» 6- شيبح ابو رُرعة اردبیلی» رحمه الله تعالى نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ايوب الأردبیلې است. عالم بوده و زاهد. سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافت. با شيخ ابوعبدالله خفیف در راه حجاز تا مدینه همراه بوده: گویند که شیخ ابوعبداللّه خفیف عزیمت سفر کرده بود پیش ابوزرعه آمد. ابوزرعه مقداری گوشت پختة بوی گرفته آور دة شخ :وزد چون به سفر بیرون رقت . در بیابان راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند. شیخ اصحاب را گفت: 199 «طلب کنید شاید که صیدی بیابید! » ناگاه سگی دیدند. حیلة بسیار کردند تا وی را بگرفتند و بکشتند بر مذهب امام مالک و قسمت کردند. سر وی نصیب شيخ افتاد. هر کسی نصیب خود بخورد و شيخ در خوردن آن تفگر میکرد, تا شب بگذشت. چون وقت سحر شد سر آن سگ به سخن آمد و گفت: «این سزای کسی که گوشت بوی گرفته از سفرۀ ابوزرعه نخورد. » شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت: «بیایید که پیش ابوژرعه رویم از وی استحلال کنیم! » پس به شیراز بازگشت و از وی عذر خواست آنگاه به سفر پیرون آمد. و گویند که ابوزرعه در آخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید که این نشت به تعضی بودن باشد که مستخو ان بود باشند. توفى سنة خمس عشرة و اربعمائة. 7- ابوعبداللّه المشتهر ببابويى» رحمه الله تعالى قبر وی از مزارات مشهورة شیراز است. گفتهاند که وی بود که گفت: «أَمْسَبْث کردثًاً و أصبَحثْ عَرَبیاً. » و قصْة وی آن بود که وی یکی از کردان بود. روزی به بعضی از مدارس شیراز درآمد, دید که طلبة علم به درس و مباحثه مشغول اند. از ایشان سؤالی کرد همه بخندیدند۔ گفت: «من میخواهم که از علوم شما چیزی بیاموزم . » گفتند: «اگر ميخواهی که دانشمند شوی» امشب ریسمانی از سقف خانۀ خود بیاویز و پای خود را در آنجا محکم ببند و چندانکه اتی بگوئ؛ ک رة فووا که ابوات علم بر تو گشاده خواهد شد. » و ندانست که با وی سخريیّه و استهزاء میکنند. برفت و همچنان کرد و به حسن نیّت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند, همه شب تکرار کرد. در وقت سحر حضرت حقٌ سبحانه و تعالی بر O N N اا 8- شيخ ابوعبدالله باکو, رحمه اللّه تعالی او على بن خمد بن الله است. المعروف بابن باكويه. متبحر بوده است در علوم. دو کواتین ففخ او الله خف ا دیده بوده است. بعد از آن از شیراز سفر کرده بود و در نشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ملاقات کرده بود. و با شيخ ابوا لعباس نهاوندی مدتی مصاحب بوده و ميان ایشان در طریقت سخنان بسیار گذشتة . بود و شیچ انوالعیاش به فصل و سبق وی اعتزافۍ تمودة و غد از ان به تراز مراجعت کرد و در مغارۀ کوهی که نزدیک است به شیراز منزوی شد و همة مشایخ ثؤّفى سنة اثنتين و اربعين و اربعمائة. ایشان استدعا نموده بودهاند که در هر هفته یک روز در خانقاه ایشان مجلس گویند. منبر نهاده بودند و جامه بز آن پوشیده» و مردم میامدند و مینشستند۔ شيخ ابوعبدالله باکو به پرسیدن استاد امام ابوالقاسم آمده بود. چون بنشستند و یکدیگر را بپرسیدند شيخ ابوعبدالله گفت: «این چیست؟ » استاد امام گفت: «شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت. بنشین تا بشنوی ! » ابوعبداللّه گفت: «من او را متبلم. کی اعفدم اتاد توکو لله دست اساد اما کت < ودار که ان مود مُشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ نیندیشی! که او حالی بازنماید. » پس شيخ ابوسعید درآهد و بر منبر شد. مُقریان قرآن برخواندند و شيخ دعا گفت.
