Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان ای جانک خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان من مرد خریدارم من میل شکر دارم ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان بر نام و نشان او رفتم به دکان او گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان هر چند که عیاری پرحیله و طراری این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان از بهر دل ما را در رقص درآ یارا وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش می رقصم در آتش مانند سپند ای جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸ دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد وز ذوق نمی گنجد در کون و مکان ای جان پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان گر روی ترش داری دانیم که طراری ز احداث همی ترسی وز مکر عوان ای جان در کنج عزبخانه حوری چو دردانه دور از لب بیگانه خفته ست ستان ای جان صد عشق همی بازد صد شیوه همی سازد آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان خنبک زده هر ذره بر معجب بی بهره کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۷ ای جانک من چونی یک بوسه به چند ای جان یک تنگ شکر خواهم زان شکرقند ای جان ای جانک خندانم من خوی تو می دانم تو خوی شکر داری بالله که بخند ای جان من مرد خریدارم من میل شکر دارم ای خواجه عطارم دکان بمبند ای جان بر نام و نشان او رفتم به دکان او گفتم که سلام علیک ای سرو بلند ای جان هر چند که عیاری پرحیله و طراری این محنت و بیماری بر من مپسند ای جان از بهر دل ما را در رقص درآ یارا وز ناز چنین می کن آن زلف کمند ای جان ای پیش رو خوبان ای شاخ گل خندان بنمای که دلبندان چون بوسه دهند ای جان من بنده بر این مفرش می سوزم من خوش خوش می رقصم در آتش مانند سپند ای جان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۸ دروازه هستی را جز ذوق مدان ای جان این نکته شیرین را در جان بنشان ای جان زیرا عرض و جوهر از ذوق برآرد سر ذوق پدر و مادر کردت مهمان ای جان هر جا که بود ذوقی ز آسیب دو جفت آید زان یک شدن دو تن ذوق است نشان ای جان هر حس به محسوسی جفت است یکی گشته هر عقلی به معقولی جفت و نگران ای جان گر جفت شوی ای حس با آنک حست کرد او وز غیر بپرهیزی باشی سلطان ای جان ذوقی که ز خلق آید زو هستی تن زاید ذوقی که ز حق آید زاید دل و جان ای جان کو چشم که تا بیند هر گوشه تتق بسته هر ذره بپیوسته با جفت نهان ای جان آمیخته با شاهد هم عاشق و هم زاهد وز ذوق نمی گنجد در کون و مکان ای جان پنهان ز همه عالم گرمابه زده هر دم هم پیر خردپیشه هم جان جوان ای جان پنهان مکن ای رستم پنهان تو را جستم احوال تو دانستم تو عشوه مخوان ای جان گر روی ترش داری دانیم که طراری ز احداث همی ترسی وز مکر عوان ای جان در کنج عزبخانه حوری چو دردانه دور از لب بیگانه خفته ست ستان ای جان صد عشق همی بازد صد شیوه همی سازد آن لحظه که می یازد بوسه بستان ای جان بر ظاهر دریا کی بینی خورش ماهی کان آب تتق آمد بر عیش کنان ای جان چندان حیوان آن سو می خاید و می زاید چون گرگ گرو برده پنهان ز شبان ای جان خنبک زده هر ذره بر معجب بی بهره کآب حیوان را کی داند حیوان ای جان اندر دل هر ذره تابان شده خورشیدی در باطن هر قطره صد جوی روان ای جان خاموش که آن لقمه هر بسته دهان خاید تا لقمه نیندازی بربند دهان ای جان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹ رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان کز یار دروغی ها از صدق به و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبه ست کنشت او خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانه وان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارم آن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان وان دم که بگوید نی در نیش هزار آری بیگانگیش خویشی در مذهب بی خویشان کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شد بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داری من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستم بردار دل روشن باقیش فرو می خوان شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزی گویی ز دهان من صد حجت و صد برهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰ ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱ دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه هر ذره در این سودا گشته ست چو دل گردان خاصیت من این است هر جا که روم اینم چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان گویند که هر کی هست در گور اسیر آید در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان در سینه تاریکت دل را چه بود شادی زندان نبود سینه میدان بود آن میدان اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد آن خون به از این باده وان جا به از این بستان گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را آید به خیال اندر اندیشه سرگردان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹ رو مذهب عاشق را برعکس روش ها دان کز یار دروغی ها از صدق به و احسان حال است محال او مزد است وبال او عدل است همه ظلمش داد است از او بهتان نرم است درشت او کعبه ست کنشت او خاری که خلد دلبر خوشتر ز گل و ریحان آن دم که ترش باشد بهتر ز شکرخانه وان دل که ملول آید خوش بوس و کنار است آن وان دم که تو را گوید والله ز تو بیزارم آن آب خضر باشد از چشمه گه حیوان وان دم که بگوید نی در نیش هزار آری بیگانگیش خویشی در مذهب بی خویشان کفرش همه ایمان شد سنگش همه مرجان شد بخلش همه احسان شد جرمش همگی غفران گر طعنه زنی گویی تو مذهب کژ داری من مذهب ابرویش بخریدم و دادم جان زین مذهب کژ مستم بس کردم و لب بستم بردار دل روشن باقیش فرو می خوان شمس الحق تبریزی یا رب چه شکرریزی گویی ز دهان من صد حجت و صد برهان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۰ ای نفس چو سگ آخر تا چند زنی دندان وز کبر کسان رنجی و اندر تو دو صد چندان گریانی و پرزهری با خلق چه باقهری مانند سر بریان گشته که منم خندان من صوفی باصوفم من آمر معروفم چون شحنه بود آن کس کو باشد در زندان معذوری خود دیده در خویش ترنجیده عذر دگران خواهد از باب هنرمندان بر دانش و حال خود تأویل کنی قرآن وان گاه هم از قرآن در خلق زنی سندان آب حیوان یابی گر خاک شوی ره را وز باد و بروت آیی در نار تو دربندان بگریز از این دربند بر جمله تو در دربند جز شمس حق تبریز سلطان شکرقندان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۱ دو چیز نخواهد بد در هر دو جهان می دان از عاشق حق توبه وز باد هوا انبان گر توبه شود دریا یک قطره نیابم من ور خاک درآیم من آن خاک شود سوزان در خاک تنم بنگر کز جان هواپیشه هر ذره در این سودا گشته ست چو دل گردان خاصیت من این است هر جا که روم اینم چه دوزد پالان گر هر جا که رود پالان گویند که هر کی هست در گور اسیر آید در حقه تنگ آن مشک نگذارد مشک افشان در سینه تاریکت دل را چه بود شادی زندان نبود سینه میدان بود آن میدان اندر رحم مادر چون طفل طرب یابد آن خون به از این باده وان جا به از این بستان گر شرح کنم این را ترسم که مقلد را آید به خیال اندر اندیشه سرگردان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۲ ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان وی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان از اسپک و از زینک پربادک و پرکینک وز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان در روده و سرگینی باد هوس و کینی ای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنی نابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان منگر که شه و میری بنگر که همی میری در زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتک پوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایان رخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داری در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان رفتند جهان داران خون خواره و عیاران بر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان تابوت کسان دیده وز دور بخندیده وان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جویی ای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۳ دانی که کجا جویی ما را به گه جستن در گردش چشم او آن نرگس آبستن در دل چو خیال او تابد ز جمال او دل بند بدراند او را نتوان بستن طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا پستان کریم او آغاز کند جستن دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی از سینه بپریدن هر ساعت برجستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۴ از آتش روی خود اندر دلم آتش زن و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن ای طره پربندت بگشاده گره ها را این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده امشاج منافق را درهم زن و برهم زن اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه مخمور یتیمی را بر جام محرم زن در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن گر صادق صدیقی در غار سعادت رو چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن جان خواسته ای ای جان اینک من و اینک جان جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن تو دشمن غم هایی خاموش نمی شایی هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۲ ای در غم بیهوده رو کم ترکوا برخوان وی حرص تو افزوده رو کم ترکوا برخوان از اسپک و از زینک پربادک و پرکینک وز غصه بیالوده رو کم ترکوا برخوان در روده و سرگینی باد هوس و کینی ای غافل آلوده رو کم ترکوا برخوان ای شیخ پر از دعوی وی صورت بی معنی نابوده و بنموده رو کم ترکوا برخوان منگر که شه و میری بنگر که همی میری در زیر یکی توده رو کم ترکوا برخوان آن نازک و آن مشتک آن ما و من زشتک پوسیده و فرسوده رو کم ترکوا برخوان رخ بر رخ زیبایان کم نه بنگر پایان رخسار تو فرسوده رو کم ترکوا برخوان گر باغ و سرا داری با مرگ چه پا داری در گور گل اندوده رو کم ترکوا برخوان رفتند جهان داران خون خواره و عیاران بر خلق نبخشوده رو کم ترکوا برخوان تابوت کسان دیده وز