Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آهو که مشک از وی حاصل می‬شود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت محمود با شیخ خرقانی مگر محمود می آمد ز راهی درآمد پیش خرقانی پگاهی ولیکن امتحان شیخ را شاه ایاز خاص خود را خواند آنگاه لباس خود درو پوشید آن روز که من جان دارم او شاه دلفروز ولی چون کرد خرقانی نگاهی بدو گفتا نه ای جاندار شاهی بیا تا پیش من ای شاه درویش که حق اکنون ترا کردست فاپیش تو ای محمود اگرچه پادشایی ولیکن دل همی خواهد گدایی همه ملک جهان داری مسلم همه در دست و این می بایدت هم چو تو در ملک عالم پادشاهی چو درویشان چرا نان پاره خواهی نه بینی آنکه محمود ازل بود که او را نیز گویی این عمل بود چو دریاهای بی پایان صفت داشت جهان پر عارف و پر معرفت داشت رها کرد آن همه از بهر آدم برون آمد بدست خلق عالم بپاکی آن صفت را شد خریدار بدست آن صفت آمد پدیدار چو من بیمار گشتم هان چه بودت که خود بیمارپرس من نبودت چو نان و آب جستم از در تو شدم بی این و بی آن از بر تو که از تو مال و نفس خود خرم باز که از تو وام می خواهم زهی راز منم با این همه مشتاقم و دوست اگر مشتاق من باشی تو نیکوست عزیزا می ندانم کین چه کارست چه درد است این چه عشق است این چه نار است باستغنا ربوبیت بباید ولیکن در عبودیت بباید خداوندا قوی کاری است اما کسی را نیست معلوم این معما بنی آدم حقیقت چون ایاز است که او را خاص محمودش لباس است در اول چون بدادت صورت خویش صفات خویش آرد آخرت پیش گهی نام تو نام خویشتن کرد گه اسم خویش اسم ما و من کرد دگر چون نیست دستوری چه گویم خدا نزدیک و تو دوری چه گویم بحق تا باخودی ره کی توان برد ولی گر بیخودی این پی توان برد عطار » الهی نامه » بخش بیست و دوم » حکایت آهو که مشک از وی حاصل می‬شود چنین گفتند استادان پیروز که آهوییست کاندر چل شبانروز در منه می خورد خاشاک و خاری گل خوش بوی جوید یک دو باری چو دارد این چله در پاکی آنگاه سر خود سوی صبح آرد سحرگاه چو آندم بگذرد بر خون جانش شود از ناف او نافه روانش ازان دم مشک ازو آید پدیدار وزان دم گرددش خلقی خریدار که دارد آنچنان دم در جهانی که خون زو مشک گردد در زمانی چو خونی مشک گردد از دم پاک بود ممکن که زو جانی شود خاک بلی چون نور حق در جان درآید تنت حالی برنگ جان برآید چه گویم بیش ازین امکان ندارد که جانم بیش ازین فرمان ندارد اگر تو کیمیا سازی چنین ساز ولی این کیمیا در راه دین باز چو نیست این کیمیا در عرش و کرسی ز جان خود طلب دیگر چه پرسی بساز این کیمیاگر مرد راهی که جان را کیمیاییست از الهی ورای این ترا اسرار گفتن روا نبود مگر بردار گفتن ورای این مقاماتی دگر هست ندانم تا کسی را زان خبر هست بخود رفتن بدان راهی ندارم که جز دستوری آهی ندارم بشرح آن اگر اذن آید آواز بگویم ورنه اندر پرده به راز

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » خاتمۀ کتاب سخن گر برتر از عرش مجیدست فروتر پایه شعر فریدست ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس را نیست آنجا هیچ راهی دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از دم ید بیضا نمودم ز چندین باغ کز من یادگارست جهان چون باغ جنت پرنگارست جوانمردان بسی شبهای تا روز شوند از باغهای من دلفروز کسی کز گفته خود لاف می زد نفس چون صبح از دل صاف می زد اگر تا دور من می زیستی او بمردی چون بدین نگریستی او بلی چون آفتاب آید پدیدار نماند صبح را یک ذره مقدار چو بحر شعر من کامل فتادست هزاران چشمه بر ساحل فتادست چو بحر چشم من برهر کناری پدید آورد هر دم چشمه ساری ازان یک چشمه خورشید بلندست که بدل خویش گیتی درفکندست مدد از بحر شعرم گر نبردی ز تیغ خویش هرگز سر نبردی قیامت تیره خواهد گشت خورشید ولی روشن بود این شعر جاوید که تا درخلد حوران دلفروز بلحن عشق می خوانند هر روز چو شعر من همه توحید پاکست اگر در خلد برخوانی چه باکست در گنج الهی برگشادم الهی نامه نام این نهادم بزرگانی که در هفت آسمانند الهی نامه عطار خوانند ز فخر این کتابم پادشاهیست کالهی نامه از فیض الهیست بنو هر ساعتم جانی فرستد ز غیبم هر نفس خوانی فرستد چو من از غیب روزی خواره باشم چرادر بند هر بیچاره باشم دلی درس لدنی نرم کرده نخواهد خوردنی گرم کرده منم وحشی صفت در گوشه بی کس ز عالم مردی حمزه مرا بس چو این وحشی ز حمزه بیقرارست مرا با حمزه و وحشی چه کارست چو من محبوس این پیروزه بامم بدنیا در یکی خانه تمامم چه خواهم کرد طول و عرض دنیا کبودی سما و ارض دنیا مرا ملکی که من دارم پسندست وگر در بایدم چیزی سپندست چو در ملک قناعت پادشاهم توانم کرد دایم هرچه خواهم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک گفت اگر باشی سگ من که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من بیابی نان خورش از من وگرنه ترا بس نان تنها و دگر نه چو راضی گشت آن کودک بدان کار دوان شد همچو سگ در ره برفتار نهادش رشته بر گردن که سگ باش ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش چنان کالقصه فرمودش چنان کرد که تا آن نان خورش بر روی نان کرد بزرگ دینش گفت ای خرد کودک اگر تو بودتی در کار زیرک قناعت کردتی بر نان زمانی وزین سگ بودنت بودی امانی بترک نان خورش بایست گفتن که تا چون سگ نبایستیت رفتن چو سگ تا کی کنم از پس جهانی برای جیفه و استخوانی اگر محمود اخبار عجم را بداد آن پیل واری سه درم را چه کرد آن پیل وارش کم نیرزید بر شاعر فقاعی هم نیرزید زهی همت که شاعر داشت آنگاه کنون بنگر که چون برخاست از راه بحمدالله که در دین بالغم من بدنیا از همه کس فارغم من هر آن چیزی که باید بیش ازان هست چرا یازم بسوی این و آن دست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » خاتمۀ کتاب سخن گر برتر از عرش مجیدست فروتر پایه شعر فریدست ز عالمهای علوی یک مجاهز نگوید آنچه ما گفتیم هرگز رسانیدم سخن تا جایگاهی که کس را نیست آنجا هیچ راهی دم عیسی ترا پیدا نمودم چو صبح از دم ید بیضا نمودم ز چندین باغ کز من یادگارست جهان چون باغ جنت پرنگارست جوانمردان بسی شبهای تا روز شوند از باغهای من دلفروز کسی کز گفته خود لاف می زد نفس چون صبح از دل صاف می زد اگر تا دور من می زیستی او بمردی چون بدین نگریستی او بلی چون آفتاب آید پدیدار نماند صبح را یک ذره مقدار چو بحر شعر من کامل فتادست هزاران چشمه بر ساحل فتادست چو بحر چشم من برهر کناری پدید آورد هر دم چشمه ساری ازان یک چشمه خورشید بلندست که بدل خویش گیتی درفکندست مدد از بحر شعرم گر نبردی ز تیغ خویش هرگز سر نبردی قیامت تیره خواهد گشت خورشید ولی روشن بود این شعر جاوید که تا درخلد حوران دلفروز بلحن عشق می خوانند هر روز چو شعر من همه توحید پاکست اگر در خلد برخوانی چه باکست در گنج الهی برگشادم الهی نامه نام این نهادم بزرگانی که در هفت آسمانند الهی نامه عطار خوانند ز فخر این کتابم پادشاهیست کالهی نامه از فیض الهیست بنو هر ساعتم جانی فرستد ز غیبم هر نفس خوانی فرستد چو من از غیب روزی خواره باشم چرادر بند هر بیچاره باشم دلی درس لدنی نرم کرده نخواهد خوردنی گرم کرده منم وحشی صفت در گوشه بی کس ز عالم مردی حمزه مرا بس چو این وحشی ز حمزه بیقرارست مرا با حمزه و وحشی چه کارست چو من محبوس این پیروزه بامم بدنیا در یکی خانه تمامم چه خواهم کرد طول و عرض دنیا کبودی سما و ارض دنیا مرا ملکی که من دارم پسندست وگر در بایدم چیزی سپندست چو در ملک قناعت پادشاهم توانم کرد دایم هرچه خواهم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که بر مکتب گذر کرد بزرگی بر یکی مکتب گذر کرد مگر ناگه بدو کودک نظر کرد یکی را پیش نان و نان خورش بود دگر را نان تنها پرورش بود مگر این یک ازان یک نان خورش خواست که کارش می نشد بی نان خورش راست دگر یک گفت اگر باشی سگ من که هم چون سگ زنی تگ بر تگ من بیابی نان خورش از من وگرنه ترا بس نان تنها و دگر نه چو راضی گشت آن کودک بدان کار دوان شد همچو سگ در ره برفتار نهادش رشته بر گردن که سگ باش ببانگ سگ درآی و تیز تگ باش چنان کالقصه فرمودش چنان کرد که تا آن نان خورش بر روی نان کرد بزرگ دینش گفت ای خرد کودک اگر تو بودتی در کار زیرک قناعت کردتی بر نان زمانی وزین سگ بودنت بودی امانی بترک نان خورش بایست گفتن که تا چون سگ نبایستیت رفتن چو سگ تا کی کنم از پس جهانی برای جیفه و استخوانی اگر محمود اخبار عجم را بداد آن پیل واری سه درم را چه کرد آن پیل وارش کم نیرزید بر شاعر فقاعی هم نیرزید زهی همت که شاعر داشت آنگاه کنون بنگر که چون برخاست از راه بحمدالله که در دین بالغم من بدنیا از همه کس فارغم من هر آن چیزی که باید بیش ازان هست چرا یازم بسوی این و آن دست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » گفتار مرد خدای پرست چنین گفته ست روزی حق پرستی که او را بود در اسرار دستی که هر چیزی که هست و بایدت نیز ازان چیزت فراغت به ازان چیز ترا چیزی که در هر دو جهانست به از بودش بسی نابود آنست اگر هر دو جهان دار السلامست تماشا گاه جانم این تمامست چو جان پاک من فردوس باشد مرا صد مشتری در قوس باشد بهشتی این چنین و همدمی نه دلی پر سر عشق و محرمی نه چو هر همدم که می بینم حجابست مرا پس هر دمی همدم کتابست چو کس را می نبینم همدم خویش در آنجا می فرو گویم غم خویش مرا درمغز دل دردیست تنها کزو می زاید این چندین سخنها اگر کم گویم و گر بیش گویم چه می جویم کسی با خویش گویم برآوردم بگرد عالمی دست نداد از هیچ نوعم همدمی دست وگر داد ودهد یک همدمم داد نداد اوداد لیکن هم دمم داد ز چندین آدمی درهیچ جایی نمی بینم سر مویی وفایی چو در من نیز یک ذره وفا نیست ز غیری این وفا جستن رو انیست چو من محرم نیم خود را زمانی که باشد محرم من در جهانی ز همراهان دین مردی ندیدم زاخوان صفا گردی ندیدم بسی رفتم هم آنجا ام که بودم نمی دانم کزین رفتن چه سودم دلا چون هم نشینانت برفتند رفیقان و قرینانت برفتند تو تا کی باد پیمایی ز سودا برو تا کی کنی امروز و فردا بخوردی همچو بیکاران جهانی غم کارت نمی بینم زمانی اگرچه صبحدم را هم دمی هست ولی صادق نداد آن همدمش دست بکن کاری که وقت امروز داری برافروز آتشی چون سوز داری همه خفتند چه مست و چه هشیار تو کی خواهی شدن از خواب بیدار ترا تا چند ازین باریک گفتن که می باید ترا با ریگ رفتن چو ابرهیم گفتار آمدی تو چرا نمرود رفتار آمدی تو چو نتوانی که مرد کار میری زهی حسرت اگر مردار میری به گرد قال آخر چند گردی قدم در حال نه گر شیر مردی دل تو گر ز قال آرام گیرد کجا از حال مردان نام گیرد چو قشری بیش نیست این قال آخر طلب کن همچومردان حال آخر چو تو عمر عزیز خود بیکبار همه در گفت کردیکی کنی کار بت تو شعر می بینم همیشه ترا جز بت پرستی نیست پیشه

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » گفتار مرد خدای پرست چنین گفته ست روزی حق پرستی که او را بود در اسرار دستی که هر چیزی که هست و بایدت نیز ازان چیزت فراغت به ازان چیز ترا چیزی که در هر دو جهانست به از بودش بسی نابود آنست اگر هر دو جهان دار السلامست تماشا گاه جانم این تمامست چو جان پاک من فردوس باشد مرا صد مشتری در قوس باشد بهشتی این چنین و همدمی نه دلی پر سر عشق و محرمی نه چو هر همدم که می بینم حجابست مرا پس هر دمی همدم کتابست چو کس را می نبینم همدم خویش در آنجا می فرو گویم غم خویش مرا درمغز دل دردیست تنها کزو می زاید این چندین سخنها اگر کم گویم و گر بیش گویم چه می جویم کسی با خویش گویم برآوردم بگرد عالمی دست نداد از هیچ نوعم همدمی دست وگر داد ودهد یک همدمم داد نداد اوداد لیکن هم دمم داد ز چندین آدمی درهیچ جایی نمی بینم سر مویی وفایی چو در من نیز یک ذره وفا نیست ز غیری این وفا جستن رو انیست چو من محرم نیم خود را زمانی که باشد محرم من در جهانی ز همراهان دین مردی ندیدم زاخوان صفا گردی ندیدم بسی رفتم هم آنجا ام که بودم نمی دانم کزین رفتن چه سودم دلا چون هم نشینانت برفتند رفیقان و قرینانت برفتند تو تا کی باد پیمایی ز سودا برو تا کی کنی امروز و فردا بخوردی همچو