این دولت که نه از دست اینم و آنم من کنون دست راست سلطانم همه بادش ز حاجب و ز امیر همه لافش ز خواجه و ز وزیر گوید ار با تو هم سخن باشد زیر نو گرچه ده کهن باشد گردنم بین ز دست شه نیلی که به دست خودم زند سیلی من زنم بیشتر ز بیم پشه کون پیلان به ریش غرواشه شاه ما ار بمیرد ار بزید جز به فرمان ریش من نرید خود به دست من است چندین گاه قفل و مهر و کلید گلخن شاه چکنی ناخوشی و خویشی او که مه او مه کمی و بیشی او از لقمه ای به ماتم و سور گه غلامش بوی و گه مزدور کیست در چشم عقل ناخوش تر در جهان از گدای کبرآور دیو در مشک او دمیده فره تا ز خود سوی خود شده فربه سفله گردد ز مال و علم سفیه که سیه سار برنتابد پیه از عدم بوده وز فنا سوده در میان طمطراق بیهوده به دمی زنده از پفی بیمار به خویی گنده وز تفی افگار دور شو دور شو ز نزدیکش روشنی شو ز ننگ تاریکش گر براین خوان تو جفتی و فردی دیگ دل را به از جگر خوردی که مه او و مه عز دولت او چکنی باد ریش و سبلت او خواجه تو قناعت تو بس است صبر و همت بضاعت تو بس است که خود آبستن است با همه ساز شب کوتاه تو به روز دراز دون رعنا همیشه مضطر به دست او با دهان برابر به صلح بی جنگ به کریمان را کلبه از سنگ به لییمان را با عوان خویشی ار نداری به دیده بر عقل خود گماری به گزدم و مار سوی جانت روان بهتر آید بسی ز خویش عوان خویشی ار با عوانت ناچارست اندرین قول زیرکان چارست یا بکش یا گریز از بر او یا هوسها بریز از سر او گرچه تشنه شود سرابش ده ور چو روغن شود ترابش ده تا ز باد بروت او برهی آتشش را چو ز آب خاک دهی ورنه با او نشین به هر برزخ تات فردا برد سوی دوزخ

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۱ - اندر خویش لشکری گوید موش کز دشت در دکان افتد به که خویشیت با عوان افتد چون نشیند عوان به خر پشته چه تو در پیش او چه خر کشته خویشتن را خدای نام نهد خال و عم را گدای نام نهد بنشاند ز جهل و کشخانی پدر پیر را به دربانی زانکه چون سفله یافت مال و عمل بکند جفت و یار و خانه بدل کبر او چون بلای آمدنی باز کاسش چو کاسه زدنی گر نداری به خدمتت خواند ور بداری به عنف بستاند همه از کون خواجه تیز دهد گه گه از کون میر نیز دهد که نبینی به حرمت و صولت یک زنخ زن چو من در این دولت که نه از دست اینم و آنم من کنون دست راست سلطانم همه بادش ز حاجب و ز امیر همه لافش ز خواجه و ز وزیر گوید ار با تو هم سخن باشد زیر نو گرچه ده کهن باشد گردنم بین ز دست شه نیلی که به دست خودم زند سیلی من زنم بیشتر ز بیم پشه کون پیلان به ریش غرواشه شاه ما ار بمیرد ار بزید جز به فرمان ریش من نرید خود به دست من است چندین گاه قفل و مهر و کلید گلخن شاه چکنی ناخوشی و خویشی او که مه او مه کمی و بیشی او از لقمه ای به ماتم و سور گه غلامش بوی و گه مزدور کیست در چشم عقل ناخوش تر در جهان از گدای کبرآور دیو در مشک او دمیده فره تا ز خود سوی خود شده فربه سفله گردد ز مال و علم سفیه که سیه سار برنتابد پیه از عدم بوده وز فنا سوده در میان طمطراق بیهوده به دمی زنده از پفی بیمار به خویی گنده وز تفی افگار دور شو دور شو ز نزدیکش روشنی شو ز ننگ تاریکش گر براین خوان تو جفتی و فردی دیگ دل را به از جگر خوردی که مه او و مه عز دولت او چکنی باد ریش و سبلت او خواجه تو قناعت تو بس است صبر و همت بضاعت تو بس است که خود آبستن است با همه ساز شب کوتاه تو به روز دراز دون رعنا همیشه مضطر به دست او با دهان برابر به صلح بی جنگ به کریمان را کلبه از سنگ به لییمان را با عوان خویشی ار نداری به دیده بر عقل خود گماری به گزدم و مار سوی جانت روان بهتر آید بسی ز خویش عوان خویشی ار با عوانت ناچارست اندرین قول زیرکان چارست یا بکش یا گریز از بر او یا هوسها بریز از سر او گرچه تشنه شود سرابش ده ور چو روغن شود ترابش ده تا ز باد بروت او برهی آتشش را چو ز آب خاک دهی ورنه با او نشین به هر برزخ تات فردا برد سوی دوزخ

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۲ - ذکر انواع‌الشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید هرکه شد کون پرست بر خیره گوز یابد ثواب از انجیره چه دهی از پی گذر گه ثفل خرد پیر خود به کودک طفل گر زبر سوش مایه بد اوست هرچه از زیر سو درآمد اوست تن بد را بهاش جان خواهد دل نیک تو رایگان خواهد خاک پایی چو دیدی اندر پیش باد دستی شوی ز شهوت خویش آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت دل تو کی نگه تواند داشت خصم غماز طبع یافه درای یار خلخال دست زنگله پای دوست چون زلف زنگیان بدساز برجهد چون فروکشیش از ناز چون چراغند از آنکه وقت فدی چون فتیله ز بن خورند غذی تا کم از یک دو مه به کسب مجاز نود خویش سی کنند از آز بر شکسته دریده غم خوردن طفل بی مادرست پروردن راست گفت آنکه برگشاد گره بسته گیری به خوی نیکو به هرکجا دین بود درم نبود روی و خوی نکو بهم نبود زشت باشد نکو رها کردن یوسفی را بنه بها کردن چون نه یعقوبی و نه بن یامین زین دعا نشنوی مگر آمین نزد آنکس که عقل او خوارست شاهد دل شکر جگر خوارست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۳ - در معنی زناشویی گوید از غلام آنکه زی عیال آمد او ز دنبه به پوستکال آمد نیست کدبانویی و گادن را زن بد جز طلاق دادن را بنده زن شدن به شهوت و مال پس براو حکم کردن اینت محال زشت باشد که در زناشویی بنده باشی و خواجگی جویی بنده زن مشو حرام و حلال تا نگرداندت عیال عیال جفت در حکم شوی خود باشد لیک در حکم بنده بد باشد تو چو انگشت گشته از تشویش زن چو ناخن کنان به ناخن ریش نفقه بر ریش خواجه خط کرده سبلت او چو کون بط کرده سیم کابین چو طوق در گردن زرنه بر طاق و خیره غم خوردن کرد باید زن ای ستوده سیر لیکن از خان و مان خویش به در زیرک آنست کو نگاید زن ننهد در سرای خود شیون اشتقاقش ز چیست دانی زن یعنی آن قحبه را به تیر بزن پس اگر والعیاذباللٰه باز بچه در سقف کس کند پرواز کس ببینی گرفته از سر کین ریش بابا ز ناز در سرگین پس چه گویم که هرکه عاقل تر پیش سحبان کیر باقل تر

