Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل دید طفلی را مگر سفیان پیر بلبلی را در قفس کرده اسیر بلبل آنجا خویشتن را ممتحن در قفس میزد بسی بی خویشتن هر زمانی میدوید از پیش و پس عالمی میجست بیرون از قفس با پریدن هر کرا بیگانگیست نیست او بلبل که مرغ خانگیست خواند سفیان کودک درویش را داد یک دینار آن دلریش را بلبل شوریده از کودک خرید کرد از دستش رها تا بر پرید روز آن بلبل سوی بستان شدی بازگشتی شب بر سفیان شدی کی بیاسودی بشب سفیان ز کار زانکه بودی طاعت او بیشمار در عبادت آمدی تا صبحگاه خیره میکردی درو بلبل نگاه مرغ را عمری برین هم برگذشت تا که سفیانش ز عالم در گذشت چون جنازه شد روان از کوی او مرغ میزد خویشتن بر روی او گرد او میگشت چون شوریده بانگ میزد اینت صاحب دیده عاقبت چون دفن کردندش بخاک بر سر خاکش نشست آن مرغ پاک یک زمان غایب نشد از خاک او تا برآمد نیز جان پاک او چون چنان مرغی ز دست آسان بداد خون ز منقارش چکید و جان بداد بیوفا مردا وفاداری ببین چشم بگشای و نکوکاری ببین کم نه از مرغکی ای بینوا پیش او تعلیم کن درس وفا یادگیر این قصه جانسوز ازو گر نمیدانی وفا آموز ازو رحمت سفیان چو آمد کارگر سر نپیچید ازدرش مرغی بپر کار مهرش تا بجان میساخت او تا که جان در راه مهرش باخت او جان اگر بر حلق میآید ترا رحمتی بر خلق میناید ترا هرکه از شفقت نگاهی میکند شیوه خلق الهی میکند در ترازو هیچ چیز از هیچ جای نیست بیش از خلق با خلق خدای عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل باغبانی سه خیار آورد خرد تحفه را پیش نظام الملک برد خورد یک نوباوه را حالی نظام پس دوم خورد و سوم هم شد تمام بودش از هر سوی بسیار از کبار او نداد البته کس را زان خیار باغبان راداد سی دینار زر مرد خدمت کرد و بیرون شد بدر پس زفان بگشاد در مجمع نظام گفت خوردم این سه نوباوه تمام پس ندادم هیچکس را از کبار زانکه هر سه تلخ افتاد آن خیار میبترسیدم که گر گوید کسی آن جگر خسته برنجد زان بسی خوردم آن تنها و برخویش آمدم یک زمان من نیز درویش آمدم پیشوایانی که سر افراشتند پیش ازین یارب چه رحمت داشتند عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل داد محمود آن یکی را مال خویش کرد او را سرور عمال خویش رفت مرد و مال او جمله بخورد بعد از آن در گوشه بنشست فرد شاه چون از کار او آگاه شد گفت تا برخاست پیش شاه شد شاه گفت ای بی خبر از حال من از چه خوردی تو پلید این مال من گفت بر پشتی آن خوردم که شاه مال دارد بی قیاس اینجایگاه من ندارم هیچ تو داری بسی نیستی چون من تو محتاج کسی چون بدان محتاج بودم خورده شد کار بر پشتی فضلت کرده شد گر ببخشی میتوانی من کیم ور بگیری هم تو دانی من کیم شاه را دل خوش شد از گفتار او عفو کرد ودر گذشت از کار او حجت دین گر سجل میبایدت رحمتی دایم ز دل میبایدت کم نه آخر ز فرعون لعین رحمتش بر زیردستان می ببین

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت چون تابوت موسی بر شتاب دید فرعونش که میآورد آب چارصد زیبا کنیزک همچو ماه ایستاده بود پیش او براه گفت با آن دلبران دلنواز هرکه آن تابوتم آرد پیش باز من ز ملک خویش آزادش کنم بی غمش گردانم و شادش کنم چارصد دلبر بیک ره تاختند خویش را در پیش آب انداختند گرچه رفتند آن همه یک دلنواز شد بسبقت پیش آن تابوت باز برگرفت از آب و در پیشش نهاد پیش فرعون جفا کیشش نهاد لاجرم فرعون عزم داد کرد چارصد مه روی را آزد کرد سایلی گفتا که ای عهدت درست گفته بودی هرکه تابوت از نخست پیشم آرد باز دلشادش کنم خلعتش در پوشم آزادش کنم کارچون زان یک کنیزک گشت راست چارصد را دادن آزادی چراست گفت اگرچه جمله درنایافتند نه ببوی یافتن بشتافتند جمله را چون بود امید یافتن بر همه باید چو شمعی تافتن گر یکی زان جمله ماندی ناامید شب شدی بر چشم او روز سپید لاجرم گردن گشادم جمله را خط آزادی بدادم جمله را آن لعین گر رحمتی در سینه داشت زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت خلق عالم آشکارا و نهان جمله خواهانند حق رادر جهان جمله او را خواستند او مینخواست تا نخواهد او نیاید کار راست بادلی پر مهر فرعون لعین خواست از جان قرب رب العالمین لیک چون حق مینخواست او را چه سود کانچه بودش آرزو او را نبود کار از پیشان اگر بگشایدت هر دمی صد گونه در بگشایدت عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر خندان در ده و دو برج تست از تو میگردد فلک ذات البروج هم افول از تست ظاهر هم عروج در جهان گر ثابت و گر نایریست لازم درگاه چون تو سایریست منطقه بر بسته داری روز و شب می نیاسایی زمانی از طلب کهکشان پردانه زرین تر است در جهان تخم طلب چندین تراست گر ز یک قطبست عالم را قرار در جهان تو دو قطبست آشکار بر زمین وآسمان وسعت تراست واسع مطلق تویی رفعت تراست آیة الکرسی است اندر شان ترا بس بود این آیت و برهان ترا چون ترا چندین مقام و دولتست وین همه صدق و صفا و صولتست میتوانی گر مرا با این شکست ره نمایی سوی مقصودی که هست زین سخن کرسی قوی جنبنده شد گفتی از عرش مجید افکنده شد گفت من ره جسته ام هر جا ازین کرسیم زان مانده ام بر پا ازین آیة الکرسی چو از برکرده ام در دعا سر سوی عرش آورده ام میبباید تا هزاران ساله راه با چنین عمری رسم با جایگاه چون رسیدم بعد از آن با جای خویش راه با سر گیرم از سودای خویش میروم از سر به بن از بن به سر همچو گویی بام بام و در به در هر زمانم زخم چون گویی رسد میندانم تا کیم بویی رسد آنک ازین سرش سر یک موی نیست چون رساند دیگری را روی نیست سالک آمد پیش آن پیر رجال داد پیش پیر حالی شرح حال پیر گفتش ذات کرسی واسعست آسمان زو خافض و زو رافعست پای تا سر در مکنون آمدست نوربخش هفت گردون آمدست هست هر کوکب درو در طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود از شوق حضرت هر نفس میدواند آسمانها را ز پس هر کرا دایم چنین شوقی بود تحفه او هر زمان ذوقی بود پادشاهی ذوق معنی بردنست نه بزور خشک دینی بردنست گر چو کرسی سرفرازی بایدت ترک ملک نانمازی بایدت ملک دنیا را که بنیادی نهند گرچه بس عالیست بربادی نهند