بیکاران جهانی غم کارت نمی بینم زمانی اگرچه صبحدم را هم دمی هست ولی صادق نداد آن همدمش دست بکن کاری که وقت امروز داری برافروز آتشی چون سوز داری همه خفتند چه مست و چه هشیار تو کی خواهی شدن از خواب بیدار ترا تا چند ازین باریک گفتن که می باید ترا با ریگ رفتن چو ابرهیم گفتار آمدی تو چرا نمرود رفتار آمدی تو چو نتوانی که مرد کار میری زهی حسرت اگر مردار میری به گرد قال آخر چند گردی قدم در حال نه گر شیر مردی دل تو گر ز قال آرام گیرد کجا از حال مردان نام گیرد چو قشری بیش نیست این قال آخر طلب کن همچومردان حال آخر چو تو عمر عزیز خود بیکبار همه در گفت کردیکی کنی کار بت تو شعر می بینم همیشه ترا جز بت پرستی نیست پیشه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد بپرسید از اویس آن پاک جانی که می گویند سی سال آن فلانی فرو بردست گوری خویشتن را فرو آویخته آنجا کفن را نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه می ندارد یک زمان دست بروز آرام و شب خوابش نماندست بچشم اشک ریز آبش نماندست بخوف و ترس او در روزگاری نیفتادست هرگز ترسگاری تو او را دیده ای پاک گوهر ورا گفتا مرا آن جایگه بر چو رفت آن جایگه او را چنان دید ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید بزاری و نزاری چون خیالی تنی لاغر بمانند هلالی ز هر چشمش چو سیلی خون روانه دلی پر تف زبانی چون زبانه کفن در پیش و گوری کنده در بر بشکل مرده بنشسته بر سر اویسش گفت ای نامحرم راز بدین گور و کفن ماندی ز حق باز خیال خویشتن را می پرستی همه گور و کفن را می پرستی ترا گور و کفن مشغول کرده بسی سالت زحق معزول کرده ترا سی سال بت گور و کفن بود که در راه خدایت راه زن بود چوآن آفت بدید آن مرد درخویش برآمد جان ازان دل داده درویش چو از سر حقیقت کور افتاد بزد یک نعره ودر گور افتاد چو مرغی بر پرید از دام هستی بمرد و باز رست از بت پرستی چنین کس را که زهدی بی حسابست چو ازگور و کفن چندین حجابست حجاب تو ز شعر افتاد آغاز که مانی تو بدین بت از خدا باز بسی بت بود گوناگون شکستم کنون در پیش شعرم بت پرستم هزاران بند چوبین برفکندم کنون از بند زرینست بندم بپرم گر بترک بند گیرم وگرنه سرنگون در بند میرم به بت چون از خدا می باز گردم چگونه با خدا هم راز گردم بلایی کان مرا در گردن آمد یقین دانم که آن هم از من آمد سخن چندین که بر تو خواند عطار اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار بقدر ازچرخ هفتم درگذشتی ز خیل قدسیان برتر گذشتی زهی قصه که از شومی گفتار سگی برهد شود مردم گرفتار دلا چون نیست منزلگاهت اینجا نگونساریست آب وجاهت اینجا سر از آبی و جاهی برمیاور فرو برخون و آهی برمیاور زبان بودی بسی اکنون چو مردان ز سر تا پای خود را گوش گردان بسا آفت که گویا از زبان یافت چو صامت بود زر عزت ازان یافت قلم را سر زدن دایم ازانست که او را در دهانی دو زبانست ترازو چون زبان بیرون زد از کام بیک یک جو حسابش کرد ایام زهر عضو تو فردا روز محشر زبانت بند خواهد کرد داور ازان سوسن بآزادی رسیدست که او با ده زبان گنگی گزیدست چوخواهی گشت همچون کوه خاموش کفی بر لب چو دریایی مزن جوش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن مرد که از اویس سؤال کرد بپرسید از اویس آن پاک جانی که می گویند سی سال آن فلانی فرو بردست گوری خویشتن را فرو آویخته آنجا کفن را نشسته بر سر آن گور پیوست ز گریه می ندارد یک زمان دست بروز آرام و شب خوابش نماندست بچشم اشک ریز آبش نماندست بخوف و ترس او در روزگاری نیفتادست هرگز ترسگاری تو او را دیده ای پاک گوهر ورا گفتا مرا آن جایگه بر چو رفت آن جایگه او را چنان دید ز بیم تیغ مرگش بیم جان دید بزاری و نزاری چون خیالی تنی لاغر بمانند هلالی ز هر چشمش چو سیلی خون روانه دلی پر تف زبانی چون زبانه کفن در پیش و گوری کنده در بر بشکل مرده بنشسته بر سر اویسش گفت ای نامحرم راز بدین گور و کفن ماندی ز حق باز خیال خویشتن را می پرستی همه گور و کفن را می پرستی ترا گور و کفن مشغول کرده بسی سالت زحق معزول کرده ترا سی سال بت گور و کفن بود که در راه خدایت راه زن بود چوآن آفت بدید آن مرد درخویش برآمد جان ازان دل داده درویش چو از سر حقیقت کور افتاد بزد یک نعره ودر گور افتاد چو مرغی بر پرید از دام هستی بمرد و باز رست از بت پرستی چنین کس را که زهدی بی حسابست چو ازگور و کفن چندین حجابست حجاب تو ز شعر افتاد آغاز که مانی تو بدین بت از خدا باز بسی بت بود گوناگون شکستم کنون در پیش شعرم بت پرستم هزاران بند چوبین برفکندم کنون از بند زرینست بندم بپرم گر بترک بند گیرم وگرنه سرنگون در بند میرم به بت چون از خدا می باز گردم چگونه با خدا هم راز گردم بلایی کان مرا در گردن آمد یقین دانم که آن هم از من آمد سخن چندین که بر تو خواند عطار اگر بر خویش خواندی هیچ یکبار بقدر ازچرخ هفتم درگذشتی ز خیل قدسیان برتر گذشتی زهی قصه که از شومی گفتار سگی برهد شود مردم گرفتار دلا چون نیست منزلگاهت اینجا نگونساریست آب وجاهت اینجا سر از آبی و جاهی برمیاور فرو برخون و آهی برمیاور زبان بودی بسی اکنون چو مردان ز سر تا پای خود را گوش گردان بسا آفت که گویا از زبان یافت چو صامت بود زر عزت ازان یافت قلم را سر زدن دایم ازانست که او را در دهانی دو زبانست ترازو چون زبان بیرون زد از کام بیک یک جو حسابش کرد ایام زهر عضو تو فردا روز محشر زبانت بند خواهد کرد داور ازان سوسن بآزادی رسیدست که او با ده زبان گنگی گزیدست چوخواهی گشت همچون کوه خاموش کفی بر لب چو دریایی مزن جوش

