Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

حپارم - نگاهداشتن فصل پنجم - معنی حشر ونشر و بعت و اعاده 1 فصل ششم - مشاهده بپشت و دورخ در این دئبا؛ فصل هفتم - معنی عذاب قبر ؛ فصل هنم - <هسمت ودرحات فصل هم - اژدرهای گور رابچشم سرنتوآن دید؛ فصل دهم - عذاب قبر برای همه نسدت ؛ فصل پاز دهم - راه آزمایش‌ایمنی ان فصل دواد ذهم - سه جنس آتش ۱ ایمنی دوزخ روحانی فصل‌سیزد هم - آتش روحانی دردناکتر از آش جسمانی است؛ فصل چهاردهم - منازل‌سیروسفر روح‌در دنا ۱ فصل دا از دهم بگمان ضعیف هم و و و و و و و و وم و و و و و و و و و و و دا و و وا هو ور و وا و و و او وا ده ها وان وا و دا اه و و و و و وا و اه ها و نا ها ۲ و و و ما و وا ها ها و ها ها و ی وا هر و و ها و و و ها ها و سا ها ها ام و و و ۵ و و و ها و ده و داا ه و وا و وا و وا و ار ۵ ۵ 9 ۱ ار نا دا وا و۱ [مشت و دوز ی کالیدی ودو ححأفی ] بدانکه حقیقت آخرت هیچ کس نشناسد , تا حقیقت مر اولا نشناسد ؛ و حقیقت مرك نداند » تا حقیقت زند گانی نداند » وحقیقت زند گانسی نداند » تاحقیقت روح نداند . و معرقت حشبقت روح » معرقت نفس خودست » که بعضی از شرح وی گنته آمد. و بدانکه ار شرع کفته آمدکه: آدمی مر از دو اصل : ۳ روح؛ و دیگ رکالبد , روح‌چون‌سوارست »و کالبد چون‌مر کب . واين روح‌رادر آخرت‌بواسطة کالبدحالتی است »وپشتی ودوزخی است . و وبرا بسبب دات خود نیزحالتی‌است بی نکه‌غالب رادر آن شر کتی‌بود . وویرابرایقالب نیز بپشتی‌ودوزخی است »وسعادتیو شهاو تی‌است. 9 ما نعیمو لذت‌دار که 9 اسط4قا لب باشد تم «بهشت روحانی »ميکنيم ورنجوالم وشقاوتو برا که بی‌قالب بود ۰ تش‌روحانی» ميگوئيم ۱ اما پشت ودوزخ که قالب درمیان باشد » این خود ظاهرست ؛ وحاصل آن ۱ اشجار وانپار وحور وقصور ومطعوم وشروب دغیر آنست ؛ وحاصل - دورخ آتش ومار و کددم ورووم ۷" وغبر آن , وصفغت آن‌هر دودرقر آن واخبار مشهورست» دثیم همیگنان 2 ادریاید ؛ وفصیل آن در کتاب کر ا(موت» از ۴ « احیا » کنته‌ايم واینجابرین اقتصار کنیم , وحقیقت مرگشرح کنیم»2بمعنی برشت‌ودوزخ روحانی‌اشارت کنیم که این راهر کسی تاش ۱ واینکه گفت: «اعدت تعبادی ااصالحیی مالاعیی رت و لاادن‌سمعت ولا خطرعلسی قلب بشر " دزشسفت روحانی بود . واز درون دل رودنی ی بعالم ماوت , که از آن‌روزن این‌معانی آ شکارا شود 4 ودروی هیج شمپتی نماد ۱ و را که آن راه گشاده شود » ویر ا هَینی روشن بسعادت وشقاوت آخرت تون ۸ نه بطر قّ تلد و سماع : بل:بطر بصبر ت و مشاهدت بل همحنانکه طبیت بشناستد که درختی است که دو زخبان از آن خورند ۰ (۲ ) آماده کر ده‌ام بر ای بند کان تیکو کار خویش آ ذحه را که چشم زد بده 4 و کوشی نشمیده )و بردل آدمی گذشته است ‌ ر کل 2 ۷ مور قالب را سعادئی وشقاونی است درین حپان که ان را صیح<ت ومرض گویند - و ویر اسبابی است چون دارو وبرهیز » وجون سیارخوردن و برهیز نا کردن همحنن معلوم شود بدین مشاهدت ,که دلر عنی روحرا سعادتی است وشقاوتی .

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حپارم - نگاهداشتن فصل پنجم - معنی حشر ونشر و بعت و اعاده 1 فصل ششم - مشاهده بپشت و دورخ در این دئبا؛ فصل هفتم - معنی عذاب قبر ؛ فصل هنم - <هسمت ودرحات فصل هم - اژدرهای گور رابچشم سرنتوآن دید؛ فصل دهم - عذاب قبر برای همه نسدت ؛ فصل پاز دهم - راه آزمایش‌ایمنی ان فصل دواد ذهم - سه جنس آتش ۱ ایمنی دوزخ روحانی فصل‌سیزد هم - آتش روحانی دردناکتر از آش جسمانی است؛ فصل چهاردهم - منازل‌سیروسفر روح‌در دنا ۱ فصل دا از دهم بگمان ضعیف هم و و و و و و و و وم و و و و و و و و و و و دا و و وا هو ور و وا و و و او وا ده ها وان وا و دا اه و و و و و وا و اه ها و نا ها ۲ و و و ما و وا ها ها و ها ها و ی وا هر و و ها و و و ها ها و سا ها ها ام و و و ۵ و و و ها و ده و داا ه و وا و وا و وا و ار ۵ ۵ 9 ۱ ار نا دا وا و۱ [مشت و دوز ی کالیدی ودو ححأفی ] بدانکه حقیقت آخرت هیچ کس نشناسد , تا حقیقت مر اولا نشناسد ؛ و حقیقت مرك نداند » تا حقیقت زند گانی نداند » وحقیقت زند گانسی نداند » تاحقیقت روح نداند . و معرقت حشبقت روح » معرقت نفس خودست » که بعضی از شرح وی گنته آمد. و بدانکه ار شرع کفته آمدکه: آدمی مر از دو اصل : ۳ روح؛ و دیگ رکالبد , روح‌چون‌سوارست »و کالبد چون‌مر کب . واين روح‌رادر آخرت‌بواسطة کالبدحالتی است »وپشتی ودوزخی است . و وبرا بسبب دات خود نیزحالتی‌است بی نکه‌غالب رادر آن شر کتی‌بود . وویرابرایقالب نیز بپشتی‌ودوزخی است »وسعادتیو شهاو تی‌است. 9 ما نعیمو لذت‌دار که 9 اسط4قا لب باشد تم «بهشت روحانی »ميکنيم ورنجوالم وشقاوتو برا که بی‌قالب بود ۰ تش‌روحانی» ميگوئيم ۱ اما پشت ودوزخ که قالب درمیان باشد » این خود ظاهرست ؛ وحاصل آن ۱ اشجار وانپار وحور وقصور ومطعوم وشروب دغیر آنست ؛ وحاصل - دورخ آتش ومار و کددم ورووم ۷" وغبر آن , وصفغت آن‌هر دودرقر آن واخبار مشهورست» دثیم همیگنان 2 ادریاید ؛ وفصیل آن در کتاب کر ا(موت» از ۴ « احیا » کنته‌ايم واینجابرین اقتصار کنیم , وحقیقت مرگشرح کنیم»2بمعنی برشت‌ودوزخ روحانی‌اشارت کنیم که این راهر کسی تاش ۱ واینکه گفت: «اعدت تعبادی ااصالحیی مالاعیی رت و لاادن‌سمعت ولا خطرعلسی قلب بشر " دزشسفت روحانی بود . واز درون دل رودنی ی بعالم ماوت , که از آن‌روزن این‌معانی آ شکارا شود 4 ودروی هیج شمپتی نماد ۱ و را که آن راه گشاده شود » ویر ا هَینی روشن بسعادت وشقاوت آخرت تون ۸ نه بطر قّ تلد و سماع : بل:بطر بصبر ت و مشاهدت بل همحنانکه طبیت بشناستد که درختی است که دو زخبان از آن خورند ۰ (۲ ) آماده کر ده‌ام بر ای بند کان تیکو کار خویش آ ذحه را که چشم زد بده 4 و کوشی نشمیده )و بردل آدمی گذشته است ‌ ر کل 2 ۷ مور قالب را سعادئی وشقاونی است درین حپان که ان را صیح<ت ومرض گویند - و ویر اسبابی است چون دارو وبرهیز » وجون سیارخوردن و برهیز نا کردن همحنن معلوم شود بدین مشاهدت ,که دلر عنی روحرا سعادتی است وشقاوتی .

Orijinal Metin (FA)

