Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

دید که در دجلۀ بغداد است در همان موضع که پیش از این به هفت سال به آب درآمده بود و جامه‌های وی همچنان که نهاده بود بر کنار دجله است. افةها را پو شد و به خانقاه افو دند که سجاده‌های صوفیان همچنان که بر هم بسته بود بر هم بسته است. بعضی از اصحاب با وی فت که زود باش که عضن از جماعت پکاه ته مسجد رفته‌اند! سجاده‌ها را به مسجد برد و پس از ادای نماز به خانقاه آورد و به تعجیل تعجب کنان به خان خودرقت. اهل شت وی کفنند که: مههانابي که فرهوده ودی که برای ایشان ماهی پریان کنیم کجایند که ماهی بریان شده است؟ مهمانان را آورد و ماهی خوردند. بعد از آن پیش شیخ خود ابن سگینه آمد و به آنچه بر وی گذشته بود وی را إخبار کرد و قضيْةٌ اولاد خود را به مصر با وی بگفت. فرمود که: فرزندان را از مصر به بغداد حاضر ن ا افر واچ کی ودر کک وون ا ف ان اق پرسید که: آن روز در چه اندیشه بودۍ و در خاطر تو چه بود؟ گفت: از اول روز در خاطر من از این ایت که کانَ مفدارة الف سََةَ(5/سجده) دغدغقه و نزاعی بود. شیح 337 گفت: این واقعه رحمتی است از خدای تعالی بر تو و رفع اشکال و تصحیع ایمان و اعتقاد تست به آن که خدای تعالی قادر است بر آن که نسبت به بعض بندگان خود قان :زا بنسظ کند و دزاز قفرا تناید با ان که آن کوتاه باشذ تست به ٤‏ بڄضي دیگر و همچنين است ل ی ن کان و ار کا کر اماد وال الفاد عا ما بَشاء. » و نزدیک به این قصه است آن که صاحب فتوحات رضی الله عنه ذکر کرده است که: « شخصضی جوفری از خود کان کرد که مقداری خمیر از خان خود به فزن ترد غا تان پزند و وی را جنابت رسیده بود به کنار نیل رفت و به آب درآمد تا غسل کند. از خود غایب شد و دید همچنان که کسی در خواب بیند که وی در بغداد است. آنجا کدخدا شد و مدت شش سال با خاتون خود به سر برد و از وی فرزندان آمد. بعد از آن با خود آمد خود را در میان آب دید غسل تمام کرد و جامه پوشید و به فُرن رفت و نان گرفت و به خانه رفت و با اهل خانه آن واقعه را باز گ چون ماهی چند برآمد آن خاتون ا اد اد دفر ا را شر ار وچا ورن را می‌پرسید. چون باهم ملاقات کردند. جوهری خاتون و فرزندان را بشناخت. از آن زن پرسیدند که: چندگاه است که ترا زن کرده است؟ گفت: E‏ امام یافعی گوید که: «وی روزی بر فاحشه‌ای بگذشت ووی را گفت: بعد از خفتن شن و فیا زن خرم شد و خود را بیاراست. بعد از خفتن پیش وی امد و در خانۀ وی دو رکعت نماز بگزارد و بیرون آمد آن زن را حال بگشت و توبه کرد و از هرچه داشت بیرون آمد و شیخ وی را به زنی به یکی از درویشان داد و گفت که: طعام ولیمه را عصیده بسازید و روغن مخرید! امیږک را که رقتی ان رن :می تود از ان جیر دادند تعجب کرد. گفتند: وی را به یکی از درویشان داد و طعام ولیمه عصیده ساخته‌اند و روغن ندارند. افر ر ظونق ارا دو شه خم فر سهان که این را پیش شيخ برید و گویید که شاد شدیم وشنیدیم که روغن عصیده نیست این را با گصیده بخورید!

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

دید که در دجلۀ بغداد است در همان موضع که پیش از این به هفت سال به آب درآمده بود و جامه‌های وی همچنان که نهاده بود بر کنار دجله است. افةها را پو شد و به خانقاه افو دند که سجاده‌های صوفیان همچنان که بر هم بسته بود بر هم بسته است. بعضی از اصحاب با وی فت که زود باش که عضن از جماعت پکاه ته مسجد رفته‌اند! سجاده‌ها را به مسجد برد و پس از ادای نماز به خانقاه آورد و به تعجیل تعجب کنان به خان خودرقت. اهل شت وی کفنند که: مههانابي که فرهوده ودی که برای ایشان ماهی پریان کنیم کجایند که ماهی بریان شده است؟ مهمانان را آورد و ماهی خوردند. بعد از آن پیش شیخ خود ابن سگینه آمد و به آنچه بر وی گذشته بود وی را إخبار کرد و قضيْةٌ اولاد خود را به مصر با وی بگفت. فرمود که: فرزندان را از مصر به بغداد حاضر ن ا افر واچ کی ودر کک وون ا ف ان اق پرسید که: آن روز در چه اندیشه بودۍ و در خاطر تو چه بود؟ گفت: از اول روز در خاطر من از این ایت که کانَ مفدارة الف سََةَ(5/سجده) دغدغقه و نزاعی بود. شیح 337 گفت: این واقعه رحمتی است از خدای تعالی بر تو و رفع اشکال و تصحیع ایمان و اعتقاد تست به آن که خدای تعالی قادر است بر آن که نسبت به بعض بندگان خود قان :زا بنسظ کند و دزاز قفرا تناید با ان که آن کوتاه باشذ تست به ٤‏ بڄضي دیگر و همچنين است ل ی ن کان و ار کا کر اماد وال الفاد عا ما بَشاء. » و نزدیک به این قصه است آن که صاحب فتوحات رضی الله عنه ذکر کرده است که: « شخصضی جوفری از خود کان کرد که مقداری خمیر از خان خود به فزن ترد غا تان پزند و وی را جنابت رسیده بود به کنار نیل رفت و به آب درآمد تا غسل کند. از خود غایب شد و دید همچنان که کسی در خواب بیند که وی در بغداد است. آنجا کدخدا شد و مدت شش سال با خاتون خود به سر برد و از وی فرزندان آمد. بعد از آن با خود آمد خود را در میان آب دید غسل تمام کرد و جامه پوشید و به فُرن رفت و نان گرفت و به خانه رفت و با اهل خانه آن واقعه را باز گ چون ماهی چند برآمد آن خاتون ا اد اد دفر ا را شر ار وچا ورن را می‌پرسید. چون باهم ملاقات کردند. جوهری خاتون و فرزندان را بشناخت. از آن زن پرسیدند که: چندگاه است که ترا زن کرده است؟ گفت: E‏ امام یافعی گوید که: «وی روزی بر فاحشه‌ای بگذشت ووی را گفت: بعد از خفتن شن و فیا زن خرم شد و خود را بیاراست. بعد از خفتن پیش وی امد و در خانۀ وی دو رکعت نماز بگزارد و بیرون آمد آن زن را حال بگشت و توبه کرد و از هرچه داشت بیرون آمد و شیخ وی را به زنی به یکی از درویشان داد و گفت که: طعام ولیمه را عصیده بسازید و روغن مخرید! امیږک را که رقتی ان رن :می تود از ان جیر دادند تعجب کرد. گفتند: وی را به یکی از درویشان داد و طعام ولیمه عصیده ساخته‌اند و روغن ندارند. افر ر ظونق ارا دو شه خم فر سهان که این را پیش شيخ برید و گویید که شاد شدیم وشنیدیم که روغن عصیده نیست این را با گصیده بخورید!

Orijinal Metin (FA)

چون فرستادځ امیر آمد گفت: دير امدی؛ یکی از ان دو شیشه را بستد و دست در ان کرد و بر عصیده ریخت و آن دیگری را همچنان کرد و أن فرستاده را گفت: : بنشين و بخور: ! چون بخورد. روغنی دید که خوشتر از آن نخورده بود. پیش امیر رفت و قصه را بازگفت: افر تیر پش شخ :امد وز دشت :وی توه کرت 9- شيخ ابوالعَيّْث جمیل الیمنی» قدس الله سژه ذوالمقامات العليّة والاحوال السَنيّة و الانفاس الصادقة و الكرامات الخارقة. در اوایل حال از فطاع طریق بود. روزی در کمین قافله نشسته بود شنید که هاتفی می‌گوید: «يا صاحبَ العين! عليک عين. يعني ای آن که چشم بر قافله داری. دیگری را چشم برتست. » در وی اثر عظیم کرد و از آنچه در آن بود باز ایستاد و بر خدای تعالی اقبال نمود و توبه و انابت کرد و به صحبت شیخ ابن الأفلح الیمنی پيوست. نفس وی پاکیزه شد . و دل :وی هنور کشت و ضدۍ ارادت و سیهای سغادت بر وی پندا امد و خوارق عادات از وی به ظهور انجامید. روزی به قصد آن که از صحرا هیزم آورد بیرون رفت و درازگوشی با خود ببرد. يان آن که دربعض وادیها هیزم جمع می‌کرد درازگوش وی را شیر بدرید. چون دار ا کند. دید که درازگوش وی را شیر بدریده است. روی با شیر کرد و گفت: «درازگوش مرا بکشتی, هیزم خود را بر چه بار کنم؟ سوگند به عزت معبود که آن را بار نخواهم کرد مگر بر پشت تو. » پس هیزمها را جمع کرد و برپشت شیر نهاد و وی را می راند ابو نردیک شه رید هیزم را از وی فرو گرفت و گفت: «هرجا که خواهی برو « 338 روزی اهل بیت وی از وی قدری عطر طلبیدند. به بازار رفت تا بخرد. پیش یکی از عطاران رفت و با وی در آن باب سخن گفت. گفت: «در دکان من هیچ عطر نیست. » ابوالغیث گفت: «در دکان تو هیچ عطر نخواهد بود! » فی الحال هر عطر که در دکان وی بود منعدم شد. عطار پیش شیخ وی؛ ابن الأفلاح؛ از وی شکایت کرد. شیخ وی را بخواند و به سبب آن که اظهار کرامت و و و «دو شمشیر در یک غلاف نمی‌شاید. از صحبت من دور باش ! «i:‏ هر چند ابوالغیث مدارا کرد و تضرع نمود قبول نکرد و از مصاحبت وی ابا کرد. ابوالغیث برفت و طلب شيخ دیگر می‌کرد تا به صحبت وی منتفع گردد. پیش هر شيخ که رفت. گفت: «ترا همين بَسّنده است. محتاج به شیخ نیستی. » تا آن بود که به شيخ کبیر على آهْدّل رسید و التماس صحبت کرد. شيخ وی را قبول فرمود. ابوالغیث گفته است که: «چون به صحبت وی رسیدم. گویا قطره‌ای بودم که در دریا افتادم. » پادشاه یمن خادم وی را بکشت. چون خیر به وی رسید, در غضب شد و گفت: «مالی و الحَراسة! انا آثزل عَنٍ المشباب و اترک الرَرَعً. » در همان وقت پادشاه کشته شد. روزی فقرا گفتند که: «ما را آرزوی گوشت می‌کند. » گفت: «فلان روز که روز بازار است. گوشت خواهید خورد. » چون آن روز آمد, خبر رسید که قطاع طریق قافله را غارت کرده‌اند. چون ساعتی برامد, یکی از د قطاع طریق آمد و به جهت شیخ گاوی آورد. شیخ فقرا را گفت که: «این گاو را بکشید و بپزید اما سر وی را همچنان که هست نگاه دارید ! » بعد از آن دیگری آمد و یک خروار گندم اورد. شیخ گفت: «آارد کنید و نان پزید! » هرچه شیخ گفت کردند. بعد از آن شیخ فقرا را گفت: «بخورید!

