عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کردم و آزاد رفتم زمال و ملک با من یک درم بود که آن در جیب من با من بهم بود درآمد شد چو دل بر غیب دارم هنوز آن یک درم در جیب دارم به کعبه رفتم و باز آمدم شاد که بهر آن درم حاجت نیفتاد جوانی گرم رو از جای برخاست بدو گفتا که بشنو یک سخن راست در آن دم کان درم بستی تو در جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب کجا بود این توکل آن زمانت که افکند این درم در صد گمانت تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی وگر بودی بدان ایمن نبودی شقیق این حرف چون بشنید از وی بمنبر بر فرو لرزید از وی بداد انصاف کین حجت عیانست چه گویم حق بدست این جوانست درین دیوان درم درمی نگنجد که مویی نیز هم در می نگنجد بسی خون خورد آن سرگشته او کنون چون شد بزاری کشته او رها کن در میان خاک و خونش که گلگونه چنین باید کنونش عجب کارا که این درویش سازد که گلگونه ز خون خویش سازد عجب کارا که تا مرده نگردد برو یک پیرهن پرده نگردد عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم ترا ای بنده پرور که تا اول نمیرد مرد عاجز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز بباید مرد اول مفلس وعور که تا کرباس یابد از تو در گور دلاگرکشته این راه گردی بیک دم زنده الله گردی چو تو خونی شدی از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق هر آن زن را که شیر آید پدیدار ببندد خون حیضش بر سر کار بگردانند خونش را نهانی که تا خون می خوری و شیر دانی چو آغاز تو بر خون خوردن آمد چو انجامت بخاک آوردن آمد کسی کو در میان خاک و خونست چرا سر می کشد چون سرنگونست اگر تو هیچکس دانی که چونی بهم بسرشته مشتی خاک و خونی ز خون و خاک آنگه پاک گردی که خونی می خوری تا خاک گردی چو نبود کار تو جز اشک و سوزی ز زلفش سایه افتد بر تو روزی
عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کردم و آزاد رفتم زمال و ملک با من یک درم بود که آن در جیب من با من بهم بود درآمد شد چو دل بر غیب دارم هنوز آن یک درم در جیب دارم به کعبه رفتم و باز آمدم شاد که بهر آن درم حاجت نیفتاد جوانی گرم رو از جای برخاست بدو گفتا که بشنو یک سخن راست در آن دم کان درم بستی تو در جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب کجا بود این توکل آن زمانت که افکند این درم در صد گمانت تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی وگر بودی بدان ایمن نبودی شقیق این حرف چون بشنید از وی بمنبر بر فرو لرزید از وی بداد انصاف کین حجت عیانست چه گویم حق بدست این جوانست درین دیوان درم درمی نگنجد که مویی نیز هم در می نگنجد بسی خون خورد آن سرگشته او کنون چون شد بزاری کشته او رها کن در میان خاک و خونش که گلگونه چنین باید کنونش عجب کارا که این درویش سازد که گلگونه ز خون خویش سازد عجب کارا که تا مرده نگردد برو یک پیرهن پرده نگردد عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانۀ که از حق کرباس میخواست مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم ترا ای بنده پرور که تا اول نمیرد مرد عاجز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز بباید مرد اول مفلس وعور که تا کرباس یابد از تو در گور دلاگرکشته این راه گردی بیک دم زنده الله گردی چو تو خونی شدی از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق هر آن زن را که شیر آید پدیدار ببندد خون حیضش بر سر کار بگردانند خونش را نهانی که تا خون می خوری و شیر دانی چو آغاز تو بر خون خوردن آمد چو انجامت بخاک آوردن آمد کسی کو در میان خاک و خونست چرا سر می کشد چون سرنگونست اگر تو هیچکس دانی که چونی بهم بسرشته مشتی خاک و خونی ز خون و خاک آنگه پاک گردی که خونی می خوری تا خاک گردی چو نبود کار تو جز اشک و سوزی ز زلفش سایه افتد بر تو روزی