وعبادتو معرفت‌داروی ۱ ن‌سعادست »وحم لومعصت زهر ۱ ۱۹ واین‌علمی ات بفایت عزیره و سشتر را نی که بشان ر اعلما گو درد ؛ از ن عاول باشنده بلکه ین رد امنکر باشند وحزفرا پشت ودوزخ کالبد راه‌تیر ند » ودز معرفت أخرت جز سماع و تقلمد هیچ راه نشناسند . وما رااندر ین شرح وتحقیق این بر هان کتب است دراز - بتازی و اندرین کتاب چندان گفته ید » که کسی که زیرك بود. و باطن‌وی از لایش تعصبه تفلیدبا بود » این‌راه‌باز یاد؛و کاز خرت‌در دل‌وی ثابت ومحک‌شود که امان سشتر خلق باخر ث‌ صعف و هترلر لست 1 فصل (دوم ) جه چه فیرعت هر ۳ اگرخواه ی که ازحقرقت مر گک اثری‌بدا نی که معبی‌ژی ست : بدانکه ۱ دی رادوروح ات : یکی ازجنس روح حیوانات ما ۱ نر «روح‌حیوااسی» نام کنیم ۴ یکی ازحنس روح‌ملایکه ۵ 3 ما ۱ ترا یی انسانی ۹ نام کنيم واین‌دوح حیوانی را منبع‌دلست » آن گوشت که درجانب چپ‌نهاده است . ووی چون‌بخاری لطیفست از اخالاط باطن‌حیوان ,ووی را مزاحی معتدل مده است و وی ازدل بواسطه عروق ضوارب 9 ۱ زر ص وحر کت باشد ۰ بدماغ وجملهة اندامیا هیر سد وأیدن‌روح حمال و حس‌وحر کتست ۰ رجون بدماع رسرث ) حرارت‌وی کم شود ومعتدل گر ددو چشم ازوی‌قوت بصرپذیردو گوش‌ازوی قومُشنبدن‌بذبردو همحنین همه‌حو اس ,ومئل‌وی چون‌چراغی. است؛ که درخانهُ گردمی بر ۱ یله هر کجامیرسد ِ دیوارهای‌خانه ازوی‌ردشن هرشو ۵ بس‌چنانکه روشنائی‌چراغ دردیوار بیدامیاً ید ِ «#درت ایزد تعالی‌همحنین‌قوت " بینائی و شنوائی و حمله حواس آزین روح در اعضاء ظاهر بدید هیاید . اگردر بعضی ر گهای زننده . سرخ‌رك (شریان) نود ت ابا عروق » سدة و بندی آفتد» آن عضو که پ از 2 20 باشد ) ۱ "شودو مفلوج گردد و در وی ووت <س وحر کت نساشد 4 رطبیبت حبد آن کند که سره اند : ومثل این روح وان چرآغ‌است 1 ومثل دل چون فتیله » ومثل غذاچون روغن : همچنانکه روغن از چراغ باز گیری چراغ بمیرد . چون غذا باز گیری مزاج معتدل این روح باطل شود » و حیوان توت 3 ؟ دهمچنانکه اکرچه روغن بود » فسله چون سبارروعن بخورد» تیاه شود » و نیز" "روغن نبذیرد : همحنین‌دل بر وز گاردراز جذان شود که قبول غذا نکند ؛ وهمحنانکه چیزی که برچراغ زنی‌چراغ فرومیر ود » اگرچه روغن‌وفتبله برحای‌بود » چون‌حیوانی‌را زخمی عظیم زسد بمیرد . و این روح تامزاج وی معتدل بود - چنانکه شرطست - معانی لطیف راچون قوت حس وحر کت‌قبول‌میکند » ازانوارملایکة سماوی » بدستوری ایزد تعالی. چون آن مزاج ازوی باطل شود - بغلبت حرارت یابرودت یابسببی دیگر - شایسته نباشد قبو ل آن آ تار را چو ن اه که زاروی وی راست وصافی باشد » صورتماقبو یت 3 ازهر چه صورت دارد » چون درست شود » و بخورد » آن صورت فبول نکند نه از آن سبب که صورتپا هالااگشد با غایب شد » لکن ها وی قبول نراباطل شد . همچنین شایستگی این بخارلطیف‌معتدل که نرا روح حیوانی نام کردیم -در اعتدال مزاج وی‌بسته است : چون ازاعتدال‌باطل شود » قبول نکند » وچون‌قونهای حس وحر کت شول نکند » اعضااز اعطای انوار او محر وم ماند » بی‌حس و جر کت شود 0 : « (مرد > .

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وعبادتو معرفت‌داروی ۱ ن‌سعادست »وحم لومعصت زهر ۱ ۱۹ واین‌علمی ات بفایت عزیره و سشتر را نی که بشان ر اعلما گو درد ؛ از ن عاول باشنده بلکه ین رد امنکر باشند وحزفرا پشت ودوزخ کالبد راه‌تیر ند » ودز معرفت أخرت جز سماع و تقلمد هیچ راه نشناسند . وما رااندر ین شرح وتحقیق این بر هان کتب است دراز - بتازی و اندرین کتاب چندان گفته ید » که کسی که زیرك بود. و باطن‌وی از لایش تعصبه تفلیدبا بود » این‌راه‌باز یاد؛و کاز خرت‌در دل‌وی ثابت ومحک‌شود که امان سشتر خلق باخر ث‌ صعف و هترلر لست 1 فصل (دوم ) جه چه فیرعت هر ۳ اگرخواه ی که ازحقرقت مر گک اثری‌بدا نی که معبی‌ژی ست : بدانکه ۱ دی رادوروح ات : یکی ازجنس روح حیوانات ما ۱ نر «روح‌حیوااسی» نام کنیم ۴ یکی ازحنس روح‌ملایکه ۵ 3 ما ۱ ترا یی انسانی ۹ نام کنيم واین‌دوح حیوانی را منبع‌دلست » آن گوشت که درجانب چپ‌نهاده است . ووی چون‌بخاری لطیفست از اخالاط باطن‌حیوان ,ووی را مزاحی معتدل مده است و وی ازدل بواسطه عروق ضوارب 9 ۱ زر ص وحر کت باشد ۰ بدماغ وجملهة اندامیا هیر سد وأیدن‌روح حمال و حس‌وحر کتست ۰ رجون بدماع رسرث ) حرارت‌وی کم شود ومعتدل گر ددو چشم ازوی‌قوت بصرپذیردو گوش‌ازوی قومُشنبدن‌بذبردو همحنین همه‌حو اس ,ومئل‌وی چون‌چراغی. است؛ که درخانهُ گردمی بر ۱ یله هر کجامیرسد ِ دیوارهای‌خانه ازوی‌ردشن هرشو ۵ بس‌چنانکه روشنائی‌چراغ دردیوار بیدامیاً ید ِ «#درت ایزد تعالی‌همحنین‌قوت " بینائی و شنوائی و حمله حواس آزین روح در اعضاء ظاهر بدید هیاید . اگردر بعضی ر گهای زننده . سرخ‌رك (شریان) نود ت ابا عروق » سدة و بندی آفتد» آن عضو که پ از 2 20 باشد ) ۱ "شودو مفلوج گردد و در وی ووت <س وحر کت نساشد 4 رطبیبت حبد آن کند که سره اند : ومثل این روح وان چرآغ‌است 1 ومثل دل چون فتیله » ومثل غذاچون روغن : همچنانکه روغن از چراغ باز گیری چراغ بمیرد . چون غذا باز گیری مزاج معتدل این روح باطل شود » و حیوان توت 3 ؟ دهمچنانکه اکرچه روغن بود » فسله چون سبارروعن بخورد» تیاه شود » و نیز" "روغن نبذیرد : همحنین‌دل بر وز گاردراز جذان شود که قبول غذا نکند ؛ وهمحنانکه چیزی که برچراغ زنی‌چراغ فرومیر ود » اگرچه روغن‌وفتبله برحای‌بود » چون‌حیوانی‌را زخمی عظیم زسد بمیرد . و این روح تامزاج وی معتدل بود - چنانکه شرطست - معانی لطیف راچون قوت حس وحر کت‌قبول‌میکند » ازانوارملایکة سماوی » بدستوری ایزد تعالی. چون آن مزاج ازوی باطل شود - بغلبت حرارت یابرودت یابسببی دیگر - شایسته نباشد قبو ل آن آ تار را چو ن اه که زاروی وی راست وصافی باشد » صورتماقبو یت 3 ازهر چه صورت دارد » چون درست شود » و بخورد » آن صورت فبول نکند نه از آن سبب که صورتپا هالااگشد با غایب شد » لکن ها وی قبول نراباطل شد . همچنین شایستگی این بخارلطیف‌معتدل که نرا روح حیوانی نام کردیم -در اعتدال مزاج وی‌بسته است : چون ازاعتدال‌باطل شود » قبول نکند » وچون‌قونهای حس وحر کت شول نکند » اعضااز اعطای انوار او محر وم ماند » بی‌حس و جر کت شود 0 : « (مرد > .

Orijinal Metin (FA)

۱ منی مرک روح حیوانی این بوده رفراهم آورندء این اسیاب ) تااین مراج‌از اعتدال بر بیفتد ؛آفر بده‌است از آفرید های خدای ‏ عز وحل _ که ویر «ملك‌الموت» فد و خلق ازوی‌نام دانند وحقیقت وی شناختن رت ۱ ۱ این معنی مرک حیوانانست : امامر گت آدهی بر وحه دیگرست : جه ور این 3 حیوآنی هست ؛ وروح دب "که ما ۳ روح انسانی گوئيم » و دل نام گر دیم - دربعضی ازفصو ل گذشته -ووی نه ازجنس آن و رو<ست که آن<-می است چون هوای (طیف » وجون بخاری بخته شدء و صافی گشته و نج یافته » اما این ازکار مانده . دراینجا و درصفحه ۰ سطر ۷ نیز بمعنی : «دیگر »> استعمال شدهاست - تس "<< ا" ‏ نوان چبار) روح انسانی جسم نیست » چ94سمت بذیر نیست »ومعرفت حق - عزوحل . دروی فرود آید : چنانکه حق - عزوجل - قسمت‌نپذیرد ؛ ویکیست » محل معرفت یکی‌هم‌یکی باشد وسمت نبذیرد » پس درهیج جسم قسمت بذیرفرو نیاید » بل در چیزی بگانه ناقسمت پذیر فرود ید . پس‌فتیله » و آ تش‌چراغ » ونورچراغ » هرسه تقدی رکن": فتبله چوزقالب‌دل ۳-1۳ چراغ مثل روح حیوانی ؛ و نور چراغ مثل روح انسانی اسان نور چراغ لطیفتراز چراغ بود. و گوتی بوی اشارت نتوان‌کسرد ۳" روح انسانی‌لطیفست باضاقت با روح حیوانی » ووی اشارت بذیرنیست . و این مثال راست بود » چون از روی اطافت‌نظر کنی » لکن ازوحمی و و و 25 نورچراغ تبع چراغست 2 فرع ری وجون چراغ باطل شود » وی‌باطل شود » و روح انسانی تبع‌روح‌حیوا نی تست ؛ بلکه اصل ودست ؛ وبباطل شدن وی باطل نشود » بلکه اگرمثالوی خواهی نوری تقدیر کن که ارچراغ لطیفتر باشد » و قو ام چراغ بوی بود » نه فوام وی بحراغ 0 تا این مثال راست‌آبد ! پس‌این روح حیوانی » چون مر کبست روح انسانی را » از وجهی وازدجبی چون‌التی . چون این روح حیوانی ر مزاج باطل شود ؛ قالب بمیرد » وروح انسانی برحای خوش مماند » ولکن ی نت و بی‌هر کب شود " ومر ك ۳ وتباهی لت 4 سوار را ضایع ومعدوم نگرداند » دلکن سکن و این آ لت که ویر دادند » برای آن دادند تا معرفت ومست حق - عزوحل صمد کید : ا تن درد است » هلاه شدن لت خبرو یست , نااز بار وی برهد . وآنکه رسول علیه اسلم گفت : « مرگ تجفه و هد ب4 مومی است» آن‌بودکه کسی‌دام‌برای‌صید دارد » و بار آن همی کشد » چون صیف بدست ورد هلاك دامعشعمت وی باشد ؛ وا گر وا لعیاد بل ۱ بیش از آنکه نف تست وود ۱ این آ لت باطل شود حسرت یت ( نپات نباشد » وین الم وحسرت اول عذاب قبر بود نعو< بلله‌منه فرش و تصور کن ۰ مقصود اینست که جسم نیست تا بتوان ]نرا باشاره نشان داد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