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون فرستادځ امیر آمد گفت: دير امدی؛ یکی از ان دو شیشه را بستد و دست در ان کرد و بر عصیده ریخت و آن دیگری را همچنان کرد و أن فرستاده را گفت: : بنشين و بخور: ! چون بخورد. روغنی دید که خوشتر از آن نخورده بود. پیش امیر رفت و قصه را بازگفت: افر تیر پش شخ :امد وز دشت :وی توه کرت 9- شيخ ابوالعَيّْث جمیل الیمنی» قدس الله سژه ذوالمقامات العليّة والاحوال السَنيّة و الانفاس الصادقة و الكرامات الخارقة. در اوایل حال از فطاع طریق بود. روزی در کمین قافله نشسته بود شنید که هاتفی می‌گوید: «يا صاحبَ العين! عليک عين. يعني ای آن که چشم بر قافله داری. دیگری را چشم برتست. » در وی اثر عظیم کرد و از آنچه در آن بود باز ایستاد و بر خدای تعالی اقبال نمود و توبه و انابت کرد و به صحبت شیخ ابن الأفلح الیمنی پيوست. نفس وی پاکیزه شد . و دل :وی هنور کشت و ضدۍ ارادت و سیهای سغادت بر وی پندا امد و خوارق عادات از وی به ظهور انجامید. روزی به قصد آن که از صحرا هیزم آورد بیرون رفت و درازگوشی با خود ببرد. يان آن که دربعض وادیها هیزم جمع می‌کرد درازگوش وی را شیر بدرید. چون دار ا کند. دید که درازگوش وی را شیر بدریده است. روی با شیر کرد و گفت: «درازگوش مرا بکشتی, هیزم خود را بر چه بار کنم؟ سوگند به عزت معبود که آن را بار نخواهم کرد مگر بر پشت تو. » پس هیزمها را جمع کرد و برپشت شیر نهاد و وی را می راند ابو نردیک شه رید هیزم را از وی فرو گرفت و گفت: «هرجا که خواهی برو « 338 روزی اهل بیت وی از وی قدری عطر طلبیدند. به بازار رفت تا بخرد. پیش یکی از عطاران رفت و با وی در آن باب سخن گفت. گفت: «در دکان من هیچ عطر نیست. » ابوالغیث گفت: «در دکان تو هیچ عطر نخواهد بود! » فی الحال هر عطر که در دکان وی بود منعدم شد. عطار پیش شیخ وی؛ ابن الأفلاح؛ از وی شکایت کرد. شیخ وی را بخواند و به سبب آن که اظهار کرامت و و و «دو شمشیر در یک غلاف نمی‌شاید. از صحبت من دور باش ! «i:‏ هر چند ابوالغیث مدارا کرد و تضرع نمود قبول نکرد و از مصاحبت وی ابا کرد. ابوالغیث برفت و طلب شيخ دیگر می‌کرد تا به صحبت وی منتفع گردد. پیش هر شيخ که رفت. گفت: «ترا همين بَسّنده است. محتاج به شیخ نیستی. » تا آن بود که به شيخ کبیر على آهْدّل رسید و التماس صحبت کرد. شيخ وی را قبول فرمود. ابوالغیث گفته است که: «چون به صحبت وی رسیدم. گویا قطره‌ای بودم که در دریا افتادم. » پادشاه یمن خادم وی را بکشت. چون خیر به وی رسید, در غضب شد و گفت: «مالی و الحَراسة! انا آثزل عَنٍ المشباب و اترک الرَرَعً. » در همان وقت پادشاه کشته شد. روزی فقرا گفتند که: «ما را آرزوی گوشت می‌کند. » گفت: «فلان روز که روز بازار است. گوشت خواهید خورد. » چون آن روز آمد, خبر رسید که قطاع طریق قافله را غارت کرده‌اند. چون ساعتی برامد, یکی از د قطاع طریق آمد و به جهت شیخ گاوی آورد. شیخ فقرا را گفت که: «این گاو را بکشید و بپزید اما سر وی را همچنان که هست نگاه دارید ! » بعد از آن دیگری آمد و یک خروار گندم اورد. شیخ گفت: «آارد کنید و نان پزید! » هرچه شیخ گفت کردند. بعد از آن شیخ فقرا را گفت: «بخورید!

Orijinal Metin (FA)

» جمعی فقها حاضر بودند, ایشان را به سر سفره طلبیدند نیامدند. شیخ فقرا را گفت: «شما بخورید که فقها حرام نمی‌خورند ! » چون فقرا از خوردن فارغ شدند, ناگاه شخصی پیش شیخ آمد و گفت: «ایها الشیخ! گاوی نذر فقرا کرده بودم. حرامیان به غارت بردند. »> شیخ گفت: «اگر سر گاو خود را ببینی شناسی؟ » گفت: «آری . » شيخ فرمود تا سر گاو را حاضر کردند. گفت: «این سر گاو من است. » بعد از آن شخصی دیگر درآمد و گفت: «ایها الشیخ! یک خروار گندم نذر شیخ کرده بودم. حرامیان بردند. » شیخ گفت: «نذر فقرا به فقرا رسید. » چون فقها آن را مشاهده کردند از ترک موافقت پشیمان شدند. 0- شيخ ابوالحسن المغربى الشاذلى» رحمه الله تعالى تام وک لی بن فیدالله است: زیی اشت کستی: ساکن سند ریه بود ست و جمعی کثیر آنجا به صحبت وی پیوسته‌اند. از کبار اولیاء اللّه و عظمای مشایخ است. وی گفته است که: وور اا ودغ ایی در داق کے و اع کر ن می‌گردیدند تا صبح؛ و هرگز انسی همچون انس آن شب نیافتم. چون بامداد شد در خاظر هن کشت که جرا ار مقام انش سا خدایغالۍ یری حاصل نک هه رودخانه‌ای فرود آمدم. کبک بسیار ديدم که مثل آن ندیده بودم. چون آواز پای من شنیدند. همه به یک بار برمیدند. چنانکه از ترس مرا خفقان پیدا شد. شنیدم که مرا می‌گویند: ای ان که دوش با سباع انس گرفته بودی! ترا چیست که از پریدن این کبکان ترسانی؟ ولیکن تو دوش با ما بودی و اکنون با نفس خودي. » و هم وی گفته که: وین باز هشاد رور گر بودم» در خاطرم آمد که: ترا از این کار نصیبی حاصل شد. ناگاه زنی ديدم که از مغاره‌ای بیرون آمد به غایت خوبروی. گوییا روی اونور آفتاب بود ا ‏ نچشیده ام ! :« و هم وی گفته که: «روزی در مغاره‌ای بودم. گفته : الھی! کی ترا بندۂ شاکر باشم؟ 339 شنیدم که مرا می‌گویند: هرگاه که منعم عليه غیر خود نبینی. گفتم: الهی! چون منعم عليه غیر خود نبینم و حال ان که بر انبیا انعام کرده‌ای و بر علما انعام کرده‌ای و بر ملوک ا کرده‌ای؟ شنيدم که گفتند: اگر نه انبیا بودندی تو راه راست نیافتی و اكز همه نعمت است آز من بر تو. » و هم وی گفته که: «رفیقی داشتم. با وی در مغاره‌ای جای گرفتیم و طلب وصول به خدای تعالی می‌کردیم. می‌گفتیم فردا ما را فتح شود. ناگاه مردی درآمد با هیبت. گفتیم: تو کیستی؟ گفت: عبدالملک. اسيم کو وی ا است. گفتیم: حال تو a O‏ فلاح؟ ای نفس! چرا پرستش خدای خاص از برای خدای نکنی؟ ما دانستیم که وی را چرا بر ما درآوردند. توبه کردیم و استغهار نهودیم و ما را فتح پدیدار آمد. » و هم وی گفته است که: «رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: يا علی! طهر ثیابک مِنَ الدتس,. تَحْظ بمدد الله فی کل تَقَس! ,یعنی پاکیزه گردان جامه‌های خود را از چرک تا بهره‌مند گردی به مدد و تأبید الله تعالی در هر نفسی. گفتم: با رشنول الله باب من کداماسشت؟ گفت؛ خدای تعالی بر تو پنج خلعت پوشانیده است. خلعت محبت و خلعت معرفت و خلعت توحيد و خلعت ايمان و خلعت اسلام.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» جمعی فقها حاضر بودند, ایشان را به سر سفره طلبیدند نیامدند. شیخ فقرا را گفت: «شما بخورید که فقها حرام نمی‌خورند ! » چون فقرا از خوردن فارغ شدند, ناگاه شخصی پیش شیخ آمد و گفت: «ایها الشیخ! گاوی نذر فقرا کرده بودم. حرامیان به غارت بردند. »> شیخ گفت: «اگر سر گاو خود را ببینی شناسی؟ » گفت: «آری . » شيخ فرمود تا سر گاو را حاضر کردند. گفت: «این سر گاو من است. » بعد از آن شخصی دیگر درآمد و گفت: «ایها الشیخ! یک خروار گندم نذر شیخ کرده بودم. حرامیان بردند. » شیخ گفت: «نذر فقرا به فقرا رسید. » چون فقها آن را مشاهده کردند از ترک موافقت پشیمان شدند. 0- شيخ ابوالحسن المغربى الشاذلى» رحمه الله تعالى تام وک لی بن فیدالله است: زیی اشت کستی: ساکن سند ریه بود ست و جمعی کثیر آنجا به صحبت وی پیوسته‌اند. از کبار اولیاء اللّه و عظمای مشایخ است. وی گفته است که: وور اا ودغ ایی در داق کے و اع کر ن می‌گردیدند تا صبح؛ و هرگز انسی همچون انس آن شب نیافتم. چون بامداد شد در خاظر هن کشت که جرا ار مقام انش سا خدایغالۍ یری حاصل نک هه رودخانه‌ای فرود آمدم. کبک بسیار ديدم که مثل آن ندیده بودم. چون آواز پای من شنیدند. همه به یک بار برمیدند. چنانکه از ترس مرا خفقان پیدا شد. شنیدم که مرا می‌گویند: ای ان که دوش با سباع انس گرفته بودی! ترا چیست که از پریدن این کبکان ترسانی؟ ولیکن تو دوش با ما بودی و اکنون با نفس خودي. » و هم وی گفته که: وین باز هشاد رور گر بودم» در خاطرم آمد که: ترا از این کار نصیبی حاصل شد. ناگاه زنی ديدم که از مغاره‌ای بیرون آمد به غایت خوبروی. گوییا روی اونور آفتاب بود ا ‏ نچشیده ام ! :« و هم وی گفته که: «روزی در مغاره‌ای بودم. گفته : الھی! کی ترا بندۂ شاکر باشم؟ 339 شنیدم که مرا می‌گویند: هرگاه که منعم عليه غیر خود نبینی. گفتم: الهی! چون منعم عليه غیر خود نبینم و حال ان که بر انبیا انعام کرده‌ای و بر علما انعام کرده‌ای و بر ملوک ا کرده‌ای؟ شنيدم که گفتند: اگر نه انبیا بودندی تو راه راست نیافتی و اكز همه نعمت است آز من بر تو. » و هم وی گفته که: «رفیقی داشتم. با وی در مغاره‌ای جای گرفتیم و طلب وصول به خدای تعالی می‌کردیم. می‌گفتیم فردا ما را فتح شود. ناگاه مردی درآمد با هیبت. گفتیم: تو کیستی؟ گفت: عبدالملک. اسيم کو وی ا است. گفتیم: حال تو a O‏ فلاح؟ ای نفس! چرا پرستش خدای خاص از برای خدای نکنی؟ ما دانستیم که وی را چرا بر ما درآوردند. توبه کردیم و استغهار نهودیم و ما را فتح پدیدار آمد. » و هم وی گفته است که: «رسول را صلی الله عليه و سلم به خواب دیدم. گفت: يا علی! طهر ثیابک مِنَ الدتس,. تَحْظ بمدد الله فی کل تَقَس! ,یعنی پاکیزه گردان جامه‌های خود را از چرک تا بهره‌مند گردی به مدد و تأبید الله تعالی در هر نفسی. گفتم: با رشنول الله باب من کداماسشت؟ گفت؛ خدای تعالی بر تو پنج خلعت پوشانیده است. خلعت محبت و خلعت معرفت و خلعت توحيد و خلعت ايمان و خلعت اسلام.