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت وفات اسکندر رومی چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون حکیمی گفت ای شاه همایون چو زیر خاک می گشتی چنین گم چرا می کردی آن چندان تنعم دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغا نیست کارم چو نقد روزگار خود بدیدم امید از خویشتن کلی بریدم همه در خون جان خویش بودم که تا بودم زیان خویش بودم بامید بهی تا کم خبر بود همه عمرم بسر شد ور بتر بود جهان چون صحتم بستد مرض داد جوانی برد و پیری در عوض داد چو من هم نیستم از جسم و جانی نخواهم من که من باشم زمانی بجز مردن مرا رویی نماندست ازان کم زندگی مویی نماندست اگرچه از فنا مویی ندیدم بجز فانی شدن رویی ندیدم مرا گه ماتمست و گاه عیدست که گاهم وعده و گاهی وعیدست دلی بود از همه ملک جهانم همه خون گشت ودیگر می ندانم زهی اندوه گوناگون که دلراست زهی این آتش و این خون که دلراست فرو رفتن بدین دریا یقینست ولی تا چون برآیم بیم اینست چرا از مرگ دل پر پیچ دارم چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم همه عمرم درافسانه بسر شد که خواهد از پی عمری دگر شد تهی دستم که کارم پر خلل ماند ز حیرت پای جانم در وحل ماند چو قوم موسی ام در تیه مانده هم از تعطیل در تشبیه مانده همی نه خوانده ام نه رانده ام من میان کفر و ایمان مانده ام من کنون در گوشه حیران نشستم ستون کردم بزیر روی دستم گرت اندوه می باید جهانی ننزدیک دلم بنشین زمانی که چندانی غم و اندوه دارم که گویی بر دلی صد کوه دارم مرا در دست هر ساعت هزاران که بر دل درد می بارد چو باران گل عمر عزیزم بر سر خار به پایان بردم و من بر سر کار چو نتوان داد شرح سرگذشتم نفس با کام بردم گنگ گشتم چه گویم کانچه گفتم هست گفته کرا گویم خلایق جمله خفته زبان علم می جوشد چو خورشید زبان معرفت گنگست جاوید چو مستی حیرت خود باز گفتم چو مشتی خاک زیر خاک خفتم مرا گویی مگو دیگر نگویم چه سازم من بسوزم گر نگویم ز من دایم سخن پرسید آخر ز سوز من نمی ترسید آخر عزیزا با تو گفتم ماجرایی مدار آخر دریغ ازمن دعایی گر از تو یک دعایی پاک آید مرا صد نور ازان درخاک آید کسی را چون بچیزی دست نرسد وگر گه گه رسد پیوست نرسد همان بهتر که بی روی و ریایی سحرگاهان بسازد با دعایی کنون از اهل دل درخلوة خاص دعای خویش می خواهم باخلاص غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست که کار بی غرض جز از خدا نیست عزیزا با تو گفتم حال مردان تو گر مردی فراموشم مگردان ترا گر ذره زین راز روزیست همه ساز تودایم سینه سوزیست اگر ماتم زده باشی درین کار ترا نوحه گری باشد سزاوار ولی تو خود ز رعنایی چنانی که نوحه بشنوی بازیچه دانی چو نوحه لایق آزادگانست که نوحه کار کار افتادگانست اگر تو عاشقی گم کرده یاری تو آن سرگشته افتاده کاری چو می جویی نشان از بی نشان باز ازین جستن نه استی یک زمان باز چو چیزی گم نکردی ای عجب تو چه می جویی تو با چندین طلب تو

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت وفات اسکندر رومی چو اسکندر ز دنیا رفت بیرون حکیمی گفت ای شاه همایون چو زیر خاک می گشتی چنین گم چرا می کردی آن چندان تنعم دریغا و دریغا روزگارم که دایم جز دریغا نیست کارم چو نقد روزگار خود بدیدم امید از خویشتن کلی بریدم همه در خون جان خویش بودم که تا بودم زیان خویش بودم بامید بهی تا کم خبر بود همه عمرم بسر شد ور بتر بود جهان چون صحتم بستد مرض داد جوانی برد و پیری در عوض داد چو من هم نیستم از جسم و جانی نخواهم من که من باشم زمانی بجز مردن مرا رویی نماندست ازان کم زندگی مویی نماندست اگرچه از فنا مویی ندیدم بجز فانی شدن رویی ندیدم مرا گه ماتمست و گاه عیدست که گاهم وعده و گاهی وعیدست دلی بود از همه ملک جهانم همه خون گشت ودیگر می ندانم زهی اندوه گوناگون که دلراست زهی این آتش و این خون که دلراست فرو رفتن بدین دریا یقینست ولی تا چون برآیم بیم اینست چرا از مرگ دل پر پیچ دارم چو بر هیچم نه دل بر هیچ دارم همه عمرم درافسانه بسر شد که خواهد از پی عمری دگر شد تهی دستم که کارم پر خلل ماند ز حیرت پای جانم در وحل ماند چو قوم موسی ام در تیه مانده هم از تعطیل در تشبیه مانده همی نه خوانده ام نه رانده ام من میان کفر و ایمان مانده ام من کنون در گوشه حیران نشستم ستون کردم بزیر روی دستم گرت اندوه می باید جهانی ننزدیک دلم بنشین زمانی که چندانی غم و اندوه دارم که گویی بر دلی صد کوه دارم مرا در دست هر ساعت هزاران که بر دل درد می بارد چو باران گل عمر عزیزم بر سر خار به پایان بردم و من بر سر کار چو نتوان داد شرح سرگذشتم نفس با کام بردم گنگ گشتم چه گویم کانچه گفتم هست گفته کرا گویم خلایق جمله خفته زبان علم می جوشد چو خورشید زبان معرفت گنگست جاوید چو مستی حیرت خود باز گفتم چو مشتی خاک زیر خاک خفتم مرا گویی مگو دیگر نگویم چه سازم من بسوزم گر نگویم ز من دایم سخن پرسید آخر ز سوز من نمی ترسید آخر عزیزا با تو گفتم ماجرایی مدار آخر دریغ ازمن دعایی گر از تو یک دعایی پاک آید مرا صد نور ازان درخاک آید کسی را چون بچیزی دست نرسد وگر گه گه رسد پیوست نرسد همان بهتر که بی روی و ریایی سحرگاهان بسازد با دعایی کنون از اهل دل درخلوة خاص دعای خویش می خواهم باخلاص غرض زین گفت و گویم جز دعا نیست که کار بی غرض جز از خدا نیست عزیزا با تو گفتم حال مردان تو گر مردی فراموشم مگردان ترا گر ذره زین راز روزیست همه ساز تودایم سینه سوزیست اگر ماتم زده باشی درین کار ترا نوحه گری باشد سزاوار ولی تو خود ز رعنایی چنانی که نوحه بشنوی بازیچه دانی چو نوحه لایق آزادگانست که نوحه کار کار افتادگانست اگر تو عاشقی گم کرده یاری تو آن سرگشته افتاده کاری چو می جویی نشان از بی نشان باز ازین جستن نه استی یک زمان باز چو چیزی گم نکردی ای عجب تو چه می جویی تو با چندین طلب تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت مرد خاک بیز چنین گفت آن یکی با خاک بیزی که می آید شگفتم ازتو چیزی که گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز عجبتر گفت زین چیزی دگر هست که گم ناکرده گر ندهدم دست بغایت می برنجم وین شگفتی بسی بیشست ازان اول که گفتی نه بتوان یافت نه گم می توان کرد نه خاموشی رهست و نه بیان کرد غرض آنست زین تا تو نباشی نه این باشی نه آن هر دو تو باشی عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت ایّوب پیغامبر بزرگی گفت ایوب پیمبر که چندین سال گشت از کرم مضطر ز چندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود زکریا اره بر سر بزاری بدوگفتا اگر آهی برآری کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم تا کند اره تمامت عجایب بین کزان یک آه می خواست وزین یک خامشی را ز آه می خواست نه آهی می توان کرد از بر خویش نه خامش می توان بودن بیندیش چو دریاییست این دو چشم و جانی نه سر پیدا ونه بن نه میانی درین دریا نه خاموشی نه گفتار نه ساکن بودنت لایق نه رفتار جوانمردا تو چندین پیچ پیچی چگونه می بری چون هیچ هیچی هزاران پرده بیش از ظلمت و نور چگونه منقطع گردد رهی دور هزاران بند داری تا قیامت چگونه ره بری راه سلامت مگر از پیش برخیزد حجابی ز لطف حق بتابد آفتابی که چون آن لطف از پیشان نباشد جهانی درد را درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت اعرابی در حضرت نبوّت یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم کرده در بر بدو گفتا که من اسلام آرم اگر گویی چه دارم در کنارم پیمبر گفت داری یک کبوتر گرفته دو کبوتر بچه در بر ز صدق معجز آن صدر عالی به صدق دل مسلمان گشت حالی بدو گفت این که گفتت ای پیمبر پیمبر گفت حق سلطان اکبر در آن دم هر که آنجا از عرب بود ز بهر آن کبوتر در عجب بود که آن هر دو کبوتر بچه در هم بزیر پرکشیده بود محکم پیمبر گفت ای اصحاب و انصار شما را چه عجب آید ازین کار بحق آن خدایی کاشکارا بخلق خود فرستادست ما را که بر هر عاصیی کاندر جهانست خدا صد بار مشفق تر ازانست که این مادر بدین دو بچه امروز کزو گشتید جمله شفقت آموز عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن زن در حضرت رسالت پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تر دامنی بود مگر می رفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده بشفقت ترک کار خویشتن کرد ز موزه دلو و از چادر رسن کرد کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش شب معراج دیدم هچو ماهش بهشت عدن گشته جایگاهش زنی مفسد سگی راداد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی اگر یک دل کنی آسوده یک دم ثوابش برنتابد هر دو عالم برای آنکه دل با خویش باشد ثوابش از دو گیتی بیش باشد ز ابلیسی خود گر پاک گردی چو آدم سخت نیکو خاک گردی چو ابلیسی منی آورد جانت کی از رحمت بود بر جاودانت

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت مرد خاک بیز چنین گفت آن یکی با خاک بیزی که می آید شگفتم ازتو چیزی که گم ناکرده می جویی تو عاجز نیابی چیز گم ناکرده هرگز عجبتر گفت زین چیزی دگر هست که گم ناکرده گر ندهدم دست بغایت می برنجم وین شگفتی بسی بیشست ازان اول که گفتی نه بتوان یافت نه گم می توان کرد نه خاموشی رهست و نه بیان کرد غرض آنست زین تا تو نباشی نه این باشی نه آن هر دو تو باشی عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت ایّوب پیغامبر بزرگی گفت ایوب پیمبر که چندین سال گشت از کرم مضطر ز چندان رنج آهی بود مقصود چو کرد آهی نجاتش داد معبود زکریا اره بر سر بزاری بدوگفتا اگر آهی برآری کنم از انبیا بسترده نامت مزن دم تا کند اره تمامت عجایب بین کزان یک آه می خواست وزین یک خامشی را ز آه می خواست نه آهی می توان کرد از بر خویش نه خامش می توان بودن بیندیش چو دریاییست این دو چشم و جانی نه سر پیدا ونه بن نه میانی درین دریا نه خاموشی نه گفتار نه ساکن بودنت لایق نه رفتار جوانمردا تو چندین پیچ پیچی چگونه می بری چون هیچ هیچی هزاران پرده بیش از ظلمت و نور چگونه منقطع گردد رهی دور هزاران بند داری تا قیامت چگونه ره بری راه سلامت مگر از پیش برخیزد حجابی ز لطف حق بتابد آفتابی که چون آن لطف از پیشان نباشد جهانی درد را درمان نباشد عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت اعرابی در حضرت نبوّت یکی اعرابی آمد پیش مهتر کنار خویش محکم کرده در بر بدو گفتا که من اسلام آرم اگر گویی چه دارم در کنارم پیمبر گفت داری یک کبوتر گرفته دو کبوتر بچه در بر ز صدق معجز آن صدر عالی به صدق دل مسلمان گشت حالی بدو گفت این که گفتت ای پیمبر پیمبر گفت حق سلطان اکبر در آن دم هر که آنجا از عرب بود ز بهر آن کبوتر در عجب بود که آن هر دو کبوتر بچه در هم بزیر پرکشیده بود محکم پیمبر گفت ای اصحاب و انصار شما را چه عجب آید ازین کار بحق آن خدایی کاشکارا بخلق خود فرستادست ما را که بر هر عاصیی کاندر جهانست خدا صد بار مشفق تر ازانست که این مادر بدین دو بچه امروز کزو گشتید جمله شفقت آموز عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت آن زن در حضرت رسالت پیمبر گفت بس مفسد زنی بود که در دین همچو گل تر دامنی بود مگر می رفت در صحرا براهی پدید آمد میان راه چاهی سگی را دید آنجا ایستاده زبانش از تشنگی بیرون فتاده بشفقت ترک کار خویشتن کرد ز موزه دلو و از چادر رسن کرد کشید آبی به سگ داد و خدایش گرامی کرد در هر دو سرایش شب معراج دیدم هچو ماهش بهشت عدن گشته جایگاهش زنی مفسد سگی راداد آبی جزا بودش ز حق چندین ثوابی اگر یک دل کنی آسوده یک دم ثوابش برنتابد هر دو عالم برای آنکه دل با خویش باشد ثوابش از دو گیتی بیش باشد ز ابلیسی خود گر پاک گردی چو آدم سخت نیکو خاک گردی چو ابلیسی منی آورد جانت کی از رحمت بود بر جاودانت

