مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۰ من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاءنا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا أو جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۱ میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده نور علی نور مزید خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید کل ذی روح یفدی فی هواک روحه کل بستان انیق من جناک مستفید لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگو هیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲ یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۰ من رای درا تلالا نوره وسط الفؤاد بیننا و بینه قبل التجلی الف واد جاء من یحیی الموات و الرمیم و الرفات ایها الاموات قوموا و ابصروا یوم التناد طارت الکتب الکرام من کرام کاتبین ایقظوا من غفله ثم انشروا للاجتهاد جاءنا میزاننا کی تختبر اوزاننا ربنا اصلح شأننا أو جد بعفو یا جواد اضحکوا بعد البکا یا نعم هذ المشتکا قد خرجتم من حجاب و انتبهتم من رقاد پارسی گوییم شاها آگهی خود از فؤاد ماه تو تابنده باد و دولتت پاینده باد هر ملولی که تو را دید و خوش و تازه نشد آب نابش تیره باد و آتشش بادا رماد خوابناکی که صباحت دید وز جا برنجست چشم بختش خفته بادا تا الی یوم المعاد مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۱ میر خوبان را دگر منشور خوبی دررسید در گل و گلزار و نسرین روح دیگر بردمید با ملیحا زاده الرحمن احسانا جدید یا منیرا زاده نور علی نور مزید خوشتر از جان خود چه باشد جان فدای خاک تو خوبتر از ماه چه بود ماه در تو ناپدید کل ذی روح یفدی فی هواک روحه کل بستان انیق من جناک مستفید لست انکر ما ذکرتم البقاء فی الفنا کل من ابدی جمیلا لیس یبعد ان یعید این ملولی می کشد جان را که چیزی تو بگو هیچ کس را کس گریبان از گزافه کی کشید مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۲ یا شبه الطیف لی انت قریب بعید جمله ارواحنا تغمس فیما ترید نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید طبل قیامت زدند خیز که فرمان رسید انت لطیف الفعال انت لذیذ المقال انت جمال الکمال زدت فهل من مزید از پس دور قمر دولت بگشاد در دلق برون کن ز سر خلعت سلطان رسید جاء اوان السرور زال زمان الفتور لیس لدنیا غرور یا سندی لا تحید دیو و پری داشت تخت ظلم از آن بود سخت دیو رها کرد رخت چتر سلیمان رسید هل طرب یا غلام فاملا کاس المدام انت بدار السلام ساکن قصر مشید عشق چه خوش حاکمیست ظالم و بی قول نیست حاجت لاحول نیست دیو مسلمان رسید یا لمع المشرق مثلک لم یخلق خذ بیدی ارتقی نحوک انت المجید عاشق از دست شد نیست شد و هست شد بلبل جان مست شد سوی گلستان رسید پرده برانداخت حور جمله جهان همچو طور زیر و زبر بست نور موسی عمران رسید هر چه خیال نکوست عشق هیولای اوست صورت از رشک حق پرده گر جان رسید هست تنت چون غبار بر سر بادی سوار چونک جدا گشت باد خاک به ماچان رسید اعلم ان الغبار مرتفع بالریاح مثل هوی اختفی وسط صیاح شدید