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۲ - ذکر انواع‌الشهوات علی بعضها تحریض و علی بعضها تمریض اندر صفت شهوات و در حق غلام باره گوید هرکه شد کون پرست بر خیره گوز یابد ثواب از انجیره چه دهی از پی گذر گه ثفل خرد پیر خود به کودک طفل گر زبر سوش مایه بد اوست هرچه از زیر سو درآمد اوست تن بد را بهاش جان خواهد دل نیک تو رایگان خواهد خاک پایی چو دیدی اندر پیش باد دستی شوی ز شهوت خویش آنکه او نام و ننگ خود بگذاشت دل تو کی نگه تواند داشت خصم غماز طبع یافه درای یار خلخال دست زنگله پای دوست چون زلف زنگیان بدساز برجهد چون فروکشیش از ناز چون چراغند از آنکه وقت فدی چون فتیله ز بن خورند غذی تا کم از یک دو مه به کسب مجاز نود خویش سی کنند از آز بر شکسته دریده غم خوردن طفل بی مادرست پروردن راست گفت آنکه برگشاد گره بسته گیری به خوی نیکو به هرکجا دین بود درم نبود روی و خوی نکو بهم نبود زشت باشد نکو رها کردن یوسفی را بنه بها کردن چون نه یعقوبی و نه بن یامین زین دعا نشنوی مگر آمین نزد آنکس که عقل او خوارست شاهد دل شکر جگر خوارست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۳ - در معنی زناشویی گوید از غلام آنکه زی عیال آمد او ز دنبه به پوستکال آمد نیست کدبانویی و گادن را زن بد جز طلاق دادن را بنده زن شدن به شهوت و مال پس براو حکم کردن اینت محال زشت باشد که در زناشویی بنده باشی و خواجگی جویی بنده زن مشو حرام و حلال تا نگرداندت عیال عیال جفت در حکم شوی خود باشد لیک در حکم بنده بد باشد تو چو انگشت گشته از تشویش زن چو ناخن کنان به ناخن ریش نفقه بر ریش خواجه خط کرده سبلت او چو کون بط کرده سیم کابین چو طوق در گردن زرنه بر طاق و خیره غم خوردن کرد باید زن ای ستوده سیر لیکن از خان و مان خویش به در زیرک آنست کو نگاید زن ننهد در سرای خود شیون اشتقاقش ز چیست دانی زن یعنی آن قحبه را به تیر بزن پس اگر والعیاذباللٰه باز بچه در سقف کس کند پرواز کس ببینی گرفته از سر کین ریش بابا ز ناز در سرگین پس چه گویم که هرکه عاقل تر پیش سحبان کیر باقل تر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۴ - حکایت و مثل آن جوانی به درد می نالید گفت پیری چو آن چنانش دید کز چه می نالی ای جوان نبیل گفت کز جور دبه و زنبیل جبه بر من قبا شد از غم دل پیرهن چون عبا شد از غم دل چند گه شد که من زنی دارم خویش و پیوند بر زنی دارم جفت پر کبر نیش بی شهد است گل رعنا دو روی و بد عهدست پنج ماهه است و یازده ساله نکند کار گاو گوساله هرکه در دام زن نیفتادست عقل شاگرد و او چو استادست وآنکه بر کس بخیره گردد رس عیش او گنده دان چو درگه کس اندرین طارم طرب بنوی راست گویم اگر ز من شنوی کمر کیر خیره لرز بود کیسه کس فراخ درز بود زن که دارد به سوی حمدان رای حمد حمدان کند نه حمد خدای آورد کدخدای را به کله نان بازار و خانه بغله برهی گر کنی به فردی خوی از خوشی خشو و ننگ ننوی یافت امروز فضل عمره و حج هرکرا داد حق ز فرج فرج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۵ - التمثیل فی‌المطایبة بطریق الهزل بود گرمی به کار دریوزه نام آن سرد قلتبان یوزه رفت زی حج به کدیه محراب اینت فضل اینت مزد اینت ثواب چون به بغداد آمد از حلوان دید بازارها پر از الوان صحن حلوا و مرغ و تاوه نان پخته پخته و بره بریان زی خرابات از خرابی دین رهگذر کرده بی ره و آیین دید بر رهگذر زنی زیبا روی زیبا به زیب چون دیبا دست در جیب خویش کرد چو باد کرد فرموش حج و فرج به یاد دید در فروز گریبانش دو درم بهر جامه و نانش گشت حیران چو در خزان ریحان تن چو پر زاغ از فزع لرزان زانکه او بد چو دیو دوزخ زشت آن زنش خوب بد چو حور بهشت یوزه زشت با دل ناشاد دو درم داد و آن زنک را گاد زنک شوخ بر ازارش رید او دبه پر ز روغنش دزدید زن بدو گفت کابلهت دیدم بستدم سیم و بر تو خندیدم یوزه دادش جواب بر ره راز چون شد این سرگذشت و قصه دراز گفت از این خرزه گرچه دربندم آن چنان خر نیم خردمندم چون ببینی چراغ بی روغن پس بدانی تو ابلهی یا من گر نشستی به زیر من روزی جست ناگه ز گنبدت گوزی تو چو بادام و پسته رخ مفروز کایچ گنبد نگه ندارد گوز باد اگر کونت را به فرمان نیست غم مخور کایچ کون سلیمان نیست

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۴ - حکایت و مثل آن جوانی به درد می نالید گفت پیری چو آن چنانش دید کز چه می نالی ای جوان نبیل گفت کز جور دبه و زنبیل جبه بر من قبا شد از غم دل پیرهن چون عبا شد از غم دل چند گه شد که من زنی دارم خویش و پیوند بر زنی دارم جفت پر کبر نیش بی شهد است گل رعنا دو روی و بد عهدست پنج ماهه است و یازده ساله نکند کار گاو گوساله هرکه در دام زن نیفتادست عقل شاگرد و او چو استادست وآنکه بر کس بخیره گردد رس عیش او گنده دان چو درگه کس اندرین طارم طرب بنوی راست گویم اگر ز من شنوی کمر کیر خیره لرز بود کیسه کس فراخ درز بود زن که دارد به سوی حمدان رای حمد حمدان کند نه حمد خدای آورد کدخدای را به کله نان بازار و خانه بغله برهی گر کنی به فردی خوی از خوشی خشو و ننگ ننوی یافت امروز فضل عمره و حج هرکرا داد حق ز فرج فرج سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۵ - التمثیل فی‌المطایبة بطریق الهزل بود گرمی به کار دریوزه نام آن سرد قلتبان یوزه رفت زی حج به کدیه محراب اینت فضل اینت مزد اینت ثواب چون به بغداد آمد از حلوان دید بازارها پر از الوان صحن حلوا و مرغ و تاوه نان پخته پخته و بره بریان زی خرابات از خرابی دین رهگذر کرده بی ره و آیین دید بر رهگذر زنی زیبا روی زیبا به زیب چون دیبا دست در جیب خویش