۱ منی مرک روح حیوانی این بوده رفراهم آورندء این اسیاب ) تااین مراج‌از اعتدال بر بیفتد ؛آفر بده‌است از آفرید های خدای ‏ عز وحل _ که ویر «ملك‌الموت» فد و خلق ازوی‌نام دانند وحقیقت وی شناختن رت ۱ ۱ این معنی مرک حیوانانست : امامر گت آدهی بر وحه دیگرست : جه ور این 3 حیوآنی هست ؛ وروح دب "که ما ۳ روح انسانی گوئيم » و دل نام گر دیم - دربعضی ازفصو ل گذشته -ووی نه ازجنس آن و رو<ست که آن<-می است چون هوای (طیف » وجون بخاری بخته شدء و صافی گشته و نج یافته » اما این ازکار مانده . دراینجا و درصفحه ۰ سطر ۷ نیز بمعنی : «دیگر »> استعمال شدهاست - تس "<< ا" ‏ نوان چبار) روح انسانی جسم نیست » چ94سمت بذیر نیست »ومعرفت حق - عزوحل . دروی فرود آید : چنانکه حق - عزوجل - قسمت‌نپذیرد ؛ ویکیست » محل معرفت یکی‌هم‌یکی باشد وسمت نبذیرد » پس درهیج جسم قسمت بذیرفرو نیاید » بل در چیزی بگانه ناقسمت پذیر فرود ید . پس‌فتیله » و آ تش‌چراغ » ونورچراغ » هرسه تقدی رکن": فتبله چوزقالب‌دل ۳-1۳ چراغ مثل روح حیوانی ؛ و نور چراغ مثل روح انسانی اسان نور چراغ لطیفتراز چراغ بود. و گوتی بوی اشارت نتوان‌کسرد ۳" روح انسانی‌لطیفست باضاقت با روح حیوانی » ووی اشارت بذیرنیست . و این مثال راست بود » چون از روی اطافت‌نظر کنی » لکن ازوحمی و و و 25 نورچراغ تبع چراغست 2 فرع ری وجون چراغ باطل شود » وی‌باطل شود » و روح انسانی تبع‌روح‌حیوا نی تست ؛ بلکه اصل ودست ؛ وبباطل شدن وی باطل نشود » بلکه اگرمثالوی خواهی نوری تقدیر کن که ارچراغ لطیفتر باشد » و قو ام چراغ بوی بود » نه فوام وی بحراغ 0 تا این مثال راست‌آبد ! پس‌این روح حیوانی » چون مر کبست روح انسانی را » از وجهی وازدجبی چون‌التی . چون این روح حیوانی ر مزاج باطل شود ؛ قالب بمیرد » وروح انسانی برحای خوش مماند » ولکن ی نت و بی‌هر کب شود " ومر ك ۳ وتباهی لت 4 سوار را ضایع ومعدوم نگرداند » دلکن سکن و این آ لت که ویر دادند » برای آن دادند تا معرفت ومست حق - عزوحل صمد کید : ا تن درد است » هلاه شدن لت خبرو یست , نااز بار وی برهد . وآنکه رسول علیه اسلم گفت : « مرگ تجفه و هد ب4 مومی است» آن‌بودکه کسی‌دام‌برای‌صید دارد » و بار آن همی کشد » چون صیف بدست ورد هلاك دامعشعمت وی باشد ؛ وا گر وا لعیاد بل ۱ بیش از آنکه نف تست وود ۱ این آ لت باطل شود حسرت یت ( نپات نباشد » وین الم وحسرت اول عذاب قبر بود نعو< بلله‌منه فرش و تصور کن ۰ مقصود اینست که جسم نیست تا بتوان ]نرا باشاره نشان داد.

Orijinal Metin (FA)

یا ۷ج تا ان و دا او و دا واه و دوه و ده واه و و او وا و واه ها و و وا و و و و وا اس و و و و وه اه و و ها و و و و و و و او جوا اس مس و نم و و و و و و و و و سم ام ما اه ها و ها اه ما ها ان ار و سر و و و و مب با وا وا و و و و و وا و وی و تا و وه با و ماو و و سر 1 ار ی بو ره رل بن 5 لاست ۱ پس بدانکه اگر کسی را دست وپای مفلوج شود » وی برجای خویش باشد ؛ زیرا که « وی » نه دست وبایست » که دست و بای وی لت وسست . ووی مستعمل آنست ۱ وجنانکه حقیقت : «7وئی»تو» نه دست وبابست » همحنان نه بشت دشک وسرست ‏ ونه اين قالب تو است : اگر همه مفلوج شود . روا باشد که برجای‌باشی. و معنی مر ک آنست که همه تن‌مفلوج قافن کا معنی مفلوجی دست نست که‌طاعت تو ندارد ؛ که ۳3 طاعت میداشت » بصفتی میداشت که نر « قدر 2 گو ملد ) و آن صفت نوری بودکه از چراغ روح حیوانی‌بوی مبرسید : چون درعروق . که مسالی(") آن روح ی افتاد ؛ قدرت از وی بشد » و طاعت متعذر شد ۰ همچنین حماه قالب » همه طاعت تو که می‌دارد هم بو اسطه روح حبوانی می‌دارد » پس چون مزاج وی تباه شود » وطاعت ندارد » آنرا «مر گه» 1 » وتوبرحای‌خوش ۳ چه طاعت پذیر برجای خویش نیست. وحقیقت توئی تو این قالب چون باشد ؟ » وا گر اندیشه کنی » دانی که که این اجزاء تو نه آن اجزاست که در کودکی‌بوده است » که آن همه ببخار متحلل ٩۳‏ شده است ‏ واز غذا بدل آن ۰ بس : قالب همان‌نیست ؛ وتو همانی . بس »تو می نو نه بدین قالبست ؛ قالب اگرتباه شود » گوتباه شو؛ تو همچنان زنده بذات‌خویش. اما ار صاف تو دو سم است : یکی بمشار کت قالب » چون گر ِ۹- وتشنگی وخواب که این‌بی معدهو بی‌جسم راست نیاید » این بمر گ باطل شود ؛ دیکی آنکه قالب زادرا رشر کر زنوه » چون معرفت حق - تعالی - وحمال حضرت وی » و شادی بدان : این صفت دأت توست » با تو بماند »ومعنی « الباقدات )لصالحات » این‌بود واگر بدل این » حپل بود بخدای عزوحل » این نیز صفت‌دات تو است ‏ بماند 1۳ ناپینایی‌روح بود» و تخم‌شقادت توبود : «ومی کان‌فی‌هدهاعمی»3هو فی‌الاخر قاعمی واضل سبیلا ۲۷ » داهپا . تحلیل رفته - از بین رفته ۰ هر که دراین دلیان‌ایبنا باشد » در آن دنیانیز ثایینا و گمراهتر است . کم و ۲5 عنوان‌چهپار؟ اس ای ی قا بش تدای متا ماس و سای شش تم خی ری ره ون ی وه مس هش ریس وم را هرمع اک ودرا رد که کر رگا لس سک ی هک ی هن ی و ی بش ۳ سصسصسصصصصصصصصسص«ص«صسصسبب««ع««ح«ح«۰««ح«طحصحثسپثسبصبابساببساباباباحاتاااااا سب ۱ بس مج حال ؛ و حقیقت‌مر کی ندانی ۳۳ 1 دور ردح سبی ) وفرق‌مبان فصل (چهار م) ۱ نگاهداغتن (وتدال رو ح انسانی ] اکنون‌بدانکه ابن ددح حیوانی آزین عالم‌سفلیست که رمیات از اطافت خاز اخلاط ؛ و اخلاط چپارست : حون و بلغم و صفر وسودا ؛ واصل این چپار »و اتشو خاك وهواست.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یا ۷ج تا ان و دا او و دا واه و دوه و ده واه و و او وا و واه ها و و وا و و و و وا اس و و و و وه اه و و ها و و و و و و و او جوا اس مس و نم و و و و و و و و و سم ام ما اه ها و ها اه ما ها ان ار و سر و و و و مب با وا وا و و و و و وا و وی و تا و وه با و ماو و و سر 1 ار ی بو ره رل بن 5 لاست ۱ پس بدانکه اگر کسی را دست وپای مفلوج شود » وی برجای خویش باشد ؛ زیرا که « وی » نه دست وبایست » که دست و بای وی لت وسست . ووی مستعمل آنست ۱ وجنانکه حقیقت : «7وئی»تو» نه دست وبابست » همحنان نه بشت دشک وسرست ‏ ونه اين قالب تو است : اگر همه مفلوج شود . روا باشد که برجای‌باشی. و معنی مر ک آنست که همه تن‌مفلوج قافن کا معنی مفلوجی دست نست که‌طاعت تو ندارد ؛ که ۳3 طاعت میداشت » بصفتی میداشت که نر « قدر 2 گو ملد ) و آن صفت نوری بودکه از چراغ روح حیوانی‌بوی مبرسید : چون درعروق . که مسالی(") آن روح ی افتاد ؛ قدرت از وی بشد » و طاعت متعذر شد ۰ همچنین حماه قالب » همه طاعت تو که می‌دارد هم بو اسطه روح حبوانی می‌دارد » پس چون مزاج وی تباه شود » وطاعت ندارد » آنرا «مر گه» 1 » وتوبرحای‌خوش ۳ چه طاعت پذیر برجای خویش نیست. وحقیقت توئی تو این قالب چون باشد ؟ » وا گر اندیشه کنی » دانی که که این اجزاء تو نه آن اجزاست که در کودکی‌بوده است » که آن همه ببخار متحلل ٩۳‏ شده است ‏ واز غذا بدل آن ۰ بس : قالب همان‌نیست ؛ وتو همانی . بس »تو می نو نه بدین قالبست ؛ قالب اگرتباه شود » گوتباه شو؛ تو همچنان زنده بذات‌خویش. اما ار صاف تو دو سم است : یکی بمشار کت قالب » چون گر ِ۹- وتشنگی وخواب که این‌بی معدهو بی‌جسم راست نیاید » این بمر گ باطل شود ؛ دیکی آنکه قالب زادرا رشر کر زنوه » چون معرفت حق - تعالی - وحمال حضرت وی » و شادی بدان : این صفت دأت توست » با تو بماند »ومعنی « الباقدات )لصالحات » این‌بود واگر بدل این » حپل بود بخدای عزوحل » این نیز صفت‌دات تو است ‏ بماند 1۳ ناپینایی‌روح بود» و تخم‌شقادت توبود : «ومی کان‌فی‌هدهاعمی»3هو فی‌الاخر قاعمی واضل سبیلا ۲۷ » داهپا . تحلیل رفته - از بین رفته ۰ هر که دراین دلیان‌ایبنا باشد » در آن دنیانیز ثایینا و گمراهتر است . کم و ۲5 عنوان‌چهپار؟ اس ای ی قا بش تدای متا ماس و سای شش تم خی ری ره ون ی وه مس هش ریس وم را هرمع اک ودرا رد که کر رگا لس سک ی هک ی هن ی و ی بش ۳ سصسصسصصصصصصصصسص«ص«صسصسبب««ع««ح«ح«۰««ح«طحصحثسپثسبصبابساببساباباباحاتاااااا سب ۱ بس مج حال ؛ و حقیقت‌مر کی ندانی ۳۳ 1 دور ردح سبی ) وفرق‌مبان فصل (چهار م) ۱ نگاهداغتن (وتدال رو ح انسانی ] اکنون‌بدانکه ابن ددح حیوانی آزین عالم‌سفلیست که رمیات از اطافت خاز اخلاط ؛ و اخلاط چپارست : حون و بلغم و صفر وسودا ؛ واصل این چپار »و اتشو خاك وهواست.

