Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — İlâhînâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کردم و آزاد رفتم زمال و ملک با من یک درم بود که آن در جیب من با من بهم بود درآمد شد چو دل بر غیب دارم هنوز آن یک درم در جیب دارم به کعبه رفتم و باز آمدم شاد که بهر آن درم حاجت نیفتاد جوانی گرم رو از جای برخاست بدو گفتا که بشنو یک سخن راست در آن دم کان درم بستی تو در جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب کجا بود این توکل آن زمانت که افکند این درم در صد گمانت تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی وگر بودی بدان ایمن نبودی شقیق این حرف چون بشنید از وی بمنبر بر فرو لرزید از وی بداد انصاف کین حجت عیانست چه گویم حق بدست این جوانست درین دیوان درم درمی نگنجد که مویی نیز هم در می نگنجد بسی خون خورد آن سرگشته او کنون چون شد بزاری کشته او رها کن در میان خاک و خونش که گلگونه چنین باید کنونش عجب کارا که این درویش سازد که گلگونه ز خون خویش سازد عجب کارا که تا مرده نگردد برو یک پیرهن پرده نگردد عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانۀ که از حق کرباس می‬خواست مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم ترا ای بنده پرور که تا اول نمیرد مرد عاجز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز بباید مرد اول مفلس وعور که تا کرباس یابد از تو در گور دلاگرکشته این راه گردی بیک دم زنده الله گردی چو تو خونی شدی از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق هر آن زن را که شیر آید پدیدار ببندد خون حیضش بر سر کار بگردانند خونش را نهانی که تا خون می خوری و شیر دانی چو آغاز تو بر خون خوردن آمد چو انجامت بخاک آوردن آمد کسی کو در میان خاک و خونست چرا سر می کشد چون سرنگونست اگر تو هیچکس دانی که چونی بهم بسرشته مشتی خاک و خونی ز خون و خاک آنگه پاک گردی که خونی می خوری تا خاک گردی چو نبود کار تو جز اشک و سوزی ز زلفش سایه افتد بر تو روزی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شقیق بلخی و سخن گفتن او در توکل شقیق بلخی آن شیخ مدرس مگر می گفت در بغداد مجلس سخنها در توکل پاک می گفت برفعت برتر از افلاک می گفت بمردم گفت در باب توکل قوی باشید و مندیشید از ذل که من در بادیه دلشاد رفتم توکل کردم و آزاد رفتم زمال و ملک با من یک درم بود که آن در جیب من با من بهم بود درآمد شد چو دل بر غیب دارم هنوز آن یک درم در جیب دارم به کعبه رفتم و باز آمدم شاد که بهر آن درم حاجت نیفتاد جوانی گرم رو از جای برخاست بدو گفتا که بشنو یک سخن راست در آن دم کان درم بستی تو در جیب کجا بود اعتماد جانت بر غیب کجا بود این توکل آن زمانت که افکند این درم در صد گمانت تو آن ساعت مگر مؤمن نبودی وگر بودی بدان ایمن نبودی شقیق این حرف چون بشنید از وی بمنبر بر فرو لرزید از وی بداد انصاف کین حجت عیانست چه گویم حق بدست این جوانست درین دیوان درم درمی نگنجد که مویی نیز هم در می نگنجد بسی خون خورد آن سرگشته او کنون چون شد بزاری کشته او رها کن در میان خاک و خونش که گلگونه چنین باید کنونش عجب کارا که این درویش سازد که گلگونه ز خون خویش سازد عجب کارا که تا مرده نگردد برو یک پیرهن پرده نگردد عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانۀ که از حق کرباس می‬خواست مگردیوانه شوریده برخاست برهنه بد ز حق کرباس می خواست کالهی پیرهن در تن ندارم وگر تو صبر داری من ندارم خطابی آمد آن بی خویشتن را که کرباست دهم اما کفن را زبان بگشاد آن مجنون مضطر که من دانم ترا ای بنده پرور که تا اول نمیرد مرد عاجز تو ندهی هیچ کرباسیش هرگز بباید مرد اول مفلس وعور که تا کرباس یابد از تو در گور دلاگرکشته این راه گردی بیک دم زنده الله گردی چو تو خونی شدی از پای تا فرق میان خاک شو در خون خود غرق هر آن زن را که شیر آید پدیدار ببندد خون حیضش بر سر کار بگردانند خونش را نهانی که تا خون می خوری و شیر دانی چو آغاز تو بر خون خوردن آمد چو انجامت بخاک آوردن آمد کسی کو در میان خاک و خونست چرا سر می کشد چون سرنگونست اگر تو هیچکس دانی که چونی بهم بسرشته مشتی خاک و خونی ز خون و خاک آنگه پاک گردی که خونی می خوری تا خاک گردی چو نبود کار تو جز اشک و سوزی ز زلفش سایه افتد بر تو روزی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانه که اشک می‬ریخت یکی دیوانه می ریخت اشک بسیار یکی گفتش چرا گریی چنین زار بگویم گفت ازانم خون فشانی که تا دل سوزدش بر من زمانی یکی گفتش که او را دل نباشد کسی کین گوید او عاقل نباشد جوابش داد آن دیوانه پیشه که او دارد همه دلها همیشه همه دلها که او دارد شگرفست چه گونه دل ندارد این چه حرفست همه چیزی که اینجا هست از آنجاست بدو نیک و بلند و پست از آنجاست پس این دلهای ما ز آنجا بود نیز دل تنها نمی گویم همه چیز ترا گر خیر و شر آید دوایت از آنجا می توان کردن روایت ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد که قوم سامری را سرنگون کرد ولی چون باد ازو در مریم آمد ز روح الله حیات عالم آمد بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست تو زان رو بیخبر از قدس پاکی که اندر تنگنای آب و خاکی اگر تو زین خراب آزاد گردی چو گنجی در خراب آباد گردی هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی بدل باری بحق پیوسته باشی عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه درآمد واسطی را انتباهی بدیوانه ستان در شد بگاهی یکی دیوانه را دید سرمست که گاهی نعره زد گه دست بر دست ز شادی می شدی او سرفکنده میان رقص یعنی بر جهنده به پاسخ واسطی گفت ای زره دور میان سخت بندی مانده مقهور چو در بندی تو این شادیت از چیست شدستی بنده آزادیت از چیست زبان بگشاد پیش شیخ مجنون که گر در بند دارم پای اکنون دلم در بند نیست واصلم اینست چو دل بگشاده دارم وصلم اینست یقین میدان که بس مشکل فتادست که گر بستند پایم دل گشادست دو عالم چیست بحری نام او دل تو در بحری بمانده پای در گل ببحر سینه خود شو زمانی که تا در خویش گم بینی جهانی چو باشد صد جهان در دل نهانت کجا در چشم آید صد جهانت زمین و آسمان آنجا بدانی که تو هم این جهان هم آن جهانی نمی دانم جهان در تو عیانست بجایی ننگرد کان یک زمانست اگر خواهی برای تو جهانی پدید آید ز قدرت در زمانی جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب نوشته هفت اقلیمش بهفت آب در آن عالم نباشد مرغ از بیض سرای ازخاره و آنگه حور از حیض نباشد انگبین آنجا ز زنبور نه شیر از بز بود نه می ز انگور نه از آتش گشاید مرغ بریان نه از پختن برآید فرغ الوان وسایط چون زره برخیزد آنجا ز هیچی این همه می ریزد آنجا زهر نوع آنچه تو باشی خریدار شود از آرزوی تو پدیدار بچشم خرد منگر خویشتن را مدان هر دو جهان جز جان و تن را تویی جمله ز آتش چند ترسی دل تو عرش و صدرت هست کرسی چو دل اینجا ز عشق او فروزی کجا در آتش دوزخ بسوزی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت دیوانه