Orijinal Metin (FA)

هرکه خدای را دوست دارد بر وی آسان شود هرچیزی و هر که خدای را بشناسد در نظر وی خرد نماید هر چیزی و هر که خدای را به یگانگی بداند به وی شریک نیارد هیچ چیزی را و هر که به خدای ایمان آرد ایمن گردد از هر چیزی و هر که به اسلام متصف گردد در خدای عاصی نشود و اگر عاصی شود اعتذار کند و چون اعتذار کند قبول آافتد. » شيخ ابوالحسن گوید: «از اینجا فهم کردم معنی قوله تعالی: وَثِیابک قَطهر! »( ارد وقش ابو الان یی کت امک که «از مدینة شریفه قصد زیارت اشر الق وين جفزو رى الله فغالی عه كردم در راه کسی دیگر رفیق من شڊ. چون بم آنجا رسیدیم. در قَبْة مزار وی بسته بود به برکت روحانیت حضرت ر ‏ الله عليه و سلّم گشاده شد. درافدتم دده که زدنک روضه مردی دعا هی کی با رقو خود گفتم که: این مرد از ابدال است. و دعا در این ساعت مستجاب است, وی دعا کرد که خدای تعالی وی را یک دینار روزی کند. و من دعا کردم و از خدای تعالی عافیت از بلای دنیا و عذاب اخرت خواستم. چون در مراجعت نزدیک به مدینه رسیدیم. شخصی پیش آمد و رفیق مرا یک دینار داد و چون به مدینه درآمدیم و نظر شيخ ابوالحسن بر ما افتاد, رفیق مرا گفت: يا خسيس الهّمة! ساعتی یافتی که در آن دعا قستخات سو دو ان را به یک دینار صرف کردی» چرا چون ابوالعباس نبودی که ازخدای تعالی عافیت دنیا وخرت خواست و خدای تعالی دعای وی اجابت کرد؟ » وو ا ی ودا ل رار اا هار اطا ر وی راان وان بازگشتن به آبادانی و شهر و صحبت علما و اخیار و مرا وصف کردند که در سر کوهی ولی هنت قصد زیارت وی کردم. شب هنگامی به آنجا رسیدم» با خود گفتم: در شب پیش وی نروم. بر در آن غار بخفتم. شنیدم که از اندرون می‌گوید: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند هستند از بندگان تو که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسځر ایشان گردانی و خلق خود را مسځر ایشان گردانیدی و از تو با آن راضی شدند و بدرستی که من از تو می‌خواهم که خلق خود را بدخوی گردانی با من تا مرا هیچ ملخا تاد الا صرت وا من با خود گفتم: ای نفس بشنو که این شیخ از کدام بحر اعتراف می‌کند! چون بامداد کردم پیش وی درآمدم و سلام کردم و از هيبت و خوف وی پر برآمدم. گفتم: ایا 340 سیدی! حال چون است؟ گفت: شکایت می‌کنم به خدای تعالی از بژد تسلیم, یعنی خوشی و رضاء همچنان که تو شکایت می‌کنی از حَرٌ تدبیر و اختیار. گفتم: من حَژٌ تدبیر واختیار می‌دانم و این زمان درآنم, برد تسلیم و رضا چیست و چرا از آن شکایت ق کتی؟ گفت: می‌ترسم که حلاوت آن مرا مشغول گرداند از خدای, تعالی. گفتم: ای سیدی! شنیدم که شب می‌گفتی: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند از بندگان تو هستند که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسخر ایشان گردانی و مسخر گردانیدی و از توبه ان راضی شدند. ,شيخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! عوض: ان که می ‌گونی' الهم سکرلی: کون الله کن لی نو گمان:می‌تزی که هز که حدای تعالی وی را باشد به چیزی محتاج شود؟ این بد دلی چیست؟ » امام يافعی گوید که: «از بعض مشایخ شنیده‌ام که چون کسی از وی طلب دعا ھی کر فی تفت کان الله لک ی این کلم اا وجوڈ کواقی حافع هة مطلوبات اسنت.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هرکه خدای را دوست دارد بر وی آسان شود هرچیزی و هر که خدای را بشناسد در نظر وی خرد نماید هر چیزی و هر که خدای را به یگانگی بداند به وی شریک نیارد هیچ چیزی را و هر که به خدای ایمان آرد ایمن گردد از هر چیزی و هر که به اسلام متصف گردد در خدای عاصی نشود و اگر عاصی شود اعتذار کند و چون اعتذار کند قبول آافتد. » شيخ ابوالحسن گوید: «از اینجا فهم کردم معنی قوله تعالی: وَثِیابک قَطهر! »( ارد وقش ابو الان یی کت امک که «از مدینة شریفه قصد زیارت اشر الق وين جفزو رى الله فغالی عه كردم در راه کسی دیگر رفیق من شڊ. چون بم آنجا رسیدیم. در قَبْة مزار وی بسته بود به برکت روحانیت حضرت ر ‏ الله عليه و سلّم گشاده شد. درافدتم دده که زدنک روضه مردی دعا هی کی با رقو خود گفتم که: این مرد از ابدال است. و دعا در این ساعت مستجاب است, وی دعا کرد که خدای تعالی وی را یک دینار روزی کند. و من دعا کردم و از خدای تعالی عافیت از بلای دنیا و عذاب اخرت خواستم. چون در مراجعت نزدیک به مدینه رسیدیم. شخصی پیش آمد و رفیق مرا یک دینار داد و چون به مدینه درآمدیم و نظر شيخ ابوالحسن بر ما افتاد, رفیق مرا گفت: يا خسيس الهّمة! ساعتی یافتی که در آن دعا قستخات سو دو ان را به یک دینار صرف کردی» چرا چون ابوالعباس نبودی که ازخدای تعالی عافیت دنیا وخرت خواست و خدای تعالی دعای وی اجابت کرد؟ » وو ا ی ودا ل رار اا هار اطا ر وی راان وان بازگشتن به آبادانی و شهر و صحبت علما و اخیار و مرا وصف کردند که در سر کوهی ولی هنت قصد زیارت وی کردم. شب هنگامی به آنجا رسیدم» با خود گفتم: در شب پیش وی نروم. بر در آن غار بخفتم. شنیدم که از اندرون می‌گوید: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند هستند از بندگان تو که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسځر ایشان گردانی و خلق خود را مسځر ایشان گردانیدی و از تو با آن راضی شدند و بدرستی که من از تو می‌خواهم که خلق خود را بدخوی گردانی با من تا مرا هیچ ملخا تاد الا صرت وا من با خود گفتم: ای نفس بشنو که این شیخ از کدام بحر اعتراف می‌کند! چون بامداد کردم پیش وی درآمدم و سلام کردم و از هيبت و خوف وی پر برآمدم. گفتم: ایا 340 سیدی! حال چون است؟ گفت: شکایت می‌کنم به خدای تعالی از بژد تسلیم, یعنی خوشی و رضاء همچنان که تو شکایت می‌کنی از حَرٌ تدبیر و اختیار. گفتم: من حَژٌ تدبیر واختیار می‌دانم و این زمان درآنم, برد تسلیم و رضا چیست و چرا از آن شکایت ق کتی؟ گفت: می‌ترسم که حلاوت آن مرا مشغول گرداند از خدای, تعالی. گفتم: ای سیدی! شنیدم که شب می‌گفتی: بار خدایا! بدرستی که مردمی چند از بندگان تو هستند که از تو می‌خواهند که خلق خود را مسخر ایشان گردانی و مسخر گردانیدی و از توبه ان راضی شدند. ,شيخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! عوض: ان که می ‌گونی' الهم سکرلی: کون الله کن لی نو گمان:می‌تزی که هز که حدای تعالی وی را باشد به چیزی محتاج شود؟ این بد دلی چیست؟ » امام يافعی گوید که: «از بعض مشایخ شنیده‌ام که چون کسی از وی طلب دعا ھی کر فی تفت کان الله لک ی این کلم اا وجوڈ کواقی حافع هة مطلوبات اسنت.

