Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸ آن مایی همچو ما دلشاد باش در گلستان همچو سرو آزاد باش چون ز شاگردان عشقی ای ظریف در گشاد دل چو عشق استاد باش گر غمی آید گلوی او بگیر داد از او بستان امیر داد باش جان تو مست است در بزم احد تن میان خلق گو آحاد باش گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش گه نشاط انگیز همچون گلشنش گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش پیش سروش چون خرامد خاک باش چون گلش عنبر فشاند باد باش حاصل اینست ای برادر چون فلک در جهان کهنه نوبنیاد باش در میان خارها چون خارپشت سر درون و شادمان و راد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۹ عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش تو چو آبی ز آتش ما دور شو یا درآ در دیگ ما با ما بجوش گر نمی خواهی که خردت بشکند مرده شو با موج و با دریا مکوش گر بگویی عاشقم هست امتحان سر مپیچ و رطل مردان را بنوش می خروشم لیکن از مستی عشق همچو چنگم بی خبر من از خروش شمس تبریزی مرا کردی خراب هم تو ساقی هم تو می هم می فروش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۰ اندرآمد شاه شیرینان ترش جان شیرینم فدای آن ترش چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش در هر آن زندان که درتابد رخش کس نماند در همه زندان ترش گرد باغش گشتم و والله نبود میوه ای اندر همه بستان ترش در حرم خندان بود سلطان ولیک می نماید خویش در دیوان ترش گر تو مرد مؤمنی باور مکن انگبین و شکر و ایمان ترش منکر ار باشد ترش نبود عجب نسبتی دارد به بادنجان ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۱ روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۲ گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸ آن مایی همچو ما دلشاد باش در گلستان همچو سرو آزاد باش چون ز شاگردان عشقی ای ظریف در گشاد دل چو عشق استاد باش گر غمی آید گلوی او بگیر داد از او بستان امیر داد باش جان تو مست است در بزم احد تن میان خلق گو آحاد باش گاه با شیرین چو خسرو خوش بخند گه ز هجرش کوه کن فرهاد باش گه نشاط انگیز همچون گلشنش گه چو بلبل نال و خوش فریاد باش پیش سروش چون خرامد خاک باش چون گلش عنبر فشاند باد باش حاصل اینست ای برادر چون فلک در جهان کهنه نوبنیاد باش در میان خارها چون خارپشت سر درون و شادمان و راد باش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۹ عقل آمد عاشقا خود را بپوش وای ما ای وای ما از عقل و هوش یا برو از جمع ما ای چشم و عقل یا شوم از ننگ تو بی چشم و گوش تو چو آبی ز آتش ما دور شو یا درآ در دیگ ما با ما بجوش گر نمی خواهی که خردت بشکند مرده شو با موج و با دریا مکوش گر بگویی عاشقم هست امتحان سر مپیچ و رطل مردان را بنوش می خروشم لیکن از مستی عشق همچو چنگم بی خبر من از خروش شمس تبریزی مرا کردی خراب هم تو ساقی هم تو می هم می فروش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۰ اندرآمد شاه شیرینان ترش جان شیرینم فدای آن ترش چشم کژبین را بگفتم کژ مبین کس کند باور گل خندان ترش در هر آن زندان که درتابد رخش کس نماند در همه زندان ترش گرد باغش گشتم و والله نبود میوه ای اندر همه بستان ترش در حرم خندان بود سلطان ولیک می نماید خویش در دیوان ترش گر تو مرد مؤمنی باور مکن انگبین و شکر و ایمان ترش منکر ار باشد ترش نبود عجب نسبتی دارد به بادنجان ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۱ روی تو جان جانست از جان نهان مدارش آنچ از جهان فزونست اندر جهان درآرش ای قطب آسمان ها در آسمان جان ها جان گرد توست گردان می دار بی قرارش همچون انار خندان عالم نمود دندان در خویش می نگنجد از خویشتن برآرش نگذارد آفتابش یک ذره اختیارم تا اختیار دارم کی باشم اختیارش از خاک چون غباری برداشت باد عشقم آن جا که باد جنبد آن جا بود غبارش در خاک تیره دانه زان رو به جنبش آمد کز عشق خاکیان را بر می کشد بهارش هم بدر و هم هلالش هم حور و هم جمالش هم باغ و هم نهالش چون من در انتظارش جامش نعوذبالله دامش نعوذبالله نامش نعوذبالله والله که نیست یارش من همچو گلبنانم او همچو باغبانم از وی شکفت جانم بر وی بود نثارش چون برگ من ز بالا رقصان به پستی آیم لرزان که تا نیفتم الا که در کنارش حیله گریست کارش مهره بریست کارش پرده دریست کارش نی سرسریست کارش می خارد این گلویم گویم عجب نگویم بگذار تا بخارد بی محرمی مخارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۲ گر جان به جز تو خواهد از خویش برکنیمش ور چرخ سرکش آید بر همدگر زنیمش گر رخت خویش خواهد ما رخت او دهیمش ور قلعه ها درآید ویرانه ها کنیمش گر این جهان چو جانست ما جان جان جانیم ور این فلک سر آمد ما چشم روشنیمش بیخ درخت خاکست وین چرخ شاخ و برگش عالم درخت زیتون ما همچو روغنیمش چون عشق شمس تبریز آهن ربای باشد ما بر طریق خدمت مانند آهنیمش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳ سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴ می گفت چشم شوخش با طره سیاهش من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش تا چه جمال دارد آن نادره مطرز که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم با او که مکر و حیله