که اشک می‬ریخت یکی دیوانه می ریخت اشک بسیار یکی گفتش چرا گریی چنین زار بگویم گفت ازانم خون فشانی که تا دل سوزدش بر من زمانی یکی گفتش که او را دل نباشد کسی کین گوید او عاقل نباشد جوابش داد آن دیوانه پیشه که او دارد همه دلها همیشه همه دلها که او دارد شگرفست چه گونه دل ندارد این چه حرفست همه چیزی که اینجا هست از آنجاست بدو نیک و بلند و پست از آنجاست پس این دلهای ما ز آنجا بود نیز دل تنها نمی گویم همه چیز ترا گر خیر و شر آید دوایت از آنجا می توان کردن روایت ببین تا خاک جبریل از چه خون کرد که قوم سامری را سرنگون کرد ولی چون باد ازو در مریم آمد ز روح الله حیات عالم آمد بدان اینجا که خیر و شر از آنجاست اگر نفعست از آنجا ضر از آنجاست تو زان رو بیخبر از قدس پاکی که اندر تنگنای آب و خاکی اگر تو زین خراب آزاد گردی چو گنجی در خراب آباد گردی هم اینجا گرچه زین دل خسته باشی بدل باری بحق پیوسته باشی عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت شیخ ابوبکر واسطی با دیوانه درآمد واسطی را انتباهی بدیوانه ستان در شد بگاهی یکی دیوانه را دید سرمست که گاهی نعره زد گه دست بر دست ز شادی می شدی او سرفکنده میان رقص یعنی بر جهنده به پاسخ واسطی گفت ای زره دور میان سخت بندی مانده مقهور چو در بندی تو این شادیت از چیست شدستی بنده آزادیت از چیست زبان بگشاد پیش شیخ مجنون که گر در بند دارم پای اکنون دلم در بند نیست واصلم اینست چو دل بگشاده دارم وصلم اینست یقین میدان که بس مشکل فتادست که گر بستند پایم دل گشادست دو عالم چیست بحری نام او دل تو در بحری بمانده پای در گل ببحر سینه خود شو زمانی که تا در خویش گم بینی جهانی چو باشد صد جهان در دل نهانت کجا در چشم آید صد جهانت زمین و آسمان آنجا بدانی که تو هم این جهان هم آن جهانی نمی دانم جهان در تو عیانست بجایی ننگرد کان یک زمانست اگر خواهی برای تو جهانی پدید آید ز قدرت در زمانی جهان بر تو ز اخلاطست و اسباب نوشته هفت اقلیمش بهفت آب در آن عالم نباشد مرغ از بیض سرای ازخاره و آنگه حور از حیض نباشد انگبین آنجا ز زنبور نه شیر از بز بود نه می ز انگور نه از آتش گشاید مرغ بریان نه از پختن برآید فرغ الوان وسایط چون زره برخیزد آنجا ز هیچی این همه می ریزد آنجا زهر نوع آنچه تو باشی خریدار شود از آرزوی تو پدیدار بچشم خرد منگر خویشتن را مدان هر دو جهان جز جان و تن را تویی جمله ز آتش چند ترسی دل تو عرش و صدرت هست کرسی چو دل اینجا ز عشق او فروزی کجا در آتش دوزخ بسوزی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت پیر زال سوخته دل مگر یک روز در بازار بغداد بغایت آتشی سوزنده افتاد فغان برخاست از مردم بیکبار وزان آتش قیامت شد پدیدار بره در پیر زالی مبتلایی عصا در درست می آمد ز جایی کسی گفتش مرو دیوانه تو که افتاد آتشی در خانه تو زنش گفتا تویی دیوانه تن زن که حق هرگز نسوزد خانه من بآخر چون بسوخت آتش جهانی نبود آن زال را ز آتش زیانی بدو گفتند هان ای زال دمساز بگو کز چه بدانستی چنین راز چنین گفت آنگه آن زال فروتن که یا خانه بسوزد یا دل من چو سوخت از غم دل دیوانه را نخواهد سوخت آخر خانه را عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت آتش و سوخته چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست جوابش داد آنجا سوخته باز که هستم آشنا ای یار دمساز پس آتش گفت کارم روشناییست تو تاریکی ترا چه آشناییست جوابش داد حالی سوخته خوش که تاریک از که ام الا ز آتش مرا تو سوختی در روشنایی کنون گویی نداری آشنایی چنین چون سوخته من از توام زار بلطفی سوخته خود را نگه دار چو عجن سوخته بشناخت آتش ز عالم دست با او کرد درکش اگر تو نیز زین غم برفروزی چو اینجا سوختی آنجا نسوزی که خشت پخته گرچه از زمین زاد ولیکن هست خشتی آتشین زاد چو خشت پخته خشتی آتشینست نشاید گور آن را کاهل دینست چو شرعت این قدر جایز ندارد برای آتشت هرگز ندارد چراغی گر بچشم آید چمن را کند پژمرده حالی یاسمن را چراغی کز در حق نازنینست مثالش چون چراغ یاسمینست اگرچه در مشقت می بود زیست ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست اگر برگ گلی افتد بما بر ز ما کس را نه بینی بی نواتر عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت ابوعلی فارمدی چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمد نقل که مردی را خدا فردا بمحشر دهد نامه که هین بر خوان و بنگر چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصیت بیند نه طاعت زبان بگشاید و گوید الهی نوشته نیست در نامه چه خواهی خطاب آید که من عشاق خود را بنامه در نیارم نیک و بد را بدو نیک تو کم انگاشت جبار بهشت و دوزخی تو هم کم انگار چو برخیزد بهانه از میانه تو ما را ما ترا تا جاودانه وگر اینت نمی باید چه پیچی همه ما و همه ما پس تو هیچی وگر وحشی صفت در پیش آیی دهندت نامه تا با خویش آیی چو ما را تاب برگ گل نباشد بهر جزوی حیات کل نباشد چو باشد پیشوا امی مطلق نخواهد نامه بر خواندن زنا حق که چون از نامه گفتی و شنودی شوی گستاخ از معنی بزودی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت پیر زال سوخته دل مگر یک روز در بازار بغداد بغایت آتشی سوزنده افتاد فغان برخاست از مردم بیکبار وزان آتش قیامت شد پدیدار بره در پیر زالی مبتلایی عصا در درست می آمد ز جایی کسی گفتش مرو دیوانه تو که افتاد آتشی در خانه تو زنش گفتا تویی دیوانه تن زن که حق هرگز نسوزد خانه من بآخر چون بسوخت آتش جهانی نبود آن زال را ز آتش زیانی بدو گفتند هان ای زال دمساز بگو کز چه بدانستی چنین راز چنین گفت آنگه آن زال فروتن که یا خانه بسوزد یا دل من چو سوخت از غم دل دیوانه را نخواهد سوخت آخر خانه را عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت آتش و سوخته چو سنگ و آهن افتادند درکار زهر دو آتشی آمد پدیدار درآمد سوخته کز سوز می زیست زبان بگشاد آتش گفت هین کیست جوابش داد آنجا سوخته باز که هستم آشنا ای یار دمساز پس آتش گفت کارم روشناییست تو تاریکی ترا چه آشناییست جوابش داد حالی سوخته خوش که تاریک از که ام الا ز آتش مرا تو سوختی در روشنایی کنون گویی نداری آشنایی چنین چون سوخته من از توام زار بلطفی سوخته خود را نگه دار چو عجن سوخته بشناخت آتش ز عالم دست با او کرد درکش اگر تو نیز زین غم برفروزی چو اینجا سوختی آنجا نسوزی که خشت پخته گرچه از زمین زاد ولیکن هست خشتی آتشین زاد چو خشت پخته خشتی آتشینست نشاید گور آن را کاهل دینست چو شرعت این قدر جایز ندارد برای آتشت هرگز ندارد چراغی گر بچشم آید چمن را کند پژمرده حالی یاسمن را چراغی کز در حق نازنینست مثالش چون چراغ یاسمینست اگرچه در مشقت می بود زیست ز ما نازکتر و بیچاره تر کیست اگر برگ گلی افتد بما بر ز ما کس را نه بینی بی نواتر عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت ابوعلی فارمدی چنین کرد آن قوی جان نکو عقل ز خواجه بوعلی فارمد نقل که مردی را خدا فردا بمحشر دهد نامه که هین بر خوان و بنگر چو مرد آن نامه بیند یک دو ساعت درو نه معصیت