Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Dîvân-ı Kebîr (Dîvân-ı Şems-i Tebrîzî)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵ من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم دل از کجا و تماشای خاک دان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزار ساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا تو مرغ چار پر ی تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا دلا دلا به سر رشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا شراب خانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا اجل قفس شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید که این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶ روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد به زخم نادره مقراض اهبطوا منها ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا دل ست تخته پرخاک او مهندس دل زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد ز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین که قطره ای را چون بخش کرد در دریا به جبر جمله اضداد را مقابله کرد خمش که فکر دراشکست زین عجایب ها

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵ من از کجا غم و شادی این جهان ز کجا من از کجا غم باران و ناودان ز کجا چرا به عالم اصلی خویش وانروم دل از کجا و تماشای خاک دان ز کجا چو خر ندارم و خربنده نیستم ای جان من از کجا غم پالان و کودبان ز کجا هزار ساله گذشتی ز عقل و وهم و گمان تو از کجا و فشارات بدگمان ز کجا تو مرغ چار پر ی تا بر آسمان پری تو از کجا و ره بام و نردبان ز کجا کسی تو را و تو کس را به بز نمی گیری تو از کجا و هیاهای هر شبان ز کجا هزار نعره ز بالای آسمان آمد تو تن زنی و نجویی که این فغان ز کجا چو آدمی به یکی مار شد برون ز بهشت میان کژدم و ماران تو را امان ز کجا دلا دلا به سر رشته شو مثل بشنو که آسمان ز کجایست و ریسمان ز کجا شراب خام بیار و به پختگان درده من از کجا غم هر خام قلتبان ز کجا شراب خانه درآ و در از درون دربند تو از کجا و بد و نیک مردمان ز کجا طمع مدار که عمر تو را کران باشد صفات حقی و حق را حد و کران ز کجا اجل قفس شکند مرغ را نیازارد اجل کجا و پر مرغ جاودان ز کجا خموش باش که گفتی بسی و کس نشنید که این دهل ز چه بام ست و این بیان ز کجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶ روم به حجره خیاط عاشقان فردا من درازقبا با هزار گز سودا ببردت ز یزید و بدوزدت بر زید بدین یکی کندت جفت و زان دگر عذرا بدان یکیت بدوزد که دل نهی همه عمر زهی بریشم و بخیه زهی ید بیضا چو دل تمام نهادی ز هجر بشکافد به زخم نادره مقراض اهبطوا منها ز جمع کردن و تفریق او شدم حیران به ثبت و محو چو تلوین خاطر شیدا دل ست تخته پرخاک او مهندس دل زهی رسوم و رقوم و حقایق و اسما تو را چو در دگری ضرب کرد همچو عدد ز ضرب خود چه نتیجه همی کند پیدا چو ضرب دیدی اکنون بیا و قسمت بین که قطره ای را چون بخش کرد در دریا به جبر جمله اضداد را مقابله کرد خمش که فکر دراشکست زین عجایب ها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷ چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا که برگشاید درها مفتح الابواب که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما که دردمید در آن نی که بود زیر زمین که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره کی کرد در صدفی آب را جواهرها ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا چنین بلند چرا می پرد همای ضمیر شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی گل شکفته بگویم که از چه می خندد که مستجاب شد او را از آن بهار دعا چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت دهان گشاد به خنده که های یا بشرا به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن به فر عدل شهنشه نترسم از یغما چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ست تو برگ من بربایی کجا