کرد چو باد کرد فرموش حج و فرج به یاد دید در فروز گریبانش دو درم بهر جامه و نانش گشت حیران چو در خزان ریحان تن چو پر زاغ از فزع لرزان زانکه او بد چو دیو دوزخ زشت آن زنش خوب بد چو حور بهشت یوزه زشت با دل ناشاد دو درم داد و آن زنک را گاد زنک شوخ بر ازارش رید او دبه پر ز روغنش دزدید زن بدو گفت کابلهت دیدم بستدم سیم و بر تو خندیدم یوزه دادش جواب بر ره راز چون شد این سرگذشت و قصه دراز گفت از این خرزه گرچه دربندم آن چنان خر نیم خردمندم چون ببینی چراغ بی روغن پس بدانی تو ابلهی یا من گر نشستی به زیر من روزی جست ناگه ز گنبدت گوزی تو چو بادام و پسته رخ مفروز کایچ گنبد نگه ندارد گوز باد اگر کونت را به فرمان نیست غم مخور کایچ کون سلیمان نیست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۶ - اندر مذمّت خویش صوفی گوید باز اگر خویش باشدت صوفی او خود از هیچ روی لایوفی خانه ویران کند به لیل و نهار گه بشکرانه گه به استغفار نیم شب هر شبی به خانه خویش آید و صد اباحتی در پیش نه به صورت مسافر ره آز نه به سیرت مقیم پرده راز اندر افکنده در دو خانه خروش یک مه دلق پوش زرق فروش کارشان همچو نقش چینی رنگ دلشان همچو کاف کوفی تنگ از پی یک دو دردیی دین گز قبله شان سایه قباله رز گر ندانی مزاجشان در ذات رز بگوی و ز دور ده صلوات سغبه شاهدند و شمع و سرود عالمی کور زیر چرخ کبود خرمگس وار بهر لقمه و دانگ گوشت گنده کنان بیهده بانگ دور بینان سفله چون کرگس روی شویان دیده کش چو مگس ریششان پر ز باد و فرمان نی ابرشان پر ز رعد و باران نی زشت باشد ز بهر مالیدن دل تهی و چو نای نالیدن روی کرده چو تخم کاژیره به نفاق و دل اندرون تیره پارسا صورتان مفسد کار باز شکلان ولیک موش شکار هست گویی پدید صورت خوب بر چنین فعل و سیرت معیوب حال ایشان به دیده ظاهر هست نزدیک حاذق و ماهر به خط ابن مقله و بواب ترهات مسیلمه کذاب آرد از بهر پنج گانه تو این چنین قوم را به خانه تو خانه خالی کند ز نان چون نای پر کند چون شکم طهارت جای پسرت هیچ اگر درو خندد شاهد و شاهدی درو بندد ور زنت کاسه ای نهد ز طعام زنت را جز که سکره ننهد نام ور بوی خوش پذیر و پژمرده همچو خرده ت بسوزد از خرده چون جماع آرزو کند به دودم دو درم ده زد آفتابه ش نم بام خانه به نعره بردارد به لگد خانه را فرود آرد خانه ای گر بود چو بیت حرام به دو روز و دو شب کند بدنام ور نباشی چو کر بی غلغل کور گردی ز نعره بلبل صحبت بد بود چو خوردن می که فضیحت شود حریف از وی جاهل آنگه که خوش دلی ورزد تیزی آن دم به عالمی ارزد از پی زیر بانگ و ولوله چیست رو به خود بازگرد مشغله چیست این صفت زو تو کی نیوشی باز آنگهی چون خورد چو نوش پیاز

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۶ - اندر مذمّت خویش صوفی گوید باز اگر خویش باشدت صوفی او خود از هیچ روی لایوفی خانه ویران کند به لیل و نهار گه بشکرانه گه به استغفار نیم شب هر شبی به خانه خویش آید و صد اباحتی در پیش نه به صورت مسافر ره آز نه به سیرت مقیم پرده راز اندر افکنده در دو خانه خروش یک مه دلق پوش زرق فروش کارشان همچو نقش چینی رنگ دلشان همچو کاف کوفی تنگ از پی یک دو دردیی دین گز قبله شان سایه قباله رز گر ندانی مزاجشان در ذات رز بگوی و ز دور ده صلوات سغبه شاهدند و شمع و سرود عالمی کور زیر چرخ کبود خرمگس وار بهر لقمه و دانگ گوشت گنده کنان بیهده بانگ دور بینان سفله چون کرگس روی شویان دیده کش چو مگس ریششان پر ز باد و فرمان نی ابرشان پر ز رعد و باران نی زشت باشد ز بهر مالیدن دل تهی و چو نای نالیدن روی کرده چو تخم کاژیره به نفاق و دل اندرون تیره پارسا صورتان مفسد کار باز شکلان ولیک موش شکار هست گویی پدید صورت خوب بر چنین فعل و سیرت معیوب حال ایشان به دیده ظاهر هست نزدیک حاذق و ماهر به خط ابن مقله و بواب ترهات مسیلمه کذاب آرد از بهر پنج گانه تو این چنین قوم را به خانه تو خانه خالی کند ز نان چون نای پر کند چون شکم طهارت جای پسرت هیچ اگر درو خندد شاهد و شاهدی درو بندد ور زنت کاسه ای نهد ز طعام زنت را جز که سکره ننهد نام ور بوی خوش پذیر و پژمرده همچو خرده ت بسوزد از خرده چون جماع آرزو کند به دودم دو درم ده زد آفتابه ش نم بام خانه به نعره بردارد به لگد خانه را فرود آرد خانه ای گر بود چو بیت حرام به دو روز و دو شب کند بدنام ور نباشی چو کر بی غلغل کور گردی ز نعره بلبل صحبت بد بود چو خوردن می که فضیحت شود حریف از وی جاهل آنگه که خوش دلی ورزد تیزی آن دم به عالمی ارزد از پی زیر بانگ و ولوله چیست رو به خود بازگرد مشغله چیست این صفت زو تو کی نیوشی باز آنگهی چون خورد چو نوش پیاز

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۷ - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی آن شنیدی که بد به شهر هری خواجه فاضلی و پر هنری خسته از رنج بی کرانه دهر گشته از فضل خود یگانه دهر از خرد رخت بر فلک برده محنتش زیر پای بسپرده محنتش را مگر یکی آن بود که در اندوه قوت حمدان بود مدتی بود تا که گای نداشت پسری راست کرد و جای نداشت چون پناهی نیافت مضطر شد به ضرورت به مسجد ی در شد دید محراب و مسجدی خالی خواست تا گادنی کند حالی چون برانداخت پرده از تل سیم تا برد سوی چشمه ماهی شیم مسجد از نور شد چنان روشن که برون تاخت شعله از روزن زاهدی زان حکایت آگه شد پی برون برد و بر سر ره شد پسری دید برده سر سوی پشت مرد فاسق گرفته بوق به مشت تاش بنهد میان حلقه کون زاهد آمد شد از برون به درون کاج و مشت و عصا فراز نهاد گلویی همچو گاو باز نهاد کاین همه شومی شما باشد که نه باران و نه گیا باشد چه فضولی است این و خانه حق شرع را نیست نزدتان رونق ای کذی و کذی چه کار است این در ره شرع ننگ و عار است این دامن آخرالزمان آمد نوبت جهل جاهلان آمد خلق را نیست از خدای هراس شد دل خلق مسکن وسواس