اگر شیخ بفرماید من ده غلام ترک بفرستم تا خدمت متوضا کنند و وی را به خدمت دیگر مشغول کند. شيخ E O O پسر ترا تب صفرایی زحمت دهد. من دارو به غلام ترک دهم پسر تو صحت نیابد. » شيخ رکن الین علاء الڈوله گفته است که: «روزی یکی از مریدان سلطان بایزید, که مردی در حساب بود و کار کرده. با من گفت که: چون است که تو به این خاندان ارادت آوردی و سلوک جز به متابعت بایزید کردی؟ گفتم: من این نمیدانم؛ اما یک نوبت وضو میساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله بگشاد و از آن سو فضایی پیدا شد و آسمان و ستارۀ مشتری مینمود. پرسیدم که: این چیست؟ یکی گفت: این نور سلطان بایزید است. ساعتی شد. آسمانی دیگر ديدم تمام نوراني همچون خورشید. گفتم: این چیست؟ یکی گفت: این نور مجدالدین بغدادی است. آن دزوتئن فتعخت شید عد ار آن کفتو این :سکن :ته مه ان ھی گوم که کر مر انت انان عات کی کا رچ یی ھچ رت معد ادن را بن لان بازیت اها هر کس راح قالى خواله کرده است به مشربی. کر اا و وا ا تعالی جهت ثبات قدم او را در آن طریق؛ شیخ او را در اعلی مراتب بر او جلوه کند. و اكزنه علن اللخفق رانب ر فامت هدا شود و نشان عاو رته در ابن عالم جز متابعت حبیب مطلق صلی الله عليه و سلم نیست. هر کس که متایعتر, مرتبة وی عالیتر. » روزی شيخ مجدالڈین با جمعی از درویشان نشسته بود سّکری بر وی غالب شد. گفت: «ما بیضة بط بودیم بر کنار دریا. و شيخ ما شيخ نجم الڈين مرغى بود. بال تربیت به سر ما فرود اورد تا از بیضه بیرون امدیم. ما چون بچۀ بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار بماند. » شيخ نجم الڈین به نور کرامت ت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: «در دریا میراد! » شيخ مجد الڈین آن را شنید بترسید. پیش شيخ سعدالڈین حمُویی آمد وتضژع بسیار کرد که: «روزی که حضرت شیخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت ایم و عذری بخواهم. » وقتی شيخ رادر سماع حال خوش شد, شيخ سعدالدین شيخ مجدالدڈین را خبر کرد. شيخ مجدالدین پای برهنه بیامد و طشتی پر اتش کرد و بر سر نهاد و به جای کفش بایستاد. شیخ به وی نظر کرد و روهظ وو فار رسک ردان یرای ایمان و دين به سلامت بردی, اما سرت برود و در دریا میری و ما نیز در سر تو شویم؛ و سرهای سرداران و ملک خوارزم در سر تو سو و ا خراب گردد. » شیخ مجدالدین در قدم شخ مجدالڈین در خوارزم وعظ ا و ادر ولان مک و بود به غایت جمیله به وعظ شيخ مجدالڈین میآمد و گاه گاهی به زیارت وی میرفت. مدعیان فرصت جستند تا شبی که سلطان به غایت مست بود عرضه داشتند که: «مادر تو به مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله به نکاح شیح مجدالدین درامده است. » سلطان بسیار 259 رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند. انداختند۔ خبر به شيخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت: «إثا لله و إا إلَبّه راجعُّونَ(156/بقره). فرزند مجدالدین را در آب پس سر از سجده برآورد و گفت: «از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد باز ستاند, اجابت فرمود. » سلطان را از ان خبر دادند. به غایت پشیمان شد. پیاده به حضرت شیخ امد و طشتی پر زر بیاورد.
