Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲ برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو توی خطاست پرهیز ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خون من درآمیز با یارک خود بساز پنهان مستیز به جان تو که مستیز تسلیم قضا شدم ازیرا مانند قضا تو تندی و تیز بنگر که چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراویز در خشم مکن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مینگیز خود خفته نماید و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ریز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴ گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گرچه خسته ای از چنگ باز چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵ سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست هین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز پیش روزن ذره ها بین خوش معلق می زنند هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز در سماع آفتاب این ذره ها چون صوفیان کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز برتر از جمله سماع ما بود در اندرون جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۲ برخیز و صبوح را برانگیز جان بخش زمانه را و مستیز آمیخته باش با حریفان با آب شراب را میامیز یاد تو شراب و یاد ما آب ما چون سرخر تو همچو پالیز ای غم اجلت در این قنینه ست گر مردنت آرزوست مگریز مرگ نفس است در تجلی مرگ جعلست در عبربیز مجلس چمنیست و گل شکفته ای ساقی همچو سرو برخیز این جام مشعشع آنگهی شرم ساقی چو توی خطاست پرهیز ما را چو رخ خوشت برافروز غم را چو عدوی خود درآویز هشتیم غزل که نوبت توست مردانه درآ و چست و سرتیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۳ من از سخنان مهرانگیز دل پر دارم ز خواب برخیز ای آنک رخ تو همچو آتش یک لحظه ز آتشم مپرهیز شیرم ز تو جوش کرد و خون شد ای شیر به خون من درآمیز با یارک خود بساز پنهان مستیز به جان تو که مستیز تسلیم قضا شدم ازیرا مانند قضا تو تندی و تیز بنگر که چه خون دل گرفتست بر گرد قبام چون فراویز در خشم مکن تو چشم خود را وان فتنه خفته را مینگیز خود خفته نماید و نخفتست آن نرگس پرخمار خون ریز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۴ گر نه ای دیوانه رو مر خویش را دیوانه ساز گرچه صد ره مات گشتی مهره دیگر بباز گرچه چون تاری ز زخمش زخمه دیگر بزن بازگرد ای مرغ گرچه خسته ای از چنگ باز چند خانه گم کنی و یاوه گردی گرد شهر ور ز شهری نیز یاوه با قلاوزی بساز اسب چوبین برتراشیدی که این اسب منست گر نه چوبینست اسبت خواجه یک منزل بتاز دعوت حق نشنوی آنگه دعاها می کنی شرم بادت ای برادر زین دعای بی نماز سر به سر راضی نه ای که سر بری از تیغ حق کی دهد بو همچو عنبر چونک سیری و پیاز گر نیازت را پذیرد شمس تبریزی ز لطف بعد از آن بر عرش نه تو چاربالش بهر ناز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۵ سوی خانه خویش آمد عشق آن عاشق نواز عشق دارد در تصور صورتی صورت گداز خانه خویش آمدی خوش اندرآ شاد آمدی از در دل اندرآ تا پیشگاه جان بتاز ذره ذره از وجودم عاشق خورشید توست هین که با خورشید دارد ذره ها کار دراز پیش روزن ذره ها بین خوش معلق می زنند هر که را خورشید شد قبله چنین باشد نماز در سماع آفتاب این ذره ها چون صوفیان کس نداند بر چه قولی بر چه ضربی بر چه ساز اندرون هر دلی خود نغمه و ضربی دگر پای کوبان آشکار و مطربان پنهان چو راز برتر از جمله سماع ما بود در اندرون جزوهای ما در او رقصان به صد گون عز و ناز شمس تبریزی توی سلطان سلطانان جان چون تو محمودی نیامد همچو من دیگر ایاز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶ عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خورد  نی و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش جمله شب می گداز و جمله شب خوش می بسوز غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را عاشقانه نعره ای زن عاشقانه فوز فوز ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز گر همی خواهی که بویی بشنوی زین رمزها چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوز تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز صدیق و مصطفی به حریفی درون غار بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز دندان عیش کند شد از هجر ترش روی امروز قند وصل گزیدن گرفت باز پیراهن سیاه که پوشید روز فصل تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز مستورگان مصر ز دیدار یوسفی هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد با تنگ های لعل خریدن گرفت باز آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان در خون عاشقان بچریدن گرفت باز خاتون روح خانه نشین از سرای تن چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز دیگ خیال عشق دلارام خام پز سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز سودای عشق لولی دزد سیاه کار بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق بر کف قراضه ها بگزیدن گرفت باز تبریز را کرامت شمس حقست و او گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۶ عاشقان را شد مسلم شب نشستن تا به روز خورد  نی و خواب نی اندر هوای دلفروز گر تو یارا عاشقی ماننده این شمع باش جمله شب می گداز و جمله شب خوش می بسوز غیر عاشق دان که چون سرما بود اندر خزان در میان آن خزان باشد دل عاشق تموز گر تو عشقی داری ای جان از پی اعلام را عاشقانه نعره ای زن عاشقانه فوز فوز ور تو بند شهوتی دعوی عشاقی مکن در ببند اندر خلاء و شهوت خود را بسوز عاشق و شهوت کجا جمع آید ای تو ساده دل عیسی و خر در یکی آخر کجا دارند پوز گر همی خواهی که بویی بشنوی زین رمزها چشم را از غیر شمس الدین تبریزی بدوز ور نبینی کز دو عالم برتر آمد شمس دین بر تک دریای غفلت مرده ریگی تو هنوز رو به کتاب تعلم گرد علم فقه گرد تا سرافرازی شوی اندر یجوز و لایجوز جان من از عشق شمس الدین ز طفلی دور شد عشق او زین پس نماند با مویز و جوز و کوز عقل من از دست رفت و شعر من ناقص بماند زان کمانم هست عریان از لباس نقش و توز ای جلال الدین بخسپ و ترک کن املا بگو که تک آن شیر را اندرنیابد هیچ یوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۷ اگر آتش است یارت تو برو در او همی سوز به شب فراق سوزان تو چو شمع باش تا روز تو مخالفت همی کش تو موافقت همی کن چو لباس تو درانند تو لباس وصل می دوز به موافقت بیابد تن و جان سماع جانی ز رباب و دف و سرنا و ز مطربان درآموز به میان بیست مطرب چو یکی زند مخالف همه گم کنند ره را چو ستیزه شد قلاوز تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید تو یکی نه ای هزاری تو چراغ خود برافروز که یکی چراغ روشن ز هزار مرده بهتر که به است یک قد خوش ز هزار قامت کوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۸ سیمرغ کوه قاف رسیدن گرفت باز مرغ دلم ز سینه پریدن گرفت باز مرغی که تا کنون ز پی دانه مست بود درسوخت دانه را و طپیدن گرفت باز چشمی که غرقه بود به خون در شب فراق آن چشم روی صبح به دیدن گرفت باز صدیق و مصطفی به حریفی درون غار بر غار عنکبوت تنیدن گرفت باز دندان عیش کند شد از هجر ترش روی امروز قند وصل گزیدن گرفت باز پیراهن سیاه که پوشید روز فصل تا جایگاه ناف دریدن گرفت باز مستورگان مصر ز دیدار یوسفی هر یک ترنج و دست بریدن گرفت باز افغان ز یوسفی که زلیخاش در مزاد با تنگ های لعل خریدن گرفت باز آهوی چشم خونی آن شیر یوسفان در خون عاشقان بچریدن گرفت باز خاتون روح خانه نشین از سرای تن چادرکشان ز عشق دویدن گرفت باز دیگ خیال عشق دلارام خام پز سه پایه دماغ پزیدن گرفت باز نظاره خلیل کن آخر که شهد و شیر از اصبعین خویش مزیدن گرفت باز آن دل که توبه کرد ز عشقش ستیز شد افسون و مکر دوست شنیدن گرفت باز بر بام فکر خفته ستان دل به عشق ما یک یک ستاره را شمریدن گرفت باز سودای عشق لولی دزد سیاه کار بر زلف چون رسن بخزیدن گرفت باز صراف ناز ناقد نقد ضمیر عشق بر کف قراضه ها بگزیدن گرفت باز تبریز را کرامت شمس حقست و او گوش مرا به خویش کشیدن گرفت باز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۹ یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز غوغای روز بینی چون شمع مرده باش چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما این پرده را دریدی آن پرده را مدوز ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز اول چنان نواز و در آخر چنین گداز اول یجوز آمد و امروز لایجوز ای جان و بخت خندان در روی ما بخند تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز در موسم عجوز چو در باغ جان روی بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست گوید که راه باغ نیاموختی هنوز آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسد ای عمر باد داده تو در نکته و رموز تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش با آن کمان دولت کو درمپیچ توز گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی لم تغنه المناصب و المال و الکنوز ان کنت ذا غنی و غناک مکتم کم حبه مکتمه ترصد البروز یا طالب الجواهر و الدر و الحصی مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز استمحن النقود به میزان صادق ردا لما یضرک مدا لما یعوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹۹ یا مکثر الدلال علی الخلق بالنشوز الفوز فی لقایک طوبی لمن یفوز من آتشین زبانم از عشق تو چو شمع گویی همه زبان شو و سر تا قدم بسوز غوغای روز بینی چون شمع مرده باش چون خلوت شب آمد چون شمع برفروز گفتم بسوز و سازش چشمم به سوی توست چشمم مدوز هر دم ای شیر همچو یوز ما را چو درکشیدی رو درمکش ز ما این پرده را دریدی آن پرده را مدوز ای آب زندگانی بخشا بر آن کسی کو پیش از این فراق در آن آب کرد پوز اول چنان نواز و در آخر چنین گداز اول یجوز آمد و امروز لایجوز ای جان و بخت خندان در روی ما بخند تا سرو و گل بخندد در موسم عجوز در موسم عجوز چو در باغ جان روی بنماید آن عجوز ز هر گوشه صد تموز گوید به باغ جان رو گویم که ره کجاست گوید که راه باغ نیاموختی هنوز آن سو که نکته ها و رموز چو جان رسد ای عمر باد داده تو در نکته و رموز تو غمز ما طلب کن خود رمزگو مباش با آن کمان دولت کو درمپیچ توز گر نفس پیر شد دل و جان تازه است و تر همچون