Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة ‌و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۳۴ - الحكایة ‌و التمثیل پیش ذوالقرنین شد مردی دژم سیم خواست از شاه عالم یک درم شاه کان بشنود گفت ای بی خبر از چو من شاهی که خواهد این قدر گفت پس شهری ده و گنجی مرا تا براید کار بی رنجی مرا گفت چندینی بشاه چین دهند تو که باشی تا ترا چندین دهند سالک سرگشته چون اینجا رسید رخت همت هرچه بد اینجا کشید روی از پس رفتنش ممکن نبود ور ز پس میرفت دل ساکن نبود ره بپیشان بردنش امکان نداشت زانکه هیچ این ره سروپایان نداشت دید عالم عالم از خون موج زن گاه عرش و گاه گردون موج زن صد هزاران عالم پر شور بود جای زاری بد نه جای زور بود لاجرم انبان زاری برگرفت در بدر بی زور زاری درگرفت خویشتن را رسته دید اول ز بند لاجرم بر شد برین دود بلند پر شد از پندار وسودا در گرفت زان بدین زودی ز بالا درگرفت اول آغازی نهاد از جبرییل صدقه میجست او چو ابناء السبیل در بدر میرفت تا پایان کار بشنو اکنون قصه از پیشان کار عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۱ - المقالة الاولی سالک آمد تا جناب جبرییل همچو موری مرده پیش ژنده پیل گفت ای سلطان اسرار علوم نقش غیب الغیب را جان تو موم ای برادر خوانده خیل رسل مهدی اسلام و هادی سبل هم تو روح القدس و هم روح الامین هم امین وحی رب العالمین هم اولوالعزم از تو رفته پیش صف هم گرفته مرسلین از تو شرف حامل قرآن و تورات و زبور صد کتاب آورده از حق جمله نور خانه خاص تو خدر کبریا منزل پاک تو جان مصطفی صد هزاران پر طاوسی تراست در مقام قدس قدوسی تراست انبیا را ترجمانی کرده شرح صد عالم معانی کرده عاجزم وز خان و مان افتاده ام بی سرو بن در جهان افتاده ام در دلم دردیست ار درمانش هست چارهء کن چون رگی باجانش هست جبرییلش گفت راه خویش گیر در سلامت رو صلاحی پیش گیر ما درین دردیم همچون تو مدام تو برو خود درد ما ما را تمام یک مقام خاص دارم از هزار بیشتر زان نبودم یک ذره بار گر به انگشتی کنم زانجا گذر همچو انگشتم بسوزد بال و پر این دمم سدره ست باری منتها تا کیم آید خبر از مبتدا بر من از هیبت که آید هر نفس شرح نتوان داد آن با هیچکس زانکه کس طاقت ندارد آن سماع زان کند هر دوجهان جان را وداع تا که حمال کلام او شدم ذره ذره ز احترام او شدم نه توانم بار آن هرگز کشید نه توانم ذل بی آن عز کشید زین همه هیبت که بر جان منست آنچه بس پیداست پنهان منست من نیم از خوف شاد او هنوز می نیارم کرد یاد او هنوز تو سر خود گیر کاینجا راه نیست ورنه سر زن چون سرت آگاه نیست سالک آمد پیش پیر راهبر قصه خود بازگفتش سر بسر پیر گفتش هست جبریل امین روح یعنی امر رب العالمین ذره گر جبرییلی بایدت امر را جانی سبیلی بایدت مدتی جبریل طاعت کرد و کار سال آن هفتاد ره هر یک هزار تا خدا را یاد کردن زهره داشت پیش از آن دایم خموشی بهره داشت باز همچندان که اول کرد کار تا که حاجت خواه شد از کردگار عمرها در طاعت و در راه شد تا بنامش خواند و حاجت خواه شد این همه اورا چو میبایست کرد تو چه خواهی کرد ای فرتوت مرد جبرییل از بعد چندین ساله کار یافت گنج یاد کرد کردگار تو زننگ خویش نندیشی دمی بر تهور نام او گویی همی یاد او مغز همه سرمایهاست ذکر او ارواح را پیرایهاست گر ملایک را نبودی یاد او نیستندی بنده آزاد او

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکنی همچنان دانم که طاعت میکنی این شفاعت گفت چون آرم بجای کین زمان یاد آمد او را از خدای هر کرا این لحظه آید یاد ازو دل دریده سر بریده باد ازو یاد آن بهتر که آرام آورد مار را چون مور در دام آورد عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع انام هست سیصد سال عمر من تمام مرد سی ساله مرا افسون کند تا زسوراخم مگر بیرون کند رفت عیسی عاقبت زانجایگاه چون دگر باره فرود آمد براه مرد را گفتا چه کردی کار را گفت اندر سله کردم مار را شد سر آن سله عیسی برگرفت چون بدید او را سخن از سرگرفت گفت ای مار از چه طاعت داشتی خاصه چندانی شجاعت داشتی آن همه دعوی که کردی از نخست از چه افتادی چنین در دام سست گفت من نفریفتم ز افسون او میتوانستم که ریزم خون او لیک چون بسیار حق را نام برد نام حق خوش خوش مرا در دام برد چون بنام حق شدم در دام او صد چو جان من فدای نام او وصل همچون آتشی جان سوزدت یاد باید تا جهان افروزدت عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت از لیلی مرا سرکشی او را و واویلی مرا مغز عشق عاشقان یادی بود هرچه بگذشتی ازین بادی بود من نیم زان عاشقی شهوت پرست تا کنم خالی زیاد دوست دست تاکه باشد یاد غیری در حساب ذکر مولی باشد از تو در حجاب چون همه یاد تو از مولی بود همچو مجنونت همه لیلی بود

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل ظالمان کردند مردی را اسیر ریختند آبی برو چون زمهریر میزدندش چوب و او میگفت زار دست من گیر ای خدای کامگار شیخ مهنه میگذشت آنجایگاه خادمی گفتش که ای سلطان راه گر از ایشانش شفاعت میکنی همچنان دانم که طاعت میکنی این شفاعت گفت چون آرم بجای کین زمان یاد آمد او را از خدای هر کرا این لحظه آید یاد ازو دل دریده سر بریده باد ازو یاد آن بهتر که آرام آورد مار را چون مور در دام آورد عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل مار افسایی یکی حربه بدست کرده بد بر مار سوراخی نشست هر زمان میساخت معجونی دگر هر نفس میخواند افسونی دگر ناگهی عیسی برانجا درگذشت مار آمد پیش او در سر گذشت گفت ای روح الله ای شمع انام هست سیصد سال عمر من تمام مرد سی ساله مرا افسون کند تا زسوراخم مگر بیرون کند رفت عیسی عاقبت زانجایگاه چون دگر باره فرود آمد براه مرد را گفتا چه کردی کار را گفت اندر سله کردم مار را شد سر آن سله عیسی برگرفت چون بدید او را سخن از سرگرفت گفت ای مار از چه طاعت داشتی خاصه چندانی شجاعت داشتی آن همه دعوی که کردی از نخست از چه افتادی چنین در دام سست گفت من نفریفتم ز افسون او میتوانستم که ریزم خون او لیک چون بسیار حق را نام برد نام حق خوش خوش مرا در دام