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت شبلی با ابلیس در عرفات مگر شبلی امام عالم افروز گذر می کرد در عرفات یک روز فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که ای ملعون درگاه چو نه اسلام داری ونه طاعت چرا گردی میان این جماعت بگو چون شد ازین تاریک روزت امیدی می بود از حق هنوزت چو بشنید این سخن ابلیس پر غم زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم چو حق را صدهزاران سال جاوید پرستیدم میان خوف و امید ملایک را به حضرت ره نمودم بهر سرگشته او در گشودم دلی پر داشتم از عزت او مقر بودم به وحدانیت او اگر بی علتی با این همه کار براند از درگه خویشم به یکبار که کس زهره نداشت از خلق درگاه که گوید از چه رد کردیش ناگاه اگر بی علتی بپذیردم باز عجب نبود که نتوان داد آواز چو بی علت شدستم رانده او شوم بی علتی هم خوانده او چو در کار خدا چون و چرا نیست امید از حق بریدن هم روا نیست چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز عجب نبود که لطفش خواندم باز نمی دانم نمی دانم الهی تو دانی و تو دانی تا چه خواهی یکی را خوانده ای با صد نوازش یکی را رانده ای با صد گدازش نه زین یک طاعتی نه زان گناهی به سر تو کسی را نیست راهی به حق آنکه تو کس را نمانی که آن ساعت که تو کس را نمانی ز جرم و ناکسی من گذر کن به فضلت در من ناکس نظر کن مکش در پای پیل قهر زارم که من خود طاقت موری ندارم مرا چون پهلوی یک مور نبود به پیش پیل قهرت زور نبود من غم کشته را دلشاد گردان مکش وین گردنم آزاد گردان اگر کردم بدی با خویش کردم نه از فضل تو من بد بیش کردم اگر نیک و اگر بد کرده ام من تو می دانی که با خود کرده ام من چو از نیک و بد ما بی نیازی ز هر دو بگذری کارم بسازی اگرچه بسته نیک و بدم لیک نمی گویم ز نیک و بد بد و نیک چو بی علت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بی علت دهی تو چو بی علت عطا دادی وجودم همی بی علتی کن غرق جودم چو نیست از رنج من آسایش تو که علت نیست در بخشایش تو مدر از کرده من پرده من خطی درکش به گرد کرده من نه آن کافر که او دیندار گردد در اول روز مرد کار گردد ز چندین ساله کفرش از شهادت دهد غسل دلش عین سعادت خدایا گرچه در خون آمدم من همان انگار که اکنون آمدم من چو آن کافر پشیمانیم انگار همی چون نو مسلمانیم انگار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت شبلی با ابلیس در عرفات مگر شبلی امام عالم افروز گذر می کرد در عرفات یک روز فتادش چشم بر ابلیس ناگاه بدو گفتا که ای ملعون درگاه چو نه اسلام داری ونه طاعت چرا گردی میان این جماعت بگو چون شد ازین تاریک روزت امیدی می بود از حق هنوزت چو بشنید این سخن ابلیس پر غم زبان بگشاد و گفت ای شیخ عالم چو حق را صدهزاران سال جاوید پرستیدم میان خوف و امید ملایک را به حضرت ره نمودم بهر سرگشته او در گشودم دلی پر داشتم از عزت او مقر بودم به وحدانیت او اگر بی علتی با این همه کار براند از درگه خویشم به یکبار که کس زهره نداشت از خلق درگاه که گوید از چه رد کردیش ناگاه اگر بی علتی بپذیردم باز عجب نبود که نتوان داد آواز چو بی علت شدستم رانده او شوم بی علتی هم خوانده او چو در کار خدا چون و چرا نیست امید از حق بریدن هم روا نیست چو قهرش حکم کرد و راندم آغاز عجب نبود که لطفش خواندم باز نمی دانم نمی دانم الهی تو دانی و تو دانی تا چه خواهی یکی را خوانده ای با صد نوازش یکی را رانده ای با صد گدازش نه زین یک طاعتی نه زان گناهی به سر تو کسی را نیست راهی به حق آنکه تو کس را نمانی که آن ساعت که تو کس را نمانی ز جرم و ناکسی من گذر کن به فضلت در من ناکس نظر کن مکش در پای پیل قهر زارم که من خود طاقت موری ندارم مرا چون پهلوی یک مور نبود به پیش پیل قهرت زور نبود من غم کشته را دلشاد گردان مکش وین گردنم آزاد گردان اگر کردم بدی با خویش کردم نه از فضل تو من بد بیش کردم اگر نیک و اگر بد کرده ام من تو می دانی که با خود کرده ام من چو از نیک و بد ما بی نیازی ز هر دو بگذری کارم بسازی اگرچه بسته نیک و بدم لیک نمی گویم ز نیک و بد بد و نیک چو بی علت بسی دولت دهی تو کنون هم نیز بی علت دهی تو چو بی علت عطا دادی وجودم همی بی علتی کن غرق جودم چو نیست از رنج من آسایش تو که علت نیست در بخشایش تو مدر از کرده من پرده من خطی درکش به گرد کرده من نه آن کافر که او دیندار گردد در اول روز مرد کار گردد ز چندین ساله کفرش از شهادت دهد غسل دلش عین سعادت خدایا گرچه در خون آمدم من همان انگار که اکنون آمدم من چو آن کافر پشیمانیم انگار همی چون نو مسلمانیم انگار

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بایزید و زنّار بستن او چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلطان اسرار میان بایزید آنگاه و زنار دگر ره خواست زناری ز اصحاب نمی آورد کس آن کار را تاب بآخر کرد شیخ الحاح بسیار نمی دانست کس درمان آن کار همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر یکی زنار آوردند اصحاب که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب پس آنگه روی را در خاک مالید بسوز جان و درد دل بنالید بسی افشاند خون ازچشم خونبار وزان پس از میان ببرید زنار زبان بگشاد کای قیوم مطلق بحق آنکه جاویدان تویی حق که چون این دم بریدم بند زنار همان هفتاد ساله گبرم انگار نه گبری کو درین دم باز گردد بیک فضل تو صاحب راز گردد من آن گبرم که این دم بازگشتم چه گر دیر آمدم هم باز گشتم بگفت این و شهادة تازه کرد او بسی زاری بی اندازه کرد او اگرچه راه افزون آمدم من همان انگار کاکنون آمدم من چو میدانی که من هیچم الهی ز هیچی این همه پس می چه خواهی چه دارم درد بی اندازه دارم ز مال و ملک قلبی تازه دارم چو دل دارم خرابی و کبابی چه می خواهی خراجی از خرابی اگر توعجز می خواهی بسی هست ندانم تا چو من عاجز کسی هست غمم جز تو دگر کس می نداند تو می دانی اگرکس می نداند چه می گویم چو دانم ناظری تو چه می جویم چو دانم حاضری تو تو خود بخشی اگر جویم وگرنه تو خود دانی اگر گویم وگرنه همه بی سر تنیم افتاده در بند چه برخیزد ازین بی سر تنی چند چو از خلقت نه سود ونه زیانست همه رحمت برای عاصیانست عطار » الهی نامه » بخش پایانی » مناجات ابراهیم ادهم به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از من خلق را خواست اگر کار تو و ایشان کنم راست که تا جمله بهم معصوم مانید همه از رحمتم محروم مانید هزاران بحر رحمت بی قیاسست ولیکن بنده را جای هراسست ندارم از جهان جز بیم جان من ز درد او زبان ترجمان من چو من از عمر بهبودی ندیدم زیان دیدم ولی سودی ندیدم بمردن راضیم زین زندگانی اگر بازم رهانی می توانی ز سر تا پای من جای نظر نیست که بروی هر زمان زخمی دگر