و-وم موسی - علیهالسلم بت قز گفتندکه ازخدای تعالی بیرس نا آن چیست که خدنودی وی در نت تا آن کنيم ۲ وحی آمد که از من خشنود باشید تا 4 خشنود باشم وحی آمد زد او۵ - ال که او لیاء مرا با اندوه و نیایت کارست ۰ 7 حلاوت مناحات من در دل ایشان بیفزاید » با داود من از دوستان خو: ش آن دف شت دارم که روحانی باشند : ۶ مهیچچیز نخورند ودل درهیج چیز از دنبا نبندند » و گفت رسول خدای - صلو ات له علیه - که: « خدای تعالی می گو ید : ه م آن دا ی گ4جز من خدای نیست : هر که بر۶4 من صبر نکند و 3 ۳4 بجای نیاردو بقضا هنبراضی نباشد » اورا گویخدای دیگر طلب 1 ۰ و گفت : « خدای تعال ی می گوید تقدبر بگر دم و تدییر کر دم وصنع خویش #۷ بکر دم و بر چه خواهد بود حکم کردم 4 هر ۵5 رات رصاء منویر است ۱ «ر که تدتدت خشم هنویر ۳ ۱ ۳ نوحه وزاری کردن . -0۷۰- ر کنچپار) که مرا بیند » » و گفت : « خدای گفت : خیروشر بیافرربدم » خنك آنکه او را برای خیر آفریدم 2 بردست ری خیر آسان بکرد » ووای بر آنکه ویرا برای شر آفرید ۳ بردست ری شر آسان بکردم » ووای بر آنکه گوید چرا وچون ؟ ویکی از اثبیا پیت سال ۳ ۳ و بر هنگی ومحنت سیار مبتلا بود. ودعا میکرد اجابت نود » وحی آمدکه بیش از آ نکه تن و زمین آفریدم نصیب تو از قسمت و تقدیر من آين بود» میخواهی که آفریدن آسمان وذمین وتدبیر مملکتبا سرشوم برای تو و آنحه حکم کر دهام بدل کنم تاآن بود که تو خواهی نهآن بود که من » و کار چنان بودکه تو دوستداری نه چنانکه من ؟ بعزت من ۳ این نیز دردل تو بجنبد نام تو از دیوان نبوتمحوکنم . و انس میگوید : پیستسال خدمت کردم رسول را صاو ات الهعلیه که هیچ جیز را که بکردم نگزت که چراکردی و آنکه نکردم نگنت که چرا نکردی » لکن چون با من کسی خصومتی کردی . گفتی کها گر هنت ور ده بودی کر ده آمدی . و وحی آمد بداوف علیه اسلم که : با داو د نوخو اهی ومن خواهم » ونبود الا آنچه من خواهم اگرتسلیم کنی بآ نچه من خواهم کفایت کنم آنحه توخواهی» و انگاه نبود الا آ نحه من خواهم . عمر بن عبدالعز یز گفت :شادی هن در ا نست که تقدیرست تا تقدیر چه بود + و گفتند ج4 خواهی ؟ گفت آنجه وی قضاکر ده است . ا! -ی مسعوث گو ید : ۳ خورم دوستردارم از آنکهچز ی که بو گویم کاشت بودی باچیزی که نبود گویم کاشك بودی . و یکی ازعباد بنی اسر الیل حید بسیاز 3 د در عبادت روز کار ی دراز» بس بخو اب دید که رفیق نو در برشتفلان زنست » پس ویراطلب کرد تا عبادت بیند ازوی» نه نماز شب دید و نه روزه روزمگر فرایض گفت مرا بگویکردار نو چیست گفتاینکهدیدی» تا بسیاری الحاح کرد آخر یادآورد و گفت يك خصلتکی درمنست :که اگر دربلا وییماری باشم نخواهم که در عافت باشم واگردر فتابباشم نخوا که درسایهباش وا گردرسایهباش نخواهم که در آفتاب باشم ۸ و بدانچه و ی کند راضی باشم » عابد دستبر سرنهاد و گفت این خصلت؟
