Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Heft Evreng (Farsça tasavvuf mesnevîleri)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۰ - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام شنیدم که در عهد نوشیروان که گیتی چو تن بود و عدلش روان چنان عدل در مغز جان ها نشست که هنگامه ظالمان برشکست فقیری در این عرصه جایی نداشت سزای نشستن سرایی نداشت برای عمارت زمین خرید که در کندنش گنجی آمد پدید کلندش شد اندر کف رنجبر به صورت کلید در گنج زر روانی به سوی فروشنده رفت پی رد آن گنج کوشنده رفت بگفت آن زمین را چو بشکافتم پر از سیم و زر مخزنی یافتم بیا گنج خود را پذیرنده شو ز سیم و زرش بهره گیرنده شو بگفتا من آن را چو بفروختم ز سیم و زرش کیسه افروختم تصرف در آن نیست از من درست در او هر چه یابی همه حق توست نه بایع گرفت آن و نی مشتری به داور رساندند این داوری بپرسید ازیشان که ای بخردان به لشکرگه عدل اسپهبدان خدا هیچ فرزندتان داده است و یا لوح ازین نقشتان ساده است یکی گفت دارم بلی دختری ز حال پسر زد نفس دیگری به هم هر دو را بست عقد نکاح وز آن گنجشان کرد خوردن مباح که فرزند ازان چون شود بهره ور رسد راحت آن به جان پدر گر آن قصه بودی درین روزگار برآوردی از گنج هر یک دمار شدی بایع و مشتری در سرش ببردی به عنف از میان داورش بیا ساقیا در ده آن جام عدل که فیروزی آمد سرانجام عدل بکش بازوی مکنت از جور دور که چندان بقا نیست در دور جور بیا مطربا پرده معتدل که آرام جان بخشد و انس دل بزن تا ز آشفته حالی رهیم ز تشویش بی اعتدالی رهیم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۱ - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامه ای خراشید مشحون به غم نامه ای سر نامه نام خداوند پاک فرحبخش دلهای اندوهناک فرازنده افسر سرکشان فروزنده طلعت مهوشان به صبح آور شام هر شب نشین حرارت بر هر دل آتشین وز آن پس ز مادر هزاران سپاس بر اسکندر آن بنده حق شناس ضعیفی به تأیید یزدان قوی رسوم کرم را ز رایش نوی به اعزاز ایزد عزیز جهان به تعلیم او واقف هر نهان به خود پست وز لطف او سربلند به خود نیست وز هستیش بهره مند بر او باد کز حد خود نگذرد به جز راه اهل خرد نسپرد به جز حکمت مرد آگاه نیست که بیرون ز حکم خرد راه نیست خیال بزرگی به خود گو مبند که بر خاک خواری فتد خودپسند به چشم خود آن به که باشد ذلیل که هست این صفت بر عزیزی دلیل چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال که خواهد گرفتن به زودی زوال سوی خویش گو بخل را ره مده که دست گشاده ست از بسته به کف بسته مشت است و آید درشت ز دارنده بر روی خواهنده مشت دل اهل حاجت جراحت بود براو دست بگشاده راحت بود مکن عجب را گو به دل آشیان که دین را گزند است و جان را زیان بود روز اقبال را عجب شب ز اقبالیان عجب باشد عجب بسا مرد کو دم ز تدبیر زد ولی بر خود از عجب خود تیر زد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۰ - حکایت شخصی که زمین خرید و در آنجا گنجی یافت، برنداشت که از آن فروشنده است و فروشنده قبول نکرد که من زمین را و هر چه در وی بوده فروخته ام شنیدم که در عهد نوشیروان که گیتی چو تن بود و عدلش روان چنان عدل در مغز جان ها نشست که هنگامه ظالمان برشکست فقیری در این عرصه جایی نداشت سزای نشستن سرایی نداشت برای عمارت زمین خرید که در کندنش گنجی آمد پدید کلندش شد اندر کف رنجبر به صورت کلید در گنج زر روانی به سوی فروشنده رفت پی رد آن گنج کوشنده رفت بگفت آن زمین را چو بشکافتم پر از سیم و زر مخزنی یافتم بیا گنج خود را پذیرنده شو ز سیم و زرش بهره گیرنده شو بگفتا من آن را چو بفروختم ز سیم و زرش کیسه افروختم تصرف در آن نیست از من درست در او هر چه یابی همه حق توست نه بایع گرفت آن و نی مشتری به داور رساندند این داوری بپرسید ازیشان که ای بخردان به لشکرگه عدل اسپهبدان خدا هیچ فرزندتان داده است و یا لوح ازین نقشتان ساده است یکی گفت دارم بلی دختری ز حال پسر زد نفس دیگری به هم هر دو را بست عقد نکاح وز آن گنجشان کرد خوردن مباح که فرزند ازان چون شود بهره ور رسد راحت آن به جان پدر گر آن قصه بودی درین روزگار برآوردی از گنج هر یک دمار شدی بایع و مشتری در سرش ببردی به عنف از میان داورش بیا ساقیا در ده آن جام عدل که فیروزی آمد سرانجام عدل بکش بازوی مکنت از جور دور که چندان بقا نیست در دور جور بیا مطربا پرده معتدل که آرام جان بخشد و انس دل بزن تا ز آشفته حالی رهیم ز تشویش بی اعتدالی رهیم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۱ - داستان کاغذ نوشتن مادر اسکندر و جواهر حکمت در آن پیچیدن و به اسکندر فرستادن سکندر که صیتش جهان را گرفت بسیط زمین و زمان را گرفت چو گرد جهان گشتن آغاز کرد به کشورگشایی سفر ساز کرد ز دیدار او مادرش ماند باز بر او گشت ایام دوری دراز تراشید مشکین رقم خامه ای خراشید مشحون به غم نامه ای سر نامه نام خداوند پاک فرحبخش دلهای اندوهناک فرازنده افسر سرکشان فروزنده طلعت مهوشان به صبح آور شام هر شب نشین حرارت بر هر دل آتشین وز آن پس ز مادر هزاران سپاس بر اسکندر آن بنده حق شناس ضعیفی به تأیید یزدان قوی رسوم کرم را ز رایش نوی به اعزاز ایزد عزیز جهان به تعلیم او واقف هر نهان به خود پست وز لطف او سربلند به خود نیست وز هستیش بهره مند بر او باد کز حد خود نگذرد به جز راه اهل خرد نسپرد به جز حکمت مرد آگاه نیست که بیرون ز حکم خرد راه نیست خیال بزرگی به خود گو مبند که بر خاک خواری فتد خودپسند به چشم خود آن به که باشد ذلیل که هست این صفت بر عزیزی دلیل چرا دل نهد کس بر آن ملک و مال که خواهد گرفتن به زودی زوال سوی خویش گو بخل را ره مده که دست گشاده ست از بسته به کف بسته مشت است و آید درشت ز دارنده بر روی خواهنده مشت دل اهل حاجت جراحت بود براو دست بگشاده راحت بود مکن عجب را گو به دل آشیان که دین را گزند است و جان را زیان بود روز اقبال را عجب شب ز اقبالیان عجب باشد عجب بسا مرد کو دم ز تدبیر زد ولی بر خود از عجب خود تیر زد

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۲ - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد جوانی به بر جامه خسروی رخش نسخه خامه مانوی همی شد ز خواب سحر خاسته پی عیدگه رفتن آراسته ز آغاز چون صبح دولت نوید بپوشید دراعه ای بس سفید به بالای دراعه صبح رنگ زمرد قبایی به بر کرد تنگ چو ماه از شفق کرد بر خود تمام فراز قبا حله لعل فام ز آیینه دار آنگه آیینه جست کز آیینه شد کار خودبین درست بدانسان خوش آمد جمال خودش که پر شد ضمیر از خیال خودش به خود گفت من شاه و شهزاده ام ز شهزادگان نادر افتاده ام ز مه تا به ماهی که باشد چو من سزاوار شاهی که باشد چو من بگفت این و بر بارگی شد سوار سپاه از قفایش هزاران هزار قدم نانهاده به میدان عید شد از لغزش رخش قربان عید به جانش خدنگ هلاک اوفتاد ز تیری که خود زد به خاک اوفتاد خوش آن کس که بینایی از سر گرفت نظر همچو دیده ز خود برگرفت همه نیک را دید و بد را ندید بد و نیک بگذار خود را ندید بیا ساقیا آن بلورینه جام که از روشنی باشد آیینه فام بده تا علی رغم هر خودنما نماید خرد عیب ما را به ما بیا مطربا در نوا مو شکاف وز آن مو که بشکافتی پرده باف که تا پرده بر چشم خود گستریم چو خودبین حریفان به خود ننگریم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۳ - داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی سکندر به سوی ارسطو نوشت که ای فرخ استاد نیکو سرشت دلم تخته کلک تعلیم توست سرم خاک میدان تعظیم توست منم بی تو ای گنج سور و سرور ز سر چشمه حکمت افتاده دور ازان چشمه ام رشح آبی فرست سؤالی که دارم جوابی فرست خطی چند بفرست خاطرپسند که باشد به هر خطه ام سودمند بود هر خطش چو صدف های در ز اندرزهای حکیمانه پر ارسطو چو خواند از وی آن نامه را بدین نکته بر نامه زد خامه را که ای نقد دل گنج یونان تو را حکیمان یونان زبونان تو را ز انعام توست این سخن سازیم چه لایق به تو مدح پردازیم ز پندم به آب حیا نامه شوی ولیکن بگویم چو گفتی بگوی جهان کهنه زالیست زیرک فریب به زرق و دغا خویش را داده زیب نداند کس از صلح او جنگ او به نیرنگ سازیست آهنگ او به غارت برد عاقبت هر چه داد به باد اجل بر دهد هر چه زاد نشد خانه ای در حریمش به پای که سیل حوادث نکندش ز جای بنایی برآورده در چل چله نگونسار سازد به یک زلزله که را ساخت اقبال او تاجور که ننهاد بر خاک ادبار سر که را کرد از تخت فرخنده بخت که ناورد رختش به تخته ز تخت به هر کس که در بند احسان شود چو طفلان ز داده پشیمان شود کند ریش جان صد آزاده را ستاند به افزونی آن داده را دهد قطره جوید گهرهای ناب فشاند به گل آب و گیرد گلاب رساند به جان بخردی را خلل ز نابخردان سازد او را بدل کند رخنه در سد اسکندری کند از گل آنگه مرمتگری نشاند به جای سمن خار را ز افسونگر آرد عوض مار را در او یک سر موی تمییز نیست تفاوت کن چیز و ناچیز نیست چو دونان ازو جاه و دولت مخواه به جاهش مکن جز به عبرت نگاه چو نبود ز تمییز بخششگری چه بخششگری و چه بخل آوری نیرزد به هیچ ار نه زآگاهی است عطاگر همه دولت شاهی است

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۲ - حکایت آن جوان رعنا که جامه های عید پوشید و به نظر عجب در خود نگریست و به آن تیر زهرآلود از پای در افتاد جوانی به بر جامه خسروی رخش نسخه خامه مانوی همی شد ز خواب سحر خاسته پی عیدگه رفتن آراسته ز آغاز چون صبح دولت نوید بپوشید دراعه ای بس سفید به بالای دراعه صبح رنگ زمرد قبایی به بر کرد تنگ چو ماه از شفق کرد بر خود تمام فراز قبا حله لعل فام ز آیینه دار آنگه آیینه جست کز آیینه شد کار خودبین درست بدانسان خوش آمد جمال خودش که پر شد ضمیر از خیال خودش به خود گفت من شاه و شهزاده ام ز شهزادگان نادر افتاده ام ز مه تا به ماهی که باشد چو من سزاوار شاهی که باشد چو من بگفت این و بر بارگی شد سوار سپاه از قفایش هزاران هزار قدم نانهاده به میدان عید شد از لغزش رخش قربان عید به جانش خدنگ هلاک اوفتاد ز تیری که خود زد به خاک اوفتاد خوش آن کس که بینایی از سر گرفت نظر همچو دیده ز خود برگرفت همه نیک را دید و بد را ندید بد و نیک بگذار خود را ندید بیا ساقیا آن بلورینه جام که از روشنی باشد آیینه فام بده تا علی رغم هر خودنما نماید خرد عیب ما را به ما بیا مطربا در نوا مو شکاف وز آن مو که بشکافتی پرده باف که تا پرده بر چشم خود گستریم چو خودبین حریفان به خود ننگریم جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۳ - داستان طلب وصیت کردن اسکندر از ارسطو و وصیت نوشتن وی سکندر به سوی ارسطو نوشت که ای فرخ استاد نیکو سرشت دلم تخته کلک تعلیم توست سرم خاک میدان تعظیم توست منم بی تو ای گنج سور و سرور ز سر چشمه حکمت افتاده دور ازان چشمه ام رشح آبی فرست سؤالی که دارم جوابی فرست خطی چند بفرست خاطرپسند که باشد به هر خطه ام سودمند بود هر خطش چو صدف های در ز اندرزهای حکیمانه پر ارسطو چو خواند از وی آن نامه را بدین نکته بر نامه زد خامه را که ای نقد دل گنج یونان تو را حکیمان یونان زبونان تو را ز انعام توست این سخن سازیم چه لایق به تو مدح پردازیم ز پندم به آب حیا نامه شوی ولیکن بگویم چو گفتی بگوی جهان کهنه زالیست زیرک فریب به زرق و دغا خویش را داده زیب نداند کس از صلح او جنگ او به نیرنگ سازیست آهنگ او به غارت برد عاقبت هر چه داد به باد اجل بر دهد هر چه زاد نشد خانه ای در حریمش به پای که سیل حوادث نکندش ز جای بنایی برآورده در چل چله نگونسار سازد به یک زلزله که را ساخت اقبال او تاجور که ننهاد بر خاک ادبار سر که را کرد از تخت فرخنده بخت که ناورد رختش به تخته ز تخت به هر کس که در بند احسان شود چو طفلان ز داده پشیمان شود کند ریش جان صد آزاده را ستاند به افزونی آن داده را دهد قطره جوید گهرهای ناب فشاند به گل آب و گیرد گلاب رساند به جان بخردی را خلل ز نابخردان سازد او را بدل کند رخنه در سد اسکندری کند از گل آنگه مرمتگری نشاند به جای سمن خار را ز افسونگر آرد عوض مار را در او یک سر موی تمییز نیست تفاوت کن چیز و ناچیز نیست چو دونان ازو جاه و دولت مخواه به جاهش مکن جز به عبرت نگاه چو نبود ز تمییز بخششگری چه بخششگری و چه بخل آوری نیرزد به هیچ ار نه زآگاهی است عطاگر همه دولت شاهی است

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۴ - حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه ز شاهان پیشین ستم پیشه ای در آزار نیکان بد اندیشه ای به دیوانه ای گفت آشفته خوی که از دور گردون چه خواهی بگوی اگر مال خواهی و بگزیده گنج کشد پیش روی تو نادیده رنج وگر جفت خواهی و ایوان و کاخ کند بر تو میدان عشرت فراخ وگر خواهی از تاج شاهی رواج نهد بر سرت از سر شاه تاج بخندید دیوانه کای ساده دل بر این کار بازیچه بنهاده دل فلک کیست سرگشته هرزه گرد شب و روز با اهل دل در نبرد به جز کجروی نیست اندیشه اش جز آزرن راستان پیشه اش ستاند ز نوشیروان تاج و تخت دهد با چو تو ظالم دیده سخت من از وی چه نیکی توقع کنم که چون سفلگانش تواضع کنم ز کج غیر چشم کجی داشتن بود خاک در دیده انباشتن بیا ساقیا تا کی این بخردی بنه بر کفم مایه بیخودی چنان فارغم کن ز ملک و ملک که سر درنیارم به چرخ فلک بیا مطربا کز غم افسرده ام ز پژمردگی گوییا مرده ام چنان گرم کن در سماعم دماغ که بخشد ز دور سپهرم فراغ جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۵ - داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردن ارسطو که در حکمت استاد بود و زو کشور حکمت آباد بود پی طالبان بود دور از حرم یکی خانه اش نام بیت الحکم بدان خانه هر گه برون آمدی ز هر سو دو صد ذوالفنون آمدی به شاگردیش صف کشیدی همه می صرف حکمت چشیدی همه یکی روز نامد برون تا به دیر شد از انتظارش دل جمله سیر بیایید گفتند تا یک به یک زنیم از سخن نقد خود بر محک دو سه نکته از حکمت آریم پیش نماییم ازان حاصل کار خویش یکی گفت کای گم به راه هوس همین گمرهیت اندرین راه بس که نبود امید تو در هیچ کار به فضل خداوندگار استوار به کار آر علمی که آموختی مکش مشعلی را که افروختی چو دانش به سوی کنش رهبر است کنش مایه دانش دیگر است بکش بر جهان عطف دامان ناز که پیش تو افتد به خاک نیاز بود این جهان زاغ مردارخوار جهان دگر رشک باغ بهار به تن مایه قوت این زاغ باش به جان طایر شاخ آن باغ باش دوم گفت گیتی یکی گلشن است خدا جوی را دیده روشن است خدا را به او بین و او را مبین به بی رنگ شو رنگ و بو را مبین بود خانه دل حریم خدای مکن جز خدا را در آن خانه جای چه لایق به قانون فرزانگی که با حق کند خلق همخانگی سیم گفت کین چند روز حیات بود نقد گنجینه کاینات خوش آن کس که راه خرد را گزید