نیست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بایزید و زنّار بستن او چو در نزع اوفتاد آن پیر بسطام بیاران گفت کای قوم نکوکام یکی زنار آریدم هم اکنون که تا بر بندد این مسکین مجنون خروشی از میان قوم برخاست که از زنار ناید کار تو راست چگونه باشد ای سلطان اسرار میان بایزید آنگاه و زنار دگر ره خواست زناری ز اصحاب نمی آورد کس آن کار را تاب بآخر کرد شیخ الحاح بسیار نمی دانست کس درمان آن کار همه گفتند اگر بر شیخ تقدیر شقاوة خواستست آنرا چه تدبیر یکی زنار آوردند اصحاب که تا بر بست و بگشاد ازدو چشم آب پس آنگه روی را در خاک مالید بسوز جان و درد دل بنالید بسی افشاند خون ازچشم خونبار وزان پس از میان ببرید زنار زبان بگشاد کای قیوم مطلق بحق آنکه جاویدان تویی حق که چون این دم بریدم بند زنار همان هفتاد ساله گبرم انگار نه گبری کو درین دم باز گردد بیک فضل تو صاحب راز گردد من آن گبرم که این دم بازگشتم چه گر دیر آمدم هم باز گشتم بگفت این و شهادة تازه کرد او بسی زاری بی اندازه کرد او اگرچه راه افزون آمدم من همان انگار کاکنون آمدم من چو میدانی که من هیچم الهی ز هیچی این همه پس می چه خواهی چه دارم درد بی اندازه دارم ز مال و ملک قلبی تازه دارم چو دل دارم خرابی و کبابی چه می خواهی خراجی از خرابی اگر توعجز می خواهی بسی هست ندانم تا چو من عاجز کسی هست غمم جز تو دگر کس می نداند تو می دانی اگرکس می نداند چه می گویم چو دانم ناظری تو چه می جویم چو دانم حاضری تو تو خود بخشی اگر جویم وگرنه تو خود دانی اگر گویم وگرنه همه بی سر تنیم افتاده در بند چه برخیزد ازین بی سر تنی چند چو از خلقت نه سود ونه زیانست همه رحمت برای عاصیانست عطار » الهی نامه » بخش پایانی » مناجات ابراهیم ادهم به پیش کعبه ابراهیم ادهم بحق می گفت کای دارای عالم مرا معصوم خواه و بی گنه دار گناهی کان رود زانم نگه دار یکی هاتف خطابش کرد آنگاه که این عصمت که می خواهی تو در راه همین بودست از من خلق را خواست اگر کار تو و ایشان کنم راست که تا جمله بهم معصوم مانید همه از رحمتم محروم مانید هزاران بحر رحمت بی قیاسست ولیکن بنده را جای هراسست ندارم از جهان جز بیم جان من ز درد او زبان ترجمان من چو من از عمر بهبودی ندیدم زیان دیدم ولی سودی ندیدم بمردن راضیم زین زندگانی اگر بازم رهانی می توانی ز سر تا پای من جای نظر نیست که بروی هر زمان زخمی دگر نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جوی وگر نه همچنین می باش و می گوی برهنه کرد رند اندام حالی بدو گفتا نگه کن از حوالی اگر بر من ز سر درگیر تا پای توانی دید بی صد زخم یک جای بگو کانجایگه زخمی رسانم که بی صد زخم جایی می ندانم اگر بی زخم هستم جایگاهی نباشد چشم زخم از تو گناهی چو نیست از پای تا سر بی جراحت بده چیزی که یابم از تو راحت تنم چون جمله مجروحست اکنون ازین پس نوبة روحست اکنون خدایا من چو آن رند گدایم که بر تن نیست بی صد زخم جایم ز سر تا پای من چندان که جویی جراحت پر بود چندان که گویی دمی هرگز براحت برنیارم که سر از صد جراحت بر نیارم دمی گر صد جراحت می نیابم ز عمر خویش راحت می نیابم اگر خود پای تا سر عین دردم ز دردی کافرم گر سیر گردم غم تو بایدم از عالم تو ندارم غم چو من دارم غم تو دریغا جان ندارم صد هزاران که در پای غمت ریزم چو باران چو حرف ها و هو آید بگوشم همه در ها و هو و در خروشم ترا دیدم خودی خود ستردم بتو زنده شدم وز خویش مردم اگردایم چنین باشم کمالست وگر با خویشتن رفتم زوالست خدایا دست این شوریده دل گیر خلاصم ده ازین زندان دلگیر در آن ساعت که جان آید بحلقم نماند هیچ امیدی بخلقم تنم را روشنایی لحد بخش دلم را آشنایی ابد بخش چو زایل گردد این ملک وجودم مکن بی بهره از دریای جودم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود مگر چون احتیاج آمدش دینار طلب کرد آن کنیزک را خریدار کنیزک را چنین گفت ای دلاور برو جامه بشوی و شانه کن سر که می بفروشمت زانک احتیاجست که تن را بر خراب دل خراجست کنیزک در زمان فرمان او کرد دو سه موی سفید از سر فرو کرد بآخر چشم چون بر مویش افتاد هزاران اشک خون بر رویش افتاد چو عبدالله مسعودش چنان دید دو چشمش همچو ابری خون فشان دید بدو گفتا چرا گرینده تو که می بفروشمت چون بنده تو کنون من عهد کردم با تو خاموش که نفروشم ترا مگری و مخروش کنیزک گفت من گریان نه زانم که درحکم فروش تست جانم ولیکن زان سبب گریم چنین زار که عمری کرده ام پیش کسی کار که یافت ازخدمتش مویم سپیدی بآخر کار آمد نا امیدی چرا بودم به آخر پیش مردی که بفروشد مرا آخر به دردی چراکردم جوانی خرج جایی که در پیری نهندم در بهایی چرا بودم بجایی روزگاری که آن خدمت فروش آورد باری چرا بر درگه غیریم ره بود چو درگاهی چنان در پیشگه بود کسی را کان چنان درگاه باشد بدرگاهی دگر چون راه باشد تو ای خواجه حدیث من بمنیوش اگرچه می نیرزم هیچ بفروش درآمد جبرییل و گفت حالی به پیش صدر و بدر لایزالی که عبدالله را گوی ای وفادار مباش این درد را آخر روا دار سپیدی یافت در اسلام مویش جز آزادی نخواهد بود رویش خدایا چون ترا حلقه بگوشم میفکن روز پیری در فروشم گر از طاعت ندارم هیچ رویی سپیدم هست در اسلام مویی اگر بفروشیم جان سوختن راست که دوزخ این زمان افروختن راست ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد ز موری درچنان روزی چه خیزد بحق عزت ای داننده راز که اندر خندق عجزم مینداز بدست قهر چون مومم مگردان ز فضل خویش محرومم مگردان همه نیک و بدم ناکرده انگار ز فضلت کن مرا بی من بیکبار که هر نیک و بدی کان از من آید مرا ناکام غل گردن آید مرا گر تو نخواهی کرد بیدار بخواب غفلتم در مرده انگار چو من سرگشته پستم تو بلندی بلندم کن چو پستم اوفکندی گرفتار توام از دیرگاهی مرا بنمای سوی خویش راهی درم بگشای و فرتوت خودم کن دلم بربای و مبهوت خودم کن ز من بر من بسی آمد تباهی الهی نجنی منی الهی مرا برهان ز من گر می رهانی که هر چیزی که می خواهی توانی مرا با خود مدار و بیخودم دار ز خود سیر آمدم این خود کم انگار بحق