تلقین کند الهش آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۳ سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو آن کس که مست گردد خود این بود نشانش چشمش بلای مستان ما را از او مترسان من مستم و نترسم از چوب شحنگانش ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه برجه بگیر زلفش درکش در این میانش اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش آن روی گلستانش وان بلبل بیانش وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش این صورتش بهانه ست او نور آسمانست بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۴ می گفت چشم شوخش با طره سیاهش من دم دهم فلان را تو درربا کلاهش یعقوب را بگویم یوسف به قعر چاهست چون بر سر چه آید تو درفکن به چاهش ما شکل حاجیانیم جاسوس و رهزنانیم حاجی چو در ره آید ما خود زنیم راهش ما شاخ ارغوانیم در آب و می نماییم با نعل بازگونه چون ماه و چون سپاهش روباه دید دنبه در سبزه زار و می گفت هرگز کی دید دنبه بی دام در گیاهش وان گرگ از حریصی در دنبه چون نمک شد از دام بی خبر بد آن خاطر تباهش ابله چو اندرافتد گوید که بی گناهم بس نیست ای برادر آن ابلهی گناهش ابله کننده عشقست عشقی گزین تو باری کابله شدن بیرزد حسن و جمال و جاهش پای تو درد گیرد افسون جان بر او خوان آن پای گاو باشد کافسون اوست کاهش حلق تو درد گیرد همراه دم پذیرد خود حلق کی گشاید بی آه غصه کاهش تا پیشگاه عشقش چون باشد و چه باشد چون ما ز دست رفتیم از پای گاه جاهش تا چه جمال دارد آن نادره مطرز که سوخت جان ما را آن نقش کارگاهش ز اندیشه می گذارم تا خود چه حیله سازم با او که مکر و حیله تلقین کند الهش آن کس که گم کند ره با عقل بازگردد وان را که عقل گم شد از کی بود پناهش نی ما از آن شاهیم ما عقل و جان نخواهیم چه عقل و بند و پندش چه جان و آه آهش مستی فزود خامش تا نکته ای نرانی ای رفته لاابالی در خون نیکخواهش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۵ آن مه که هست گردون گردان و بی قرارش وان جان که هست این جان وین عقل مستعارش هر لحظه اختیاری نو نو دهد به جان ها وین اختیارها را بشکسته اختیارش من جسم و جان ندانم من این و آن ندانم من در جهان ندانم جز چشم پرخمارش آن روی همچو روزش وان رنگ دلفروزش وان لطف توبه سوزش وان خلق چون بهارش عشقش بلای توبه داده سزای توبه آخر چه جای توبه با عشق توبه خوارش چون دوست و دشمن او هستند رهزن او ماییم و دامن او بگرفته استوارش از عشق جام و دورش شاید کشید جورش چون گوش دوست داری می بوس گوشوارش من حلقه های زلفش از عشق می شمارم ور نه کجا رسد کس در حد و در شمارش لطفش همی شمارم دل با دم شمرده جانیش بخش آخر ای کشته زار زارش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۶ روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۷ در عشق آتشینش آتش نخورده آتش بی چهره خوش او در خوش هزار ناخوش دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می خور خون چون میست جوشان بنشین شراب می چش گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی ای دل در این کشاکش بنشین و باده می کش هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش گر منکری گریزد از عشق نیست نادر کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دنبلیست بر کتف جان برآمده چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش گز می کنند جامه عمرت به روز و شب هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش بیچاره آدمی که زبونست عشق را زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۹ آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت مأوی راحت جان ها تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت چون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون چون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارک کیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۶ روحیست بی نشان و ما غرقه در نشانش روحیست بی مکان و سر تا قدم مکانش خواهی که تا بیابی یک لحظه ای مجویش خواهی که تا بدانی یک لحظه ای مدانش چون در نهانش جویی دوری ز آشکارش چون آشکار جویی محجوبی از نهانش چون ز آشکار و پنهان بیرون شدی به برهان پاها دراز کن خوش می خسب در امانش چون تو ز ره بمانی جانی روانه گردد وانگه چه رحمت آید از جان و از روانش ای حبس کرده جان را تا کی کشی عنان را درتاز درجهانش اما نه در جهانش بی حرص کوب پایی از کوری حسد را زیرا حسد نگوید از حرص ترجمانش آخر ز بهر دو نان تا کی دوی چو دونان و آخر ز بهر سه نان تا کی خوری سنانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۷ در عشق آتشینش آتش نخورده آتش بی چهره خوش او در خوش هزار ناخوش دل از تو شرحه شرحه بنشین کباب می خور خون چون میست جوشان بنشین شراب می چش گوشی کشد مرا می گوشی دگر کشد وی ای دل در این کشاکش بنشین و باده می کش هفت اخترند عامل در شش جهت ولیکن ای عشق بردریدی این هفت را از آن شش گاهی چو آفتابم سرمایه بخش صد مه گه چون مهم گذاران در عشق یار مه وش گر منکری گریزد از عشق نیست نادر کز آفتاب دارد پرهیز چشم اعمش صدغ الوفاء حقاء من فقدکم مشوش وجه الولاء حقاء من عبرتی منقش القلب