بیند نه طاعت زبان بگشاید و گوید الهی نوشته نیست در نامه چه خواهی خطاب آید که من عشاق خود را بنامه در نیارم نیک و بد را بدو نیک تو کم انگاشت جبار بهشت و دوزخی تو هم کم انگار چو برخیزد بهانه از میانه تو ما را ما ترا تا جاودانه وگر اینت نمی باید چه پیچی همه ما و همه ما پس تو هیچی وگر وحشی صفت در پیش آیی دهندت نامه تا با خویش آیی چو ما را تاب برگ گل نباشد بهر جزوی حیات کل نباشد چو باشد پیشوا امی مطلق نخواهد نامه بر خواندن زنا حق که چون از نامه گفتی و شنودی شوی گستاخ از معنی بزودی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت گناه کار روز محشر چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کرده عمری فراوان چو بنده نامه برخواند سراسر نه بیند جز معاصی چیز دیگر چو در نامه نه بیند جز سیاهی زبان بگشاید و گوید الهی بدوزخ می روم زین عمر تاوان حقش گوید که پشت نامه برخوان چو پشت نامه برخواند بیکبار چنان یابد نوشته آخر کار بتوبه در پشیمان گشته باشد همه دردیش درمان گشته باشد بجای هر بدی داننده راز بداده باشدش ده نیکویی باز بدی را چون پشیمان گشته باشد خدا ده نیکویی بنوشته باشد چو بنده آن ببیند شاد گردد زهی بنده که چون آزاد گردد بحق گوید که ای قیوم مطلق ندیدم ازکرام الکاتبین حق که من دارم گنه زین بیش بسیار که ننوشتند بر من آن دو هشیار بگو کان بر من مسکین نوشتند مگر آن می ستردند این نوشتند که تا چندان که بد کردم ز آغاز بهر یک ده نکویی می دهی باز اگر چه من گناه آلود مردم ز فضلت بر گناهان سود کردم پیمبر از چنین گفتار و کردار بخندید و شدش دندان پدیدار پس آنگه گفت ای دارنده پاک زهی گستاخی آخر از کفی خاک ز سری کان میان جان پاکست اگرآگه شوی بیم هلاکست که می داند که این سر عجب چیست چنین سری عجایب را سبب چیست ترا در پیش چندین پیچ پیچی نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی ولی این جمله زان افتاد در راه که تا از خویش گردی بو که آگاه چو تو معشوق بودی او چنان کرد که از چشم خود و خلقت نهان کرد هزاران پرده اسباب بنهاد درون جمله تخت خواب بنهاد تو با معشوق زیر پرده بر تخت توانی خفت بی غیری زهی بخت چو نتوان دید سر تا پای معشوق چنین بهتر که باشد جای معشوق که جلوه دادن معشوق هرگز مسلم نیست پنهان باید از عز عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت سلطان محمود و عرض سپاه مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز نبود آنجایگه حاضر ایاسش طلب می کرد شاه حق شناسش کسی شاه از برای او فرستاد که شاه اینجا برای تو باستاد بیا کاینجایگه عرض سپاهست غرض زین عرض آن روی چو ماهست رسول شاه رفت و گفت این راز جوابش داد ایاز سیمبر باز روان شد مرد تا نزدیک محمود شهش گفتا ندیدی روی مقصود چنین گفت او که دیدم می نیاید جوابی زو شنیدم می نیاید بدو گفتم بیا چون شاه پیروز سپه را عرض خواهد داد امروز مرا گفتا بگو با شاه گربز که کس معشوق ندهد عرض هرگز مرا گر عرض خواهی داد و گرنه مده جز عرضه خویش و دگر نه عطار » الهی نامه » بخش دهم » المقالة العاشرة پسر گفتش گرت از جاه عارست که حب جاه مطلوب کبارست چو چشم از منصب و ازجاه برتافت کرا دیدی که او از جاه سر تافت ندیدی آنکه یوسف از بن چاه بتخت سلطنت افتاد و در جاه ندیدم در زمانه آدمی زاد ز حب جاه و حب مال آزاد زهر نوع آزمودم من بسی را که گلخن را نشد گلشن کسی را ور این هر دو کسی راگشت یکسان بود این شخص حیوانی نه انسان ولی چون آدمی ذوعقل باشد خری نبود بجاهش نقل باشد نه عیسی بر فلک رفتست از جاه فرشته دایم از جهلست در چاه

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت گناه کار روز محشر چنین نقلی درستست از پیمبر که حق گوید بشخصی روز محشر که ای بنده بیا و نامه برخوان که تا چه کرده عمری فراوان چو بنده نامه برخواند سراسر نه بیند جز معاصی چیز دیگر چو در نامه نه بیند جز سیاهی زبان بگشاید و گوید الهی بدوزخ می روم زین عمر تاوان حقش گوید که پشت نامه برخوان چو پشت نامه برخواند بیکبار چنان یابد نوشته آخر کار بتوبه در پشیمان گشته باشد همه دردیش درمان گشته باشد بجای هر بدی داننده راز بداده باشدش ده نیکویی باز بدی را چون پشیمان گشته باشد خدا ده نیکویی بنوشته باشد چو بنده آن ببیند شاد گردد زهی بنده که چون آزاد گردد بحق گوید که ای قیوم مطلق ندیدم ازکرام الکاتبین حق که من دارم گنه زین بیش بسیار که ننوشتند بر من آن دو هشیار بگو کان بر من مسکین نوشتند مگر آن می ستردند این نوشتند که تا چندان که بد کردم ز آغاز بهر یک ده نکویی می دهی باز اگر چه من گناه آلود مردم ز فضلت بر گناهان سود کردم پیمبر از چنین گفتار و کردار بخندید و شدش دندان پدیدار پس آنگه گفت ای دارنده پاک زهی گستاخی آخر از کفی خاک ز سری کان میان جان پاکست اگرآگه شوی بیم هلاکست که می داند که این سر عجب چیست چنین سری عجایب را سبب چیست ترا در پیش چندین پیچ پیچی نه زان آمد که یعنی هیچ هیچی ولی این جمله زان افتاد در راه که تا از خویش گردی بو که آگاه چو تو معشوق بودی او چنان کرد که از چشم خود و خلقت نهان کرد هزاران پرده اسباب بنهاد درون جمله تخت خواب بنهاد تو با معشوق زیر پرده بر تخت توانی خفت بی غیری زهی بخت چو نتوان دید سر تا پای معشوق چنین بهتر که باشد جای معشوق که جلوه دادن معشوق هرگز مسلم نیست پنهان باید از عز عطار » الهی نامه » بخش نهم » حکایت سلطان محمود و عرض سپاه مگر سلطان دین محمود پیروز سپه را خواست دادن عرض یک روز نبود آنجایگه حاضر ایاسش طلب می کرد شاه حق شناسش کسی شاه از برای او فرستاد که شاه اینجا برای تو باستاد بیا کاینجایگه عرض سپاهست غرض زین عرض آن روی چو ماهست رسول شاه رفت و گفت این راز جوابش داد ایاز سیمبر باز روان شد مرد تا نزدیک محمود شهش گفتا ندیدی روی مقصود چنین گفت او که دیدم می نیاید جوابی زو شنیدم می نیاید بدو گفتم بیا چون شاه پیروز سپه را عرض خواهد داد امروز مرا گفتا بگو با شاه گربز که کس معشوق ندهد عرض هرگز مرا گر عرض خواهی داد و گرنه مده جز عرضه خویش و دگر نه عطار » الهی نامه » بخش دهم » المقالة العاشرة پسر گفتش گرت از جاه عارست که حب جاه مطلوب کبارست چو چشم از منصب و ازجاه برتافت کرا دیدی که او از جاه سر تافت ندیدی آنکه یوسف از بن چاه بتخت سلطنت افتاد و در جاه ندیدم در زمانه آدمی زاد ز حب جاه و حب مال آزاد زهر نوع آزمودم من بسی را که گلخن را نشد گلشن کسی را ور این هر دو کسی راگشت یکسان بود این شخص حیوانی نه انسان ولی چون آدمی ذوعقل باشد خری نبود بجاهش نقل باشد نه عیسی بر فلک رفتست از جاه فرشته دایم از جهلست در چاه

