Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ - Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۴ تو جان مایی ماه سمایی فارغ ز جمله اندیشهایی جویی ز فکرت داروی علت فکرست اصل علت فزایی فکرت برون کن حیرت فزون کن نی مرد فکری مرد صفایی فکرت درین ره شد ژاژ خایی مجنون شو ای جان عاقل چرایی بد نام مجنون رست از کشاکش باهوش کرمی مست اژدهایی کرم بریشم اندیشه دارد زیرا که جوید صنعت نمایی صنعت نماید چیزی بزاید از خود برآید زان خیره رایی صنعت رها کن صانع بس استت شاهد همو بس کم ده گوایی او نیستها را دادست هستی او قلبها را بخشد روایی داد او فلک را دوران دایم نامد زیانش بی دست و پایی خامش برآن باش که پر نگویی هرچند با خود بر می نیایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۵ با چرخ گردان تیره هوایی دارد همیشه قصد جدایی هذا محمد قتلی تغمد انا معود حمد الجفایی هذا حبیبی هذا طبیبی هذا ادیبی هذا دوایی هذا مرادی هذا فؤادی هذا عمادی هذا لوایی پر کن سبویی بی گفت و گویی باهای و هویی گر یار مایی هان ای صفورا بشکن سبو را مفکن عمو را در بی نوایی گر شد سبویی داریم جویی در شهره کویی تو گر سقایی این عیش باقی نبود گزافی بی پر نپرد مرغ هوایی بنمای جان را قولنجیان را تنهاروی کن رسم همایی از بهر حس شان جسم نجس شان ز ایشان چه خیزد گند گدایی زین رز برون بر گنده بغل را پهلوی نعنع کن گندنایی بسیار کوشی تا دل بپوشی هر جزوت این جا بدهد گوایی ننوشته خواند ناگفته داند تو سخت رویی بس بی حیایی چون نیست رختت چون نیست بختت ز آن روی سختت ناید کیایی جنس سگانی وغ وغ کنانی می گرد در کو در خانه نایی در خانه بلبل داریم صلصل کز سگ نیاید زیبانوایی نک بلبل حر نک بلبله پر برخیز سنقر تا چند پایی عمری چو نوحی یاری چو روحی گاهی غدایی گاهی عشایی نوشیست و می نوش وز گفت خاموش وین طبل کم زن بس ای مرایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۶ خواهی ز جنون بویی ببری ز اندیشه و غم می باش بری تا تنگ دلی از بهر قبا جانت نکند زرین کمری کی عشق تو را محرم شمرد تا همچو خسان زر می شمری فوق همه ای چون نور شوی تا نور نه ای در زیر دری هیزم بود آن چوبی که نسوخت چون سوخته شد باشد شرری وانگه شررش وا اصل رود همچون شرر جان بشری سرمه بود آن کز چشم جداست در چشم رود گردد نظری یک قطره بود در ابر گران در بحر فتد یابد گهری خار سیهی بد سوختنی گردش گل تر باد سحری یک لقمه نان چون کوفته شد جان گشت و کند نان جانوری خون گشت غذا در پیشه وری آن لقمه کند هم پیشه وری گر زانک بلا کوبد دل تو از عین بلانوشی بچری ور زانک اجل کوبد سر تو دانی پس از آن که جمله سری در بیضه تن مرغ عجبی در بیضه دری ز آن می نپری گر بیضه تن سوراخ شود هم پر بزنی هم جان ببری سودای سفر از ذکر بود از ذکر شود مردم سفری تو در حضری وین وهم سفر پنداشت توست از بی هنری یا رب برهان زین وهم کژش تو وهم نهی در دیو و پری چون در حضری بربند دهان در ذکر مرو چون در حضری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۷ سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بی تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۸ آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی تو نیل پزی هان کینه را زنگین نکنی ای خواجه بهل فتراک مرا تا خنگ مرا بی زین نکنی از دور ترک زانو بزنی زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی توم هرچند که تو آمین نکنی دل را بروم ملک تو کنم تا تو دل خود پرکین نکنی رخساره کنم وقف قدمت تا تو رخ خود پرچین نکنی خاموش کنم طبلک نزنم تا از دل و جان تحسین نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹ صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن بکن ای دوست گردنی تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۷ سلطان منی سلطان منی و اندر دل و جان ایمان منی در من بدمی من زنده شوم یک جان چه بود صد جان منی نان بی تو مرا زهرست نه نان هم آب منی هم نان منی زهر از تو مرا پازهر شود قند و شکر ارزان منی باغ و چمن و فردوس منی سرو و سمن خندان منی هم شاه منی هم ماه منی هم لعل منی هم کان منی خاموش شدم شرحش تو بگو زیرا به سخن برهان منی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۸ آن به که مرا تمکین نکنی تا همچو خودم گرگین نکنی بر روی منه تو دست مرا تا مست مرا غمگین نکنی تو رنگرزی تو نیل پزی هان کینه را زنگین نکنی ای خواجه بهل فتراک مرا تا خنگ مرا بی زین نکنی از دور ترک زانو بزنی زانوی مرا بالین نکنی تو هرچه کنی داعی توم هرچند که تو آمین نکنی دل را بروم ملک تو کنم تا تو دل خود پرکین نکنی رخساره کنم وقف قدمت تا تو رخ خود پرچین نکنی خاموش کنم طبلک نزنم تا از دل و جان تحسین نکنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳۹ صنما خرگه توم که بسازی و برکنی قلمی ام به دست تو که تراشی و بشکنی منم آن شقه علم که گهم سرنگون کنی و گهی بر فراز کوه برآری و برزنی منم آن ذره هوا که در این نور روزنم سوی روزن از آن روم که تو بالای روزنی هله ذره مگو مرا چو جهان گیر خود مرا دو جهان بی تو آفتاب کجا یافت روشنی همگی پوستم هله تو مرا مغز نغز گیر همه خشک اند مغزها چو نبخشی تو روغنی اگرم شاه و بی توام چه دروغست ما و من و گرم خاک و با توام چه لطیفست آن منی به تو نالم تو گوییم که تو را دور کرده ام که ببینم در این هوا که تو ذره چه می کنی به یکی ذره آفتاب چرا مشورت کند تو بکش هم تو زنده کن بکن ای دوست گردنی تو چه می داده ای به دل که چپ و راست می فتد و گهی نی چپ و نه راست و نه ترس و نه