بری و کجا چو اوست معنی عالم به اتفاق همه بجز به خدمت معنی کجا روند اسما شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا کلیم را بشناسد به معرفت هارون اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش که آفتاب و مه از نور او کنند سخا چو نور گفت خداوند خویشتن را نام غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست که می خرامد از آن پرده مست یوسف ما چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست که ساقی ست دلارام و باده اش گیرا خموش باش که تا شرح این همو گوید که آب و تاب همان به که آید از بالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸ ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پرده های اجزا را برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را دهان پر است جهان خموش را از راز چه مانع ست فصیحان حرف پیما را به بوسه های پیاپی ره دهان بستند شکرلبان حقایق دهان گویا را گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنند به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند چه چیز بند کند مست بی محابا را چو موج پست شود کوه ها و بحر شود که بیم آب کند سنگ های خارا را چو سنگ آب شود آب سنگ پس می دان احاطت ملک کامکار بینا را چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بین صناعت کف آن کردگار دانا را بپوش روی که روپوش کار خوبان ست زبون و دستخوش و رام یافتی ما را حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش مکن مبند به کلی ره مواسا را طمع نگر که منت پند می دهم که مکن چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا چنان که راه ببندد حشیش دریا را اکنت صاعقه یا حبیب او نارا فما ترکت لنا منزلا و لا دارا بک الفخار ولکن بهیت من سکر فلست افهم لی مفخرا و لا عارا متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی متی اجار اذا العشق صار لی جارا یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی اما قضیت به فی هلاک اوطارا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷ چه نیکبخت کسی که خدای خواند تو را درآ درآ به سعادت درت گشاد خدا که برگشاید درها مفتح الابواب که نزل و منزل بخشید نحن نزلنا که دانه را بشکافد ندا کند به درخت که سر برآر به بالا و می فشان خرما که دردمید در آن نی که بود زیر زمین که گشت مادر شیرین و خسرو حلوا کی کرد در کف کان خاک را زر و نقره کی کرد در صدفی آب را جواهرها ز جان و تن برهیدی به جذبه جانان ز قاب و قوس گذشتی به جذب او ادنی هم آفتاب شده مطربت که خیز سجود به سوی قامت سروی ز دست لاله صلا چنین بلند چرا می پرد همای ضمیر شنید بانگ صفیری ز ربی الاعلی گل شکفته بگویم که از چه می خندد که مستجاب شد او را از آن بهار دعا چو بوی یوسف معنی گل از گریبان یافت دهان گشاد به خنده که های یا بشرا به دی بگوید گلشن که هر چه خواهی کن به فر عدل شهنشه نترسم از یغما چو آسمان و زمین در کفش کم از سیبی ست تو برگ من بربایی کجا بری و کجا چو اوست معنی عالم به اتفاق همه بجز به خدمت معنی کجا روند اسما شد اسم مظهر معنی کاردت ان اعرف وز اسم یافت فراغت بصیرت عرفا کلیم را بشناسد به معرفت هارون اگر عصاش نباشد وگر ید بیضا چگونه چرخ نگردد بگرد بام و درش که آفتاب و مه از نور او کنند سخا چو نور گفت خداوند خویشتن را نام غلام چشم شو ایرا ز نور کرد چرا از این همه بگذشتم نگاه دار تو دست که می خرامد از آن پرده مست یوسف ما چه جای دست بود عقل و هوش شد از دست که ساقی ست دلارام و باده اش گیرا خموش باش که تا شرح این همو گوید که آب و تاب همان به که آید از بالا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸ ز بهر غیرت آموخت آدم اسما را ببافت جامع کل پرده های اجزا را برای غیر بود غیرت و چو غیر نبود چرا نمود دو تا آن یگانه یکتا را دهان پر است جهان خموش را از راز چه مانع ست فصیحان حرف پیما را به بوسه های پیاپی ره دهان بستند شکرلبان حقایق دهان گویا را گهی ز بوسه یار و گهی ز جام عقار مجال نیست سخن را نه رمز و ایما را به