دور بخندیده وان چشم تو نگشوده رو کم ترکوا برخوان بس کن ز سخن گویی از گفت چه می جویی ای بادبپیموده رو کم ترکوا برخوان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۳ دانی که کجا جویی ما را به گه جستن در گردش چشم او آن نرگس آبستن در دل چو خیال او تابد ز جمال او دل بند بدراند او را نتوان بستن طفل دل پرسودا آغاز کند غوغا پستان کریم او آغاز کند جستن دل ز آتش عشق او آموخت سبک روحی از سینه بپریدن هر ساعت برجستن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۴ از آتش روی خود اندر دلم آتش زن و آتش ز دلم بستان در چرخ منقش زن ای جان خوش ساده از اصل ملک زاده هر جا که روی خوش رو هر دم که زنی خوش زن ای جسم تو را از جان گر فرق کند جانم شمشیر به کف داری بر تارک فرقش زن ای طره پربندت بگشاده گره ها را این یک گره دیگر بر زلف مشوش زن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۵ ای یار مقامردل پیش آ و دمی کم زن زخمی که زنی بر ما مردانه و محکم زن گر تخت نهی ما را بر سینه دریا نه ور دار زنی ما را بر گنبد اعظم زن ازواج موافق را شربت ده و دم دم ده امشاج منافق را درهم زن و برهم زن اکسیر لدنی را بر خاطر جامد نه مخمور یتیمی را بر جام محرم زن در دیده عالم نه عدلی نو و عقلی نو وان آهوی یاهو را بر کلب معلم زن اندر گل بسرشته یک نفخ دگر دردم وان سنبل ناکشته بر طینت آدم زن گر صادق صدیقی در غار سعادت رو چون مرد مسلمانی بر ملک مسلم زن جان خواسته ای ای جان اینک من و اینک جان جانی که تو را نبود بر قعر جهنم زن خواهی که به هر ساعت عیسی نوی زاید زان گلشن خود بادی بر چادر مریم زن گر دار فنا خواهی تا دار بقا گردد آن آتش عمرانی در خرمن ماتم زن خواهی تو دو عالم را همکاسه و هم یاسه آن کحل اناالله را در عین دو عالم زن من بس کنم اما تو ای مطرب روشن دل از زیر چو سیر آیی بر زمزمه بم زن تو دشمن غم هایی خاموش نمی شایی هر لحظه یکی سنگی بر مغز سر غم زن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶ بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن اندر قفس هستی این طوطی قدسی را زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن دردی وجودت را صافی کن و پالوده وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن دانا شده ای لیکن از دانش هستانه بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من وان حرف نمی گنجد در صحن بیان من می گردد تن در کد بر جای زبان خود در پرده آن مطرب کو زد ضربان من هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی هم جان و جهان حیران در جان و جهان من از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد وان لعل شده حیران در عزت کان من ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی چون در سر زلف او گشته ست مکان من جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم باقی قماشت کو ای دلق کشان من شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر و افزوده ز هر دوری از وی دوران من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۸ من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون یک گوش به دست این یک گوش به دست آن این می کشدم بالا وان می کشدم هامون از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من می گردم و می نالم چون چنبره گردون آن لحظه که بی هوشم ز ایشان برهد گوشم می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون من عاشق آن روزم می درم و می دوزم بر خرقه بی چونی می زن تگلی بی چون

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶ بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن هر سر که دوی دارد در گردن ترسا کن اندر قفس هستی این طوطی قدسی را زان پیش که برپرد شکرانه شکرخا کن چون مست ازل گشتی شمشیر ابد بستان هندوبک هستی را ترکانه تو یغما کن دردی وجودت را صافی کن و پالوده وان شیشه معنی را پرصافی صهبا کن تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن اندر حیوان بنگر سر سوی زمین دارد گر آدمیی آخر سر جانب بالا کن در مدرسه آدم با حق چو شدی محرم بر صدر ملک بنشین تدریس ز اسما کن چون سلطنت الا خواهی بر لالا شو جاروب ز لا بستان فراشی اشیاء کن گر عزم سفر داری بر مرکب معنی رو ور زانک کنی مسکن بر طارم خضرا کن می باش چو مستسقی کو را نبود سیری هر چند شوی عالی تو جهد به اعلا کن هر روح که سر دارد او روی به در دارد داری سر این سودا سر در سر سودا کن بی سایه نباشد تن سایه نبود روشن برپر تو سوی روزن پرواز تو تنها کن بر قاعده مجنون سرفتنه غوغا شو کاین عشق همی گوید کز عقل تبرا کن هم آتش سوزان شو هم پخته و بریان شو هم مست شو و هم می بی هر دو تو گیرا کن هم سر شو و محرم شو هم دم زن و همدم شو هم ما شو و ما را شو هم بندگی ما کن تا ره نبرد ترسا دزدیده به دیر تو گه عاشق زناری گه قصد چلیپا کن دانا شده ای لیکن از دانش هستانه بی دیده هستانه رو دیده تو بینا کن موسی خضرسیرت شمس الحق تبریزی از سر تو قدم سازش قصد ید بیضا کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۷ ای دل چو نمی گردد در شرح زبان من وان حرف