ایمنی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۰ صنما بر همه جهان تو چو خورشید سروری قمرا می رسد تو را که به خورشید بنگری همه عالم چو جان شود همگی گلستان شود شکم خاک کان شود چو تو بر خاک بگذری تن من همچو رشته شد به دلم مهر کشته شد چو به سر این نوشته شد نبود کار سرسری چو سحر پرده می درد تو پس پرده می روی چو به شب پرده می کشد تو به شب پرده می دری صنما خاک پای خود تو مرا سرمه وام ده که نظر در تو خیره شد که تو خورشیدمنظری رخ خوبان این جهان همه ابرست و تو مهی سر شاهان این جهان همه پایست و تو سری چو درآمد خیال تو مه نو تیره شد بگفت چه عجب گر تو روشنی که از او آب می خوری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب اند و تو جانی آن چه شاهان به خواب می جستند چون مسلم شدت به آسانی همه مرغان چو دانه چین تواند تو همایی میان مرغانی بر سر آمد رواق دولت تو ز آن که تو صاف صاف انسانی برتر آید ز جان ملک و ملک گر دهی دل به روح حیوانی شرط ها را ز عاشقان برگیر که تو احوال شان همی دانی دام ها را ز راه شان بردار خواه تقدیر و خواه شیطانی تا شوم سرخ رو در این دعوی که تو چون حق لطیف فرمانی شمس تبریز رحمت صرفی ز آن که سر صفات رحمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳ مستی و عاشقانه می گویی تو غریبی و یا از این کویی پیش آن چشم های جادوی تو چون نباشد حرام جادویی پیش رویت چو قرص مه خجلست به چه رو کرد زهره بی رویی عاشقان را چه سود دارد پند سیل شان برد رو چه می جویی تو چه دانی ز خوبی بت ما ما از آن سو و تو از این سویی ما ز دستان او ز دست شدیم دست از ما چرا نمی شویی رو به میدان عشق سجده کنان پیش چوگان عشق چون گویی پیش آن چشم های ترکانه بنده ای و کمینه هندویی به ستیزه در این حرم ای صبر گاه لاله و گاه لولویی آفتابا نه حد تو پیداست که نه در خانه ترازویی هله ای ماه خویش را بشناس نی به وقت محاق چون مویی هله ای زهره زیر چادر رو رو نداری وقیحه بانویی تو بیا ای کمال صورت عشق نور ذات حقی و یا اویی اندر این ره نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی همچو کشتی روم به پهلو من ای دل من هزارپهلویی مست و بی خویش می روی چپ و راست سوی بی چپ و راست می پویی نی چپست و نه راست در جانست بو ز جان یابی ار بینبویی ز آن شکر روی اگر بگردانی گر نباتی بدان که بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه ماه ده تویی دلم از جا رود چو گویم او همه اوها غلام این اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی هین خمش که ار دیده کف نکند نکند سیب و نار آلویی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۱ ای خجل از تو شکر و آزادی لایق آن وصال کو شادی عشق را بین که صد دهان بگشاد چون تو چشمان عشق بگشادی ای دلا گرد حوض می گشتی دیدی آخر که هم درافتادی ز آب و آتش چو باد بگذشتی ای دل ار آتشی و ار بادی دل و عشق اند هر دو شاگردش خورد شاگرد را به استادی اولا هر چه خاک و خاکی بود پیش جاروب باد بنهادی تا همه باد گشت آبستن تا از آن باد عالمی زادی زاده باد خورد مادر را همچو آتش ز تاب بیدادی کرمکی در درخت پیدا شد تا بخوردش ز اصل و بنیادی عشق آن کرم بود در تحقیق در دل صد جنید بغدادی نی جنیدی گذاشت و نی بغداد عشق خونی به زخم جلادی چون خلیفه بکوفت طبل بقا کرد خالق اساس ایجادی یک وجودی بزرگ ظاهر شد همه شادی و عشرت و رادی شمس تبریز چهره ای بنما تا نمایم سخن بعبادی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۲ حکم نو کن که شاه دورانی سکه تازه زن که سلطانی حکم مطلق تو راست در عالم حاکمان قالب اند و تو جانی آن چه شاهان به خواب می جستند چون مسلم شدت به آسانی همه مرغان چو دانه چین تواند تو همایی میان مرغانی بر سر آمد رواق دولت تو ز آن که تو صاف صاف انسانی برتر آید ز جان ملک و ملک گر دهی دل به روح حیوانی شرط ها را ز عاشقان برگیر که تو احوال شان همی دانی دام ها را ز راه شان بردار خواه تقدیر و خواه شیطانی تا شوم سرخ رو در این دعوی که تو چون حق لطیف فرمانی شمس تبریز رحمت صرفی ز آن که سر صفات رحمانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۳ مستی و عاشقانه می گویی تو غریبی و یا از این کویی پیش آن چشم های جادوی تو چون نباشد حرام جادویی پیش رویت چو قرص مه خجلست به چه رو کرد زهره بی رویی عاشقان را چه سود دارد پند سیل شان برد رو چه می جویی تو چه دانی ز خوبی بت ما ما از آن سو و تو از این سویی ما ز دستان او ز دست شدیم دست از ما چرا نمی شویی رو به میدان عشق سجده کنان پیش چوگان عشق چون گویی پیش آن چشم های ترکانه بنده ای و کمینه هندویی به ستیزه در این حرم ای صبر گاه لاله و گاه لولویی آفتابا نه حد تو پیداست که نه در خانه ترازویی هله ای ماه خویش را بشناس نی به وقت محاق چون مویی هله ای زهره زیر چادر رو رو نداری وقیحه بانویی تو بیا ای کمال صورت عشق نور ذات حقی و یا اویی اندر این ره نماند پای مرا زانوم را نماند زانویی همچو کشتی روم به پهلو من ای دل من هزارپهلویی مست و بی خویش می روی چپ و راست سوی بی چپ و راست می پویی نی چپست و نه راست در جانست بو ز جان یابی ار بینبویی ز آن شکر روی اگر بگردانی گر نباتی بدان که بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه ماه ده تویی دلم از جا رود چو گویم او همه اوها غلام این اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی هین خمش که ار دیده کف نکند نکند سیب و نار آلویی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۴ بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ راه در جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده ها از غبار خسته شده ست دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره به آب حیات می نبرند خضر را آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست ز آنچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولت بی عثار بایستی مرگ تا در پی ست روز شبست شب ما را نهار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی چنگ در ما زده ست این کمپیر چنگ او تار تار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی دم معدود اندکی مانده ست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی مرگ دیگی برای ما پخته ست آن خورش را گوار بایستی یاد مردن چو دافع مرگست هر دمی یادگار بایستی هر دمی صد جنازه می گذرد دیده ها سوگوار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکتی پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش را هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده این مگس را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی از کنایات شمس تبریزی شرح معنی گذار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵ آوخ آوخ چو من وفاداری در تمنای چون تو خون خواری آوخ آوخ طبیب خون ریزی بر سر زار زار بیماری آن جفاها که کرده ای با من نکند هیچ یار با یاری گفتمش قصد خون من داری بی خطا و گناه گفت آری عشق جز بی گناه می نکشد نکشد عشق او گنه کاری هر زمان گلشنی همی سوزم تو چه باشی به پیش من خاری بشکستم هزار چنگ طرب تو چه باشی به چنگ من تاری شهرها از سپاه من ویران تو چه باشی شکسته دیواری گفتمش از کمینه بازی تو جان نبرده ست هیچ عیاری ای ز هر تار موی طره تو سرنگون سار بسته طراری گر ببازم وگر نه زین شه رخ ماتم و مات مات من باری آن که نخرید و آن که او بخرید شد پشیمان غریب بازاری و آن که بخرید گوید آن همه را کاش من بودمی خریداری و آن که نخرید دست می خاید ناامید و فتاده و خواری فرع بگرفته اصل افکنده جان بداده گرفته مرداری پا بریده به عشق نعلینی سر بداده به عشق دستاری با چنین مشتری کند صرفه از چنین باده مانده هشیاری خر علف زار تن گزید و بماند خر مردار در علف زاری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۴ بحر ما را کنار بایستی وین سفر را قرار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ راه در جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده ها از غبار خسته شده ست دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره به آب حیات می نبرند خضر را آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست ز آنچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولت بی عثار بایستی مرگ تا در پی ست روز شبست شب ما را نهار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی چنگ در ما زده ست این کمپیر چنگ او تار تار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی دم معدود اندکی مانده ست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی مرگ دیگی برای ما پخته ست آن خورش را گوار بایستی یاد مردن چو دافع مرگست هر دمی یادگار بایستی هر دمی صد جنازه می گذرد دیده ها سوگوار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکتی پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش را هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده این مگس را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی از کنایات شمس تبریزی شرح معنی گذار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۵ آوخ آوخ چو من وفاداری در تمنای چون تو خون خواری آوخ آوخ طبیب خون ریزی بر سر زار زار بیماری آن جفاها که کرده ای با من نکند هیچ یار با یاری گفتمش قصد خون من داری بی خطا و گناه گفت آری عشق جز بی گناه می نکشد نکشد عشق او گنه کاری هر زمان گلشنی همی سوزم تو چه باشی به پیش من خاری بشکستم هزار چنگ طرب تو چه باشی به چنگ من تاری شهرها از سپاه من ویران تو چه باشی شکسته دیواری گفتمش از کمینه بازی تو جان نبرده ست هیچ عیاری ای ز هر تار موی طره تو سرنگون سار بسته طراری گر ببازم وگر نه زین شه رخ ماتم و مات مات من باری آن که نخرید و آن که او بخرید شد پشیمان غریب بازاری و آن که بخرید گوید آن همه را کاش من بودمی خریداری و آن که نخرید دست می خاید ناامید و فتاده و خواری فرع بگرفته اصل افکنده جان بداده گرفته مرداری پا بریده به عشق نعلینی سر بداده به عشق دستاری با چنین مشتری کند صرفه از چنین باده مانده هشیاری خر علف زار تن گزید و بماند خر مردار در علف زاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید مکن ای دل اگر خدا داری رخت اندیشه می کشی هرجا بنگر آخر جز او کرا داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری عمر ضایع مکن که عمر گذشت زرگری کن که کیمیا داری هر سحر مر ترا ندا آید سو ما آ که داغ ما داری پیش ازین تن تو جان پاک بدی چند خود را ازان جدا داری جان پاکی میان خاک سیاه من نگویم تو خود روا داری خویشتن را تو از قبا بشناس که ازین آب و گل قبا داری می روی هر شب از قبا بیرون که جز این دست دست و پا داری بس بود این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری طوق گردن توی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری گفته را دانه های دام مساز که ز گفته ست این گرفتاری گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸ تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دور مست و بی خبریم سر این دور را تو می دانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بود به ربانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجتست و برهانی گوش موشان خانه کی شنود نعره بلبل گلستانی چشم پیران کور کی بیند شیوه شاهدان روحانی هر کی کورست عشق می سازد بهر او سرمه سپاهانی هر کی پیرست هم جوان گردد چون دهد عشق آب حیوانی جمله یاران ز عشق زنده شدند تو چنین مانده ای چه می مانی خرسواری پیاده شو از خر خر به میدان نباشد ارزانی خرسواره چرا شدی شاها خسروی وز نژاد سلطانی لایق پشت خر نباشی تو تو معود به پشت اسپانی در جنود مجنده بودی ای که اکنون تو روح انسانی گفتنی ها بگفتمی ای جان گر نترسیدمی ز ویرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۹ مستم از باده های پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی می زند سال ها در این مستی روح من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخر تو گفت در برج های پنهانی بر چپم آفتاب و مه بر راست آن مه خوش لقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه را دادمش من بهای پنهانی ظلمتم کی بقا کند که بر او تابد از کبریای پنهانی آتشم چون بمرد دودم چیست آیتی از بلای پنهانی ز آن بلا جان های ما مرهاد تا برد تحفه های پنهانی شمس تبریز شوربایی پخت صوفیان الصلای پنهانی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۶ ای دلزار محنت و بلا داری بر خدا اعتمادها داری اینچنین حضرتی و تو نومید مکن ای دل اگر خدا داری رخت اندیشه می کشی هرجا بنگر آخر جز او کرا داری لطفهایی که کرد چندین گاه یاد آور اگر وفاداری چشم سر داد و چشم سر ایزد چشم جای دگر چرا داری عمر ضایع مکن که عمر گذشت زرگری کن که کیمیا داری هر سحر مر ترا ندا آید سو ما آ که داغ ما داری پیش ازین تن تو جان پاک بدی چند خود را ازان جدا داری جان پاکی میان خاک سیاه من نگویم تو خود روا داری خویشتن را تو از قبا بشناس که ازین آب و گل قبا داری می روی هر شب از قبا بیرون که جز این دست دست و پا داری بس بود این قدر بدان گفتم که درین کوچه آشنا داری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۷ ساقیا ساقیا روا داری که رود روز ما به هشیاری گر بریزی تو نقل ها در پیش عقل ها را ز پیش برداری عوض باده نکته می گویی تا بری وقت ما به طراری درد دل را اگر نمی بینی بشنو از چنگ ناله و زاری ناله نای و چنگ حال دلست حال دل را تو بین که دلداری دست بر حرف بی دلی چه نهی حرف را در میان چه می آری طوق گردن توی و حلقه گوش گردن و گوش را چه می خاری گفته را دانه های دام مساز که ز گفته ست این گرفتاری گه کلیدست گفت و گه قفلست گاه از او روشنیم و گه تاری گفت بادست گر در او بوییست هدیه تو بود که گلزاری گفت جامست گر بر او نوریست از رخ تو بود که انواری مشک بربند کوزه ها پر شد مشک هم می درد ز بسیاری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۸ تا شدستی امیر چوگانی ما شدستیم گوی میدانی ما در این دور مست و بی خبریم سر این دور را تو می دانی چون به دور و تسلسل انجامد نکته ابتر بود به ربانی لیک دور و تسلسل اندر عشق شرط هر حجتست و برهانی گوش موشان خانه کی شنود نعره بلبل گلستانی چشم پیران کور کی بیند شیوه شاهدان روحانی هر کی کورست عشق می سازد بهر او سرمه سپاهانی هر کی پیرست هم جوان گردد چون دهد عشق آب حیوانی جمله یاران ز عشق زنده شدند تو چنین مانده ای چه می مانی خرسواری پیاده شو از خر خر به میدان نباشد ارزانی خرسواره چرا شدی شاها خسروی وز نژاد سلطانی لایق پشت خر نباشی تو تو معود به پشت اسپانی در جنود مجنده بودی ای که اکنون تو روح انسانی گفتنی ها بگفتمی ای جان گر نترسیدمی ز ویرانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴۹ مستم از باده های پنهانی وز دف و چنگ و نای پنهانی مر چنین دلربای پنهان را واجب آمد وفای پنهانی می زند سال ها در این مستی روح من های های پنهانی گفتم ای دل کجایی آخر تو گفت در برج های پنهانی بر چپم آفتاب و مه بر راست آن مه خوش لقای پنهانی مشتری درفروخت آن مه را دادمش من بهای پنهانی ظلمتم کی بقا کند که بر او تابد از کبریای پنهانی آتشم چون بمرد دودم چیست آیتی از بلای پنهانی ز آن بلا جان های ما مرهاد تا برد تحفه های پنهانی شمس تبریز شوربایی پخت صوفیان الصلای پنهانی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۰ من مرید توم مراد توی من غلامم چو کیقباد توی دل مرید تو و تو را خواهد کاین در بسته را گشاد توی خاک پای توام ولی امروز گردم اندر هوا که باد توی زهد من می جهاد من ساغر چو مرا زهد و اجتهاد توی گرچه من بدنهاد و بدگهرم شاکرم چون در این نهاد توی ور نهادی که تو کنی برداشت خوش بود چون همه مراد توی زهر باده شود چو جام توی ظلم احسان شود چو داد توی بس کنم ذکر تو نگویم بیش ذکر هر ذکر و یاد یاد توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۱ چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آن است در پناه کسی خوش بخسپی و خوش بیاسایی زیر سایه درخت بخت آور زود منزل کنی فرود آیی ور تو خواهی که بخت بگشاید زیر هر سایه رخت نگشایی سوی انبان ما و من نروی گرچه او گویدت که از مایی رو به خود آر هر کجا باشی روسیاه ست مرد هرجایی خود تو چیست بیخودی زان کس که از او در چنین تماشایی چون رسیدی به شه صلاح الدین گر فسادی سوی صلاح آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ گرچه تو نیم شب رسیدستی صبح عشاق را کلیدستی ناپدیدی چو جان در این عالم در جهان دلم پدیدستی همه شب جان تو را شود قربان ز آن که تو بامداد عیدستی ز آدمی چون پری رمیدم من تا ز من ای پری رمیدستی در مزیدم چو دولت منصور چون