اگر شیخ بفرماید من ده غلام ترک بفرستم تا خدمت متوضا کنند و وی را به خدمت دیگر مشغول کند. شيخ E O O پسر ترا تب صفرایی زحمت دهد. من دارو به غلام ترک دهم پسر تو صحت نیابد. » شيخ رکن الین علاء الڈوله گفته است که: «روزی یکی از مریدان سلطان بایزید, که مردی در حساب بود و کار کرده. با من گفت که: چون است که تو به این خاندان ارادت آوردی و سلوک جز به متابعت بایزید کردی؟ گفتم: من این نمیدانم؛ اما یک نوبت وضو میساختم در اثنای آن دیدم که دیوار قبله بگشاد و از آن سو فضایی پیدا شد و آسمان و ستارۀ مشتری مینمود. پرسیدم که: این چیست؟ یکی گفت: این نور سلطان بایزید است. ساعتی شد. آسمانی دیگر ديدم تمام نوراني همچون خورشید. گفتم: این چیست؟ یکی گفت: این نور مجدالدین بغدادی است. آن دزوتئن فتعخت شید عد ار آن کفتو این :سکن :ته مه ان ھی گوم که کر مر انت انان عات کی کا رچ یی ھچ رت معد ادن را بن لان بازیت اها هر کس راح قالى خواله کرده است به مشربی. کر اا و وا ا تعالی جهت ثبات قدم او را در آن طریق؛ شیخ او را در اعلی مراتب بر او جلوه کند. و اكزنه علن اللخفق رانب ر فامت هدا شود و نشان عاو رته در ابن عالم جز متابعت حبیب مطلق صلی الله عليه و سلم نیست. هر کس که متایعتر, مرتبة وی عالیتر. » روزی شيخ مجدالڈین با جمعی از درویشان نشسته بود سّکری بر وی غالب شد. گفت: «ما بیضة بط بودیم بر کنار دریا. و شيخ ما شيخ نجم الڈين مرغى بود. بال تربیت به سر ما فرود اورد تا از بیضه بیرون امدیم. ما چون بچۀ بط بوديم در دريا رفتيم و شيخ بر کنار بماند. » شيخ نجم الڈین به نور کرامت ت آن را دانست. بر زبان ایشان گذشت که: «در دریا میراد! » شيخ مجد الڈین آن را شنید بترسید. پیش شيخ سعدالڈین حمُویی آمد وتضژع بسیار کرد که: «روزی که حضرت شیخ را وقت خوش باشد مرا خبر کن تا به حضرت ایم و عذری بخواهم. » وقتی شيخ رادر سماع حال خوش شد, شيخ سعدالدین شيخ مجدالدڈین را خبر کرد. شيخ مجدالدین پای برهنه بیامد و طشتی پر اتش کرد و بر سر نهاد و به جای کفش بایستاد. شیخ به وی نظر کرد و روهظ وو فار رسک ردان یرای ایمان و دين به سلامت بردی, اما سرت برود و در دریا میری و ما نیز در سر تو شویم؛ و سرهای سرداران و ملک خوارزم در سر تو سو و ا خراب گردد. » شیخ مجدالدین در قدم شخ مجدالڈین در خوارزم وعظ ا و ادر ولان مک و بود به غایت جمیله به وعظ شيخ مجدالڈین میآمد و گاه گاهی به زیارت وی میرفت. مدعیان فرصت جستند تا شبی که سلطان به غایت مست بود عرضه داشتند که: «مادر تو به مذهب امام ابوحنیفه رحمه الله به نکاح شیح مجدالدین درامده است. » سلطان بسیار 259 رنجه شد فرمود که شيخ را در دجله اندازند. انداختند۔ خبر به شيخ نجم الدین رسید متغیر گشت و گفت: «إثا لله و إا إلَبّه راجعُّونَ(156/بقره). فرزند مجدالدین را در آب پس سر از سجده برآورد و گفت: «از حضرت عزت درخواستم تا به خونبهای فرزندم ملک از سلطان محمد باز ستاند, اجابت فرمود. » سلطان را از ان خبر دادند. به غایت پشیمان شد. پیاده به حضرت شیخ امد و طشتی پر زر بیاورد.