بداد آن و عمر ابد را خرید چهارم بدین نکته لب را گشود که آینده آید چه دیر و چه زود خوش آن کس که آب رخ خود نریخت به نیکش رخ آورد و از بد گریخت گذشته چو مرغیست جسته ز دام ازو نیست در دست تو غیر نام برایش نه غمگین و نی شاد باش به کلی ز فکر وی آزاد باش ز جان و دل پنجم این نکته خاست که هر کس به حق راست با خلق راست چو با حق کند بنده ناراستی نیاید ازو هیچ جا راستی مساق سخن چون بدینجا رسید ز در ناگه آن پیر دانا رسید بگفتا که در وقت این انتظار کدامین سخن بودتان اختیار بگفتند آنها که بگذشته بود نوابخش گوش و زبان گشته بود چو پیر آنچه گفتند با او شنفت چو غنچه بخندید و چون گل شگفت به گوش سکندر رسید این خبر بفرمود تا عقدهای گهر ببردند و زان رشته بگسیختند به فرق فلک سایشان ریختند ازیشان کسی سر به بالا نکرد نظر در گهرهای والا نکرد ارسطو به تحسینشان لب گشاد که این عقل و دین از جهان گم مباد بر آن چند دعوی که پرداختید ز همت بلندی گوا ساختید به هر کار کاینجا رساندید رخت بگیرید دامان آن کار سخت به آن صید اقبال دیگر کنید رخ همت از به به بهتر کنید بیا ساقیا می روانتر بده سبک باش و جام گرانتر بده به کف باده در ساغر زر درآی چو به داری از به به بهتر گرای بیا مطربا بر یکی پرده ایست مکن کین عجب جانفزا پرده است به هر پرده رازی بود دلنواز که آن را ندانند جز اهل راز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۴ - حکایت پادشاه فرزانه با آن دیوانه از خرد بیگانه ز شاهان پیشین ستم پیشه ای در آزار نیکان بد اندیشه ای به دیوانه ای گفت آشفته خوی که از دور گردون چه خواهی بگوی اگر مال خواهی و بگزیده گنج کشد پیش روی تو نادیده رنج وگر جفت خواهی و ایوان و کاخ کند بر تو میدان عشرت فراخ وگر خواهی از تاج شاهی رواج نهد بر سرت از سر شاه تاج بخندید دیوانه کای ساده دل بر این کار بازیچه بنهاده دل فلک کیست سرگشته هرزه گرد شب و روز با اهل دل در نبرد به جز کجروی نیست اندیشه اش جز آزرن راستان پیشه اش ستاند ز نوشیروان تاج و تخت دهد با چو تو ظالم دیده سخت من از وی چه نیکی توقع کنم که چون سفلگانش تواضع کنم ز کج غیر چشم کجی داشتن بود خاک در دیده انباشتن بیا ساقیا تا کی این بخردی بنه بر کفم مایه بیخودی چنان فارغم کن ز ملک و ملک که سر درنیارم به چرخ فلک بیا مطربا کز غم افسرده ام ز پژمردگی گوییا مرده ام چنان گرم کن در سماعم دماغ که بخشد ز دور سپهرم فراغ جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۵ - داستان نکته های حکمت راندن شاگردان ارسطو و خبر یافتن اسکندر از آن و عقدهای گوهر بر ایشان نثار کردن ارسطو که در حکمت استاد بود و زو کشور حکمت آباد بود پی طالبان بود دور از حرم یکی خانه اش نام بیت الحکم بدان خانه هر گه برون آمدی ز هر سو دو صد ذوالفنون آمدی به شاگردیش صف کشیدی همه می صرف حکمت چشیدی همه یکی روز نامد برون تا به دیر شد از انتظارش دل جمله سیر بیایید گفتند تا یک به یک زنیم از سخن نقد خود بر محک دو سه نکته از حکمت آریم پیش نماییم ازان حاصل کار خویش یکی گفت کای گم به راه هوس همین گمرهیت اندرین راه بس که نبود امید تو در هیچ کار به فضل خداوندگار استوار به کار آر علمی که آموختی مکش مشعلی را که افروختی چو دانش به سوی کنش رهبر است کنش مایه دانش دیگر است بکش بر جهان عطف دامان ناز که پیش تو افتد به خاک نیاز بود این جهان زاغ مردارخوار جهان دگر رشک باغ بهار به تن مایه قوت این زاغ باش به جان طایر شاخ آن باغ باش دوم گفت گیتی یکی گلشن است خدا جوی را دیده روشن است خدا را به او بین و او را مبین به بی رنگ شو رنگ و بو را مبین بود خانه دل حریم خدای مکن جز خدا را در آن خانه جای چه لایق به قانون فرزانگی که با حق کند خلق همخانگی سیم گفت کین چند روز حیات بود نقد گنجینه کاینات خوش آن کس که راه خرد را گزید بداد آن و عمر ابد را خرید چهارم بدین نکته لب را گشود که آینده آید چه دیر و چه زود خوش آن کس که آب رخ خود نریخت به نیکش رخ آورد و از بد گریخت گذشته چو مرغیست جسته ز دام ازو نیست در دست تو غیر نام برایش نه غمگین و نی شاد باش به کلی ز فکر وی آزاد باش ز جان و دل پنجم این نکته خاست که هر کس به حق راست با خلق راست چو با حق کند بنده ناراستی نیاید ازو هیچ جا راستی مساق سخن چون بدینجا رسید ز در ناگه آن پیر دانا رسید بگفتا که در وقت این انتظار کدامین سخن بودتان اختیار بگفتند آنها که بگذشته بود نوابخش گوش و زبان گشته بود چو پیر آنچه گفتند با او شنفت چو غنچه بخندید و چون گل شگفت به گوش سکندر رسید این خبر بفرمود تا عقدهای گهر ببردند و زان رشته بگسیختند به فرق فلک سایشان ریختند ازیشان کسی سر به بالا نکرد نظر در گهرهای والا نکرد ارسطو به تحسینشان لب گشاد که این عقل و دین از جهان گم مباد بر آن چند دعوی که پرداختید ز همت بلندی گوا ساختید به هر کار کاینجا رساندید رخت بگیرید دامان آن کار سخت به آن صید اقبال دیگر کنید رخ همت از به به بهتر کنید بیا ساقیا می روانتر بده سبک باش و جام گرانتر بده به کف باده در ساغر زر درآی چو به داری از به به بهتر گرای بیا مطربا بر یکی پرده ایست مکن کین عجب جانفزا پرده است به هر پرده رازی بود دلنواز که آن را ندانند جز اهل راز

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۶ - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی برهمانان شنید گروهی خدادان و حکمت شناس بریده ز گیتی امید و هراس نیامد ازیشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر بی قهرشان شتابان رخ آورد در شهرشان چو زان برهمانان خبر یافتند به تدبیر آن کار بشتافتند رسیدند پیشش در اثنای راه به عرضش رساندند کای پادشاه گروهی فقیریم حکمت پژوه چه تابی رخ مرحمت زین گروه نه ما را سر صلح نی تاب جنگ درین کار به گر نمایی درنگ چو موریم پیشت تواضع نمای چه مالی صف مور را زیر پای نداریم جز گنج حکمت متاع نشاید ز کس بر سر آن نزاع اگر گنج حکمت همی بایدت به جز گنج کاوی نمی شایدت بود کاوش گنج طاعتوری نه کشور گشایی و غارتگری میازار ما را که آزرده ایم مکش تیغ بر ما که ما مرده ایم سکندر چو بشنید این عرض حال ز لشکر کشیدن کشید انفعال فزون دید ازان سویشان میل خویش تنی چند بگزید از خیل خویش به آن چند تن راه جان برگرفت دل از ملک و مال جهان گرفت زر و زینت خویش یک سو نهاد به آن قوم بی پا و سر رو نهاد پس از قطع هامون به کوهی رسید در او کنده هر سو بسی غار دید گروهی نشسته در آن غارها فرو شسته دست از همه کارها ردا و ازار از گیا بافته عمامه به فرق از گیا تافته زن و بچه فقر پروردشان گیاچین به هامون پی خوردشان گشادند با هم زبان خطاب بسی شد ز هر سو سؤال و جواب بسا رمز حکمت که پرداختند بسا سر مشکل که حل ساختند چو آمد به سر مجلس گفت وگوی سکندر در آن حاضران کرد روی که هر چه از جهان احتیاج شماست بخواهید از من که یکسر رواست بگفتند ما را درین خاکدان نباید به جز هستی جاودان مرادی کزان برتر امید نیست به جز زندگانی جاوید نیست بگفتا که این نیست مقدور من وز این حرف خالیست منشور من کسی کو نیارد که در عمر خویش کند لحظه ای بلکه کم نیز بیش چه سان بخشش زندگانی کند بقای کسی جاودانی کند بگفتند چون دانی این راز را چرا بنده ای شهوت و آز را پی ملک تا چند خون ریختن به هر کشوری لشکر انگیختن گرفتم که گیتی همه آن توست جهان سر به سر زیر فرمان توست شده بر