بنفشه تر خوش روی پشت گوز ان لم یکن لقلبک فی ذاته غنی لم تغنه المناصب و المال و الکنوز ان کنت ذا غنی و غناک مکتم کم حبه مکتمه ترصد البروز یا طالب الجواهر و الدر و الحصی مثلان فی الظلام فهل تدر ما تحوز می چین تو سنگ ریزه و در زین نشیب بحر در شب مزن تو قلب که پیدا شود به روز استمحن النقود به میزان صادق ردا لما یضرک مدا لما یعوز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰ ساقی روحانیان روح شدم خیز خیز تا که ببینند خلق دبدبه رستخیز دوش مرا شاه خواند بر سر من حکم راند در تن من خون نماند خون دل رز بریز با دل و جان یاغیم بی دل و جان می زیم باطن من صید شاه ظاهر من در گریز ای غم و اندیشه رو باده و بای غمست چونک بغرید شیر رو چو فرس خون بمیز کشته شوم هر دمی پیش تو جرجیس وار سر بنهادن ز من وز تو زدن تیغ تیز تشنه ترم من ز ریگ ترک سبو گیر و دیگ با جگر مرده ریگ ساقی جان در ستیز تا می دل خورده ام ترک جگر کرده ام چونک روم در لحد زان قدحم کن جهیز ترک قدح کن بیار ساغر زفت ای نگار ساغر خردم سبوست من چه کنم کفجلیز شمس حق و دین بتاب بر من و تبریزیان تا که ز تف تموز سوزد پرده حجیز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۱ برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز درون پرده شب ها لطیف دزدانند که ره برند به حیلت به بام خانه راز طمع ندارم از شب روی و عیاری بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز روا شود همه حاجات خلق در شب قدر که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز همه توی و ورای همه دگر چه بود که تا خیال درآید کسی تو را انباز هلا گذر کن از این پهن گوش ها بگشا که من حکایت نادر همه کنم آغاز مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی که هر کجا که بود گنج سر کند غماز بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد که من جنید زمانم ابایزید نیاز قماش بازده آن گاه زهد خود می کن مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز خموش کن ز بهانه که حبه ای نخرند در این مقام ز تزویر و حیله طناز بگیر دامن اقبال شمس تبریزی که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۲ به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز دمی که شعشعه این جمال درتابد صد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز کسی شود به تو غره که روی دوست ندید کسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز ز گازران مگریز و به زیر ابر مرو که ابر را و تو را من درآورم به نیاز اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهان نگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیم چه ناز می رسدت با من ای کمین خباز عباد را برهانم ز نان و از نانبا حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز زمانه با تو نسازد تو سازوارش کن به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستند دمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست گهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست به زیر سایه او می روم نشیب و فراز ز آسمان شنوم من که عاقبت محمود خموش باش که محمود گشت کار ایاز

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۱ برای عاشق و دزدست شب فراخ و دراز هلا بیا شب لولی و کار هر دو بساز من از خزینه سلطان عقیق و در دزدم نیم خسیس که دزدم قماشه بزاز درون پرده شب ها لطیف دزدانند که ره برند به حیلت به بام خانه راز طمع ندارم از شب روی و عیاری بجز خزینه شاه و عقیق آن شه ناز رخی که از کر و فرش نماند شب به جهان زهی چراغ که خورشید سوزی و مه ساز روا شود همه حاجات خلق در شب قدر که قدر از چو تو بدری بیافت آن اعزاز همه توی و ورای همه دگر چه بود که تا خیال درآید کسی تو را انباز هلا گذر کن از این پهن گوش ها بگشا که من حکایت نادر همه کنم آغاز مسیح را چو ندیدی فسون او بشنو بپر چو باز سفیدی به سوی طبلک باز چو نقده زر سرخی تو مهر شه بپذیر اگر نه تو زر سرخی چراست چندین گاز تو آن زمان که شدی گنج این ندانستی که هر کجا که بود گنج سر کند غماز بیار گنج و مکن حیله که نخواهی رست به تف تف و به مصلا و ذکر و زهد و نماز بدزدی و بنشینی به گوشه مسجد که من جنید زمانم ابایزید نیاز قماش بازده آن گاه زهد خود می کن مکن بهانه ضعف و فرومکش آواز خموش کن ز بهانه که حبه ای نخرند در این مقام ز تزویر و حیله طناز بگیر دامن اقبال شمس تبریزی که تا کمال تو یابد ز آستینش طراز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۲ به آفتاب شهم گفت هین مکن این ناز که گر تو روی بپوشی کنیم ما رو باز دمی که شعشعه این جمال درتابد صد آفتاب شود آن زمان سیاه و مجاز کسی شود به تو غره که روی دوست ندید کسی که دید مرا کی کند تو را اعزاز ز گازران مگریز و به زیر ابر مرو که ابر را و تو را من درآورم به نیاز اگر چه جان و جهانی خوش به توست جهان نگون شوی چو رخم دلبری کند آغاز مرا هزار جهانست پر ز نور و نعیم چه ناز می رسدت با من ای کمین خباز عباد را برهانم ز نان و از نانبا حیات من بدهدشان حیات و عمر دراز ز آفتاب گذشتیم خیز ای ناهید بیار باده و نقل و نبات و نی بنواز زمانه با تو نسازد تو سازوارش کن به چنگ ما ده سغراق و چنگ را ده ساز نبات و جامد و حیوان همه ز تو مستند دمی بدین دو سه مخمور بی نوا پرداز حیات با تو خوشست و ممات با تو خوشست گهیم همچو شکر بفسران گهی بگداز چو ماه همره من شد سفر مرا حضرست به زیر سایه او می روم نشیب و فراز ز آسمان شنوم من که عاقبت محمود خموش باش که محمود گشت کار ایاز