زخم بوسه سخن را چه خوش همی شکنند به فتنه بسته ره فتنه را و غوغا را چو فتنه مست شود ناگهان برآشوبند چه چیز بند کند مست بی محابا را چو موج پست شود کوه ها و بحر شود که بیم آب کند سنگ های خارا را چو سنگ آب شود آب سنگ پس می دان احاطت ملک کامکار بینا را چو جنگ صلح شود صلح جنگ پس می بین صناعت کف آن کردگار دانا را بپوش روی که روپوش کار خوبان ست زبون و دستخوش و رام یافتی ما را حریف بین که فتادی تو شیر با خرگوش مکن مبند به کلی ره مواسا را طمع نگر که منت پند می دهم که مکن چنان که پند دهد نیم پشه عنقا را چنان که جنگ کند روی زرد با صفرا چنان که راه ببندد حشیش دریا را اکنت صاعقه یا حبیب او نارا فما ترکت لنا منزلا و لا دارا بک الفخار ولکن بهیت من سکر فلست افهم لی مفخرا و لا عارا متی اتوب من الذنب توبتی ذنبی متی اجار اذا العشق صار لی جارا یقول عقلی لا تبدلن هدی بردی اما قضیت به فی هلاک اوطارا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹ چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا امانتی که به نه چرخ درنمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰ ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش که بامداد سعادت دری گشاد مرا مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا فتاده دیدم دل را خراب در راهش ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم فغان برآورم آن جا که داد داد مرا به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام خوشم که حادثه کرده ست اوستاد مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱ مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست کجا روند همان جا که گفته ای که بیا مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش که می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا غلام پیر شود خواجه اش کند آزاد چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند قیامت تو سیه موی کرد پیران را چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازی خموش کردم و مشغول می شوم به دعا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹ چو اندرآید یارم چه خوش بود به خدا چو گیرد او به کنارم چه خوش بود به خدا چو شیر پنجه نهد بر شکسته آهوی خویش که ای عزیز شکارم چه خوش بود به خدا گریزپای رهش را کشان کشان ببرند بر آسمان چهارم چه خوش بود به خدا بدان دو نرگس مستش عظیم مخمورم چو بشکنند خمارم چه خوش بود به خدا چو جان زار بلادیده با خدا گوید که جز تو هیچ ندارم چه خوش بود به خدا جوابش آید از آن سو که من تو را پس از این به هیچ کس نگذارم چه خوش بود به خدا شب وصال بیاید شبم چو روز شود که روز و شب نشمارم چه خوش بود به خدا چو گل شکفته شوم در وصال گلرخ خویش رسد نسیم بهارم چه خوش بود به خدا بیابم آن شکرستان بی نهایت را که برد صبر و قرارم چه خوش بود به خدا امانتی که به نه چرخ درنمی گنجد به مستحق بسپارم چه خوش بود به خدا خراب و مست شوم در کمال بی خویشی نه بدروم نه بکارم چه خوش بود به خدا به گفت هیچ نیایم چو پر بود دهنم سر حدیث نخارم چه خوش بود به خدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰ ز بامداد سعادت سه بوسه داد مرا که بامداد عنایت خجسته باد مرا به یاد آر دلا تا چه خواب دیدی دوش که بامداد سعادت دری گشاد مرا مگر به خواب بدیدم که مه مرا برداشت ببرد بر فلک و بر فلک نهاد مرا فتاده دیدم دل را خراب در راهش ترانه گویان کاین دم چنین فتاد مرا میان عشق و دلم پیش کارها بوده ست که اندک اندک آیدهمی به یاد مرا اگر نمود به ظاهر که عشق زاد ز من همی بدان به حقیقت که عشق زاد مرا ایا پدید صفاتت نهان چو جان ذاتت به ذات تو که تویی جملگی مراد مرا همی رسد ز توام بوسه و نمی بینم ز پرده های طبیعت که این کی داد مرا مبر وظیفه رحمت که در فنا افتم فغان برآورم آن جا که داد داد مرا به جای بوسه اگر خود مرا رسد دشنام خوشم که حادثه کرده ست اوستاد مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱ مرا تو گوش گرفتی همی کشی به