Orijinal Metin (FA)

زیرا کہ چون خدای تعالن کسی را باشد هق مطلوبات وی را نذه اقا خدای الى کسی را باشد که وق خدای را باشد. کما قال ضلی الله علیه و سلم: من کان لله کان الله له. » شيخ ابوالحسن گفته: «اڻا لاترى مَعَ الحق مِنَ الخلقٍ أحداً ان كان و لاب فكالهباء فى الهواء ان فَٿَسته لم تجدهٌ شڀيئا. » و هم وی گفته: «لا یکن حظک من ڈعاتک الْقَرَح بقضاءِ حاجټک دون قَرَڃک بمُناجاټێک لِمَحْبُویک, فتكون مي المحجوبين. » وهم وی گفته: «كل فقير لم يكن فيه اربعة اداب فاجْعله و الراب سَواءً: الّحمة للأصاغر, و الخُرمة للأكاين و الانصاف من اللقس: و ترک الانتصاف لها. » E a‏ ا ع س 1- شيخ ياسين المغربى الحَجام الأسْود. رحمه الله تعالى وی از ارباب ولايت 9 اصحابٍ کرامت بود» اما در صورت حجامی آن را پوشيده می داشت: افا تواوی رضی الله تعالى عه ار ملد هردان و مدان وی :ود انیت : به زیارت وی می‌رفته است و به صحبت و خدمت وی تبژک می‌جسته و نسبت به وی در مقام ارادت بوده. به هرچه اشارت کردی بر آن موجب برفتی. روزی وی را گفت که: «کتابهایی که پیش تو مستعار است به خداوندانش بازده و به ديار خودمراجعت نمای و اهل خود را زیارت کن! » وی را قبول کرد چون به دیار خود رسید و اهل خود را دید بیمار شد و وفات وا ا ¿ فی شهر ربیع الاؤل, سنة سبع و ثمانين ¿ و پستمائة. و کان عمره ثمانين رحمه الله تعالى. و الإمام مُحيى الڈين الآواوى زحمة الله فى الذايع و العشرين من رجب نة ست وتبعين و ستماتة: 2- شيخ عَفيف الین التلِمُسانى» رحمه الله تعالى E E O E‏ منسوب داشته‌اند و در بیان ان ذکر کرده که وی را گفتند که: «آنت تَصيرئٌ. » وی گفت: «التصيرئ بعض منّی. » و بر واقف بر اصطلاحات این طايفه پوشيده نباشد که یکی از مقامات ایشان مقام جمع است که صاحب ان مقام همة اجزای وجود را ابعاض و تفاصیل خود می‌بیند و همه را در خود مشاهده می‌کند. چنانکه گفته‌اند: «جزو درویش است جمله نیک و بد. » و من اشعاره المشعرة بذلک: 341 فى ؤر كل حقيقة لي مَسْلكٌ_ ولكل مَرۉة وَدّؤق أس لك E‏ قبي وغل دور خبط ھا ت ی a و وی کتاب منازل السائرین را که از مصنفات شيخ الاسلام ابواسماعیل عبدالله‎ الانصاری الهروی است شرحی نیکو کرده است هر که را اندک چاشنی از مشرب این‎ طایفه باشد داند که سخنان وی که در انجا مذکور است اکثر مبنی بر قواعد علم و‎ عرفان و مُنبی از خصایص ذوق و وجدان است. و همچنین وی را دیوان شعری است‎ در کمال لطافت و عذوبت هرکه آن را مطالعه کند داند که از سرچشمة کدر هرگز‎ چنان زلال صافی نجوشد و از شجرۀ خبیٿث اصلاً چنان ميو طيب لطيف نياید. ‎ در شرح منازل السائرین در درچۀ ثالثه از مقام رضا می‌گوید:‎ «وقد قث هد المقام و الحمدلله تعالى و تَحَفْقَثٍ صحتّه لی فی تلثِ مواطن: اولهاء‎ نى أشرفث على القتل يشيوف الْقَرنج لهم الله تعالى قتظرث فى قلس فلم أ<‎ المرطان التائئ: ثفن أشْرَفْثْ غ العَرَق فَتَظَرٹ فما رايت تفاوتا بينَ‎ الحياتِ و الموتِ رضى بحكم الله تعالی. و الموطن الال قیل لى: إِحدَرّ من طرب‎ الطوفية ان فيها أموراً تزل فيه القدمُ, قَتظرَت صقت عفد الصا يه‎ ربی؛ و قلت: عر ب ارال و اعات مے صگ می اله بای می ااطال؟

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

زیرا کہ چون خدای تعالن کسی را باشد هق مطلوبات وی را نذه اقا خدای الى کسی را باشد که وق خدای را باشد. کما قال ضلی الله علیه و سلم: من کان لله کان الله له. » شيخ ابوالحسن گفته: «اڻا لاترى مَعَ الحق مِنَ الخلقٍ أحداً ان كان و لاب فكالهباء فى الهواء ان فَٿَسته لم تجدهٌ شڀيئا. » و هم وی گفته: «لا یکن حظک من ڈعاتک الْقَرَح بقضاءِ حاجټک دون قَرَڃک بمُناجاټێک لِمَحْبُویک, فتكون مي المحجوبين. » وهم وی گفته: «كل فقير لم يكن فيه اربعة اداب فاجْعله و الراب سَواءً: الّحمة للأصاغر, و الخُرمة للأكاين و الانصاف من اللقس: و ترک الانتصاف لها. » E a‏ ا ع س 1- شيخ ياسين المغربى الحَجام الأسْود. رحمه الله تعالى وی از ارباب ولايت 9 اصحابٍ کرامت بود» اما در صورت حجامی آن را پوشيده می داشت: افا تواوی رضی الله تعالى عه ار ملد هردان و مدان وی :ود انیت : به زیارت وی می‌رفته است و به صحبت و خدمت وی تبژک می‌جسته و نسبت به وی در مقام ارادت بوده. به هرچه اشارت کردی بر آن موجب برفتی. روزی وی را گفت که: «کتابهایی که پیش تو مستعار است به خداوندانش بازده و به ديار خودمراجعت نمای و اهل خود را زیارت کن! » وی را قبول کرد چون به دیار خود رسید و اهل خود را دید بیمار شد و وفات وا ا ¿ فی شهر ربیع الاؤل, سنة سبع و ثمانين ¿ و پستمائة. و کان عمره ثمانين رحمه الله تعالى. و الإمام مُحيى الڈين الآواوى زحمة الله فى الذايع و العشرين من رجب نة ست وتبعين و ستماتة: 2- شيخ عَفيف الین التلِمُسانى» رحمه الله تعالى E E O E‏ منسوب داشته‌اند و در بیان ان ذکر کرده که وی را گفتند که: «آنت تَصيرئٌ. » وی گفت: «التصيرئ بعض منّی. » و بر واقف بر اصطلاحات این طايفه پوشيده نباشد که یکی از مقامات ایشان مقام جمع است که صاحب ان مقام همة اجزای وجود را ابعاض و تفاصیل خود می‌بیند و همه را در خود مشاهده می‌کند. چنانکه گفته‌اند: «جزو درویش است جمله نیک و بد. » و من اشعاره المشعرة بذلک: 341 فى ؤر كل حقيقة لي مَسْلكٌ_ ولكل مَرۉة وَدّؤق أس لك E‏ قبي وغل دور خبط ھا ت ی a و وی کتاب منازل السائرین را که از مصنفات شيخ الاسلام ابواسماعیل عبدالله‎ الانصاری الهروی است شرحی نیکو کرده است هر که را اندک چاشنی از مشرب این‎ طایفه باشد داند که سخنان وی که در انجا مذکور است اکثر مبنی بر قواعد علم و‎ عرفان و مُنبی از خصایص ذوق و وجدان است. و همچنین وی را دیوان شعری است‎ در کمال لطافت و عذوبت هرکه آن را مطالعه کند داند که از سرچشمة کدر هرگز‎ چنان زلال صافی نجوشد و از شجرۀ خبیٿث اصلاً چنان ميو طيب لطيف نياید. ‎ در شرح منازل السائرین در درچۀ ثالثه از مقام رضا می‌گوید:‎ «وقد قث هد المقام و الحمدلله تعالى و تَحَفْقَثٍ صحتّه لی فی تلثِ مواطن: اولهاء‎ نى أشرفث على القتل يشيوف الْقَرنج لهم الله تعالى قتظرث فى قلس فلم أ<‎ المرطان التائئ: ثفن أشْرَفْثْ غ العَرَق فَتَظَرٹ فما رايت تفاوتا بينَ‎ الحياتِ و الموتِ رضى بحكم الله تعالی. و الموطن الال قیل لى: إِحدَرّ من طرب‎ الطوفية ان فيها أموراً تزل فيه القدمُ, قَتظرَت صقت عفد الصا يه‎ ربی؛ و قلت: عر ب ارال و اعات مے صگ می اله بای می ااطال؟

Orijinal Metin (FA)