تو دور زمان گنج سنج نمانده ست بر تو نهان هیچ گنج چه حاصل چو می باید آخر گذاشت به دل تخم اندوه جاوید کاشت بگفتا من این نی به خود می کنم نه تنها به حکم خرد می کنم مرا ایزد این منزلت داده است به خلق جهانم فرستاده است که تا دین او را کنم آشکار برآرم ز جان مخالف دمار دهم قدر بتخانه ها را شکست کنم هر که را هست یزدان پرست من آن موج جنبش نهادم ز باد که یکدم ز جنبش نیارم ستاد ز باد اذن آرام گر دیدمی سر مویی از جا نجنبیدمی ولی چون نه پیش من است اختیار نیارم گرفتن به یک جا قرار اسیرم درین جنبش نو به نو روم تا مرا گوید ایزد برو ز دست اجل چون شوم پای بست کشم پای ازین جنبش دور دست روم عور ازین دیر از خیر دور چنان کامده ستم ز آغاز عور ولی نبودم زین تن عور باک چو در ستر حکمت بود جان پاک دلا از لباس بدن عور باش ز آلایش ما و من دور باش چو جان تو گنج و طلسم است جسم بر این گنج پر مایه بشکن طلسم ولی باشد آنگاه جان تو گنج که چون بگذرد زین سرای سپنج بود همره او گهرهای راز کزان تا ابد باشدش برگ ساز بدان جاودان شاد و خرم بود به هر جاکه باشد مکرم بود

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۶ - داستان رسیدن اسکندر به زمین هند و ملاقات وی با حکیمان ایشان سکندر چو بر هند لشکر کشید خردمندی برهمانان شنید گروهی خدادان و حکمت شناس بریده ز گیتی امید و هراس نیامد ازیشان کسی سوی او ز تقصیرشان گرم شد خوی او برانگیخت لشکر بی قهرشان شتابان رخ آورد در شهرشان چو زان برهمانان خبر یافتند به تدبیر آن کار بشتافتند رسیدند پیشش در اثنای راه به عرضش رساندند کای پادشاه گروهی فقیریم حکمت پژوه چه تابی رخ مرحمت زین گروه نه ما را سر صلح نی تاب جنگ درین کار به گر نمایی درنگ چو موریم پیشت تواضع نمای چه مالی صف مور را زیر پای نداریم جز گنج حکمت متاع نشاید ز کس بر سر آن نزاع اگر گنج حکمت همی بایدت به جز گنج کاوی نمی شایدت بود کاوش گنج طاعتوری نه کشور گشایی و غارتگری میازار ما را که آزرده ایم مکش تیغ بر ما که ما مرده ایم سکندر چو بشنید این عرض حال ز لشکر کشیدن کشید انفعال فزون دید ازان سویشان میل خویش تنی چند بگزید از خیل خویش به آن چند تن راه جان برگرفت دل از ملک و مال جهان گرفت زر و زینت خویش یک سو نهاد به آن قوم بی پا و سر رو نهاد پس از قطع هامون به کوهی رسید در او کنده هر سو بسی غار دید گروهی نشسته در آن غارها فرو شسته دست از همه کارها ردا و ازار از گیا بافته عمامه به فرق از گیا تافته زن و بچه فقر پروردشان گیاچین به هامون پی خوردشان گشادند با هم زبان خطاب بسی شد ز هر سو سؤال و جواب بسا رمز حکمت که پرداختند بسا سر مشکل که حل ساختند چو آمد به سر مجلس گفت وگوی سکندر در آن حاضران کرد روی که هر چه از جهان احتیاج شماست بخواهید از من که یکسر رواست بگفتند ما را درین خاکدان نباید به جز هستی جاودان مرادی کزان برتر امید نیست به جز زندگانی جاوید نیست بگفتا که این نیست مقدور من وز این حرف خالیست منشور من کسی کو نیارد که در عمر خویش کند لحظه ای بلکه کم نیز بیش چه سان بخشش زندگانی کند بقای کسی جاودانی کند بگفتند چون دانی این راز را چرا بنده ای شهوت و آز را پی ملک تا چند خون ریختن به هر کشوری لشکر انگیختن گرفتم که گیتی همه آن توست جهان سر به سر زیر فرمان توست شده بر تو دور زمان گنج سنج نمانده ست بر تو نهان هیچ گنج چه حاصل چو می باید آخر گذاشت به دل تخم اندوه جاوید کاشت بگفتا من این نی به خود می کنم نه تنها به حکم خرد می کنم مرا ایزد این منزلت داده است به خلق جهانم فرستاده است که تا دین او را کنم آشکار برآرم ز جان مخالف دمار دهم قدر بتخانه ها را شکست کنم هر که را هست یزدان پرست من آن موج جنبش نهادم ز باد که یکدم ز جنبش نیارم ستاد ز باد اذن آرام گر دیدمی سر مویی از جا نجنبیدمی ولی چون نه پیش من است اختیار نیارم گرفتن به یک جا قرار اسیرم درین جنبش نو به نو روم تا مرا گوید ایزد برو ز دست اجل چون شوم پای بست کشم پای ازین جنبش دور دست روم عور ازین دیر از خیر دور چنان کامده ستم ز آغاز عور ولی نبودم زین تن عور باک چو در ستر حکمت بود جان پاک دلا از لباس بدن عور باش ز آلایش ما و من دور باش چو جان تو گنج و طلسم است جسم بر این گنج پر مایه بشکن طلسم ولی باشد آنگاه جان تو گنج که چون بگذرد زین سرای سپنج بود همره او گهرهای راز کزان تا ابد باشدش برگ ساز بدان جاودان شاد و خرم بود به هر جاکه باشد مکرم بود

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۷ - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید حکیمی از آنجا که روشندلان نفورند از ظلمت جاهلان پی شستن از دل غباری که داشت برون برد رخت از دیاری که داشت چو رنج بیابان به پایان رساند زمانه چو نوحش به کشتی نشاند ز موج اشتران کف انداز مست بر او حمله کردند و کشتی شکست ز حرف سلامت دلی منحرف به یک تخته چسبید همچون الف ز ملاحی باد دریانورد وطن بر کنار یکی شهر کرد به انگشت بر ریگ رملی کشید کزان خلق را حیرت آمد پدید بسی حال پوشیده را باز گفت خبر داد از رازهای نهفت رسید این حکایت به دارای شهر به عدل و کرم رونق افزای شهر به صد گونه لطفش سوی خویش خواند به تعظیم بر کرسی زر نشاند به دریا درون هر چه از کف نهاد ز دریا دلی بیش ازانش بداد حکیم آن عنایت چو از شاه دید ز احباب نسیان نه از راه دید به نامه نویسی قلم تیز کرد وز آن نی نوای نوانگیز کرد که ای راست بازان نرد طلب ز مطلوب قانع به درد طلب بکوشید تحصیل مطلوب را بکوبید طبع خردکوب را به مطلوبی آرید روی امل که از موج دریا نیابد خلل اگر بگذرد موج دریا ز فرق وگر کشتی افتد به طوفان غرق فتاده به دریا همه رخت و بار به یک تخته گیرید راه کنار بود حاصل عمر همراهتان انیس دل و جان آگاهتان ز فانی وفاداری امید نیست چه سود از متاعی که جاوید نیست بیا ساقیا لعل بگداخته به جام بلور تر انداخته بده تا به اقبال پایندگان بشوییم دست از نو آیندگان بیا مطربا زخمه ای برتراش رگ چنگ را زین نوا ده خراش که سرمایه زندگانی بسوخت هر آن کس که باقی به فانی فروخت

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۷ - حکایت آن حکیم کشتی شکسته رخت به دریا فکنده که بعد از نجات به واسطه حکمت به درجات رسید حکیمی از آنجا که روشندلان نفورند از ظلمت جاهلان پی شستن از دل غباری که داشت برون برد رخت از دیاری که داشت چو رنج بیابان به پایان رساند زمانه چو نوحش به کشتی نشاند ز موج اشتران کف انداز مست بر او حمله کردند و کشتی شکست ز حرف سلامت دلی منحرف به یک تخته چسبید همچون الف ز ملاحی باد دریانورد وطن بر کنار یکی شهر کرد به انگشت بر ریگ رملی کشید کزان خلق را حیرت آمد پدید بسی حال پوشیده را باز گفت خبر داد از رازهای نهفت رسید این حکایت به دارای شهر به عدل و کرم رونق افزای شهر به صد گونه لطفش سوی خویش خواند به تعظیم بر کرسی زر نشاند به دریا درون هر چه از کف نهاد ز دریا دلی بیش ازانش بداد حکیم آن عنایت چو از شاه دید ز احباب نسیان نه از راه دید به نامه نویسی قلم تیز کرد وز آن نی نوای نوانگیز کرد که ای راست بازان نرد طلب ز مطلوب قانع به درد طلب بکوشید تحصیل مطلوب را بکوبید طبع خردکوب را به مطلوبی آرید روی امل که از موج دریا نیابد خلل اگر بگذرد موج دریا ز فرق وگر کشتی افتد به طوفان غرق فتاده به دریا همه رخت و بار به یک تخته گیرید راه کنار بود حاصل عمر همراهتان انیس دل و جان آگاهتان ز فانی وفاداری امید نیست چه سود از متاعی که جاوید نیست بیا ساقیا لعل بگداخته به جام بلور تر انداخته بده تا به اقبال پایندگان بشوییم دست از نو آیندگان بیا مطربا زخمه ای برتراش رگ چنگ را زین نوا ده خراش که سرمایه زندگانی بسوخت هر آن کس که باقی به فانی فروخت

