Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۴ هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام گرچه او عیار و مکار است گرد خویشتن از میان رخت او من نقدها دزدیده ام پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۵ ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این چراگاه خران را من چرا بشناختم آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ای دست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنم در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ست سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶ خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۷ عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس زانک من جان غریبم این سرایی نیستم ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد غرقه ام در بحر و دربند سقایی نیستم در غم آنم که او خود را نماید بی حجاب هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۴ هر که گوید کان چراغ دیده ها را دیده ام پیش من نه دیده اش را کامتحان دیده ام چشم بد دور از خیالش دوشمان بس لطف کرد من پس گوش از خجالت تا سحر خاریده ام گرچه او عیار و مکار است گرد خویشتن از میان رخت او من نقدها دزدیده ام پای از دزدی کشیدم چونک دست از کار شد زانک دزدی دزدتر از خویشتن بشنیده ام جمله مرغان به پر و بال خود پریده اند من ز بال و پر خود بی بال و پر پریده ام من به سنگ خود همیشه جام خود بشکسته ام من به چنگ خود همیشه پرده ام بدریده ام من به ناخن های خود هم اصل خود برکنده ام من ز ابر چشم خود بر کشت جان باریده ام ای سیه دل لاله بر کشتم چرا خندیده ای نوبهارت وانماید آنچ من کاریده ام چون بهارم از بهار شمس تبریزی خدیو از درونم جمله خنده وز برون زاریده ام مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۵ ای جهان آب و گل تا من تو را بشناختم صد هزاران محنت و رنج و بلا بشناختم تو چراگاه خرانی نی مقام عیسیی این چراگاه خران را من چرا بشناختم آب شیرینم ندادی تا که خوان گسترده ای دست و پایم بسته ای تا دست و پا بشناختم دست و پا را چون نبندی گاهواره ت خواند حق دست و پا را برگشایم پاگشا بشناختم چون درخت از زیر خاکی دست ها بالا کنم در هوای آن کسی کز وی هوا بشناختم ای شکوفه تو به طفلی چون شدی پیر تمام گفت رستم از صبا تا من صبا بشناختم شاخ بالا زان رود زیرا ز بالا آمده ست سوی اصل خویش یازم کاصل را بشناختم زیر و بالا چند گویم لامکان اصل من است من نه از جایم کجا را از کجا بشناختم نی خمش کن در عدم رو در عدم ناچیز شو چیزها را بین که از ناچیزها بشناختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۶ خویش را چون خار دیدم سوی گل بگریختم خویش را چون سرکه دیدم در شکر آمیختم کاسه پرزهر بودم سوی تریاق آمدم ساغری دردی بدم در آب حیوان ریختم دیده پردرد بودم دست در عیسی زدم خام دیدم خویش را در پخته ای آویختم خاک کوی عشق را من سرمه جان یافتم شعر گشتم در لطافت سرمه را می بیختم عشق گوید راست می گویی ولی از خود مبین من چو بادم تو چو آتش من تو را انگیختم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۷ عشوه دادستی که من در بی وفایی نیستم بس کن آخر بس کن آخر روستایی نیستم چون جدا کردی به خنجر عاشقان را بند بند چون مرا گویی که دربند جدایی نیستم من یکی کوهم ز آهن در میان عاشقان من ز هر بادی نگردم من هوایی نیستم من چو آب و روغنم هرگز نیامیزم به کس زانک من جان غریبم این سرایی نیستم ای در اندیشه فرورفته که آوه چون کنم خود بگو من کدخدایم من خدایی نیستم من نگویم چون کنم دریا مرا تا چون برد غرقه ام در بحر و دربند سقایی نیستم در غم آنم که او خود را نماید بی حجاب هیچ اندربند خویش و خودنمایی نیستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۸ من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۹ چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود جان همچون قند را من زیر دندان می برم تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۰ چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم از معانی در معانی تا روم من خوشترم در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر است سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم در معانی می گدازم تا شوم همرنگ او زانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش من از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم می خرامم من به باغ از باغ با روحانیان چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم زود از دریا برآید شعله های آذرم همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش زانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۸ من سر خم را ببستم باز شد پهلوی