کجا بگو که در دل تو چیست چیست عزم تو را چه دیگ پخته ای از بهر من عزیزا دوش خدای داند تا چیست عشق را سودا چو گوش چرخ و زمین و ستاره در کف توست کجا روند همان جا که گفته ای که بیا مرا دو گوش گرفتی و جمله را یک گوش که می زنم ز بن هر دو گوش طال بقا غلام پیر شود خواجه اش کند آزاد چو پیر گشتم از آغاز بنده کرد مرا نه کودکان به قیامت سپیدمو خیزند قیامت تو سیه موی کرد پیران را چو مرده زنده کنی پیر را جوان سازی خموش کردم و مشغول می شوم به دعا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲ رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ست چه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا چو دست متصل توست بس هنر دارد چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا کجاست آن هنر تو نه که همان دستی نه این زمان فراق ست و آن زمان لقا پس الله الله زنهار ناز یار بکش که ناز یار بود صد هزار من حلوا فراق را بندیدی خدات منما یاد که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا مثال دست بریده ز کار خویش بماند که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند که گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا امید وصل بود تا رگیش می جنبد که یافت دولت وصلت هزار دست جدا مدار این عجب از شهریار خوش پیوند که پاره پاره دود از کفش شده ست سما شه جهانی و هم پاره دوز استادی بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود ز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا بلا کنیم ولیکن بلی اول کو که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا چو نای ما بشکستی شکسته را بربند نیاز این نی ما را ببین بدان دم ها که نای پاره ما پاره می دهد صد جان که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳ کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا اگر زمین به سراسر بروید از توبه به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا میان ابروت ای عشق این زمان گرهی ست که نیست لایق آن روی خوب از آن باز آ مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش که کارهای تو دیدم مناسب و همتا چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا حلاوتی ست در آن آب بحر زخارت که شد از او جگر آب را هم استسقا خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد چو درد عشق قدیم است ماند بی ز دوا وگر دوا بود این را تو خود روا داری به کاه گل که بیندوده است بام سما کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه میان زهر گیاهی چرا چرند چرا دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست به جان جمله مردان بگو تو باقی را

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲ رویم و خانه بگیریم پهلوی دریا که داد اوست جواهر که خوی اوست سخا بدان که صحبت جان را همی کند همرنگ ز صحبت فلک آمد ستاره خوش سیما نه تن به صحبت جان خوبروی و خوش فعل ست چه می شود تن مسکین چو شد ز جان عذرا چو دست متصل توست بس هنر دارد چو شد ز جسم جدا اوفتاد اندر پا کجاست آن هنر تو نه که همان دستی نه این زمان فراق ست و آن زمان لقا پس الله الله زنهار ناز یار بکش که ناز یار بود صد هزار من حلوا فراق را بندیدی خدات منما یاد که این دعاگو به زین نداشت هیچ دعا ز نفس کلی چون نفس جزو ما ببرید به اهبطوا و فرود آمد از چنان بالا مثال دست بریده ز کار خویش بماند که گشت طعمه گربه زهی ذلیل و بلا ز دست او همه شیران شکسته پنجه بدند که گربه می کشدش سو به سو ز دست قضا امید وصل بود تا رگیش می جنبد که یافت دولت وصلت هزار دست جدا مدار این عجب از شهریار خوش پیوند که پاره پاره دود از کفش شده ست سما شه جهانی و هم پاره دوز استادی بکن نظر سوی اجزای پاره پاره ما چو چنگ ما بشکستی بساز و کش سوی خود ز الست زخمه همی زن همی پذیر بلا بلا کنیم ولیکن بلی اول کو که آن چو نعره روحست وین ز کوه صدا چو نای ما بشکستی شکسته را بربند نیاز این نی ما را ببین بدان دم ها که نای پاره ما پاره می دهد