‎ صَت عینای بالذّموع و سَرَت فى وجودى تَشَْوَةٌ الخشوع و الخضوع و أَحَذْيّنى حالةٌ‎ وَجْدٍ كث فيها أن أفارق نفسى بعد غيبة حشّى, فلما انفصلتٌ نظمت ارتجالا:‎ انا في عنان إرادة المَكَبُوب أجرى لامَحالة‎ إقاالى مَحَض الق وى طعا واف اا إلصّلالة‎ اا اجه اقا اة في كلل حالّة‎ e: و من اشعاره: شهدت فک فیناوهی واجيدَةٌ كثيرة ذات اوصافِ و اسماءِ کر و شون و را ينا بها اة الَرئ والڑائى و توفی شيخ عفيف الدين فى شهورسنه تسعين و ستمائة. ‏ است. صاحب مقامات عالیه و کرامات ظاهره است» روزی شخصی وی را به ضیافت برد و به جهت امتحان طعامی که در آن شبّهه بود پیش شيخ نهاد. شیخ وی را گفت: «اگر حارث محاسبی را رگی در انگشت بود که چون دست به طعام شبهه بردی, حرکت کردی. من شصت رگ در دست دارم که مثل آن حرکت می‌کند. » صاحب طعام استغار کرد و عذر خواست. اما یافعی گوید که: «چنین به من رسیده است که یکی از سلاطین امتحان یکی از مشایخ کرد و طعامها پیش آورد که در بعضی گوشتِ کشته بود ودر بعضی گوشت مرده. شیخ میان دربست و گفت: ای درویشان! من امروز خادم شمایم در این طعام و درایستاد. هر طعام که در آن گوشت کشته بود پیش درویشان می‌نهاد و هرچو در آن گوشت مرده بود ډور می‌کرد که: این از برای لشکریان پادشاه. و می‌گفت: الطيب الطب والك المت سلطان خاضن بوذ از أن افتحان اشققار كرو O O ‏ ملک و از آن پشیمان شد و توبه کرد توبه‌ای که در وی اثر تمام کرد و در باطن وی حالهای نیکو ظاهر شد و واقعه‌های ارباب ارادت می‌دید. طالب شیخی گشت که خود 342 را تسلیم وی کند. وی را به شيخ ابومَدین رضی الله عنه نشان دادند. شيخ را استدعا نمود» اجابت کرد و گفت: «فرمان اولوالامر می‌باید برد اما من به وی نمی‌رسم. مرا فرموده‌اند که به تلمسان روم و آن شهری است از مغرب. » و آن روز شيخ در بُّجایه بود. چون به تلمسان رسید. رسولان یعقوب را گفت: «سلام من به صاحب خود برسانید و بگويید که" شفای تو در دست شیخ ابوالعباس مرسی است . » و شيخ ابومدين در تلمسان وفات کرد. رتتولان بعقوت پیش وی افدند و وضیت شخ را گفتند: پیعقوب استدعای شيخ ابوالعباس کرد و وی نیز از حضرت حق به اجتماع با یعقوب قاضو شد. در روز اجتماع یعقوب فرمود تا یک خروس بچه بکشتند و دیگری را گلو بیفشردند و هر یک را جدا بپختند و پیش شیخ آوردند. شيخ به خادم اشارت کرد که: «این یکی را E ‏ ! » و آن دیگری را خوردن گرفت. پس یعقوب ملک را به پسر داد و خود رابا لکلیه تسلیم شیخ کرد و به برکت نفس شيخ ابومدین و حسن تربیت شيخ االات گشایش یافت و در مرتبه ولايت ثابت قدم گشت. در سالی مردم به باران محتاج شدند. شيخ ابوالعباس با یعقوب به صحرا بیرون رفتند. و وا «نماز بگزار و طلب باران کن برای مسلمانان ! » یعقوب گفت: «یا سیدی : ! تو به این لایقتری . » شيخ گفت: «ترا به این فرموده اند . » پس يعقوب نماز گزازد و دا كرد و قلى الفور اتو اجانت ظاهر شد و اران أهذد. 4 و 555- شيخ سعد حداد و مرید وی شیج جوهره رحمهما الله تعالی شيخ جوهر در اوایل بندۀ کسی بود آزاد شد. در بازار عدن خرید و فروخت می‌کرد و لی فا جاتو وی دو ا وی غ ا چون وقت وفات شيخ کبير. شيخ سعد حداد که در عَدَن مدفون است» رسيد فقرا وی را گفتند که: «بعد از تو شيخ که خواهد بود؟

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

‎ صَت عینای بالذّموع و سَرَت فى وجودى تَشَْوَةٌ الخشوع و الخضوع و أَحَذْيّنى حالةٌ‎ وَجْدٍ كث فيها أن أفارق نفسى بعد غيبة حشّى, فلما انفصلتٌ نظمت ارتجالا:‎ انا في عنان إرادة المَكَبُوب أجرى لامَحالة‎ إقاالى مَحَض الق وى طعا واف اا إلصّلالة‎ اا اجه اقا اة في كلل حالّة‎ e: و من اشعاره: شهدت فک فیناوهی واجيدَةٌ كثيرة ذات اوصافِ و اسماءِ کر و شون و را ينا بها اة الَرئ والڑائى و توفی شيخ عفيف الدين فى شهورسنه تسعين و ستمائة. ‏ است. صاحب مقامات عالیه و کرامات ظاهره است» روزی شخصی وی را به ضیافت برد و به جهت امتحان طعامی که در آن شبّهه بود پیش شيخ نهاد. شیخ وی را گفت: «اگر حارث محاسبی را رگی در انگشت بود که چون دست به طعام شبهه بردی, حرکت کردی. من شصت رگ در دست دارم که مثل آن حرکت می‌کند. » صاحب طعام استغار کرد و عذر خواست. اما یافعی گوید که: «چنین به من رسیده است که یکی از سلاطین امتحان یکی از مشایخ کرد و طعامها پیش آورد که در بعضی گوشتِ کشته بود ودر بعضی گوشت مرده. شیخ میان دربست و گفت: ای درویشان! من امروز خادم شمایم در این طعام و درایستاد. هر طعام که در آن گوشت کشته بود پیش درویشان می‌نهاد و هرچو در آن گوشت مرده بود ډور می‌کرد که: این از برای لشکریان پادشاه. و می‌گفت: الطيب الطب والك المت سلطان خاضن بوذ از أن افتحان اشققار كرو O O ‏ ملک و از آن پشیمان شد و توبه کرد توبه‌ای که در وی اثر تمام کرد و در باطن وی حالهای نیکو ظاهر شد و واقعه‌های ارباب ارادت می‌دید. طالب شیخی گشت که خود 342 را تسلیم وی کند. وی را به شيخ ابومَدین رضی الله عنه نشان دادند. شيخ را استدعا نمود» اجابت کرد و گفت: «فرمان اولوالامر می‌باید برد اما من به وی نمی‌رسم. مرا فرموده‌اند که به تلمسان روم و آن شهری است از مغرب. » و آن روز شيخ در بُّجایه بود. چون به تلمسان رسید. رسولان یعقوب را گفت: «سلام من به صاحب خود برسانید و بگويید که" شفای تو در دست شیخ ابوالعباس مرسی است . » و شيخ ابومدين در تلمسان وفات کرد. رتتولان بعقوت پیش وی افدند و وضیت شخ را گفتند: پیعقوب استدعای شيخ ابوالعباس کرد و وی نیز از حضرت حق به اجتماع با یعقوب قاضو شد. در روز اجتماع یعقوب فرمود تا یک خروس بچه بکشتند و دیگری را گلو بیفشردند و هر یک را جدا بپختند و پیش شیخ آوردند. شيخ به خادم اشارت کرد که: «این یکی را E ‏ ! » و آن دیگری را خوردن گرفت. پس یعقوب ملک را به پسر داد و خود رابا لکلیه تسلیم شیخ کرد و به برکت نفس شيخ ابومدین و حسن تربیت شيخ االات گشایش یافت و در مرتبه ولايت ثابت قدم گشت. در سالی مردم به باران محتاج شدند. شيخ ابوالعباس با یعقوب به صحرا بیرون رفتند. و وا «نماز بگزار و طلب باران کن برای مسلمانان ! » یعقوب گفت: «یا سیدی : ! تو به این لایقتری . » شيخ گفت: «ترا به این فرموده اند . » پس يعقوب نماز گزازد و دا كرد و قلى الفور اتو اجانت ظاهر شد و اران أهذد. 4 و 555- شيخ سعد حداد و مرید وی شیج جوهره رحمهما الله تعالی شيخ جوهر در اوایل بندۀ کسی بود آزاد شد. در بازار عدن خرید و فروخت می‌کرد و لی فا جاتو وی دو ا وی غ ا چون وقت وفات شيخ کبير. شيخ سعد حداد که در عَدَن مدفون است» رسيد فقرا وی را گفتند که: «بعد از تو شيخ که خواهد بود؟

Orijinal Metin (FA)

» گفت: «ان کس که در روز سیم از وفات من در محلی که فقرا جمع باشند, مرغی سبز بیاید و بر سر وی نشیند. » چون روز سیم رسید و فقرا از قرائت و ذکر فارغ شدند و منتظر وعدۀ شیخ بنشستند. ناگاه دیدند که مرغی سبز فرود آمد و نزدیک به ایشان بنشست. هر کدام از بزرگتران فقرا اميد آن می‌داشتند که آن مرغ بر سر ایشان نشیند. بعد از زمانی آن مرغ پرواز کرد و بر سر جوهر نشست, و این معنی هرگز در دل وی نگشته بود و در خاطر هیچ یک از فقرا نگذشته. پس فقرا پیش وی آمدند تا وی را به زاویة شیخ برند و به جای وی بنشانند وی بگریست و گفت: «مرا چه صلاحیت این کار است؟ من مردی بازاریم و ای و طریق فقرا و آداب ایشان نمی‌دانم و بر من مردمان را حقوق است و مرا با ایشان معاملات است . » گفتند: «این امری است آسمانی؛ و ترا از این چاره نیست. خدای تعالی ترا تأبید و تعلیم کند هرچه دربایست باشد. » گفت: «مرا چندان مهلت دهید که به بازار روم و حقوق مسلمانان از گردن خود بیرون کنم! » پس به بازار رفت و حق هر کس را آدا کرد, و آنگاه به زاویة شیخ آمد و صحبت فقرا را لازم گرفت. قصارَ كاوه جوهرآ, وله من الفضائل و الكمالاتِ مايطول ذكژه. فسبحان الكريم المثان. ذلك قصل الله يَوتيه هَن يَشاءٌ واللّةٌ دُوالْقَصْل القظيم (21/حديد). 56 من الد و فة شد که کیت وی ابوعیسی است» رحمهما الله تعالىی امام یافعي گوید رحمه الله تعالی که: «در بلاد یمن دو شيخ بودند. یکی شیخ کبیر عارف بالله. شيخ احمدبن الجَعّد, و دیگر شیخ کبیر عارف؛ شیخ سعید. و هر یک را اصحاب و تلامذه بودند. روزی شیخ احمد با اصحاب خود عزیمت زیارت بعض گذرڈ کرده بود. به شيخ سعید رسید. شیخ سعید نیز موافقت کرد. ‏ 343 شیخ سعید پشیمان شد از مرافقت ایشان بازگشت و شیخ احمد بر عزیمت خود برفت و ارناز ت کرد و باز اه بعد از چند روز دیگر شيخ سعید بیرون آمد با اصحاب خود و عزیمت همان زیارت کرد شیخ احمد وی را در راه پیش آمد وبا هم ملاقات کردند. شيخ احمد شيخ سعید را گفت: فقرا ك أخضة أف" زیر و انصاف: د A‏ رازا رد ورا بنشانیم. شيخ احمد گفت: هرکه ما را بنشاند وی را مبتلا گردانیم. پس به هر یک از آن دو زر ی آنچه آن دیگر یک گقته بود ز ید شيخ احمد مُفْعَد شد و بر جای بماند تا آن وقت که به حقٌ تعالی پیوست و شيخ سعید مبتلا شد به ان که تن خود را می ‌کند و می‌برید تا به جوار حق تعالی پیوست. » امام یافعی رحمه الله می‌گوید: «احوال فقرا از شمشیرهای برنده تیزتر است. چون اصحاب احوال با یکدیگر برابر باشند, احوال یشان در یکدیگر سرایت می‌کند واگر e‏ هذا هو الظاهر و الله O‏ 8- شيخ نجم الذيین عبدالله بن محمد الاصفهانی» رحمه الله تعالی وی شاگرد شیخ ابوالعباس مُرسی است. سالهای بسیار مجاور مکه بوده و مناقب وی بسیار است و کرامات وی بی‌شماز. یکی از علمای یمن گفته است که: «پدر خود را بیمار گذاشتم و به حج رفتم. چون به مکه رسیدم و حچ گزاردم خاطر من به جهت پدر پریشان بود. با شيخ نجم الڈین گفتم: چه شود که خاطر بر آن داری که در بعض مکاشفات خود بر احوال وی مطلع شوی و با شن بگوڼی؟