Orijinal Metin (FA)

واختلاف و اعتدالمز ج ؛ازین تفاوت‌مقادیر < حرارت و برودت ورطوبت وبیوست یو کت ی : نست که اعتدال این‌چپارطبع‌درین رح نگاهداره ۳ بدا سساسته تاقل که هر ات و 1 لت آن روح‌دیگر گردد ی هد 1 نر روح نسانی گفتیم ۳ ان ازین عالم مسرت ) بلکه‌از عالم علویست 94 از حواه-رملایکه ات 7 2 "هبو ط وی بدین عالم‌غر یب انش ازطصیعت دات ویو ل؟ ۰ ن‌این‌غر بت‌بر ای است تا از اووض ‏ 1 خود بر گرد ۰ جنانکه عزوحل - گفت : « لا اهیطو امنها جم,عافأما با تینگم منی‌هدی فمی] آبع هدای فلا خوف علبهم و لاهم ب<ز نو ن« ۳۱( و آنکه حق عزوحل گنت : «آنی خالق بشر آ هیر طه وی ون هجوت به می روحی (؛)» شارت باختلاف این دو عالم روحست که یک 9 باطین " حوالت کرد و9 از اعتدال مز اج وی بدین‌عبارت کر دکه گفت : (( بیق م4 ۳ ویر اراست و میا بکرده» , و اعتدال این بود ؛ آنگاه گفت : «و فحت قیه مین روحی» این با حود اضافت کرد 2 «س ‌ 1 بر متال ان بود که کسی خرقه کر باس سو <4 ۲ کند 1 تاهپیا شود قبول آنش را انگاه نزديك انش برد» و نوی ٩۳‏ ۳ در وی افتد . وجنانکه آن ددح حیو ی نی وسفلی را اعتدااسی است 4 وطبیب اسیاب ّ# )۱( فرود آمدن . هدایت وراهنمائی خدائی ( ۳ ) گفتیم فرود[ کید از[ نجا همه شما . پس چون‌بياید برشما ازمن‌هدایتی : کسانیکه هدایت مراپیروی کنند بیمی ندارند و اند و هگین نشو ند . من میا فر ینم آدمی را از گل » پس چون اورا راست کردم ودمیدم دروی از روح‌خودم. () کل ۰ () سوخته : لته و کپنه پاره نییسوخته‌ای را گویند که برای کیر اندن آتش بکارمییر ند بت آ نش یر انه . مقصود ازاین جمله آنست که کسی قطعه کر پاسی را ریش‌دیش و نیمسوخته کنند تا برای گیر اندن آش مپیا شود . امام غزالی - رحمة‌الله علیه - تسویه وراست کردن گل دابرای فابلیت قبول دوح ۰ چرن سوخته کردن کر باس پرای قابلیت قبول [ تش‌دانسته است ۷۲ دمیدن. 1 دا ۳ بشناسده تایسماری‌از وی دفع کند ‌ 2در ۱ از اد ره : همچسن روح نسانی علوی را که از حقبمقت د لت اعتدالی ات که علم اخلاق ورباضت _ که از شربعت شناسند - اعتدال ثر نگاه دارد ؛ و ان صحت وی باشٌد ,چنانکه سس ازاین‌درمیان ار کان مسلمانی گفته بد . سس معلو 1 شد که خا ا, <فبعت ار و اج ادفتن ۱ مس ۲۳ ۶ 4 ممکن یت 5 اخرت را ببصیرت تشتاتن عتا که ممکن نیست که حق را - عز وجل - بشناسد - تا خود را نقناسد : پس شناختن نفس خود کلید معرفت حق است ‏ و کلید معرفت یت . و اصل‌دین «2۷۱ مان باللهو الیو مالاخر » است. و بدین‌سبب این‌معرفت ۳ رف سر ازاسر ار اوصافی وی واصل ۱ نت که نگفتيم » که رخصت نبست‌در گفتن ان که افبام‌احتمال ان‌نکند . وتمامی‌معرفت‌حق ۳ عز وحل ت‌ رمعر نت ۱ جرت؛ بر آن موقوفست . جهد آن‌کن تاازخود »بطریق مجاهده وطلب بشناسی»ک-ها گر از ۳ سنوی 4 طاقت سماع ان نداری ۹ بسیار کس ان صفت درحق سح تعالی بشسبد ند » 2 باور نداشتنه 4 و انکار کر دند : و گفتند ف‌ این حود ممکن نست؟ و این نه تن به اع یل( ات " پس توطاعت سماع ۱ ن درحق دمی‌چون‌داری؛ بلکه‌آن صفت درحق حق » صریح , نه درقر نست و نه دراخبار » هم بر اعاین سیب که چون بشنو ند انکار کنند .

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

واختلاف و اعتدالمز ج ؛ازین تفاوت‌مقادیر < حرارت و برودت ورطوبت وبیوست یو کت ی : نست که اعتدال این‌چپارطبع‌درین رح نگاهداره ۳ بدا سساسته تاقل که هر ات و 1 لت آن روح‌دیگر گردد ی هد 1 نر روح نسانی گفتیم ۳ ان ازین عالم مسرت ) بلکه‌از عالم علویست 94 از حواه-رملایکه ات 7 2 "هبو ط وی بدین عالم‌غر یب انش ازطصیعت دات ویو ل؟ ۰ ن‌این‌غر بت‌بر ای است تا از اووض ‏ 1 خود بر گرد ۰ جنانکه عزوحل - گفت : « لا اهیطو امنها جم,عافأما با تینگم منی‌هدی فمی] آبع هدای فلا خوف علبهم و لاهم ب<ز نو ن« ۳۱( و آنکه حق عزوحل گنت : «آنی خالق بشر آ هیر طه وی ون هجوت به می روحی (؛)» شارت باختلاف این دو عالم روحست که یک 9 باطین " حوالت کرد و9 از اعتدال مز اج وی بدین‌عبارت کر دکه گفت : (( بیق م4 ۳ ویر اراست و میا بکرده» , و اعتدال این بود ؛ آنگاه گفت : «و فحت قیه مین روحی» این با حود اضافت کرد 2 «س ‌ 1 بر متال ان بود که کسی خرقه کر باس سو <4 ۲ کند 1 تاهپیا شود قبول آنش را انگاه نزديك انش برد» و نوی ٩۳‏ ۳ در وی افتد . وجنانکه آن ددح حیو ی نی وسفلی را اعتدااسی است 4 وطبیب اسیاب ّ# )۱( فرود آمدن . هدایت وراهنمائی خدائی ( ۳ ) گفتیم فرود[ کید از[ نجا همه شما . پس چون‌بياید برشما ازمن‌هدایتی : کسانیکه هدایت مراپیروی کنند بیمی ندارند و اند و هگین نشو ند . من میا فر ینم آدمی را از گل » پس چون اورا راست کردم ودمیدم دروی از روح‌خودم. () کل ۰ () سوخته : لته و کپنه پاره نییسوخته‌ای را گویند که برای کیر اندن آتش بکارمییر ند بت آ نش یر انه . مقصود ازاین جمله آنست که کسی قطعه کر پاسی را ریش‌دیش و نیمسوخته کنند تا برای گیر اندن آش مپیا شود . امام غزالی - رحمة‌الله علیه - تسویه وراست کردن گل دابرای فابلیت قبول دوح ۰ چرن سوخته کردن کر باس پرای قابلیت قبول [ تش‌دانسته است ۷۲ دمیدن. 1 دا ۳ بشناسده تایسماری‌از وی دفع کند ‌ 2در ۱ از اد ره : همچسن روح نسانی علوی را که از حقبمقت د لت اعتدالی ات که علم اخلاق ورباضت _ که از شربعت شناسند - اعتدال ثر نگاه دارد ؛ و ان صحت وی باشٌد ,چنانکه سس ازاین‌درمیان ار کان مسلمانی گفته بد . سس معلو 1 شد که خا ا, <فبعت ار و اج ادفتن ۱ مس ۲۳ ۶ 4 ممکن یت 5 اخرت را ببصیرت تشتاتن عتا که ممکن نیست که حق را - عز وجل - بشناسد - تا خود را نقناسد : پس شناختن نفس خود کلید معرفت حق است ‏ و کلید معرفت یت . و اصل‌دین «2۷۱ مان باللهو الیو مالاخر » است. و بدین‌سبب این‌معرفت ۳ رف سر ازاسر ار اوصافی وی واصل ۱ نت که نگفتيم » که رخصت نبست‌در گفتن ان که افبام‌احتمال ان‌نکند . وتمامی‌معرفت‌حق ۳ عز وحل ت‌ رمعر نت ۱ جرت؛ بر آن موقوفست . جهد آن‌کن تاازخود »بطریق مجاهده وطلب بشناسی»ک-ها گر از ۳ سنوی 4 طاقت سماع ان نداری ۹ بسیار کس ان صفت درحق سح تعالی بشسبد ند » 2 باور نداشتنه 4 و انکار کر دند : و گفتند ف‌ این حود ممکن نست؟ و این نه تن به اع یل( ات " پس توطاعت سماع ۱ ن درحق دمی‌چون‌داری؛ بلکه‌آن صفت درحق حق » صریح , نه درقر نست و نه دراخبار » هم بر اعاین سیب که چون بشنو ند انکار کنند .