صد جان که کی دمم دهد او تا شوم لطیف ادا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۳ کجاست مطرب جان تا ز نعره های صلا درافکند دم او در هزار سر سودا بگفته ام که نگویم ولیک خواهم گفت من از کجا و وفاهای عهدها ز کجا اگر زمین به سراسر بروید از توبه به یک دم آن همه را عشق بدرود چو گیا از آنک توبه چو بندست بند نپذیرد علو موج چو کهسار و غره دریا میان ابروت ای عشق این زمان گرهی ست که نیست لایق آن روی خوب از آن باز آ مرا به جمله جهان کار کس نیاید خوش که کارهای تو دیدم مناسب و همتا چو آفتاب جمالت برآمد از مشرق ز ذره ذره شنیدم که نعم مولانا حلاوتی ست در آن آب بحر زخارت که شد از او جگر آب را هم استسقا خدای پهلوی هر درد دارویی بنهاد چو درد عشق قدیم است ماند بی ز دوا وگر دوا بود این را تو خود روا داری به کاه گل که بیندوده است بام سما کسی که نوبت الفقر فخر زد جانش چه التفات نماید به تاج و تخت و لوا چو باغ و راغ حقایق جهان گرفت همه میان زهر گیاهی چرا چرند چرا دهان پرست سخن لیک گفت امکان نیست به جان جمله مردان بگو تو باقی را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴ چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵ بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می آید که پخته اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶ برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم رسد چو می زندش آفتاب طال بقا اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی گواه گفت بلی هست صد هزار بلا بلا درست و بلادر تو را کند زیرک خصوص در یتیمی که هست از آن دریا منم کبوتر او گر براندم سر نی کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا منم ز سایه او آفتاب عالمگیر که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما بس است دعوت دعوت بهل دعا می گو مسیح رفت به چارم سما به پر دعا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴ چه خیره می نگری در رخ من ای برنا مگر که در رخمست آیتی از آن سودا مگر که بر رخ من داغ عشق می بینی میان داغ نبشته که نحن نزلنا هزار مشک همی خواهم و هزار شکم که آب خضر لذیذست و من در استسقا وفا چه می طلبی از کسی که بی دل شد چو دل برفت برفت از پیش وفا و جفا به حق این دل ویران و حسن معمورت خوش است گنج خیالت در این خرابه ما غریو و ناله جان ها ز سوی بی سویی مرا ز خواب جهانید دوش وقت دعا ز ناله گویم یا از جمال ناله کنان ز ناله گوش پرست از جمالش آن عینا قرار نیست زمانی تو را برادر من ببین که می کشدت هر طرف تقاضاها مثال گویی اندر میان صد چوگان دوانه تا سر میدان و گه ز سر تا پا کجاست نیت شاه و کجاست نیت گوی کجاست قامت یار و کجاست بانگ صلا ز جوش شوق تو من همچو بحر غریدم بگو تو ای شه دانا و گوهر دریا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵ بپخته است خدا بهر صوفیان حلوا که حلقه حلقه نشستند و در میان حلوا هزار کاسه سر رفت سوی خوان فلک چو درفتاد از آن دیگ در دهان حلوا به شرق و غرب فتادست غلغلی شیرین چنین بود چو دهد شاه خسروان حلوا پیاپی از سوی مطبخ رسول می آید که پخته اند ملایک بر آسمان حلوا به آبریز برد چونک خورد حلوا تن به سوی عرش برد چونک خورد جان حلوا به گرد دیگ دل ای جان چو کفچه گرد به سر که تا چو کفچه دهان پر کنی از آن حلوا دلی که از پی حلوا چو دیک سوخت سیاه کرم بود که ببخشد به تای نان حلوا خموش باش که گر حق نگویدش که بده چه جای نان ندهد هم به صد سنان حلوا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶ برفت یار من و یادگار ماند مرا رخ معصفر و چشم پرآب و وااسفا دو دیده باشد پرنم چو در ویست مقیم فرات و کوثر آب حیات جان افزا چرا رخم نکند زرگری چو متصلست به گنج بی حد و کان جمال و حسن و بها چراست وااسفاگوی زانک یعقوبست ز یوسف کش مه روی خویش گشته جدا ز ناز اگر برود تا ستاره بار شوم رسد چو می زندش آفتاب طال بقا اگر چیم ز چراگاه جان برون کردست کجاست زهره و یارا که گویمش که چرا الست عشق رسید و هر آن که گفت بلی گواه گفت