لیس یلقی نادیک کیف یصبر الاذن لیس یلقن حادیک کیف ینعش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۸ صد سال اگر گریزی و نایی بتا به پیش برهم زنیم کار تو را همچو کار خویش مگریز که ز چنبر چرخت گذشتنیست گر شیر شرزه باشی ور سفله گاومیش تن دنبلیست بر کتف جان برآمده چون پر شود تهی شود آخر ز زخم نیش ای شاد باطلی که گریزد ز باطلی بر عشق حق بچفسد بی صمغ و بی سریش گز می کنند جامه عمرت به روز و شب هم آخر آرد او را یا روز یا شبیش بیچاره آدمی که زبونست عشق را زفت آمد این سوار بر این اسب پشت ریش خاموش باش و در خمشی گم شو از وجود کان عشق راست کشتن عشاق دین و کیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶۹ آینه ام من آینه ام من تا که بدیدم روی چو ماهش چشم جهانم چشم جهانم تا که بدیدم چشم سیاهش چرخ زمین شد چرخ زمین شد جنت مأوی راحت جان ها تا که برآمد تا که برآمد بر که جودی خیل و سپاهش پشت قوی شد پشت قوی شد اختر دولت عدل و عنایت چون نشود شه چون نشود شه آنک تو باشی پشت و پناهش شوره زمینی شوره زمینی کز تو کشد او آب بهاری سبزتر آمد سبزتر آمد از همه جاها کشت و گیاهش روی چو ماهت روی چو ماهت بست گرو دی با مه و اختر گشت گروگان گشت گروگان ماه و سما را زلف سیاهش سلسله جنبان سلسله جنبان گشت برادر این دل مجنون چون بنشورد چون بنشورد آن مجنون کش شد سر ماهش دم مزن ای جان دم مزن ای جان برخور کآمد روز مبارک کیست مبارک کیست مبارک آن که ببیند هم ز پگاهش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰ مستی امروز من نیست چو مستی دوش می نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش این دل مجنون مست بند بدرید و جست با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش بشنو از جان سلام تا برهی از کلام بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو صافم و آزاد نو بنده دردی فروش ترس و امید تو را هست حواله به عقل دانه و دام تو را هست شکاری وحوش دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت با من از این ها مگو کار تو است آن بکوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ باز درآمد طبیب از در رنجور خویش دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب تا جگر او کشید شربت موفور خویش شربت او چون ربود گشت فنا از وجود ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش این شب هجران دراز با تو بگویم چراست فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان باز به میقات وصل آمد بر طور خویش عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید عازر از افسون او حشر شد از گور خویش باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام باده گویا بنه بر لب مخمور خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲ باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۰ مستی امروز من نیست چو مستی دوش می نکنی باورم کاسه بگیر و بنوش غرق شدم در شراب عقل مرا برد آب گفت خرد الوداع بازنیایم به هوش عقل و خرد در جنون رفت ز دنیا برون چونک ز سر رفت دیگ چونک ز حد رفت جوش این دل مجنون مست بند بدرید و جست با سرمستان مپیچ هیچ مگو رو خموش صبحدم از نردبان گفت مرا پاسبان کز سوی هفتم فلک دوش شنیدم خروش گفت زحل زهره را زخمه آهسته زن وی اسد آن ثور را شاخ بگیر و بدوش خون شده بین از نهیب شیر به پستان ثور شیر فلک را نگر گشته ز هیبت چو موش گرم کن ای شیر تک چند گریزی چو سگ جلوه کن ای ماه رو چند کنی روی پوش چشم گشا شش جهت شعشعه نور بین گوش گشا سوی چرخ ای شده چشم تو گوش بشنو از جان سلام تا برهی از کلام بنگر در نقش گر تا برهی از نقوش گفتمش ای خواجه رو هر چه شود گو بشو صافم و آزاد نو بنده دردی فروش ترس و امید تو را هست حواله به عقل دانه و دام تو را هست شکاری وحوش دردی دردش مرا چون به حمایت گرفت با من از این ها مگو کار تو است آن بکوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۱ باز درآمد طبیب از در رنجور خویش دست عنایت نهاد بر سر مهجور خویش بار دگر آن حبیب رفت بر آن غریب تا جگر او کشید شربت موفور خویش شربت او چون ربود گشت فنا از وجود ساقی وحدت بماند ناظر و منظور خویش نوش ورا نیش نیست ور بودش راضیم نیست عسل خواره را چاره ز زنبور خویش این شب هجران دراز با تو بگویم چراست فتنه شد آن آفتاب بر رخ مستور خویش غفلت هر دلبری از رخ خود رحمتست ور نه ببستی نقاب بر رخ مشهور خویش عاشق حسن خودی لیک تو پنهان ز خود خلعت وصلت بپوش بر تن این عور خویش شکر که خورشید عشق رفت به برج حمل در دل و جان ها فکند پرورش نور خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان باز به میقات وصل آمد بر طور خویش عیسی جان دررسید بر سر عازر دمید عازر از افسون او حشر شد از گور خویش باز سلیمان رسید دیو و پری جمع شد بر همه شان عرضه کرد خاتم و منشور خویش ساقی اگر بایدت تا کنم این را تمام باده گویا بنه بر لب مخمور خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۲ باز فرود آمدیم بر در سلطان خویش بازگشادیم خوش بال و پر جان خویش باز سعادت رسید دامن ما را کشید بر سر گردون زدیم خیمه و ایوان خویش دیده دیو و پری دید ز ما سروری هدهد جان بازگشت سوی سلیمان خویش ساقی مستان