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » جواب پدر پدر گفتش درین شوریده زندان بطاعت می توان شد از بلندان اگر خواهی بلندی بر پر از چاه که آن از طاعتی یابی نه ازجاه پیمبر گفت آخر وصف مستور که آن از مغز صدیقان بود دور بلاشک حب جاه و حب مالست ترا این جاه جستن پس وبالست اگرچه در ره حق خاص خاصی شوی گر جاه یابی مرد عاصی چنان از تو برآرد جاه دودی که نبود از تدارک هیچ سودی عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه جهانی پر ز شاخ تند دیدم بدستم داسکی بس کند دیدم بدان داسک نیارستم درودن ندیدم چاره جز خاموش بودن تو گر از جاه دنیا شادمانی ز جاه آخرت محروم مانی چو گرد تو برآید مال و جاهت شود مال تو مار و جاه چاهت دل تو چیست موسی نفس فرعون چو طشتی آتشین دنیا بصد لون اگر جبریل فرماید بود خوش ز موسی دست آوردن به آتش ولی گوینده گر فرعون باشد عذاب آتش صد لون باشد که گر در طاعتی کردی گناهی بود هر عضو تو بر تو گواهی نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد کز اینجا آنچه بردی آنت باشد همان دروی که اینجا کشته باشی همان پوشی که اینجا رشته باشی ترا آنجا زیان و سود با تو همان باشد که اینجا بود با تو نیابی شادی ای درویش آنجا مگر شادی بری با خویش آنجا اگر در زهر و گر در نوش میری تو هم بار خود اندر دوش گیری چو یک یک ذره عالم حجابست ترا گر ذره باشد حسابست قدم بر جای سرگردان چو پرگار گران جانی مکن بگذر سبکبار عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا بحق گفتا کلیم عالم آرای کسیم از دوستان خویش بنمای که تا روشن شود چشم برویش که دل می سوزدم از آرزویش خطاب آمد که ما را اهل دردی بصدق اندر فلان وادیست مردی که او از خاصگان درگه ماست شبانروزی سلوکش در ره ماست روانه شد کلیم از بهر دیدار بدید آن مرد را مستغرق کار نهاده نیم خشتی زیر سر در پلاسی تا سر زانو ببر در هزاران مور و زنبور و مگس نیز برو گرد آمده از پیش و پس نیز سلامش کرد موسی گفت آنگاه که گر هستت بچیزی میل در خواه بدو گفت ای نبی الله بشتاب مرا از کوزه ات ده شربتی آب چو موسی از پی کوزه روان شد بیک دم از تن آن تشنه جان شد چو آب آورد پیشش موسی پاک بمرده دید او را روی بر خاک کلیم الله تعجب کرد و برخاست که تا کرباس و گور او کند راست چو باز آمد دریده بود شیرش دلش خورده شکم زو گشته سیرش بجوش آمد دل موسی ازان درد بسی دردش زیادت شد ازان مرد زبان بگشاد کای داننده راز گلی را تربیت دادی بصد ناز کجا سررشته این سر توان یافت که سر تو نه دل دید و نه جان یافت بگوش جان ز حق آمد جوابش که چون هر بار ما دادیم آبش همان بهتر که چون هر بار این بار ز دست ما خورد آب آن جگرخوار لباس او چو ما دادیم پیوست چگونه موسی آرد در میان دست کنون چون واسطه آمد پدیدار چرا کرد التفاتی سوی اغیار چو دید از حضرت چون ما عزیزی ز غیر ما چرا می خواست چیزی چو پای غیر آمد در میانه ربودیم از میانش جاودانه ولی تا باز ندهد آشکاره حساب آن پلاس و خشت پاره بعز عز ما گر قدر مویی ز ما بویش رسد از هیچ سویی عزیزا کار آسان نیست با او سخن جز در دل و جان نیست با او سخن با او چو درجان ودل آید سخن آنجا ز دنیا مشکل آید چو نتواند کسی بر جان قدم زد به مردی بر کسی نتوان رقم زد فلک را در صفش مشمر ز مردان زنی پیرست چرخی کرده گردان بهر چیزت چو صد پیوند باشد ترا پیوند اصلی چند باشد چو اینجا می کشد چندین نهنگت چگونه بر فلک باشد درنگت چو زنجیر زمین بر پای باشد کجا بر آسمانت جای باشد چو بر خیل سگان افتاد مهرت چه بگشاید ز سکان سپهرت کجا لایق بود در قدس پاکی کرام الکاتبین با جرم خاکی جمالی کان بزرگان را مباحست چه جای ساکنان مستراحست نه هر جانی بدان سر راه یابد نه هر کس ای پسر آن جاه یابد که در عالم هزاران جان درآید که تا یک جان درین سر با سر آید

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » جواب پدر پدر گفتش درین شوریده زندان بطاعت می توان شد از بلندان اگر خواهی بلندی بر پر از چاه که آن از طاعتی یابی نه ازجاه پیمبر گفت آخر وصف مستور که آن از مغز صدیقان بود دور بلاشک حب جاه و حب مالست ترا این جاه جستن پس وبالست اگرچه در ره حق خاص خاصی شوی گر جاه یابی مرد عاصی چنان از تو برآرد جاه دودی که نبود از تدارک هیچ سودی عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت سلطان سنجر با عبّاسۀ طوسی مگر یک روز سنجر شاه عالی بر عباسه آمد جای خالی نیامد کار این با کار آن راست چو لختی پیش او بنشست برخاست کسی گفتش چرا خاموش بودی نگفتی تو حدیثی نه شنودی جوابش داد عباسه پس آنگاه که چشمم آن زمان کافتاد بر شاه جهانی پر ز شاخ تند دیدم بدستم داسکی بس کند دیدم بدان داسک نیارستم درودن ندیدم چاره جز خاموش بودن تو گر از جاه دنیا شادمانی ز جاه آخرت محروم مانی چو گرد تو برآید مال و جاهت شود مال تو مار و جاه چاهت دل تو چیست موسی نفس فرعون چو طشتی آتشین دنیا بصد لون اگر جبریل فرماید بود خوش ز موسی دست آوردن به آتش ولی گوینده گر فرعون باشد عذاب آتش صد لون باشد که گر در طاعتی کردی گناهی بود هر عضو تو بر تو گواهی نه کفر آنجا و نه ایمانت باشد کز اینجا آنچه بردی آنت باشد همان دروی که اینجا کشته باشی همان پوشی که اینجا رشته باشی ترا آنجا زیان و سود با تو همان باشد که اینجا بود با تو نیابی شادی ای درویش آنجا مگر شادی بری با خویش آنجا اگر در زهر و گر در نوش میری تو هم بار خود اندر دوش گیری چو یک یک ذره عالم حجابست ترا گر ذره باشد حسابست قدم بر جای سرگردان چو پرگار گران جانی مکن بگذر سبکبار عطار » الهی نامه » بخش دهم » مناجات موسی با حق تعالی ودر خواستن او یکی از اولیا بحق گفتا کلیم عالم آرای کسیم از دوستان خویش بنمای که تا روشن شود چشم برویش که دل می سوزدم از آرزویش خطاب آمد که ما را اهل دردی بصدق اندر فلان وادیست مردی که او از خاصگان درگه ماست شبانروزی سلوکش در ره ماست روانه شد کلیم از بهر دیدار بدید آن مرد را مستغرق کار نهاده نیم خشتی زیر سر در پلاسی تا سر زانو ببر در هزاران مور و زنبور و مگس نیز برو گرد آمده از پیش و پس نیز سلامش کرد موسی گفت آنگاه که گر هستت بچیزی میل در خواه بدو گفت ای نبی الله بشتاب مرا از کوزه ات ده شربتی آب چو موسی از پی کوزه روان شد بیک دم از تن آن تشنه جان شد چو آب آورد پیشش موسی پاک بمرده دید او را روی بر خاک کلیم الله تعجب کرد و برخاست که تا کرباس و گور او کند راست چو باز آمد دریده بود شیرش دلش خورده شکم زو گشته سیرش بجوش آمد دل موسی ازان درد بسی دردش زیادت شد ازان مرد زبان بگشاد کای داننده راز گلی را تربیت دادی بصد ناز کجا سررشته این سر توان یافت که سر تو نه دل دید و نه جان یافت بگوش جان ز حق آمد جوابش که چون هر بار ما دادیم آبش همان بهتر که چون هر بار این بار ز دست ما خورد آب آن جگرخوار لباس او چو ما دادیم پیوست چگونه موسی آرد در میان دست کنون چون واسطه آمد پدیدار چرا کرد التفاتی سوی اغیار چو دید از حضرت چون ما عزیزی ز غیر ما چرا می خواست چیزی چو پای غیر آمد در میانه ربودیم از میانش جاودانه ولی تا باز ندهد آشکاره حساب آن پلاس و خشت پاره بعز عز ما گر قدر مویی ز ما بویش رسد از هیچ سویی عزیزا کار آسان نیست با او سخن جز در دل و جان نیست با او سخن با او چو درجان ودل آید سخن آنجا ز دنیا مشکل آید چو نتواند کسی بر جان قدم زد به مردی بر کسی نتوان رقم زد فلک را در صفش مشمر ز مردان زنی پیرست چرخی کرده گردان بهر چیزت چو صد پیوند باشد ترا پیوند اصلی چند باشد چو اینجا می کشد چندین نهنگت چگونه بر فلک باشد درنگت چو زنجیر زمین بر پای باشد کجا بر آسمانت جای باشد چو بر خیل سگان افتاد مهرت چه بگشاید ز سکان سپهرت کجا لایق بود در قدس پاکی کرام الکاتبین با جرم خاکی جمالی کان بزرگان را مباحست چه جای ساکنان مستراحست نه هر جانی بدان سر راه یابد نه هر کس ای پسر آن جاه یابد که در عالم هزاران جان درآید که تا یک جان درین سر با سر آید