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل گفت چون تابوت موسی بر شتاب دید فرعونش که میآورد آب چارصد زیبا کنیزک همچو ماه ایستاده بود پیش او براه گفت با آن دلبران دلنواز هرکه آن تابوتم آرد پیش باز من ز ملک خویش آزادش کنم بی غمش گردانم و شادش کنم چارصد دلبر بیک ره تاختند خویش را در پیش آب انداختند گرچه رفتند آن همه یک دلنواز شد بسبقت پیش آن تابوت باز برگرفت از آب و در پیشش نهاد پیش فرعون جفا کیشش نهاد لاجرم فرعون عزم داد کرد چارصد مه روی را آزد کرد سایلی گفتا که ای عهدت درست گفته بودی هرکه تابوت از نخست پیشم آرد باز دلشادش کنم خلعتش در پوشم آزادش کنم کارچون زان یک کنیزک گشت راست چارصد را دادن آزادی چراست گفت اگرچه جمله درنایافتند نه ببوی یافتن بشتافتند جمله را چون بود امید یافتن بر همه باید چو شمعی تافتن گر یکی زان جمله ماندی ناامید شب شدی بر چشم او روز سپید لاجرم گردن گشادم جمله را خط آزادی بدادم جمله را آن لعین گر رحمتی در سینه داشت زان چه مقصودش چو حق را کینه داشت خلق عالم آشکارا و نهان جمله خواهانند حق رادر جهان جمله او را خواستند او مینخواست تا نخواهد او نیاید کار راست بادلی پر مهر فرعون لعین خواست از جان قرب رب العالمین لیک چون حق مینخواست او را چه سود کانچه بودش آرزو او را نبود کار از پیشان اگر بگشایدت هر دمی صد گونه در بگشایدت عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱ - المقالة السابعه سالک آمد پیش کرسی دل شده خاک زیر پایش از خون گل شده پیش کرسی خیره بر جا ایستاد همچو کرسی بر سر پا ایستاد گفت ای صحن مرصع زان تو صد هزاران قبه سرگردان تو جمله در فلک در درج تست مهر خندان در ده و دو برج تست از تو میگردد فلک ذات البروج هم افول از تست ظاهر هم عروج در جهان گر ثابت و گر نایریست لازم درگاه چون تو سایریست منطقه بر بسته داری روز و شب می نیاسایی زمانی از طلب کهکشان پردانه زرین تر است در جهان تخم طلب چندین تراست گر ز یک قطبست عالم را قرار در جهان تو دو قطبست آشکار بر زمین وآسمان وسعت تراست واسع مطلق تویی رفعت تراست آیة الکرسی است اندر شان ترا بس بود این آیت و برهان ترا چون ترا چندین مقام و دولتست وین همه صدق و صفا و صولتست میتوانی گر مرا با این شکست ره نمایی سوی مقصودی که هست زین سخن کرسی قوی جنبنده شد گفتی از عرش مجید افکنده شد گفت من ره جسته ام هر جا ازین کرسیم زان مانده ام بر پا ازین آیة الکرسی چو از برکرده ام در دعا سر سوی عرش آورده ام میبباید تا هزاران ساله راه با چنین عمری رسم با جایگاه چون رسیدم بعد از آن با جای خویش راه با سر گیرم از سودای خویش میروم از سر به بن از بن به سر همچو گویی بام بام و در به در هر زمانم زخم چون گویی رسد میندانم تا کیم بویی رسد آنک ازین سرش سر یک موی نیست چون رساند دیگری را روی نیست سالک آمد پیش آن پیر رجال داد پیش پیر حالی شرح حال پیر گفتش ذات کرسی واسعست آسمان زو خافض و زو رافعست پای تا سر در مکنون آمدست نوربخش هفت گردون آمدست هست هر کوکب درو در طلب می نیاساید زمانی روز و شب میدود از شوق حضرت هر نفس میدواند آسمانها را ز پس هر کرا دایم چنین شوقی بود تحفه او هر زمان ذوقی بود پادشاهی ذوق معنی بردنست نه بزور خشک دینی بردنست گر چو کرسی سرفرازی بایدت ترک ملک نانمازی بایدت ملک دنیا را که بنیادی نهند گرچه بس عالیست بربادی نهند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گردد خراب ور نیابی فی المثل ده روز آب گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه تاترا یک شربت آب ارد براه از سر آن بر توانی خاست تو کژنشین با من بگو این راست تو گفت ملک خود کنم نیمی نثار تا رسد جانم بآب خوشگوار گفت اگر آن شربت آبت در درون ره نیابد تا بزیر آید برون گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر تا دهد آن آب را در تو گذر آن دگر نیمه توانی داد خوش برتوانی خاست زان آزاد خوش گفت چون در من بود صد پیچ پیچ ملک با آن درد نبود هیچ هیچ من بگویم ترک ملک و مرد خویش تا خلاصی باشدم از درد خویش گفت آن ملکت که در دفع عذاب میتوان کردن عوض با یک من آب دل درو بیهوده چندینی مبند وز کفی دو آب چندینی مخند ملکتی کان یک من آب ارزد ترا دل برو چندین چرا لرزد ترا ملک عقبی خواه تا خرم بود ذره زان ملک صد عالم بود عدل کن تادر میان این نشست ذره زان مملکت آری بدست عدل نبود این که بنشینی خوشی میزنی در هر سرایی آتشی گر چو خود خواهی رعیت را مدام مملکت را عادلی باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود ایستادش بر زبر نوشین روان ماند حیران در رخ آن ناتوان مرد دیوانه ز شور بیدلی گفت تو نوشین روان عادلی گفت میگویند این هر جایگاه گفت پرگردان دهانشان خاک راه تا نمیگویند بر تو این دروغ زانکه در عدلت نمیبینم فروغ عدل باشد اینکه سی سال تمام من درین ویرانه میباشم مدام قوت خود میسازم از برگ گیاه بالشم خشت است و خاکم خوابگاه گه بسوزم پای تا سر زآفتاب گاه افسرده شوم از برف و آب گاه بارانم کند آغشته گه غم نانم کند سرگشته گاه حیران گردم از سودای خویش گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش من چنین باشم که گفتم خود ببین روزگارم جمله نیک و بد ببین تو چنان باشی که شب بر تخت زر خفته باشی گرد تو صد سیمبر شمع بر بالین و پایین باشدت در قدح جلاب مشکین باشدت جمله آفاق در فرمان ترا نه چو من در دل غم یک نان ترا تو چنان خوش من چنین بی حاصلی وآنگهی گویی که هستم عادلی آن من بین وآن خود عدل این بود این چنین عدلی کجا آیین بود نیستی عادل تو با عدلت چکار عدلیی به از چو تو عادل هزار گر توهستی عادل و پیروزگر همچو من در غم شبی با روز بر گر درین سختی و جوع و بیدلی طاقت آری پادشاه عادلی ورنه خود را می مده چندان غرور چندگویم از برم برخیز دور زان سخنها دیده نوشین روان کرد در دم اشک چون باران روان گفت تاتدبیر کار او کنند خدمت لیل ونهار او کنند همچنان می بود او برجایگاه هیچ نپذیرفت قول پادشاه گفت مپشولید این آشفته را برمگردانید کار رفته را هست این ویرانه جای مرگ من نیست جایی نیز رفتن برگ من این بگفت و سر بزیری در کشید تا شدند آن قوم دیری درکشید عادل آن باشد که در ملک جهان دادبستاند ز نفس خود نهان نبودش در عدل کردن خاص و عام خلق را چون خویشتن خواهد مدام گر بموری قصد غمخواری کند خویشتن را سرنگوساری کند