Orijinal Metin (FA)

وانیما را گفته‌اند : « کلمو االناس علی‌قدر عقو لهم - با خلة ق‌آن‌گویید که طاقت آن دارند . » وبیعضی از انبیا وحی آمدکه : «اژ صفات ها جیزی که ۳۹ ۱ را قپم : نکنند را ,که ۱ آنگاه ات من : وایشانر یان‌دار آن مقدار گوئی د که بدانئد 5 فصل (پنجم) [ هعثی عشر و (شرو : مث وافاده] ازین حمله ب‌ناختی که حقیقت حان ادمی قایم اش بذات جوش ی فالب ۹ کرو بدن بضداو روز قیامت ۰ پاك ومنزه دانستن خداوند. انکارصفات خداو ند کردن. -۷ ۳ عنوأن چبار) مخ ام اه شا ماع فرط واندرقوام ات خویش » دصفات خاص خویش ‏ مستغنی است ازقالب . ومعنی مر دنه نیستی وست ؛ بلکه معنی آن انقطاع تصرفویست ازفالب . ومعنی حشرو نشرو بعثد اعاده ) نه انستکه وبراس ازنستی باوجو ور یل آنست که ویرا قالب دهند » بدان معنی که قالبی‌را مپیاه قبول تصر ف وی تکار دیگی جنانکه درابتدا کرده بودند » این بار سانتر بود : که اول هم قالب 0 و هم روح؛ و این بارخود روح برجای خویش است - اعنی")روح انسانی - و اجزاه قالب نیزبرجای خویش است» دجم آن آسان‌ترازاختراع آن - از نجاکه‌نظرماست- و از آ نحاکه حقیقتست » صفت‌انسانی را بفعل الپی‌راه نت :که نجا که صفت‌دشو اری نباشد آسانی‌هم تن و شرط اعادت 1 نیست ده هم آن قالب 1 داشته است سا وی دهند » که قالب مر کب است , و اگرچه اسب بدل افتد » سوارهمان باشد . و از کودکی تاییری خودبدل افتاده باشد اجزای وی با اجزای عذایی دیگر ؛ ووی‌همان بود . س کسانی که این‌شرط کردند » تابریشان اشکالهاخاست » واز آن حوابهای ضعیف‌دادنده از آن تکلف‌مستفنی بودندکه ایشانراگنتندکه : «مرذمی مردمی بخورد ؛ همات احزا احز اء این‌دیگر شود » ازاین‌دو با کدام‌دهند وا گرعضوی ازوی ببر ند , وان‌گاه طاعتی کند » چون‌واب یابد ؛ این‌عضو بریده‌هم باوی باشد یانه؟ اگربای نباشد » در بهشت بی‌چشمو بی‌دست وبی‌بای چگونه بود؟ وا گربا وی‌باشد ه آناءضاء رادرین‌عالم نبازی نبود در طلعت وعمل » در تواب چگونه انبز بود» و از ين جنس ترهات ۲ گویند » وجواب تکلیف کنند . و بدین‌همه حاجت نیست‌چون حقیقت اعادت نیست, که بپمه‌قالب حاحن نمست » واین اشکالاز آن خاست که پنداشتند که نوگی‌تو وحقمقت نو قالب‌تو است »جو ن آن بعیذه برجای نباشد , آن نه‌نو باشی » بدین‌سسب دراشکال‌افتد واصل این‌سخن بخللست ‏ . )۱( با وجود ‏ طر زاسته‌مال تدیمی : «برجوده میباشد و درا کشر موارد این کتاب بع استعمال شده , بعنی. سغنان بیپوده و هرزه - خرافات و مپملات , (ع) بخلل : باطل-فلط , 6 مه ۱ [مشاهده مشب ودوز حّ دراین دثیا همانا که گو ۳ مذهب مشپور میان وبا ومت‌کا امان ات که حان آدمی 4 مركمعدوم شود نگاه وبرابا وحود باز آرند » واين مخالف توت هر ۳ س سخن کر ان شود » ناییناباشد . و زر کف ید » کهنه ازاهل تقلید باشد ۱ ِ نه ازاهل بصیرت ؛ که 1 تن ازاهل تب ت بو دی بدانستی که هر دقالب » حقیفت آدهیرا یست نکند»وا کر ازاهل قلید. بودی» از قر آن و اخبار ناخ که روح آدی‌پس ازمرك بجای خویش‌بود. که ارداح پس از مرت دوفسم یر ت : ارواح اششا »و ازواح شتا امانز اد اح‌سعدا 8۰ 1 محیدمية 3 («و لا تحسین الدیی تاو افی سبیل لل4 امو ات ۰ بل ا حباء عذدر ب6م بر زقون 3 ما ۲ دم الله من وصله ور حین 2 مفر ماید : «میندار تشه وساتب 05 در رأحق کته شدند » آیشان‌مرده‌اند .

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وانیما را گفته‌اند : « کلمو االناس علی‌قدر عقو لهم - با خلة ق‌آن‌گویید که طاقت آن دارند . » وبیعضی از انبیا وحی آمدکه : «اژ صفات ها جیزی که ۳۹ ۱ را قپم : نکنند را ,که ۱ آنگاه ات من : وایشانر یان‌دار آن مقدار گوئی د که بدانئد 5 فصل (پنجم) [ هعثی عشر و (شرو : مث وافاده] ازین حمله ب‌ناختی که حقیقت حان ادمی قایم اش بذات جوش ی فالب ۹ کرو بدن بضداو روز قیامت ۰ پاك ومنزه دانستن خداوند. انکارصفات خداو ند کردن. -۷ ۳ عنوأن چبار) مخ ام اه شا ماع فرط واندرقوام ات خویش » دصفات خاص خویش ‏ مستغنی است ازقالب . ومعنی مر دنه نیستی وست ؛ بلکه معنی آن انقطاع تصرفویست ازفالب . ومعنی حشرو نشرو بعثد اعاده ) نه انستکه وبراس ازنستی باوجو ور یل آنست که ویرا قالب دهند » بدان معنی که قالبی‌را مپیاه قبول تصر ف وی تکار دیگی جنانکه درابتدا کرده بودند » این بار سانتر بود : که اول هم قالب 0 و هم روح؛ و این بارخود روح برجای خویش است - اعنی")روح انسانی - و اجزاه قالب نیزبرجای خویش است» دجم آن آسان‌ترازاختراع آن - از نجاکه‌نظرماست- و از آ نحاکه حقیقتست » صفت‌انسانی را بفعل الپی‌راه نت :که نجا که صفت‌دشو اری نباشد آسانی‌هم تن و شرط اعادت 1 نیست ده هم آن قالب 1 داشته است سا وی دهند » که قالب مر کب است , و اگرچه اسب بدل افتد » سوارهمان باشد . و از کودکی تاییری خودبدل افتاده باشد اجزای وی با اجزای عذایی دیگر ؛ ووی‌همان بود . س کسانی که این‌شرط کردند » تابریشان اشکالهاخاست » واز آن حوابهای ضعیف‌دادنده از آن تکلف‌مستفنی بودندکه ایشانراگنتندکه : «مرذمی مردمی بخورد ؛ همات احزا احز اء این‌دیگر شود » ازاین‌دو با کدام‌دهند وا گرعضوی ازوی ببر ند , وان‌گاه طاعتی کند » چون‌واب یابد ؛ این‌عضو بریده‌هم باوی باشد یانه؟ اگربای نباشد » در بهشت بی‌چشمو بی‌دست وبی‌بای چگونه بود؟ وا گربا وی‌باشد ه آناءضاء رادرین‌عالم نبازی نبود در طلعت وعمل » در تواب چگونه انبز بود» و از ين جنس ترهات ۲ گویند » وجواب تکلیف کنند . و بدین‌همه حاجت نیست‌چون حقیقت اعادت نیست, که بپمه‌قالب حاحن نمست » واین اشکالاز آن خاست که پنداشتند که نوگی‌تو وحقمقت نو قالب‌تو است »جو ن آن بعیذه برجای نباشد , آن نه‌نو باشی » بدین‌سسب دراشکال‌افتد واصل این‌سخن بخللست ‏ . )۱( با وجود ‏ طر زاسته‌مال تدیمی : «برجوده میباشد و درا کشر موارد این کتاب بع استعمال شده , بعنی. سغنان بیپوده و هرزه - خرافات و مپملات , (ع) بخلل : باطل-فلط , 6 مه ۱ [مشاهده مشب ودوز حّ دراین دثیا همانا که گو ۳ مذهب مشپور میان وبا ومت‌کا امان ات که حان آدمی 4 مركمعدوم شود نگاه وبرابا وحود باز آرند » واين مخالف توت هر ۳ س سخن کر ان شود » ناییناباشد . و زر کف ید » کهنه ازاهل تقلید باشد ۱ ِ نه ازاهل بصیرت ؛ که 1 تن ازاهل تب ت بو دی بدانستی که هر دقالب » حقیفت آدهیرا یست نکند»وا کر ازاهل قلید. بودی» از قر آن و اخبار ناخ که روح آدی‌پس ازمرك بجای خویش‌بود. که ارداح پس از مرت دوفسم یر ت : ارواح اششا »و ازواح شتا امانز اد اح‌سعدا 8۰ 1 محیدمية 3 («و لا تحسین الدیی تاو افی سبیل لل4 امو ات ۰ بل ا حباء عذدر ب6م بر زقون 3 ما ۲ دم الله من وصله ور حین 2 مفر ماید : «میندار تشه وساتب 05 در رأحق کته شدند » آیشان‌مرده‌اند .

Orijinal Metin (FA)