بلی هست صد هزار بلا بلا درست و بلادر تو را کند زیرک خصوص در یتیمی که هست از آن دریا منم کبوتر او گر براندم سر نی کجا پرم نپرم جز که گرد بام و سرا منم ز سایه او آفتاب عالمگیر که سلطنت رسد آن را که یافت ظل هما بس است دعوت دعوت بهل دعا می گو مسیح رفت به چارم سما به پر دعا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷ به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبوده ست جان سپرده تو را تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا ملامتم مکنید ار دراز می گویم بود که کشف شود حال بنده پیش شما که آتشی ست که دیگ مرا همی جوشد کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما روان شده ست یکی جوی خون ز هستی من خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا به حق آن لب شیرین که می دمی در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه نمی شکیبی می نال پیش او تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸ بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد به جانب معراج براق عشق ابد را به زیر زین کشدا به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را به خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا شراب عشق ابد را که ساقیش روح است نگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا برو بدزد ز پروانه خوی جانبازی که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا خیال دوست تو را مژده وصال دهد که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسن رسن تو را به فلک های برترین کشدا به روز وصل اگر عقل ماندت گوید نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیر گرفتمش همه کان است کان به کین کشدا به راستی برسد جان بر آستان وصال اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا دهان ببند و امین باش در سخن داری که شه کلید خزینه بر امین کشدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹ شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چو بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷ به جان پاک تو ای معدن سخا و وفا که صبر نیست مرا بی تو ای عزیز بیا چه جای صبر که گر کوه قاف بود این صبر ز آفتاب جدایی چو برف گشت فنا ز دور آدم تا دور اعور دجال چو جان بنده نبوده ست جان سپرده تو را تو خواه باور کن یا بگو که نیست چنین وفای عشق تو دارم به جان پاک وفا ملامتم مکنید ار دراز می گویم بود که کشف شود حال بنده پیش شما که آتشی ست که دیگ مرا همی جوشد کز او شکاف کند گر رسد به سقف سما اگر چه سقف سما ز آفتاب و آتش او خلل نکرد و نگشت از تفش سیه سیما روان شده ست یکی جوی خون ز هستی من خبر ندارم من کز کجاست تا به کجا به جو چه گویم کای جو مرو چه جنگ کنم برو بگو تو به دریا مجوش ای دریا به حق آن لب شیرین که می دمی در من که اختیار ندارد به ناله این سرنا خموش باش و مزن آتش اندر این بیشه نمی شکیبی می نال پیش او تنها مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸ بیار آن که قرین را سوی قرین کشدا فرشته را ز فلک جانب زمین کشدا به هر شبی چو محمد به جانب معراج براق عشق ابد را به زیر زین کشدا به پیش روح نشین زان که هر نشست تو را به خلق و خوی و صفت های همنشین کشدا شراب عشق ابد را که ساقیش روح است نگیرد و نکشد ور کشد چنین کشدا برو بدزد ز پروانه خوی جانبازی که آن تو را به سوی نور شمع دین کشدا رسید وحی خدایی که گوش تیز کنید که گوش تیز به چشم خدای بین کشدا خیال دوست تو را مژده وصال دهد که آن خیال و گمان جانب یقین کشدا در این چهی تو چو یوسف خیال دوست رسن رسن تو را به فلک های برترین کشدا به روز وصل اگر عقل ماندت گوید نگفتمت که چنان کن که آن به این کشدا بجه بجه ز جهان همچو آهوان از شیر گرفتمش همه کان است کان به کین کشدا به راستی برسد جان بر آستان وصال اگر کژی به حریر و قز کژین کشدا بکش تو خار جفاها از آن که خارکشی به سبزه و گل و ریحان و یاسمین کشدا بنوش لعنت و دشنام دشمنان پی دوست که آن به لطف و ثناها