خم آنک خم را ساخت هم او می شناسد خوی خم کوزه ها محتاج خم و خم ها محتاج جو در میان خم چه باشد آنچ دارد جوی خم مستیان بس پدید و خمشان را کس ندید عالمی زیر و زبر پیچان شده از بوی خم گر نبودی بوی آن خم در دماغ خاص و عام پس به هر محفل چرا دارند گفت و گوی خم بوی خمش خلق را در کوزه فقاع کرد شد هزاران ترک و رومی بنده و هندوی خم جادوی بر خم نشیند می دواند شهر شهر جادوان را ریش خندی می کند جادوی خم در سر خود پیچ ای دل مست و بیخود چون شراب همچنین می رو خراب از بوی خم تا روی خم تا ببینی ناگهان مستی رمیده از جهان نزد خم ای جان عمم که منم خالوی خم روی از آن سو کن کز این سو گفت و گو را راه نیست چون ز شش سو وارهیدی بازیابی سوی خم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۹ چشم بگشا جان نگر کش سوی جانان می برم پیش آن عید ازل جان بهر قربان می برم چون کبوترخانه جان ها از او معمور گشت پس چرا این زیره را من سوی کرمان می برم زانک هر چیزی به اصلش شاد و خندان می رود سوی اصل خویش جان را شاد و خندان می برم زیر دندان تا نیاید قند شیرین کی بود جان همچون قند را من زیر دندان می برم تا که زر در کان بود او را نباشد رونقی سوی زرگر اندک اندک زودش از کان می برم دود آتش کفر باشد نور او ایمان بود شمع جان را من ورای کفر و ایمان می برم سوی هر ابری که او منکر شود خورشید را آفتابی زیر دامن بهر برهان می برم شمس تبریز ارمغانم گوهر بحر دل است من ز شرم جان پاکت همچو عمان می برم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۰ چون ز صورت برتر آمد آفتاب و اخترم از معانی در معانی تا روم من خوشترم در معانی گم شدستم همچنین شیرینتر است سوی صورت بازنایم در دو عالم ننگرم در معانی می گدازم تا شوم همرنگ او زانک معنی همچو آب و من در او چون شکرم دل نگیرد هیچ کس را از حیات جان خویش من از این معنی ز صورت یاد نارم لاجرم می خرامم من به باغ از باغ با روحانیان چون گل سرخ لطیف و تازه چون نیلوفرم کشتی تن را چو موجم تخته تخته بشکنم خویشتن را بسکلم چون خویشتن را لنگرم ور من از سختی دل در کار خود سستی کنم زود از دریا برآید شعله های آذرم همچو زر خندان خوشم اندر میان آتشش زانک گر ز آتش برآیم همچو زر من بفسرم من ز افسونی چو ماری سر نهادم بر خطش تا چه افتد ای برادر از خط او بر سرم من ز صورت سیر گشتم آمدم سوی صفات هر صفت گوید درآ این جا که بحر اخضرم چون سکندر ملک دارم شمس تبریزی ز لطف سوی لشکرهای معنی لاجرم سرلشکرم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۱ وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم بندها را بردرانم پندها را بشکنم چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۲ نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم ای سر رشته طرب ها عیسی دوران توی سر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم عشق را روز قیامت آتش و دودی بود نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۳ روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم عاشقی بس پخته ام این ننگ را بر خود نهم ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهان ننگ را من بر سر آن عشرت بی حد نهم علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطف حرف های علم را بر گردن ابجد نهم تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق من تخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم چون در آب زندگانی صورتم پنهان شود صورت خود را به پیش صورت احمد نهم نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانک شکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر بی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان باده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم نعره لبیک لبیک از همه برخاسته مصحف معنی توی ما هر یکی سی پاره ایم خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست در میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شد ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایم گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم از درون باره این عقل خود ما را مجو زانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایم نفس اماره ست و ما اماره اماره ایم مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۱ وقت آن آمد که من سوگندها را بشکنم بندها را بردرانم پندها را بشکنم چرخ بدپیوند را من برگشایم بند بند همچو شمشیر اجل پیوندها را بشکنم پنبه ای از لاابالی در دو گوش دل نهم پند نپذیرم ز صبر و بندها را بشکنم مهر برگیرم ز قفل و در شکرخانه روم تا ز شاخی زان شکر این قندها را بشکنم تا به کی از چند و چون آخر ز عشقم شرم باد کی ز چونی برتر آیم چندها را بشکنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۲ نی تو گفتی از جفای آن جفاگر نشکنم نی تو گفتی عالمی در عشق او برهم زنم نی تو دست او گرفتی عهد کردی دو به دو کز پی آن جان و دل این جان و دل را برکنم نور چشمت چون منم دورم مبین ای نور چشم سوی بالا بنگر آخر زانک من بر روزنم ای سر رشته طرب ها عیسی دوران توی سر از این روزن فروکن گرچه من چون سوزنم عشق را روز قیامت آتش و دودی بود نور آن آتش تو باشی دود آن آتش منم تا نبینم روی چون گلزار آن صد نوبهار همچو لاله من سیه دل صدزبان چون سوسنم شاه شمس الدین تبریزی منت عاشق بسم روز بزمت همچو مومم روز رزمت آهنم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۳ روی نیکت بد کند من نیک را بر بد نهم عاشقی بس پخته ام این ننگ را بر خود نهم ننگ عاشق ننگ دارد از همه فخر جهان ننگ را من بر سر آن عشرت بی حد نهم علم چون چادر گشاید در برم گیرد به لطف حرف های علم را بر گردن ابجد نهم تاج زرین چون نهد از عاشقی بر فرق من تخت خود را من برآرم بر سر فرقد نهم چون در آب زندگانی صورتم پنهان شود صورت خود را به پیش صورت احمد نهم نام شمس الدین تبریزی چو بنویسم بدانک شکر دلخواه را در اشکم کاغذ نهم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۴ ایها العشاق آتش گشته چون استاره ایم لاجرم رقصان همه شب گرد آن مه پاره ایم تا بود خورشید حاضر هست استاره ستیر بی رخ خورشید ما می دانک ما آواره ایم الصلا ای عاشقان هان الصلا این کاریان باده کاری است این جا زانک ما این کاره ایم هر سحر پیغام آن پیغامبر خوبان رسد کالصلا بیچارگان ما عاشقان را چاره ایم نعره لبیک لبیک از همه برخاسته مصحف معنی توی ما هر یکی سی پاره ایم خونبهای کشتگان چون غمزه خونی اوست در میان خون خود چون طفلک خون خواره ایم کوه طور از باده اش بیخود شد و بدمست شد ما چه کوه آهنیم آخر چه سنگ خاره ایم یک جو از سرش نگوییم ار همه جو جو شویم گرد خرمنگاه چرخ ار چه که ما سیاره ایم همچو مریم حامله نور خدایی گشته ایم گر چو عیسی بسته این جسم چون گهواره ایم از درون باره این عقل خود ما را مجو زانک در صحرای عشقش ما برون باره ایم عشق دیوانه ست و ما دیوانه دیوانه ایم نفس اماره ست و ما اماره اماره ایم مفخر تبریز شمس الدین تو بازآ زین سفر بهر حق یک بارگی ما عاشق یک باره ایم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۵ سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم چون خیال او برون شد ما در این درماندیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۷ این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم باده ای کابرار را دادند اندر یشربون با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد خالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود ور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم گر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۵ سر قدم کردیم و آخر سوی جیحون تاختیم عالمی برهم زدیم و چست و بیرون تاختیم چون براق عشق عرشی بود زیر ران ما گنبدی کردیم و سوی چرخ گردون تاختیم عالم چون را مثال ذره ها برهم زدیم تا به پیش تخت آن سلطان بی چون تاختیم فهم و وهم و عقل انسان جملگی در ره بریخت چونک از شش حد انسان سخت افزون تاختیم چونک در سینور مجنونان آن لیلی شدیم سرکش آمد مرکب و از حد مجنون تاختیم نفس چون قارون ز سعی ما درون خاک شد بعد از آن مردانه سوی گنج قارون تاختیم دشت و هامون روح گیرد گر بیابد ذره ای ز آنچ ما از نور او در دشت و هامون تاختیم بس صدف های چو گوهر زیر سنگی کوفتیم تا به سوی گنج های در مکنون تاختیم سوی شمع شمس تبریزی به بیشه شیر جان بوده پروانه نپنداری که اکنون تاختیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دم به دم می خواندیم جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم ساعتی از جوی مهرش آب بر دل می زدیم ساعتی زیر درختش میوه می افشاندیم ساعتی می کرد بر ما شکر و گوهر نثار ساعتی از شکر او ما مگس می راندیم چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم چون خیال او برون شد ما در این درماندیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۷ این چه کژطبعی بود که صد هزاران غم خوریم جمع مستان را بخوان تا باده ها با هم خوریم باده ای کابرار را دادند اندر یشربون با جنید و بایزید و شبلی و ادهم خوریم ابر نبود ماه ما را تا جفای شب کشیم مرگ نبود عاشقان را تا غم ماتم خوریم نفس ماده کیست تا ما تیغ خود بر وی زنیم زخم بر رستم زنیم و زخم از رستم خوریم بود مردم خوار عالم خلق عالم را بخورد خالق آورده ست ما را تا که ما عالم خوریم این جهان افسونگرست و وعده فردا دهد ما از آن زیرکتریم ای خوش پسر که دم خوریم گر پری زادیم شب جمعیت پریان بود ور ز آدم زاده ایم آن باده با آدم خوریم گه از آن کف گوهر هستی و سرمستی بریم گه از آن دف