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل در رهی میرفت هارون الرشید بود تابستان و آبی ناپدید تشنگی غالب شد و در تف و تاب چشم را بود ای عجب گربود آب عابدی گفتش که ای شاه جهان تشنگی چون برتو افتاد این زمان گر دلت از تشنگی گردد خراب ور نیابی فی المثل ده روز آب گر کسی یک نیمه خواهد ملک شاه تاترا یک شربت آب ارد براه از سر آن بر توانی خاست تو کژنشین با من بگو این راست تو گفت ملک خود کنم نیمی نثار تا رسد جانم بآب خوشگوار گفت اگر آن شربت آبت در درون ره نیابد تا بزیر آید برون گر طبیبی خواهد آن نیمی دگر تا دهد آن آب را در تو گذر آن دگر نیمه توانی داد خوش برتوانی خاست زان آزاد خوش گفت چون در من بود صد پیچ پیچ ملک با آن درد نبود هیچ هیچ من بگویم ترک ملک و مرد خویش تا خلاصی باشدم از درد خویش گفت آن ملکت که در دفع عذاب میتوان کردن عوض با یک من آب دل درو بیهوده چندینی مبند وز کفی دو آب چندینی مخند ملکتی کان یک من آب ارزد ترا دل برو چندین چرا لرزد ترا ملک عقبی خواه تا خرم بود ذره زان ملک صد عالم بود عدل کن تادر میان این نشست ذره زان مملکت آری بدست عدل نبود این که بنشینی خوشی میزنی در هر سرایی آتشی گر چو خود خواهی رعیت را مدام مملکت را عادلی باشی تمام عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل رفت نوشروان درآن ویرانه دید سر بر خاک ره دیوانه ناله میکرد و چونالی گشته بود حال گردیده بحالی گشته بود از همه رسم جهان و آیین او کوزه پر آب بر بالین او در میان خاک راه افتاده بود نیم خشتی زیر سر بنهاده بود ایستادش بر زبر نوشین روان ماند حیران در رخ آن ناتوان مرد دیوانه ز شور بیدلی گفت تو نوشین روان عادلی گفت میگویند این هر جایگاه گفت پرگردان دهانشان خاک راه تا نمیگویند بر تو این دروغ زانکه در عدلت نمیبینم فروغ عدل باشد اینکه سی سال تمام من درین ویرانه میباشم مدام قوت خود میسازم از برگ گیاه بالشم خشت است و خاکم خوابگاه گه بسوزم پای تا سر زآفتاب گاه افسرده شوم از برف و آب گاه بارانم کند آغشته گه غم نانم کند سرگشته گاه حیران گردم از سودای خویش گاه سیرآیم ز سر تا پای خویش من چنین باشم که گفتم خود ببین روزگارم جمله نیک و بد ببین تو چنان باشی که شب بر تخت زر خفته باشی گرد تو صد سیمبر شمع بر بالین و پایین باشدت در قدح جلاب مشکین باشدت جمله آفاق در فرمان ترا نه چو من در دل غم یک نان ترا تو چنان خوش من چنین بی حاصلی وآنگهی گویی که هستم عادلی آن من بین وآن خود عدل این بود این چنین عدلی کجا آیین بود نیستی عادل تو با عدلت چکار عدلیی به از چو تو عادل هزار گر توهستی عادل و پیروزگر همچو من در غم شبی با روز بر گر درین سختی و جوع و بیدلی طاقت آری پادشاه عادلی ورنه خود را می مده چندان غرور چندگویم از برم برخیز دور زان سخنها دیده نوشین روان کرد در دم اشک چون باران روان گفت تاتدبیر کار او کنند خدمت لیل ونهار او کنند همچنان می بود او برجایگاه هیچ نپذیرفت قول پادشاه گفت مپشولید این آشفته را برمگردانید کار رفته را هست این ویرانه جای مرگ من نیست جایی نیز رفتن برگ من این بگفت و سر بزیری در کشید تا شدند آن قوم دیری درکشید عادل آن باشد که در ملک جهان دادبستاند ز نفس خود نهان نبودش در عدل کردن خاص و عام خلق را چون خویشتن خواهد مدام گر بموری قصد غمخواری کند خویشتن را سرنگوساری کند

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را بخر تا شود قصرت مربع در نظر پیرزن را خواند شاه سخت کوش گفت گشت این کلبه را واجب فروش تا مربع گردد این قصر بلند این زمانت رخت میباید فکند پیرزن گفتا که لا والله مگوی از فروش این بنا ای شه مگوی گر ترا ملک جهان گردد تمام کار حرص تو کجا گیرد نظام هر کرا حرص جهان ازجان نخاست کی شود کارش بدین یک کلبه راست ترک این گیر و مرا مپشول هیچ تا زآه من نگردی پیچ پیچ صبر کرد القصه روزی پادشاه تا برفت آن پیره زن زان جایگاه شاه گفت آن خانه راویران کنید چارسویش با زمین یکسان کنید هرچه دارد رخت او بر ره نهید پس بنای قصر من آنگه نهید پیره زن آخر چو باز آمد ز راه کلبه خود دید قصر پادشاه رخت خود بر راه دید انداخته کلبه را دیوار ایوان ساخته آتشی در جان آن غمگین فتاد چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد با دلی پرخون زدست شهریار روی رادر خاک ره مالید زار گفت اگر اینجا نبودم ای اله تو نبودی نیز هم این جایگاه تن زدی تا کلبه احزان من در هم افکندند بی فرمان من این بگفت و با رخی تر خشک لب برکشید از حلق جان آهی عجب غلغلی در آسمان افتاد ازو سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو حق تعالی کرد آن شه را هلاک در سرای خود فرو بردش بخاک عدل کن در ملک چون فرزانگان تا نگردی سخره دیوانگان عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن شلغم بخورد بر زمین افکند و مشتی غم بخورد شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه برفت اینجایگاه بی حلاوت شد طعام از قهر تو میبباید شد برون از شهر تو عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۶ - فی التمثیل بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن خطاست کار بی حرمت نیاید هیچ راست گفت بهلولش خموش ای جمله پوست گر بدانندی سگان کاین آن اوست سر بسوی او نبردندی بسنگ یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا خوری یک لقمه وانگه حرام خوشه چین کوی درویشان تویی در گدا طبعی بتر زیشان تویی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل خسروی قصری معظم ساز کرد اوستاد کار کار آغاز کرد در بر آن قصر زالی خانه داشت از همه عالم همان ویرانه داشت شاه را گفتند ای صاحب کمال گر نباشد کلبه این پیر زال قصر نبود چار سو آن را بخر تا شود قصرت مربع در نظر پیرزن را خواند شاه سخت کوش گفت گشت این کلبه را واجب فروش تا مربع گردد این قصر بلند این زمانت رخت میباید فکند پیرزن گفتا که لا والله مگوی از فروش این بنا ای شه مگوی گر ترا ملک جهان گردد تمام کار حرص تو کجا گیرد نظام هر کرا حرص جهان ازجان نخاست کی شود کارش بدین یک کلبه راست ترک این گیر و مرا مپشول هیچ تا زآه من نگردی پیچ پیچ صبر کرد القصه روزی پادشاه تا برفت آن پیره زن زان جایگاه شاه گفت آن خانه راویران کنید چارسویش با زمین یکسان