برد چون بنام حق شدم در دام او صد چو جان من فدای نام او وصل همچون آتشی جان سوزدت یاد باید تا جهان افروزدت عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی درخواند مجنون را ز راه گفت اگر خواهی تو لیلی را بخواه گفت هرگز مینباید زن مرا بس بود این زاری و شیون مرا گفت او را چون نمیخواهی برت این همه سودا برون کن از سرت یاد خوشتر گفت از لیلی مرا سرکشی او را و واویلی مرا مغز عشق عاشقان یادی بود هرچه بگذشتی ازین بادی بود من نیم زان عاشقی شهوت پرست تا کنم خالی زیاد دوست دست تاکه باشد یاد غیری در حساب ذکر مولی باشد از تو در حجاب چون همه یاد تو از مولی بود همچو مجنونت همه لیلی بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر بصحرا در نهاد پای ناکامی بسودا در نهاد گشت میکردی بصحرا ژاله بار از سرشکش گشته صحرا لاله زار گفت لیلی هست او در عشق سست نیست صحرا گشتن از عاشق درست بعدازان در ناتوانی اوفتاد مردن او را زندگانی اوفتاد بودش از بی طاقتی بیم هلاک زار میخفتی میان خار و خاک گفت لیلی نیست او در عشق زار یک نفس با خواب عاشق را چه کار بعدازان شد عشق لیلی غالبش گم شد از مطلوب جان طالبش یکدمش فریاد واویلی نماند از قدم تا فرق جز لیلی نماند تن فرو داد و چنان در کار شد کز وجود خویشتن بیزار شد دل ز دستش رفت و در خون محو گشت جمله لیلی ماند مجنون محو گشت گر همی بودیش میل صد طعام خواندی آن جمله لیلی را بنام از زفانش البته هرگز یکدمی نامدی بیرون به جز لیلی همی در نمازش ای عجب بی عمد او ذکر لیلی آمدی الحمد او در تشهد در رکوع و در سجود نام لیلی بودی او را در وجود گر نشستی هیچ و گر برخاستی زو همه لیلی و لیلی خواستی این خبر گفتند با لیلی مگر گفت اکنون عشقش آمد کارگر تا که در گنجید چیزی دیگرش می نیامد عشق لیلی در خورش چون کنون برخاست اوکلی ز دست عشق من کلی بجای او نشست گنجدی در عشق اگر درگنجدی عاشق این جاسنجدی کم سنجدی تا بود یک ذره از هستی بجای کفر باشد گر نهی در عشق پای عشق در خود محو خواهد هر که هست ورنه نتوان برد سوی عشق دست هرکه انگشتی برد آنجایگاه همچو انگشتی بسوزد پیش راه عشق از فانی توان آموختن فانی آنجا کی تواند سوختن گر تو پیش عشق فانی میروی غرق آب زندگانی میروی ور ز هستی میبری یک ذره تو تا ابد زان ذره مانی غره تو تا بود یک ذره هستی در میان برکناری از صفای صوفیان صوفیی نتوان بکسب اندوختن در ازل آن خرقه باید دوختن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل چون ز لیلی گشت مجنون بی قرار روز و شب در شهر میگردید خوار گفت لیلی را کسی کان خیره مرد جمله گرد شهر میگردد بدرد گفت اگر در عشق باشد استوار یک دمش با شهر گردیدن چکار بعدازان شد سر بصحرا در نهاد پای ناکامی بسودا در نهاد گشت میکردی بصحرا ژاله بار از سرشکش گشته صحرا لاله زار گفت لیلی هست او در عشق سست نیست صحرا گشتن از عاشق درست بعدازان در ناتوانی اوفتاد مردن او را زندگانی اوفتاد بودش از بی طاقتی بیم هلاک زار میخفتی میان خار و خاک گفت لیلی نیست او در عشق زار یک نفس با خواب عاشق را چه کار بعدازان شد عشق لیلی غالبش گم شد از مطلوب جان طالبش یکدمش فریاد واویلی نماند از قدم تا فرق جز لیلی نماند تن فرو داد و چنان در کار شد کز وجود خویشتن بیزار شد دل ز دستش رفت و در خون محو گشت جمله لیلی ماند مجنون محو گشت گر همی بودیش میل صد طعام خواندی آن جمله لیلی را بنام از زفانش البته هرگز یکدمی نامدی بیرون به جز لیلی همی در نمازش ای عجب بی عمد او ذکر لیلی آمدی الحمد او در تشهد در رکوع و در سجود نام لیلی بودی او را در وجود گر نشستی هیچ و گر برخاستی زو همه لیلی و لیلی خواستی این خبر گفتند با لیلی مگر گفت اکنون عشقش آمد کارگر تا که در گنجید چیزی دیگرش می نیامد عشق لیلی در خورش چون کنون برخاست اوکلی ز دست عشق من کلی بجای او نشست گنجدی در عشق اگر درگنجدی عاشق این جاسنجدی کم سنجدی تا بود یک ذره از هستی بجای کفر باشد گر نهی در عشق پای عشق در خود محو خواهد هر که هست ورنه نتوان برد سوی عشق دست هرکه انگشتی برد آنجایگاه همچو انگشتی بسوزد پیش راه عشق از فانی توان آموختن فانی آنجا کی تواند سوختن گر تو پیش عشق فانی میروی غرق آب زندگانی میروی ور ز هستی میبری یک ذره تو تا ابد زان ذره مانی غره تو تا بود یک ذره هستی در میان برکناری از صفای صوفیان صوفیی نتوان بکسب اندوختن در ازل آن خرقه باید دوختن

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را گفت این زمان صوفیم ناکرده کردی ناتوان خواستم تا صوفیی گردانیم همچو خویش از خویشتن برهانیم تو مرا در دام مرگ انداختی کار من جمله ز برگ انداختی گفت چون صوفی نشاند بوسعید صوفی او چون تو باشد ای مرید لیک چون صوفی نشاند کردگار لاجرم چون بوسعید آید بکار هرچه آن از من رود چون من بود دوست از من گر رود دشمن بود راست ناید صوفیی هرگز بکسب خر کجاگردد بجد و جهد اسب لیک اگر دولت رسد ازجای خویش یک خر عیسی بود صد اسب بیش جد وجهدت را چو رای دیگرست صوفیی کردن ز جای دیگرست جد وجهدت بی ثوابی کی بود لیک گنجشگی عقابی کی بود گر همه عالم ثواب تو بود تا تو باشی تو عذاب تو بود صوفیی سنگیست مبهوت آمده سنگ رفته لعل و یاقوت آمده تا بذات اندر تبدل نبودت جزو باشی ذات تو کل نبودت در حقیقت گرچه توکل آمدی لیک این ساعت همه ذل آمدی گر شود ذل تودر کل ناپدید تو بکلی کل شوی ذل ناپدید ور بماند ذره از ذل تو پس بود آن ذره ذلت غل تو هست صوفی ذل در کل باخته ذل و کل در کل کل انداخته کل کل در کل کلات آمده بی صفت بی فعل و بی ذات آمده پای ناگاهی فرو رفتن بگنج پیشه نبود که آموزی برنج هست صوفی مرد بی رنج آمده پای او ناگاه در گنج آمده صوفیی باید ترا اندیشه کن تا که دانی گنج یابی پیشه کن لیک جد و جهد میباید ترا تادر این گنج بگشاید ترا زانکه در راهی که سلطانان گنج گنجها دیدند بی رنج و برنج صد نشان دادند ازان ره پیش تو تا بجنبد نفس کافر کیش تو سر بدان راه آور و مردانه وار گنج میجو با دلی پرانتظار زانکه در راهی که گنج آنجا نهند هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند گر تو در راهی دگر پوینده گنج نیست آنجا که تو جوینده در رهی رو کان نشانت داده اند جهد کن تا سر بدانت داده اند جهد میکن روز و شب در کوی رنج بو که ناگاهی ببینی روی گنج هان و هان گر گنج دین بینی تو مست ظن مبر کز جهد تو آمد بدست زانکه آنجا جهد را مقدار نیست گنج را جز گنج کس بر کار نیست هرکرا بنمود آن محض عطاست وانکه را ننمود از حکم قضاست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل پیره زالی برد پیش بوسعید کودکی را تا بود او را مرید آن جوان در کار مرد آمد ولیک زرد گشت و ناتوان از ضعف نیک برگ بی برگی و بی خویشی نداشت طاقت خواری و درویشی نداشت خاست مرد و شیخ را گفت این زمان صوفیم ناکرده کردی ناتوان خواستم تا صوفیی گردانیم همچو خویش از خویشتن برهانیم تو مرا در دام مرگ انداختی کار من جمله ز برگ انداختی گفت چون صوفی نشاند بوسعید صوفی او چون تو باشد ای مرید لیک چون صوفی نشاند کردگار لاجرم چون بوسعید آید بکار هرچه آن از من رود چون من بود دوست از من گر رود دشمن بود راست ناید صوفیی هرگز بکسب خر کجاگردد بجد و جهد اسب لیک اگر دولت رسد ازجای خویش یک خر عیسی بود صد اسب بیش جد وجهدت را چو رای دیگرست صوفیی کردن ز جای دیگرست جد وجهدت بی ثوابی کی بود لیک گنجشگی عقابی کی بود گر همه عالم ثواب تو بود تا تو باشی تو عذاب تو بود صوفیی سنگیست مبهوت آمده سنگ رفته لعل و یاقوت آمده تا بذات اندر تبدل نبودت جزو باشی ذات تو کل نبودت در حقیقت گرچه توکل آمدی لیک این ساعت همه ذل آمدی گر شود ذل تودر کل ناپدید تو بکلی کل شوی ذل ناپدید ور بماند ذره از ذل تو پس بود آن ذره ذلت غل تو هست صوفی ذل در کل باخته ذل و کل در کل کل انداخته کل کل در کل کلات آمده بی صفت بی فعل و بی ذات آمده پای ناگاهی فرو رفتن بگنج پیشه نبود که آموزی برنج هست صوفی مرد بی رنج آمده پای او ناگاه در گنج آمده صوفیی باید ترا اندیشه کن تا که دانی گنج یابی پیشه کن لیک جد و جهد میباید ترا تادر این گنج بگشاید ترا زانکه در راهی که سلطانان گنج گنجها دیدند بی رنج و برنج صد نشان دادند ازان ره پیش تو تا بجنبد نفس کافر کیش تو سر بدان راه آور و مردانه وار گنج میجو با دلی پرانتظار زانکه در راهی که گنج آنجا نهند هیچ نبود شک که رنج آنجا نهند گر تو در راهی دگر پوینده گنج نیست آنجا که تو جوینده در رهی رو کان نشانت داده اند جهد کن تا سر بدانت داده اند جهد میکن روز و شب در کوی رنج بو که ناگاهی ببینی روی گنج هان و هان گر گنج دین بینی تو مست ظن مبر کز جهد تو آمد بدست زانکه آنجا جهد را مقدار نیست گنج را جز گنج کس بر کار نیست هرکرا بنمود آن محض عطاست وانکه را ننمود از حکم قضاست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دارد چو ماه تو درون خانه باشی قعر چاه کی توانی دید هرگز روی او پس چه کن لازم شواندر کوی او تو چو لازم باشی آن درگاه را برتو افتد یک نظر آن ماه را در دوعالم بس بود آن یک نظر ور دگر خواهی دگر باشد دگر آن نظر از جهد تو ناید بدست لیک بر درگاه میباید نشست تو نمازی دار دایم سوخته تادرافتد آتشت افروخته جد و جهد تو نمازی کردنست آتش آوردن نه بازی کردنست لیک آتش هر رکوعی را نخواست کی بود بر هر رکوعی رنگ راست ای رکوعی نانمازی چند ازین نیست این کار مجازی چند ازین آن رکوعی مستحاضه از توبه نیم جو زر یک قراضه از تو به رهروان رفتند پیش گنج باز در مقامر خانه تو شش پنج باز رهروان رفتند تو درمانده حلقه سر زن که بر در مانده راه زد مشغولی عالم ترا نیست پروای خدا یکدم ترا چون نمیآیی بسر از خویش تو چون توانی شد خدا اندیش تو آخر از خواب امل بیدار شو یکدم ای مست هوا هشیار شو پس بدین وادی فرو رو مردوار تا به بینی صد هزاران مرد کار سر بسر سرگشتگان در کار او تو چنین آزاد از اسرار او چند گویم هرکه مرد دین بود در دلش یک ذره درد این بود لیک چون تو مرد درد دین نه دین چه دانی تو که جز عنین نه دین ندارد کار با عنین بسی هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیه سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برداری گه افکنده کنی پرتو هفت آسمان از نور تست زندگی جسم و جان از صور تست صور اینست ازتو تنها نفخ نور کز نفخت فیه من روحیست صور چون دم رحمانست با صورت به هم میتوانی زد خوشی را صور دم چون در اول صبح صوری دردمی دیگر از عالم نیاید عالمی صعقه ای در جان عالم افکنی کل موجودات را بر هم زنی کوه برگیری به دریا درکشی گاو و ماهی را به بالا برکشی مهر و مه را روی گردانی سیاه اختران را افکنی در خاک راه هر دو عالم را به دامن درنهی در عدم افشانی و سر برنهی باز از صور دوم در هر دو کون جامه پوشی یک به یک را لون لون آنچه ازین صورت رود در کار و بار میکند شرحش قیامت آشکار ای به یک دم زنده کرده عالمی پس مرا هم زنده گردان از دمی یا مرا از یک دم خود زنده کن یا بمیران و به خاک افکنده کن زین سخن تفتی بر اسرافیل زد گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد گفت ای از خویشتن سیر آمده همچو گربه در صف شیر آمده این طلب کز پرده جان تو خاست ای مخالف کی شود بر پرده راست من که عالم خردلیم آید مقیم هر نفس را خردلی آیم ز بیم تو که از عالم نباشی خردلی چون رسی آخر تو در بی اولی من که در پای دو کون افتاده ام صور بر لب منتظر استاده ام تا جهانی خلق را بی جان کنم بیت معمور از نفس ویران کنم این جهان و آن جهان با دم زنم چون دو شیشه هر دو را بر هم زنم چون شوم فارغ ز چندان رستخیز لرزه بر من افتد و من در گریز تا چو چندین کار بر عالم گذشت بر من عاجز چه خواهد هم گذشت تو برو تا نوحه ای فردا کنم بهر جانها ماتم تنها کنم سالک آمد پیش پیر پیشوا باز گفتش آنچه بودش ماجرا پیر گفتش هست اسرافیل پاک پرتو ایجاد و اعلام هلاک در عظیمی یک ملک همتاش نیست از شگرفی پا و سر پیداش نیست وی عجب هر روز از خوف اله کمتر از مرغی شود در پیشگاه ذره ای گر بیم او میبایدت تا ابد تسلیم او میبایدت

