جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۶ - خلاص شدن مسخره فرعونیان از غرقه شدن به واسطه آنکه خود را به صورت موسی علیه السلام برآوردی و مسخرگی کردی زآل فرعون بود ناسره ای هرزه گو مسخ روی مسخره ای بود بر صورت کلیم الله گاه و بیگاه با عصا و کلاه پیش فرعونیان ز ناسرگی مثل موسی شدی به مسخرگی سر به تقلید وی برآوردی هر چه دیدی ز وی همان کردی ماتم غرق را چو زد جبریل جامه عمر قبطیان در نیل نشد آن مسخره هلاک ز غرق ریخت موسی ز درد خاک به فرق کای نکوکار ازاین تبه کردار از همه بیش دیده ام آزار وی بدین مکرمت چه ارزنده ست که همه مرده اند و وی زنده ست گفت حق کای گزیده وی یکچند ساختی با تو خویش را مانند هر که بر صورت گزیده ماست به عذاب مخالفان نه سزاست آن تشبه که از عداوت خاست بین که چون مرگ کاه و عمر فزاست آن که از محض دوستی خیزد کس چه داند که تا چه انگیزد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۷ - اعتذار کردن از اقتصار این دفتر از سلسلة الذهب بر همین مقدار بود در دل چنان که این دفتر نبود از نصف اولین کمتر لیک خامه ز جنبش پیوست چون بدینجا رسید سر بشکست چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز سازدم گزلک عزیمت تیز دهم از سر تراش آن خامه برسانم به مقطع این نامه ور نه آن را که خاطر صافیست اینقدر هم که گفته شد کافیست داشت جهدی دبیر چرخ برین در رقم کردن حروف سنین چون رقومش به صاد و ضاد رسید خامه را حکم ایستاد رسید هم بر این حرف این خجسته کلام ختم شد والسلام والاکرام جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱ - مقدمه حمد ایزد نه کار توست ای دل هر چه کار تو بار توست ای دل پشت طاقت به عاجزی خم ده واعترف بالقصور عن حمده و توسل بافضل الصلوات و تقرب باصلح الدعوات بنبی الهدی و احبابه وارثی علمه و آدابه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲ - این معدلت نامه ایست متحف به سلاطین که سلاله طین فطرت آدم اند و لهوی را که آخر آن فناست و آن شغل به زخارف دنیاست از دل ایشان بیرون برده اند و صورت عافیت از آن بلا را عاقبت خیر ایشان کرده که حرز خلد ملکهم حاشیه صحیفه روزگار ایشان باد و دعای دام بقائهم دام مرغ اجابت شکار ایشان بعد حمد حق و درود نبی نیست پوشیده بر ذکی و غبی که ظلال الله اند پادشهان راحت رنجیدیدگان جهان سایه بان ساخته ز چتر سیاه زآفتاب حوادث اند پناه چترشان مختصر به پیش نظر ظلش از نور مهر شامل تر ملک اگر جمع اگر پریشان است اثر عدل و ظلم ایشان است عدل ایشان کند به دانش و داد خانه ملک را قوی بنیاد ظلم ایشان به کین نوی و کهن خلق را بر کند ز بیخ و ز بن ملک کشت است و عدل ابر پر آب ملک دادت خدا به عدل شتاب تخم کشتی در آبیاری کوش دارش از تشنگی و خواری گوش کشت بی آب هیچ بر ندهد چون شجر خشک شد ثمر ندهد عدل چون ملک را شود معمار هیچ چیز دگر نیاید کار هم سپاهی ز شاه گردد شاد هم رعیت ازو شود آباد هم خلایق رهد ز محنت و بیم هم خزاین شود پر از زر و سیم دشمنان گردن نیاز نهند شیوه انقیاد ساز دهند
جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۶ - خلاص شدن مسخره فرعونیان از غرقه شدن به واسطه آنکه خود را به صورت موسی علیه السلام برآوردی و مسخرگی کردی زآل فرعون بود ناسره ای هرزه گو مسخ روی مسخره ای بود بر صورت کلیم الله گاه و بیگاه با عصا و کلاه پیش فرعونیان ز ناسرگی مثل موسی شدی به مسخرگی سر به تقلید وی برآوردی هر چه دیدی ز وی همان کردی ماتم غرق را چو زد جبریل جامه عمر قبطیان در نیل نشد آن مسخره هلاک ز غرق ریخت موسی ز درد خاک به فرق کای نکوکار ازاین تبه کردار از همه بیش دیده ام آزار وی بدین مکرمت چه ارزنده ست که همه مرده اند و وی زنده ست گفت حق کای گزیده وی یکچند ساختی با تو خویش را مانند هر که بر صورت گزیده ماست به عذاب مخالفان نه سزاست آن تشبه که از عداوت خاست بین که چون مرگ کاه و عمر فزاست آن که از محض دوستی خیزد کس چه داند که تا چه انگیزد جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر دوم » بخش ۷۷ - اعتذار کردن از اقتصار این دفتر از سلسلة الذهب بر همین مقدار بود در دل چنان که این دفتر نبود از نصف اولین کمتر لیک خامه ز جنبش پیوست چون بدینجا رسید سر بشکست چرخ اگر باز بگذرد ز ستیز سازدم گزلک عزیمت تیز دهم از سر تراش آن خامه برسانم به مقطع این نامه ور نه آن را که خاطر صافیست اینقدر هم که گفته شد کافیست داشت جهدی دبیر چرخ برین در رقم کردن حروف سنین چون رقومش به صاد و ضاد رسید خامه را حکم ایستاد رسید هم بر این حرف این خجسته کلام ختم شد والسلام والاکرام جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۱ - مقدمه حمد ایزد نه کار توست ای دل هر چه کار تو بار توست ای دل پشت طاقت به عاجزی خم ده واعترف بالقصور عن حمده و توسل بافضل الصلوات و تقرب باصلح الدعوات بنبی الهدی و احبابه وارثی علمه و آدابه جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر سوم » بخش ۲ - این معدلت نامه ایست متحف به سلاطین که سلاله طین فطرت آدم اند و لهوی را که آخر آن فناست و آن شغل به زخارف دنیاست از دل ایشان بیرون برده اند و صورت عافیت از آن بلا را عاقبت خیر ایشان کرده که حرز خلد ملکهم حاشیه صحیفه روزگار ایشان باد و دعای دام بقائهم دام مرغ اجابت شکار ایشان بعد حمد حق و درود نبی نیست پوشیده بر ذکی و غبی که ظلال الله اند پادشهان راحت رنجیدیدگان جهان سایه بان ساخته ز چتر سیاه زآفتاب حوادث اند پناه چترشان مختصر به پیش نظر ظلش از نور مهر شامل تر ملک اگر جمع اگر پریشان است اثر عدل و ظلم ایشان است عدل ایشان کند به دانش و داد خانه ملک را قوی بنیاد ظلم ایشان به کین نوی و کهن خلق را بر کند ز بیخ و ز بن ملک کشت است و عدل ابر پر آب ملک دادت خدا به عدل شتاب تخم کشتی در آبیاری کوش دارش از تشنگی و خواری گوش کشت بی آب هیچ بر ندهد چون شجر خشک شد ثمر ندهد عدل چون ملک را شود معمار هیچ چیز دگر نیاید کار هم سپاهی ز شاه گردد شاد هم رعیت ازو شود آباد هم خلایق رهد ز محنت و بیم هم خزاین شود پر از زر و سیم دشمنان گردن نیاز نهند شیوه انقیاد ساز دهند