کنید هرچه دارد رخت او بر ره نهید پس بنای قصر من آنگه نهید پیره زن آخر چو باز آمد ز راه کلبه خود دید قصر پادشاه رخت خود بر راه دید انداخته کلبه را دیوار ایوان ساخته آتشی در جان آن غمگین فتاد چشم چون سیلاب ازان آتش گشاد با دلی پرخون زدست شهریار روی رادر خاک ره مالید زار گفت اگر اینجا نبودم ای اله تو نبودی نیز هم این جایگاه تن زدی تا کلبه احزان من در هم افکندند بی فرمان من این بگفت و با رخی تر خشک لب برکشید از حلق جان آهی عجب غلغلی در آسمان افتاد ازو سرنگون شد حالی آن بنیاد ازو حق تعالی کرد آن شه را هلاک در سرای خود فرو بردش بخاک عدل کن در ملک چون فرزانگان تا نگردی سخره دیوانگان عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل ناگهی بهلول را خشکی بخاست رفت پیش شاه ازوی دنبه خواست آزمایش کرد آن شاهش مگر تا شناسد هیچ باز از یکدیگر گفت شلغم پاره باید کرد خرد پاره کرد آن خادمیش و پیش برد اندکی چون نان و آن شلغم بخورد بر زمین افکند و مشتی غم بخورد شاه را گفتا که تا گشتی تو شاه چربی از دنبه برفت اینجایگاه بی حلاوت شد طعام از قهر تو میبباید شد برون از شهر تو عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۶ - فی التمثیل بامدادی شهریار شاد کام داد بهلول ستمکش را طعام او بسگ داد آن همه تا سگ بخورد آن یکی گفتش که هرگز این که کرد از چنین شاهی نداری آگهی چون طعام او سگان را میدهی این چنین بی حرمتی کردن خطاست کار بی حرمت نیاید هیچ راست گفت بهلولش خموش ای جمله پوست گر بدانندی سگان کاین آن اوست سر بسوی او نبردندی بسنگ یعلم الله گر بخوردندی ز ننگ عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل رفت سنجر پیش زاهر ناگهی گفت از وعظیم ده زاد رهی شیخ زاهر گفت بشنو این سخن چون شبانت کرد حق گرگی مکن خانه خلقی کنی زیر و زبر تا براندازی سرافساری بزر خون بریزی خلق را در صد مقام تا خوری یک لقمه وانگه حرام خوشه چین کوی درویشان تویی در گدا طبعی بتر زیشان تویی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز روز بار بود پادشه در حکم گیر و دار بود پیر رفت و پیش او بنهاد سیم شاه شد در خشم و گفتش ای لییم چون منی را کی بدین باشد نیاز گفت ای خسرو مکن قصه دراز زانکه من بر کس نیفکندم نظر در همه عالم ز تو محتاج تر هیچ مسجد نی و بازار ای سلیم کز برای تو نمی خواهند سیم هر زمانت قسمتی دیگر بود هر دمت چیزی دگر درخور بود از همه درها گدایی می کنی تا زمانی پادشاهی می کنی با خود آی آخر دلت از سنگ نیست خود تو را زین نامداری ننگ نیست عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی آن برهان دین گفت سنجر را که ای سلطان دین واجبم آید بتو دادن زکات زانکه تو درویش حالی در حیات گر ترا ملک وزری هست این زمان هست آن جمله ازان مردمان کرده از خلق حاصل آن همه بر تو واجب میشود تاوان همه چون از آن خود نبودت هیچ چیز زین همه منصب چه سودت هیچ نیز از همه کس گرچه داری بیشتر میندانم کس ز تو درویشتر عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از ذلیلم راز گوی پیر گفتش گوییا ای جان من آیتی در شأن تست و آن من قسم من عزست و آن تست ذل تو بجزوی قانعی و من بکل کوزه دارم من و یک بوریا فارغم از طمطراق و از ریا تا که در دنیا نفس باشد مرا بوریا وین کوزه بس باشد مرا باز تو بنگر بکار و بار خویش ملک و پیل و لشگر بسیار خویش آن همه داری دگر میبایدت بیشتر از پیشتر میبایدت من ندارم هیچ و آزادم ز کل تو بسی داری دگر خواهی ز ذل پس مرا عزت نصیب است از حبیب بی نصیبی تو زعزت بی نصیب ای دریغا ترک دولت کرده خواریت را نام عزت کرده بار هفت اقلیم در گردن کنی عالمی را قصد خون خوردن کنی تا دمی بر تخت بنشینی بناز میمزن چون مینیاری خورد باز عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کاین جایگه بنشسته ام از قفا خوردن ببین چون خسته ام تو که اینجا کرده عمری نشست بس که یک یک بند خواهندت شکست یک نفس را من بخوردم آن خویش وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل یافت پیری یک درم سیم سیاه گفت بر باید گرفت این را ز راه هرکه او محتاج تر خواهد فتاد این درم اکنون بدو خواهیم داد کرد بسیاری ز هر سویی نگاه کس نبد محتاج تر از پادشاه از قضا آن روز روز بار بود پادشه در حکم گیر و دار بود پیر رفت و پیش او بنهاد سیم شاه شد در خشم و گفتش ای لییم چون منی را کی بدین باشد نیاز گفت ای خسرو مکن قصه دراز زانکه من بر کس نیفکندم نظر در همه عالم ز تو محتاج تر هیچ مسجد نی و بازار ای سلیم کز برای تو نمی خواهند سیم هر زمانت قسمتی دیگر بود هر دمت چیزی دگر درخور بود از همه درها گدایی می کنی تا زمانی پادشاهی می کنی با خود آی آخر دلت از سنگ نیست خود تو را زین نامداری ننگ نیست عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل خواجه اکافی آن برهان دین گفت سنجر را که ای سلطان دین واجبم آید بتو دادن زکات زانکه تو درویش حالی در حیات گر ترا ملک وزری هست این زمان هست آن جمله ازان مردمان کرده از خلق حاصل آن همه بر تو واجب میشود تاوان همه چون از آن خود نبودت هیچ چیز زین همه منصب چه سودت هیچ نیز از همه کس گرچه داری بیشتر میندانم کس ز تو درویشتر عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل شاه دین محمود سلطان جهان داشت استادی بغایت خرده دان بود نام او سدید عنبری ای عجب کافور مویش بر سری شاه یک روزی بدو گفت ای مقل وتعز من تشاء و تذل آیت زیباست معنی بازگوی از عزیز و از ذلیلم راز گوی پیر گفتش گوییا ای جان من آیتی در شأن تست و آن من قسم من عزست و آن تست ذل تو بجزوی قانعی و من بکل کوزه دارم من و یک بوریا فارغم از طمطراق و از ریا تا که در دنیا نفس باشد مرا بوریا وین کوزه بس باشد مرا باز تو بنگر بکار و بار خویش ملک و پیل و لشگر بسیار خویش آن همه داری دگر میبایدت بیشتر از پیشتر میبایدت من ندارم هیچ و آزادم ز کل تو بسی داری دگر خواهی ز ذل پس مرا عزت نصیب است از حبیب بی نصیبی تو زعزت بی نصیب ای دریغا ترک دولت کرده خواریت را نام عزت کرده بار هفت اقلیم در گردن کنی عالمی را قصد خون خوردن کنی تا دمی بر تخت بنشینی بناز میمزن چون مینیاری خورد باز عطار » مصیبت نامه » بخش هفتم » بخش ۱۱ - الحكایة و التمثیل