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» گفت: «ان کس که در روز سیم از وفات من در محلی که فقرا جمع باشند, مرغی سبز بیاید و بر سر وی نشیند. » چون روز سیم رسید و فقرا از قرائت و ذکر فارغ شدند و منتظر وعدۀ شیخ بنشستند. ناگاه دیدند که مرغی سبز فرود آمد و نزدیک به ایشان بنشست. هر کدام از بزرگتران فقرا اميد آن می‌داشتند که آن مرغ بر سر ایشان نشیند. بعد از زمانی آن مرغ پرواز کرد و بر سر جوهر نشست, و این معنی هرگز در دل وی نگشته بود و در خاطر هیچ یک از فقرا نگذشته. پس فقرا پیش وی آمدند تا وی را به زاویة شیخ برند و به جای وی بنشانند وی بگریست و گفت: «مرا چه صلاحیت این کار است؟ من مردی بازاریم و ای و طریق فقرا و آداب ایشان نمی‌دانم و بر من مردمان را حقوق است و مرا با ایشان معاملات است . » گفتند: «این امری است آسمانی؛ و ترا از این چاره نیست. خدای تعالی ترا تأبید و تعلیم کند هرچه دربایست باشد. » گفت: «مرا چندان مهلت دهید که به بازار روم و حقوق مسلمانان از گردن خود بیرون کنم! » پس به بازار رفت و حق هر کس را آدا کرد, و آنگاه به زاویة شیخ آمد و صحبت فقرا را لازم گرفت. قصارَ كاوه جوهرآ, وله من الفضائل و الكمالاتِ مايطول ذكژه. فسبحان الكريم المثان. ذلك قصل الله يَوتيه هَن يَشاءٌ واللّةٌ دُوالْقَصْل القظيم (21/حديد). 56 من الد و فة شد که کیت وی ابوعیسی است» رحمهما الله تعالىی امام یافعي گوید رحمه الله تعالی که: «در بلاد یمن دو شيخ بودند. یکی شیخ کبیر عارف بالله. شيخ احمدبن الجَعّد, و دیگر شیخ کبیر عارف؛ شیخ سعید. و هر یک را اصحاب و تلامذه بودند. روزی شیخ احمد با اصحاب خود عزیمت زیارت بعض گذرڈ کرده بود. به شيخ سعید رسید. شیخ سعید نیز موافقت کرد. ‏ 343 شیخ سعید پشیمان شد از مرافقت ایشان بازگشت و شیخ احمد بر عزیمت خود برفت و ارناز ت کرد و باز اه بعد از چند روز دیگر شيخ سعید بیرون آمد با اصحاب خود و عزیمت همان زیارت کرد شیخ احمد وی را در راه پیش آمد وبا هم ملاقات کردند. شيخ احمد شيخ سعید را گفت: فقرا ك أخضة أف" زیر و انصاف: د A‏ رازا رد ورا بنشانیم. شيخ احمد گفت: هرکه ما را بنشاند وی را مبتلا گردانیم. پس به هر یک از آن دو زر ی آنچه آن دیگر یک گقته بود ز ید شيخ احمد مُفْعَد شد و بر جای بماند تا آن وقت که به حقٌ تعالی پیوست و شيخ سعید مبتلا شد به ان که تن خود را می ‌کند و می‌برید تا به جوار حق تعالی پیوست. » امام یافعی رحمه الله می‌گوید: «احوال فقرا از شمشیرهای برنده تیزتر است. چون اصحاب احوال با یکدیگر برابر باشند, احوال یشان در یکدیگر سرایت می‌کند واگر e‏ هذا هو الظاهر و الله O‏ 8- شيخ نجم الذيین عبدالله بن محمد الاصفهانی» رحمه الله تعالی وی شاگرد شیخ ابوالعباس مُرسی است. سالهای بسیار مجاور مکه بوده و مناقب وی بسیار است و کرامات وی بی‌شماز. یکی از علمای یمن گفته است که: «پدر خود را بیمار گذاشتم و به حج رفتم. چون به مکه رسیدم و حچ گزاردم خاطر من به جهت پدر پریشان بود. با شيخ نجم الڈین گفتم: چه شود که خاطر بر آن داری که در بعض مکاشفات خود بر احوال وی مطلع شوی و با شن بگوڼی؟

Orijinal Metin (FA)

در حال بنگرینسنت و گفقت: انک از بیماری صحت یافته است و بر بالای سریر خود مسواک می‌کند و کتابهای خود را گرد خود نهاده و صفت و حلي وی چنین و چنین است و نشانیهای راست باز داد ووی را هرگز ندیده بور O E‏ چون مقن که یکی از کیار فقها بود بر سر قبر بنشست که تلقین کند. شيخ نجم الدین بخندید. یکی از شاگردان سبب خنده را پرسید. وی را زجز کرت پش بعد ان آن. گفت که: چون لفن غار لفن کرد صاحب قبر گفت: هیچ تعجب نمی‌کنید از مرده‌ای که تلقین زنده‌ای می‌کند؟ » وی را گفتند که: «هرگز زن خواسته‌ای؟ » گفت: «هرگز زن نخواسته‌ام, و طعامی هم نخورده‌ام که آن را زنی پخته باشد. » شیخ وی در بلاد عجم وی را گفته بود که: «زود باشد که در دیار مصر با قطب ملاقات کنی. » به طلب قطب بیرون آمد. در راه جمعی حرامیان وی را بگرفتند و گفتند جاسوس است. وی را نگاه داشتند و وی را ببستند۔ می‌گوید: «ناگاه ديدم که پیری بر من فړود آمد, همچنان که باز بر شکاری فرود آیدو مرا بگشاد و گفت: برخیز ای عبدالله که مطلوب تو منم ! پس برفتم تا به دیار مصر رسیدم۔ هیچ مطلوب خود را نشناختم و ندانستم که کجاست, تا آن که روزی گفتند که شیخ ابوالعباس مُرسی آمده است. جمعی فقرا گفتند: بیایید تا برویم و بر وی سلام کنیم! چون چشم من بر وی افتاد. بشناختم که وی همان پیر است که مرا بگشاد و وی نیز نشانی گفت که حاضران ندانستند, خدمت وصحبت وی را لازم گرفتم تا آن وقت که از دنیا برفت. » چون شيخ وی وفات کرد متوجه مکه شد. در راه به قبر شيخ شيخ خود شيخ ابوالخسن شادلین رط الله عم وشیا از قر خود با وی سکن قت و کتوه E E ‏ «قَدِمُت الى حَيرٍ بلٍ و سر اهلٍ. » پس مجاور مکه می‌بود تا در سنۀ احدی و عشرین و سبعمائه از دنیا برفت و وی را نزدیک به قبر فصّیل عیاض دفن کردند. 344 وی را به ظاهر در اوقات مجاورت بیرون مکه در مقامی دورتر از عرفات ندیدند و اما به حسب باطن دانستن آن راجع به علمای باطن است. تقفو ار اولناء الله اند ك ا مارت مول لي الل او و ا ر د و روی به مکه داشتم, در فکر شيخ نجم الڈین افتادم که هرگز به مدینة شریفه نرفت و زیارت نکرد و به حسب باطن بر وی اعتراض می‌کردم. ناگاه سر بالا کردم ديدم که شيخ نجم الین در هوا به جانب مدینه می‌رود مرا آواز داد که: يا محمد! و با من سخنان گفت. » O N‏ «مردم بر شما انکار بسیار دارند که به زیارت رسول صلی الله عليه و سلم نرفته‌اید و نمی‌روید. » گفت که: «منکر از دو بیرون نیست: نن ع نشت با مج قى: اگر متشژع است با وی بگوی که: بنده را روا هست که بی اذن خواجۀ خود به سفر رود؟ و اگر محقق است بگوی که: کسی که همیشه با تست و پیش تو حاضر است هرگز د ,‏ به خط یکی از اکایز خراشان اة اند كة: «ذر نازيخ سفة تلات وستغمائة بة عاذت زیارت حرم شریف مکه زادها الله تعالی شرفا مشرف شدم و در ان وقت شيخ حرم شيخ نجم الین اصفهانی بود. به خډمت وی می‌رسیدم روزی از من پرسید که: این حدیث به تو رسیده است کكه: بُدَلاءُ انى آرَبَعونَ, إثنا عشر فى العراق و ثمانية و عشرون فی الشام؟ گفتم : رسيده است.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