از چنین کارهاست در کشور آسمان بی نم و زمین بی بر بر بساط زمین نبات نماند خلق را مایه حیات نماند از گناهان لوطی و زانی خشک شد چشم ابر نیسانی بشود لامحاله دهر خراب چون لواطه کنند در محراب مرد فاسق به حیله بیرون جست تا مؤذن براو نیابد دست مرد فاسق چو شد برون از در مرد زاهد گرفت کار از سر مرد فاسق چو بازپس نگریست تا ببیند که حال زاهد چیست دید بی نیم دانگ و بی حبه گزر شیخ بر سر دبه سر درون کرد و گفت ای زاهد این همان مسجد و همان شاهد لیکن از بخت ما و گردش حال بود بر من حرام و بر تو حلال شکر و منت خدای را که اکنون گشت حال زمانه دیگرگون بر بساط زمین نبات بماند خلق را قوت حیات بماند شکر حق را که ابرها بارید بدل آب در مروارید ابرهای تهی پر از نم شد دل اهل زمانه خرم شد کشت ها قوت تمام گرفت کارهای جهان نظام گرفت ای خدا ترس اهل زهد و صلاح هست از انفاس تو جهان به فلاح حرمت صومعه تو می دانی بر تو مانده ست و بس مسلمانی چون چنین اند زاهدان جهان چه طمع داری آخر از دگران زاهدی کاینچنین بود فن او بگریز از سرا و برزن او صوفی یی کاینچنین بود فن او یک جهان کیر در کس زن او تا بدانی که زاهد ان چه کسند همه همچون میان تهی جرسند همه در بند زرق و سالوس ند وز در صدهزار افسوس ند دست از این صوفیان دهر بشوی تو چه گویی حکایت از خود گوی چون رهی پیش آنکه مدهوشند از پی خلق حلقه در گوشند گردن جمله از تف سیلی همچو کرباس در کف نیلی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۷ - حکایة فی‌التّمثّل الصوفی آن شنیدی که بد به شهر هری خواجه فاضلی و پر هنری خسته از رنج بی کرانه دهر گشته از فضل خود یگانه دهر از خرد رخت بر فلک برده محنتش زیر پای بسپرده محنتش را مگر یکی آن بود که در اندوه قوت حمدان بود مدتی بود تا که گای نداشت پسری راست کرد و جای نداشت چون پناهی نیافت مضطر شد به ضرورت به مسجد ی در شد دید محراب و مسجدی خالی خواست تا گادنی کند حالی چون برانداخت پرده از تل سیم تا برد سوی چشمه ماهی شیم مسجد از نور شد چنان روشن که برون تاخت شعله از روزن زاهدی زان حکایت آگه شد پی برون برد و بر سر ره شد پسری دید برده سر سوی پشت مرد فاسق گرفته بوق به مشت تاش بنهد میان حلقه کون زاهد آمد شد از برون به درون کاج و مشت و عصا فراز نهاد گلویی همچو گاو باز نهاد کاین همه شومی شما باشد که نه باران و نه گیا باشد چه فضولی است این و خانه حق شرع را نیست نزدتان رونق ای کذی و کذی چه کار است این در ره شرع ننگ و عار است این دامن آخرالزمان آمد نوبت جهل جاهلان آمد خلق را نیست از خدای هراس شد دل خلق مسکن وسواس از چنین کارهاست در کشور آسمان بی نم و زمین بی بر بر بساط زمین نبات نماند خلق را مایه حیات نماند از گناهان لوطی و زانی خشک شد چشم ابر نیسانی بشود لامحاله دهر خراب چون لواطه کنند در محراب مرد فاسق به حیله بیرون جست تا مؤذن براو نیابد دست مرد فاسق چو شد برون از در مرد زاهد گرفت کار از سر مرد فاسق چو بازپس نگریست تا ببیند که حال زاهد چیست دید بی نیم دانگ و بی حبه گزر شیخ بر سر دبه سر درون کرد و گفت ای زاهد این همان مسجد و همان شاهد لیکن از بخت ما و گردش حال بود بر من حرام و بر تو حلال شکر و منت خدای را که اکنون گشت حال زمانه دیگرگون بر بساط زمین نبات بماند خلق را قوت حیات بماند شکر حق را که ابرها بارید بدل آب در مروارید ابرهای تهی پر از نم شد دل اهل زمانه خرم شد کشت ها قوت تمام گرفت کارهای جهان نظام گرفت ای خدا ترس اهل زهد و صلاح هست از انفاس تو جهان به فلاح حرمت صومعه تو می دانی بر تو مانده ست و بس مسلمانی چون چنین اند زاهدان جهان چه طمع داری آخر از دگران زاهدی کاینچنین بود فن او بگریز از سرا و برزن او صوفی یی کاینچنین بود فن او یک جهان کیر در کس زن او تا بدانی که زاهد ان چه کسند همه همچون میان تهی جرسند همه در بند زرق و سالوس ند وز در صدهزار افسوس ند دست از این صوفیان دهر بشوی تو چه گویی حکایت از خود گوی چون رهی پیش آنکه مدهوشند از پی خلق حلقه در گوشند گردن جمله از تف سیلی همچو کرباس در کف نیلی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۸ - اندر قرابت فقیه گوید ور بود خود فقیه خویشاوند وند گردد به حیله جوی شاوند باشد او در مزاج و سیرت خویش زان سخنهای بی بصیرت خویش نابکاری دو روی و یافه درای ظالمی عمر کاه و غم افزای تا تو سر بر کنی وی از دلبر ریش بر بر نهاده باشد و بر بیم تو جز به حبس و چک نکند آن کند با تو کایچ سگ نکند بد بد است ار چه نیک دان باشد سگ سگ است ارچه سرشبان باشد او نشسته به سردی اندر درس تو از آن حیلت و سفیهی ترس نز پی علم و فهم را نیکست که سفیهست و سهم را نیکست با تو از بهر عز و حرمت و جاه حمله چون شیر و حیله چون روباه همچو پنجه ذباب ریش ستر چون طنین ذباب خاطر بر سرد گفتنش چون قضا حالی درس گفتن ز ترس حق خالی از برای سؤال خاصه و عام ندهد بی سلم جواب سلام می کز آن لب خورد نه دندانست جام می کش که این سپندانست کودکی را اگر بدرد کون حجت آرد چو سر کند بیرون گرش همسایه دید از چپ و راست گوید این عقد اخوتست رواست آب در جوی دیگران بردن به اجازت چو داد بفشردن بینی ار هیچ سوی او تازی از سر جد نه از سر بازی قلتبانی چو خایه گنده و دون سر چو کیر آستین فراخ چو کون نه به حقش امید و نز کس بیم نه ازو بیوه ایمن و نه یتیم کرده نام تو عامی و جاهل تا کند حق باطنت باطل چون درآید فغوله در تگ و پوی تو بیار آب و هردو دست بشوی که وکیل اندر آستین دارد اسب حاکم به زیر زین دارد باز تا ضیعتی براندازد ریش بالان کند به ده تازد چون به ده تاخت با دومن کاغذ در خروش آید اهل ده کامذ لرزه بر سید جلیل افتد نیز بر خضر و بر خلیل افتد مانده بر گوشه حکم پر کم شده تا کون فرو دم آدم که نهد لاله تند بر زانو که وکیلک خزد پس کندو چکچکی زو فتاده در مسجد نز پی هزل و ضحکه کز سر جد که فقی بر که رخ ترش کردست باز تا بر که چشم شش کردست تا کرا باز خشک ریش کند تا که بر ریش او سریش کند یا که از بیم ریش کوسه او سبلتان بر کند ز بوسه او تو مکن دعوی توانایی با چنین ظالمی که برنایی به خدایش سپار ارت باید که کسی با خدای برناید تا ز تخییلهای شورانگیز چند پیچد به روز رستاخیز گر ز علم از برون علم دارد زیر پوشی ز جهل هم دارد آنچش امروز زیر پوش نمود آن زبر پوش حشر خواهد بود عز اینجای ذل آنجا راست غل امروز و عز فردا راست هرکه اینجا هوای نفس بهشت دانکه آنجاست در هوای بهشت