آنکه میدانی که چونم که بیرون آر ازین غرقاب خونم مرا بیخود بخود گردان گرفتار میاور با خودم هرگز دگر بار سگم خوان و مران از آستانم که در کویت سگ یک استخوانم اگر یابم زکویت استخوانی کشم در پیش چرخ پیرخوانی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت رندی که از دکانی چیزی می‬‌خواست یکی رندی میان داغ و دردی ستاده بود بر دکان مردی ازو می خواست چیزی می ندادش بسی بر پیش دکان ایستادش زبان بگشاد دکاندار پر پیچ که تا تو زخم نکنی ندهمت هیچ چو کردی زخم از من نقد می جوی وگر نه همچنین می باش و می گوی برهنه کرد رند اندام حالی بدو گفتا نگه کن از حوالی اگر بر من ز سر درگیر تا پای توانی دید بی صد زخم یک جای بگو کانجایگه زخمی رسانم که بی صد زخم جایی می ندانم اگر بی زخم هستم جایگاهی نباشد چشم زخم از تو گناهی چو نیست از پای تا سر بی جراحت بده چیزی که یابم از تو راحت تنم چون جمله مجروحست اکنون ازین پس نوبة روحست اکنون خدایا من چو آن رند گدایم که بر تن نیست بی صد زخم جایم ز سر تا پای من چندان که جویی جراحت پر بود چندان که گویی دمی هرگز براحت برنیارم که سر از صد جراحت بر نیارم دمی گر صد جراحت می نیابم ز عمر خویش راحت می نیابم اگر خود پای تا سر عین دردم ز دردی کافرم گر سیر گردم غم تو بایدم از عالم تو ندارم غم چو من دارم غم تو دریغا جان ندارم صد هزاران که در پای غمت ریزم چو باران چو حرف ها و هو آید بگوشم همه در ها و هو و در خروشم ترا دیدم خودی خود ستردم بتو زنده شدم وز خویش مردم اگردایم چنین باشم کمالست وگر با خویشتن رفتم زوالست خدایا دست این شوریده دل گیر خلاصم ده ازین زندان دلگیر در آن ساعت که جان آید بحلقم نماند هیچ امیدی بخلقم تنم را روشنایی لحد بخش دلم را آشنایی ابد بخش چو زایل گردد این ملک وجودم مکن بی بهره از دریای جودم عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت عبدالله بن مسعود با کنیزک کنیزی داشت عبدالله مسعود که صد گونه هنر بودیش موجود مگر چون احتیاج آمدش دینار طلب کرد آن کنیزک را خریدار کنیزک را چنین گفت ای دلاور برو جامه بشوی و شانه کن سر که می بفروشمت زانک احتیاجست که تن را بر خراب دل خراجست کنیزک در زمان فرمان او کرد دو سه موی سفید از سر فرو کرد بآخر چشم چون بر مویش افتاد هزاران اشک خون بر رویش افتاد چو عبدالله مسعودش چنان دید دو چشمش همچو ابری خون فشان دید بدو گفتا چرا گرینده تو که می بفروشمت چون بنده تو کنون من عهد کردم با تو خاموش که نفروشم ترا مگری و مخروش کنیزک گفت من گریان نه زانم که درحکم فروش تست جانم ولیکن زان سبب گریم چنین زار که عمری کرده ام پیش کسی کار که یافت ازخدمتش مویم سپیدی بآخر کار آمد نا امیدی چرا بودم به آخر پیش مردی که بفروشد مرا آخر به دردی چراکردم جوانی خرج جایی که در پیری نهندم در بهایی چرا بودم بجایی روزگاری که آن خدمت فروش آورد باری چرا بر درگه غیریم ره بود چو درگاهی چنان در پیشگه بود کسی را کان چنان درگاه باشد بدرگاهی دگر چون راه باشد تو ای خواجه حدیث من بمنیوش اگرچه می نیرزم هیچ بفروش درآمد جبرییل و گفت حالی به پیش صدر و بدر لایزالی که عبدالله را گوی ای وفادار مباش این درد را آخر روا دار سپیدی یافت در اسلام مویش جز آزادی نخواهد بود رویش خدایا چون ترا حلقه بگوشم میفکن روز پیری در فروشم گر از طاعت ندارم هیچ رویی سپیدم هست در اسلام مویی اگر بفروشیم جان سوختن راست که دوزخ این زمان افروختن راست ز جان سوزی و دلسوزی چه خیزد ز موری درچنان روزی چه خیزد بحق عزت ای داننده راز که اندر خندق عجزم مینداز بدست قهر چون مومم مگردان ز فضل خویش محرومم مگردان همه نیک و بدم ناکرده انگار ز فضلت کن مرا بی من بیکبار که هر نیک و بدی کان از من آید مرا ناکام غل گردن آید مرا گر تو نخواهی کرد بیدار بخواب غفلتم در مرده انگار چو من سرگشته پستم تو بلندی بلندم کن چو پستم اوفکندی گرفتار توام از دیرگاهی مرا بنمای سوی خویش راهی درم بگشای و فرتوت خودم کن دلم بربای و مبهوت خودم کن ز من بر من بسی آمد تباهی الهی نجنی منی الهی مرا برهان ز من گر می رهانی که هر چیزی که می خواهی توانی مرا با خود مدار و بیخودم دار ز خود سیر آمدم این خود کم انگار بحق آنکه میدانی که چونم که بیرون آر ازین غرقاب خونم مرا بیخود بخود گردان گرفتار میاور با خودم هرگز دگر بار سگم خوان و مران از آستانم که در کویت سگ یک استخوانم اگر یابم زکویت استخوانی کشم در پیش چرخ پیرخوانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود در اول روز می شد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بستد اینت سودش شبانگه نام حق را مرد حق جوی بمشک خود معطر کرد وخوش بوی در آن شب دید وقت صبح خوابی که کردندی به سوی او خطابی که ای برداشته نام من از خاک بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک ترا مرد حقیقت جوی کردیم همت پاک و همت خوش بوی کردیم خدایا بس که این عطار خوش گوی بعطر نظم نامت کرد خوش بوی چه گر عطار ازان خوش گوی بودست که نامت جاودان خوش بوی بودست تو هم از فضل خاک آن درش کن بنام خویشتن نام آورش کن که جز از فضل تو رویی ندارد گر از طاعت سر مویی ندار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش پایانی » حکایت بشر حافی که نام حق تعالی بمشک بیالود در اول روز می شد بشر حافی ز دردی مست اما جانش صافی مگر یکپاره کاغذ یافت در راه بر آن کاغذ نوشته نام الله ز عالم جز جوی حاصل نبودش بداد و مشک بستد اینت سودش شبانگه نام حق را مرد حق جوی بمشک خود معطر کرد وخوش بوی در آن شب دید وقت صبح خوابی که کردندی به سوی او خطابی که ای برداشته نام من از خاک بحرمت کرده هم خوش بوی و هم پاک ترا مرد حقیقت جوی کردیم همت پاک و همت خوش بوی کردیم خدایا بس که این عطار خوش گوی بعطر نظم نامت کرد خوش بوی چه گر عطار ازان خوش گوی بودست که نامت جاودان خوش بوی بودست تو هم از فضل خاک آن درش کن بنام خویشتن نام آورش کن که جز از فضل تو رویی ندارد گر از طاعت سر مویی ندار

%0
10 Bölüm