نمی گنجد در صحن بیان من می گردد تن در کد بر جای زبان خود در پرده آن مطرب کو زد ضربان من هم ساغر و هم باده سرمست از آن ساقی هم جان و جهان حیران در جان و جهان من از غیب یکی لعلی در غار جهان آمد وان لعل شده حیران در عزت کان من ما را تو کجا یابی گر موی به مو جویی چون در سر زلف او گشته ست مکان من جان دوش مر آن مه را می گفت دلم خستی پیکان پر از خون بین ای سخته کمان من گفتا که شکار من جز شیر کجا باشد جز لعل بدخشانی کی یافت نشان من جز دلق دو صدپاره من پاره کجا گیرم باقی قماشت کو ای دلق کشان من شمس الحق تبریزی از دور زمان برتر و افزوده ز هر دوری از وی دوران من مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۸ من گوش کشان گشتم از لیلی و از مجنون آن می کشدم زان سو وین می کشدم زین سون یک گوش به دست این یک گوش به دست آن این می کشدم بالا وان می کشدم هامون از دست کشاکش من وز چرخ پرآتش من می گردم و می نالم چون چنبره گردون آن لحظه که بی هوشم ز ایشان برهد گوشم می غلطم چون شاهان در اطلس و در اکسون من عاشق آن روزم می درم و می دوزم بر خرقه بی چونی می زن تگلی بی چون

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۹ آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات است یا رب که چه خانه ست این یا رب که چه کوی است این در دل صفت کوثر جویی ز می احمر دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این جان ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۰ در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۱ از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۲ آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳ بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن ای حلقه زن این در در باز نتان کردن زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد چون مرغ دل او پرد زین گنبد بی روزن این باید و آن باید از شرک خفی زاید آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن آن باید کو آرد او جمله گهر بارد یا رب که چه ها دارد آن ساقی شیرین فن دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه او خواجه و من بنده پستی بود و روغن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۹ آرایش باغ آمد این روی چه روی است این مستی دماغ آمد این بوی چه بوی است این این خانه جنات است یا کوی خرابات است یا رب که چه خانه ست این یا رب که چه کوی است این در دل صفت کوثر جویی ز می احمر دل پر شده از دلبر یا رب که چه جوی است این ای بر سر هر پشته از درد تو صد کشته تو پرده فروهشته ای دوست چه خوی است این جان ها که به ذوق آمد در عشق دو جوق آمد در عشق شراب است آن در عشق سبوی است این مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۰ در زیر نقاب شب این زنگیکان را بین با زنگیکان امشب در عشرت جان بنشین خلقان همه خوش خفته عشاق درآشفته اسرار به هم گفته شاباش زهی آیین یاران بشوریده با جان بسوزیده بگشاده دل و دیده در شاهد بی کابین چون عشق تو رامم شد این عشق حرامم شد چون زلف تو دامم شد شب گشت مرا مشکین شد زنگی شب مستی دستی همگان دستی در دیده هر هستی از دیده زنگی بین آن چرخ فرومانده کآبش بنگرداند این چرخ چه می داند کز چیست ورا تسکین می گردد آن مسکین نی مهر در او نی کین که کندن آن فرهاد از چیست جز از شیرین شه هندوی بنگی را آن مایه شنگی را آن خسرو زنگی را کرد حشری بر چین شمعی تو برافروزی شمس الحق تبریزی تا هندوی شب سوزی از روی چو صد پروین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۱ از چشمه جان ره شد در خانه هر مسکین ماننده کاریزی بی تیشه و بی میتین دل روی سوی جان کرد کای عاشق و ای پردرد بر روزن دلبر رو در خانه خود منشین ای خواجه سودایی می باش تو صحرایی در گلشن شادی رو منگر به غم غمگین چون پوست بود این دل چون آتش باشد غم وین پوست از آن آتش چون سفره بود پرچین چون دیده دل از غم پرخاک شود ای غم تبریز کجا یابی با حضرت شمس الدین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۲ آن کس که تو را بیند وانگه نظرش بر تن ز آیینه ندیده ست او الا سیهی آهن از آب حیات تو دور است به ذات تو کز کبر برآید او بالا مثل روغن پای تو چو جان بوسد تا حشر لبان لیسد از لذت آن بوسه ای روت مه روشن گفتم به دلم چونی گفتا که در افزونی زیرا که خیالش را هستم به خدا مسکن در سینه خیال او وان گاه غم و غصه در آب حیات او وانگه خطر مردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۳ بی او نتوان رفتن بی او نتوان گفتن بی او نتوان شستن بی او نتوان خفتن ای حلقه زن این در در باز نتان کردن زیرا که تو هشیاری هر لحظه کشی گردن گردن ز طمع خیزد زر خواهد و خون ریزد او عاشق گل خوردن همچون زن آبستن کو عاشق شیرین خد زر بدهد و جان بدهد چون مرغ دل او پرد زین گنبد بی روزن این باید و آن باید از شرک خفی زاید آزاد بود بنده زین وسوسه چون سوسن آن باید کو آرد او جمله گهر بارد یا رب که چه ها دارد آن ساقی شیرین فن دو خواجه به یک خانه شد خانه چو ویرانه او خواجه و من بنده پستی بود و روغن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۴ آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه توی با من شاباش زهی ای من از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۵ ای سرده صد سودا دستار چنین می کن خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی حکمی است به دور تو آری هله هین می کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۶ نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستت نتواند غیر تو تدبیر دوا کردن مرغی که چشد یک دم از دانه دام تو در خاطر او ناید آهنگ هوا کردن ای کار دو چشم تو بی جرم و گنه کشتن وی کار دو لعل تو حاجات روا کردن خوش واقعه ای دارد دل با غم عشق تو نی روی فروخوردن نی رای رها کردن دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۷ گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۴ آن ساعد سیمین را در گردن ما افکن بر سینه ما بنشین ای جان منت مسکن سرمست شدم ای جان وز دست شدم ای جان ای دوست خمارم را از لعل لبت بشکن ای ساقی هر نادر این می ز چه خم داری من بنده ظلم تو از بیخ و بنم برکن هم پرده من می در هم خون دلم می خور آخر نه توی با من شاباش زهی ای من از دوست ستم نبود بر مست قلم نبود جز عفو و کرم نبود بر مست چنین مسکن از معدن خویش ای جان بخرام در این میدان رونق نبود زر را تا باشد در معدن با لعل چو تو کانی غمگین نشود جانی در گور و کفن ناید تا باشد جان در تن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۵ ای سرده صد سودا دستار چنین می کن خوب است همین شیوه ای دوست همین می کن فرمانده خوبانی ابرو چو بجنبانی این بنده تو را گوید آن می کن و این می کن از خون مسلمانان در ساغر رهبان کن وز کافر زلفینت ویرانی دین می کن مأمون امین را تو می ران که رو ای خاین وان غیرت رهزن را بر روح امین می کن آن حکم که از هیبت در عرش نمی گنجد بر پشت زمان می نه بر روی زمین می کن آن را که ندارد جان جان ده به دم عیسی وان را که ندارد زر ز اکسیر زرین می کن تا دور ابد شاها شمس الحق تبریزی حکمی است به دور تو آری هله هین می کن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۶ نی نی به از این باید با دوست وفا کردن نی نی کم از این باید تقصیر و جفا کردن زخمی که زند دستت بر عاشق سرمستت نتواند غیر تو تدبیر دوا کردن مرغی که چشد یک دم از دانه دام تو در خاطر او ناید آهنگ هوا کردن ای کار دو چشم تو بی جرم و گنه کشتن وی کار دو لعل تو حاجات روا کردن خوش واقعه ای دارد دل با غم عشق تو نی روی فروخوردن نی رای رها کردن دعوی صفا کردن در عشق تو نیکو نیست با جان صفا چه بود تفسیر صفا کردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۷ گرت هست سر ما سر و ریش بجنبان وگر عاشق شاهی روان باش به میدان صلا روز وصال است همه جاه و جمال است همه لطف و کمال است زهی نادره سلطان کجایی تو کجایی نه از حلقه مایی وگر خود به بهشتی چه خوش باشد بی جان یکی چرب زبانی یکی جان و جهانی از او بوسه به جانی زهی کاله ارزان اگر شیر اگر پیل چنانش کند این عشق چو بینیش بگوییش زهی گربه در انبان چه تلخ است و چه شیرین پر از مهر و پر از کین زهی لذت نوشین زهی لقمه دندان بیا پیش و مپرهیز و زین فتنه بمگریز بمستیز بمستیز هلا ای شه مردان زهی روز زهی روز زهی عید دل افروز از آن چشم کرشمه وزان لب شکرافشان بجو باده گلگون از آن دلبر موزون که این دم مه گردون روان گشت به میزان بنوش از می بالا لب و ریش میالا شنو بانگ و علالا ز هر اختر و کیوان بیندیش و خمش باش چنین راز مگو فاش دریغ است بر اوباش چنین گوهر و مرجان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۸ بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است شوم جان مجرد برون آیم از این تن مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسه گل را که فر بخشد مل را جهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن در گفت فروبند و گشا روزن دل را ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۹ دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران ستون این سرایی ز در برون چرایی سرا که بی ستون شد نه پست گشت ویران تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری شبی که مه نباشد غلس بود فراوان تو پادشاه شهری و ما کنار شهری چو شهر ماند بی شه چه سر بود چه سامان مها توی سلیمان فراق و غم چو دیوان چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان توی به جای موسی و ما تو را عصایی بجز به کف موسی عصا نیافت برهان مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان توی خلیل ای جان همه جهان پرآتش که بی خلیل آتش نمی شود گلستان تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان تو جان آفتابی که او است جان عالم سزد گرت بگویم که جان جان کیهان به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی که عین عین عینی و اصل اصل ایمان خمش که تا قیامت اگر دهی علامت جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۸ بیا بوسه به چند است از آن لعل مثمن اگر بوسه به جانی است فریضه است خریدن چو آن بوسه پاک است نه اندرخور خاک است شوم جان مجرد