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۸ - اندر قرابت فقیه گوید ور بود خود فقیه خویشاوند وند گردد به حیله جوی شاوند باشد او در مزاج و سیرت خویش زان سخنهای بی بصیرت خویش نابکاری دو روی و یافه درای ظالمی عمر کاه و غم افزای تا تو سر بر کنی وی از دلبر ریش بر بر نهاده باشد و بر بیم تو جز به حبس و چک نکند آن کند با تو کایچ سگ نکند بد بد است ار چه نیک دان باشد سگ سگ است ارچه سرشبان باشد او نشسته به سردی اندر درس تو از آن حیلت و سفیهی ترس نز پی علم و فهم را نیکست که سفیهست و سهم را نیکست با تو از بهر عز و حرمت و جاه حمله چون شیر و حیله چون روباه همچو پنجه ذباب ریش ستر چون طنین ذباب خاطر بر سرد گفتنش چون قضا حالی درس گفتن ز ترس حق خالی از برای سؤال خاصه و عام ندهد بی سلم جواب سلام می کز آن لب خورد نه دندانست جام می کش که این سپندانست کودکی را اگر بدرد کون حجت آرد چو سر کند بیرون گرش همسایه دید از چپ و راست گوید این عقد اخوتست رواست آب در جوی دیگران بردن به اجازت چو داد بفشردن بینی ار هیچ سوی او تازی از سر جد نه از سر بازی قلتبانی چو خایه گنده و دون سر چو کیر آستین فراخ چو کون نه به حقش امید و نز کس بیم نه ازو بیوه ایمن و نه یتیم کرده نام تو عامی و جاهل تا کند حق باطنت باطل چون درآید فغوله در تگ و پوی تو بیار آب و هردو دست بشوی که وکیل اندر آستین دارد اسب حاکم به زیر زین دارد باز تا ضیعتی براندازد ریش بالان کند به ده تازد چون به ده تاخت با دومن کاغذ در خروش آید اهل ده کامذ لرزه بر سید جلیل افتد نیز بر خضر و بر خلیل افتد مانده بر گوشه حکم پر کم شده تا کون فرو دم آدم که نهد لاله تند بر زانو که وکیلک خزد پس کندو چکچکی زو فتاده در مسجد نز پی هزل و ضحکه کز سر جد که فقی بر که رخ ترش کردست باز تا بر که چشم شش کردست تا کرا باز خشک ریش کند تا که بر ریش او سریش کند یا که از بیم ریش کوسه او سبلتان بر کند ز بوسه او تو مکن دعوی توانایی با چنین ظالمی که برنایی به خدایش سپار ارت باید که کسی با خدای برناید تا ز تخییلهای شورانگیز چند پیچد به روز رستاخیز گر ز علم از برون علم دارد زیر پوشی ز جهل هم دارد آنچش امروز زیر پوش نمود آن زبر پوش حشر خواهد بود عز اینجای ذل آنجا راست غل امروز و عز فردا راست هرکه اینجا هوای نفس بهشت دانکه آنجاست در هوای بهشت

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۹ - حکایت و ضرب‌المثل آن شنیدی که از کم آزاری رندی اندر ربود دستاری آن دوید از نشاط در بستان وین دوان شد به سوی گورستان آن یکی گفتش از سر سردی که بدیدم سلیم دل مردی تو بدین سو همی چه پویی تفت کانکه دستار برد زان سو رفت مرد دستار برده فصلی گفت نیک بشنو کهآن به اصلی گفت گفت ای خواجه گرچه زان سون شد نه ز بند زمانه بیرون شد چه دوم بیهده سوی بستان خود همی یابمش به گورستان من همین یک دو روز صبر کنم روی در روی این دو قبر کنم که بدین جا خود از سرای مجاز مرگ سیلی زنانش آرد باز زود باشد که از سرای سپنج آورندش به پیش من بی رنج آنکه راز دل و نهان داند داد من زو به جمله بستاند تا بدین سان که کرد ما را عور عوری خود بیند اندر گور از چنین اقربا چه اندیشی تا خوشی چیست در چنین خویشی اصل دین چون علم بلند کند با چنین اصل ریشخند کند خویش ناخوش به سوی من به مثل هست موی زهار و موی بغل بر کنی بد رها کنی ناخوش تیره زو آب و گنده زو آتش قیمتی در قیامت ایمانست نه نسب نامهای انسانست تخمهای که شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود نبود روز حشر نوبت طین نوبت دین بود به یوم الدین باش تا بگسلد به وقت نشور نسلهای جهان ز صدمت صور چکنی خویشی کسی که عیان ببرد آبت ار نیابد نان گر شره سوی جانش حمله برد بچه را لقمه سازد و بخورد مثل خویش بد چو دهقانست دست او پای بند اقرانست تا بود سایه هست زیر درخت چون فرو ریخت برگ بندد رخت خرمنش چون ز دانه باشد پر پشک اشتر نمایدش چون در سالی ار هیچ خشکی آغازد زود دهقان پزشکی آغازد ننگ بر شد بر آسمان برین نام گم شد چو نم نیافت زمین برزگر رفت و نان و دوغ ببرد ماله و جفت و داس و یوغ ببرد با چنین قوم چون کنی خویشی گر نه برخیره سغبه خویشی یار آن باش کت کند یاری شب مستی و روز هشیاری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۰ - حکایت قحطی افتاد وقتی اندر ری دور از این شهر وز نواحی وی آن چنان سخت شد برایشان کار کادمی شد چو گرگ مردم خوار کرد هر مادری همی گریان خرد فرزند خویش را بریان کرده بر خویشتن طباخ امیر خون همشیره را حلال چو شیر اندر آن شهر چشم سر کم دید سگ مرده که مردم آن نخرید اندرین حال عارفی زنگی نزدم آمد ز روی دل تنگی گفت مردم همی خورد مردم تو دعایی بک که من کردم گفتمش راست رو مکن لنگی رو تو بگذار تا بود تنگی تا بدانی که در سرای بسیچ هیچکس نیست ایچ کس را هیچ بهر این است در ره اسباب سر نگوسار لای لاانساب زین قرابت نویس نامه ننگ که قرابت قرابه دارد و سنگ بشکند زود و بد شود پیوند لیک نبود چو دیو شد دلبند خویشی خویش ریش ناسورست از درون زشت و وز برون عورست خشک او تر و سرد او گرم است سر او پای و سخت او نرمست نزد دانا چو خشک شد تر او پای دل کرد خاک بر سر او پس در این بزمگاه نامردان از