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت در حال ارواح پیش از آفریدن اجسام چنین گفتند کان مدت که ارواح درو بود آفریده پیش از اشباح شمار مدتش سالی سه چارست که هر یک زان جهان او هزارست چنین نقلست کان جانهای عالی دران مدت که بود از جسم خالی بجمع آن جمله را پیوسته کردند بیک صفشان بهم در بسته کردند پس آنگه از پس جانها بیکبار برأی العین دنیا شد پدیدار چو آن جانها همه دنیا بدیدند بجان و دل سوی دنیا دویدند وزان قسمی که ماند آنجایگه باز بهشت افتاد شان بر راست آنجا چو این قسم ای عجب جنت بدیدند بده جان از بر دوزخ رمیدند بماندند اندکی ارواح بر جای که ایشان را نماند از هیچ سو رای نه دنیا را نه جنت را گزیدند نه از دوزخ سر مویی رمیدند خطاب آمد که ای جانهای مجنون شما اینجا چه می خواهید اکنون هم آزادید از دنیا و جنت هم از دوزخ شما را نیست محنت چه می باید شما را در ره ما که لازم شد شما را درگه ما خروشی زان همه جانها برآمد تو گفتی عمر بر جانها سرآمد که ای دارای عرش و فرش و کرسی چو تو داناتری از ما چه پرسی ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ تویی حق الیقین دیگر همه هیچ خطاب آمد که گر خواهان مایید همه خواهان انواع بلایید همی چندان که موی جانور هست دگر دیگ بیابان سر بسر هست دگر چندان که دارد قطره باران دگر چندان که برگ شاخساران فزون زان بیش هر رنج و بلا من فرو ریزم بزاری بر شما من خسک سازم هزاران آتشین بیش نهم تان هر زمان بر سینه ریش چو آن جانها خطاب حق شنیدند ازان شادی خروشی برکشیدند که جان ما فدای آن بلا باد بما تو هرچه خواهی آن بماباد بلای تو بجان ما باز گیریم ز عمر جاودان آغاز گیریم چو با هر جانش سری در میانست گمان سر هر جانی چنانست که صاحب سر این درگه جز او نیست ز سر معرفت آگه جز او نیست چنان کارواح می دانند نیکوست ولی یک روح را دارد ازان دوست دگرها پرده آن روح باشند برای آن همه مجروح باشند چو مویی راه بر در می کشیدند وگر هجده هزاران می بریدند همه ارواح اگر چه یک صفت بود ولی مقصود اهل معرفت بود عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت زنان پیغامبر زنان مصطفی یک روز با هم بپرسیدند ازو کای صدر عالم کرا داری تو از ما بیشتر دوست اگر با ما بگویی حال نیکوست پیمبر گفت ای قوم دلفروز شما را صبر باید کرد امروز که تا فردا بگویم آنچه دانم جواب جمله بدهم گر توانم چو شب شد همچو روز هجر تاریک جدا زان هر یکی را خواند نزدیک نهانی هر زنی را خاتمی داد همی از بهر حاجت مرهمی داد ز هر یک حجتی بستد که یک دم نگوید با زن دیگر زخاتم پس پرده نهان می دارد آن راز نبگذارد برون از پرده آواز بآخر چون درآمد روز دیگر رسیدند آن زنان پیش پیمبر بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار زبان بگشاد پیغمبر بگفتار که آن را دوست تر دارم ز عالم که او را داده ام در خفیه خاتم زنان چون این سخن از وی شنودند همه پنهان ز هم شادی نمودند نگه کردند در یکدیگر آنگاه ازان سر کس نبود البته آگاه جدا هر یک ز سر آن خبر داشت ولی با عایشه کاری دگر داشت اگر دل خواهدت ای مرد ناچار که کاری باشدت در پرده زنهار نواله از جگر کن شاد می باش ولی درخون دل آزاد می باش که تا تو خون ننوشی در جدایی نیابی ره بسر آشنایی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت در حال ارواح پیش از آفریدن اجسام چنین گفتند کان مدت که ارواح درو بود آفریده پیش از اشباح شمار مدتش سالی سه چارست که هر یک زان جهان او هزارست چنین نقلست کان جانهای عالی دران مدت که بود از جسم خالی بجمع آن جمله را پیوسته کردند بیک صفشان بهم در بسته کردند پس آنگه از پس جانها بیکبار برأی العین دنیا شد پدیدار چو آن جانها همه دنیا بدیدند بجان و دل سوی دنیا دویدند وزان قسمی که ماند آنجایگه باز بهشت افتاد شان بر راست آنجا چو این قسم ای عجب جنت بدیدند بده جان از بر دوزخ رمیدند بماندند اندکی ارواح بر جای که ایشان را نماند از هیچ سو رای نه دنیا را نه جنت را گزیدند نه از دوزخ سر مویی رمیدند خطاب آمد که ای جانهای مجنون شما اینجا چه می خواهید اکنون هم آزادید از دنیا و جنت هم از دوزخ شما را نیست محنت چه می باید شما را در ره ما که لازم شد شما را درگه ما خروشی زان همه جانها برآمد تو گفتی عمر بر جانها سرآمد که ای دارای عرش و فرش و کرسی چو تو داناتری از ما چه پرسی ترا خواهیم ما دیگر همه هیچ تویی حق الیقین دیگر همه هیچ خطاب آمد که گر خواهان مایید همه خواهان انواع بلایید همی چندان که موی جانور هست دگر دیگ بیابان سر بسر هست دگر چندان که دارد قطره باران دگر چندان که برگ شاخساران فزون زان بیش هر رنج و بلا من فرو ریزم بزاری بر شما من خسک سازم هزاران آتشین بیش نهم تان هر زمان بر سینه ریش چو آن جانها خطاب حق شنیدند ازان شادی خروشی برکشیدند که جان ما فدای آن بلا باد بما تو هرچه خواهی آن بماباد بلای تو بجان ما باز گیریم ز عمر جاودان آغاز گیریم چو با هر جانش سری در میانست گمان سر هر جانی چنانست که صاحب سر این درگه جز او نیست ز سر معرفت آگه جز او نیست چنان کارواح می دانند نیکوست ولی یک روح را دارد ازان دوست دگرها پرده آن روح باشند برای آن همه مجروح باشند چو مویی راه بر در می کشیدند وگر هجده هزاران می بریدند همه ارواح اگر چه یک صفت بود ولی مقصود اهل معرفت بود عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت زنان پیغامبر زنان مصطفی یک روز با هم بپرسیدند ازو کای صدر عالم کرا داری تو از ما بیشتر دوست اگر با ما بگویی حال نیکوست پیمبر گفت ای قوم دلفروز شما را صبر باید کرد امروز که تا فردا بگویم آنچه دانم جواب جمله بدهم گر توانم چو شب شد همچو روز هجر تاریک جدا زان هر یکی را خواند نزدیک نهانی هر زنی را خاتمی داد همی از بهر حاجت مرهمی داد ز هر یک حجتی بستد که یک دم نگوید با زن دیگر زخاتم پس پرده نهان می دارد آن راز نبگذارد برون از پرده آواز بآخر چون درآمد روز دیگر رسیدند آن زنان پیش پیمبر بپرسیدند ازان پاسخ دگر بار زبان بگشاد پیغمبر بگفتار که آن را دوست تر دارم ز عالم که او را داده ام در خفیه خاتم زنان چون این سخن از وی شنودند همه پنهان ز هم شادی نمودند نگه کردند در یکدیگر آنگاه ازان سر کس نبود البته آگاه جدا هر یک ز سر آن خبر داشت ولی با عایشه کاری دگر داشت اگر دل خواهدت ای مرد ناچار که کاری باشدت در پرده زنهار نواله از جگر کن شاد می باش ولی درخون دل آزاد می باش که تا تو خون ننوشی در جدایی نیابی ره بسر آشنایی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت رابعه رحمها الله مگر چون رابعه صاحب مقامی نخورده