برون آیم از این تن مرا بحر صفا گفت که کامی نرسد مفت گر آن گوهر با توست صدف را هله بشکن پی بوسه گل را که فر بخشد مل را جهانی است زبان ها برون کرده چو سوسن غلط گر همه شاهید چو مریخ و چو ماهید هلا بوسه مخواهید از آن دلبر توسن درآ ای مه آفاق که روزن بگشادم شبی بر رخ من تاب لبی بر لب من زن در گفت فروبند و گشا روزن دل را ز مه بوسه نیابید مگر از ره روزن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸۹ دل دل دل تو دل مرا مرنجان چرا چرا چه معنی مرا کنی پریشان بیا بیا و بازآ به صلح سوی خانه مرو مرو ز پیشم کتف چنین مجنبان تو صد شکرستانی ترش چه کردی ابرو سبکتر از صبایی چرا شوی گران جان منم کنون ز عشق رخ چو گلشن تو فراز سرو و گلشن چو صد هزاردستان بیا بیا دمم ده که دمدمه لطیفت حیات دل فزاید مرا چو آب حیوان بیار عشوه اینک بهای عشوه صد جان هزار جان به ارزد زهی متاع ارزان تو عقل عقل مایی چرا ز ما جدایی سری که عقل از او شد نه گیج ماند و حیران ستون این سرایی ز در برون چرایی سرا که بی ستون شد نه پست گشت ویران تو ماه آسمانی و ما شبیم تاری شبی که مه نباشد غلس بود فراوان تو پادشاه شهری و ما کنار شهری چو شهر ماند بی شه چه سر بود چه سامان مها توی سلیمان فراق و غم چو دیوان چو دور شد سلیمان نه دست یافت شیطان توی به جای موسی و ما تو را عصایی بجز به کف موسی عصا نیافت برهان مسیح خوش دمی تو و ما ز گل چو مرغی دمی بدم تو بر ما بر اوج بین تو جولان تو نوح روزگاری و ما چو اهل کشتی چو نوح رفت کشتی کجا رهد ز طوفان توی خلیل ای جان همه جهان پرآتش که بی خلیل آتش نمی شود گلستان تو نور مصطفایی و کعبه پربتان شد هلا بیا برون کن بتان ز بیت رحمان تو یوسف جمالی و چشم خلق بسته نظر ز تو گشاید چو چشم پیر کنعان تو گوهر صفایی و ما صدف به گردت صدف چه قیمت آرد چو رفت گوهر کان تو جان آفتابی که او است جان عالم سزد گرت بگویم که جان جان کیهان به غیب باشد ایمان تو غیب را عیانی که عین عین عینی و اصل اصل ایمان خمش که تا قیامت اگر دهی علامت جوی نموده باشی به ما ز گنج پنهان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱ ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۲ هر شب که بود قاعده سفره نهادن ما را ز خیال تو بود روزه گشادن ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان مانند مسیحا ز فلک مایده دادن چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد باید به میان رفتن و در لوت فتادن ما را هم از آن آتش دل آب حیات است بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن کار حیوان است نه کار دل و جان است در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۳ صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن ساقی چو توی کفر بود بودن هشیار وان شب که توی ماه حرام است غنودن چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۰ با روی تو کفر است به معنی نگریدن یا باغ صفا را به یکی تره خریدن با پر تو مرغان ضمیر دل ما را در جنت فردوس حرام است پریدن اندر فلک عشق هر آن مه که بتابد آن ابر تو است ای مه و فرض است دریدن دشتی که چراگاه شکاران تو باشد شیران بنیارند در آن دست چریدن هر عشق که از آتش حسن تو نخیزد آن عشق حرام است و صلای فسریدن در باطن من جان من از غیر تو ببرید محسوس شنیدم من آواز بریدن در خواب شود غافل از این دولت بیدار از پوست چه شیره بودت در فشریدن رنجور شقاوت چو بیفتاد به یاسین لاحول بود چاره و انگشت گزیدن جز عشق خداوندی شمس الحق تبریز آن موی بصر باشد باید ستریدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۱ ما دست تو را خواجه بخواهیم کشیدن وز نیک و بدت پاک بخواهیم بریدن هر چند شب غفلت و مستیت دراز است ما بر همه چون صبح بخواهیم دمیدن در پرده ناموس و دغل چند گریزی نزدیک رسیده ست تو را پرده دریدن هر میوه که در باغ جهان بود همه پخت ای غوره چون سنگ نخواهی تو پزیدن رحم آر بر این جان که طپان است در این دام نشنود مگر گوش تو آواز طپیدن چشمی است تو را در دل و آن چشم به درد است پس چیست غم تو به جز آن چشم خلیدن چون می خلد آن چشم بجو دارو و درمان تا بازرهی از خلش و آب دویدن داروی دل و دیده نبوده ست و نباشد ای یوسف خوبان به جز از روی تو دیدن هین مخلص این را تو بفرما به تمامی که گفت تو و قول تو مزد است شنیدن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۲ هر شب که بود قاعده سفره نهادن ما را ز خیال تو بود روزه گشادن ای لطف تو را قاعده بر روزه گشایان مانند مسیحا ز فلک مایده دادن چون قوت دل از مطبخ سودای تو باشد باید به میان رفتن و در لوت فتادن ما را هم از آن آتش دل آب حیات است بر آتش دل شاد بسوزیم چو لادن کار حیوان است نه کار دل و جان است در خاک بپوسیدن و از خاک بزادن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۳ صد گوش نوم باز شد از راز شنودن بی بوددهنده نتوان زادن و بودن استودن تو باد بهار آمد و من باغ خوش حامله می گردد اجزا ز ستودن بر همدگر افتادن مستان چه لطیف است وز همدگر آن جام وفا را بربودن ای آنک به عشق رخ تو واجب و حق است آیینه دل را ز خرافات زدودن آواز صفیر تو شنیدیم