مرا تو ابایزیدستی ای بسا نازکان و خامان را چون من سوخته پزیدستی شمس تبریز سرمه دیگر در دو دیده خرد کشیدستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۳ ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی صرفه صرف خوردستی در رخ و رنگ و چشم تو پیداست که ازان بازی و ازان دستی نانچ خوردی بده به مخموران ای ولی نعمت همه هستی شیر امروز در شکار آمد لرزه در که فتاد در پستی بدویدن ازو نخواهی رست سر بند عاشقانه و رستی تا که پیوسته در امان باشی چون بدار الامانش پیوستی شصت فرسنگ از سخن بگریز که ز دام سخن درین شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴ ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی جان مایی و شمع مجلس ما السلام علیک خوش هستی باده خوردی و بر فلک رفتی مست گشتی و بند بشکستی صورت عقل جمله دلتنگیست صورت عشق نیست جز مستی مست گشتی و شیرگیر شدی بر سر شیر مست بنشستی باده کهنه پیر راه تو بود رو که از چرخ پیر وارستی ساقی انصاف حق به دست توست که جز آن شراب نپرستی عقل ما برده ای ولیک این بار آن چنان بر که بازنفرستی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۰ من مرید توم مراد توی من غلامم چو کیقباد توی دل مرید تو و تو را خواهد کاین در بسته را گشاد توی خاک پای توام ولی امروز گردم اندر هوا که باد توی زهد من می جهاد من ساغر چو مرا زهد و اجتهاد توی گرچه من بدنهاد و بدگهرم شاکرم چون در این نهاد توی ور نهادی که تو کنی برداشت خوش بود چون همه مراد توی زهر باده شود چو جام توی ظلم احسان شود چو داد توی بس کنم ذکر تو نگویم بیش ذکر هر ذکر و یاد یاد توی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۱ چند اندر میان غوغایی خوی کن پاره پاره تنهایی خلوتی را لطیف سوداییست رو بپرسش که در چه سودایی خلوت آن است در پناه کسی خوش بخسپی و خوش بیاسایی زیر سایه درخت بخت آور زود منزل کنی فرود آیی ور تو خواهی که بخت بگشاید زیر هر سایه رخت نگشایی سوی انبان ما و من نروی گرچه او گویدت که از مایی رو به خود آر هر کجا باشی روسیاه ست مرد هرجایی خود تو چیست بیخودی زان کس که از او در چنین تماشایی چون رسیدی به شه صلاح الدین گر فسادی سوی صلاح آیی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۲ گرچه تو نیم شب رسیدستی صبح عشاق را کلیدستی ناپدیدی چو جان در این عالم در جهان دلم پدیدستی همه شب جان تو را شود قربان ز آن که تو بامداد عیدستی ز آدمی چون پری رمیدم من تا ز من ای پری رمیدستی در مزیدم چو دولت منصور چون مرا تو ابایزیدستی ای بسا نازکان و خامان را چون من سوخته پزیدستی شمس تبریز سرمه دیگر در دو دیده خرد کشیدستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۳ ز اول بامداد سر مستی ورنه دستار کژ چرا بستی به خدا دوش تا سحر همه شب باده بی صرفه صرف خوردستی در رخ و رنگ و چشم تو پیداست که ازان بازی و ازان دستی نانچ خوردی بده به مخموران ای ولی نعمت همه هستی شیر امروز در شکار آمد لرزه در که فتاد در پستی بدویدن ازو نخواهی رست سر بند عاشقانه و رستی تا که پیوسته در امان باشی چون بدار الامانش پیوستی شصت فرسنگ از سخن بگریز که ز دام سخن درین شستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۴ ز اول بامداد سرمستی ور نه دستار کژ چرا بستی سخت مستست چشم تو امروز دوش گویی که صرف خوردستی جان مایی و شمع مجلس ما السلام علیک خوش هستی باده خوردی و بر فلک رفتی مست گشتی و بند بشکستی صورت عقل جمله دلتنگیست صورت عشق نیست جز مستی مست گشتی و شیرگیر شدی بر سر شیر مست بنشستی باده کهنه پیر راه تو بود رو که از چرخ پیر وارستی ساقی انصاف حق به دست توست که جز آن شراب نپرستی عقل ما برده ای ولیک این بار آن چنان بر که بازنفرستی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۵ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند دوستی غمگسار بایستی در فراقند زین سفر یاران این سفر را قرار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دوبار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ چشمه یا جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده را عبرت نیست زین پرده دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره بر آب حیات می نبرند خضری آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست زانچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولتی بی عثار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی مرگ تا در پی است روز شبست شب ما را نهار بایستی دم معدود اندکی ماندست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکت پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش ها هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده پوز دل را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۶ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من شیر بیشه را ماند شیر در مرغزار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دو بار بایستی دشمن عیب جوی بسیارست دوستی غمگسار بایستی ماهی جان ما که پیچانست بر لب جویبار بایستی چون رضای دل تو در غم ماست یک چه باشد هزار بایستی یار لاحول گوی را چه کنم یار شیرین عذار بایستی خوک دنیاست صید این خامان آهوی جان شکار بایستی همره بی وفا همی لنگد همره راهوار بایستی صد هزاران سخن نهان دارم گوش را گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی قطره باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۸ رو مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری گر بپرسد چه صورتت باید گو همان صورتی که بنگاری گر مرا تن کنی تو جان منی ور مرا دل کنی تو دلداری لطف گل خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار جز خاری باده ده باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۵ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی به یکی غم چو جان نخواهم داد یک چه باشد هزار بایستی دشمن شادکام بسیارند دوستی غمگسار بایستی در فراقند زین سفر یاران این سفر را قرار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دوبار بایستی شیر بیشه میان زنجیرست شیر در مرغزار بایستی ماهیان می طپند اندر ریگ چشمه یا جویبار بایستی بلبل مست سخت مخمورست گلشن و سبزه زار بایستی دیده را عبرت نیست زین پرده دیده اعتبار بایستی همه گل خواره اند این طفلان مشفقی دایه وار بایستی ره بر آب حیات می نبرند خضری آبخوار بایستی دل پشیمان شده ست زانچ گذشت دل امسال پار بایستی اندر این شهر قحط خورشیدست سایه شهریار بایستی شهر سرگین پرست پر گشته ست مشک نافه تتار بایستی مشک از پشک کس نمی داند مشک را انتشار بایستی دولت کودکانه می جویند دولتی بی عثار بایستی چون بمیری بمیرد این هنرت زین هنرهات عار بایستی طالب کار و بار بسیارند طالب کردگار بایستی مرگ تا در پی است روز شبست شب ما را نهار بایستی دم معدود اندکی ماندست نفسی بی شمار بایستی نفس ایزدی ز سوی یمن بر خلایق نثار بایستی ملک ها ماند و مالکان مردند ملکت پایدار بایستی عقل بسته شد و هوا مختار عقل را اختیار بایستی هوش ها چون مگس در آن دوغست هوش ها هوشیار بایستی زین چنین دوغ زشت گندیده پوز دل را حذار بایستی معده پردوغ و گوش پر ز دروغ همت الفرار بایستی گوش ها بسته است لب بربند از خرد گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۶ در غم یار یار بایستی یا غمم را کنار بایستی زانچ کردم کنون پشیمانم دل امسال پار بایستی دل من شیر بیشه را ماند شیر در مرغزار بایستی تا بدانستیی ز دشمن و دوست زندگانی دو بار بایستی دشمن عیب جوی بسیارست دوستی غمگسار بایستی ماهی جان ما که پیچانست بر لب جویبار بایستی چون رضای دل تو در غم ماست یک چه باشد هزار بایستی یار لاحول گوی را چه کنم یار شیرین عذار بایستی خوک دنیاست صید این خامان آهوی جان شکار بایستی همره بی وفا همی لنگد همره راهوار بایستی صد هزاران سخن نهان دارم گوش را گوشوار بایستی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۷ آنکه چون ابر خواند کف ترا کرد بیداد بر خردمندی او همی گرید و همی بخشد تو همی بخشی و همی خندی همچو یوسف گناه تو خوبیست جرم تو دانش است و خرسندی او چو سرکه ست و می کند ترشی دوست قندست و می کند قندی چشم مریخ دارد آن دشمن تو چو مه دست زهره می بندی ای دل اندر اصول وصل گریز که بسی در فراق جان کندی قطره باز رو سوی دریا بنگر تا به پیش او چندی قوت یاقوت گیر از خورشید تا در اخلاق او به پیوندی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۸ رو مسلم تراست بی کاری چونک اندر عنایت یاری نقش را کار نیست پیش قلم آن قلم را چه حاجت از یاری همچو بت باش پیش آن بتگر که همه نقش و رنگ ازو داری گر بپرسد چه صورتت باید گو همان صورتی که بنگاری گر مرا تن کنی تو جان منی ور مرا دل کنی تو دلداری لطف گل خار را تو می بخشی چه کند شاخ خار جز خاری باده ده باده خواهمان کردی که حرامست با تو هشیاری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۹ زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی می رسانم سلام و خدمت ها که رهی را ولی انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من تو بحر اکرامی ماهی تشنه چون بود بی آب ای که جان را تو دانه و دامی سبب این تحیت آن بودست که تو کار مرا سرانجامی حاصل خدمت از شکرریزت دارد اومید شربت آشامی ز آن کرم ها که کرده ای با خلق خاص آسوده است و هم عامی بکشش در حمایتت کامروز توی اهل زمانه را حامی تا که در ظل تو بیارامد که تو جان را پناه و آرامی که شوم من غریق منت تو کابتدا کردی و در اتمامی باد جاوید بر مسلمانان سایه ات کآفتاب اسلامی این سو ار کار و خدمتی باشد تا که خدمت نمای و رامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۰ جان جانی و جان صد جانی می زنی نعره های پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه می رانی غیر احمق به فهم این نرسد عارت آید از این لت انبانی سد پیش و پس تو این عارست که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد کای فلان فارغست زین فانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ خامشی ناطقی مگر جانی می زنی نعره های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن خلاص زندانی چون تو بحری و صورتت ابرست فیض دل قطره های مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگرچه زرست گرچه نیکوست نیست میدانی پهلوی اعتراض را بتراش گر تو چون گوی چست و گردانی پهلوی اعتراض در ابلیس گشت مردود رد ربانی پس به خراط خویش را بسپار تا یکی گو شوی اگر آنی مانعست اعتراض ابلیسی از یکی گویی و یکی دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی در ره او نماند پای مرا زانوام را نماند زانویی جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی هین خمش کن حدیث باز مپیچ آسمان وار اگر یکی تویی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵۹ زندگانی مجلس سامی باد در سروری و خودکامی نام تو زنده باد کز نامت یافتند اصفیا نکونامی می رسانم سلام و خدمت ها که رهی را ولی انعامی چه دهم شرح اشتیاق که خود ماهیم من تو بحر اکرامی ماهی تشنه چون بود