بود یک هفته طعامی در آن یک هفته هیچ از پای ننشست صلوة و صوم بودش کار پیوست چو جوع افتادگی در پایش آورد شکستی سخت در اعضایش آورد یکی مستوره بودش در حوالی طعامش کاسه ای آورد حالی مگر شد رابعه در درد و داغی که تا در گیرد از جایی چراغی چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه فکنده بود پست آن کاسه در راه دگر باره برفت از بهر کوزه که تا بگشاید آن دل تنگ روزه بیفتاد آن زمانش کوزه از دست جگر تشنه بماند و کوزه بشکست ز دل آهی برآورد آن جگر سوز که گفتی گشت عالم آتش افروز به صد سرگشتگی می گفت الهی ازین بیچاره مسکین چه خواهی فکندی در پریشانی مرا تو به خون در چند گردانی مرا تو خطاب آمد که گر این لحظه خواهی به تو بخشم من از مه تا به ماهی ولی اندوه چندین ساله خویش ز دل بیرون بریمت این بیندیش که اندوه من و دنیای محتال نیاید جمع در یک دل به صد سال گرت اندوه ما باید همیشه مدامت ترک دنیا باد پیشه ترا تا هست این یک روی آن نیست که اندوه الهی رایگان نیست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت رابعه رحمها الله مگر چون رابعه صاحب مقامی نخورده بود یک هفته طعامی در آن یک هفته هیچ از پای ننشست صلوة و صوم بودش کار پیوست چو جوع افتادگی در پایش آورد شکستی سخت در اعضایش آورد یکی مستوره بودش در حوالی طعامش کاسه ای آورد حالی مگر شد رابعه در درد و داغی که تا در گیرد از جایی چراغی چو باز آمد مگر یک گربه ناگاه فکنده بود پست آن کاسه در راه دگر باره برفت از بهر کوزه که تا بگشاید آن دل تنگ روزه بیفتاد آن زمانش کوزه از دست جگر تشنه بماند و کوزه بشکست ز دل آهی برآورد آن جگر سوز که گفتی گشت عالم آتش افروز به صد سرگشتگی می گفت الهی ازین بیچاره مسکین چه خواهی فکندی در پریشانی مرا تو به خون در چند گردانی مرا تو خطاب آمد که گر این لحظه خواهی به تو بخشم من از مه تا به ماهی ولی اندوه چندین ساله خویش ز دل بیرون بریمت این بیندیش که اندوه من و دنیای محتال نیاید جمع در یک دل به صد سال گرت اندوه ما باید همیشه مدامت ترک دنیا باد پیشه ترا تا هست این یک روی آن نیست که اندوه الهی رایگان نیست

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت بهلول مگر شوریده دل بهلول بغداد ز دست کودکان آمد بفریاد پیاپی سنگ می انداختندش ز هر سویی بتگ می تاختندش چو عاجز گشت سنگی خرد از راه بایشان داد وخواهش کرد آنگاه که زین سان خرد اندازید سنگم ز سنگ مه مگردانید لنگم که گر پایم شود از سنگ خسته نمازم دست ندهد جز نشسته چو سنگی سختش آخر کارگر شد دلش ازدرد آن زیر و زبر شد چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ که خونین شد ز درد او دل سنگ برای آنکه تا برهد ازیشان به بصره رفت لنگان و پریشان رسید القصه در بصره شبانگاه برای خواب یکسو رفت از راه بکنجی درشد آنجا کشته بود میان خاک و خون آغشته بود نمی دانست شد با کشته در خواب همه جامه زخونش گشت غرقاب چو دیگر روز خلق آمد پدیدار بدیدند اوفتاده کشته زار برش بهلول را دیدند بر پای بخون آغشته کرده جامه و جای چنین کردند حکم آنگه بیکبار که بهلول ای عجب کردست این کار بدو گفتند ای سگ از کجایی که در تو می نه بینیم آشنایی من از بغداد گفت اینجا رسیدم بر این کشته خفتم و آرمیدم مرا ازکشته روشن گشت آنگاه که روشن گشت عالم از سحرگاه بدو گفتند کز بغداد شبدیز به بصره تاختی از بهر خون ریز دو دستش سخت بر بستند و بردند بزندان بان بی شفقت سپردند بدل می گفت بهلول جگر سوز که هان ای دل چه خواهی کرد امروز ز سنگ کودکان بگریختی تو ولی اینجا بخون آویختی تو ببغدادت اگر تسلیم بودی ببصره کی بجانت بیم بودی بآخر شاه را کردند آگاه بزاری کشتن آمد امر از شاه چو زیر دار بردند آن زمانش نهاد آن مرد ظالم نردبانش رسن در حلق او چون خواست افکند به بالا کرد سرسوی خداوند بزیر لب بگفت آنگاه رازی بجست از گوشه زین پاک بازی فغان دربست و گفت او بی گناهست منش کشتم مرا کشتن براهست چنین باری کنون می بر نتابم بیک گردن دو خون می برنتابم ببردند آن دو تن را تا بر شاه وزیر شاه حاضر بود آنگاه شه بصره ز دیری گاه می خواست که با بهلول بنشیند دمی راست بروی او بسی بود آرزویش ولی هرگز ندیده بود رویش وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت چو دیده بود رویش عیشها ساخت زبان بگشاد کای شاه مبارک اگر بهلول می جستی تو اینک شه از شادی بجست از جای حالی به پیش خویش کردش جای خالی سر و رویش ببوسید و بصد ناز قبولش کرد و بنشاندش باعزاز چو شرح قاتل و مقتول گفتند وزان پس قصه بهلول گفتند شه بصره بفرمود آن زمان زود که باید ریخت خون این جوان زود بشه بهلول گفت ای شاه غازی اگر سوز دلم را کار سازی معاذالله که خون او بریزی که گر خونش بریزی برنخیزی چو برخاست از سر صدقی که اوداشت فدای من شد از بهر نکو داشت برای جان من در باخت جان را چگونه خون توان ریخت این جوان را کسان کشته را شه خواند آنگاه بایشان گفت باید شد دیت خواه وگر خواهید کشت او را نکو نیست بجای او منم این کار او نیست اگرچه عاصیست اما مطیعست برای آنکه بهلولش شفیعست بزر آن چاره آخر زود کردند همه خصمانش را خشنود کردند بپرسید از جوان شاه زمانه که چون برخاستی تو از میانه چه افتادت که ترک جان بگفتی نترسیدی سخن آسان بگفتی جوان گفتا که دیدم اژدهایی که مثل آن ندیدم هیچ جایی دهان بگشاده و آتش فشان بود که سنگ خاره را زو بیم جان بود مرا گفتا که برخیز و بگو راست وگرنه این زمان گردی کم و کاست بخونت درکشم در یک زمان من بباشم در درونت جاودان من بمانی در عقوبت جاودانه کست فریاد نرسد در زمانه ز هول و بیم او از جای جستم بگفتم آنچه کردم تا برستم پس از بهلول پرسید آن جهاندار که تو باری چه گفتی بر سر دار چنین گفت او که دست از جان بشستم هلاک خویش شد حالی درستم بر آوردم سر و گفتم الهی ازین مسکین بی دل می چه خواهی فراکرده تویی اینها بیکبار اگر خواهند کشت این ساعتم زار من از تو خون بها خواهم نه زیشان چه گیرم دامن مشتی پریشان ترا دارم دگر کس را ندارم که از حکم تو خالی نیست کارم چو گفتم این سخن در پرده راز جوان برجست و پس در داد آواز به آوازم فرود آورد از دار به پاسخ برگرفت این پرده از کار اگرچه محنتم از حق تعالی مرا شوریده پیش آورد حالی بخونم کر بگردانید اول نیارم کرد با صد جان مقابل چو ناکامی مرا در پیشگاهست بصد جان پیش او رفتن ز راهست ولیکن تا تو مردی غیربینی همه از غیر شر و خیر بینی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت بهلول مگر شوریده دل بهلول بغداد ز دست کودکان آمد بفریاد پیاپی سنگ می انداختندش ز هر سویی بتگ می تاختندش چو عاجز گشت سنگی خرد از راه بایشان داد وخواهش کرد آنگاه که زین سان خرد اندازید سنگم ز سنگ مه مگردانید لنگم که گر پایم شود از سنگ خسته نمازم دست ندهد جز نشسته چو سنگی سختش آخر کارگر شد دلش ازدرد آن زیر و زبر شد چنان خون ریخت زان سنگ از دل تنگ که خونین شد ز درد او دل سنگ برای آنکه تا برهد ازیشان به بصره رفت لنگان و پریشان رسید القصه در بصره شبانگاه برای خواب یکسو رفت از