در حال بنگرینسنت و گفقت: انک از بیماری صحت یافته است و بر بالای سریر خود مسواک می‌کند و کتابهای خود را گرد خود نهاده و صفت و حلي وی چنین و چنین است و نشانیهای راست باز داد ووی را هرگز ندیده بور O E‏ چون مقن که یکی از کیار فقها بود بر سر قبر بنشست که تلقین کند. شيخ نجم الدین بخندید. یکی از شاگردان سبب خنده را پرسید. وی را زجز کرت پش بعد ان آن. گفت که: چون لفن غار لفن کرد صاحب قبر گفت: هیچ تعجب نمی‌کنید از مرده‌ای که تلقین زنده‌ای می‌کند؟ » وی را گفتند که: «هرگز زن خواسته‌ای؟ » گفت: «هرگز زن نخواسته‌ام, و طعامی هم نخورده‌ام که آن را زنی پخته باشد. » شیخ وی در بلاد عجم وی را گفته بود که: «زود باشد که در دیار مصر با قطب ملاقات کنی. » به طلب قطب بیرون آمد. در راه جمعی حرامیان وی را بگرفتند و گفتند جاسوس است. وی را نگاه داشتند و وی را ببستند۔ می‌گوید: «ناگاه ديدم که پیری بر من فړود آمد, همچنان که باز بر شکاری فرود آیدو مرا بگشاد و گفت: برخیز ای عبدالله که مطلوب تو منم ! پس برفتم تا به دیار مصر رسیدم۔ هیچ مطلوب خود را نشناختم و ندانستم که کجاست, تا آن که روزی گفتند که شیخ ابوالعباس مُرسی آمده است. جمعی فقرا گفتند: بیایید تا برویم و بر وی سلام کنیم! چون چشم من بر وی افتاد. بشناختم که وی همان پیر است که مرا بگشاد و وی نیز نشانی گفت که حاضران ندانستند, خدمت وصحبت وی را لازم گرفتم تا آن وقت که از دنیا برفت. » چون شيخ وی وفات کرد متوجه مکه شد. در راه به قبر شيخ شيخ خود شيخ ابوالخسن شادلین رط الله عم وشیا از قر خود با وی سکن قت و کتوه E E ‏ «قَدِمُت الى حَيرٍ بلٍ و سر اهلٍ. » پس مجاور مکه می‌بود تا در سنۀ احدی و عشرین و سبعمائه از دنیا برفت و وی را نزدیک به قبر فصّیل عیاض دفن کردند. 344 وی را به ظاهر در اوقات مجاورت بیرون مکه در مقامی دورتر از عرفات ندیدند و اما به حسب باطن دانستن آن راجع به علمای باطن است. تقفو ار اولناء الله اند ك ا مارت مول لي الل او و ا ر د و روی به مکه داشتم, در فکر شيخ نجم الڈین افتادم که هرگز به مدینة شریفه نرفت و زیارت نکرد و به حسب باطن بر وی اعتراض می‌کردم. ناگاه سر بالا کردم ديدم که شيخ نجم الین در هوا به جانب مدینه می‌رود مرا آواز داد که: يا محمد! و با من سخنان گفت. » O N‏ «مردم بر شما انکار بسیار دارند که به زیارت رسول صلی الله عليه و سلم نرفته‌اید و نمی‌روید. » گفت که: «منکر از دو بیرون نیست: نن ع نشت با مج قى: اگر متشژع است با وی بگوی که: بنده را روا هست که بی اذن خواجۀ خود به سفر رود؟ و اگر محقق است بگوی که: کسی که همیشه با تست و پیش تو حاضر است هرگز د ,‏ به خط یکی از اکایز خراشان اة اند كة: «ذر نازيخ سفة تلات وستغمائة بة عاذت زیارت حرم شریف مکه زادها الله تعالی شرفا مشرف شدم و در ان وقت شيخ حرم شيخ نجم الین اصفهانی بود. به خډمت وی می‌رسیدم روزی از من پرسید که: این حدیث به تو رسیده است کكه: بُدَلاءُ انى آرَبَعونَ, إثنا عشر فى العراق و ثمانية و عشرون فی الشام؟ گفتم : رسيده است.

Orijinal Metin (FA)

اما مرا مشکل می‌شود که ,چون ,اين طايفه همین در امو راق می باتفد نع قفرمو که خضرت رسالت ضلي الله عله و سلم جمیع عالم را دو قسم کرده است: نصف شرقی و نصف غربی. از عراق نصف شرقی خواسته است و از شام نصف غربی. پس عراق و غير ان چون خراسان و فد ونان و تر کان و سار لاد شرقی در عراف داحل افیت وام وغر ان چون بلاد مصر و مغرب همه در شام داخل است. » ناقل نوشته است که: «در این وقت در حاط رهن فاد که از جال خو اة قطب الین بجی خافی مسابوری مهال کے یی ان کد ھن سال کے ف رد که و اجه قط لانن یی کی ار آن دواز دناست که در عراق‌اند. » 9- خواجه قطب الڈین یحیی جامی نیسابوری» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفضل است. جامی الأصل است. و نیسابوری المولد. به علوم ظاهری و احوال باطنی موصوف و معروف بوده و به صحبت شيخ رکن الذين علاءالدوله و شيخ صفى الین اردبیلی و شيخ صدرالڈین اردبیلی و شيخ شرف الدین :در کر یتی رده است و هفت بار حج گزارده است. روزی به جانب صحرا به سر رمه و گل خود رفته بود. از آنجا وی را داعیة زیارت بیت الله قوی سد و اناا روات کو این ر قغه ت اضخا ت وه دیردر با طابف ان به ست اریاح و اواج به طرف عور و نتاج گذری افتاد. با دوست به بوستان شدم رهگذری کل ار وا ییو دلدار به طعنه گفت: شرمت بادا! ‏ ناگاه غیړرت اله از کمینگاه «لاتدعٌ 5 َع اللّه»>(88/قصص) بیرن تاخت و کمند «جَڏبَة من جَدَباتِ الحَق» در گردن ممتحنٍ اة گر نیاید به خوشی» موی کشانش آرید! به وطن نارفته و ندیده و تفکر را گذاشته. هم از طرف صحرا بر اشارت_ «و أُذنٌْ فى الئاس بالج یائوک رجالا»(27/حج) بر صوب خانة معظم معلى روان گشت. چون نرود از پی صاحب کمند آهوئ تیچاره به گردن اښیر؟ الم على ن ات لذن 7 4ظ 345 فی ال مه الخاتى و الفترين من :ادي ئة ا رخن و سبعمائة و قبر وى در بیروںن درب فیروزاباد است به هرات. 0 ابو محمد عبدالله المرجانى المغربى» رحمه الله تعالى از زز گان مشایخ و اکابر صوفیه بود. ابواب علوم الھی و معارف ربانی بر وی گشادہ شده بود. وی را گفتند که: «فلان گفت که: در وقتی که شیخ سخن می‌گفت از آسمان تا دهان وی عمودی ديدم از نور. چون شيخ خاموش گشت. ان عمود منقطع شد. » شیخ پخندید و گفت: «وی ندانست. بلکه چون عمود منقطع شد من خاموش گشتم. نئان عمود نور از اسمان صورت امداد الھی بود چون ان امداد منقطع شد وی خاموش گشت. » وى ون : ٠‏ سنة تسع و تسعين و ستمائة. 1“ ابوعبدالله» المعروف بابن المُْطَّ ف الاندلسى» رحمه الله تعالی وی مجاور مکه بوده و در هر شبانروزی ورد داشته که پنجاه اسبوع طواف کردی. در سنة سيع و سبعمائه از دنیا برفته و پادشاه مکه از غایت اعتقاد و اخلاص که نسبت به وی داشته تابوت وی را بر دوش خود گرفته. امام یافعی گوید که: «بعض اصحاب شیخ ابومحمدبکری مغربی رحمه الله که چون از دنیا برفت شيخ نجم الڈین اصفهانی گفت که: مات الفقرٌ منَ الحجاز با من گفت که: شیخ ابو محمد را عزیمت زیارت نب صلی إللّه عليه و سلّم شد به وداع شيخ ا خواهید یافت. ما چهارکس بودیم چون به آن منزل رسیدیم. همچنان که گفته بود آب نبود. در راه درآمدیم, هوا بسیا ر گرم شد و تشنگی غلبه کرد و با ما اندک آبی بود. یکی خواست که ان اب را بخورد.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

اما مرا مشکل می‌شود که ,چون ,اين طايفه همین در امو راق می باتفد نع قفرمو که خضرت رسالت ضلي الله عله و سلم جمیع عالم را دو قسم کرده است: نصف شرقی و نصف غربی. از عراق نصف شرقی خواسته است و از شام نصف غربی. پس عراق و غير ان چون خراسان و فد ونان و تر کان و سار لاد شرقی در عراف داحل افیت وام وغر ان چون بلاد مصر و مغرب همه در شام داخل است. » ناقل نوشته است که: «در این وقت در حاط رهن فاد که از جال خو اة قطب الین بجی خافی مسابوری مهال کے یی ان کد ھن سال کے ف رد که و اجه قط لانن یی کی ار آن دواز دناست که در عراق‌اند. » 9- خواجه قطب الڈین یحیی جامی نیسابوری» رحمه الله تعالی کنیت وی ابوالفضل است. جامی الأصل است. و نیسابوری المولد. به علوم ظاهری و احوال باطنی موصوف و معروف بوده و به صحبت شيخ رکن الذين علاءالدوله و شيخ صفى الین اردبیلی و شيخ صدرالڈین اردبیلی و شيخ شرف الدین :در کر یتی رده است و هفت بار حج گزارده است. روزی به جانب صحرا به سر رمه و گل خود رفته بود. از آنجا وی را داعیة زیارت بیت الله قوی سد و اناا روات کو این ر قغه ت اضخا ت وه دیردر با طابف ان به ست اریاح و اواج به طرف عور و نتاج گذری افتاد. با دوست به بوستان شدم رهگذری کل ار وا ییو دلدار به طعنه گفت: شرمت بادا! ‏ ناگاه غیړرت اله از کمینگاه «لاتدعٌ 5 َع اللّه»>(88/قصص) بیرن تاخت و کمند «جَڏبَة من جَدَباتِ الحَق» در گردن ممتحنٍ اة گر نیاید به خوشی» موی کشانش آرید! به وطن نارفته و ندیده و تفکر را گذاشته. هم از طرف صحرا بر اشارت_ «و أُذنٌْ فى الئاس بالج یائوک رجالا»(27/حج) بر صوب خانة معظم معلى روان گشت. چون نرود از پی صاحب کمند آهوئ تیچاره به گردن اښیر؟ الم على ن ات لذن 7 4ظ 345 فی ال مه الخاتى و الفترين من :ادي ئة ا رخن و سبعمائة و قبر وى در بیروںن درب فیروزاباد است به هرات. 0 ابو محمد عبدالله المرجانى المغربى» رحمه الله تعالى از زز گان مشایخ و اکابر صوفیه بود. ابواب علوم الھی و معارف ربانی بر وی گشادہ شده بود. وی را گفتند که: «فلان گفت که: در وقتی که شیخ سخن می‌گفت از آسمان تا دهان وی عمودی ديدم از نور. چون شيخ خاموش گشت. ان عمود منقطع شد. » شیخ پخندید و گفت: «وی ندانست. بلکه چون عمود منقطع شد من خاموش گشتم. نئان عمود نور از اسمان صورت امداد الھی بود چون ان امداد منقطع شد وی خاموش گشت. » وى ون : ٠‏ سنة تسع و تسعين و ستمائة. 1“ ابوعبدالله» المعروف بابن المُْطَّ ف الاندلسى» رحمه الله تعالی وی مجاور مکه بوده و در هر شبانروزی ورد داشته که پنجاه اسبوع طواف کردی. در سنة سيع و سبعمائه از دنیا برفته و پادشاه مکه از غایت اعتقاد و اخلاص که نسبت به وی داشته تابوت وی را بر دوش خود گرفته. امام یافعی گوید که: «بعض اصحاب شیخ ابومحمدبکری مغربی رحمه الله که چون از دنیا برفت شيخ نجم الڈین اصفهانی گفت که: مات الفقرٌ منَ الحجاز با من گفت که: شیخ ابو محمد را عزیمت زیارت نب صلی إللّه عليه و سلّم شد به وداع شيخ ا خواهید یافت. ما چهارکس بودیم چون به آن منزل رسیدیم. همچنان که گفته بود آب نبود. در راه درآمدیم, هوا بسیا ر گرم شد و تشنگی غلبه کرد و با ما اندک آبی بود. یکی خواست که ان اب را بخورد.