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش اول » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل پادشاهی دختری دارد چو ماه تو درون خانه باشی قعر چاه کی توانی دید هرگز روی او پس چه کن لازم شواندر کوی او تو چو لازم باشی آن درگاه را برتو افتد یک نظر آن ماه را در دوعالم بس بود آن یک نظر ور دگر خواهی دگر باشد دگر آن نظر از جهد تو ناید بدست لیک بر درگاه میباید نشست تو نمازی دار دایم سوخته تادرافتد آتشت افروخته جد و جهد تو نمازی کردنست آتش آوردن نه بازی کردنست لیک آتش هر رکوعی را نخواست کی بود بر هر رکوعی رنگ راست ای رکوعی نانمازی چند ازین نیست این کار مجازی چند ازین آن رکوعی مستحاضه از توبه نیم جو زر یک قراضه از تو به رهروان رفتند پیش گنج باز در مقامر خانه تو شش پنج باز رهروان رفتند تو درمانده حلقه سر زن که بر در مانده راه زد مشغولی عالم ترا نیست پروای خدا یکدم ترا چون نمیآیی بسر از خویش تو چون توانی شد خدا اندیش تو آخر از خواب امل بیدار شو یکدم ای مست هوا هشیار شو پس بدین وادی فرو رو مردوار تا به بینی صد هزاران مرد کار سر بسر سرگشتگان در کار او تو چنین آزاد از اسرار او چند گویم هرکه مرد دین بود در دلش یک ذره درد این بود لیک چون تو مرد درد دین نه دین چه دانی تو که جز عنین نه دین ندارد کار با عنین بسی هیچ حاصل نیست گفتن زین بسی عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۱ - المقالة الثانیه سالک اسراف کرده در طلب پیش اسرافیل آمد جان به لب گفت ای در پرده همدم آمده هم مکرم هم معظم آمده ای به سر استاده قایم عرش را عرش کرده خاک پایت فرش را گه بمیرانی و گه زنده کنی گاه برداری گه افکنده کنی پرتو هفت آسمان از نور تست زندگی جسم و جان از صور تست صور اینست ازتو تنها نفخ نور کز نفخت فیه من روحیست صور چون دم رحمانست با صورت به هم میتوانی زد خوشی را صور دم چون در اول صبح صوری دردمی دیگر از عالم نیاید عالمی صعقه ای در جان عالم افکنی کل موجودات را بر هم زنی کوه برگیری به دریا درکشی گاو و ماهی را به بالا برکشی مهر و مه را روی گردانی سیاه اختران را افکنی در خاک راه هر دو عالم را به دامن درنهی در عدم افشانی و سر برنهی باز از صور دوم در هر دو کون جامه پوشی یک به یک را لون لون آنچه ازین صورت رود در کار و بار میکند شرحش قیامت آشکار ای به یک دم زنده کرده عالمی پس مرا هم زنده گردان از دمی یا مرا از یک دم خود زنده کن یا بمیران و به خاک افکنده کن زین سخن تفتی بر اسرافیل زد گفتی آن دم کرگدن بر پیل زد گفت ای از خویشتن سیر آمده همچو گربه در صف شیر آمده این طلب کز پرده جان تو خاست ای مخالف کی شود بر پرده راست من که عالم خردلیم آید مقیم هر نفس را خردلی آیم ز بیم تو که از عالم نباشی خردلی چون رسی آخر تو در بی اولی من که در پای دو کون افتاده ام صور بر لب منتظر استاده ام تا جهانی خلق را بی جان کنم بیت معمور از نفس ویران کنم این جهان و آن جهان با دم زنم چون دو شیشه هر دو را بر هم زنم چون شوم فارغ ز چندان رستخیز لرزه بر من افتد و من در گریز تا چو چندین کار بر عالم گذشت بر من عاجز چه خواهد هم گذشت تو برو تا نوحه ای فردا کنم بهر جانها ماتم تنها کنم سالک آمد پیش پیر پیشوا باز گفتش آنچه بودش ماجرا پیر گفتش هست اسرافیل پاک پرتو ایجاد و اعلام هلاک در عظیمی یک ملک همتاش نیست از شگرفی پا و سر پیداش نیست وی عجب هر روز از خوف اله کمتر از مرغی شود در پیشگاه ذره ای گر بیم او میبایدت تا ابد تسلیم او میبایدت

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرکش است در چنین موجی چه جای آتش است گر کند اینجایگه آتش قرار تا زند یک دم برآید زو دمار گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست گفت تسلیم است تا تقدیر چیست چون برآید بحر تقدیرش بجوش شیر گردد همچو مور آنجا خموش عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا ای عجب در تحیر باز مانده خشک لب زهره جنبش نه و یارای سیر هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر در قیامت نیز این غوغا بود یعنی آنجا نه تو و نه ما بود هیبت این راه کار مشکلست صد جهان زین سهم پرخون دلست هرکه او نزدیک تر حیران ترست کار دوران پاره آسان ترست عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی جان بهای و دل ز دست انداختی راستی از بس کژی کان شست بود صیدش از هفتاد فرقت شست بود ابروی او در کژی طاق آمده راستی محراب عشاق آمده مردمی چشم او در جادویی ترک تازش در میان هندویی از میانش بود دل در هیچ و بس وز دهانش روح در ضیق النفس لعل او را وصف کردن راه نیست زانکه کس از آب خضر آگاه نیست این غلام دلربای جان فزای پیش شاه خویش استادی بپای از قضا روزی مگر در پیش شاه کرد بسیاری همی در خود نگاه شاه حالی دشنه زد بر دلش جان بداد و آن جهان شد منزلش پس زفان در خشم او بگشاد شاه گفت تا چندی کنی بر خود نگاه گه علم میبینی و بازوی خویش گه نظاره میکنی بر موی خویش گه کنی در پا و در موزه نگاه گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه گه شوی مشغول در انگشتری خودپرستی تو و یا خدمت گری چون چنین تو عاشق خویش آمدی بهر خدمت از چه در پیش آمدی ترک خدمت گیر و خود را میپرست بعدازین برخیز و با خود کن نشست دعوی خدمت کنی با شهریار خود ز عشق خویش باشی بی قرار گرچه خود را سخت بخرد میکنی در حقیقت خدمت خود میکنی من ز تو بر مینگیرم یک نظر تو زخود دیدن نمیآیی بسر مردم دیده چو خود بینی نکرد جای خود جز دیده میبینی نکرد کار نزدیکان خطر دارد بسی چون تواند جست نزدیکی کسی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۲ - الحكایة ‌و التمثیل کرد در کشتی یکی گبری نشست موج برخاست و شد آن کشتی ز دست سخت میترسید گبر هیچ کس گفت ای آتش مرا فریاد رس گفت ملاحش خموش ای ژاژ خای آتش اینجا کی شناسد سر ز پای موج چون هم مردکش هم سرکش است در چنین موجی چه جای آتش است گر کند اینجایگه آتش قرار تا زند یک دم برآید زو دمار گبر گفت ای مرد پس تدبیر چیست گفت تسلیم است تا تقدیر چیست چون برآید بحر تقدیرش بجوش شیر گردد همچو مور آنجا خموش عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۳ - الحكایة ‌و التمثیل کشتیی آورد در دریا شکست