رفت یک روزی مگر بهلول مست در بر هارون و بر تختش نشست خیل او چندان زدندش چوب و سنگ کز تن او خون روان شد بیدرنگ چون بخورد آن چوب بگشاد او زفان گفت هارون را که ای شاه جهان یک زمان کاین جایگه بنشسته ام از قفا خوردن ببین چون خسته ام تو که اینجا کرده عمری نشست بس که یک یک بند خواهندت شکست یک نفس را من بخوردم آن خویش وای بر تو زانچه خواهی داشت پیش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنه سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان ازل جمله نقاشی علم و عمل تا ابد پیرایه ذات تو ساخت جمله اسرار آیات تو ساخت هرچه رفت و میرود در هر دو کون یک بیک پیداست بر تو لون لون جمله احکام خوش میخوان توراست چون نخوانی چون خط خوشخوان توراست چون محیطی جمله اسرار را چاره کاری کن این بیکار را زانکه گر از لوح نگشاید درم چون قلم از غصه دربازم سرم زین سخن در گشت لوح و گفت خیز آبروی خویش و آن ما مریز من چو اطفالم نشسته بی قرار بی خبر لوحی نهاده بر کنار از قلم هر خط که بیرون اوفتاد من فرو خوانم ز بیم اوستاد هر زمانی با دلی پررشک من میبشویم نقش لوح از اشک من گر کسی از لوح دیدی زندگی مرده را لوحیست در افکندگی حکم سابق صد جهان درهم سرشت هر دمم زان نقش لوحی در نبشت لاجرم آن لوح میخوانم زبر هر زمانی لوح میگیرم ز سر هر دمم سوی دگر دامن کشند درخطم از بسکه خط در من کشند می فرو گیرند در حرفم تمام مینهند انگشت بر حرفم مدام مانده ام حیران نه جان نه تن پدید تا چه نقش آید مرا از من پدید لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز با دبیرستان نخواهی رفت باز گرچه بسیاریست خط درشان من نیست خط عشق در دیوان من درد من بین برفشان دامن برو خط بیزاری ستان از من برو سالک آمد پیش پیر دردناک شرح دادش حال خود از جان پاک پیر گفتش لوح محفوظ اله عالم علمست و نقش پیشگاه هرکجادر علم اسراری نهانست لوح رادر عکس او نقشی چنانست نقش محنت هست و نقش دولتست هرچه هست آنجایگه بی علتست کار بی علت از آنجا میرود محنت و دولت از آنجا میرود عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای دهقان راه از چه میپاشی تو این ارزن پگاه گفت در برفست عالم ناپدید چینه مرغان شد این دم ناپدید مرغکان را چینه پاشم این قدر تا خدا رحمت کند بر من مگر گفت ذوالنونش که چون بیگانه کی پذیرد تو مگر دیوانه گفت اگر نپذیرد این بیند خدا گفت بیند گفت بس باشد مرا رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر بر رخ آن گبر افتادش نظر دید او را عاشق آسا در طواف گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک دید و بپسندید و بپذیرفت نیک هم مرا در آشنایی راه داد هم مرا جان ودلی آگاه داد هم مرا در خانه خود پیش خواند هم مرا حیران راه خویش خواند هست در بیت اللهم همخانگی باز رستم زان همه بیگانگی زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای گفت ارزان میفروشی ای خدای گبری چل ساله چون از گردنش می بیندازی بمشتی ارزنش دوستی خود بدشمن میدهی این چنین ارزان به ارزن میدهی هاتفی در سر او آواز داد کانکه او را خواند حق یا باز داد گر بخواندش نه بعلت خواندش ور براندش نه بعلت راندش کار خلقست آنکه ملت ملتست هرچه زان درگه رود بی علتست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۱ - المقالة ‌الثامنه سالک آمد لوح را رهبر گرفت چون قلم سرگشته لوح از سرگرفت لوح را گفت ای همه ریحان و روح نیست هم تلویح تو در هیچ لوح قابلی آیات پر اسرار را حاملی الفاظ معنی دار را نقش بند حکم دیوان ازل جمله نقاشی علم و عمل تا ابد پیرایه ذات تو ساخت جمله اسرار آیات تو ساخت هرچه رفت و میرود در هر دو کون یک بیک پیداست بر تو لون لون جمله احکام خوش میخوان توراست چون نخوانی چون خط خوشخوان توراست چون محیطی جمله اسرار را چاره کاری کن این بیکار را زانکه گر از لوح نگشاید درم چون قلم از غصه دربازم سرم زین سخن در گشت لوح و گفت خیز آبروی خویش و آن ما مریز من چو اطفالم نشسته بی قرار بی خبر لوحی نهاده بر کنار از قلم هر خط که بیرون اوفتاد من فرو خوانم ز بیم اوستاد هر زمانی با دلی پررشک من میبشویم نقش لوح از اشک من گر کسی از لوح دیدی زندگی مرده را لوحیست در افکندگی حکم سابق صد جهان درهم سرشت هر دمم زان نقش لوحی در نبشت لاجرم آن لوح میخوانم زبر هر زمانی لوح میگیرم ز سر هر دمم سوی دگر دامن کشند درخطم از بسکه خط در من کشند می فرو گیرند در حرفم تمام مینهند انگشت بر حرفم مدام مانده ام حیران نه جان نه تن پدید تا چه نقش آید مرا از من پدید لوح بفکن ای چو کرسی سر فراز با دبیرستان نخواهی رفت باز گرچه بسیاریست خط درشان من نیست خط عشق در دیوان من درد من بین برفشان دامن برو خط بیزاری ستان از من برو سالک آمد پیش پیر دردناک شرح دادش حال خود از جان پاک پیر گفتش لوح محفوظ اله عالم علمست و نقش پیشگاه هرکجادر علم اسراری نهانست لوح رادر عکس او نقشی چنانست نقش محنت هست و نقش دولتست هرچه هست آنجایگه بی علتست کار بی علت از آنجا میرود محنت و دولت از آنجا میرود عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت چون صحرا همه پربرف گشت رفت ذوالنون در چنان روزی بدشت دید گبری را ز ایمان بی خبر دامنی ارزن درافکنده بسر برف میرفت و بصحرا میدوید دانه میپاشید و هرجا میدوید گفت ذوالنونش که ای دهقان راه از چه میپاشی تو این ارزن پگاه گفت در برفست عالم ناپدید چینه مرغان شد این دم ناپدید مرغکان را چینه پاشم این قدر تا خدا رحمت کند بر من مگر گفت ذوالنونش که چون بیگانه کی پذیرد تو مگر دیوانه گفت اگر نپذیرد این بیند خدا گفت بیند گفت بس باشد مرا رفت ذوالنون سوی حج سالی دگر بر رخ آن گبر افتادش نظر دید او را عاشق آسا در طواف گفت ای ذوالنون چرا گفتی گزاف گفتی آن نپذیرد و بیند ولیک دید و بپسندید و بپذیرفت نیک هم مرا در آشنایی راه داد هم مرا جان ودلی آگاه داد هم مرا در خانه خود پیش خواند هم مرا حیران راه خویش خواند هست در بیت اللهم همخانگی باز رستم زان همه بیگانگی زان سخن حالی بشد ذوالنون ز جای گفت ارزان میفروشی ای خدای گبری چل ساله چون از گردنش می بیندازی بمشتی ارزنش دوستی خود بدشمن میدهی این چنین ارزان به ارزن میدهی هاتفی در سر او آواز داد کانکه او را