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۸ - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان سکندر چو می گشت گرد جهان خبر پرس هر آشکار و نهان در اثنای رفتن به شهری رسید در آن شهر قومی پسندیده دید ز گفتار بیهوده لبها خموش فروبسته از ناسزا چشم و گوش نجسته به بد هرگز آزار هم به هر کار نیکو مددگار هم نه زیشان توانگر کسی نی فقیر بر ایشان نه سلطان کسی نی امیر برابر به هم قسمت مالشان موافق به هم صورت حالشان نه از محنت قحطشان سال تنگ نه بر صفحه صلحشان حرف جنگ ز یک خانه هر یک شده بهره مند نه در بر در خانه هاشان نه بند به هر در فرو برده گوری مغاک که بیننده را زان شدی سینه چاک سکندر چو شد واقف طورشان شد از گفت و گو طالب غورشان بگفتا ز اول که در وقت زیست فرو بردن گور از بهر چیست بگفتند از بهر آن کنده ایم که تا در فضای جهان زنده ایم نبندد لب خود ز ارشاد ما دهد هر دم از مردگی یاد ما گشاده بدین نکته دایم دهان که ما و توییم آن دهان را زبان ز هر کام برکنده دندان در او زبان وار افتیم عریان در او زبان وارمان چون به زندان کنند ز دندانه خشت دندان کنند دگر گفت چون خانه ها بی در است در باز مر دزد را رهبر است بگفتند در شهر ما نیست دزد که از کسب دزدی خورد دستمزد همه مردم صادقند و امین چو خاکند امینان روی زمین به خاک ار سپاری یکی دانه جو دهد هفتصدت باز وقت درو دگر گفت چون بهر مال و متاع میان شما نیست جنگ و نزاع بگفتند ما بنده صانعیم به قوت و لباسی ز وی قانعیم رسد بی نزاع آنچه باشد کفاف ازان در غلاف است تیغ خلاف دگر گفت چون شاه فرمانروای درین شهر بی شور نگرفته جای پی دفع ظلم است گفتند شاه ز ظلم این ولایت بود در پناه زر عدل از ظلم گیرد عیار چو ظالم نباشد به عادل چه کار دگر گفت چون در دیار شما غنی نیست کس در شمار شما بگفتند ناید در طبع کریم حریصی نمودن پی زر و سیم نسازد درین تنگنای مجاز زر و سیم را جمع جز حرص و آز دگر گفت چون از صروف زمان ز محرومی قحط دارید امان بگفتند بیگاه و گاهی که هست در آمرزشیم از گناهی که هست شود آدمی را درین دیولاخ ز آمرزش اسباب روزی فراخ دگر گفت کین شیوه خاص شماست که سرمایه بخش خلاص شماست و یا از پدر بر پدر آمده ست گهروار از کان بدر آمده ست بگفتند کین خاصه از ما نخاست ابا عن جد این کشته میراث ماست نداریم از نخل کاری خبر ز نخل پدر چیده ایم این ثمر سکندر چو پرداخت از گفت و گوی به آهنگ برگشتن آورد روی به دکانچه درزیی برگذشت که چشم از فروغ ویش خیره گشت به مقراض تجرید ببریده دل ز پیوند این عالم آب و گل فرو برده سر همچو سوزن به کار گذشته ز دراعه عیب و عار چو رشته سر از جاهلان تافته سر رشته معرفت یافته سکندر بدو گفت کای خیره سر چو آمد به گوش تو از ما خبر چو رشته سر از ما چرا تافتی چو سوزن به سر تیز نشتافتی بگفتا که من مرد آزاده ام به راه هوس پای ننهاده ام نیاید خوشم فر و اقبال تو چه سازم سر خویش پامال تو ندارم طمع گنج سیم و زرت چو مار از چه حلقه زنم بر درت ازین پیش در شهر ما یک دو کس بپریدشان مرغ جان از قفس برید آن امید خود از تاج و تخت کشید این ز بیغوله فقر رخت کفن بر تن آن ز خز و حریر بر این از کهن دلق دل ناپذیر ازین بی وفا کاخ ناپایدار نهادندشان در یکی کنج غار بر ایشان چو بگذشت یکچند روز گذشتم بر آن غار با درد و سوز ز هم دیدم آن هر دو را ریخته به هم استخوان ها در آمیخته نشد روشنم بعد صد اهتمام که آن یک کدام است و این یک کدام هوای جهان بر دلم سرد شد ز پیوند آن خاطرم فرد شد بدو گفت شه کای به دانشوری تو را از همه پایه برتری ز هر کار می بینم آگه تو را بیا تا بر اینان کنم شه تو را بگفتا که شاها من آن درزیم که باشد پی خود عمل ورزیم پی خویش دلق بقا دوختن به از اطلس فانی اندوختن نمی خواهم این خلعت مستعار به عور دگر کن عطا این شعار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۸ - داستان رسیدن اسکندر به شهری که همه مردم پاکیزه روزگار بودند و سؤال و جواب ایشان سکندر چو می گشت گرد جهان خبر پرس هر آشکار و نهان در اثنای رفتن به شهری رسید در آن شهر قومی پسندیده دید ز گفتار بیهوده لبها خموش فروبسته از ناسزا چشم و گوش نجسته به بد هرگز آزار هم به هر کار نیکو مددگار هم نه زیشان توانگر کسی نی فقیر بر ایشان نه سلطان کسی نی امیر برابر به هم قسمت مالشان موافق به هم صورت حالشان نه از محنت قحطشان سال تنگ نه بر صفحه صلحشان حرف جنگ ز یک خانه هر یک شده بهره مند نه در بر در خانه هاشان نه بند به هر در فرو برده گوری مغاک که بیننده را زان شدی سینه چاک سکندر چو شد واقف طورشان شد از گفت و گو طالب غورشان بگفتا ز اول که در وقت زیست فرو بردن گور از بهر چیست بگفتند از بهر آن کنده ایم که تا در فضای جهان زنده ایم نبندد لب خود ز ارشاد ما دهد هر دم از مردگی یاد ما گشاده بدین نکته دایم دهان که ما و توییم آن دهان را زبان ز هر کام برکنده دندان در او زبان وار افتیم عریان در او زبان وارمان چون به زندان کنند ز دندانه خشت دندان کنند دگر گفت چون خانه ها بی در است در باز مر دزد را رهبر است بگفتند در شهر ما نیست دزد که از کسب دزدی خورد دستمزد همه مردم صادقند و امین چو خاکند امینان روی زمین به خاک ار سپاری یکی دانه جو دهد هفتصدت باز وقت درو دگر گفت چون بهر مال و متاع میان شما نیست جنگ و نزاع بگفتند ما بنده صانعیم به قوت و لباسی ز وی قانعیم رسد بی نزاع آنچه باشد کفاف ازان در غلاف است تیغ خلاف دگر گفت چون شاه فرمانروای درین شهر بی شور نگرفته جای پی دفع ظلم است گفتند شاه ز ظلم این ولایت بود در پناه زر عدل از ظلم گیرد عیار چو ظالم نباشد به عادل چه کار دگر گفت چون در دیار شما غنی نیست کس در شمار شما بگفتند ناید در طبع کریم حریصی نمودن پی زر و سیم نسازد درین تنگنای مجاز زر و سیم را جمع جز حرص و آز دگر گفت چون از صروف زمان ز محرومی قحط دارید امان بگفتند بیگاه و گاهی که هست در آمرزشیم از گناهی که هست شود آدمی را درین دیولاخ ز آمرزش اسباب روزی فراخ دگر گفت کین شیوه خاص شماست که سرمایه بخش خلاص شماست و یا از پدر بر پدر آمده ست گهروار از کان بدر آمده ست بگفتند کین خاصه از ما نخاست ابا عن جد این کشته میراث ماست نداریم از نخل کاری خبر ز نخل پدر چیده ایم این ثمر سکندر چو پرداخت از گفت و گوی به آهنگ برگشتن آورد روی به دکانچه درزیی برگذشت که چشم از فروغ ویش خیره گشت به مقراض تجرید ببریده دل ز پیوند این عالم آب و گل فرو برده سر همچو سوزن به کار گذشته ز دراعه عیب و عار چو رشته سر از جاهلان تافته سر رشته معرفت یافته سکندر بدو گفت کای خیره سر چو آمد به گوش تو از ما خبر چو رشته سر از ما چرا تافتی چو سوزن به سر تیز نشتافتی بگفتا که من مرد آزاده ام به راه هوس پای ننهاده ام نیاید خوشم فر و اقبال تو چه سازم سر خویش پامال تو ندارم طمع گنج سیم و زرت چو مار از چه حلقه زنم بر درت ازین پیش در شهر ما یک دو کس بپریدشان مرغ جان از قفس برید آن امید خود از تاج و تخت کشید این ز بیغوله فقر رخت کفن بر تن آن