پی صحبت جوانمردان باده همره ترا ز عشق نبی خم مادر اضافت نسبی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۹ - حکایت و ضرب‌المثل آن شنیدی که از کم آزاری رندی اندر ربود دستاری آن دوید از نشاط در بستان وین دوان شد به سوی گورستان آن یکی گفتش از سر سردی که بدیدم سلیم دل مردی تو بدین سو همی چه پویی تفت کانکه دستار برد زان سو رفت مرد دستار برده فصلی گفت نیک بشنو کهآن به اصلی گفت گفت ای خواجه گرچه زان سون شد نه ز بند زمانه بیرون شد چه دوم بیهده سوی بستان خود همی یابمش به گورستان من همین یک دو روز صبر کنم روی در روی این دو قبر کنم که بدین جا خود از سرای مجاز مرگ سیلی زنانش آرد باز زود باشد که از سرای سپنج آورندش به پیش من بی رنج آنکه راز دل و نهان داند داد من زو به جمله بستاند تا بدین سان که کرد ما را عور عوری خود بیند اندر گور از چنین اقربا چه اندیشی تا خوشی چیست در چنین خویشی اصل دین چون علم بلند کند با چنین اصل ریشخند کند خویش ناخوش به سوی من به مثل هست موی زهار و موی بغل بر کنی بد رها کنی ناخوش تیره زو آب و گنده زو آتش قیمتی در قیامت ایمانست نه نسب نامهای انسانست تخمهای که شهوتی نبود بر آن جز قیامتی نبود نبود روز حشر نوبت طین نوبت دین بود به یوم الدین باش تا بگسلد به وقت نشور نسلهای جهان ز صدمت صور چکنی خویشی کسی که عیان ببرد آبت ار نیابد نان گر شره سوی جانش حمله برد بچه را لقمه سازد و بخورد مثل خویش بد چو دهقانست دست او پای بند اقرانست تا بود سایه هست زیر درخت چون فرو ریخت برگ بندد رخت خرمنش چون ز دانه باشد پر پشک اشتر نمایدش چون در سالی ار هیچ خشکی آغازد زود دهقان پزشکی آغازد ننگ بر شد بر آسمان برین نام گم شد چو نم نیافت زمین برزگر رفت و نان و دوغ ببرد ماله و جفت و داس و یوغ ببرد با چنین قوم چون کنی خویشی گر نه برخیره سغبه خویشی یار آن باش کت کند یاری شب مستی و روز هشیاری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۰ - حکایت قحطی افتاد وقتی اندر ری دور از این شهر وز نواحی وی آن چنان سخت شد برایشان کار کادمی شد چو گرگ مردم خوار کرد هر مادری همی گریان خرد فرزند خویش را بریان کرده بر خویشتن طباخ امیر خون همشیره را حلال چو شیر اندر آن شهر چشم سر کم دید سگ مرده که مردم آن نخرید اندرین حال عارفی زنگی نزدم آمد ز روی دل تنگی گفت مردم همی خورد مردم تو دعایی بک که من کردم گفتمش راست رو مکن لنگی رو تو بگذار تا بود تنگی تا بدانی که در سرای بسیچ هیچکس نیست ایچ کس را هیچ بهر این است در ره اسباب سر نگوسار لای لاانساب زین قرابت نویس نامه ننگ که قرابت قرابه دارد و سنگ بشکند زود و بد شود پیوند لیک نبود چو دیو شد دلبند خویشی خویش ریش ناسورست از درون زشت و وز برون عورست خشک او تر و سرد او گرم است سر او پای و سخت او نرمست نزد دانا چو خشک شد تر او پای دل کرد خاک بر سر او پس در این بزمگاه نامردان از پی صحبت جوانمردان باده همره ترا ز عشق نبی خم مادر اضافت نسبی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۱ - اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید خلق را زیر گنبد دوار دیده ها کور و دیدنی بسیار هرکه از خواندنی کرانه کند اوستادش به موش خانه کند نیست اندر جهان نکو نفسی نه بسی ماند چرخ را نه کسی خواجه لاحول گوی در کویت زان بماندست تا کند مویت اندرین کارگاه بومره تو به لاحولشان مشو غره کاندرین روزگار پر تلبیس نان ز لاحول می خورد ابلیس تو چنانی به حیلت و تلبیس کز تو اعراض می کند ابلیس هرکه در خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۲ - در حق پارسایان گوید آن کسانی که راه دین رفتند چهره از تنگ خلق بنهفتند واسطه عقد سنیان بودند نه حروری نه مرجیان بودند پخته از حسرت طلب گلشان سوخته ز آتش وفا دلشان هرچه اندر جهان پریشان بود لاجرم زیر حکم ایشان بود چون به سنت بدند یازنده عالمی بود زان گره زنده کرده از بهر جذب فایده شان شهپر جبرییل مایده شان همه بردند کام دولت راند همه رفتند و نام ازیشان ماند

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۱ - اندر صفت مرائی و قرّاء و سالوس گوید خلق را زیر گنبد دوار دیده ها کور و دیدنی بسیار هرکه از خواندنی کرانه کند اوستادش به موش خانه کند نیست اندر جهان نکو نفسی نه بسی ماند چرخ را نه کسی خواجه لاحول گوی در کویت زان بماندست تا کند مویت اندرین کارگاه بومره تو به لاحولشان مشو غره کاندرین روزگار پر تلبیس نان ز لاحول می خورد ابلیس تو چنانی به حیلت و تلبیس کز تو اعراض می کند ابلیس هرکه در خود زد از فضولی رای دست ازو شست شرع بار خدای سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۲ - در حق پارسایان گوید آن کسانی که راه دین رفتند چهره از تنگ خلق بنهفتند واسطه عقد سنیان بودند نه حروری نه مرجیان بودند پخته از حسرت طلب گلشان سوخته ز آتش وفا دلشان هرچه اندر جهان پریشان بود لاجرم زیر حکم ایشان بود چون به سنت بدند یازنده عالمی بود زان گره زنده کرده از بهر جذب فایده شان شهپر جبرییل مایده شان همه بردند کام دولت راند همه رفتند و نام ازیشان ماند