خواند حق یا باز داد گر بخواندش نه بعلت خواندش ور براندش نه بعلت راندش کار خلقست آنکه ملت ملتست هرچه زان درگه رود بی علتست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست از جنونم هیچ جان آگاه نیست هرکه در بی علتی حق فتاد در خوشی جاودان مطلق فتاد هرچه دید و هرچه بر وی رفت نیز خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش برکنار وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار چون همه چیزی ز پیشان دید او قول خوش خوش گفتن آسان دید او گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست گر شود همچون زمین پست آسمان تو خوشی خود طلب کن از میان عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سوداش کرد از پسش خندید و بس صفراش کرد آن یکی گفتش که ای شوریده مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد سود اوبر باد دادی این زمان مرد را درویش کردی زین زیان گفت من دیوانه بس سرکشم وین طراق و طمطراق آید خوشم چون خوشم این آمد اینم هست کار با زیانم نیست یا با سود کار در حقیقت زین همه طاق ورواق نیست کس آگاه جز از طمطراق هیچکس از سر کار آگاه نیست زانکه آنجا هیچکس را راه نیست نیست کس را از حقیقت آگهی جمله میمیرند بادستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد بر پلیدی غالیه سوده بکرد سر این پرسید ازو مردی ز راه گفت این خلقی که هست اینجایگاه از خدادارند چندانی خبر کز دم این غالیه این لاشه خر از درخت ذات تو یک شاخ تر تا نپیوندد باصل کار در تو بریده مانی از اصل همه فصل باشد قسمت از وصل همه این زمان کن شاخ را پیوسته تو زانکه چون مردی بمانی بسته تو بسته نتواند بلاشک کار کرد کار اینجا بایدت نهمار کرد ور بدو پیوسته خواهی مرد تو زندگی پیوسته خواهی برد تو زنده بی مرگ بسیاری بود گر بمیری زنده این کاری بود بر در او چون توانی یافت بار چون ز بیکاری نه پردازی بکار نیستت پروای ریش خود دمی همچنین مردار خواهی شد همی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود خوش دیوانه در زیر دلق گفت هر چیزی که در وی ماند خلق علتست و من چو هستم دولتی میرسم از عالم بی علتی از ره بی علتیم آورده اند در جنون دولتیم آورده اند لاجرم کس را به سرم راه نیست از جنونم هیچ جان آگاه نیست هرکه در بی علتی حق فتاد در خوشی جاودان مطلق فتاد هرچه دید و هرچه بر وی رفت نیز خوش شمرد آن جمله چون جان عزیز عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بود مردی چست خوش خوش نام او حق تعالی کرده نامش دام او گر کسی در جانش آتش میزدی او نرنجیدی و خوش خوش میزدی خانه بودش فرو افتاد پاک ماند فرزند و زنش در زیر خاک ایستاده بود خوش خوش برکنار وانگهی میگفت خوش خوش اینت کار چون همه چیزی ز پیشان دید او قول خوش خوش گفتن آسان دید او گر چو خوش خوش خوش نبینی هر چه هست خوش خوشی در ناخوشی افتی بشست گر شود همچون زمین پست آسمان تو خوشی خود طلب کن از میان عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه در بغداد شد یک دکان پر شیشه دید او شاد شد برگرفت آنگاه سنگی ده بدست وآن همه شیشه بیک ساعت شکست صدهزاران شیشه میشد سرنگون پس طراق و طمطراق آمد برون مرد سودایی که آن سوداش کرد از پسش خندید و بس صفراش کرد آن یکی گفتش که ای شوریده مرد این چرا کردی و هرگز این که کرد سود اوبر باد دادی این زمان مرد را درویش کردی زین زیان گفت من دیوانه بس سرکشم وین طراق و طمطراق آید خوشم چون خوشم این آمد اینم هست کار با زیانم نیست یا با سود کار در حقیقت زین همه طاق ورواق نیست کس آگاه جز از طمطراق هیچکس از سر کار آگاه نیست زانکه آنجا هیچکس را راه نیست نیست کس را از حقیقت آگهی جمله میمیرند بادستی تهی عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل ناگهی معشوق طوسی را مگر بود بر بازار عطاران گذر آن یکی عطار خوشتر از بهشت غالیه از مشک و عنبر می سرشت غالیه بستد ازو معشوق چست بود در پیشش خری ادبار و سست زیر دنبال خر آلوده بکرد بر پلیدی غالیه سوده بکرد سر این پرسید ازو مردی ز راه گفت این خلقی که هست اینجایگاه از خدادارند چندانی خبر کز دم این غالیه این لاشه خر از درخت ذات تو یک شاخ تر تا نپیوندد باصل کار در تو بریده مانی از اصل همه فصل باشد قسمت از وصل همه این زمان کن شاخ را پیوسته تو زانکه چون مردی بمانی بسته تو بسته نتواند بلاشک کار کرد کار اینجا بایدت نهمار کرد ور بدو پیوسته خواهی مرد تو زندگی پیوسته خواهی برد تو زنده بی مرگ بسیاری بود گر بمیری زنده این کاری بود بر در او چون توانی یافت بار چون ز بیکاری نه پردازی بکار نیستت پروای ریش خود دمی همچنین مردار خواهی شد همی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه بفکندی و خشم آمدیش مردمان پیشش شدندی دلنواز پس بدادندیش آن آیینه باز باز چون آن خلق بسیار آمدی بار دیگر خشم در کار آمدی آینه در رهگذار انداختی خلق از سر باز با او ساختی گاه بگرفتی و گه بگذاشتی گاه بفکندی و گه برداشتی چون نبودی خلق را پروای او عاقبت غالب شدی سودای او گفتی آن باید مرا کاین مردمان روی خود بینند حاضر یک زمان لیک یک تن را همی نه کم نه بیش وا نمیگردد ز روی و ریش خویش هرکرا پروای خود نبود دمی هرگزش پروای حق باشد همی این چنین مشغول و سرگردان شده در غم شغل جهانت جان شده تا کی آخر جمع خواهی کرد تو جمع چندان کن که خواهی خورد تو ای که روزی میکنی چندین طلب جان شیرین جوی و نور دین طلب ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر در بن هر مویت ابلیسی دگر در حقیقت رو ز عادت دور باش نی ز ابلیسی بخود مغرور باش عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای سقط می ندانی هیچ و ره کردی غلط تو یقین میدان که اندر راه او نیست عادت لایق درگاه او هرچه از عادت رود در روزگار نیست آن را با حقیقت هیچ کار وقف ابلیس است دنیا سر بسر تو ازو میباز دزدی در بدر هر که از ابلیس دزدد مال او خود توان دانست فردا حال او گر رود ابلیس از بازارها کی رود بازارها را کارها زانکه دنیا سر بسر بازار اوست بیشتر بیع و شری از کار اوست اوست مه بازار هر بازار و بس کار دنیا نیست بی او یک نفس