ز خز و حریر بر این از کهن دلق دل ناپذیر ازین بی وفا کاخ ناپایدار نهادندشان در یکی کنج غار بر ایشان چو بگذشت یکچند روز گذشتم بر آن غار با درد و سوز ز هم دیدم آن هر دو را ریخته به هم استخوان ها در آمیخته نشد روشنم بعد صد اهتمام که آن یک کدام است و این یک کدام هوای جهان بر دلم سرد شد ز پیوند آن خاطرم فرد شد بدو گفت شه کای به دانشوری تو را از همه پایه برتری ز هر کار می بینم آگه تو را بیا تا بر اینان کنم شه تو را بگفتا که شاها من آن درزیم که باشد پی خود عمل ورزیم پی خویش دلق بقا دوختن به از اطلس فانی اندوختن نمی خواهم این خلعت مستعار به عور دگر کن عطا این شعار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۹ - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه حکیمی ز مردم کناری گرفت ز غارتگران کنج غاری گرفت جز آن غار آرامگاهی نداشت غذا غیر برگ گیاهی نداشت چو کرم بریشم گیاخوار بود به تن از لعابش یکی تار بود گروهی به آن تار دور از گزند به قید ارادت شده پایبند شه کشور از مسند عز و ناز بدان غار شد سینه پر نیاز لقای حکیمش خوش آمد چنان که از عشق وی رفتش از کف عنان بدو گفت کای قبله مقبلان قبول تو اقبال صاحبدلان دل من اسیر کمند تو شد سرم پست قدر بلند تو شد حیات ابد را تویی جان من جدا از تو بودن چه امکان من بن غار منزلگه اژدهاست که از بیم مردم در او کرده جاست تویی خلق را گشته امیدگاه چه حاجت که آری به اینجا پناه تو شاهی و از روی تو شهر خوش متاع اقامت سوی شهر کش اگر رنجه سازی سوی شهر پای کنم بهرت آماده باغ و سرای غلامان خدمتگر با ادب کنیزان سیمینبر نوش لب دگر از سبب های طیب معاش که یابند ازان جسم و جان انتعاش بگفتا که می خواهم اینها بلی که تا بگذرد عمر من خوش ولی به شرطی ز تو گیرم این ساز و برگ که از دامنم بگسلی دست مرگ ز بخشش چه سود ای به بخشش مثل چو تو هر چه بخشی ستاند اجل چه خوش گفت این نکته دانای راز که مپذیر چیزی که گیرند باز فریب است از مرغ در دام اسیر زدن مرغ بگشاده پر را صفیر به آنست کو دام خود بردرد نه مرغ دگر را به دام آورد بیا ساقیا زان می راوگی که صید طرب را کند ناوگی بده تا درین دام دل ناشکیب ببندیم گوش از صفیر فریب بیا مطربا وان نی فارسی که بر رخش عشرت کند فارسی بزن تا به همراهی آن سوار کنیم از بیابان محنت گذار

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۴۹ - حکایت آن حکیم از مردم بر کرانه و سؤال و جواب او با پادشاه زمانه حکیمی ز مردم کناری گرفت ز غارتگران کنج غاری گرفت جز آن غار آرامگاهی نداشت غذا غیر برگ گیاهی نداشت چو کرم بریشم گیاخوار بود به تن از لعابش یکی تار بود گروهی به آن تار دور از گزند به قید ارادت شده پایبند شه کشور از مسند عز و ناز بدان غار شد سینه پر نیاز لقای حکیمش خوش آمد چنان که از عشق وی رفتش از کف عنان بدو گفت کای قبله مقبلان قبول تو اقبال صاحبدلان دل من اسیر کمند تو شد سرم پست قدر بلند تو شد حیات ابد را تویی جان من جدا از تو بودن چه امکان من بن غار منزلگه اژدهاست که از بیم مردم در او کرده جاست تویی خلق را گشته امیدگاه چه حاجت که آری به اینجا پناه تو شاهی و از روی تو شهر خوش متاع اقامت سوی شهر کش اگر رنجه سازی سوی شهر پای کنم بهرت آماده باغ و سرای غلامان خدمتگر با ادب کنیزان سیمینبر نوش لب دگر از سبب های طیب معاش که یابند ازان جسم و جان انتعاش بگفتا که می خواهم اینها بلی که تا بگذرد عمر من خوش ولی به شرطی ز تو گیرم این ساز و برگ که از دامنم بگسلی دست مرگ ز بخشش چه سود ای به بخشش مثل چو تو هر چه بخشی ستاند اجل چه خوش گفت این نکته دانای راز که مپذیر چیزی که گیرند باز فریب است از مرغ در دام اسیر زدن مرغ بگشاده پر را صفیر به آنست کو دام خود بردرد نه مرغ دگر را به دام آورد بیا ساقیا زان می راوگی که صید طرب را کند ناوگی بده تا درین دام دل ناشکیب ببندیم گوش از صفیر فریب بیا مطربا وان نی فارسی که بر رخش عشرت کند فارسی بزن تا به همراهی آن سوار کنیم از بیابان محنت گذار

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۰ - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر مغنی چو بندد در آهنگ فقر ز پشمینه ابریشم چنگ فقر دهد این نوای کهن را نوی که خسر است دیباچه خسروی خوش آن شه که این نغمه را گوش کرد نوای غنا را فراموش کرد برافشاند از لذت این سماع به ملک جهان آستین وداع چو اسکندر آن شاه کشور ستان کشید از پی فتح شهری سنان بر آن شهر زد حمله بار نخست ز خار سنانش گل فتح رست ازان گل شد آن شهر خندان چو باغ وز آن یافت آن تیره زندان چراغ در آن روشنی خلق جمع آمدند چو پروانگان سوی شمع آمدند ازیشان بپرسید شاه جهان که ای آگهان ز آشکار و نهان ز شاهان پیشین کسی زنده هست که بر تخت شاهی تواند نشست بگفتند آری کسی مانده است که از نقد شاهی کف افشانده است ز سر کرده بیرون تمنای تاج فروبسته دست از قبول خراج ز خرپشته گورها کرده جاست ز الواحشان خوانده حرف فناست چنان گشته آن شیر دل صید گور کز آهوی چین است طبعش نفور گرفته ز شاهی ره بندگان نیاید به منزلگه زندگان چو در موعظت گوهرافشان کند سخنهاش تأثیر در جان کند شود کاسه گیر از سر مردگان دهد شربت وعظ افسردگان ز تنهای فرسودگان سرمه وش شود دیده خلق را سرمه کش بفرمود شه تا به فر حضور دهد مجلسش را چو خورشید نور سوی شاه بعد از زمانی دو سه درآمد به دست استخوانی دو سه سکندر بدو گفت ازین سبز خوان چه گیری به دست این دو سه استخوان بگفتا که کردم درین دشتگاه به گور گدایان و شاهان نگاه نشد استخوان های شاهان جدا به چشم من از استخوان گدا چو آخر گرفتار یکرنگی اند ز آغاز با هم چرا جنگی اند دگرباره گفتش که ای ارجمند اگر هوشیاری و همت بلند بیا تا به شاهی رسانم تو را وز این خیره گردی رهانم تو را بگفتا نه زان گونه دون همتم که گردد ز شاهی فزون همتم ز همت بلندیم سرمایه ایست کزان تخت شاهی کمین پایه ایست نخواهد دلم فارغ از هر هوس به جز چار چیز از دو گیتی و بس یکی عمر پاینده سرمدی ز طاعتوری حاصل و بخردی حیاتی بقای ابد دامنش فنا رخت بسته ز پیرامنش دوم نوبهار جوانی کزان به یکسو بود دستبرد خزان خزان بهار شباب است شیب جوان را ز پیری فزون نیست عیب سوم شادیی پایه اش پست نی غم این جهان را بر او دست نی همه راحت و رنج ها دور ازو دل و دیده جاوید پر نور ازو چهارم غنایی چنان دلپسند که از ذل فقرش نباشد گزند نهد مایه خرمی در مزاج بشوید ز خاطر غم احتیاج بدو گفت شه کای به دانش عزیز نه مقدور من باشد این چار چیز درین کارگه هر که جز کردگار ندارد درین چار هیچ اختیار بگفت اذن ده تا روم بر دری کزین نخل مقصود یابم بری برآید ز احسان او کام من ز بام فلک بگذرد نام من سکندر چو آن نکته را گوش کرد ز چیزی که می گفت خاموش کرد رسوم تکلف ز وی دور داشت ز تکلیف شاهیش معذور داشت بیا ساقیا می به کشتن فکن کزین موج زن بحر کشتی شکن سلامت کشم رخت خود بر کنار وز این بی قراریم زاید قرار بیا مطربا زخمه بر چنگ زن وزآن پرده این دلکش آهنگ زن که خوش وقت آن بی سر و پا گدای که زد افسر شاه را پشت پای ز خود هر که خالی رود چون حباب سزد گر نهد پای بر روی آب رهد هر که باشد سبک رو چو کف درین قلزم از بیم موج تلف