تخته زان جمله بر بالا نشست گربه و موشی بر آن تخته بماند کارشان با یکدگر پخته بماند نه ز گربه بیم بود آن موش را نه بموش آهنگ آن مغشوش را هر دو تن از هول دریا ای عجب در تحیر باز مانده خشک لب زهره جنبش نه و یارای سیر هر دو بیخود گشته نه عین و نه غیر در قیامت نیز این غوغا بود یعنی آنجا نه تو و نه ما بود هیبت این راه کار مشکلست صد جهان زین سهم پرخون دلست هرکه او نزدیک تر حیران ترست کار دوران پاره آسان ترست عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۴ - الحكایة ‌و التمثیل بود شاهی را غلامی سیمبر هم ادب از پای تا سر هم هنر چون بخندیدی لب گلرنگ او گلشکر گشتی فراخ از تنگ او ماه را خورشید رویش مایه داد مهر را زلف سیاهش سایه داد دام مشکینش چوشست انداختی جان بهای و دل ز دست انداختی راستی از بس کژی کان شست بود صیدش از هفتاد فرقت شست بود ابروی او در کژی طاق آمده راستی محراب عشاق آمده مردمی چشم او در جادویی ترک تازش در میان هندویی از میانش بود دل در هیچ و بس وز دهانش روح در ضیق النفس لعل او را وصف کردن راه نیست زانکه کس از آب خضر آگاه نیست این غلام دلربای جان فزای پیش شاه خویش استادی بپای از قضا روزی مگر در پیش شاه کرد بسیاری همی در خود نگاه شاه حالی دشنه زد بر دلش جان بداد و آن جهان شد منزلش پس زفان در خشم او بگشاد شاه گفت تا چندی کنی بر خود نگاه گه علم میبینی و بازوی خویش گه نظاره میکنی بر موی خویش گه کنی در پا و در موزه نگاه گه نهی از پیش و گاه از پس کلاه گه شوی مشغول در انگشتری خودپرستی تو و یا خدمت گری چون چنین تو عاشق خویش آمدی بهر خدمت از چه در پیش آمدی ترک خدمت گیر و خود را میپرست بعدازین برخیز و با خود کن نشست دعوی خدمت کنی با شهریار خود ز عشق خویش باشی بی قرار گرچه خود را سخت بخرد میکنی در حقیقت خدمت خود میکنی من ز تو بر مینگیرم یک نظر تو زخود دیدن نمیآیی بسر مردم دیده چو خود بینی نکرد جای خود جز دیده میبینی نکرد کار نزدیکان خطر دارد بسی چون تواند جست نزدیکی کسی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف دیدست او مدام کی تواند دید قهرم این غلام هرکه او در لطف ما پرورده شد از خیال قهر ما آزرده شد ای عجب چون این سخن بشنید ایاس گفت فرخ آنکه شاه حق شناس گردنش یکبار زد یکبار رست تا قیامت از غم و تیمار رست کار من بنگر که روزی چندبار میشوم از تیغ هیبت کشته زار با ادب در پیش سلطان تن زدن سخت تر باشد ز صد گردن زدن روز و شب در قهر میسوزد مدام وانگهم پرورده لطفست نام لطف او در حق هرک افزون بود بی شک آنکس غرقه تر در خون بود عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی در جهانم بی قرار دور کردی از پدر وز مادرم ژنده بگذاشتی اندر برم پرده عصمت ز من برداشتی در غریبی بی دلم بگذاشتی کردی آواره ز خان و مان مرا آتشی انداختی در جان مرا آتش تو گرچه در جانم خوشست برجگر بیآییم زان آتشست بستی از زنجیر سر تا پای من تا رهایی یابم ازتو وای من گر ترا گویم چه میسازی مرا در بلای دیگر اندازی مرا نه مرا جامه نه نانی میدهی نان چرا ندهی چو جانی میدهی چند باشم گرسنه این جایگاه گر نداری نان زجایی وام خواه این بگفت وپاره شد هوشیار بعد از آن بگریست لختی زار زار گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی گر بگویی بو که درگیرد یکی رفت شبلی از برش گریان شده در تحیر مانده سرگردان شده چون برون رفت از در آن خانه زود دادش آواز از پس آن دیوانه زود گفت زنهار ای امام رهنمای تانگویی آنچه گفتم با خدای زانکه گر با او بگویی اینقدر زآنچه میکرد او کند صد ره بتر من نخواهم خواست از حق هیچ چیز زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز او همه با خویش میسازد مدام هرچه گویی هیچ باشد والسلام دوستان را هر نفس جانی دهد لیک جان سوزد اگر نانی دهد هر بلا کین قوم راحق داده است زیر آن گنج کرم بنهاده است عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای نرم گو تا نشنود یعنی خدای گر نیم آهسته کن آواز را زانکه گر حق بشنود این راز را هیچ نگذارد که نانم آوری لیک گوید تا بجانم آوری دوست را زان گرسنه دارد مدام تا ز جان خویش سیر آید تمام چون زجان سیرآید او در درد کار گرسنه گردد بجانان بی قرار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۵ - الحكایة ‌و التمثیل داشت آن سلطان که محمودست نام سرکش و بی باک و خونی یک غلام عاقبت راهی زد آن بیروی و راه حالیش گردن زدن فرمود شاه لیک اول گفت شاه حق شناس تا از آن مجلس رود بیرون ایاس گفت از ما لطف دیدست او مدام کی تواند دید قهرم این غلام هرکه او در لطف ما پرورده شد از خیال قهر ما آزرده شد ای عجب چون این سخن بشنید ایاس گفت فرخ آنکه شاه حق شناس گردنش یکبار زد یکبار رست تا قیامت از غم و تیمار رست کار من بنگر که روزی چندبار میشوم از تیغ هیبت کشته زار با ادب در پیش سلطان تن زدن سخت تر باشد ز صد گردن زدن روز و شب در قهر میسوزد مدام وانگهم پرورده لطفست نام لطف او در حق هرک افزون بود بی شک آنکس غرقه تر در خون بود عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۶ - الحكایة ‌و التمثیل گفت روزی شبلی افتاده کار در بردیوانگان شد سوکوار دید آنجا پس جوان دیوانه آشنا با حق نه چون بیگانه گفت شبلی را که مردی روشنی گر سحرگاهان مناجاتی کنی از زفان من بگو با کردگار کوفکندی در جهانم بی قرار دور کردی از پدر وز مادرم ژنده بگذاشتی اندر برم پرده عصمت ز من برداشتی در غریبی بی دلم بگذاشتی کردی آواره ز خان و مان مرا آتشی انداختی در جان مرا آتش تو گرچه در جانم خوشست برجگر بیآییم زان آتشست بستی از زنجیر سر تا پای من تا رهایی یابم ازتو وای من گر ترا گویم چه میسازی مرا در بلای دیگر اندازی مرا نه مرا جامه نه نانی میدهی نان چرا ندهی چو جانی میدهی چند باشم گرسنه این جایگاه گر نداری نان زجایی وام خواه این بگفت وپاره شد هوشیار بعد از آن بگریست لختی زار زار گفت ای شیخ آنچه گفتم بیشکی گر بگویی بو که درگیرد یکی رفت شبلی از برش گریان شده در تحیر مانده سرگردان شده چون برون رفت از در آن خانه