راه بکنجی درشد آنجا کشته بود میان خاک و خون آغشته بود نمی دانست شد با کشته در خواب همه جامه زخونش گشت غرقاب چو دیگر روز خلق آمد پدیدار بدیدند اوفتاده کشته زار برش بهلول را دیدند بر پای بخون آغشته کرده جامه و جای چنین کردند حکم آنگه بیکبار که بهلول ای عجب کردست این کار بدو گفتند ای سگ از کجایی که در تو می نه بینیم آشنایی من از بغداد گفت اینجا رسیدم بر این کشته خفتم و آرمیدم مرا ازکشته روشن گشت آنگاه که روشن گشت عالم از سحرگاه بدو گفتند کز بغداد شبدیز به بصره تاختی از بهر خون ریز دو دستش سخت بر بستند و بردند بزندان بان بی شفقت سپردند بدل می گفت بهلول جگر سوز که هان ای دل چه خواهی کرد امروز ز سنگ کودکان بگریختی تو ولی اینجا بخون آویختی تو ببغدادت اگر تسلیم بودی ببصره کی بجانت بیم بودی بآخر شاه را کردند آگاه بزاری کشتن آمد امر از شاه چو زیر دار بردند آن زمانش نهاد آن مرد ظالم نردبانش رسن در حلق او چون خواست افکند به بالا کرد سرسوی خداوند بزیر لب بگفت آنگاه رازی بجست از گوشه زین پاک بازی فغان دربست و گفت او بی گناهست منش کشتم مرا کشتن براهست چنین باری کنون می بر نتابم بیک گردن دو خون می برنتابم ببردند آن دو تن را تا بر شاه وزیر شاه حاضر بود آنگاه شه بصره ز دیری گاه می خواست که با بهلول بنشیند دمی راست بروی او بسی بود آرزویش ولی هرگز ندیده بود رویش وزیرش چون بدید آنجا و بشناخت چو دیده بود رویش عیشها ساخت زبان بگشاد کای شاه مبارک اگر بهلول می جستی تو اینک شه از شادی بجست از جای حالی به پیش خویش کردش جای خالی سر و رویش ببوسید و بصد ناز قبولش کرد و بنشاندش باعزاز چو شرح قاتل و مقتول گفتند وزان پس قصه بهلول گفتند شه بصره بفرمود آن زمان زود که باید ریخت خون این جوان زود بشه بهلول گفت ای شاه غازی اگر سوز دلم را کار سازی معاذالله که خون او بریزی که گر خونش بریزی برنخیزی چو برخاست از سر صدقی که اوداشت فدای من شد از بهر نکو داشت برای جان من در باخت جان را چگونه خون توان ریخت این جوان را کسان کشته را شه خواند آنگاه بایشان گفت باید شد دیت خواه وگر خواهید کشت او را نکو نیست بجای او منم این کار او نیست اگرچه عاصیست اما مطیعست برای آنکه بهلولش شفیعست بزر آن چاره آخر زود کردند همه خصمانش را خشنود کردند بپرسید از جوان شاه زمانه که چون برخاستی تو از میانه چه افتادت که ترک جان بگفتی نترسیدی سخن آسان بگفتی جوان گفتا که دیدم اژدهایی که مثل آن ندیدم هیچ جایی دهان بگشاده و آتش فشان بود که سنگ خاره را زو بیم جان بود مرا گفتا که برخیز و بگو راست وگرنه این زمان گردی کم و کاست بخونت درکشم در یک زمان من بباشم در درونت جاودان من بمانی در عقوبت جاودانه کست فریاد نرسد در زمانه ز هول و بیم او از جای جستم بگفتم آنچه کردم تا برستم پس از بهلول پرسید آن جهاندار که تو باری چه گفتی بر سر دار چنین گفت او که دست از جان بشستم هلاک خویش شد حالی درستم بر آوردم سر و گفتم الهی ازین مسکین بی دل می چه خواهی فراکرده تویی اینها بیکبار اگر خواهند کشت این ساعتم زار من از تو خون بها خواهم نه زیشان چه گیرم دامن مشتی پریشان ترا دارم دگر کس را ندارم که از حکم تو خالی نیست کارم چو گفتم این سخن در پرده راز جوان برجست و پس در داد آواز به آوازم فرود آورد از دار به پاسخ برگرفت این پرده از کار اگرچه محنتم از حق تعالی مرا شوریده پیش آورد حالی بخونم کر بگردانید اول نیارم کرد با صد جان مقابل چو ناکامی مرا در پیشگاهست بصد جان پیش او رفتن ز راهست ولیکن تا تو مردی غیربینی همه از غیر شر و خیر بینی

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت لیث بوسنجه برون شد لیث بوسنجه به بازار قفایی خورد از ترکی ستمگار یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست مگر تو خود نمی دانی که اوکیست فلانست او چو خورشیدی همه نور که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور شنیده بود ترک آوازه او چو آگه شد ازان اندازه او پشیمان گشت و چون صاحب گناهان به پیش پیر آمد عذر خواهان که پشتم از گناه خویش بشکست ندانستم غلط کردم بدم مست جوابش داد آن پیر دلفگار که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار که گر این از تو بینم جز سقط نیست ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست ز خضرت بین همه چیزی ولیکن مشو از بندگی یک لحظه ساکن نمی دانی که مردودی تو یانی ز حکم رفته مسعودی تو یانی ولی دانی که تا جان برقرارست ترا بر امر رفتن عین کارست تو این می دانی و آن می ندانی یقین نتوان فکندن بر گمانی خداوندی کبیرست و کریمست ترا با بندگی کاریست پیوست عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت موسی و مرد عابد یکی عابد نیاسودی ز طاعت نبودی بی عبادت هیچ ساعت شبانروزی عبادت بود کارش بسر شد در عبادت روزگارش بموسی وحی آمد از خداوند که عابد را بگو ای مرد خرسند چه مقصودست از طاعت مدامت که در دیوان بدبختانست نامت چو موسی آمد و او را خبر کرد عبادت مرد عابد بیشتر کرد چنان جدی دران کارش بیفزود که صد کارش بیکبارش بیفزود بدو گفتا چو تو از اشقیایی چنین مشغول در طاعت چرایی بموسی گفت آن سرگشته راه که ای طوطی طور و مرد درگاه چنان پنداشتم من روزگاری که هیچم من نیم در هیچ کاری چو دانستم که آخر در شمارم بیک طاعت زیادت شد هزارم چو نامم ز اشقیای او برآمد همه کاری مرا نیکوتر آمد اگرچه آب در آتش بود آن ازو هر چیز کآید خوش بود آن هر آن چیزی کزان درگاه آید چه بد چه نیک زاد راه آید اگر نورم بود از حق وگر نار خدایست او مرا با بندگی کار نمی اندیشم از نزدیک و دورش که دایم این چنینم در حضورش چو موسی سوی طور آمد دگر بار خطابش کرد حق از اوج اسرار که چون دیدم که این عابد چنین است ز سر تا پای او مشغول دینست پسندیدم ازو عهد عبادت ولی شد در عمل جدش زیادت چو او در بندگی خویش بفزود خداوندی خدا زو بیش بفزود کنون از نیک بختانش شمردم ز لوح اشقیا نامش ستردم رسانیدم بصاحب دولتانش بدو از من کنون مژده رسانش چو تو آگه نه از سر انسان سر مویی مکن انکار ایشان سری از جهل پر اقرار و انکار که فردا نقد خواهد شد پدیدار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت لیث بوسنجه برون شد لیث بوسنجه به بازار قفایی خورد از ترکی ستمگار یکی گفتش که ای ترک این قفا چیست مگر تو خود نمی دانی که اوکیست فلانست او چو خورشیدی همه نور که وصلش پیش سلطان خوشتر از سور شنیده بود ترک آوازه او چو آگه شد ازان اندازه او پشیمان گشت و چون صاحب گناهان به پیش پیر آمد عذر خواهان که پشتم از گناه خویش بشکست ندانستم غلط کردم بدم مست جوابش داد آن پیر دلفگار که فارغ باش ای سرهنگ ازین کار که گر این از تو بینم جز سقط نیست ولی ز آنجا که رفت آنجا غلط نیست ز خضرت بین همه چیزی ولیکن مشو از بندگی یک لحظه ساکن نمی دانی که مردودی تو یانی ز حکم رفته مسعودی تو یانی ولی دانی که تا جان برقرارست ترا بر امر رفتن عین کارست تو این می دانی و آن می ندانی یقین نتوان فکندن بر گمانی خداوندی کبیرست و کریمست ترا با بندگی کاریست