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۰ - داستان ملاقات اسکندر باآن پادشاه زاده گریزان از تخت و افسر و مقالات ایشان با یکدگر مغنی چو بندد در آهنگ فقر ز پشمینه ابریشم چنگ فقر دهد این نوای کهن را نوی که خسر است دیباچه خسروی خوش آن شه که این نغمه را گوش کرد نوای غنا را فراموش کرد برافشاند از لذت این سماع به ملک جهان آستین وداع چو اسکندر آن شاه کشور ستان کشید از پی فتح شهری سنان بر آن شهر زد حمله بار نخست ز خار سنانش گل فتح رست ازان گل شد آن شهر خندان چو باغ وز آن یافت آن تیره زندان چراغ در آن روشنی خلق جمع آمدند چو پروانگان سوی شمع آمدند ازیشان بپرسید شاه جهان که ای آگهان ز آشکار و نهان ز شاهان پیشین کسی زنده هست که بر تخت شاهی تواند نشست بگفتند آری کسی مانده است که از نقد شاهی کف افشانده است ز سر کرده بیرون تمنای تاج فروبسته دست از قبول خراج ز خرپشته گورها کرده جاست ز الواحشان خوانده حرف فناست چنان گشته آن شیر دل صید گور کز آهوی چین است طبعش نفور گرفته ز شاهی ره بندگان نیاید به منزلگه زندگان چو در موعظت گوهرافشان کند سخنهاش تأثیر در جان کند شود کاسه گیر از سر مردگان دهد شربت وعظ افسردگان ز تنهای فرسودگان سرمه وش شود دیده خلق را سرمه کش بفرمود شه تا به فر حضور دهد مجلسش را چو خورشید نور سوی شاه بعد از زمانی دو سه درآمد به دست استخوانی دو سه سکندر بدو گفت ازین سبز خوان چه گیری به دست این دو سه استخوان بگفتا که کردم درین دشتگاه به گور گدایان و شاهان نگاه نشد استخوان های شاهان جدا به چشم من از استخوان گدا چو آخر گرفتار یکرنگی اند ز آغاز با هم چرا جنگی اند دگرباره گفتش که ای ارجمند اگر هوشیاری و همت بلند بیا تا به شاهی رسانم تو را وز این خیره گردی رهانم تو را بگفتا نه زان گونه دون همتم که گردد ز شاهی فزون همتم ز همت بلندیم سرمایه ایست کزان تخت شاهی کمین پایه ایست نخواهد دلم فارغ از هر هوس به جز چار چیز از دو گیتی و بس یکی عمر پاینده سرمدی ز طاعتوری حاصل و بخردی حیاتی بقای ابد دامنش فنا رخت بسته ز پیرامنش دوم نوبهار جوانی کزان به یکسو بود دستبرد خزان خزان بهار شباب است شیب جوان را ز پیری فزون نیست عیب سوم شادیی پایه اش پست نی غم این جهان را بر او دست نی همه راحت و رنج ها دور ازو دل و دیده جاوید پر نور ازو چهارم غنایی چنان دلپسند که از ذل فقرش نباشد گزند نهد مایه خرمی در مزاج بشوید ز خاطر غم احتیاج بدو گفت شه کای به دانش عزیز نه مقدور من باشد این چار چیز درین کارگه هر که جز کردگار ندارد درین چار هیچ اختیار بگفت اذن ده تا روم بر دری کزین نخل مقصود یابم بری برآید ز احسان او کام من ز بام فلک بگذرد نام من سکندر چو آن نکته را گوش کرد ز چیزی که می گفت خاموش کرد رسوم تکلف ز وی دور داشت ز تکلیف شاهیش معذور داشت بیا ساقیا می به کشتن فکن کزین موج زن بحر کشتی شکن سلامت کشم رخت خود بر کنار وز این بی قراریم زاید قرار بیا مطربا زخمه بر چنگ زن وزآن پرده این دلکش آهنگ زن که خوش وقت آن بی سر و پا گدای که زد افسر شاه را پشت پای ز خود هر که خالی رود چون حباب سزد گر نهد پای بر روی آب رهد هر که باشد سبک رو چو کف درین قلزم از بیم موج تلف

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۱ - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی سکندر شهنشاه اقلیم راز به اقلیم گیری چو شد سرفراز سپاهش ز خشکی برآورد گرد ز خشکی سوی تری آهنگ کرد چو کشتی لب خویش را خشک یافت زمام عزیمت سوی بحر تافت سپه را به ساحل که آرام داد به تنهاروی پا به دریا نهاد قد گیر شد آب همچون زمین نشد خاطر از بیم غرقش غمین همی رفت بر آب بی ترس و باک بدانسان که پوینده بر روی خاک پس از آب شد کوه قافش مطاف چو طفلان رسید از الف بی به قاف قوی پیکری دید بس باشکوه زده دست ها در کمرگاه کوه بدو گفت این کوه را نام چیست تو را نزد این کوه آرام چیست چه اندیشه در خاطر آورده ای که دستش چنین در کمر کرده ای بگفتا که این را بود قاف نام زمین را کند لنگری صبح و شام ازان دست ها در کمر دارمش که جنبیدن از جای نگذارمش به هر بقعه در عالم آب و گل ازین کوه یک رگ بود متصل چو بر بقعه ای خشم گیرد خدای ازان رگ بجنبانم آن را ز جای به یک لحظه زیر و زبر سازمش ز بنیاد هستی براندازمش بدینسان سخن را چو شد فتح باب گشادند با هم زبان خطاب سؤالات مشکل در انداختند جوابات روشن بپرداختند به لطف مقالات و حسن سماع رساندند صحبت به حد وداع سکندر بدو گفت کای سرفراز که باشد به رویت در فیض باز درین راه مپسندم از واپسان به من زین در باز فیضی رسان بگو نکته ای چند داناپسند که در دین و دنیا بود سودمند ازان پی به گنج معانی برم به اصحاب خود ارمغانی برم بگفت ای سکندر درین کهنه کاخ که رخش امل راست میدان فراخ به چشم خرد ناظر وقت باش به حسن عمل حاضر وقت باش چو شب در رسد یاد فردا مکن به دل فکر بیهوده را جا مکن مخور غم که فردا چه پیش آیدم ز ایام بر دل چه نیش آیدم ز خوان سپهرم چه روزی شود کز اسباب دولت فروزی شود چو زرین علم برکشدم صبحدم سپر بفکند شاه انجم حشم مگو چون رسد شب چه سان بگذرد به سود جهان یا زیان بگذرد خداوندگاری که شب می برد چو شب می برد روز می آورد شب و روز هر یک به تقدیر اوست گرفتار زنجیر تسخیر اوست چو خواهد چنان بگذراند شبت که ناید ز خنده فراهم لبت وگر خواهد آنسان کند روز تو که از حد رود گریه و سوز تو بکن هر چه امروزت آید ز دست که خواهد اجل دستت از کار بست بکار آنچه خواهی چه گندم چه جو که امروز کشت است و فردا درو مقامات فردوس عنبر سرشت که باشد نظرگاه اهل بهشت بود صورت فعل های جمیل به سوی ریاض جنانشان دلیل به اسباب گیتی مکن خرمی که بسیار او راست رو در کمی به شادی در او غنچه ای کم شکفت که آخر به صد غصه در خون نخفت ز آهن دلی بگسل و موم باش پناه اسیران مظلوم باش به هر کس ره چرب و نرمی سپر منه پای چون شمع ازین ره بدر چو سبزه لطیفی درشتی مکن چو گل نازکی خارپشتی مکن غضب را بر آتش زن از حلم آب مکن در بد و نیک گیتی شتاب منه پا به ره جز به تدبیر و رای که افتد به رو قاصد تیزپای بسا کار کاول نماید صواب ولیکن چو برداری از وی حجاب به لوح جبین از شکاف قلم ز خط خطا بینی او را رقم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۱ - داستان رسیدن سکندر در سفر دریا به فرشته کوه قاف و طلب نصیحت از وی سکندر شهنشاه اقلیم راز به اقلیم گیری چو شد سرفراز سپاهش ز خشکی برآورد گرد ز خشکی سوی تری آهنگ کرد چو کشتی لب خویش را خشک یافت زمام عزیمت سوی بحر تافت سپه را به ساحل که آرام داد به تنهاروی پا به دریا نهاد قد گیر شد آب همچون زمین نشد خاطر از بیم غرقش غمین همی رفت بر آب بی ترس و باک بدانسان که پوینده بر روی خاک پس از آب شد کوه قافش مطاف چو طفلان رسید از الف بی به قاف قوی پیکری دید بس باشکوه زده دست ها در کمرگاه کوه بدو گفت این کوه را نام چیست تو را نزد این کوه آرام چیست چه اندیشه در خاطر آورده ای که دستش چنین در کمر کرده ای بگفتا که این را بود قاف نام زمین را کند لنگری صبح و شام ازان دست ها در کمر دارمش که جنبیدن از جای نگذارمش به هر بقعه در عالم آب و گل ازین کوه یک رگ بود متصل چو بر بقعه ای خشم گیرد خدای ازان رگ بجنبانم آن را ز جای به یک لحظه زیر و زبر سازمش ز بنیاد هستی براندازمش بدینسان سخن را چو شد فتح باب گشادند با هم زبان خطاب سؤالات مشکل در انداختند جوابات روشن بپرداختند به لطف مقالات و حسن سماع رساندند صحبت به حد وداع سکندر بدو گفت کای سرفراز که باشد به رویت در فیض