و فریضه است این هدهد جان را گره از پای گشودن تا چند در این ابر نهان باشد آن ماه جان ها به لب آمد هله وقت است نمودن ای گلشن روی تو ز دی ایمن و فارغ وی سنبل ابروی تو ایمن ز درودن ساقی چو توی کفر بود بودن هشیار وان شب که توی ماه حرام است غنودن چون آمد پیراهن خوش بوی تو یوسف بس بارد و سرد است کنون لخلخه سودن گفتم که ببوسم کف پای تو مرا گفت آن جسم بود کش بتوانند بسودن پس تا شه ما گوید کو راست مسلم پر کردن افهام و بر افهام فزودن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۴ گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران این سلسله بگذار و کسی را بمشوران در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی افتاد دو صد خارش در دیده کوران در خواب نمودی تو شبی قامت خود را بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده ست حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد زین لحن چه بیگانه ای ای کم ز ستوران عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران شمس الحق تبریز چو خورشید برآید زیرا که ز خورشید بود جامه عوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵ بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی وی چهره تو خوبتر از روی گلستان دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند در عین تموزی بجهد برق زمستان گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۶ نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ در این دم همدمی آمد خمش کن که او ناگفته می داند خمش کن ز جام باده خاموش گویا تو را بی خویش بنشاند خمش کن مزن تشنیع بر سلطان عشقش که او کس را نرنجاند خمش کن اگر در آینه دم را بگیری تو را از گفت برهاند خمش کن ز گردش های تو می داند آن کس که گردون را بگرداند خمش کن هر اندیشه که در دل دفن کردی یکایک بر تو برخواند خمش کن ز هر اندیشه مرغی آفریند در آن عالم بپراند خمش کن یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ که یک یک را نمی ماند خمش کن گر آن مه را نمی بینی ببینی چو چشمت را بپیچاند خمش کن از این عالم و زان عالم مگو زانک به یک رنگیت می راند خمش کن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۴ گر زانک ملولی ز من ای فتنه حوران این سلسله بگذار و کسی را بمشوران در کوچه کوران تو یکی روز گذشتی افتاد دو صد خارش در دیده کوران در خواب نمودی تو شبی قامت خود را بر سرو بیفزود ز تو قد قصوران ای آنک تو را جنبش این عشق نبوده ست حیران شده بر جای تو چون تازه حضوران از لحن عرابی چو شتر بادیه کوبد زین لحن چه بیگانه ای ای کم ز ستوران عشقا تو سلیمان و سماع است سپاهت رفتند به سوراخ خود از بیم تو موران شمس الحق تبریز چو خورشید برآید زیرا که ز خورشید بود جامه عوران مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۵ بفریفتیم دوش و پرندوش به دستان خوردم دغل گرم تو چون عشوه پرستان دی عهد نکردی بروم بازبیایم سوگند نخوردی که بجویم دل مستان گفتی که به بستان بر من چاشت بیایید رفتی تو سحرگاه و ببستی در بستان ای عشوه تو گرمتر از باد تموزی وی چهره تو خوبتر از روی گلستان دانی که دغل از چو تو یاری به چه ماند در عین تموزی بجهد برق زمستان گر زانک تو را عشوه دهد کس گله کم کن صد شعبده کردی تو یکی شعبده بستان بر وعده مکن صبر که گر صبر نبودی هرگز نرسیدی مدد از نیست بهستان ور نه بکنم غمز و بگویم که سبب چیست زان سان که تو اقرار کنی که سبب است آن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۶ نشاید از تو چندین جور کردن نشاید خون مظلومان به گردن مرا بهر تو باید زندگانی وگر نی سهل دارم جان سپردن از آن روزی که نام تو شنیدم شدم عاجز من از شب ها شمردن روا باشد که از چون تو کریمی نصیب من بود افسوس خوردن خداوندا از آن خوشتر چه باشد بدیدن روی تو پیش تو مردن مثال شمع شد خونم در آتش ز دل جوشیدن و بر رخ فسردن در این زندان مرا کند است دندان از این صبر و از این دندان فشردن از این خانه شدم من سیر وقت است به بام آسمان ها رخت بردن مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۷ در این دم همدمی آمد خمش کن که او ناگفته می داند خمش کن ز جام باده خاموش گویا تو را بی خویش بنشاند خمش کن مزن تشنیع بر سلطان عشقش که او کس را نرنجاند خمش کن اگر در آینه دم را بگیری تو را از گفت برهاند خمش کن ز گردش های تو می داند آن کس که گردون را بگرداند خمش کن هر اندیشه که در دل دفن کردی یکایک بر تو برخواند خمش کن ز هر اندیشه مرغی آفریند در آن عالم بپراند خمش کن یکی جغد و یکی باز و یکی زاغ که یک یک را نمی ماند خمش کن گر آن مه را نمی بینی ببینی چو چشمت را بپیچاند خمش کن از این عالم و زان عالم مگو زانک به یک رنگیت می راند خمش کن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۸ ندا آمد به جان از چرخ پروین که بالا رو چو دردی پست منشین کسی اندر سفر چندین نماند جدا از شهر و از یاران پیشین ندای ارجعی آخر شنیدی از آن سلطان و شاهنشاه شیرین در این ویرانه جغدانند ساکن چه مسکن ساختی ای باز مسکین چه آساید به هر پهلو که گردد کسی کز خار سازد او نهالین