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۳ - در صفت جاه‌جویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید وین گروهی که نو رسیدستند عشوه جاه و زر خریدستند سر باغ و دل زمین دارند کی دل عقل و شرع و دین دارند ماه رویان تیره هوشانند جاه جویان دین فروشانند همه جویای کین و تمکین را همه کاسه کجا نهم دین را همه رعنای و سر تهی تازند کور زشت و کر خرآوازند باد و بوشی برای حرمت و فرع بل غرام و بهانه شان بر شرع همه باز آشیان شاهین خشم همه طوطی زبان کرگس چشم به جدل کوثر و به علم ابتر به سخن فربه و به دین لاغر با فراغند و بی فروغ همه گه دریغند و گه دروغ همه آنچه نیک از حدیث بگذارند وآنچه باشد شنیع بردارند همه چون استرند تند و حرون گاو تقطیع از درون و برون دعوتی ساخت یک تن از همه شان چون بترسید گرگ از رمشان چون نهادند خوان بر اخوان گفت یک تن ز مجمع ایشان گرچه خوان هست نان نمی بینم ورچه تن هست جان نمی بینم همه از جهد و جود پرهیزند همه از علم و حلم بگریزند سر بدره گرفته زیر بغل که که ام خواجه و امام اجل کرده با جانشان بسی جفتی نز پی دین برای ای مفتی در سر آنکه زیر پای شود تا که بی جان و ژاژخای شود گشته گویان ز بغض یکدیگر کین فلان ملحد آن فلان کافر همه از راه صدق بیخبرند آدمی صورتند لیک خرند مکتب شرع را ندیده هنوز به در عقل نارسیده هنوز همه دیوان آدمی رویند همه غولان بیرهی پویند معنی دیو چیست بیدادی تو به بیدادیش چرا شادی همه ز آواز خود بپرهیزند از هم آواز خویش بگریزند همه در راه آن جهانی کور بنده خورد و خفت همچو ستور همه براکل و بر جماع حریص آزشان کرده سال و مه تحریص همه گشته نفایه سیم دغل آنکه گفتش خدای بل هم اضل همه خونخوار و آز ور چو مگس همه فرزین به کجروی و فرس همه جویای کبر و تمکین اند همه قلب شریعت و دین اند به خدا ار به شرع ره دانند بی خبر از حیات دو جهانند زندگیشان بتر ز مرگ بود مرگ را زان کسان چه برگ بود چون کمیز شتر ز بازیشان رنجه دارند همچو خرمگسان داده فتوی به خون اهل زمین از سر جهل و حرص و از سر کین همه در دست یک رمه رعنا همچو شمعند پیش نابینا همه بسیار گوی کم دانند همه چون غول در بیابانند در سخن چون شتر گسسته مهار چون شترمرغ جمله آتش خوار دیو ز افعالشان حذر کرده آنچه او گفته زان بتر کرده در نفاق و خیانت و تلبیس درگذشته به صد درک ز ابلیس مال ایتام داشته به حلال خورده اموال بیوه و اطفال هیچ نا یافته ز تقوی بوی تهی از آب مانده همچو سبوی پس دیوار کعبه خر گایند ور دهی تیز غسل فرمایند گر به چرخ این سگان برآیندی دختر نعش را بگایندی همه در علم سامری وارند از برون موسی از درون مارند پرده در گشته آن که این فهمست زورعوا خوانده آن که این سهمست همه رشوت خرند و قاعده گر زیربارند و خوار همچون خر از پی مال و جاه بی فردا همه یوسف فروش نابینا پرده در همچو راز غمازان بی نمازان بیهده تازان بنهند ار جهند ازین زشتی پای بر فرق بحر چون کشتی ریختی آب رویت از پی نان ای لت انبان کجاست دست اشنان زان بمانده است خیره در پس در خواجه گاو سار همچون خر بهره علم تو نیابد کس زانکه از علم نام داری و بس صبر و جودش به رغم مردم کوی روز و شب دوستدار دشمن روی تو چه مردان قوت و قوتی مرد سنبیدنی و سنبوتی تو چه مرد کناری و بوسی مرد زرقی و یار سالوسی سر و ریش ار در آینه دیدی رو که بر روی آینه ریدی

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۳ - در صفت جاه‌جویان و زر طلبان و درویشان صورت گوید وین گروهی که نو رسیدستند عشوه جاه و زر خریدستند سر باغ و دل زمین دارند کی دل عقل و شرع و دین دارند ماه رویان تیره هوشانند جاه جویان دین فروشانند همه جویای کین و تمکین را همه کاسه کجا نهم دین را همه رعنای و سر تهی تازند کور زشت و کر خرآوازند باد و بوشی برای حرمت و فرع بل غرام و بهانه شان بر شرع همه باز آشیان شاهین خشم همه طوطی زبان کرگس چشم به جدل کوثر و به علم ابتر به سخن فربه و به دین لاغر با فراغند و بی فروغ همه گه دریغند و گه دروغ همه آنچه نیک از حدیث بگذارند وآنچه باشد شنیع بردارند همه چون استرند تند و حرون گاو تقطیع از درون و برون دعوتی ساخت یک تن از همه شان چون بترسید گرگ از رمشان چون نهادند خوان بر اخوان گفت یک تن ز مجمع ایشان گرچه خوان هست نان نمی بینم ورچه تن هست جان نمی بینم همه از جهد و جود پرهیزند همه از علم و حلم بگریزند سر بدره گرفته زیر بغل که که ام خواجه و امام اجل کرده با جانشان بسی جفتی نز پی دین برای ای مفتی در سر آنکه زیر پای شود تا که بی جان و ژاژخای شود گشته گویان ز بغض یکدیگر کین فلان ملحد آن فلان کافر همه از راه صدق بیخبرند آدمی صورتند لیک خرند مکتب شرع را ندیده هنوز به در عقل نارسیده هنوز همه دیوان آدمی رویند همه غولان بیرهی پویند معنی دیو چیست بیدادی تو به بیدادیش چرا شادی همه ز آواز خود بپرهیزند از هم آواز خویش بگریزند همه در راه آن جهانی کور بنده خورد و خفت همچو ستور همه براکل و بر جماع حریص آزشان کرده سال و مه تحریص همه گشته نفایه سیم دغل آنکه گفتش خدای بل هم اضل همه خونخوار و آز ور چو مگس همه فرزین به کجروی و فرس همه جویای کبر و تمکین اند همه قلب شریعت و دین اند به خدا ار به شرع ره دانند بی خبر از حیات دو جهانند زندگیشان بتر ز مرگ بود مرگ را زان کسان چه برگ بود چون کمیز شتر ز بازیشان رنجه دارند همچو خرمگسان داده فتوی به خون اهل زمین از سر جهل و حرص و از سر کین همه در دست یک رمه رعنا همچو شمعند پیش نابینا همه بسیار گوی کم دانند همه چون غول در بیابانند در سخن چون شتر گسسته مهار چون شترمرغ جمله آتش خوار دیو ز افعالشان حذر کرده آنچه او گفته زان بتر کرده در نفاق و خیانت و تلبیس درگذشته به صد درک ز ابلیس مال ایتام داشته به حلال خورده اموال بیوه و اطفال هیچ نا یافته ز تقوی بوی تهی از آب مانده همچو سبوی پس دیوار کعبه خر گایند ور دهی تیز غسل فرمایند گر به چرخ این سگان برآیندی دختر نعش را بگایندی همه در علم سامری وارند از برون موسی از درون مارند پرده در گشته آن که این فهمست زورعوا خوانده آن که این سهمست همه رشوت خرند و قاعده گر زیربارند و خوار همچون خر از پی مال و جاه بی فردا همه یوسف فروش نابینا پرده در همچو راز غمازان بی نمازان بیهده تازان بنهند ار جهند ازین زشتی پای بر فرق بحر چون کشتی ریختی آب رویت از پی نان ای لت انبان کجاست دست اشنان زان بمانده است خیره در پس در خواجه گاو سار همچون خر بهره علم تو نیابد کس زانکه از علم نام داری و بس صبر و جودش به رغم مردم کوی