ما شد شکرستان ما یوسف جان برگشاد جعد پریشان خویش دوش مرا گفت یار چونی از این روزگار چون بود آن کس که دید دولت خندان خویش آن شکری را که هیچ مصر ندیدش به خواب شکر که من یافتم در بن دندان خویش بی زر و سر سروریم بی حشمی مهتریم قند و شکر می خوریم در شکرستان خویش تو زر بس نادری نیست کست مشتری صنعت آن زرگری رو به سوی کان خویش دور قمر عمرها ناقص و کوته بود عمر درازی نهاد یار به دوران خویش دل سوی تبریز رفت در هوس شمس دین رو رو ای دل بجو زر به حرمدان خویش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۳ ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۴ خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش زین شکرستان برو هست کس این جا ترش در شکرستان دل قند بود هم خجل تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستم میدان فکر پیش عروسان بکر هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش والله هر میوه ای کاو نپزد ز آفتاب گرچه بود نیشکر نبود الا ترش سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش هر کی ترش بینی اش دانک ز آتش گریخت غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک گه گه قاصد کند مردم دانا ترش او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک در ادب کودکان باشد لالا ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۵ چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۳ ما به سلیمان خوشیم دیو و پری گو مباش حسن تو از حد گذشت شیوه گری گو مباش هست درست دلم مهر تو ای حاصلم جان زرینم بس است مهر زری گو مباش عشق کدام آتش است کو همه را دلکش است چاکری او خوش است ملک و سری گو مباش برکن از کار تو دست به یک بار تو خشک لبم دار تو هیچ تری گو مباش جان من از جان عشق شد همگی کان عشق همره مردان عشق ماده نری گو مباش سایه تو پیش و پس جان مرا دسترس سایه آن نخل بس باروری گو مباش جان صفا شمس دین از تبریزی چو چین از تو مرا غیر این پرده دری گو مباش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۴ خواجه چرا کرده ای روی تو بر ما ترش زین شکرستان برو هست کس این جا ترش در شکرستان دل قند بود هم خجل تو ز کجا آمدی ابرو و سیما ترش بر فلک آن طوطیان جمله شکر می خورند گر نپری بر فلک منگر بالا ترش رستم میدان فکر پیش عروسان بکر هیچ بود در وصال وقت تماشا ترش هر کی خورد می صبوح روز بود شیرگیر هر کی خورد دوغ هست امشب و فردا ترش مؤمن و ایمان و دین ذوق و حلاوت بود تو به کجا دیده ای طبله حلوا ترش این ترشی ها همه پیش تو زان جمع شد جنس رود سوی جنس ترش رود با ترش والله هر میوه ای کاو نپزد ز آفتاب گرچه بود نیشکر نبود الا ترش سوزش خورشید عشق صبر بود صبر کن روز دو سه صبر به مذهب تو با ترش هر کی ترش بینی اش دانک ز آتش گریخت غوره که در سایه ماند هست سر و پا ترش دعوه دل کرده ای وعده وفا کن مباش در صف دعوی چو شیر وقت تقاضا ترش بنگر در مصطفی چونک ترش شد دمی کرده عتابش عبس خواند مر او را ترش خامش و تهمت منه خواجه ترش نیست لیک گه گه قاصد کند مردم دانا ترش او چو شکر بوده است دل ز شکر پر ولیک در ادب کودکان باشد لالا ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۵ چون بزند گردنم سجده کند گردنش شیر خورد خون من ذوق من از خوردنش هین هله شیر شکار پنجه ز من برمدار هین که هزاران هزار منت آن بر منش پخته خورد پخته خوار خام خورد عشق یار خام منم ای نگار که نتوان پختنش ای تو دهلزن به قل بنده تو را چون دهل در تو درآویخته همچو دهل می زنش گوش همه سرخوشان عشق کشد کش کشان عشق تو داوود توست موم شده آهنش دل همه مال و عقار خرج کند در قمار چونک برهنه شود چرخ دهد مخزنش دل ز سخن مال مال خواست زدن پر و بال پرتو نور کمال کرد چنین الکنش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۶ باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش دولت نو شد پدید دام جهان را درید مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش آنک دل جبرییل از کف او خسته بود مرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش عقل کمالی که او گردن شیران شکست عاشق بی دست و پا گردن او بست دوش از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت سایه بی سایه ای دید دراشکست دوش ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصور گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال چند خیال عدم آمد در هست دوش خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش سست گمان بوده ای عاقبت کار خویش در هوس گلرخان سست زنخ گشته ای های اگر دیدیی روی چو گلنار خویش راه زنان عشق را مرگ لقب کرده اند تا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنم هستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش پیش من آ که خوشم تا به برت درکشم چون ز توام می رسد تحفه دلدار خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا توبه صدساله را یار دراشکست دوش باده خلوت نشین در دل خم مست شد خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد محتسب عقل را دست فروبست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۹ باز درآمد طبیب از در ایوب خویش یوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دل دید که خود بود دل خانه محبوب خویش دل چو فنا شد در او ماند وی او کشف شد آنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خویش شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شد شکر که موسی نمود معجزه خوب خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان شکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت در دل و جان ها فکند آتش و آشوب خویش شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ جان من ست او هی مزنیدش آن من ست او هی مبریدش آب من ست او نان من ست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصل ست او معتدل ست او شمع دل ست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۶ باز درآمد ز راه بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش گرز برآورد عشق کوفت سر عقل را شد ز بلندی عشق چرخ فلک پست دوش دولت نو شد پدید دام جهان را درید مرغ ظریف از قفس شکر که وارست دوش آنچ به هفت آسمان جست فرشته و نیافت نک به زمین گاه خاک سهل برون جست دوش آنک دل جبرییل از کف او خسته بود مرغ پراشکسته ای سینه او خست دوش عقل کمالی که او گردن شیران شکست عاشق بی دست و پا گردن او بست دوش از شرر آفتاب شیشه گردون نکفت سایه بی سایه ای دید دراشکست دوش ماه که چون عاشقان در پی خورشید بود بعد فراق دراز خفیه بپیوست دوش آنک در او عقل و وهم می نرسد از قصور گشت عیان تا که عشق کوفت بر او دست دوش هر چه بود آن خیال گردد روزی وصال چند خیال عدم آمد در هست دوش خامش باش ای دلیل خامشیت گفتنست شد سر و گوشت بلند از سخن پست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۷ خواجه غلط کرده ای در صفت یار خویش سست گمان بوده ای عاقبت کار خویش در هوس گلرخان سست زنخ گشته ای های اگر دیدیی روی چو گلنار خویش راه زنان عشق را مرگ لقب کرده اند تا تو بلنگی ز بیم از ره و رفتار خویش گوش بنه تا که من حلقه به گوشت کنم هستم از آن حلقه من سیر ز گفتار خویش پیش من آ که خوشم تا به برت درکشم چون ز توام می رسد تحفه دلدار خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۸ یار درآمد ز باغ بیخود و سرمست دوش توبه کنان توبه را سیل ببردست دوش عاشق صدساله ام توبه کجا من کجا توبه صدساله را یار دراشکست دوش باده خلوت نشین در دل خم مست شد خلوت و توبه شکست مست برون جست دوش ولوله در کو فتاد عقل درآمد که داد محتسب عقل را دست فروبست دوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷۹ باز درآمد طبیب از در ایوب خویش یوسف کنعان رسید جانب یعقوب خویش بهر سفر سوی یار خانه برانداخت دل دید که خود بود دل خانه محبوب خویش دل چو فنا شد در او ماند وی او کشف شد آنچ بگفت او منم طالب و مطلوب خویش شکر که عیسی رسید عازر ما زنده شد شکر که موسی نمود معجزه خوب خویش شکر که موسی برست از همه فرعونیان شکر که عاشق رسید در کنف خوب خویش شکر که خورشید عشق از سوی مشرق بتافت در دل و جان ها فکند آتش و آشوب خویش شکر که ساقی غیب شست به می جمله عیب شکر که طالب رهید از غم دلکوب خویش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰ جان من ست او هی مزنیدش آن من ست او هی مبریدش آب من ست او نان من ست او مثل ندارد باغ امیدش باغ و جنانش آب روانش سرخی سیبش سبزی بیدش متصل ست او معتدل ست او شمع دل ست او پیش کشیدش هر که ز غوغا وز سر سودا سر کشد این جا سر ببریدش هر که ز صهبا آرد صفرا کاسه سکبا پیش نهیدش عام بیاید خاص کنیدش خام بیاید هم بپزیدش نک شه هادی زان سوی وادی جانب شادی داد نویدش داد زکاتی آب حیاتی شاخ نباتی تا به مزیدش باده چو خورد او خامش کرد او زحمت برد او تا طلبیدش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۱ ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینی که عشق پیش درآید درآورد به میانش ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲ تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش مرا دلیست خراب خراب در ره عشق خراب کرده خراباتیی به یک بارش بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهی چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش میا به پیش ز درش ببین که می ترسم ز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آ که سیل سیل روانست اشک دربارش حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آب ز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش برآر بانگ و بگو هر کجا که بیماریست صلای صحت و دولت ز چشم بیمارش برآ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلیست صلای بینش و دانش ز بخت بیدارش که نور من شرح الله صدره شمعیست که در دو کون نگنجد فروغ انوارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳ ندا رسید به عاشق ز عالم رازش که عشق هست براق خدای می تازش تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی ز عشق آنک درآید به چنگل بازش گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز که بست شهپر او را کی برد انگازش مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا که هر چه بند کند او تو را براندازش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۱ ز هدهدان تفکر چو دررسید نشانش مراست ملک سلیمان چو نقد گشت عیانش پری و دیو نداند ز تختگاه بلندش که تخت او نظرست و بصیرتست جهانش زبان جمله مرغان بداند او به بصیرت که هیچ مرغ نداند به وهم خویش زبانش نشان سکه او بین به هر درست که نقدست ولیک نقد نیابی که بو بری سوی کانش مگر که حلقه رندان بی نشان تو ببینی که عشق پیش درآید درآورد به میانش ز تیر او بود آن دل که برپرید از آن سو وگر نه کیست ز مردان که او کشید کمانش کسی که خورد شرابش ز دست ساقی عشقش همان شراب مقدم تو پر کن و برسانش از آنک هیچ شرابی خمار او ننشاند دغل میار تو ساقی مده از این و از آنش ز شمس مفخر تبریز باده گشت وظیفه چگونه بنده نباشد به هر دمی دل و جانش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۲ تمام اوست که فانی شدست آثارش به دوستگانی اول تمام شد کارش مرا دلیست خراب خراب در ره عشق خراب کرده خراباتیی به یک بارش بگو به عشق بیا گر فتاده می خواهی چنان فتاد که خواهی بیا و بردارش میا به پیش ز درش ببین که می ترسم ز شعله ها که بسوزی ز سوز اسرارش وگر بگیردت آتش به سوی چشم من آ که سیل سیل روانست اشک دربارش حدیث موسی و سنگ و عصا و چشمه آب ز اشک بنده ببینی به وقت رفتارش برآر بانگ و بگو هر کجا که بیماریست صلای صحت و دولت ز چشم بیمارش برآ به کوه و بگو هر کجا که خفته دلیست صلای بینش و دانش ز بخت بیدارش که نور من شرح الله صدره شمعیست که در دو کون نگنجد فروغ انوارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳ ندا رسید به عاشق ز عالم رازش که عشق هست براق خدای می تازش تبارک الله در خاکیان چه باد افتاد چو آب لطف بجوشید ز آتش نازش گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی ز عشق آنک درآید به چنگل بازش گرفت چهره عشاق رنگ و سکه زر ز عشق زرگر ما و ز لذت گازش در آن هوا که هوا و هوس از او خیزد چه دید مرغ دل از ما ز چیست پروازش گهی که مرغ دل ما بماند از پرواز که بست شهپر او را کی برد انگازش مگو که غیرت هر لحظه دست می خاید که شرم دار ز یار و ز عشق طنازش ز غیرتش گله کردم به خنده گفت مرا که هر چه بند کند او تو را براندازش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۴ سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۵ شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش چه باده هاست بتم را در آن کدوی ترش به قاصد او ترشست و به جان شیرینش که نیست در همه اجزاش تای موی ترش هزار خمره سرکه عسل شدست از او که هست دلبر شیرین دوای خوی ترش زهای و هوی ترش های ماش خنده گرفت حلاوت عجبی یافت های و هوی ترش ترش چگونه نخندد به زیر لب چو شنید که جوی شیر و شکر شد روان به سوی ترش ربود سیل ویم دوش و خلق نعره زنان میان جوی عسل چیست آن سبوی ترش پریر یار مرا جست کان ترش رو کو خمار نیست چرا بودش آرزوی ترش شتاب و تیز همی رفت کو به کو پی من چرا کند شکرقند جست و جوی ترش گرفته طبله حلوا و بنده را جویان که تا ز جایزه شیرین کند گلوی ترش عجب نباشد اگر قصد او فنای منست همیشه شیرین باشد یقین عدوی ترش غلط مکن ترشی نی برای دفع توست ز رشک چون تو شکاریست رنگ و بوی ترش ز رشک جاه امیرست روترش دربان ز رشک روی عروس است روی شوی ترش هزار خانه چو زنبور پرعسل داری به جان تو که گذر کن ز گفت و گوی ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۶ شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش دل خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دل من چو دید سر بازش دل از بریشم او چون کلابه گردانست کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر که تند می رسد آواز عقل پردازش بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد ولیک فعل غبار تنست غمازش غبار جان بود و می رسد دگر جانی که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ تنور و نان چه کند آنک دید خبازش ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست فدات جانم هر جا که هست بنوازش شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر که هست مه را چیزی ز لطف پروازش چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند چراغکی که بود شب شراراندازش به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۴ سری برآر که تا ما رویم بر سر عیش دمی چو جان مجرد رویم در بر عیش ز مرگ خویش شنیدم پیام عیش ابد زهی خدا که کند مرگ را پیمبر عیش به نام عیش بریدند ناف هستی ما به روز عید بزادیم ما ز مادر عیش بپرس عیش چه باشد برون شدن زین عیش که عیش صورت چون حلقه ایست بر در عیش درون پرده ز ارواح عیش صورت هاست ز عکس ایشان این پرده شد مصور عیش وجود چون زر خود را به عیش ده نه به غم که خاک بر سر آن زر که نیست درخور عیش بگویمت که چرا چرخ می زند گردون کیش به چرخ درآورد تاب اختر عیش بگویمت که چرا بحر موج در موجست کیش به رقص درآورد نور گوهر عیش بگویمت که چرا خاک حور و ولدان زاد که داد بوی بهشتش نسیم عنبر عیش بگویمت که چرا باد حرف حرف شدست که تا ورق ورق آیی سبک ز دفتر عیش بگویمت که چرا شب تتق فروآویخت که گرد کست و عروسی بگیرد جا در عیش بگفتمی سر پنج و چهار و هفت ولیک به یک دو لعب فرومانده ام به شش در عیش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۵ شکست نرخ شکر را بتم به روی ترش چه باده هاست بتم را در آن کدوی ترش به قاصد او ترشست و به جان شیرینش که نیست در همه اجزاش تای موی ترش هزار خمره سرکه عسل شدست از او که هست دلبر شیرین دوای خوی ترش زهای و هوی ترش های ماش خنده گرفت حلاوت عجبی یافت های و هوی ترش ترش چگونه نخندد به زیر لب چو شنید که جوی شیر و شکر شد روان به سوی ترش ربود سیل ویم دوش و خلق نعره زنان میان جوی عسل چیست آن سبوی ترش پریر یار مرا جست کان ترش رو کو خمار نیست چرا بودش آرزوی ترش شتاب و تیز همی رفت کو به کو پی من چرا کند شکرقند جست و جوی ترش گرفته طبله حلوا و بنده را جویان که تا ز جایزه شیرین کند گلوی ترش عجب نباشد اگر قصد او فنای منست همیشه شیرین باشد یقین عدوی ترش غلط مکن ترشی نی برای دفع توست ز رشک چون تو شکاریست رنگ و بوی ترش ز رشک جاه امیرست روترش دربان ز رشک روی عروس است روی شوی ترش هزار خانه چو زنبور پرعسل داری به جان تو که گذر کن ز گفت و گوی ترش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۶ شنو ز سینه ترنگاترنگ آوازش دل خراب طپیدن گرفت از آغازش به بر گرفت رباب و ز سر نهاد کله ز دست رفت دل من چو دید سر بازش دل از بریشم او چون کلابه گردانست کلابه ظاهر و پنهان ز چشم قزازش دو سه بریشم از این ارغنون فروتر گیر که تند می رسد آواز عقل پردازش بدانک تن چو غبارست و جان در او چون باد ولیک فعل غبار تنست غمازش غبار جان بود و می رسد دگر جانی که ذره ذره به رقص آمدست از آوازش جهان تنور و در آن نان های رنگارنگ تنور و نان چه کند آنک دید خبازش ز سینه نیست سماع دل و ز بیرون نیست فدات جانم هر جا که هست بنوازش شبی به طنز بگفتم دلا به مه بنگر که هست مه را چیزی ز لطف پروازش چو آفتاب نهان شد به جای او بنهند چراغکی که بود شب شراراندازش به هر دو دست دل از ماه چشم خود بگرفت که دل ز غیرت شه واقفست و از نازش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۷ مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۸ چو رو نمود به منصور وصل دلدارش روا بود که رساند به اصل دل دارش من از قباش ربودم یکی کلهواری بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش شکستم از سر دیوار باغ او خاری چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش سزد که زخم کشد از فراق سگسارش اگر چه کره گردون حرون و تند نمود به دست عشق وی آمد شکال و افسارش اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا به جام عشق گرو شد ردا و دستارش بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو به عور گفتم درجه به جو برون آرش نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو فتاده بود همی برد آب جوبارش درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش هزار غوطه مرا می دهد به هر ساعت خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش خمش بس است حکایت اشارتی بس کن چه حاجتست بر عقل طول طومارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹ دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش توی باغ و گلشن توی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۷ مباد با کس دیگر ثنا و دشنامش که هر دو آب حیاتست پخته و خامش خمار باده او خوشترست یا مستی که باد تا به ابد جان های ما جامش ستم ز عدل ندانم ز مستی ستمش مرا مپرس ز عدل و ز لطف و انعامش جفای او که روان گریزپای مرا حریف مرغ وفا کرد دانه و دامش بسی بهانه روانم نمود تا نرود کشید جانب اقبال کام و ناکامش طرب نخواهد آن کس که درد او بشناخت نشان نماند او را که بشنود نامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۸ چو رو نمود به منصور وصل دلدارش روا بود که رساند به اصل دل دارش من از قباش ربودم یکی کلهواری بسوخت عقل و سر و پایم از کلهوارش شکستم از سر دیوار باغ او خاری چه خارخار و طلب در دلست از آن خارش چو شیرگیر شد این دل یکی سحر ز میش سزد که زخم کشد از فراق سگسارش اگر چه کره گردون حرون و تند نمود به دست عشق وی آمد شکال و افسارش اگر چه صاحب صدرست عقل و بس دانا به جام عشق گرو شد ردا و دستارش بسا دلا که به زنهار آمد از عشقش کشان کشان بکشیدش نداد زنهارش به روز سرد یکی پوستین بد اندر جو به عور گفتم درجه به جو برون آرش نه پوستین بود آن خرس بود اندر جو فتاده بود همی برد آب جوبارش درآمد او به طمع تا به پوست خرس رسید به دست خرس بکرد آن طمع گرفتارش بگفتمش که رها کن تو پوستین بازآ چه دور و دیر بماندی به رنج و پیکارش بگفت رو که مرا پوستین چنان بگرفت که نیست امید رهایی ز چنگ جبارش هزار غوطه مرا می دهد به هر ساعت خلاص نیست از آن چنگ عاشق افشارش خمش بس است حکایت اشارتی بس کن چه حاجتست بر عقل طول طومارش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۹ دلی کز تو سوزد چه باشد دوایش چو تشنه تو باشد که باشد سقایش چو بیمار گردد به بازار گردد دکان تو جوید لب قندخایش توی باغ و گلشن توی روز روشن مکن دل چو آهن مران از لقایش به درد و به زاری به اندوه و خواری عجب چند داری برون سرایش مها از سر او چو تو سایه بردی چه سود و چه راحت ز سایه همایش چو یک دم نبیند جمال و جلالت بگیرد ملالی ز جان و ز جایش جهان از بهارش چو فردوس گردد چمن بی زبانی بگوید ثنایش جواهر که بخشد کف بحر خویش فزایش که بخشد رخ جان فزایش جهان سایه توست روش از تو دارد ز نور تو باشد بقا و فنایش منم مهره تو فتاده ز دستت از این طاس غربت بیا درربایش بگیرم ادب را ببندم دو لب را که تا راز گوید لب دلگشایش