زود دادش آواز از پس آن دیوانه زود گفت زنهار ای امام رهنمای تانگویی آنچه گفتم با خدای زانکه گر با او بگویی اینقدر زآنچه میکرد او کند صد ره بتر من نخواهم خواست از حق هیچ چیز زآنکه با او درنگیرد هیچ نیز او همه با خویش میسازد مدام هرچه گویی هیچ باشد والسلام دوستان را هر نفس جانی دهد لیک جان سوزد اگر نانی دهد هر بلا کین قوم راحق داده است زیر آن گنج کرم بنهاده است عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۷ - الحكایة ‌و التمثیل سوی آن دیوانه شد مردی عزیز گفت هستت آرزوی هیچ چیز گفت ده روزست تا من گرسنه مانده ام لوتیم باید ده تنه گفت دل خوش کن که رفتم این زمانت از پی حلوا و بریانی و نانت گفت غلبه میمکن ای ژاژ خای نرم گو تا نشنود یعنی خدای گر نیم آهسته کن آواز را زانکه گر حق بشنود این راز را هیچ نگذارد که نانم آوری لیک گوید تا بجانم آوری دوست را زان گرسنه دارد مدام تا ز جان خویش سیر آید تمام چون زجان سیرآید او در درد کار گرسنه گردد بجانان بی قرار

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرسنه تر از تو بنمایم ترا همچنان در دشت میشد یک تنه پیشش آمد پیر گرگی گرسنه گرگ کو را دید غریدن گرفت جامه دیوانه دریدن گرفت لرزه بر اندام مجنون اوفتاد در میان خاک در خون اوفتاد گفت یارب لطف کن زارم مکش جان عزیزست این چنین خوارم مکش گرسنه تر دیدم از خود این بسم وین زمان من سیر تر از هر کسم سیر شد امشب شکم بی نان مرا نیست نان در خورد ترازجان مرا بعد ازین جز جان نخواهم از تو من تا توانم نان نخواهم از تو من گرگ را تو بر سرم بگماشتی گر بفرمایی کند گرگ آشتی در چنین صحرا گرفتار بلا این چنین گرگیم باید آشنا این دمم با گرگ کردی در جوال هین رهایی ده مرا زین بد فعال این سخنها چون بگفت آن سرنگون گرگ از پیشش بصحرا شد برون گر تو خواهی تا بسر گرداندت چون فلک زیر و زبر گرداندت سرنگون نه پای در دریای او در شکن با شیوه و سودای او عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در به در در خاک هر در مانده دیده پرخون دل پر آتش آمده لب فرو بسته بلاکش آمده دید یک روزی جوانی تازه را خویشتن آراسته آوازه را پای در مسجد نهاد آن سرفراز کان جوان را بود هنگام نماز پیر دیوانه بدو گفت ای پسر در رو ودر رو هلا زین زودتر زانکه من دررفته ام بسیار هم کرده ام چون تو بسی این کار هم هم نمازی بودم وهم حق پرست تاثریدی این چنینم درشکست گر چو من شوریده دین میبایدت ور ثریدی این چنین میبایدت پای در نه زود تا دستت دهند نه بهر وقتی که پیوستت دهند

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۸ - الحكایة ‌و التمثیل بود مجنونی بغایت گرسنه سوی صحرا رفت سر پا برهنه نانش میبایست چون نانش نبود دردش افزون گشت درمانش نبود گفت یا رب آشکارا و نهان گرسنه تر هست از من در جهان هاتفی گفتش که میآیم ترا گرسنه تر از تو بنمایم ترا همچنان در دشت میشد یک تنه پیشش آمد پیر گرگی گرسنه گرگ کو را دید غریدن گرفت جامه دیوانه دریدن گرفت لرزه بر اندام مجنون اوفتاد در میان خاک در خون اوفتاد گفت یارب لطف کن زارم مکش جان عزیزست این چنین خوارم مکش گرسنه تر دیدم از خود این بسم وین زمان من سیر تر از هر کسم سیر شد امشب شکم بی نان مرا نیست نان در خورد ترازجان مرا بعد ازین جز جان نخواهم از تو من تا توانم نان نخواهم از تو من گرگ را تو بر سرم بگماشتی گر بفرمایی کند گرگ آشتی در چنین صحرا گرفتار بلا این چنین گرگیم باید آشنا این دمم با گرگ کردی در جوال هین رهایی ده مرا زین بد فعال این سخنها چون بگفت آن سرنگون گرگ از پیشش بصحرا شد برون گر تو خواهی تا بسر گرداندت چون فلک زیر و زبر گرداندت سرنگون نه پای در دریای او در شکن با شیوه و سودای او عطار » مصیبت نامه » بخش دوم » بخش ۹ - الحكایة ‌و التمثیل خواجه ای در شهر ما دیوانه شد وز خرد یکبارگی بیگانه شد نه لباسی بودش و نه طعمه کس ندادش لقمه بی لطمه بود پنجه سال تادیوانه بود در زفان کودکان افسانه بود سیم رفته روی چون زر مانده در به در در خاک هر در مانده دیده پرخون دل پر آتش آمده لب فرو بسته بلاکش آمده دید یک روزی جوانی تازه را خویشتن آراسته آوازه را پای در مسجد نهاد آن سرفراز کان جوان را بود هنگام نماز پیر دیوانه بدو گفت ای پسر در رو ودر رو هلا زین زودتر زانکه من دررفته ام بسیار هم کرده ام چون تو بسی این کار هم هم نمازی بودم وهم حق پرست تاثریدی این چنینم درشکست گر چو من شوریده دین میبایدت ور ثریدی این چنین میبایدت پای در نه زود تا دستت دهند نه بهر وقتی که پیوستت دهند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثه سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و روزی ریزه از خوان تست هر شبی ازتودل افروزی رسد باز هر روزی ز نو روزی رسد گر ترا نبود بروزی هیچ برگ کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ ور عنان باد پیچی یک دمی کی نسیم خوش جهد در عالمی تا ابد سرسبزی خلقان ز تست رعد و برق و برف و هم باران ز تست طفل بستان را چو از پستان میغ تازه گردانی ز شیری بیدریغ بر رخ بستانش از بهر فرح برکشی آن طفل را قوس قزح تا چو با این قوس بتواند نشست قاب قوسینش مگر آید بدست طفل عشقم تربیت کن هم مرا تا برون آری ازین ماتم مرا چون شنود القصه میکاییل راز گفت ای بیچاره بر راهی دراز من که میکاییلم اینجا برچه ام شوق حق را عشق دین را خود که ام گه بباران بازمانده گه ببرق روز و شب مشغول کار غرب و شرق رعد بانگیست از دل پر درد من باد یک شمه ز باد سرد من برف و باران اشک بسیار منست برق از جان شرر بار منست گه ز آهم میغ پرده میشود گه زنومیدی فسرده میشود سوز و جوش و اشک بسیارم نگر سر برار آخر سر و کارم نگر من چو خود سرگشته کار خودم روز و شب در درد و تیمار خودم تو برو کاین در ز من نگشایدت جز درون خویشتن نگشایدت سالک آمد پیش پیرو راز گفت حال خود با پیر یک یک بازگفت پیر گفتش آنکه میکاییل اوست لطف را و رزق را دادن نکوست هر دو عالم را مدد زو میرسد رزق دادن تا ابد زو میرسد رزق را از پادشاه دادگر جان میکاییل میبینم ممر هر که رزاقی ندید