چه پیوندی کند صراف و قلاب چه نسبت زاغ را با باز و شاهین چه آرایی به گچ ویرانه ای را که بالا نقش دارد زیر سجین چرا جان را نیارایی به حکمت که ارزد هر دمش صد چین و ماچین نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است از آن حکمت که گردد جان خدابین تو گوهر شو که خواهند و نخواهند نشانندت همه بر تاج زرین رها کن پس روی چون پای کژمژ الف می باش فرد و راست بنشین چو معنی اسب آمد حرف چون زین بگو تا کی کشی بی اسب این زین کلوخ انداز کن در عشق مردان تو هم مردی ولی مرد کلوخین عروسی کلوخی با کلوخی کلوخ آرد نثار و سنگ کابین به گورستان به زیر خشت بنگر که نشناسی تو سارانشان ز پایین خدایا دررسان جان را به جان ها بدان راهی که رفتند آل یاسین دعای ما و ایشان را درآمیز چنان کز ما دعای و از تو آمین عنایت آن چنان فرما که باشد ز ما احسان اندک وز تو تحسین ز شهوانی به عقلانی رسانمان بر اوج فوق بر زین لوح زیرین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۹ دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۰ بیا ای مونس جان های مستان ببین اندیشه و سودای مستان بیا ای میر خوبان و برافروز ز شمع روی خود سیمای مستان نمی آیی سر از طاقی برون کن ببین این غلغل و غوغای مستان بیا ای خواب مستان را ببسته گشا این بند را از پای مستان همه شب می رود تا روز ای مه به اهل آسمان هیهای مستان همی گویند ما هم زو خرابیم چنین است آسمان پس وای مستان فرشته و آدمی دیوان و پریان ز تو زیر و زبر چون رای مستان کلاه جمله هشیاران ربودند در این بازارگه چه جای مستان میفکن وعده مستان به فردا توی فردا و پس فردای مستان چو مستان گرد چشمت حلقه کردند کی بنشیند دگر بالای مستان شنیدم چرخ گردون را که می گفت منم یک لقمه از حلوای مستان شنیدم از دهان عشق می گفت منم معشوقه زیبای مستان اگر گویند ماه روزه آمد نیابی جام جان افزای مستان بگو کان می ز دریاهای جان است که جان را می دهد سقای مستان همه مولای عقلند این غریب است که عقل آمد که من مولای مستان چو فرمان موقع داشت رویش کشید ابروی او طغرای مستان همه مستان نبشتند این غزل را به خون دل ز خون پالای مستان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۸ ندا آمد به جان از چرخ پروین که بالا رو چو دردی پست منشین کسی اندر سفر چندین نماند جدا از شهر و از یاران پیشین ندای ارجعی آخر شنیدی از آن سلطان و شاهنشاه شیرین در این ویرانه جغدانند ساکن چه مسکن ساختی ای باز مسکین چه آساید به هر پهلو که گردد کسی کز خار سازد او نهالین چه پیوندی کند صراف و قلاب چه نسبت زاغ را با باز و شاهین چه آرایی به گچ ویرانه ای را که بالا نقش دارد زیر سجین چرا جان را نیارایی به حکمت که ارزد هر دمش صد چین و ماچین نه آن حکمت که مایه گفت و گوی است از آن حکمت که گردد جان خدابین تو گوهر شو که خواهند و نخواهند نشانندت همه بر تاج زرین رها کن پس روی چون پای کژمژ الف می باش فرد و راست بنشین چو معنی اسب آمد حرف چون زین بگو تا کی کشی بی اسب این زین کلوخ انداز کن در عشق مردان تو هم مردی ولی مرد کلوخین عروسی کلوخی با کلوخی کلوخ آرد نثار و سنگ کابین به گورستان به زیر خشت بنگر که نشناسی تو سارانشان ز پایین خدایا دررسان جان را به جان ها بدان راهی که رفتند آل یاسین دعای ما و ایشان را درآمیز چنان کز ما دعای و از تو آمین عنایت آن چنان فرما که باشد ز ما احسان اندک وز تو تحسین ز شهوانی به عقلانی رسانمان بر اوج فوق بر زین لوح زیرین مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۹۹ دل خون خواره را یک باره بستان ز غم صدپاره شد یک پاره بستان بکن جان مرا امروز چاره وگر نی جان از این بیچاره بستان همه شب دوش می گفتم خدایا که داد من از آن خون خواره بستان دل سنگین او چون ریخت خونم تو خون من ز سنگ خاره بستان به دست دل فرستادم دو سه خط یکی خط را از آن آواره بستان در آن خط صورت و اشکال عشق است برای عبرت و نظاره بستان دلم با عشق هم استاره افتاد نخواهی جرم از استاره بستان مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۰ بیا ای مونس جان های مستان ببین اندیشه و سودای مستان بیا ای میر خوبان و برافروز ز شمع روی خود سیمای مستان نمی آیی سر از طاقی برون کن ببین این غلغل و غوغای مستان بیا ای خواب مستان را ببسته گشا این بند را از پای مستان همه شب می رود تا روز ای مه به اهل آسمان هیهای مستان همی گویند ما هم زو خرابیم چنین است آسمان پس وای مستان فرشته و آدمی دیوان و پریان ز تو زیر و زبر چون رای مستان کلاه جمله هشیاران ربودند در این بازارگه چه جای مستان میفکن وعده مستان به فردا توی فردا و پس فردای مستان چو مستان گرد چشمت حلقه کردند کی بنشیند دگر بالای مستان شنیدم چرخ گردون را که می گفت منم یک لقمه از حلوای مستان شنیدم از دهان عشق می گفت منم معشوقه زیبای مستان اگر گویند ماه روزه آمد نیابی جام جان افزای مستان بگو کان می ز دریاهای جان است که جان را می دهد سقای مستان همه مولای عقلند این غریب است که عقل آمد که من مولای مستان چو فرمان موقع داشت رویش کشید ابروی او طغرای مستان همه مستان نبشتند این غزل را به خون دل ز خون پالای مستان

%0
10 Bölüm