بی آب ای که جان را تو دانه و دامی سبب این تحیت آن بودست که تو کار مرا سرانجامی حاصل خدمت از شکرریزت دارد اومید شربت آشامی ز آن کرم ها که کرده ای با خلق خاص آسوده است و هم عامی بکشش در حمایتت کامروز توی اهل زمانه را حامی تا که در ظل تو بیارامد که تو جان را پناه و آرامی که شوم من غریق منت تو کابتدا کردی و در اتمامی باد جاوید بر مسلمانان سایه ات کآفتاب اسلامی این سو ار کار و خدمتی باشد تا که خدمت نمای و رامی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۰ جان جانی و جان صد جانی می زنی نعره های پنهانی هر کی کر نیست بشنود وصفت نعل معکوس و خفیه می رانی غیر احمق به فهم این نرسد عارت آید از این لت انبانی سد پیش و پس تو این عارست که سرافراز و قطب خلقانی چون گریزی از این فزون گردد کای فلان فارغست زین فانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۱ خامشی ناطقی مگر جانی می زنی نعره های پنهانی تو چو باغی و صورتت برگی باغ چه صد هزار چندانی بی تو باغ حیات زندانیست هست مردن خلاص زندانی چون تو بحری و صورتت ابرست فیض دل قطره های مرجانی ای یکی گو شده یکی گویان پیش حکمت که شاه چوگانی تا یکی گو نشد اگرچه زرست گرچه نیکوست نیست میدانی پهلوی اعتراض را بتراش گر تو چون گوی چست و گردانی پهلوی اعتراض در ابلیس گشت مردود رد ربانی پس به خراط خویش را بسپار تا یکی گو شوی اگر آنی مانعست اعتراض ابلیسی از یکی گویی و یکی دانی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۲ ای که مستک شدی و می گویی تو غریبی و یا از این کویی مست و بی خویش می روی چپ و راست بی چپ و راست را همی جویی نی چپست و نه راست در جانست آن که جان خسته از پی اویی ز آن شکر روی اگر بگردانی اگر نباتی بدانک بدخویی ور تو دیوی و رو بدو آری الله الله چه خوب مه رویی دلم از جا رود چو گویم او می برد جان و دل زهی اویی هین ز خوهای او یکی بشنو گاه شیری کند گه آهویی در ره او نماند پای مرا زانوام را نماند زانویی جز به چوگان او مغلطان سر گر به میدان او یکی گویی هین خمش کن حدیث باز مپیچ آسمان وار اگر یکی تویی

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳ عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری هیچ کنجی نبود بی خصمی هیچ گنجی نبود بی ماری نی که یوسف خزید در چاهی نه محمد گریخت در غاری پای ذاالنون کشید در زنجیر سر منصور رفت بر داری جز به کنج عدم نیاسایی در عدم درگریز یک باری جهت خرقه ای چنین زخمی این چنین درد سر ز دستاری کفن از خلعت و قبا خوشتر گور از این شهر به به بسیاری کی بود کز وجود باز رهم در عدم در پرم چو طیاری کی بود کز قفس برون پرد مرغ جانم به سوی گلزاری بچشد او غریب چاشت خوری بگشاید عجیب منقاری چون دل و چشم معده نور خورد ز آن که اصل غذا بد انواری بل هم احیاء عند ربهم بخورد یرزقون در اسراری آهوی مشک ناف من برهد ناگه از دام چرخ مکاری جان بر جان های پاک رود در جهانی که نیست پیکاری مشت گندم که اندر این دامست هست آن را مدد ز انباری باغ دنیا که تازه می گردد آخر آبش بود ز جوباری خاکیان را کی هوش می بخشد پادشاهی قدیم و جباری گر نکردی نثار دانش و هوش کی بدی در زمانه هشیاری خاک خفته نداشت بیداری شاه کردش ز لطف بیداری خون و سرگین نداشت زیبایی پرده اش داد حسن ستاری جانب خرمن کرم بگریز هین قناعت مکن به ایثاری جامه از اطلسی بساز که هست بر سر عقل از او کله واری این کله را بده سری بستان کان سرت دارد از کله عاری ای دل من به برج شمس گریز زو قناعت مکن به دیداری شمس تبریز کز شعاع ویست شمس همراه چرخ دواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴ مست و خوشی باده کجا خورده ای این مه نو چیست که آورده ای ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای پرده ناموس که خواهی درید کآفت عقل و ادب و پرده ای می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای بنده کن هر دل آزاده ای زنده کن هر بدن مرده ای می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم که توده مرده ای بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ جان و جهان دوش کجا بوده ای نی غلطم در دل ما بوده ای دوش ز هجر تو جفا دیده ام ای که تو سلطان وفا بوده ای آه که من دوش چه سان بوده ام آه که تو دوش کرا بوده ای رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بوده ای زهره ندارم که بگویم ترا بی من بیچاره چرا بوده ای یار سبک روح به وقت گریز تیزتر از باد صبا بوده ای بی تو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بند بلا بوده ای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بوده ای رنگ تو داری که ز رنگ جهان پاکی و همرنگ بقا بوده ای آینه ای رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بوده ای