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۳ برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز ولیک موی کشان آردم بر تو غمت که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خیال یار به اکراه اختیارآمیز غم تو بر سفرم زیر زیر می خندد که واقفست از این عشق زینهارآمیز به پیش سلطنت توبه ام چو مسخره ایست که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۴ عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود رقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه توی بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵ سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس گرچه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس دوش حریف مست من داد سبو به دست من بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو آب حیات می کشد بازگشا از او جرس آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف زین سببست مختفی آب حیات در غلس

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۳ برو برو که نفورم ز عشق عارآمیز برو برو گل سرخی ولیک خارآمیز مقام داشت به جنت صفی حق آدم جدا فتاد ز جنت که بود مارآمیز میان چرخ و زمین بس هوای پرنورست ولیک تیره شود چون شود غبارآمیز چو دوست با عدو تو نشست از او بگریز که احتراق دهد آب گرم نارآمیز برون کشم ز خمیر تو خویش را چون موی که ذوق خمر تو را دیده ام خمارآمیز ولیک موی کشان آردم بر تو غمت که اژدهاست غمت با دم شرارآمیز هزار بار گریزم چو تیر و بازآیم بدان کمان و بدان غمزه شکارآمیز به گردنامه سحرم به خانه بازآرد خیال یار به اکراه اختیارآمیز غم تو بر سفرم زیر زیر می خندد که واقفست از این عشق زینهارآمیز به پیش سلطنت توبه ام چو مسخره ایست که عشق را نبود صبر اعتبارآمیز سخن مگوی چو گویی ز صبر و توبه مگوی حدیث توبه مجنون بود فشارآمیز مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۴ عشق گزین عشق و در او کوکبه می ران و مترس ای دل تو آیت حق مصحف کژ خوان و مترس جانوری لاجرم از فرقت جان می لرزی ری بهل و واو بهل شو همگی جان و مترس چون تو گمانی ابدا خایفی از روز یقین عین گمان را تو به سر عین یقین دان و مترس در دل کان نقد زری غایبی از دیدن خود رقص کنان شعله زنان برجه از این کار و مترس دل ز تو برهان طلبد سایه برهان نه توی بر مثل سایه برو باز به برهان و مترس سایه که فانی کندش طلعت خورشید بقا سایه مخوانش تو دگر عبرت ماکان و مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۵ سیر نگشت جان من بس مکن و مگو که بس گرچه ملول گشته ای کم نزنی ز هیچ کس چونک رسول از قنق گشت ملول و شد ترش ناصح ایزدی ورا کرد عتاب در عبس گر نکنی موافقت درد دلی بگیردت همنفسی خوش است خوش هین مگریز یک نفس ذوق گرفت هر چه او پخت میان جنس خود ما بپزیم هم به هم ما نه کمیم از عدس من نبرم ز سرخوشان خاصه از این شکرکشان مرگ بود فراقشان مرگ که را بود هوس دوش حریف مست من داد سبو به دست من بشکنم آن سبوی را بر سر نفس مرتبس نفس ضعیف معده را من نکنم حریف خود زانک خدوک می شود خوان مرا از این مگس من پس و پیش ننگرم پرده شرم بردرم زانک کمند سکر می می کشدم ز پیش و پس خوش سحری که روی او باشد آفتاب ما شاد شبی که باشد او بر سر کوی دل عسس آمد عشق چاشتی شکل طبیب پیش من دست نهاد بر رگم گفت ضعیف شد مجس گفت کباب خور پی قوت دل بگفتمش دل همگی کباب شد سوی شراب ران فرس گفت شراب اگر خوری از کف هر خسی مخور باده منت دهم گزین صاف شده ز خاک و خس گفتم اگر بیابمت من چه کنم شراب را نیست روا تیممی بر لب نیل و بر ارس خامش باش ای سقا کاین فرس الحیات تو آب حیات می کشد بازگشا از او جرس آب حیات از شرف خود نرسد به هر خلف زین سببست مختفی آب حیات در غلس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶ سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس روی ویست گلستان مار بود در او نهان جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس کان زمردی مها دیده مار برکنی ماه دوهفته ای شها غم نخوریم از غلس بی تو جهان چه فن زند بی تو چگونه تن زند جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی هست اثر حمایتت گر زره ست وگر فرس شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس چرخ میان آب تو بر دوران همی زند عقل بر طبیبیت عرضه همی کند مجس ذره به ذره طمع ها صف زده پیش خوان تو سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم آنچ بهار می دهد از دم خود به خار و خس خاک که نور می خورد نقره و زر نبات او خاک که آب می خورد ماش شدست یا عدس رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود چند گریز می کنی بازنگر که نیست کس بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۷ نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام روزگار نازنین را می دهد بر آنموس در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش نام او را طیر خوانی نام خود را آنترپوس آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد خاک پای او به آید از سر واسلیوس گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار گر عرب باشی و گر ترک و وگر سراکنوس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ حال ما بی آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس زیر و بالا از رخش پرنور بین ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس گوهر اشکم نگر از رشک عشق وز صفا و موج آن دریا مپرس در میان خون ما پا درمنه هیچم از صفرا و از سودا مپرس خون دل می بین و با کس دم مزن وز نگار شنگ سرغوغا مپرس صد هزاران مرغ دل پرکنده بین تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس صد قیامت در بلای عشق اوست درنگر امروز و از فردا مپرس ای خیال اندیش دوری سخت دور سر او از طبع کارافزا مپرس چند پرسی شمس تبریزی کی بود چشم جیحون بین و از دریا مپرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹ ای دل بی بهره از بهرام ترس وز شهان در ساعت اکرام ترس دانه شیرین بود اکرام شاه دانه دیدی آن زمان از دام ترس گرچه باران نعمتست از برق ترس شاد ایامی تو از ایام ترس لطف شاهان گرچه گستاخت کند تو ز گستاخی ناهنگام ترس چون بخندد شیر تو ایمن مباش آن زمان از زخم خون آشام ترس ای مگس دل با لب شکر مپیچ چشم بادامست از بادام ترس

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۶ سوی لبش هر آنک شد زخم خورد ز پیش و پس زانک حوالی عسل نیش زنان بود مگس روی ویست گلستان مار بود در او نهان جعد ویست همچو شب مجمع دزد و هر عسس کان زمردی مها دیده مار برکنی ماه دوهفته ای شها غم نخوریم از غلس بی تو جهان چه فن زند بی تو چگونه تن زند جان و جهان غلام تو جان و جهان توی و بس نصرت رستمان توی فتح و ظفررسان توی هست اثر حمایتت گر زره ست وگر فرس شمس تو معنوی بود آن نه که منطوی بود صد مه و آفتاب را نور توست مقتبس چرخ میان آب تو بر دوران همی زند عقل بر طبیبیت عرضه همی کند مجس ذره به ذره طمع ها صف زده پیش خوان تو سجده کنان و دم زنان بهر امید هر نفس دست چنین چنین کند لطف که من چنان دهم آنچ بهار می دهد از دم خود به خار و خس خاک که نور می خورد نقره و زر نبات او خاک که آب می خورد ماش شدست یا عدس رنگ جهان چو سحرها عشق عصای موسوی باز کند دهان خود درکشدش به یک نفس چند بترسی ای دل از نقش خود و خیال خود چند گریز می کنی بازنگر که نیست کس بس کن و بس که کمتر از اسب سقای نیستی چونک بیافت مشتری باز کند از او جرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۷ نیم شب از عشق تا دانی چه می گوید خروس خیز شب را زنده دار و روز روشن نستکوس پرها بر هم زند یعنی دریغا خواجه ام روزگار نازنین را می دهد بر آنموس در خروش است آن خروس و تو همی در خواب خوش نام او را طیر خوانی نام خود را آنترپوس آن خروسی که تو را دعوت کند سوی خدا او به صورت مرغ باشد در حقیقت انگلوس من غلام آن خروسم کو چنین پندی دهد خاک پای او به آید از سر واسلیوس گرد کفش خاک پای مصطفی را سرمه ساز تا نباشی روز حشر از جمله کالویروس رو شریعت را گزین و امر حق را پاس دار گر عرب باشی و گر ترک و وگر سراکنوس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۸ حال ما بی آن مه زیبا مپرس آنچ رفت از عشق او بر ما مپرس زیر و بالا از رخش پرنور بین ز اهتزاز آن قد و بالا مپرس گوهر اشکم نگر از رشک عشق وز صفا و موج آن دریا مپرس در میان خون ما پا درمنه هیچم از صفرا و از سودا مپرس خون دل می بین و با کس دم مزن وز نگار شنگ سرغوغا مپرس صد هزاران مرغ دل پرکنده بین تو ز کوه قاف و از عنقا مپرس صد قیامت در بلای عشق اوست درنگر امروز و از فردا مپرس ای خیال اندیش دوری سخت دور سر او از طبع کارافزا مپرس چند پرسی شمس تبریزی کی بود چشم جیحون بین و از دریا مپرس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۹ ای دل بی بهره از بهرام ترس وز شهان در ساعت اکرام ترس دانه شیرین بود اکرام شاه دانه دیدی آن زمان از دام ترس گرچه باران نعمتست از برق ترس شاد ایامی تو از ایام ترس لطف شاهان گرچه گستاخت کند تو ز گستاخی ناهنگام ترس چون بخندد شیر تو ایمن مباش آن زمان از زخم خون آشام ترس ای مگس دل با لب شکر مپیچ چشم بادامست از بادام ترس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۰ نیست در آخرزمان فریادرس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس گر ز سر سر او دانسته ای دم فروکش تا نداند هیچ کس سینه عاشق یکی آبیست خوش جان ها بر آب او خاشاک و خس چون ببینی روی او را دم مزن کاندر آیینه زیان باشد نفس از دل عاشق برآید آفتاب نور گیرد عالمی از پیش و پس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱ ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس مردار بوی دارد دایم دهان کرکس آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خور هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس این روی آینه ست این یوسف در او بتابد بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس این دو به کار ناید جز ناروا نشاید ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس واهل ز دست او را تبت بس است او را هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس اعدات آفتابا می دان یقین خفاشند هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس ابتر بود عدوش وان منصبش نماند در دیده کی بماند گر درفتد در او خس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲ دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده اید پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس چونک بشستی بصر از مدد خون دل مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس رو تو به تبریز زود از پی این شکر را با لطف شمس حق از می و شکر مپرس

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۰ نیست در آخرزمان فریادرس جز صلاح الدین صلاح الدین و بس گر ز سر سر او دانسته ای دم فروکش تا نداند هیچ کس سینه عاشق یکی آبیست خوش جان ها بر آب او خاشاک و خس چون ببینی روی او را دم مزن کاندر آیینه زیان باشد نفس از دل عاشق برآید آفتاب نور گیرد عالمی از پیش و پس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱ ای روترش به پیشم بد گفته ای مرا پس مردار بوی دارد دایم دهان کرکس آن گفته پلیدت در روی شدت پدیدت پیدا بود خبیثی در روی و رنگ ناکس ما راست یار و دلبر تو مرگ و جسک می خور هین کز دهان هر سگ دریا نشد منجس بیت القدس اگر شد ز افرنگ پر از خوکان بدنام کی شد آخر آن مسجد مقدس این روی آینه ست این یوسف در او بتابد بیگانه پشت باشد هر چند شد مقرنس خفاش اگر سگالد خورشید غم ندارد خورشید را چه نقصان گر سایه شد منکس ضحاک بود عیسی عباس بود یحیی این ز اعتماد خندان وز خوف آن معبس گفتند از این دو یا رب پیش تو کیست بهتر زین هر دو چیست بهتر در منهج مؤسس حق گفت افضل آنست کش ظن به من نکوتر که حسن ظن مجرم نگذاردش مدنس تو خود عبوس گینی نه از خوف و طمع دینی از رشک زعفرانی یا از شماتت اطلس این دو به کار ناید جز ناروا نشاید ای وای آن که در وی باشد حسد مغرس واهل ز دست او را تبت بس است او را هر کو عدوی مه شد ظلمات مر ورا بس اعدات آفتابا می دان یقین خفاشند هم ننگ جمله مرغان هم حبس لیل عسعس ابتر بود عدوش وان منصبش نماند در دیده کی بماند گر درفتد در او خس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۲ دست بنه بر دلم از غم دلبر مپرس چشم من اندرنگر از می و ساغر مپرس جوشش خون را ببین از جگر مؤمنان وز ستم و ظلم آن طره کافر مپرس سکه شاهی ببین در رخ همچون زرم نقش تمامی بخوان پس تو ز زرگر مپرس عشق چو لشکر کشید عالم جان را گرفت حال من از عشق پرس از من مضطر مپرس هست دل عاشقان همچو دل مرغ از او جز سخن عاشقی نکته دیگر مپرس خاصیت مرغ چیست آنک ز روزن پرد گر تو چو مرغی بیا برپر و از در مپرس چون پدر و مادر عاشق هم عشق اوست بیش مگو از پدر بیش ز مادر مپرس هست دل عاشقان همچو تنوری به تاب چون به تنور آمدی جز که ز آذر مپرس مرغ دل تو اگر عاشق این آتشست سوخته پر خوشتری هیچ تو از پر مپرس گر تو و دلدار سر هر دو یکی کرده اید پای دگر کژ منه خواجه از این سر مپرس دیده و گوش بشر دان که همه پرگلست از بصر پروحل گوهر منظر مپرس چونک بشستی بصر از مدد خون دل مجلس شاهی تو راست جز می احمر مپرس رو تو به تبریز زود از پی این شکر را با لطف شمس حق از می و شکر مپرس

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوست بهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس عاشقی آن صنم وانگه ترس کسی یک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس ای دل شکرستان از نمکش شور کن آب ز کوثر بخور خاک در او بلیس زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نون آنگه ای دل بر او نقطه خالش نویس ای حسد موج زن بحر سیاه آمدی خشت گل تیره ای ز آب جهنم بخیس شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیام ای خرد دوک سار تار خیالی بریس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۴ بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس شنیده ای که در این راه بیم جان و سر است چو یار آب حیاتست از این پیام مترس چو عشق عیسی وقتست و مرده می جوید بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس اگر چه رطل گرانست او سبک روحست ز دست دوست فروکش هزار جام مترس غلام شیر شدی بی کباب کی مانی چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس حریف ماه شدی از عسس چه غم داری صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس خیال دوست بیاورد سوی من جامی که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموش که نشکند می جان روزه و صیام مترس در این مقام خلیلست و بایزید حریف بگیر جام مقیم و در این مقام مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۵ ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش هرگز ندیده ست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش چون گوهری ناسفته ام فارغ ز خام و پخته ام در سایه ات خوش خفته ام سرمست از آن افیون خوش از نغمه ی تو ذره ها گر رقص آرد چه عجب نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می