نعره و فریاد زیر و بم خوریم ماهییم و ساقی ما نیست جز دریای عشق هیچ دریا کم شود زان رو که بیش و کم خوریم گه چو گردون از مه و خورشید اشکم پر کنیم گر چو خورشید آب ها را جمله بی اشکم خوریم شمس تبریزی تو سلطانی و ما بنده توییم لاجرم در دور تو باده به جام جم خوریم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۸ ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم ذره های تیره را در نور او روشن کنیم چشم های خیره را در روی او تابان کنیم چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم گر عجب های جهان حیران شود در ما رواست کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۹ چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۰ از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم چون درون طره اش دریافتم دل را عجب در درون مشک رفتم عنبری را یافتم گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش می پرد پرک زنان که شکری را یافتم گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند می کشانش روسیه که منکری را یافتم در میان طره اش رخسار چون آتش ببین گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم چون گشاید لعل را او تا نثار در کند گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم چون دکان سرپزان سرها و دل ها پیش او هست بی پایان در آن سرها سری را یافتم چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او من برون از هر دو عالم منظری را یافتم من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را ترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم من همی کشتی سوی تبریز راندم می نرفت پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۸ ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم گر ز داغ هجر او دردی است در دل های ما ز آفتاب روی او آن درد را درمان کنیم چون به دست ما سپارد زلف مشک افشان خویش پیش مشک افشان او شاید که جان قربان کنیم آن سر زلفش که بازی می کند از باد عشق میل دارد تا که ما دل را در او پیچان کنیم او به آزار دل ما هر چه خواهد آن کند ما به فرمان دل او هر چه گوید آن کنیم این کنیم و صد چنین و منتش بر جان ماست جان و دل خدمت دهیم و خدمت سلطان کنیم آفتاب رحمتش در خاک ما درتافته ست ذره های خاک خود را پیش او رقصان کنیم ذره های تیره را در نور او روشن کنیم چشم های خیره را در روی او تابان کنیم چوب خشک جسم ما را کو به مانند عصاست در کف موسی عشقش معجز ثعبان کنیم گر عجب های جهان حیران شود در ما رواست کاین چنین فرعون را ما موسی عمران کنیم نیمه ای گفتیم و باقی نیم کاران بو برند یا برای روز پنهان نیمه را پنهان کنیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۹۹ چون بدیدم صبح رویت در زمان برخیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه در طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۰ از شهنشه شمس دین من ساغری را یافتم در درون ساغرش چشمه خوری را یافتم تابش سینه و برت را خود ندارد چشم تاب شکر ایزد را که من زین دلبری را یافتم میرداد قهر چون ماری فروکوبد سرش آنک گوید در دو کونش هم سری را یافتم چون درون طره اش دریافتم دل را عجب در درون مشک رفتم عنبری را یافتم گر ببینی طوطی جان مرا گرد لبش می پرد پرک زنان که شکری را یافتم گر بپرسندت حکایت کن که من بر جام لعل عاشقی مستی جوانی می خوری را یافتم گر کسی منکر شود تو گردن او را ببند می کشانش روسیه که منکری را یافتم در میان طره اش رخسار چون آتش ببین گو میان مشک و عنبر مجمری را یافتم چون گشاید لعل را او تا نثار در کند گو که در خورشید از رحمت دری را یافتم چون دکان سرپزان سرها و دل ها پیش او هست بی پایان در آن سرها سری را یافتم چون نگه کردم سر من بود پر از عشق او من برون از هر دو عالم منظری را یافتم من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم من صف رستم دلان جستم بدیدم شاه را ترک آن کردم چو بی صف صفدری را یافتم من همی کشتی سوی تبریز راندم می نرفت پس ز جان بر کشتی خود لنگری را یافتم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم آتش جان سر برآورد از زمین کالبد خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۲ می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات دانک اسب تازی تو هست در میدان صیام هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستور خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام چیست آن اندر جهان مهلکتر و خون ریزتر بر دل و جان و جا خون خواره شیطان صیام خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسود چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام ماهی بیچاره را آب آن چنان تازه نکرد آنچ کرد اندر دل و جان های مشتاقان صیام