پیوست عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت موسی و مرد عابد یکی عابد نیاسودی ز طاعت نبودی بی عبادت هیچ ساعت شبانروزی عبادت بود کارش بسر شد در عبادت روزگارش بموسی وحی آمد از خداوند که عابد را بگو ای مرد خرسند چه مقصودست از طاعت مدامت که در دیوان بدبختانست نامت چو موسی آمد و او را خبر کرد عبادت مرد عابد بیشتر کرد چنان جدی دران کارش بیفزود که صد کارش بیکبارش بیفزود بدو گفتا چو تو از اشقیایی چنین مشغول در طاعت چرایی بموسی گفت آن سرگشته راه که ای طوطی طور و مرد درگاه چنان پنداشتم من روزگاری که هیچم من نیم در هیچ کاری چو دانستم که آخر در شمارم بیک طاعت زیادت شد هزارم چو نامم ز اشقیای او برآمد همه کاری مرا نیکوتر آمد اگرچه آب در آتش بود آن ازو هر چیز کآید خوش بود آن هر آن چیزی کزان درگاه آید چه بد چه نیک زاد راه آید اگر نورم بود از حق وگر نار خدایست او مرا با بندگی کار نمی اندیشم از نزدیک و دورش که دایم این چنینم در حضورش چو موسی سوی طور آمد دگر بار خطابش کرد حق از اوج اسرار که چون دیدم که این عابد چنین است ز سر تا پای او مشغول دینست پسندیدم ازو عهد عبادت ولی شد در عمل جدش زیادت چو او در بندگی خویش بفزود خداوندی خدا زو بیش بفزود کنون از نیک بختانش شمردم ز لوح اشقیا نامش ستردم رسانیدم بصاحب دولتانش بدو از من کنون مژده رسانش چو تو آگه نه از سر انسان سر مویی مکن انکار ایشان سری از جهل پر اقرار و انکار که فردا نقد خواهد شد پدیدار

Orijinal Metin (FA)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت پیر بخاری و مخنث یکی پیری بخاری بود در راه مخنث پیشه را دید ناگاه چو او را دید تر دامن بعالم کشید از ننگ او دامن فراهم مخنث گفت ای مرد بخارا نشد نقد من و تو آشکارا مشو امروز نقدت را خریدار که فردا نقدها گردد پدیدار چو مقبولی و مردودی عیان نیست ترا از خویش سود از من زیان نیست چو تو کوری خود می بینی امروز چرا دامن ز من در چینی امروز ولی امروز می باید مقامت که تا فردا رسد خطی بنامت چو بشنید این سخن آن مرد از وی بخاک افتاد دل پر درد از وی دلا امروز نقد تو که دیدست که دل از وی بظاهر در کشیدست تفحص گر کنی از نقد جانت تحیر بیش گردد هر زمانت بفرمان رو چو داری اختیاری دگر با هیچ کارت نیست کاری ازینجا گر نکو ور بد برندت چو بیخود آمدی بیخود برندت عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت غزالی و ملحد بغزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیک بار کسی نزدیک بوشهدی فرستاد که ای در راه حق داننده استاد ز بیم ملحدان در خانه ماندم اگر عاقل بدم دیوانه ماندم چه فرمایی مرا تا آن کنم من مگر این درد را درمان کنم من ازان پیغام بوشهدی برآشفت بدان پیغام آرنده چنین گفت امام خواجه را گو ای زره دور چو تو حق را نه هم رازی نه دستور چو حق می کرد در اول پدیدت نپرسید از تو چون می آفریدت بمرگت هم نپرسد از تو هیچی تو خوش می باش حالی چند پیچی چو بی تو آوریدت در میانه ترا بی تو برد هم بر کرانه چو غزالی شنید این شیوه پیغام دلش خوش گشت و بیرون جست از دام چو راهت نیست در ملک الهی چنان نبود که تو خواهی چه خواهی عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت دعاگوی و دیوانه دعا می کرد آن دانننده دین جهانی خلق می گفتند آمین یکی دیوانه گفت آمین چه باشد که آگه نیستم تا این چه باشد بدو گفتند آمین آن بود راست کامام خواجه از حق هرچه درخواست چنان باد و چنان باد و چنان باد زبان بگشاد آن مجنون بفریاد که نبود آن چنان و این چنین هیچ کامام خواجه خواهد چند ازین پیچ ولیکن جز چنان نبود کم و بیش که حق خواهد چه می خواهید ازخویش گرت چیزی نخواهد بود روزی نباشد روزیت جز سینه سوزی اگر او خواهدت کاری برآید وگرنه از گلت خاری برآید عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت دیوانه که می‬گریست یکی دیوانه بودی بر سر راه نشسته بر سر خاکستر آنگاه زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمای نیز خاکستر فشاندی یکی گفت ای بخاکستر گرفتار چرا پیوسته می گریی چنین زار چنین گفت او که پر شورست جانم چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم که حق می بایدم بی غیر و بی پیچ ولی حق را نمی باید مرا هیچ

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت پیر بخاری و مخنث یکی پیری بخاری بود در راه مخنث پیشه را دید ناگاه چو او را دید تر دامن بعالم کشید از ننگ او دامن فراهم مخنث گفت ای مرد بخارا نشد نقد من و تو آشکارا مشو امروز نقدت را خریدار که فردا نقدها گردد پدیدار چو مقبولی و مردودی عیان نیست ترا از خویش سود از من زیان نیست چو تو کوری خود می بینی امروز چرا دامن ز من در چینی امروز ولی امروز می باید مقامت که تا فردا رسد خطی بنامت چو بشنید این سخن آن مرد از وی بخاک افتاد دل پر درد از وی دلا امروز نقد تو که دیدست که دل از وی بظاهر در کشیدست تفحص گر کنی از نقد جانت تحیر بیش گردد هر زمانت بفرمان رو چو داری اختیاری دگر با هیچ کارت نیست کاری ازینجا گر نکو ور بد برندت چو بیخود آمدی بیخود برندت عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت غزالی و ملحد بغزالی مگر گفتند جمعی که ملحد خواهدت کشتن چو شمعی بترسید و درون خانه بنشست که تا خود روزگارش چون دهد دست چو در خانه نشستن گشت بسیار دلش بگرفت از خانه بیک بار کسی نزدیک بوشهدی فرستاد که ای در راه حق داننده استاد ز بیم ملحدان در خانه ماندم اگر عاقل بدم دیوانه ماندم چه فرمایی مرا تا آن کنم من مگر این درد را درمان کنم من ازان پیغام بوشهدی برآشفت بدان پیغام آرنده چنین گفت امام خواجه را گو ای زره دور چو تو حق را نه هم رازی نه دستور چو حق می کرد در اول پدیدت نپرسید از تو چون می آفریدت بمرگت هم نپرسد از تو هیچی تو خوش می باش حالی چند پیچی چو بی تو آوریدت در میانه ترا بی تو برد هم بر کرانه چو غزالی شنید این شیوه پیغام دلش خوش گشت و بیرون جست از دام چو راهت نیست در ملک الهی چنان نبود که تو خواهی چه خواهی عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت دعاگوی و دیوانه دعا می کرد آن دانننده دین جهانی خلق می گفتند آمین یکی دیوانه گفت آمین چه باشد که آگه نیستم تا این چه باشد بدو گفتند آمین آن بود راست کامام خواجه از حق هرچه درخواست چنان باد و چنان باد و چنان باد زبان بگشاد آن مجنون بفریاد که نبود آن چنان و این چنین هیچ کامام خواجه خواهد چند ازین پیچ ولیکن جز چنان نبود کم و بیش که حق خواهد چه می خواهید ازخویش گرت چیزی نخواهد بود روزی نباشد روزیت جز سینه سوزی اگر او خواهدت کاری برآید وگرنه از گلت خاری برآید عطار » الهی نامه » بخش دهم » حکایت دیوانه که می‬گریست یکی دیوانه بودی بر سر راه نشسته بر سر خاکستر آنگاه زمانی اشک چون گوهر فشاندی زمای نیز خاکستر فشاندی یکی گفت ای بخاکستر گرفتار چرا پیوسته می گریی چنین زار چنین گفت او که پر شورست جانم چو شمعی غرقه اندر اشک ازانم که حق می بایدم بی غیر و بی پیچ ولی حق را نمی باید مرا هیچ

%0
10 Bölüm