از پیشگاه هست او در شرک نیست او مرد راه عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان بری چون بخوردی عاقبت را ننگری حاتمش گفتا که ای مرد عزیز خورده ام زان تو هرگز هیچ چیز گفت نه گفتا مسلمان پس نه تن بزن چون این سخن را کس نه سایلش گفتا که حجت می میار گفت حجت خواهد از ما کردگار گفت میخواهی که چون کارت خطاست کاین خطاها را سخن بنهی تو راست گفت از هفت آسمان آمد سخن از خدا هم با میان آمد سخن مادرت چون شوهری کرد اختیار شدحلال از یک سخن آغاز کار سایلش گفتا تو کرده خوش نشست زآسمان ناید ترا روزی بدست گفت روزی همه خلق جهان همچو روزی من آید زآسمان کانکه او دارنده جان و جهانست گفت روزی همه در آسمانست گفت دایم پای در دامن ترا روزیی میناید از روزن ترا گفت بودم درشکم نه ماه من بردم از روزن بروزی راه من سایلش گفتا بخسب اکنون ستان تا درآید روزی تو در دهان گفت من قرب دو سال ای کوربین بوده ام در گاهواره همچنین من ستان خفته در آن مهد بزر در دهانم شیر میریخت از زبر سایلش گفتا که باید کشت زود هیچکس ناکشته هرگز چون درود حاتمش گفتا که ای سرگشته من موی سر میبدروم ناکشته من گفت ناپخته بخور تا بنگرم گفت ناپخته چو مرغان هم خورم گفت زیر آب شو روزی طلب گفت چون ماهی شوم نبود عجب مرد عاجز گشت ازو حیران بماند زان سخن انگشت در دندان بماند عاقبت بر دست حاتم بازگشت توبه کرد و همدم و همراز گشت لطف و رزق حق درین منزل طلب حل این مشکل درون دل طلب چون همه زآنجایگه بینی مدام کار تو زآنجایگه گردد تمام

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۱ - المقالة الثالثه سالک همچون موکل بر سری پیش میکاییل شد چون مضطری گفت ای فرمانده هر مخزنی بی تو نتوان خورد هرگز ارزنی ای مفاتیح جهان در دست تو حامل عرشی و کرسی پست تو ابر و باران قطره عمان تست رزق و روزی ریزه از خوان تست هر شبی ازتودل افروزی رسد باز هر روزی ز نو روزی رسد گر ترا نبود بروزی هیچ برگ کی نشیند شبنمی بر هیچ برگ ور عنان باد پیچی یک دمی کی نسیم خوش جهد در عالمی تا ابد سرسبزی خلقان ز تست رعد و برق و برف و هم باران ز تست طفل بستان را چو از پستان میغ تازه گردانی ز شیری بیدریغ بر رخ بستانش از بهر فرح برکشی آن طفل را قوس قزح تا چو با این قوس بتواند نشست قاب قوسینش مگر آید بدست طفل عشقم تربیت کن هم مرا تا برون آری ازین ماتم مرا چون شنود القصه میکاییل راز گفت ای بیچاره بر راهی دراز من که میکاییلم اینجا برچه ام شوق حق را عشق دین را خود که ام گه بباران بازمانده گه ببرق روز و شب مشغول کار غرب و شرق رعد بانگیست از دل پر درد من باد یک شمه ز باد سرد من برف و باران اشک بسیار منست برق از جان شرر بار منست گه ز آهم میغ پرده میشود گه زنومیدی فسرده میشود سوز و جوش و اشک بسیارم نگر سر برار آخر سر و کارم نگر من چو خود سرگشته کار خودم روز و شب در درد و تیمار خودم تو برو کاین در ز من نگشایدت جز درون خویشتن نگشایدت سالک آمد پیش پیرو راز گفت حال خود با پیر یک یک بازگفت پیر گفتش آنکه میکاییل اوست لطف را و رزق را دادن نکوست هر دو عالم را مدد زو میرسد رزق دادن تا ابد زو میرسد رزق را از پادشاه دادگر جان میکاییل میبینم ممر هر که رزاقی ندید از پیشگاه هست او در شرک نیست او مرد راه عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل کرد حاتم را سؤال آن مرد خام کز کجا آری تو هر روزی طعام گفت حاتم تا که جان دارم بجای هست قوت من ز انبان خدای مرد گفتش تو بسالوس و برنگ میکنی مال مسلمانان بچنگ روز و شب مال مسلمانان بری چون بخوردی عاقبت را ننگری حاتمش گفتا که ای مرد عزیز خورده ام زان تو هرگز هیچ چیز گفت نه گفتا مسلمان پس نه تن بزن چون این سخن را کس نه سایلش گفتا که حجت می میار گفت حجت خواهد از ما کردگار گفت میخواهی که چون کارت خطاست کاین خطاها را سخن بنهی تو راست گفت از هفت آسمان آمد سخن از خدا هم با میان آمد سخن مادرت چون شوهری کرد اختیار شدحلال از یک سخن آغاز کار سایلش گفتا تو کرده خوش نشست زآسمان ناید ترا روزی بدست گفت روزی همه خلق جهان همچو روزی من آید زآسمان کانکه او دارنده جان و جهانست گفت روزی همه در آسمانست گفت دایم پای در دامن ترا روزیی میناید از روزن ترا گفت بودم درشکم نه ماه من بردم از روزن بروزی راه من سایلش گفتا بخسب اکنون ستان تا درآید روزی تو در دهان گفت من قرب دو سال ای کوربین بوده ام در گاهواره همچنین من ستان خفته در آن مهد بزر در دهانم شیر میریخت از زبر سایلش گفتا که باید کشت زود هیچکس ناکشته هرگز چون درود حاتمش گفتا که ای سرگشته من موی سر میبدروم ناکشته من گفت ناپخته بخور تا بنگرم گفت ناپخته چو مرغان هم خورم گفت زیر آب شو روزی طلب گفت چون ماهی شوم نبود عجب مرد عاجز گشت ازو حیران بماند زان سخن انگشت در دندان بماند عاقبت بر دست حاتم بازگشت توبه کرد و همدم و همراز گشت لطف و رزق حق درین منزل طلب حل این مشکل درون دل طلب چون همه زآنجایگه بینی مدام کار تو زآنجایگه گردد تمام

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک خواستند افتاد خلقی در هلاک خلقی آمد پیش موسی سر به سر تا به استسقا برون آید مگر رفت موسی سوی صحرا بی قرار خواست باران از خدای کامکار هم به استسقا نماز آغاز کرد هم ید بیضا دعا را باز کرد گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان هیچ اثر پیدا نیامد در جهان رفت موسی بعد ازآن یک بار نیز برنیامد کار دیگر بار نیز خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک رفت موسی گفت ای دانای پاک چیست دارو تا شود درمان پدید چیست فرمان تا شود باران پدید حق تعالی گفت با موسی به راز گر به بارانست قومت را نیاز بنده ای دارم که او گوید دعا از دعای او شود حاجت روا موسی آمد باز جست آن بنده را برخ دید آن بنده فرخنده را برخ را گفت ای لطیف نامدار چون جهان را قحطی آمد آشکار سوی صحرا رنجه شو فردا پگاه وز خدا از بهر باران ابر خواه زانکه گر زین سان بماند خشک سال عمر بر خلق جهان آید زوال روز دیگر برخ آمد سوی دشت پس جهانی خلق بر وی گرد گشت گفت یا رب خلق را در خون مکش