و-وم موسی - علیهالسلم بت قز گفتندکه ازخدای تعالی بیرس نا آن چیست که خدنودی وی در نت تا آن کنيم ۲ وحی آمد که از من خشنود باشید تا 4 خشنود باشم وحی آمد زد او۵ - ال که او لیاء مرا با اندوه و نیایت کارست ۰ 7 حلاوت مناحات من در دل ایشان بیفزاید » با داود من از دوستان خو: ش آن دف شت دارم که روحانی باشند : ۶ مهیچچیز نخورند ودل درهیج چیز از دنبا نبندند » و گفت رسول خدای - صلو ات له علیه - که: « خدای تعالی می گو ید : ه م آن دا ی گ4جز من خدای نیست : هر که بر۶4 من صبر نکند و 3 ۳4 بجای نیاردو بقضا هنبراضی نباشد » اورا گویخدای دیگر طلب 1 ۰ و گفت : « خدای تعال ی می گوید تقدبر بگر دم و تدییر کر دم وصنع خویش #۷ بکر دم و بر چه خواهد بود حکم کردم 4 هر ۵5 رات رصاء منویر است ۱ «ر که تدتدت خشم هنویر ۳ ۱ ۳ نوحه وزاری کردن . -0۷۰- ر کنچپار) که مرا بیند » » و گفت : « خدای گفت : خیروشر بیافرربدم » خنك آنکه او را برای خیر آفریدم 2 بردست ری خیر آسان بکرد » ووای بر آنکه ویرا برای شر آفرید ۳ بردست ری شر آسان بکردم » ووای بر آنکه گوید چرا وچون ؟ ویکی از اثبیا پیت سال ۳ ۳ و بر هنگی ومحنت سیار مبتلا بود. ودعا میکرد اجابت نود » وحی آمدکه بیش از آ نکه تن و زمین آفریدم نصیب تو از قسمت و تقدیر من آين بود» میخواهی که آفریدن آسمان وذمین وتدبیر مملکتبا سرشوم برای تو و آنحه حکم کر دهام بدل کنم تاآن بود که تو خواهی نهآن بود که من » و کار چنان بودکه تو دوستداری نه چنانکه من ؟ بعزت من ۳ این نیز دردل تو بجنبد نام تو از دیوان نبوتمحوکنم . و انس میگوید : پیستسال خدمت کردم رسول را صاو ات الهعلیه که هیچ جیز را که بکردم نگزت که چراکردی و آنکه نکردم نگنت که چرا نکردی » لکن چون با من کسی خصومتی کردی . گفتی کها گر هنت ور ده بودی کر ده آمدی . و وحی آمد بداوف علیه اسلم که : با داو د نوخو اهی ومن خواهم » ونبود الا آنچه من خواهم اگرتسلیم کنی بآ نچه من خواهم کفایت کنم آنحه توخواهی» و انگاه نبود الا آ نحه من خواهم . عمر بن عبدالعز یز گفت :شادی هن در ا نست که تقدیرست تا تقدیر چه بود + و گفتند ج4 خواهی ؟ گفت آنجه وی قضاکر ده است . ا! -ی مسعوث گو ید : ۳ خورم دوستردارم از آنکهچز ی که بو گویم کاشت بودی باچیزی که نبود گویم کاشك بودی . و یکی ازعباد بنی اسر الیل حید بسیاز 3 د در عبادت روز کار ی دراز» بس بخو اب دید که رفیق نو در برشتفلان زنست » پس ویراطلب کرد تا عبادت بیند ازوی» نه نماز شب دید و نه روزه روزمگر فرایض گفت مرا بگویکردار نو چیست گفتاینکهدیدی» تا بسیاری الحاح کرد آخر یادآورد و گفت يك خصلتکی درمنست :که اگر دربلا وییماری باشم نخواهم که در عافت باشم واگردر فتابباشم نخوا که درسایهباش وا گردرسایهباش نخواهم که در آفتاب باشم ۸ و بدانچه و ی کند راضی باشم » عابد دستبر سرنهاد و گفت این خصلت؟