بلکهز نده اند وشادمانند » بخلعتها که اژحضرت ربوست بافته‌اند 4 ویردواه از آن حضرت روزی‌خویش میستانند» . وامادر حق اشقیاء کافران بدر ۳" چون رسول - صلی‌النه علیه‌وسلم - واعحاب ایشانرا بکشتند » يك‌يك ایشان را آواز - مي‌داد ؛ وندا میکرد - وابشان کشته - ومیگفت : «بافلان » بافلان اوعده‌ها کهاز حق‌تعالی بافته بودم درقپر دشمنان‌وی ؛ همه راحق بافتم »رح تعاا ی‌تحقیق کرد و عدها که شمارا داده بودبعقو بت » س از مر كحق بافتئدبا نه۱» بای گفتند : "یشان مشتی‌مردار ند » باایشان چراسخن ب بی گت صلی ان علمهو سلم د :«بدان خدایکه نفس میحمد بدست قدرت و تست :15 اشان ۱ سجن ر ۱ شدواتر ند ازشما و لکن از حواب عاحز ند» . و هر که خفن ون ازاخبار که درحق مرد گان هت و آ گاه‌بودن ابشان ازاهل مانم‌وزیارت ار آ نجه‌درین عال‌رود ۰ بقطع داند که نیستی ابشان‌در شرع هت بلکها ان 1 هده‌است 4 صفت بگردد دد» ومنزل بگردد! "و گور » باغاری‌است ازغارهای دوزخ »پا روضه ازروضهای بپشت . ۳ پس‌بحقیقت بدانکه بمر گ‌هیچ چیزاز دات‌تو وازخو اص صفات‌تو باطل‌نشود؛ 5 هماناکه گولی بجای : <ان قات» عربي است که سابقا زیاد استعمال ۴( یکی ۷ او جنکپای حضرت یغمبر صلی ای علیه و آ له و سلم » (۳( گرذیدن : تغییر کردن عورضسن شهن ف اب مور آن حبار 1 لکن حواس‌وحرکات وتخییلات تو-که آن‌بواسطهٌ دماغ است » وبواسطه اعضا- باطل شود» وتو نجا بمانی فردو مجرد » هچنانکه ار اینیجا برفته و بدانکه اسب بمیرد گر سوارجولاه بود ققبه » دد ,وا گر تابینا پو دبیذا گردد بلکه بیاده گر دد وس . وفالب مر کیست - چون‌اسپ - وسوارتولی . و بدین سیب است که کسانی که از خود و از محسوسات غایب شوند » و بخود فروشوند وید کر خدای تعالی مستغرق شو ند جنانکه بدایت راتصوفسن_ اعوال ]ریخ اشان‌را بذوق مشاهده ساشد که آن روح حبوانی ایشان اگر اجه از اعتدال مزاج 0 اشد ‏ اکن تا سیده 1 شده باشد » و چون خدری " دروی مه باشد » تا از <قسمّت دات ابشانر ایخو د هیچ مشغول ندارد » بس‌حال انشان بخال مردم: دبک باشت یس انعه دیگرانرا تمر ک مکفوف خواهد: شذا: ایشانراا ایک ف شو د . که چون‌باخو شتن ]ود باعالم‌هحسو سات آفتند »سشتر آن باشد که ازآن جیزی بریاد وی بنمانده باشد ولکن اثری ار آن با وی بمانده باشد اگر حقبقت بپشت باوی نموده‌باشند روح" "و راحن و نماط وشادی آن‌باوی باشد وا گر دورخ بروی عرص کرده باشند کوفتگی وخستگی آن با وی باشه وا گرچیزی‌از آن درد کر 0 بمانده باشد ) از خبر باز دهد ؛ و ۳1 خزانه خرال آن چیز را محاکانی 9 تک ده باشد » بر مثالی باشد که آن منال پتر درحفظ بمانده باشد » از آن‌خبر بازدهد . چنانکه رسول- علیه‌السلام - در نمازدست‌فر اخت "و گفت: 7 خوشه از انوز پشت برمن عر صه کردند » خواستم که دیور حپان آورم و گمان مبر که حقیقتی که خوشغُانگورمحاکات آن کرده باشد بدیرهخیان توان آوزون؛ بلکه این‌خود محال باشد ‏ وا گر ممکن بودی بیاوردی , دلکن ویر کشف افتاده بود بمشاهده . و حقیقت استحالت ۲ این شناختن دراز است » وترا طلب کر دن این حاجت نیست . ‏ ۱ تسامیدن در لعذت ببعنی مضطرب و بیقر ار شدن است . در فرهنك [ نندراج درذیسل کلمهة " و تباسیدن » که آن را از رما بیخود شدن و بیشعوه کردیدن معنی کرده است‌تفسیدن راشکل ۱ دیگری ازین اعنت دانسته است واکر تاسیدن‌را نیز براين فیاس جر یف دیگر ی بدا نیم » شاید این معنی‌مناسبتر از اضطر اب و بیقر اری‌باشد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بلکهز نده اند وشادمانند » بخلعتها که اژحضرت ربوست بافته‌اند 4 ویردواه از آن حضرت روزی‌خویش میستانند» . وامادر حق اشقیاء کافران بدر ۳" چون رسول - صلی‌النه علیه‌وسلم - واعحاب ایشانرا بکشتند » يك‌يك ایشان را آواز - مي‌داد ؛ وندا میکرد - وابشان کشته - ومیگفت : «بافلان » بافلان اوعده‌ها کهاز حق‌تعالی بافته بودم درقپر دشمنان‌وی ؛ همه راحق بافتم »رح تعاا ی‌تحقیق کرد و عدها که شمارا داده بودبعقو بت » س از مر كحق بافتئدبا نه۱» بای گفتند : "یشان مشتی‌مردار ند » باایشان چراسخن ب بی گت صلی ان علمهو سلم د :«بدان خدایکه نفس میحمد بدست قدرت و تست :15 اشان ۱ سجن ر ۱ شدواتر ند ازشما و لکن از حواب عاحز ند» . و هر که خفن ون ازاخبار که درحق مرد گان هت و آ گاه‌بودن ابشان ازاهل مانم‌وزیارت ار آ نجه‌درین عال‌رود ۰ بقطع داند که نیستی ابشان‌در شرع هت بلکها ان 1 هده‌است 4 صفت بگردد دد» ومنزل بگردد! "و گور » باغاری‌است ازغارهای دوزخ »پا روضه ازروضهای بپشت . ۳ پس‌بحقیقت بدانکه بمر گ‌هیچ چیزاز دات‌تو وازخو اص صفات‌تو باطل‌نشود؛ 5 هماناکه گولی بجای : <ان قات» عربي است که سابقا زیاد استعمال ۴( یکی ۷ او جنکپای حضرت یغمبر صلی ای علیه و آ له و سلم » (۳( گرذیدن : تغییر کردن عورضسن شهن ف اب مور آن حبار 1 لکن حواس‌وحرکات وتخییلات تو-که آن‌بواسطهٌ دماغ است » وبواسطه اعضا- باطل شود» وتو نجا بمانی فردو مجرد » هچنانکه ار اینیجا برفته و بدانکه اسب بمیرد گر سوارجولاه بود ققبه » دد ,وا گر تابینا پو دبیذا گردد بلکه بیاده گر دد وس . وفالب مر کیست - چون‌اسپ - وسوارتولی . و بدین سیب است که کسانی که از خود و از محسوسات غایب شوند » و بخود فروشوند وید کر خدای تعالی مستغرق شو ند جنانکه بدایت راتصوفسن_ اعوال ]ریخ اشان‌را بذوق مشاهده ساشد که آن روح حبوانی ایشان اگر اجه از اعتدال مزاج 0 اشد ‏ اکن تا سیده 1 شده باشد » و چون خدری " دروی مه باشد » تا از <قسمّت دات ابشانر ایخو د هیچ مشغول ندارد » بس‌حال انشان بخال مردم: دبک باشت یس انعه دیگرانرا تمر ک مکفوف خواهد: شذا: ایشانراا ایک ف شو د . که چون‌باخو شتن ]ود باعالم‌هحسو سات آفتند »سشتر آن باشد که ازآن جیزی بریاد وی بنمانده باشد ولکن اثری ار آن با وی بمانده باشد اگر حقبقت بپشت باوی نموده‌باشند روح" "و راحن و نماط وشادی آن‌باوی باشد وا گر دورخ بروی عرص کرده باشند کوفتگی وخستگی آن با وی باشه وا گرچیزی‌از آن درد کر 0 بمانده باشد ) از خبر باز دهد ؛ و ۳1 خزانه خرال آن چیز را محاکانی 9 تک ده باشد » بر مثالی باشد که آن منال پتر درحفظ بمانده باشد » از آن‌خبر بازدهد . چنانکه رسول- علیه‌السلام - در نمازدست‌فر اخت "و گفت: 7 خوشه از انوز پشت برمن عر صه کردند » خواستم که دیور حپان آورم و گمان مبر که حقیقتی که خوشغُانگورمحاکات آن کرده باشد بدیرهخیان توان آوزون؛ بلکه این‌خود محال باشد ‏ وا گر ممکن بودی بیاوردی , دلکن ویر کشف افتاده بود بمشاهده . و حقیقت استحالت ۲ این شناختن دراز است » وترا طلب کر دن این حاجت نیست . ‏ ۱ تسامیدن در لعذت ببعنی مضطرب و بیقر ار شدن است . در فرهنك [ نندراج درذیسل کلمهة " و تباسیدن » که آن را از رما بیخود شدن و بیشعوه کردیدن معنی کرده است‌تفسیدن راشکل ۱ دیگری ازین اعنت دانسته است واکر تاسیدن‌را نیز براين فیاس جر یف دیگر ی بدا نیم » شاید این معنی‌مناسبتر از اضطر اب و بیقر اری‌باشد.

Orijinal Metin (FA)