در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل هست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن لیک والله هست از آن ها اعظم الارکان صیام لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام سنگ بی قیمت که صد خروار از او کس ننگرد لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی چیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کند نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بخت می نهد بر تارک سرهای مختاران صیام خنده صایم به است از حال مفطر در سجود زانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام در خورش آن بام تون از تو به آلایش بود همچو حمامت بشوید از همه خذلان صیام شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پرنور علم تن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام قطره ای تو سوی بحری کی توانی آمدن سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفس دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام گرچه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت لرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می زهد هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش هست سر نور پاک جمله قرآن صیام بر سر خوان های روحانی که پاکان شسته اند مر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان روز عید وصل شه را ساخته قربان صیام در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام زود باشد کز گریبان بقا سر برزند هر که در سر افکند ماننده دامان صیام

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۱ بار دیگر از دل و از عقل و جان برخاستیم یار آمد در میان ما از میان برخاستیم از فنا رو تافتیم و در بقا دربافتیم بی نشان را یافتیم و از نشان برخاستیم گرد از دریا برآوردیم و دود از نه فلک از زمان و از زمین و آسمان برخاستیم هین که مستان آمدند و راه را خالی کنید نی غلط گفتم ز راه و راهبان برخاستیم آتش جان سر برآورد از زمین کالبد خاست افغان از دل و ما چون فغان برخاستیم کم سخن گوییم وگر گوییم کم کس پی برد باده افزون کن که ما با کم زنان برخاستیم هستی است آن زنان و کار مردان نیستی است شکر کاندر نیستی ما پهلوان برخاستیم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۲ می بسازد جان و دل را بس عجایب کان صیام گر تو خواهی تا عجب گردی عجایب دان صیام گر تو را سودای معراج است بر چرخ حیات دانک اسب تازی تو هست در میدان صیام هیچ طاعت در جهان آن روشنی ندهد تو را چونک بهر دیده دل کوری ابدان صیام چونک هست این صوم نقصان حیات هر ستور خاص شد بهر کمال معنی انسان صیام چون حیات عاشقان از مطبخ تن تیره بود پس مهیا کرد بهر مطبخ ایشان صیام چیست آن اندر جهان مهلکتر و خون ریزتر بر دل و جان و جا خون خواره شیطان صیام خدمت خاص نهانی تیزنفع و زودسود چیست پیش حضرت درگاه این سلطان صیام ماهی بیچاره را آب آن چنان تازه نکرد آنچ کرد اندر دل و جان های مشتاقان صیام در تن مرد مجاهد در ره مقصود دل هست بهتر از حیات صد هزاران جان صیام گرچه ایمان هست مبنی بر بنای پنج رکن لیک والله هست از آن ها اعظم الارکان صیام لیک در هر پنج پنهان کرده قدر صوم را چون شب قدر مبارک هست خود پنهان صیام سنگ بی قیمت که صد خروار از او کس ننگرد لعل گرداند چو خورشیدش درون کان صیام شیر چون باشی که تو از روبهی لرزان شوی چیره گرداند تو را بر بیشه شیران صیام بس شکم خاری کند آن کو شکم خواری کند نیست اندر طالع جمع شکم خواران صیام خاتم ملک سلیمان است یا تاجی که بخت می نهد بر تارک سرهای مختاران صیام خنده صایم به است از حال مفطر در سجود زانک می بنشاندت بر خوان الرحمان صیام در خورش آن بام تون از تو به آلایش بود همچو حمامت بشوید از همه خذلان صیام شهوت خوردن ستاره نحس دان تاریک دل نور گرداند چو ماهت در همه کیوان صیام هیچ حیوانی تو دیدی روشن و پرنور علم تن چو حیوان است مگذار از پی حیوان صیام شهوت تن را تو همچون نیشکر درهم شکن تا درون جان ببینی شکر ارزان صیام قطره ای تو سوی بحری کی توانی آمدن سوی بحرت آورد چون سیل و چون باران صیام پای خود را از شرف مانند سر گردان به صوم زانک هست آرامگاه مرد سرگردان صیام خویشتن را بر زمین زن در گه غوغای نفس دست و پایی زن که بفروشم چنین ارزان صیام گرچه نفست رستمی باشد مسلط بر دلت لرز بر وی افکند چون بر گل لرزان صیام ظلمتی کز اندرونش آب حیوان می زهد هست آن ظلمت به نزد عقل هشیاران صیام گر تو خواهی نور قرآن در درون جان خویش هست سر نور پاک جمله قرآن صیام بر سر خوان های روحانی که پاکان شسته اند مر تو را همکاسه گرداند بدان پاکان صیام روزه چون روزت کند روشن دل و صافی روان روز عید وصل شه را ساخته قربان صیام در صیام ار پا نهی شادی کنان نه با گشاد چون حرام است و نشاید پیش غمناکان صیام زود باشد کز گریبان بقا سر برزند هر که در سر افکند ماننده دامان صیام