کشی دیدی تو از زر و هنر بی خسف یک قارون خوش باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده چون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش شاگرد لوح جان شدم زین حرف ها خط خوان شدم کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا میزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش ای مایه ی صد بی هشی دی از طریق سرکشی گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی چون خوش هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد کان ناخوشی ها خورده بد در غیبت تو خون خوش ای شمس تبریزی توی کاندر جلالت صد توی جان منست آن ماهیی در وی چو تو ذالنون خوش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۳ ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیس زانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوست بهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس عاشقی آن صنم وانگه ترس کسی یک دم و یک رنگ باش عاشق و آن گاه پیس ای دل شکرستان از نمکش شور کن آب ز کوثر بخور خاک در او بلیس زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نون آنگه ای دل بر او نقطه خالش نویس ای حسد موج زن بحر سیاه آمدی خشت گل تیره ای ز آب جهنم بخیس شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیام ای خرد دوک سار تار خیالی بریس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۴ بیا که دانه لطیفست رو ز دام مترس قمارخانه درآ و ز ننگ وام مترس بیا بیا که حریفان همه به گوش تواند بیا بیا که حریفان تو را غلام مترس بیا بیا به شرابی و ساقیی که مپرس درآ درآ بر آن شاه خوش سلام مترس شنیده ای که در این راه بیم جان و سر است چو یار آب حیاتست از این پیام مترس چو عشق عیسی وقتست و مرده می جوید بمیر پیش جمالش چو من تمام مترس اگر چه رطل گرانست او سبک روحست ز دست دوست فروکش هزار جام مترس غلام شیر شدی بی کباب کی مانی چو پخته خوار نباشی ز هیچ خام مترس حریف ماه شدی از عسس چه غم داری صبوح روح چو دیدی ز صبح و شام مترس خیال دوست بیاورد سوی من جامی که گیر باده خاص و ز خاص و عام مترس بگفتمش مه روزه ست و روز گفت خموش که نشکند می جان روزه و صیام مترس در این مقام خلیلست و بایزید حریف بگیر جام مقیم و در این مقام مترس مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۵ ای مست ماه روی تو استاره و گردون خوش رویت خوش و مویت خوش و آن دیگرت بیرون خوش هرگز ندیده ست آسمان هرگز نبوده در جهان مانند تو لیلی جان مانند من مجنون خوش باور کند خود عاقلی در ظلمت آب و گلی مانند تو موسی دلی مانند من هارون خوش ای قطب این هفت آسیا هم کان زر هم کیمیا ای عیسی دوران بیا بر ما بخوان افسون خوش چون گوهری ناسفته ام فارغ ز خام و پخته ام در سایه ات خوش خفته ام سرمست از آن افیون خوش از نغمه ی تو ذره ها گر رقص آرد چه عجب نک طور موسی از وله رقصان در آن هامون خوش ای دل برای دلخوشی زر و هنر چون می کشی دیدی تو از زر و هنر بی خسف یک قارون خوش باشد به صورت خوش نما راه خوشی بسته شده چون زهر مار کوهیی بنهفته در معجون خوش یا همچو گور کافران پرمحنت و زخم گران پیچیده بیرون گور را در اطلس و اکسون خوش زان گوش همچون جیم تو زان چشم همچو صاد تو زان قامت همچون الف زان ابروی چون نون خوش شاگرد لوح جان شدم زین حرف ها خط خوان شدم کشتی و کشتی بان شدم اندر چنین جیحون خوش ایوان کجا ماند مرا با منجنیق کبریا میزان کجا ماند مرا در عشقت ای موزون خوش ای مایه ی صد بی هشی دی از طریق سرکشی گفتی مرا چونی خوشی در حیرت بی چون خوش هر ناخوشی را در قود عدل رخت گردن بزد کان ناخوشی ها خورده بد در غیبت تو خون خوش ای شمس تبریزی توی کاندر جلالت صد توی جان منست آن ماهیی در وی چو تو ذالنون خوش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش ور زانک تو عاشق نه ای رو سخره می کن خار کش جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری این ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بی اثر مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش این کره تند فلک از روح تو سر می کشد چابک سوار حضرتی این کره را در کار کش چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی ننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش همچون جهودان می زیی ترسان و خوار و متهم پس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفی بهر گشاد دیده را در دیده افکار کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش سیل درآید چو گیا هر طرفی می بردش اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تو دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شوی بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی هر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش گول شود هول شود وز همه معزول شود دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش ای دم تو دام خمش بی گنهان را بمکش ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۸ ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۹ یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۶ گر عاشقی