سستی و بیحسی و بیخودی - خواب‌رفتن دست وپا . آسایش - شادی . ()) یاد - خاطر - حافظه . حکایت کردن - نمایش دادن ۰ بلند کرد. . محال‌بودن . . ۱ ۳ تا وتفاوت مقامات علما چمین بو د , که یکی را ۳ 9 ۳ بدا ند که آن خوشه 4 انگور از بپپشت چه بود و چرا بود» که وی بدید ودی؟ ران. نسدیدند . و دبگران را نصبب از این و اقء-4 2 بش‌از آن مود صكه4 وی دست ۱ ۳ ژفعل لقلیل ببطل لصلو 4 » کر دار زر[ باطل کید نمازرا »و اندر تفصیل این نظر دراز کند ِ ویندارد که علم او لین و ۱ خرین <ود ی ۵ و9 هر که این بدانست» وبدان قناعت نرد؛ و بدان دیبگرمشغول شد » وی خود معطلست ؛ و ازعلم شر بعت آمعر 1 مقصو دانست که کمان مبری که رسول - علیه السلم - از بپشت خبر بازداد؛ تلد و بسماع از جبر گیل » چنانکه‌تو معنی‌سماعدا نی‌ازحبرثئیل » که آن معنی نیزهمحون دیگر کارها شُناختة ! لکن رسول - علبه‌ااسلام - بپشت را بدید : و بیشت را بحقیقت دردن عالم نتوان دید ) بلکه وی‌,دان عالم سشث ) وازینعالمغایب شد ) و اين‌يك نوع‌از معر اج وی بو ۵ . لکن‌غاب شدلن در د و وه نت : یگی‌بمردن #2 حیوانیودیگر بأسیدن روح‌حیوانی : اما دردن ۰ عا م بپشت‌را نتوان دید ۲ جنانکه هفت سمان‌وهفت رمن در بوست باه نکنجد 4 دره ار رات دراین حران نگنیجد ۹ بل جنانکه جانن4 س متیر نسم ۲ ۱ ستم مه حواس‌این‌حهانی از همه (ذات بپشن‌معز و است. وحواس ۱ ۷ جپانی خوددیگرست. معنی‌فذ آب فیر ] اون وفت تست که معنی «عذابالقیر » بشناسی » وبدانی که‌عذابالقبر هم دوقسمت ۰ روحانی وحسمانی . آما <سمائی همه کسی بشناسد 4 وروحانی نشناسد الا که خودرا بثداخته باشد » وحقیقت روح وی بدا ها کفهع قایم است بذات خویش ‏ واز قالب مستغمی و درقوام خویش ‏ زد س ازمرلك » وی بافسست که‌هر ك و بر دست نگرداند 4 لکن چشم ودست و بای و کوش وحمله حواس ازوی مر باز : . ۱ 4 ۳ ستاند » وجون حواس از وی باز ستد» زن وفرزند ومال وضیاع ! ی 3 سور وخوبش ژبیو ند ‌ بلکه ۱ سمان ذمین هر جه ۱ ۳ بحو اس میتو ال بافت ,ازوی مقصود اینست که دیگران اذاین عمل‌عضرت پیشمبر نتیجه کر فثند که حر کت دادن دست نمازرا باطل نخو هد کر د ۲۸۰ دوری لننده , ملك ‏ دادالی مر ۱ باز تبث : اگراین جیز ها معشوق بود 4 وهمگی‌خویش مدان داده یود ) درعذاب فراق بماند 4 «صر رت ۳ وا گر ازهمه فارغ بود ) ارجا هیج‌معشوق ی "بلکه ۱ ررومند هر ۳ د» بر احت افتاد؛ و 1 دو ستی‌خدایتعالی بافته بود»و رد تال 5 و ی‌حاصل کر ده وهم‌گی‌خویش بدوداده بود 4 واسباب دنیا ان‌بروی معغص ود 0"( هبد‌اشت ۹ جون دمر د نمعشوق رسد » ومزاحم رمشوش ان بر خاست 4 ورعادت رسیث . ۱ و ن اندیشه 8 تاممکن شو و خو درا رد ند و تناس وه وی بافی خواخهد بود که همه مراد ومعشوقی وی در دنیاست 5 و ننگاه درک باشد که چون‌از دنیا دید در رنج وعذاب خواهد بود - در فراق محبو بات خو یش ض جنانکه رسول علیه السلم گفیت : « اجببت مااحییت ‏ فا نك مفار قه » ویاجون بداند که‌محیو ب وی همه حق تعالی است ‏ و دنا را و هرچه درودست دشمن دارد ‏ الا ان مقدار که راوفست » درك تو اند بود که چون از دنیا برود از رنج برهد وبراحت اوجد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سستی و بیحسی و بیخودی - خواب‌رفتن دست وپا . آسایش - شادی . ()) یاد - خاطر - حافظه . حکایت کردن - نمایش دادن ۰ بلند کرد. . محال‌بودن . . ۱ ۳ تا وتفاوت مقامات علما چمین بو د , که یکی را ۳ 9 ۳ بدا ند که آن خوشه 4 انگور از بپپشت چه بود و چرا بود» که وی بدید ودی؟ ران. نسدیدند . و دبگران را نصبب از این و اقء-4 2 بش‌از آن مود صكه4 وی دست ۱ ۳ ژفعل لقلیل ببطل لصلو 4 » کر دار زر[ باطل کید نمازرا »و اندر تفصیل این نظر دراز کند ِ ویندارد که علم او لین و ۱ خرین <ود ی ۵ و9 هر که این بدانست» وبدان قناعت نرد؛ و بدان دیبگرمشغول شد » وی خود معطلست ؛ و ازعلم شر بعت آمعر 1 مقصو دانست که کمان مبری که رسول - علیه السلم - از بپشت خبر بازداد؛ تلد و بسماع از جبر گیل » چنانکه‌تو معنی‌سماعدا نی‌ازحبرثئیل » که آن معنی نیزهمحون دیگر کارها شُناختة ! لکن رسول - علبه‌ااسلام - بپشت را بدید : و بیشت را بحقیقت دردن عالم نتوان دید ) بلکه وی‌,دان عالم سشث ) وازینعالمغایب شد ) و اين‌يك نوع‌از معر اج وی بو ۵ . لکن‌غاب شدلن در د و وه نت : یگی‌بمردن #2 حیوانیودیگر بأسیدن روح‌حیوانی : اما دردن ۰ عا م بپشت‌را نتوان دید ۲ جنانکه هفت سمان‌وهفت رمن در بوست باه نکنجد 4 دره ار رات دراین حران نگنیجد ۹ بل جنانکه جانن4 س متیر نسم ۲ ۱ ستم مه حواس‌این‌حهانی از همه (ذات بپشن‌معز و است. وحواس ۱ ۷ جپانی خوددیگرست. معنی‌فذ آب فیر ] اون وفت تست که معنی «عذابالقیر » بشناسی » وبدانی که‌عذابالقبر هم دوقسمت ۰ روحانی وحسمانی . آما <سمائی همه کسی بشناسد 4 وروحانی نشناسد الا که خودرا بثداخته باشد » وحقیقت روح وی بدا ها کفهع قایم است بذات خویش ‏ واز قالب مستغمی و درقوام خویش ‏ زد س ازمرلك » وی بافسست که‌هر ك و بر دست نگرداند 4 لکن چشم ودست و بای و کوش وحمله حواس ازوی مر باز : . ۱ 4 ۳ ستاند » وجون حواس از وی باز ستد» زن وفرزند ومال وضیاع ! ی 3 سور وخوبش ژبیو ند ‌ بلکه ۱ سمان ذمین هر جه ۱ ۳ بحو اس میتو ال بافت ,ازوی مقصود اینست که دیگران اذاین عمل‌عضرت پیشمبر نتیجه کر فثند که حر کت دادن دست نمازرا باطل نخو هد کر د ۲۸۰ دوری لننده , ملك ‏ دادالی مر ۱ باز تبث : اگراین جیز ها معشوق بود 4 وهمگی‌خویش مدان داده یود ) درعذاب فراق بماند 4 «صر رت ۳ وا گر ازهمه فارغ بود ) ارجا هیج‌معشوق ی "بلکه ۱ ررومند هر ۳ د» بر احت افتاد؛ و 1 دو ستی‌خدایتعالی بافته بود»و رد تال 5 و ی‌حاصل کر ده وهم‌گی‌خویش بدوداده بود 4 واسباب دنیا ان‌بروی معغص ود 0"( هبد‌اشت ۹ جون دمر د نمعشوق رسد » ومزاحم رمشوش ان بر خاست 4 ورعادت رسیث . ۱ و ن اندیشه 8 تاممکن شو و خو درا رد ند و تناس وه وی بافی خواخهد بود که همه مراد ومعشوقی وی در دنیاست 5 و ننگاه درک باشد که چون‌از دنیا دید در رنج وعذاب خواهد بود - در فراق محبو بات خو یش ض جنانکه رسول علیه السلم گفیت : « اجببت مااحییت ‏ فا نك مفار قه » ویاجون بداند که‌محیو ب وی همه حق تعالی است ‏ و دنا را و هرچه درودست دشمن دارد ‏ الا ان مقدار که راوفست » درك تو اند بود که چون از دنیا برود از رنج برهد وبراحت اوجد.

Orijinal Metin (FA)

قسن هر که این شناسد » ویر در عذاب اقب ر هیچ قاتا تما نان »که هست )4 و متقیانر اسسرت ) بلکه دنیا دارانر است 0 و کساننکه همکی خوش بدنما داده‌اند » بدین ‌ معحی افین خبرمعلوم شود که : «] لد نیاسجی المومن و جنها لکافر ( ۱» ۱ ۰ كت فصلل )‌ هستم ( ج چه ۱ ض ب ‌ِ تصدعت و دور سوات وب فار ۱ چنانکه اصل عذاب‌القبر بشناختی » که سست ی درسسی دنیاست : بدا که این عذاب متفاو تست : بهضی ر بیش بو د » وبعضیرا کم نود : بر قدر نکه شهوت‌د سا باشد. س عذاب نکه در همه‌دنیا بشتر ازيك چبز ندارد » که دل در ان سته‌است ءنه چنان باشد که‌عذاب کسی که ضیاع واسیاب و بنده وستور وحاه وحشمت وهمه تعمتراء دنا دارد؛ و دل‌در همه دسته باشد ۲ بلکه اگردرین جپان کسی‌را جبر أ ورند که اسبی از ان وی بردند » عذاب ورنج‌بردل‌وی کمتراز ان تاعد که که ی ه ات و۱ در فرز ند را بغارت بر ند 4 2 از ودایت معزول کنند 4 وویر نبا زارف ۳ مره سمت مکدر ضایع ۰ پریشان . اسباب نشویشدپریشانی ۰ هرچه رامیخواه‌ی دوست هار ؛ هر آینه بایه از آن دوری گزینی ۰ (ه) دنیا زندان مومناست وفره وس‌کافر . ات که مال ۵ و دن فرز ند زهر جه در دنماست هم 4 راه ارت کند » 2 2ه ات بگذارد 9 معنی مر این بو د ۰ ۱ س‌ ععو بت ۳ واه کیش فنر کی ۳ ۱ وی بدثبا بو ۵. ۸ استاب د نما ویر از همه حهتی مساعدت کند ) وهمگی خود بوی دهد ؛ جنانکه حق تعالی 0 «ذا لك با نهم استحبواالحیوةالد نیاعلی الا جر ه> عذاب‌وی‌سختعظیم بود » وعمارت از آأن چنن مد که رسول - علیهالسلم گفت ۳3 دانی که در 4 معنی فرد آ مد اه بط :0" فان له معرثه نک » گفتند که . دای عز وحل - ورسول. علمه! لس م -بهترد ند» گفت 2 عذاب کافردر گورست , که نودر ره ازدرهابوی ین او ت دانی که اژدرها چه بود؟ نودو نه ماربود ‏ ه ر ماری رانه‌سر! #یرا می دز ند و می‌لمسند و در وی میدمند » تاآن روز که ویر احشر کنند». راهل بصرت این ازدرها را بچشم بصبرت بدیده‌اند » و احمقان بی بصبر نش و ید که مادر 3 روی ۳ دیم » ازین هیچ نمی‌بینیم واگربودی _ چشم ما درستست - مانیر بدیدیمی . این احمق‌باید که بداند که این اژدرها در دأت روح مرده‌است " وازباطن حان وی بیردن نیست تا دیگری ببیند ؛ بلکه این اژدرها در درون وی بود - بیش آزمر له - ووی غافل‌بود از آن ۸ و نمندانست . وباید بدا ند که - این ازدرها مر از نس صفات وی» وعدد سرهای وی بقدر عدد آن شاخپاه اخلاق مذموم ویست ۰ واصل طینت آن اژدرها از حب دنیاست ‏ و آ نگاه سرها از وی متشعت مشود ؛ نفد ان اخلاق‌بد که از دوستی دنیا منشعی شود » چون : حقد وحسد ره و مکرو خداع و عداون ودوستی حاه وحشمت دعغیر آن.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