Orijinal Metin (FA)

شیخ ابومحمد گفت: مخور که اگر می‌خوری می‌میری. همین گلوی خود به آن تر کن! بعد از آن چون سختی بسیار کشیدیم از ابوعبدالله نو الا چ د ا و که تی مسار راھد دید گفت: E ‏ پرسید که: دیگر چه گفت؟ گفتیم: گفت که در آخر باران خواهد آمد و سيراب خواهید شد. گفت: بشارت باد شما را به N‏ رسید, ببارید. چنانکه گرداگرد ما سیل روان شد. ات خود و وضو اندم :و فال کردیم و آب برگرفتیم و روان شدیم. چون گامی چند برفتیم, از باران هیچ اثر نیافتیم. » ۶ 5 لان ف كات له وخ الات ا وی در دمشق می‌بوده؛ کهنه عبایی چرکین در بر. از جای خود کم برخاستی و سخن کم گفتی. بعضی از علمای ظاهر با جلالت و بزرگی خود پیش وی نیازمندی می‌کرده‌اند و می‌نشسته‌اند. می‌گویند که در رمضان چیزی می‌خورده است و نماز نمی‌گزارده است. اما وی را کشف 9 اطلاع بر مُعَبّبات می‌بوده و إخبار از آن می‌کرده. امام بافعی می گوتد که فی تواند . نود که ان :از قل ستر کال :و تلن وده اشد در اوقاتی نماز کرده باشد که کسی ندیده باشد و چیزی که در دهان نهاده باشد و خاییده به گلوی وی در نیامده باشد. و مثل اين بسیار از این طابفه مشاهده کرده‌اند. ا ا و و را ا ی 346 3- شيخ علی کردی- رحمه الله تعالی وی از عقلای مجانين بوده است, و از وی انواع کرامات و خوارق عادات ظاهر می‌شده است. اهل دمشق همه مرید و معتقد وی بوده‌اند و بر ایشان حکم می‌کرده ا اا ای ا ا روزی بکن از اکابر دمشق را فرمود که: «برای درویشان فکر دعوتی و سماعی بکن! » آن شخص ترتیب دعوتی کرد و قؤالان طلبید و درویشان مشهور را بخواند. چون ایشان جمع شدند. شیخ علی کردی به آن خانه آمد و آنجا قالبهای شکر دید که نهاده است. صاحب خانه را گفت: «این همه را در حوض انداز! » همه را در حوض انداخت, و درویشان شربت می‌خوردند وشاع ھی روند قا خر رو بعد از آن که چیزی بخوردند و پازگشتند. شیخ علی کردی با صاحب خانه گفت که: «این قالبها را از حوض بیرون آر! » همه را بیرون آورد. همچنان درست که اول بود و هیچ از آن نگداخته بود. بعد از آن حب خانه را گفت: «تو بیرون رو و در را بر من قفل کن,؛ و پیش من میا الا بعد از سه روز! » چنان کرد. روز دوم در راهی به شيخ على رسید و بر وی سلام کرد. بعد از آن به خانه رفت. خانه را همچنان دربسته یافت. قفل بگشاد و درآمد دید که رخامهای فرش خانة وی را کنده است. ټښنشن وئ امد که «ای سیدی! چرا فرش خانۀ مرا کندی؟ » گفت: «روا باشد که تو مرد نیکو باشی و بر رخام حرام ضیافت درویشان کنی؟ » گفت: «ای سیدی! این میراث پدر من است. » شيخ به خشم شد و وی را رها کرد و برفت. آنشخصض مکاشفات شخ را می‌دانست اقل ماز کرده بهخاطرش افد که یک بار ژخامها کنده بودند و اصلاح کرده. استادی را که آن کار کرده بود طلب کرد و به مالغ تام ار ان اسنف شار یمود آخر اعترات کرد که رجام ترا فرو که جوم و رخام مسجد به جای آن به کار برده. » در آن وقت که شيخ شهاب الین سهروردی قدس الله تعالی روحه به رسالت به دمشق آمده بوده است با اصحاب گفته است که: «به زیارت شیخ على کردی می‌رویم. » گفته‌اند که: «وی مردی است که نماز نمی‌گزارد و اکثر اوقات مکشوف العوره می‌باشد . » شیخ گفته است: «البته وی را می‌بینیم.

العربية Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

شیخ ابومحمد گفت: مخور که اگر می‌خوری می‌میری. همین گلوی خود به آن تر کن! بعد از آن چون سختی بسیار کشیدیم از ابوعبدالله نو الا چ د ا و که تی مسار راھد دید گفت: E ‏ پرسید که: دیگر چه گفت؟ گفتیم: گفت که در آخر باران خواهد آمد و سيراب خواهید شد. گفت: بشارت باد شما را به N‏ رسید, ببارید. چنانکه گرداگرد ما سیل روان شد. ات خود و وضو اندم :و فال کردیم و آب برگرفتیم و روان شدیم. چون گامی چند برفتیم, از باران هیچ اثر نیافتیم. » ۶ 5 لان ف كات له وخ الات ا وی در دمشق می‌بوده؛ کهنه عبایی چرکین در بر. از جای خود کم برخاستی و سخن کم گفتی. بعضی از علمای ظاهر با جلالت و بزرگی خود پیش وی نیازمندی می‌کرده‌اند و می‌نشسته‌اند. می‌گویند که در رمضان چیزی می‌خورده است و نماز نمی‌گزارده است. اما وی را کشف 9 اطلاع بر مُعَبّبات می‌بوده و إخبار از آن می‌کرده. امام بافعی می گوتد که فی تواند . نود که ان :از قل ستر کال :و تلن وده اشد در اوقاتی نماز کرده باشد که کسی ندیده باشد و چیزی که در دهان نهاده باشد و خاییده به گلوی وی در نیامده باشد. و مثل اين بسیار از این طابفه مشاهده کرده‌اند. ا ا و و را ا ی 346 3- شيخ علی کردی- رحمه الله تعالی وی از عقلای مجانين بوده است, و از وی انواع کرامات و خوارق عادات ظاهر می‌شده است. اهل دمشق همه مرید و معتقد وی بوده‌اند و بر ایشان حکم می‌کرده ا اا ای ا ا روزی بکن از اکابر دمشق را فرمود که: «برای درویشان فکر دعوتی و سماعی بکن! » آن شخص ترتیب دعوتی کرد و قؤالان طلبید و درویشان مشهور را بخواند. چون ایشان جمع شدند. شیخ علی کردی به آن خانه آمد و آنجا قالبهای شکر دید که نهاده است. صاحب خانه را گفت: «این همه را در حوض انداز! » همه را در حوض انداخت, و درویشان شربت می‌خوردند وشاع ھی روند قا خر رو بعد از آن که چیزی بخوردند و پازگشتند. شیخ علی کردی با صاحب خانه گفت که: «این قالبها را از حوض بیرون آر! » همه را بیرون آورد. همچنان درست که اول بود و هیچ از آن نگداخته بود. بعد از آن حب خانه را گفت: «تو بیرون رو و در را بر من قفل کن,؛ و پیش من میا الا بعد از سه روز! » چنان کرد. روز دوم در راهی به شيخ على رسید و بر وی سلام کرد. بعد از آن به خانه رفت. خانه را همچنان دربسته یافت. قفل بگشاد و درآمد دید که رخامهای فرش خانة وی را کنده است. ټښنشن وئ امد که «ای سیدی! چرا فرش خانۀ مرا کندی؟ » گفت: «روا باشد که تو مرد نیکو باشی و بر رخام حرام ضیافت درویشان کنی؟ » گفت: «ای سیدی! این میراث پدر من است. » شيخ به خشم شد و وی را رها کرد و برفت. آنشخصض مکاشفات شخ را می‌دانست اقل ماز کرده بهخاطرش افد که یک بار ژخامها کنده بودند و اصلاح کرده. استادی را که آن کار کرده بود طلب کرد و به مالغ تام ار ان اسنف شار یمود آخر اعترات کرد که رجام ترا فرو که جوم و رخام مسجد به جای آن به کار برده. » در آن وقت که شيخ شهاب الین سهروردی قدس الله تعالی روحه به رسالت به دمشق آمده بوده است با اصحاب گفته است که: «به زیارت شیخ على کردی می‌رویم. » گفته‌اند که: «وی مردی است که نماز نمی‌گزارد و اکثر اوقات مکشوف العوره می‌باشد . » شیخ گفته است: «البته وی را می‌بینیم.

%0
10 Bölüm