باز درین راه مپسندم از واپسان به من زین در باز فیضی رسان بگو نکته ای چند داناپسند که در دین و دنیا بود سودمند ازان پی به گنج معانی برم به اصحاب خود ارمغانی برم بگفت ای سکندر درین کهنه کاخ که رخش امل راست میدان فراخ به چشم خرد ناظر وقت باش به حسن عمل حاضر وقت باش چو شب در رسد یاد فردا مکن به دل فکر بیهوده را جا مکن مخور غم که فردا چه پیش آیدم ز ایام بر دل چه نیش آیدم ز خوان سپهرم چه روزی شود کز اسباب دولت فروزی شود چو زرین علم برکشدم صبحدم سپر بفکند شاه انجم حشم مگو چون رسد شب چه سان بگذرد به سود جهان یا زیان بگذرد خداوندگاری که شب می برد چو شب می برد روز می آورد شب و روز هر یک به تقدیر اوست گرفتار زنجیر تسخیر اوست چو خواهد چنان بگذراند شبت که ناید ز خنده فراهم لبت وگر خواهد آنسان کند روز تو که از حد رود گریه و سوز تو بکن هر چه امروزت آید ز دست که خواهد اجل دستت از کار بست بکار آنچه خواهی چه گندم چه جو که امروز کشت است و فردا درو مقامات فردوس عنبر سرشت که باشد نظرگاه اهل بهشت بود صورت فعل های جمیل به سوی ریاض جنانشان دلیل به اسباب گیتی مکن خرمی که بسیار او راست رو در کمی به شادی در او غنچه ای کم شکفت که آخر به صد غصه در خون نخفت ز آهن دلی بگسل و موم باش پناه اسیران مظلوم باش به هر کس ره چرب و نرمی سپر منه پای چون شمع ازین ره بدر چو سبزه لطیفی درشتی مکن چو گل نازکی خارپشتی مکن غضب را بر آتش زن از حلم آب مکن در بد و نیک گیتی شتاب منه پا به ره جز به تدبیر و رای که افتد به رو قاصد تیزپای بسا کار کاول نماید صواب ولیکن چو برداری از وی حجاب به لوح جبین از شکاف قلم ز خط خطا بینی او را رقم

Orijinal Metin (FA)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۲ - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان یکی مرزبان بود در مرز مرو زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو ز خیل غلامان سیاهیش بود که پنهان به آن زن نگاهیش بود بسی در میان شور و غوغا گذشت که با وی یکی گردد اما نگشت به کین شد بدل مهر مدبر غلام کمر بست در معرض انتقام دو طوطی ز بازار مرغان خرید کزان گونه مرغان سلیمان ندید به تعلیم هر یک زبان برگشاد به رازی زبان نکته ای یاد داد یکی را نرفتی جز این بر زبان که شد یار حاجب زن مرزبان دگر گفتی این حال بس روشن است ولی گفتن آن نه کار من است چو مرغان بدین نغمه دانا شدند بر این نکته گفتن توانا شدند به خلوتگه مرزبان بردشان به محجوبه خاص بسپردشان جز این نکته شان هیچ دستان نبود ولی مرد مسکین زیان دان نبود به عشرت همی خورد می صبح و شام بدان نغمه خوش خاطر و شاد کام ز ناگه ظریفی ز اعیان ری در اثنای آن گشت مهمان وی به مهمان نوازی طرب ساز کرد می آورد و می خوردن آغاز کرد چو شد گرمش از آتش می دماغ برافروخت طبعش چو روشن چراغ بگفت آن دو مرغ سخن ساز را دو خنیاگر نغمه پرداز را ز خلوتسرا سوی جمع آورند که از صوتشان جمع جان پرورند چو رازی مقالات ایشان شنید سر خجلت اندر گریبان کشید بدو مرزبان گفت حال تو چیست وز این خوش نوایان ملال تو چیست تعلل بسی کرد و زان تاب و پیچ ندادش خلاصی به جز راست هیچ چو شد مرزبان آگه از سر کار برآورد غیرت ز جانش دمار غلام سیه را سوی خویش خواند وز آن قصه با وی سخن باز راند بر آن جمله وی هم گواهی بداد به کف تیغ رو جانب زن نهاد که ای خیره سر این چه دل تیرگیست که بر تیره گیت این همه چیرگیست من اینجا تمنای هر کس که چه به بستان گل آویزش خس که چه به دامن زدش دست کای کامیاب عنان ترحم ز حالم متاب منه پا برون از ره عقل و هش بپرس آنگه آزاد کن یا بکش غلام تو را آرزوی محال فتاد از من بی گنه در خیال میسر ندید از لبم کام خویش بگسترد در راه من دام خویش کنون بسته پر مرغ دام ویم گرفتار خشمت به کام ویم مرا این دو طوطی که جان سوختند ز وی حرف جانسوزی آموختند درین حرفشان جز وی استاد نیست جز این حرف خود هیچشان یاد نیست بداند ازین خاطر هوشمند که در کار من از وی افتاد بند دل مرزبان ازین سخن نرم شد دگرباره در مهر او گرم شد به لب غیر شکرش نوایی نرفت که بر وی ز تیغش خطایی نرفت پی نکته دانان فرخ سرشت به آب زر این طرفه پاسخ نوشت که مجرم چو گردد سزای عقاب خردمند را به درنگ از شتاب بیا ساقیا رطل سنگین بیار که سازد سبکسار را بردبار به رخسار امید رنگ آورد به عمر شتابان درنگ آورد بیا مطربا بر نی انگشت نه ز کارش به انگشت بگشا گره ز تو هر گشادش که خواهد افتاد نباشد جز آن کار ما را گشاد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جامی » هفت اورنگ » خردنامه اسکندری » بخش ۵۲ - حکایت خصومت غلام و خاتون مرزبان مرو با یکدیگر و بهتان آموختن غلام مر طوطیان را و ظاهر شدن آن بهتان یکی مرزبان بود در مرز مرو زنی داشت عارض چو گل قد چو سرو ز خیل غلامان سیاهیش بود که پنهان به آن زن نگاهیش بود بسی در میان شور و غوغا گذشت که با وی یکی گردد اما نگشت به کین شد بدل مهر مدبر غلام کمر بست در معرض انتقام دو طوطی ز بازار مرغان خرید کزان گونه مرغان سلیمان ندید به تعلیم هر یک زبان برگشاد به رازی زبان نکته ای یاد داد یکی را نرفتی جز این بر زبان که شد یار حاجب زن مرزبان دگر گفتی این حال بس روشن است ولی گفتن آن نه کار من است چو مرغان بدین نغمه دانا شدند بر این نکته گفتن توانا شدند به خلوتگه مرزبان بردشان به محجوبه خاص بسپردشان جز این نکته شان هیچ دستان نبود ولی مرد مسکین زیان دان نبود به عشرت همی خورد می صبح و شام بدان نغمه خوش خاطر و شاد کام ز ناگه ظریفی ز اعیان ری در اثنای آن گشت مهمان وی به مهمان نوازی طرب ساز کرد می آورد و می خوردن آغاز کرد چو شد گرمش از آتش می دماغ برافروخت طبعش چو روشن چراغ بگفت آن دو مرغ سخن ساز را دو خنیاگر نغمه پرداز را ز خلوتسرا سوی جمع آورند که از صوتشان جمع جان پرورند چو رازی مقالات ایشان شنید سر خجلت اندر گریبان کشید بدو مرزبان گفت حال تو چیست وز این خوش نوایان ملال تو چیست تعلل بسی کرد و زان تاب و پیچ ندادش خلاصی به جز راست هیچ چو شد مرزبان آگه از سر کار برآورد غیرت ز جانش دمار غلام سیه را سوی خویش خواند وز آن قصه با وی سخن باز راند بر آن جمله وی هم گواهی بداد به کف تیغ رو جانب زن نهاد که ای خیره سر این چه دل تیرگیست که بر تیره گیت این همه چیرگیست من اینجا تمنای هر کس که چه به بستان گل آویزش خس که چه به دامن زدش دست کای کامیاب عنان ترحم ز حالم متاب منه پا برون از ره عقل و هش بپرس آنگه آزاد کن یا بکش غلام تو را آرزوی محال فتاد از من بی گنه در خیال میسر ندید از لبم کام خویش بگسترد در راه من دام خویش کنون بسته پر مرغ دام ویم گرفتار خشمت به کام ویم مرا این دو طوطی که جان سوختند ز وی حرف جانسوزی آموختند درین حرفشان جز وی استاد نیست جز این حرف خود هیچشان یاد نیست بداند ازین خاطر هوشمند که در کار من از وی افتاد بند دل مرزبان ازین سخن نرم شد دگرباره در مهر او گرم شد به لب غیر شکرش نوایی نرفت که بر وی ز تیغش خطایی نرفت پی نکته دانان فرخ سرشت به آب زر این طرفه پاسخ نوشت که مجرم چو گردد سزای عقاب خردمند را به درنگ از شتاب بیا ساقیا رطل سنگین بیار که سازد سبکسار را بردبار به رخسار امید رنگ آورد به عمر شتابان درنگ آورد بیا مطربا بر نی انگشت نه ز کارش به انگشت بگشا گره ز تو هر گشادش که خواهد افتاد نباشد جز آن کار ما را گشاد

%0
10 Bölüm