هر زمان در رنج دیگرگون مکش خلق را از خاک چون برداشتی گرسنه آخر چرا بگذاشتی یا نبایست آفریدن خلق را یا نه بی شک لقمه باید حلق را لطف کم شد یا کرم گویی نماند وآن همه انعام و نیکویی نماند آن همه دریای بخشش کان تراست می نبخشی می نریزی آن کجاست گر تو زان می آوری این قحط سال تا دهی خلقان خود را گوشمال بعد ازین ترسی که نتوانی همی بل توانی کرد به آسانی همی لطف کن این خلق حیران را بدار جان چو دادی نان ده و جان را بدار تا بگفت این فصل را برخ سیاه مرد بالا گشت از باران گیاه جمله عالم ز باران تازه شد دل خوشی خلق بی اندازه شد روز دیگر موسی عمران مگر دید ناگه برخ را بر رهگذر گفت ای موسی بدیدی آن زمان با خدای تو چه گفتم آنچنان گرمی من دیدی و گفتار من مردی من دیدی و هنجار من زین سخن موسی چنان در تاب شد کآتش خشم آمدش وز آب شد جوش میزد خشم او چون بحر ژرف خواست تا او را برنجاند شگرف تا چنین شوریده نه سر نه بن اینچنین گستاخ چون گوید سخن جبرییل آمد که ای موسی متاب پس مرنجان برخ را از هیچ باب زانکه حق میگوید این برخ سیاه هست ما را بنده ای از دیرگاه لطف ما را او به هر روزی سه بار می بخنداند چو گلبرگ بهار لطف ما را خنده از گفتار اوست کار تو نیست این و لیکن کار اوست هر کسی خاصیتی یافت از اله بود این خاصیت برخ سیاه تو چه دانی سر عشق ای بی خبر چون نمیآیی ز خواب و خور به سر می نیاسایی ز خورد و خفت تو خود نداری کار جز برگفت تو شام خورد و بامدادان خفتنت هست پیشین تا دگر بد گفتنت چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب در پسر کشتن فتاد او زین سبب روز و شب میخسبی و خوش میخوری این خری باشد نه مردم پروری طبع خر داری نگویم مردمت جو خور ای خر ای دریغا گندمت مردم آخر خر چگونه اوفتاد قصه ای پس باشگونه اوفتاد تا به بازار جهانت خوانده اند باشگونه بر خرت بنشانده اند تا کی از کوری و تا چند از کری ای خر آخر باشگونه بر خری مانده ای دایم اسیر ننگ و نام وانگهی گویی که شد دوری تمام سال و مه خون میخوری در حرص و آز می نهی این را لقب عمری دراز روز و شب جان می کنی بی زاد و برگ زیستن می خوانی این را تو نه مرگ ای خضابت را جوانی کرده نام مرگ دل را زندگانی کرده نام وی ورم را نام کرده فربهی راست چون آزادی سرو سهی زرد را کرده ز گلگونه عزیز سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز مشک را از باد رستی میدهی حیز را تعلیم کستی میدهی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود اندر عهد موسی کلیم برخ اسود بیدلی با دل دو نیم آنچنان سر سبزیی در برخ بود کز سوادش چهره دین سرخ بود شد تبه بر آل اسراییل کار زانکه آمد خشک سالی آشکار سایه می افکند قحطی سهمناک خواستند افتاد خلقی در هلاک خلقی آمد پیش موسی سر به سر تا به استسقا برون آید مگر رفت موسی سوی صحرا بی قرار خواست باران از خدای کامکار هم به استسقا نماز آغاز کرد هم ید بیضا دعا را باز کرد گرچه بسیاری دعا گفت آن زمان هیچ اثر پیدا نیامد در جهان رفت موسی بعد ازآن یک بار نیز برنیامد کار دیگر بار نیز خواست شد خلقی در آن تنگی هلاک رفت موسی گفت ای دانای پاک چیست دارو تا شود درمان پدید چیست فرمان تا شود باران پدید حق تعالی گفت با موسی به راز گر به بارانست قومت را نیاز بنده ای دارم که او گوید دعا از دعای او شود حاجت روا موسی آمد باز جست آن بنده را برخ دید آن بنده فرخنده را برخ را گفت ای لطیف نامدار چون جهان را قحطی آمد آشکار سوی صحرا رنجه شو فردا پگاه وز خدا از بهر باران ابر خواه زانکه گر زین سان بماند خشک سال عمر بر خلق جهان آید زوال روز دیگر برخ آمد سوی دشت پس جهانی خلق بر وی گرد گشت گفت یا رب خلق را در خون مکش هر زمان در رنج دیگرگون مکش خلق را از خاک چون برداشتی گرسنه آخر چرا بگذاشتی یا نبایست آفریدن خلق را یا نه بی شک لقمه باید حلق را لطف کم شد یا کرم گویی نماند وآن همه انعام و نیکویی نماند آن همه دریای بخشش کان تراست می نبخشی می نریزی آن کجاست گر تو زان می آوری این قحط سال تا دهی خلقان خود را گوشمال بعد ازین ترسی که نتوانی همی بل توانی کرد به آسانی همی لطف کن این خلق حیران را بدار جان چو دادی نان ده و جان را بدار تا بگفت این فصل را برخ سیاه مرد بالا گشت از باران گیاه جمله عالم ز باران تازه شد دل خوشی خلق بی اندازه شد روز دیگر موسی عمران مگر دید ناگه برخ را بر رهگذر گفت ای موسی بدیدی آن زمان با خدای تو چه گفتم آنچنان گرمی من دیدی و گفتار من مردی من دیدی و هنجار من زین سخن موسی چنان در تاب شد کآتش خشم آمدش وز آب شد جوش میزد خشم او چون بحر ژرف خواست تا او را برنجاند شگرف تا چنین شوریده نه سر نه بن اینچنین گستاخ چون گوید سخن جبرییل آمد که ای موسی متاب پس مرنجان برخ را از هیچ باب زانکه حق میگوید این برخ سیاه هست ما را بنده ای از دیرگاه لطف ما را او به هر روزی سه بار می بخنداند چو گلبرگ بهار لطف ما را خنده از گفتار اوست کار تو نیست این و لیکن کار اوست هر کسی خاصیتی یافت از اله بود این خاصیت برخ سیاه تو چه دانی سر عشق ای بی خبر چون نمیآیی ز خواب و خور به سر می نیاسایی ز خورد و خفت تو خود نداری کار جز برگفت تو شام خورد و بامدادان خفتنت هست پیشین تا دگر بد گفتنت چون خلیل آن یک دمی خفت ای عجب در پسر کشتن فتاد او زین سبب روز و شب میخسبی و خوش میخوری این خری باشد نه مردم پروری طبع خر داری نگویم مردمت جو خور ای خر ای دریغا گندمت مردم آخر خر چگونه اوفتاد قصه ای پس باشگونه اوفتاد تا به بازار جهانت خوانده اند باشگونه بر خرت بنشانده اند تا کی از کوری و تا چند از کری ای خر آخر باشگونه بر خری مانده ای دایم اسیر ننگ و نام وانگهی گویی که شد دوری تمام سال و مه خون میخوری در حرص و آز می نهی این را لقب عمری دراز روز و شب جان می کنی بی زاد و برگ زیستن می خوانی این را تو نه مرگ ای خضابت را جوانی کرده نام مرگ دل را زندگانی کرده نام وی ورم را نام کرده فربهی راست چون آزادی سرو سهی زرد را کرده ز گلگونه عزیز سرخ رویش خوانده و سر سبز نیز مشک را از باد رستی میدهی حیز را تعلیم کستی میدهی

%0
10 Bölüm