از جان و دل جور و جفای یار کش ور زانک تو عاشق نه ای رو سخره می کن خار کش جانی بباید گوهری تا ره برد در دلبری این ننگ جان ها را ز خود بیرون کن و بر دار کش گاهی بود در تیرگی گاهی بود در خیرگی بیزار شو زین جان هله بر وی خط بیزار کش خود را مبین در من نگر کز جان شدستم بی اثر مانند بلبل مست شو زو رخت بر گلزار کش این کره تند فلک از روح تو سر می کشد چابک سوار حضرتی این کره را در کار کش چون شهسوار فارسی خربندگی تا کی کنی ننگت نمی آید که خر گوید تو را خروار کش همچون جهودان می زیی ترسان و خوار و متهم پس چون جهودان کن نشان عصابه بر دستار کش یا از جهودی توبه کن از خاک پای مصطفی بهر گشاد دیده را در دیده افکار کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۷ الحذر از عشق حذر هر کی نشانی بودش گر بستیزد برود عشق تو برهم زندش از دل و جان برکندش لولی و منبل کندش سیل درآید چو گیا هر طرفی می بردش اوست یقین رهزن تو خون تو در گردن تو دور شو از خیر و شرش دور شو از نیک و بدش باده خوری مست شوی بی دل و بی دست شوی بیست سلامت بودش درکشدش خوش خوردش پای در این جوی نهی تا به قیامت نرهی هر که در این موج فتد تا لب دریا کشدش گول شود هول شود وز همه معزول شود دست نگیرد هنرش سود ندارد خردش ای دم تو دام خمش بی گنهان را بمکش ای رخ تو باده هش مست کند تا ابدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۸ ای شب خوش رو که توی مهتر و سالار حبش ما ز تو شادیم همه وقت تو خوش وقت تو خوش عشق تو اندرخور ما شوق تو اندر بر ما دست بنه بر سر ما دست مکش دست مکش ای شب خوبی و بهی جان بجهد گر بجهی گر سه عدد بر سه نهی گردد شش گردد شش شش جهتم از رخ تو وز نظر فرخ تو هفت فلک را بدهد خوبی و کش خوبی و کش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۹ یار نخواهم که بود بدخو و غمخوار و ترش چون لحد و گور مغان تنگ و دل افشار و ترش یار چو آیینه بود دوست چو لوزینه بود ساعت یاری نبود خایف و فرار و ترش هر کی بود عاشق خود پنج نشان دارد بد سخت دل و سست قدم کاهل و بی کار و ترش ور چشمش بیش بود هم ترشی بیش کند دان مثل بیشی او سرکه بسیار ترش بس کن شرح ترشان این قدری بهر نشان کی طلبد در دل و جان طبع شکربار ترش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰ دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش راه برم به سوی او شب به چراغ روی او چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش بگفتم پیر را بالله توی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲ چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۰ دام دگر نهاده ام تا که مگر بگیرمش آنک بجست از کفم بار دگر بگیرمش آنک به دل اسیرمش در دل و جان پذیرمش گرچه گذشت عمر من باز ز سر بگیرمش دل بگداخت چون شکر بازفسرد چون جگر باز روان شد از بصر تا به نظر بگیرمش راه برم به سوی او شب به چراغ روی او چون برسم به کوی او حلقه در بگیرمش درد دلم بتر شده چهره من چو زر شده تا ز رخم چو زر برد بر سر زر بگیرمش گرچه کمر شدم چه شد هر چه بتر شدم چه شد زیر و زبر شدم چه شد زیر و زبر بگیرمش تا به سحر بپایمش همچو شکر بخایمش بند قبا گشایمش بند کمر بگیرمش خواب شدست نرگسش زود درآیم از پسش کرد سفر به خواب خوش راه سفر بگیرمش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۱ اگر گم گردد این بی دل از آن دلدار جوییدش وگر اندررمد عاشق به کوی یار جوییدش وگر این بلبل جانم بپرد ناگهان از تن زهر خاری مپرسیدش در آن گلزار جوییدش اگر بیمار عشق او شود یاوه از این مجلس به پیش نرگس بیمار آن عیار جوییدش وگر سرمست دل روزی زند بر سنگ آن شیشه به میخانه روید آن دم از آن خمار جوییدش هر آن عاشق که گم گردد هلا زنهار می گویم بر خورشید برق انداز بی زنهار جوییدش وگر دزدی زند نقبی بدزدد رخت عاشق را میان طره مشکین آن طرار جوییدش بت بیدار پرفن را که بیداری ز بخت اوست چنین خفته نیابیدش مگر بیدار جوییدش بپرسیدم به کوی دل ز پیری من از آن دلبر اشارت کرد آن پیرم که در اسرار جوییدش بگفتم پیر را بالله توی اسرار گفت آری منم دریای پرگوهر به دریابار جوییدش زهی گوهر که دریا را به نور خویش پر دارد مسلمانان مسلمانان در آن انوار جوییدش چو یوسف شمس تبریزی به بازار صفا آمد مر اخوان صفا را گو در آن بازار جوییدش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲۲ چه دارد در دل آن خواجه که می تابد ز رخسارش چه خوردست او که می پیچد دو نرگسدان خمارش چه باشد در چنان دریا به غیر گوهر گویا چه باتابست آن گردون ز عکس بحر دربارش به کار خویش می رفتم به درویشی خود ناگه مرا پیش آمد آن خواجه بدیدم پیچ دستارش اگر چه مرغ استادم به دام خواجه افتادم دل و دیده بدو دادم شدم مست و سبکسارش بگفت ابروش تکبیری بزد چشمش یکی تیری دلم از تیر تقدیری شد آن لحظه گرفتارش مگر آن خواب دوشینه که من شوریده می دیدم چنین بودست تعبیرش که دیدم روز بیدارش شب تیره اگر دیدی همان خوابی که من دیدم ز نور روز بگذشتی شعاع و فر انوارش چه خواجست این چه خواجست این بنامیزد بنامیزد هزاران خواجه می زیبد اسیر و بند دیدارش کجا خواجه جهان باشد کسی کو بند جان باشد چو او بنده جهان باشد نباشد خواجگی یارش

%0
10 Bölüm