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۳ چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۴ بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم ز من ای ساقی مردان نفسی روی مگردان دل من مشکن اگر نه قدح و شیشه شکستم قدحی بود به دستم بفکندم بشکستم کف صد پای برهنه من از آن شیشه بخستم تو بدان شیشه پرستی که ز شیشه است شرابت می من نیست ز شیره ز چه رو شیشه پرستم بکش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغ که سر غصه بریدم ز غم و غصه برستم دل من رفت به بالا تن من رفت به پستی من بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نشکیبم ز بلی چون بشکیبم من اگر مست الستم تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه دارد تو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم به لب جوی چه گردی بجه از جوی چو مردی بجه از جوی و مرا جو که من از جوی بجستم فلین قمت اقمنا و لین رحت رحلنا چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم چه خوش و بیخود شاهی هله خاموش چو ماهی چو ز هستی برهیدم چه کشی باز به هستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۵ بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۳ چونک در باغت به زیر سایه طوبیستم گرم در کار آمدم موقوف مطرب نیستم همچو سایه بر طوافم گرد نور آفتاب گه سجودش می کنم گاهی به سر می ایستم گه درازم گاه کوته همچو سایه پیش نور جمله فرعونم چو هستم چون نیم موسیستم من میان اصبعین حکم حقم چون قلم در کف موسی عصا گاهی و گه افعیستم عشق را اندیشه نبود زانک اندیشه عصاست عقل را باشد عصا یعنی که من اعمیستم روح موقوف اشارت می بنالد هر دمی بر سر ره منتظر موقوف یک آریستم چون از این جا نیستم این جا غریبم من غریب چون در این جا بی قرارم آخر از جاییستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۴ بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم عالم قدح زفت به دستم ز من ای ساقی مردان نفسی روی مگردان دل من مشکن اگر نه قدح و شیشه شکستم قدحی بود به دستم بفکندم بشکستم کف صد پای برهنه من از آن شیشه بخستم تو بدان شیشه پرستی که ز شیشه است شرابت می من نیست ز شیره ز چه رو شیشه پرستم بکش ای دل می جانی و بخسب ایمن و فارغ که سر غصه بریدم ز غم و غصه برستم دل من رفت به بالا تن من رفت به پستی من بیچاره کجایم نه به بالا نه به پستم چه خوش آویخته سیبم که ز سنگت نشکیبم ز بلی چون بشکیبم من اگر مست الستم تو ز من پرس که این عشق چه گنج است و چه دارد تو مرا نیز از او پرس که گوید چه کسستم به لب جوی چه گردی بجه از جوی چو مردی بجه از جوی و مرا جو که من از جوی بجستم فلین قمت اقمنا و لین رحت رحلنا چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم چه خوش و بیخود شاهی هله خاموش چو ماهی چو ز هستی برهیدم چه کشی باز به هستم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۵ بزن آن پرده نوشین که من از نوش تو مستم بده ای حاتم مستان قدح زفت به دستم هله ای سرده مستان به غضب روی مگردان که من از عربده ناگه قدحی چند شکستم چه کم آید قدح آن را که دهد بیست سبوکش بشکن شیشه هستی که چو تو نیست پرستم تو مپرسم که کیی تو بده آن ساغر شش سو چو شدم مست ببینی چه کسستم چه کسستم چو من از باده پرستی شده ام غرقه مستی دگرم خیره چه جویی که من از جوی تو جستم بده ای خواجه بابا مکن امروز محابا که رگ غصه بریدم ز غم و غصه برستم چو منم سایه حسنت بکنم آنچ بکردی چو بخوردی تو بخوردم چو نشستی تو نشستم منم آن مست دهلزن که شدم مست به میدان دهل خویش چو پرچم به سر نیزه ببستم خمش ار فانی راهی که فنا خامشی آرد چو رهیدیم ز هستی تو مکن باز به هستم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۶ هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم دغل و عشوه که دادی به دل پاک بخوردم بده امشب هم از آنم نخورم عشوه من امشب تو گر از عهد بگردی من از آن عهد نگردم چو همه نور و ضیایی به دل و دیده درآیی به دم گرم بپرسی چو شنیدی دم سردم نفسی شاخ نباتم نفسی پیش تو ماتم چه کنم چاره چه دارم به کفت مهره نردم چو روی مست و پیاده قدمت را همه فرشم چو روی راه سواره ز پی اسب تو گردم مکن ای جان همه ساله تو به فردام حواله تو مرا گول گرفتی که سلیمم سره مردم خود اگر گول و سلیمم تو روا داری و شاید که دل سنگ بسوزد چو شود واقف دردم به خدا کت نگذارم کم از این نیز نباشد که نهی چهره سرخت نفسی بر رخ زردم وگر از لطف درآیی که بر این هم بفزایی به یکی بوسه ز شادی دو جهان را بنوردم فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن تو گمان داشتی ای جان که مگر رفتم و مردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۷ ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی چو توی خویش من ای جان پی این خویش پسندم ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم چو توی روح جهان را جهت چشم بدان را اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۶ هله دوشت یله کردم شب دوشت یله کردم دغل و عشوه که دادی به دل پاک بخوردم بده امشب هم از آنم نخورم عشوه من امشب تو گر از عهد بگردی من از آن عهد نگردم چو همه نور و ضیایی به دل و دیده درآیی به دم گرم بپرسی چو شنیدی دم سردم نفسی شاخ نباتم نفسی پیش تو ماتم چه کنم چاره چه دارم به کفت مهره نردم چو روی مست و پیاده قدمت را همه فرشم چو روی راه سواره ز پی اسب تو گردم مکن ای جان همه ساله تو به فردام حواله تو مرا گول گرفتی که سلیمم سره مردم خود اگر گول و سلیمم تو روا داری و شاید که دل سنگ بسوزد چو شود واقف دردم به خدا کت نگذارم کم از این نیز نباشد که نهی چهره سرخت نفسی بر رخ زردم وگر از لطف درآیی که بر این هم بفزایی به یکی بوسه ز شادی دو جهان را بنوردم فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن تو گمان داشتی ای جان که مگر رفتم و مردم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۷ ز فلک قوت بگیرم دهن از لوت ببندم شکم ار زار بگرید من عیار بخندم مثل بلبل مستم قفس خویش شکستم سوی بالا بپریدم که من از چرخ بلندم نه چنان مست و خرابم که خورد آتش و آبم همگی غرق جنونم همگی سلسله مندم کله ار رفت بر او گو نه کلم سلسله مویم خر اگر مرد بر او گو که بر این پشت سمندم همه پرباد از آنم که منم نای و تو نایی چو توی خویش من ای جان پی این خویش پسندم ز پی قند و نبات تو بسی طبله شکستم ز پی آب حیات تو بسی جوی بکندم چو توی روح جهان را جهت چشم بدان را اگرم پاک بسوزی سزد ایرا که سپندم اگر از سوز چو عودم وگر از ساز چو عیدم نه از آن عید بخندم نه از این عود برندم سر سودای تو دارم سر اندیشه نخارم خبرم نیست که چونم نظرم نیست که چندم ترشی نیست در آن خد ترش او کرد به قاصد که اگر روترشم من نه همان شهدم و قندم چو دلم مست تو باشد همه جان هاست غلامم وگر از دست تو آید نکند زهر گزندم طرف سدره جان را تو فروکش به کفم نه سوی آن قلعه عالی تو برانداز کمندم نه بر این دخل بچفسم نه از این چرخ بترسم چو فزون خرج کنم من نه فزون دخل دهندم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸ چه کس ام من چه کس ام من که بسی وسوسه مندم گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم ز کشاکش چو کمان ام به کف گوش کشانم قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم مگر استاره ی چرخم که ز برجی سوی برجی به نحوسی ش بگریم به سعودی ش بخندم به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم نفسی هم ره ماه م نفسی مست اله م نفسی یوسف چاه م نفسی جمله گزندم نفسی ره زن و غولم نفسی تند و ملولم نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم هله ای اول و آخر بده آن باده ی فاخر که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم بده آن باده ی جانی ز خرابات معانی که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی که نمی یابد میدان بگو حرف سمندم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۹ چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم ز دل خاره و مرمر دم اقرار برآرم ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآری من دیوانه بی دل به یکی بار برآرم چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندم ز کمرگاه منافق سر زنار برآرم بر من نیست من و ما عدمم بی سر و بی پا سر و دل زان بنهادم که سر از یار برآرم به تو دیوار نمایم سوی خود در بگشایم به میان دست نباشد در و دیوار برآرم تا چه از کار فزایی سر و دستار نمایی که من از هر سر مویی سر و دستار برآرم تو ز بی گاه چه لنگی ز شب تیره چه ترسی که من از جانب مغرب مه انوار برآرم تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم هله این لحظه خموشم چو می عشق بنوشم زره جنگ بپوشم صف پیکار برآرم هله شمس الحق تبریز ز فراق تو چنانم که هیاهوی و فغان از سر بازار برآرم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸ چه کس ام من چه کس ام من که بسی وسوسه مندم گه از آن سوی کشندم گه از این سوی کشندم ز کشاکش چو کمان ام به کف گوش کشانم قدر از بام درافتد چو در خانه ببندم مگر استاره ی چرخم که ز برجی سوی برجی به نحوسی ش بگریم به سعودی ش بخندم به سما و به بروجش به هبوط و به عروجش نفسی هم تک بادم نفسی من هلپندم نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان ز چه اصلم ز چه فصلم به چه بازار خرندم نفسی فوق طباقم نفسی شام و عراقم نفسی غرق فراقم نفسی راز تو رندم نفسی هم ره ماه م نفسی مست اله م نفسی یوسف چاه م نفسی جمله گزندم نفسی ره زن و غولم نفسی تند و