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰ مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می به است یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقط های تلخ آشامش بهر دانه نمی روم سوی دام بلک از عشق محنت دامش آن مهی که نه شرقی و غربی ست نور بخشد شبش چو ایامش خاک آدم پر از عقیق چراست تا به معدن کشد به ناکامش گوهر چشم و دل رسول حقست حلقه گوش ساز پیغامش تن از آن سر چو جام جان نوشد هم از آن سر بود سرانجامش سرد شد نعمت جهان بر دل پیش حسن ولی انعامش شیخ هندو به خانقاه آمد نی تو ترکی درافکن از بامش کم او گیر و جمله هندوستان خاص او را بریز بر عامش طالع هند خود زحل آمد گرچه بالاست نحس شد نامش رفت بالا نرست از نحسی می بد را چه سود از جامش بد هندو نمودم آینه ام حسد و کینه نیست اعلامش نفس هندوست و خانقه دل من از برون نیست جنگ و آرامش بس که اصل سخن دو رو دارد یک سپید و دگر سیه فامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ توبه من درست نیست خموش من بی توبه را به کس مفروش بنده عیب ناک را بمران رحمت خویش را از او بمپوش تو سمیع ضمیر و فکری و ما لب ببسته همی زنیم خروش هر غم و شادی یی که صورت بست پیش تصویر توست خدمت کوش نقش تسلیم گشته پیش قلم گه پلنگش کنی و گاهی موش می نماید فسرده هر چیزم همچو دیگ ند هر یکی در جوش می زند نعره های پنهانی ذره ذره چو مرغ مرزنگوش وقت آمد که بشنوید اسرار می گشاید خدا شما را گوش وقت آمد که سبزپوشان نیز در رسند از رواق ازرق پوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۲ آمد آن خواجه سیماترش وان شکرش گشته چو سرکا ترش با همگان روترش است ای عجب یا که به بیرون خوش و با ما ترش از کرم خواجه روا نیست این با همه خوش با من تنها ترش زین بگذشتیم دریغست و حیف آن رخ خوش طلعت زیبا ترش ای ز تو خندان شده هر جا حزین وی ز تو شیرین شده هر جا ترش شاد زمانی که نهان زیر لب یار همی خندد و لالا ترش گر ترشی این دم شرطی بنه که نبود روی تو فردا ترش بهر خدا قاعده نو منه هیچ بود قاعده حلوا ترش این ترشی در چه و زندان بود دید کسی باغ و تماشا ترش یوسف خوبان چو به زندان بماند هیچ نگشت آن گل رعنا ترش تا به سخن آمد دیوار و در کز چه نه ای ای شه و مولا ترش گفت اگر غرقه سرکا شوم کی هلدم رحمت بالا ترش می دهدم عشق و ندیمی کند غرقه شود در می و صهبا ترش دست فشان روح رود مست تا میمنه که نیست بدان جا ترش بس کن و در شهد و شکر غوطه خور که ت نهلد فضل موفا ترش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۰ مست گشتم ز ذوق دشنامش یا رب آن می به است یا جامش طرب افزاترست از باده آن سقط های تلخ آشامش بهر دانه نمی روم سوی دام بلک از عشق محنت دامش آن مهی که نه شرقی و غربی ست نور بخشد شبش چو ایامش خاک آدم پر از عقیق چراست تا به معدن کشد به ناکامش گوهر چشم و دل رسول حقست حلقه گوش ساز پیغامش تن از آن سر چو جام جان نوشد هم از آن سر بود سرانجامش سرد شد نعمت جهان بر دل پیش حسن ولی انعامش شیخ هندو به خانقاه آمد نی تو ترکی درافکن از بامش کم او گیر و جمله هندوستان خاص او را بریز بر عامش طالع هند خود زحل آمد گرچه بالاست نحس شد نامش رفت بالا نرست از نحسی می بد را چه سود از جامش بد هندو نمودم آینه ام حسد و کینه نیست اعلامش نفس هندوست و خانقه دل من از برون نیست جنگ و آرامش بس که اصل سخن دو رو دارد یک سپید و دگر سیه فامش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۱ توبه من درست نیست خموش من بی توبه را به کس مفروش بنده عیب ناک را بمران رحمت خویش را از او بمپوش تو سمیع ضمیر و فکری و ما لب ببسته همی زنیم خروش هر غم و شادی یی که صورت بست پیش تصویر توست خدمت کوش نقش تسلیم گشته پیش قلم گه پلنگش کنی و گاهی موش می نماید فسرده هر چیزم همچو دیگ ند هر یکی در جوش می زند نعره های پنهانی ذره ذره چو مرغ مرزنگوش وقت آمد که بشنوید اسرار می گشاید خدا شما را گوش وقت آمد که سبزپوشان نیز در رسند از رواق ازرق پوش مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹۲ آمد آن خواجه سیماترش وان شکرش گشته چو سرکا ترش با همگان روترش است ای عجب یا که به بیرون خوش و با ما ترش از کرم خواجه روا نیست این با همه خوش با من تنها ترش زین بگذشتیم دریغست و حیف آن رخ خوش طلعت زیبا ترش ای ز تو خندان شده هر جا حزین وی ز تو شیرین شده هر جا ترش شاد زمانی که نهان زیر لب یار همی خندد و لالا ترش گر ترشی این دم شرطی بنه که نبود روی تو فردا ترش بهر خدا قاعده نو منه هیچ بود قاعده حلوا ترش این ترشی در چه و زندان بود دید کسی باغ و تماشا ترش یوسف خوبان چو به زندان بماند هیچ نگشت آن گل رعنا ترش تا به سخن آمد دیوار و در کز چه نه ای ای شه و مولا ترش گفت اگر غرقه سرکا شوم کی هلدم رحمت بالا ترش می دهدم عشق و ندیمی کند غرقه شود در می و صهبا ترش دست فشان روح رود مست تا میمنه که نیست بدان جا ترش بس کن و در شهد و شکر غوطه خور که ت نهلد فضل موفا ترش

%0
10 Bölüm