روز و شب دوستدار دشمن روی تو چه مردان قوت و قوتی مرد سنبیدنی و سنبوتی تو چه مرد کناری و بوسی مرد زرقی و یار سالوسی سر و ریش ار در آینه دیدی رو که بر روی آینه ریدی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۴ - در حق کسی گوید از بزرگان غزنین بگذر از عالمان و درویشان تو و عام و خصومت ایشان چون تو از خوان شرع بی قوتی تو و سالوس و کبر و سنبوتی هر سخن کان ترا کند فربه هذیان پرسمت نه از وی به خویشتن کشته ای ز بی باکی که بی اصلاح خوردی انطاکی هرکه دارو ستاند از معتوه زود گیرد همه جهان در کوه هرکه بر رفت خیره بر سر چوب گفت تذکیر هاون و جاروب نشود واعظ و نه حافظ دین نبود وارث رسول امین هرچه او گفت خنده آرد و بس هرچه او کرد زو نگیرد کس مرد ماتم زده ز گفتارش سال و مه بی غمی بود کارش ناگذشتست وی به کوی سخن نه بگفته نه دیده روی سخن نکند نیز رنجه بیش ترا شرم ناید ز شیب خویش ترا من ندیدم امام بر منبر چون تل کوه بر سر زنبر هیچ دانی به چشم من چون بود کیر و خایه که در خور کون بود پشت چون خرس بر سر شخ بود روی چون بوریای مطبخ بود ای که در ابلهی و خیره سری خرتر از گاو و هرزه تر ز خری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۵ - در مثالب علوی زرمدی گوید آخر عمرت از دل تفته همچو بر کودک اول هفته گربه گر شد به لقمه شاد از تو گوش و بینی دهد به باد از تو جنس آنها که نامسلمانند همچو دونان گران و ارزانند از پی صید آهوی خوش پوز چشمها سرمه کرده ای چون یوز زانکه دیوی رسید فریادت ای کم از خاک چیست این بادت مردمی گیر و دانش و آزرم ویحک از ریش خود نداری شرم تا کی از ریح و ضحکه و تسخر زین سر و ریش شرم دار ای خر از پی نان و آب هر روزه زهر را خوانده ای شکر بوزه تو مده مر عیال را نانی دیگران داده مر ورا جانی دشت و کهسار گیر همچو وحوش خانه و خوان بمان به گربه و موش هرکه دارد حرام نان عیال سخنش دان که گشت سحر حلال در تو ای شوم نحس دارم ظن که یکی نان بهست از ده زن زن چو ندهی تو نان او ناچار خود به دست آورد چو خر افسار زن اگر بد کند شوی خرسند سیم باید که ماند اندر بند چون ترا عقل نیست چه توان کرد ایزدت کرد ازین معانی فرد نیست عقل هدایتت ز خدای مکتسب نیز نیست ژاژ مخای بی سری باش چون ز روی نوی زرمدی شد بدین صفت علوی حس و عقلش چو نیست اندر ذات هست درخورد ناودانش صفات هست از این زرمدی چو شد طالب ننگ و عاری بر آل بوطالب هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند کم شنیدیم چون تو لنبانی تر فروشی و خشک جنبانی کآن زبانها که اصل شور و شرست همه اندر دهان یکدگرست عقل و جان کسی که بی ادبست این یکی بیوه وآن دگر عزبست عقل و جان کسی که بی باکست آن یکی تیره این دگر خاکست دل براین چار طبع چرخ منه جعفری بهر خرج کرخ منه هرکه خود زشت و بی خرد باشد رای او سست و روی بد باشد صبر کن بر ادای جان کش او دل منه بر غذای ناخوش او که آب رویش ز تخته افلاک شست تعلیقهای عمرش پاک

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۴ - در حق کسی گوید از بزرگان غزنین بگذر از عالمان و درویشان تو و عام و خصومت ایشان چون تو از خوان شرع بی قوتی تو و سالوس و کبر و سنبوتی هر سخن کان ترا کند فربه هذیان پرسمت نه از وی به خویشتن کشته ای ز بی باکی که بی اصلاح خوردی انطاکی هرکه دارو ستاند از معتوه زود گیرد همه جهان در کوه هرکه بر رفت خیره بر سر چوب گفت تذکیر هاون و جاروب نشود واعظ و نه حافظ دین نبود وارث رسول امین هرچه او گفت خنده آرد و بس هرچه او کرد زو نگیرد کس مرد ماتم زده ز گفتارش سال و مه بی غمی بود کارش ناگذشتست وی به کوی سخن نه بگفته نه دیده روی سخن نکند نیز رنجه بیش ترا شرم ناید ز شیب خویش ترا من ندیدم امام بر منبر چون تل کوه بر سر زنبر هیچ دانی به چشم من چون بود کیر و خایه که در خور کون بود پشت چون خرس بر سر شخ بود روی چون بوریای مطبخ بود ای که در ابلهی و خیره سری خرتر از گاو و هرزه تر ز خری سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳۵ - در مثالب علوی زرمدی گوید آخر عمرت از دل تفته همچو بر کودک اول هفته گربه گر شد به لقمه شاد از تو گوش و بینی دهد به باد از تو جنس آنها که نامسلمانند همچو دونان گران و ارزانند از پی صید آهوی خوش پوز چشمها سرمه کرده ای چون یوز زانکه دیوی رسید فریادت ای کم از خاک چیست این بادت مردمی گیر و دانش و آزرم ویحک از ریش خود نداری شرم تا کی از ریح و ضحکه و تسخر زین سر و ریش شرم دار ای خر از پی نان و آب هر روزه زهر را خوانده ای شکر بوزه تو مده مر عیال را نانی دیگران داده مر ورا جانی دشت و کهسار گیر همچو وحوش خانه و خوان بمان به گربه و موش هرکه دارد حرام نان عیال سخنش دان که گشت سحر حلال در تو ای شوم نحس دارم ظن که یکی نان بهست از ده زن زن چو ندهی تو نان او ناچار خود به دست آورد چو خر افسار زن اگر بد کند شوی خرسند سیم باید که ماند اندر بند چون ترا عقل نیست چه توان کرد ایزدت کرد ازین معانی فرد نیست عقل هدایتت ز خدای مکتسب نیز نیست ژاژ مخای بی سری باش چون ز روی نوی زرمدی شد بدین صفت علوی حس و عقلش چو نیست اندر ذات هست درخورد ناودانش صفات هست از این زرمدی چو شد طالب ننگ و عاری بر آل بوطالب هرچه بستاند از حرام و حرج از بهای نماز و روزه و حج یا به له یا به منگ صرف کند برف را یار دوغ و ترف کند کم شنیدیم چون تو لنبانی تر فروشی و خشک جنبانی کآن زبانها که اصل شور و شرست همه اندر دهان یکدگرست عقل و جان کسی که بی ادبست این یکی بیوه وآن دگر عزبست عقل و جان کسی که بی باکست آن یکی تیره این دگر خاکست دل براین چار طبع چرخ منه جعفری بهر خرج کرخ منه هرکه خود زشت و بی خرد باشد رای او سست و روی بد باشد صبر کن بر ادای جان کش او دل منه بر غذای ناخوش او که آب رویش ز تخته افلاک شست تعلیقهای عمرش پاک

%0
10 Bölüm