» 6- شيبح ابو رُرعة اردبیلی» رحمه الله تعالى نام وی عبدالوهاب بن محمد بن ايوب الأردبیلې است. عالم بوده و زاهد. سفر بسیار کرده بود و عمر بسیار یافت. با شيخ ابوعبدالله خفیف در راه حجاز تا مدینه همراه بوده: گویند که شیخ ابوعبداللّه خفیف عزیمت سفر کرده بود پیش ابوزرعه آمد. ابوزرعه مقداری گوشت پختة بوی گرفته آور دة شخ :وزد چون به سفر بیرون رقت . در بیابان راه گم کردند و چهار روز گرسنه ماندند که هیچ نخوردند. شیخ اصحاب را گفت: 199 «طلب کنید شاید که صیدی بیابید! » ناگاه سگی دیدند. حیلة بسیار کردند تا وی را بگرفتند و بکشتند بر مذهب امام مالک و قسمت کردند. سر وی نصیب شيخ افتاد. هر کسی نصیب خود بخورد و شيخ در خوردن آن تفگر میکرد, تا شب بگذشت. چون وقت سحر شد سر آن سگ به سخن آمد و گفت: «این سزای کسی که گوشت بوی گرفته از سفرۀ ابوزرعه نخورد. » شیخ برخاست و اصحاب را بیدار کرد و گفت: «بیایید که پیش ابوژرعه رویم از وی استحلال کنیم! » پس به شیراز بازگشت و از وی عذر خواست آنگاه به سفر پیرون آمد. و گویند که ابوزرعه در آخر عمر بر صوفیه بیرون آمد و در ایشان افتاد و شاید که این نشت به تعضی بودن باشد که مستخو ان بود باشند. توفى سنة خمس عشرة و اربعمائة. 7- ابوعبداللّه المشتهر ببابويى» رحمه الله تعالى قبر وی از مزارات مشهورة شیراز است. گفتهاند که وی بود که گفت: «أَمْسَبْث کردثًاً و أصبَحثْ عَرَبیاً. » و قصْة وی آن بود که وی یکی از کردان بود. روزی به بعضی از مدارس شیراز درآمد, دید که طلبة علم به درس و مباحثه مشغول اند. از ایشان سؤالی کرد همه بخندیدند۔ گفت: «من میخواهم که از علوم شما چیزی بیاموزم . » گفتند: «اگر ميخواهی که دانشمند شوی» امشب ریسمانی از سقف خانۀ خود بیاویز و پای خود را در آنجا محکم ببند و چندانکه اتی بگوئ؛ ک رة فووا که ابوات علم بر تو گشاده خواهد شد. » و ندانست که با وی سخريیّه و استهزاء میکنند. برفت و همچنان کرد و به حسن نیّت و صدق یقین آنچه تلقین کرده بودند, همه شب تکرار کرد. در وقت سحر حضرت حقٌ سبحانه و تعالی بر O N N اا 8- شيخ ابوعبدالله باکو, رحمه اللّه تعالی او على بن خمد بن الله است. المعروف بابن باكويه. متبحر بوده است در علوم. دو کواتین ففخ او الله خف ا دیده بوده است. بعد از آن از شیراز سفر کرده بود و در نشابور با استاد امام قشیری و شیخ ابوسعید ملاقات کرده بود. و با شيخ ابوا لعباس نهاوندی مدتی مصاحب بوده و ميان ایشان در طریقت سخنان بسیار گذشتة . بود و شیچ انوالعیاش به فصل و سبق وی اعتزافۍ تمودة و غد از ان به تراز مراجعت کرد و در مغارۀ کوهی که نزدیک است به شیراز منزوی شد و همة مشایخ ثؤّفى سنة اثنتين و اربعين و اربعمائة. ایشان استدعا نموده بودهاند که در هر هفته یک روز در خانقاه ایشان مجلس گویند. منبر نهاده بودند و جامه بز آن پوشیده» و مردم میامدند و مینشستند۔ شيخ ابوعبدالله باکو به پرسیدن استاد امام ابوالقاسم آمده بود. چون بنشستند و یکدیگر را بپرسیدند شيخ ابوعبدالله گفت: «این چیست؟ » استاد امام گفت: «شیخ ابوسعید مجلس خواهد گفت. بنشین تا بشنوی ! » ابوعبداللّه گفت: «من او را متبلم. کی اعفدم اتاد توکو لله دست اساد اما کت < ودار که ان مود مُشرف است بر خواطر تا هیچ حرکت نکنی و هیچ نیندیشی! که او حالی بازنماید. » پس شيخ ابوسعید درآهد و بر منبر شد. مُقریان قرآن برخواندند و شيخ دعا گفت.