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل بود مجنونی بدست آیینه چون بکردی جمعه هر آدینه برگشادی پرده از آیینه باز تا چو بیرون آمدی خلق از نماز آینه در روی مردم داشتی چون شدی مردم بسی بگذاشتی خلق چون بسیار در چشم آمدیش آینه بفکندی و خشم آمدیش مردمان پیشش شدندی دلنواز پس بدادندیش آن آیینه باز باز چون آن خلق بسیار آمدی بار دیگر خشم در کار آمدی آینه در رهگذار انداختی خلق از سر باز با او ساختی گاه بگرفتی و گه بگذاشتی گاه بفکندی و گه برداشتی چون نبودی خلق را پروای او عاقبت غالب شدی سودای او گفتی آن باید مرا کاین مردمان روی خود بینند حاضر یک زمان لیک یک تن را همی نه کم نه بیش وا نمیگردد ز روی و ریش خویش هرکرا پروای خود نبود دمی هرگزش پروای حق باشد همی این چنین مشغول و سرگردان شده در غم شغل جهانت جان شده تا کی آخر جمع خواهی کرد تو جمع چندان کن که خواهی خورد تو ای که روزی میکنی چندین طلب جان شیرین جوی و نور دین طلب ای ترا هر لحظه تلبیسی دگر در بن هر مویت ابلیسی دگر در حقیقت رو ز عادت دور باش نی ز ابلیسی بخود مغرور باش عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل سجده میکرد ابلیس لعین گفت عیسی در چه کاری این چنین گفت من بیش از همه عمری دراز سجده عادت کرده ام زانگاه باز عادتم گشتست این زان میکنم گرهمه سجده ست تاوان میکنم عیسی مریم بدو گفت ای سقط می ندانی هیچ و ره کردی غلط تو یقین میدان که اندر راه او نیست عادت لایق درگاه او هرچه از عادت رود در روزگار نیست آن را با حقیقت هیچ کار وقف ابلیس است دنیا سر بسر تو ازو میباز دزدی در بدر هر که از ابلیس دزدد مال او خود توان دانست فردا حال او گر رود ابلیس از بازارها کی رود بازارها را کارها زانکه دنیا سر بسر بازار اوست بیشتر بیع و شری از کار اوست اوست مه بازار هر بازار و بس کار دنیا نیست بی او یک نفس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان برش گشت چون باد ای عجب خاک درش گرچه چندانی سلیمان کار داشت کز زمین تا عرش گیر و دار داشت مسکنت را قدر چون بشناخت او قوت از زنبیل بافی ساخت او خادمش یک روز در بازار شد از پی زنبیل او در کار شد گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس عاقبت نخرید آن زنبیل کس بازگشت و سوی او آورد باز شد گرسنگی سلیمان را دراز روز دیگر دیگری بهتر ببافت تا خریداری تواند بو که یافت برد خادم هر دو بازاری نبود تا بشب گشت و خریداری نبود چون نمیآمد خریداری پدید ضعف شد القصه بسیاری پدید شد ز بی قوتی سلیمان دردناک آمدش بی قوتی در جان پاک حق تعالی گفتش آخر حال چیست کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست گفت نان میبایدم ای کردگار گفت نان خور چند باشی بیقرار گفت یا رب نان ندارم در نگر گفت بفروش آن متاعت نان بخر گفت زنبیلم فرستادم بسی نیست این ساعت خریدارم کسی گفت کی زنبیل باید کار را بنده کرده مهتر بازار را بی شکی شیطان چو محبوس آیدت کار دنیا جمله مدروس آیدت چون بود در بند ابلیس پلید کی توان کردن فروشی یا خرید کار دنیا جمله موقوف ویست نهی منکر امر معروف ویست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت نازل زین سبب نون و القلم حق تعالی هم بتو تعلیم داد هم ز قدرت احسن التقویم داد اولین استاد اسرار قدم تو شدی موجود از کتم عدم پای از سر کرده سر از زفان میخرامی از شبه گوهرفشان گه گهر داری نثار و گه شکر گاه خطت در و گاهی آب زر هست در تاریکیت آب حیات نی شکر بالحق تویی باری نبات پادشاهی تو مطلق آمدست خط تو جمله محقق آمدست در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب ملهم لوح دلی نقاش غیب درد من بین باز کن بر من دری سر غیبم گوی و در جنبان سری زین سخن جان قلم شد تافته گشت از تیغ زفان بشکافته گفت آخر من کیم اسرار را سر بریده میدوم این کار را گرچه آبی روشن و کامل بود چون نداند ناودان غافل بود من چو ناوم وآب روشن میرود لیک دورم ز آنچه بر من میرود من کمر بسته بدیدار آمدم سرنگون از شوق این کار آمدم پس زفان گشته قلم بی روی و راه میروم وانگاه در آب سیاه چون از این سر ذره نشناختم عاقبت از عجز سر در باختم شرح حال دلپذیر من شنو باورم دار و صریر من شنو یا چو من حیران طریق خویش گیر یا قلم در من کش و ره پیش گیر سالک آمدپیش پیر و گفت حال تا شد آگاه آن امام حال و قال پیر گفتش هست در حضرت قلم رای قدرت کار بخش بیش و کم ذره با ذره گر کار داشت نقش آن نوک قلم داند نگاشت تانگردد از قلم نقشی عیان ذره برخود نجنبد در جهان چون قلم را داعی رفتن بخاست کارها از رفتن او گشت راست کرد دایم سرنگونی اختیار می نیاساید دمی از درد کار چون به لذت در رسید او از الم غرقه آن نور شد جف القلم هرکه او در کار بسیاری برفت آخر الامرش نکوکاری برفت چون قلم شو راست در رفتار خویش تا بکام خود رسی در کار خویش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش هشتم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل گفت یک روزی سلیمان کای اله بهر من ابلیس را آور براه تا چو هر دیوی شود فرمانبرم بی پری جفتی نهد سر در برم حق بدو گفتا مشو او را شفیع تاکنم در حکم تو او را مطیع عاقبت ابلیس شد فرمان برش گشت چون باد ای عجب خاک درش گرچه چندانی سلیمان کار داشت کز زمین تا عرش گیر و دار داشت مسکنت را قدر چون بشناخت او قوت از زنبیل بافی ساخت او خادمش یک روز در بازار شد از پی زنبیل او در کار شد گرچه بسیاری بگشت از پیش و پس عاقبت نخرید آن زنبیل کس بازگشت و سوی او آورد باز شد گرسنگی سلیمان را دراز روز دیگر دیگری بهتر ببافت تا خریداری تواند بو که یافت برد خادم هر دو بازاری نبود تا بشب گشت و خریداری نبود چون نمیآمد خریداری پدید ضعف شد القصه بسیاری پدید شد ز بی قوتی سلیمان دردناک آمدش بی قوتی در جان پاک حق تعالی گفتش آخر حال چیست کز ضعیفی بر تو دشوارست زیست گفت نان میبایدم ای کردگار گفت نان خور چند باشی بیقرار گفت یا رب نان ندارم در نگر گفت بفروش آن متاعت نان بخر گفت زنبیلم فرستادم بسی نیست این ساعت خریدارم کسی گفت کی زنبیل باید کار را بنده کرده مهتر بازار را بی شکی شیطان چو محبوس آیدت کار دنیا جمله مدروس آیدت چون بود در بند ابلیس پلید کی توان کردن فروشی یا خرید کار دنیا جمله موقوف ویست نهی منکر امر معروف ویست عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۱ - المقالة التاسعة سالک آمد وانگهش از سر قدم چون قلم شد سرنگون پیش قلم گفت ای منشی اسرار آمده ناقد گفتار و کردار آمده ای بوقت کودکی همچون مسیح هم معز و هم متین و هم فصیح قوس قدرت را تویی زه لاجرم گشت نازل زین سبب نون و القلم حق تعالی هم بتو تعلیم داد هم ز قدرت احسن التقویم داد اولین استاد اسرار قدم تو شدی موجود از کتم عدم پای از سر کرده سر از زفان میخرامی از شبه گوهرفشان گه گهر داری نثار و گه شکر گاه خطت در و گاهی آب زر هست در تاریکیت آب حیات نی شکر بالحق تویی باری نبات پادشاهی تو مطلق آمدست خط تو جمله محقق آمدست در حقیقت بی مجاز و عیب و ریب ملهم لوح دلی نقاش غیب درد من بین باز کن بر من دری سر غیبم گوی و در جنبان سری زین سخن جان قلم شد تافته گشت از تیغ زفان بشکافته گفت آخر من کیم اسرار را سر بریده میدوم این کار را گرچه آبی روشن و کامل بود چون نداند ناودان غافل بود من چو ناوم وآب روشن میرود لیک دورم ز آنچه بر من میرود من کمر بسته بدیدار آمدم سرنگون از شوق این کار آمدم پس زفان گشته قلم بی روی و راه میروم وانگاه در آب سیاه چون از این سر ذره نشناختم عاقبت از عجز سر در باختم شرح حال دلپذیر من شنو باورم دار و صریر من شنو یا چو من حیران طریق خویش گیر یا قلم در من کش و ره پیش گیر سالک آمدپیش پیر و گفت حال تا شد آگاه آن امام حال و قال پیر گفتش هست در حضرت قلم رای قدرت کار بخش بیش و کم ذره با ذره گر کار داشت نقش آن نوک قلم داند نگاشت تانگردد از قلم نقشی عیان ذره برخود نجنبد در جهان چون قلم را داعی رفتن بخاست کارها از رفتن او گشت راست کرد دایم سرنگونی اختیار می نیاساید دمی از درد کار چون به لذت در رسید او از الم غرقه آن نور شد جف القلم هرکه او در کار بسیاری برفت آخر الامرش نکوکاری برفت چون قلم شو راست در رفتار خویش تا بکام خود رسی در کار خویش

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفته بود نه درین چل سال یکشب خفته بود روزی آمد پیش ذوالنون دردناک سرنهاد از عجز خود بر روی خاک طاعت چل ساله خود بر دوام آنچه کرده بود بر گفتش تمام گفت اگرچه هر چه گفتی کرده ام همچو روز اولین در پرده ام نه دری در سینه میبگشایدم نه جمالی روی میبنمایدم نه زحق خطی بنامم میرسد نه بدل از وی پیامم میرسد بر نمیگیرد بهیچم چون کنم چند سوزم چند پیچم چون کنم تا نگویی کاین شکایت کردنست لیک بدبختی حکایت کردنست دل گرفتن نیست از طاعت مرا لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا تو طبیبی غمگنان را چاره کن داروی این عاشق خونخواره کن شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز گفت امشب ترک کن کلی نماز نان بخور سیر و بخسب امشب تمام تا گر از لطفت نمیآید پیام بو که از عنفی کند در تو نگاه زانکه پندارم بلطفت نیست راه هرکسی را از رهی دیگر برند گه زپای آرند و گه از سر برند این سخن درویش چون بشنود رفت بود تشنه سیر خورد و سیر خفت مصطفی رادید هم آن شب بخواب ای عجب در شب که بیند آفتاب گفت میگوید خداوندت سلام میدهد از حضرت خویشت پیام کی بهمت رنجها برده بسی کی کند هرگز زیان بر ما کسی تحفه خود یادگار تو نهم هرچه خواهی در کنار تو نهم گرچه تو چل ساله داری رنج راه گنج دولت بخشمت این جایگاه در عوض گنج کرم بازت دهم خلعت و انعام و اعزازت دهم لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام گو که هان ای مدعی ناتمام ای همه تزویر و ناموس آمده پاک رفته پیش و سالوس آمده عاشقان را میکنی از ما نفور تا ز راه ما همی گردند دور همچو غول از رهزنی دم میزنی کار مشتی خسته بر هم میزنی گر نیندازم بصد رسواییت نی خدایم چند از رعناییت تا تو دست از رهزنی کوته کنی عاشقان را تا بکی گمره کنی زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد کز دو عالم تا ابد آزاد شد چون زکار خویش مرد آید یکی آنچه میجوید بیابد بی شکی چند خواهی بود نه پخته نه خام نیک خواهی کار میباید تمام هرکه او در کار خود کامل بود عاقبت مقصود او حاصل بود

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل بود ذوالنون را مریدی پاکباز هم بمعنی اهل دل هم اهل راز در حضورش چل چله افتاده بود تا بچل موقف تمام استاده بود مدت چل سال جانی غرق راز پاسبان حجره دل بود باز نه درین چل سال حرفی گفته بود نه درین چل سال یکشب خفته بود روزی آمد پیش ذوالنون دردناک سرنهاد از عجز خود بر روی خاک طاعت چل ساله خود بر دوام آنچه کرده بود بر گفتش تمام گفت اگرچه هر چه گفتی کرده ام همچو روز اولین در پرده ام نه دری در سینه میبگشایدم نه جمالی روی میبنمایدم نه زحق خطی بنامم میرسد نه بدل از وی پیامم میرسد بر نمیگیرد بهیچم چون کنم چند سوزم چند پیچم چون کنم تا نگویی کاین شکایت کردنست لیک بدبختی حکایت کردنست دل گرفتن نیست از طاعت مرا لیک ذوقی نیست یک ساعت مرا تو طبیبی غمگنان را چاره کن داروی این عاشق خونخواره کن شیخ چون بشنود ازآن سرگشته راز گفت امشب ترک کن کلی نماز نان بخور سیر و بخسب امشب تمام تا گر از لطفت نمیآید پیام بو که از عنفی کند در تو نگاه زانکه پندارم بلطفت نیست راه هرکسی را از رهی دیگر برند گه زپای آرند و گه از سر برند این سخن درویش چون بشنود رفت بود تشنه سیر خورد و سیر خفت مصطفی رادید هم آن شب بخواب ای عجب در شب که بیند آفتاب گفت میگوید خداوندت سلام میدهد از حضرت خویشت پیام کی بهمت رنجها برده بسی کی کند هرگز زیان بر ما کسی تحفه خود یادگار تو نهم هرچه خواهی در کنار تو نهم گرچه تو چل ساله داری رنج راه گنج دولت بخشمت این جایگاه در عوض گنج کرم بازت دهم خلعت و انعام و اعزازت دهم لیکن از ماسوی ذوالنون برسلام گو که هان ای مدعی ناتمام ای همه تزویر و ناموس آمده پاک رفته پیش و سالوس آمده عاشقان را میکنی از ما نفور تا ز راه ما همی گردند دور همچو غول از رهزنی دم میزنی کار مشتی خسته بر هم میزنی گر نیندازم بصد رسواییت نی خدایم چند از رعناییت تا تو دست از رهزنی کوته کنی عاشقان را تا بکی گمره کنی زین سخن ذوالنون چنان دلشاد شد کز دو عالم تا ابد آزاد شد چون زکار خویش مرد آید یکی آنچه میجوید بیابد بی شکی چند خواهی بود نه پخته نه خام نیک خواهی کار میباید تمام هرکه او در کار خود کامل بود عاقبت مقصود او حاصل بود

%0
10 Bölüm