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۳ عشق در کفر کرد اظهاری بست ایمان ز ترس زناری بانگ زنهار از جهان برخاست هیچ کس را نداد زنهاری هیچ کنجی نبود بی خصمی هیچ گنجی نبود بی ماری نی که یوسف خزید در چاهی نه محمد گریخت در غاری پای ذاالنون کشید در زنجیر سر منصور رفت بر داری جز به کنج عدم نیاسایی در عدم درگریز یک باری جهت خرقه ای چنین زخمی این چنین درد سر ز دستاری کفن از خلعت و قبا خوشتر گور از این شهر به به بسیاری کی بود کز وجود باز رهم در عدم در پرم چو طیاری کی بود کز قفس برون پرد مرغ جانم به سوی گلزاری بچشد او غریب چاشت خوری بگشاید عجیب منقاری چون دل و چشم معده نور خورد ز آن که اصل غذا بد انواری بل هم احیاء عند ربهم بخورد یرزقون در اسراری آهوی مشک ناف من برهد ناگه از دام چرخ مکاری جان بر جان های پاک رود در جهانی که نیست پیکاری مشت گندم که اندر این دامست هست آن را مدد ز انباری باغ دنیا که تازه می گردد آخر آبش بود ز جوباری خاکیان را کی هوش می بخشد پادشاهی قدیم و جباری گر نکردی نثار دانش و هوش کی بدی در زمانه هشیاری خاک خفته نداشت بیداری شاه کردش ز لطف بیداری خون و سرگین نداشت زیبایی پرده اش داد حسن ستاری جانب خرمن کرم بگریز هین قناعت مکن به ایثاری جامه از اطلسی بساز که هست بر سر عقل از او کله واری این کله را بده سری بستان کان سرت دارد از کله عاری ای دل من به برج شمس گریز زو قناعت مکن به دیداری شمس تبریز کز شعاع ویست شمس همراه چرخ دواری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۴ مست و خوشی باده کجا خورده ای این مه نو چیست که آورده ای ساغر شاهانه گرفتی به کف گلشکر نادره پرورده ای پرده ناموس که خواهی درید کآفت عقل و ادب و پرده ای می شکفد از نظرت باغ دل ای که بهار دل افسرده ای آتش در ملک سلیمان زدی ای که تو موری بنیازرده ای در سفر ای شاه سبک روح من زیر قدم چشم و دل اسپرده ای دارد خوبی و کشی بی شمار روی کسی کش بک اشمرده ای بنده کن هر دل آزاده ای زنده کن هر بدن مرده ای می کندت لابه و دریوزه جان جان ببر آنجا که دلم برده ای جان دو صد قرن در انگشت تست چونت بگویم که توده مرده ای بس کن تا مطرب و ساقی شود آنکه می از باغ وی افشرده ای مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۵ جان و جهان دوش کجا بوده ای نی غلطم در دل ما بوده ای دوش ز هجر تو جفا دیده ام ای که تو سلطان وفا بوده ای آه که من دوش چه سان بوده ام آه که تو دوش کرا بوده ای رشک برم کاش قبا بودمی چونک در آغوش قبا بوده ای زهره ندارم که بگویم ترا بی من بیچاره چرا بوده ای یار سبک روح به وقت گریز تیزتر از باد صبا بوده ای بی تو مرا رنج و بلا بند کرد باش که تو بند بلا بوده ای رنگ رخ خوب تو آخر گواست در حرم لطف خدا بوده ای رنگ تو داری که ز رنگ جهان پاکی و همرنگ بقا بوده ای آینه ای رنگ تو عکس کسیست تو ز همه رنگ جدا بوده ای

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۶ ای دل سرمست کجا می پری بزم تو کو باده کجا می خوری مایه هر نقش و ترا نقش نی دایه هر جان و تو از جان بری صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب برتری چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم قیمت کنش ای جوهری صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیده هر ناظری گفت چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری چون به سر کوچه عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۷ از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۸ یا ملک المغرب والمشرقی مثلک فی العالم لم یخلقی باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تف او گردد هر گنگ خرف منطقی بر در حیرت بکش اندیشه را حاکم ارواح و شه مطلقی جنت حسنت جو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم ز تو سابقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز کنون غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مرده همی باید و قلب سلیم زیرکی از خواجه بود احمقی فکرت اگر راحت جانها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو ز من گر منی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت چشم ببستی ز گل رو بهمان خار کشی لایقی خار کشانند همه گر شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۶ ای دل سرمست کجا می پری بزم تو کو باده کجا می خوری مایه هر نقش و ترا نقش نی دایه هر جان و تو از جان بری صد مثل و نام و لقب گفتمت برتری از نام ولقب برتری چونک ترا در دو جهان خانه نیست هر نفسی رخت کجا می بری نقد ترا بردم من پیش عقل گفتم قیمت کنش ای جوهری صیر فی نقد معانی توی سرمه کش دیده هر ناظری گفت چه دانم ببرش پیش عشق عشق بود نقد ترا مشتری چون به سر کوچه عشق آمدیم دل بشد و من بشدم بر سری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۷ از مه من مست دو صد مشتری غمزه او سحر دو صد سامری هر نفسی شعله زند دین از او سوز نهد در جگر کافری آتش دل بر شده تا آسمان وز تف او گشته افق احمری دوش جمال تو همی شد شتاب در کف او مشعله آذری گفتم هین قصد کی داری بگو شیر خدا حمله کجا می بری ای تو سلیمان به سپاه و لوا خاتم تو افسر دیو و پری جان و روان سخت روان می روی سوی من کشته دمی ننگری نعره مستان میت نشنوی هیچ کسی را به کسی نشمری تیز همی کرد خیالش نظر محو شدم در تف آن ناظری نیست شدم نیست از آن شور نیست رفت ز من مهتری و کهتری مفخر تبریز شهم شمس دین شرح دهد حال من ار منکری مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶۸ یا ملک المغرب والمشرقی مثلک فی العالم لم یخلقی باده ده ای ساقی هر متقی باده شاهنشهی راوقی جان سخن بخش که از تف او گردد هر گنگ خرف منطقی بر در حیرت بکش اندیشه را حاکم ارواح و شه مطلقی جنت حسنت جو تجلی کند باغ شود دوزخ بر هر شقی چون بگریزی نرسد در تو کس ور بگریزیم ز تو سابقی ظلمت و نور از تو تحیر درند تا تو حقی یا که تو نور حقی گشت شب و روز کنون غرق نور نیست مهت مغربی و مشرقی لابه کنی باده دهی رایگان ساقی دریا صفت مشفقی مرده همی باید و قلب سلیم زیرکی از خواجه بود احمقی فکرت اگر راحت جانها بدی باده نجستی خرد و موسقی فرد چرایی تو ز من گر منی از چه تو عذرایی اگر وامقی غنچه صفت چشم ببستی ز گل رو بهمان خار کشی لایقی خار کشانند همه گر شهند جز تو که بر گلشن جان عاشقی خامش باش و بنگر فتح باب چند پی هر سخن مغلقی

%0
10 Bölüm