ملولم نفسی زین دو برونم که بر آن بام بلندم بزن ای مطرب قانون هوس لیلی و مجنون که من از سلسله جستم وتد هوش بکندم به خدا که نگریزی قدح مهر نریزی چه شود ای شه خوبان که کنی گوش به پندم هله ای اول و آخر بده آن باده ی فاخر که شد این بزم منور به تو ای عشق پسندم بده آن باده ی جانی ز خرابات معانی که بدان ارزد چاکر که از آن باده دهندم بپران ناطق جان را تو از این منطق رسمی که نمی یابد میدان بگو حرف سمندم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۹ چو یکی ساغر مردی ز خم یار برآرم دو جهان را و نهان را همه از کار برآرم ز پس کوه برآیم علم عشق نمایم ز دل خاره و مرمر دم اقرار برآرم ز تک چاه کسی را تو به صد سال برآری من دیوانه بی دل به یکی بار برآرم چو از آن کوه بلندم کمر عشق ببندم ز کمرگاه منافق سر زنار برآرم بر من نیست من و ما عدمم بی سر و بی پا سر و دل زان بنهادم که سر از یار برآرم به تو دیوار نمایم سوی خود در بگشایم به میان دست نباشد در و دیوار برآرم تا چه از کار فزایی سر و دستار نمایی که من از هر سر مویی سر و دستار برآرم تو ز بی گاه چه لنگی ز شب تیره چه ترسی که من از جانب مغرب مه انوار برآرم تو ز تاتار هراسی که خدا را نشناسی که دو صد رایت ایمان سوی تاتار برآرم هله این لحظه خموشم چو می عشق بنوشم زره جنگ بپوشم صف پیکار برآرم هله شمس الحق تبریز ز فراق تو چنانم که هیاهوی و فغان از سر بازار برآرم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۰ منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم چو توی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که توی آن به کس اقرار ندارم چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۱ مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم من و بالای مناره که تمنای تو دارم ز تو سرمست و خمارم خبر از خویش ندارم سر خود نیز نخارم که تقاضای تو دارم دل من روشن و مقبل ز چه شد با تو بگویم که در این آینه دل رخ زیبای تو دارم مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامت همه موجم همه جوشم در دریای تو دارم مشنو قول طبیبان که شکر زاید صفرا به شکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم هله ای گنبد گردون بشنو قصه ام اکنون که چو تو همره ماهم بر و پهنای تو دارم بر دربان تو آیم ندهد راه و براند خبرش نیست که پنهان چه تماشای تو دارم ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچه ستر الله علینٰا چه علالای تو دارم هله دربان عوان خو مدهم راه و سقط گو چو دفم می زن بر رو دف و سرنای تو دارم چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نماید بزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم هلهزین پس نخروشم نکنم فتنه نجوشم به دلم حکم کی دارد دل گویای تو دارم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۰ منم آن عاشق عشقت که جز این کار ندارم که بر آن کس که نه عاشق به جز انکار ندارم دل غیر تو نجویم سوی غیر تو نپویم گل هر باغ نبویم سر هر خار ندارم به تو آوردم ایمان دل من گشت مسلمان به تو دل گفت که ای جان چو تو دلدار ندارم چو توی چشم و زبانم دو نبینم دو نخوانم جز یک جان که توی آن به کس اقرار ندارم چو من از شهد تو نوشم ز چه رو سرکه فروشم جهت رزق چه کوشم نه که ادرار ندارم ز شکربوره سلطان نه ز مهمانی شیطان بخورم سیر بر این خوان سر ناهار ندارم نخورم غم نخورم غم ز ریاضت نزنم دم رخ چون زر بنگر گر زر بسیار ندارم نخورد خسرو دل غم مگر الا غم شیرین به چه دل غم خورم آخر دل غمخوار ندارم پی هر خایف و ایمن کنمی شرح ولیکن ز سخن گفتن باطن دل گفتار ندارم تو که بی داغ جنونی خبری گوی که چونی که من از چون و چگونه دگر آثار ندارم چو ز تبریز برآمد مه شمس الحق و دینم سر این ماه شبستان سپهدار ندارم مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱۱ مکن ای دوست غریبم سر سودای تو دارم من و بالای مناره که تمنای تو دارم ز تو سرمست و خمارم خبر از خویش ندارم سر خود نیز نخارم که تقاضای تو دارم دل من روشن و مقبل ز چه شد با تو بگویم که در این آینه دل رخ زیبای تو دارم مکن ای دوست ملامت بنگر روز قیامت همه موجم همه جوشم در دریای تو دارم مشنو قول طبیبان که شکر زاید صفرا به شکر داروی من کن چه که صفرای تو دارم هله ای گنبد گردون بشنو قصه ام اکنون که چو تو همره ماهم بر و پهنای تو دارم بر دربان تو آیم ندهد راه و براند خبرش نیست که پنهان چه تماشای تو دارم ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچه ستر الله علینٰا چه علالای تو دارم هله دربان عوان خو مدهم راه و سقط گو چو دفم می زن بر رو دف و سرنای تو دارم چو دف از سیلی مطرب هنرم بیش نماید بزن و تجربه می کن همه هیهای تو دارم هلهزین پس نخروشم نکنم فتنه نجوشم به دلم حکم کی دارد دل گویای تو دارم

%0
10 Bölüm