قسن هر که این شناسد » ویر در عذاب اقب ر هیچ قاتا تما نان »که هست )4 و متقیانر اسسرت ) بلکه دنیا دارانر است 0 و کساننکه همکی خوش بدنما داده‌اند » بدین ‌ معحی افین خبرمعلوم شود که : «] لد نیاسجی المومن و جنها لکافر ( ۱» ۱ ۰ كت فصلل )‌ هستم ( ج چه ۱ ض ب ‌ِ تصدعت و دور سوات وب فار ۱ چنانکه اصل عذاب‌القبر بشناختی » که سست ی درسسی دنیاست : بدا که این عذاب متفاو تست : بهضی ر بیش بو د » وبعضیرا کم نود : بر قدر نکه شهوت‌د سا باشد. س عذاب نکه در همه‌دنیا بشتر ازيك چبز ندارد » که دل در ان سته‌است ءنه چنان باشد که‌عذاب کسی که ضیاع واسیاب و بنده وستور وحاه وحشمت وهمه تعمتراء دنا دارد؛ و دل‌در همه دسته باشد ۲ بلکه اگردرین جپان کسی‌را جبر أ ورند که اسبی از ان وی بردند » عذاب ورنج‌بردل‌وی کمتراز ان تاعد که که ی ه ات و۱ در فرز ند را بغارت بر ند 4 2 از ودایت معزول کنند 4 وویر نبا زارف ۳ مره سمت مکدر ضایع ۰ پریشان . اسباب نشویشدپریشانی ۰ هرچه رامیخواه‌ی دوست هار ؛ هر آینه بایه از آن دوری گزینی ۰ (ه) دنیا زندان مومناست وفره وس‌کافر . ات که مال ۵ و دن فرز ند زهر جه در دنماست هم 4 راه ارت کند » 2 2ه ات بگذارد 9 معنی مر این بو د ۰ ۱ س‌ ععو بت ۳ واه کیش فنر کی ۳ ۱ وی بدثبا بو ۵. ۸ استاب د نما ویر از همه حهتی مساعدت کند ) وهمگی خود بوی دهد ؛ جنانکه حق تعالی 0 «ذا لك با نهم استحبواالحیوةالد نیاعلی الا جر ه> عذاب‌وی‌سختعظیم بود » وعمارت از آأن چنن مد که رسول - علیهالسلم گفت ۳3 دانی که در 4 معنی فرد آ مد اه بط :0" فان له معرثه نک » گفتند که . دای عز وحل - ورسول. علمه! لس م -بهترد ند» گفت 2 عذاب کافردر گورست , که نودر ره ازدرهابوی ین او ت دانی که اژدرها چه بود؟ نودو نه ماربود ‏ ه ر ماری رانه‌سر! #یرا می دز ند و می‌لمسند و در وی میدمند » تاآن روز که ویر احشر کنند». راهل بصرت این ازدرها را بچشم بصبرت بدیده‌اند » و احمقان بی بصبر نش و ید که مادر 3 روی ۳ دیم » ازین هیچ نمی‌بینیم واگربودی _ چشم ما درستست - مانیر بدیدیمی . این احمق‌باید که بداند که این اژدرها در دأت روح مرده‌است " وازباطن حان وی بیردن نیست تا دیگری ببیند ؛ بلکه این اژدرها در درون وی بود - بیش آزمر له - ووی غافل‌بود از آن ۸ و نمندانست . وباید بدا ند که - این ازدرها مر از نس صفات وی» وعدد سرهای وی بقدر عدد آن شاخپاه اخلاق مذموم ویست ۰ واصل طینت آن اژدرها از حب دنیاست ‏ و آ نگاه سرها از وی متشعت مشود ؛ نفد ان اخلاق‌بد که از دوستی دنیا منشعی شود » چون : حقد وحسد ره و مکرو خداع و عداون ودوستی حاه وحشمت دعغیر آن.

Orijinal Metin (FA)

و اصل اناژدر هاو بسباز ی‌سر های‌وی شور بصبرت‌میتو آن‌شناخت) اما مقدار عدد آن بنور نوت توان شناخت , که برقدرعدد اخلاق مذموم محیط‌است» و مارا عدد اخلاق معلوم نیست " پس این اژدرها » اندرمیان جان کافرمتم‌کن است و دو مق ۵ ۵ ست 3 حاهلست بخدای وبررسو ل وبس ال سیب آنکه همگی خویش بدنیا داده است » جذانکه ح<ق تعا و کت : «ذالث با نهم ا-تحیواالحبوق ۱ سس رای او ست روزی ین شمه نطور که در بسا نیز مشاهده مشود مقصو داز ی رت ۱ را عذات قیر دا نسته‌اند . ۳ عنرآن چهار ؟ الدنیا علی‌الاخرخ» دگفت : «اذهبتم طبباتکم‌فی حی و تکم آلدییا » و استعتم بها ۳ و ۱ تک چذان‌بو دی کها شّ ازدر هابرون‌وی‌بودی » یاب ناهن دمان بندار نده آسانتر بو دی» رّ اکه بو دی که رك ساعت‌دست‌آزوی‌بداشتی » لکن‌چو ن مر است درمبان حای وی - که‌آن خودازعن صفات‌ویست‌ازوی ك« نه ۳ :زد ؟ وجنا له کی که کر هر وشد : وانکه عاشق آید 0 ازدرها که درمبان حان وی همی‌گزد » هم‌عشق 5 دردل وی بوشیده بود »و نمیدانست تا کنون که فراز خم‌افتاد ؛ همحنین این نود ونه ازدرها در درون وی بود بیش از مرك ؛ و ذبر اخبر نبود تاا کنو ن که ز خموی‌پدید آمد 1 وجنانکه عین‌عشق سمبر احت وی بود» تابا معشوق بهم‌بود » همان‌سبب رنح گشت بوقت فراق »که ا گر عشق نبودی در فراق رنج نبودی » همحنان حب دنبا وعشق وی یت و [تخوا ان همان سمب عذاب‌شود : عشق جاه‌دل ویر امیگز د جو ن‌ازدر هایی ۱ وعشق‌مال جون ماری » وعشق سرای وخانه چون کرّدمی ؛وهم برین‌قیای‌میدان . وچنانکه عاشق‌کنيزك ,که درفراق‌خواهد خویشتن رادر آبو آتش افکند و خواهد که‌ویرا کژدمی‌در گزد ۸ تا از آن دردبر هد » همحنین آ نکه ویرادر گور عذاب خواهدبود , خواهد که بدل آن رنج کژدم ومار بودی )که درین جپان مرده‌ان‌دانند که این زخم برتن کند ؛ واز بیرون کند : و آن‌زخم برمیال جان کند ,واز درون کند 4 نف چشم‌ظاهر ویر ۱ ینت . ۱ تن بحقیقت هر کس سیب طرش باخودمیبرد ازاینجا بوآن درأندرون انشا نیت و بر ای این گفت مصطفقی صلو ات‌النهعلیه : « نماهی اعما لکم ار دالیکم» 9 «: آن عقوبت بیش از ان تست 5 هم‌از آن شمافرا بیش شمانهد» . و برای‌این گفت حق-عز وحل -: " گر تما اعلم بقینستیی ؛ خود دو رخ ر آهیبینی 5 لو تعاد‌ون علم القیی ۶ (ترون الححیم؟ ثم لتر و نهاعین‌الیقین» . و برای این م گفت : « وان جهني له حیطة با لعا ور این» - دو ت بایشان محطست ‏ وباشان بهم است» »و اه نگفت: «محیط خواهد‌بود» . بردید خوشیپای خودر ادرز ند کانی دییای خودنان » واز آن بپر هدند شدید _ 9 9 ۳۹ نی ۳9 سای و و و هد 9 فف و هه ج د ‌ و و و وا و وا و دا و وا ها و و وا وا ۵ س و و و و و وا و اه و و و وا وا وا و ها و و و و سا و اد و و و ها ها و و سر و ها و و و مه و او و و و و ود و ۴ نت تت ده ِ ‌‌ه ۰ بت ت [آژدرهای کود را بچشم‌سر زو آن دزد هماناکه گویی : ازظاهر شرع‌معلوم است که این ازدر ها اسرد چم سر آن ازدرها که درمبان حانست دیدن نست!

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و اصل اناژدر هاو بسباز ی‌سر های‌وی شور بصبرت‌میتو آن‌شناخت) اما مقدار عدد آن بنور نوت توان شناخت , که برقدرعدد اخلاق مذموم محیط‌است» و مارا عدد اخلاق معلوم نیست " پس این اژدرها » اندرمیان جان کافرمتم‌کن است و دو مق ۵ ۵ ست 3 حاهلست بخدای وبررسو ل وبس ال سیب آنکه همگی خویش بدنیا داده است » جذانکه ح<ق تعا و کت : «ذالث با نهم ا-تحیواالحبوق ۱ سس رای او ست روزی ین شمه نطور که در بسا نیز مشاهده مشود مقصو داز ی رت ۱ را عذات قیر دا نسته‌اند . ۳ عنرآن چهار ؟ الدنیا علی‌الاخرخ» دگفت : «اذهبتم طبباتکم‌فی حی و تکم آلدییا » و استعتم بها ۳ و ۱ تک چذان‌بو دی کها شّ ازدر هابرون‌وی‌بودی » یاب ناهن دمان بندار نده آسانتر بو دی» رّ اکه بو دی که رك ساعت‌دست‌آزوی‌بداشتی » لکن‌چو ن مر است درمبان حای وی - که‌آن خودازعن صفات‌ویست‌ازوی ك« نه ۳ :زد ؟ وجنا له کی که کر هر وشد : وانکه عاشق آید 0 ازدرها که درمبان حان وی همی‌گزد » هم‌عشق 5 دردل وی بوشیده بود »و نمیدانست تا کنون که فراز خم‌افتاد ؛ همحنین این نود ونه ازدرها در درون وی بود بیش از مرك ؛ و ذبر اخبر نبود تاا کنو ن که ز خموی‌پدید آمد 1 وجنانکه عین‌عشق سمبر احت وی بود» تابا معشوق بهم‌بود » همان‌سبب رنح گشت بوقت فراق »که ا گر عشق نبودی در فراق رنج نبودی » همحنان حب دنبا وعشق وی یت و [تخوا ان همان سمب عذاب‌شود : عشق جاه‌دل ویر امیگز د جو ن‌ازدر هایی ۱ وعشق‌مال جون ماری » وعشق سرای وخانه چون کرّدمی ؛وهم برین‌قیای‌میدان . وچنانکه عاشق‌کنيزك ,که درفراق‌خواهد خویشتن رادر آبو آتش افکند و خواهد که‌ویرا کژدمی‌در گزد ۸ تا از آن دردبر هد » همحنین آ نکه ویرادر گور عذاب خواهدبود , خواهد که بدل آن رنج کژدم ومار بودی )که درین جپان مرده‌ان‌دانند که این زخم برتن کند ؛ واز بیرون کند : و آن‌زخم برمیال جان کند ,واز درون کند 4 نف چشم‌ظاهر ویر ۱ ینت . ۱ تن بحقیقت هر کس سیب طرش باخودمیبرد ازاینجا بوآن درأندرون انشا نیت و بر ای این گفت مصطفقی صلو ات‌النهعلیه : « نماهی اعما لکم ار دالیکم» 9 «: آن عقوبت بیش از ان تست 5 هم‌از آن شمافرا بیش شمانهد» . و برای‌این گفت حق-عز وحل -: " گر تما اعلم بقینستیی ؛ خود دو رخ ر آهیبینی 5 لو تعاد‌ون علم القیی ۶ (ترون الححیم؟ ثم لتر و نهاعین‌الیقین» . و برای این م گفت : « وان جهني له حیطة با لعا ور این» - دو ت بایشان محطست ‏ وباشان بهم است» »و اه نگفت: «محیط خواهد‌بود» . بردید خوشیپای خودر ادرز ند کانی دییای خودنان » واز آن بپر هدند شدید _ 9 9 ۳۹ نی ۳9 سای و و و هد 9 فف و هه ج د ‌ و و و وا و وا و دا و وا ها و و وا وا ۵ س و و و و و وا و اه و و و وا وا وا و ها و و و و سا و اد و و و ها ها و و سر و ها و و و مه و او و و و و ود و ۴ نت تت ده ِ ‌‌ه ۰ بت ت [آژدرهای کود را بچشم‌سر زو آن دزد هماناکه گویی : ازظاهر شرع‌معلوم است که این ازدر ها اسرد چم سر آن ازدرها که درمبان حانست دیدن نست!

%0
10 Bölüm