و آفرین کشدا دهان ببند و امین باش در سخن داری که شه کلید خزینه بر امین کشدا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹ شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا چو قسمتست چه جنگست مر مرا و تو را شراب آن گل است و خمار حصه خار شناسد او همه را و سزا دهد به سزا شکر ز بهر دل تو ترش نخواهد شد که هست جا و مقام شکر دل حلوا تو را چو نوحه گری داد نوحه ای می کن مرا چو مطرب خود کرد دردمم سرنا شکر شکر چو بخندد به روی من دلدار به روی او نگرم وارهم ز رو و ریا اگر بدست ترش شکری تو از من نیز طمع کن ای ترش ار نه محال را مفزا وگر گریست به عالم گلی که تا من نیز بگریم و بکنم نوحه ای چو آن گل ها حقم نداد غمی جز که قافیه طلبی ز بهر شعر و از آن هم خلاص داد مرا بگیر و پاره کن این شعر را چو شعر کهن که فارغست معانی ز حرف و باد و هوا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰ ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱ سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن که شود مانده یا که سیر شود تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی دهان گور شود باز و لقمه ایش کند چو بسته گشت دهان تن از دم احیا دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا مباد روزی کاندر جهان تو درندمی که یک گیاه نروید ز جمله صحرا فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است چو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲ چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه ز عقل و روح حکایت کنند قالب ها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها میان صد کس عاشق چنان بدید بود که بر فلک مه تابان میان کوکب ها خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها خضردلی که ز آب حیات عشق چشید کساد شد بر آن کس زلال مشرب ها به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور عقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمار نه از حلاوت حلواش دمل و تب ها ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب ها فراز نخل جهان پخته ای نمی یابم که کند شد همه دندانم از مذنب ها به پر عشق بپر در هوا و بر گردون چو آفتاب منزه ز جمله مرکب ها نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها نه خوف قطع و جداییست چون مرکب ها عنایتش بگزیدست از پی جان ها مسببش بخریدست از مسبب ها وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب که تا دلش برمد از قضا و از گب ها زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب هزار شور درافکند در مرتب ها گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست که عشق چون زر کانست و آن مذهب ها سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها کذبت حاشا لکن ملاحه و بها ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم فزونترست جمالش ز جمله دب ها

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰ ز سوز شوق دل من همی زند عللا که بوک دررسدش از جناب وصل صلا دلست همچو حسین و فراق همچو یزید شهید گشته دو صد ره به دشت کرب و بلا شهید گشته به ظاهر حیات گشته به غیب اسیر در نظر خصم و خسروی به خلا میان جنت و فردوس وصل دوست مقیم رهیده از تک زندان جوع و رخص و غلا اگر نه بیخ درختش درون غیب ملیست چرا شکوفه وصلش شکفته است ملا خموش باش و ز سوی ضمیر ناطق باش که نفس ناطق کلی بگویدت افلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱ سبکتری تو از آن دم که می رسد ز صبا ز دم زدن نشود سیر و مانده کس جانا ز دم زدن که شود مانده یا که سیر شود تو آن دمی که خدا گفت یحیی الموتی دهان گور شود باز و لقمه ایش کند چو بسته گشت دهان تن از دم احیا دمم فزون ده تا خیک من شود پرباد که تا شوم ز دم تو سوار بر دریا مباد روزی کاندر جهان تو درندمی که یک گیاه نروید ز جمله صحرا فروکش این دم زیرا تو را دمی دگر است چو بسکلد ز لب این باد آن بود برجا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲ چو عشق را تو ندانی بپرس از شب ها بپرس از رخ زرد و ز خشکی لب ها چنان که آب حکایت کند ز اختر و ماه ز عقل و روح حکایت کنند قالب ها هزار گونه ادب جان ز عشق آموزد که آن ادب نتوان یافتن ز مکتب ها میان صد کس عاشق چنان بدید بود که بر فلک مه تابان میان کوکب ها خرد نداند و حیران شود ز مذهب عشق اگر چه واقف باشد ز جمله مذهب ها خضردلی که ز آب حیات عشق چشید کساد شد بر آن کس زلال مشرب ها به باغ رنجه مشو در درون عاشق بین دمشق و غوطه و گلزارها و نیرب ها دمشق چه که بهشتی پر از فرشته و حور عقول خیره در آن چهره ها و غبغب ها نه از نبیذ لذیذش شکوفه ها و خمار نه از حلاوت حلواش دمل و تب ها ز شاه تا به گدا در کشاکش طمعند به عشق بازرهد جان ز طمع و مطلب ها چه فخر باشد مر عشق را ز مشتریان چه پشت باشد مر شیر را ز ثعلب ها فراز نخل جهان پخته ای نمی یابم که کند شد همه دندانم از مذنب ها به پر عشق بپر در هوا و بر گردون چو آفتاب منزه ز جمله مرکب ها نه وحشتی دل عشاق را چو مفردها نه خوف قطع و جداییست چون مرکب ها عنایتش بگزیدست از پی جان ها مسببش بخریدست از مسبب ها وکیل عشق درآمد به صدر قاضی کاب که تا دلش برمد از قضا و از گب ها زهی جهان و زهی نظم نادر و ترتیب هزار شور درافکند در مرتب ها گدای عشق شمر هر چه در جهان طربیست که عشق چون زر کانست و آن مذهب ها سلبت قلبی یا عشق خدعه و دها کذبت حاشا لکن ملاحه و بها ارید ذکرک یا عشق شاکرا لکن و لهت فیک و شوشت فکرتی و نها به صد هزار لغت گر مدیح عشق کنم فزونترست جمالش ز جمله دب ها

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳ کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را چنو امیر بباید سپاه سودا را روان شود ز ره سینه صد هزار پری چو بر قنینه بخواند فسون احیا را کجاست شیر شکاری و حمله های خوشش که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را ز آدمست در و نسل و بچه حوا را کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم که چشمه های روان داده است خارا را کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد که چشم بند کند سحرهاش بینا را چنان ببندد چشمت که ذره را بینی میان روز و نبینی تو شمس کبری را ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی میان بحر و نبینی تو موج دریا را تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند چنانک جنبش مردم به روز اعمی را نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهد همو گشاید مهر و برد غطاها را دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عجب مدار اگر جان حجاب جانانست ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را عجبتر اینک خلایق مثال پروانه همی پرند و نبینی تو شمع دل ها را چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را خموش باش که تا وحی های حق شنوی که صد هزار حیاتست وحی گویا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴ ز جام ساقی باقی چه خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خلاست خلا زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵ مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من که خاطرش بگرفتست این غبار چرا ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود دمید از دل مسکین هزار خار چرا چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا میان ابروی خود چون گره زند از خشم گره گره شود از غم دل فگار چرا زهی تعلق جان با گشاد و خنده او یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم وگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا برون صورت اگر لطف محض دادی روی پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳ کجاست ساقی جان تا به هم زند ما را بروبد از دل ما فکر دی و فردا را چنو درخت کم افتد پناه مرغان را چنو امیر بباید سپاه سودا را روان شود ز ره سینه صد هزار پری چو بر قنینه بخواند فسون احیا را کجاست شیر شکاری و حمله های خوشش که پر کنند ز آهوی مشک صحرا را ز مشرقست و ز خورشید نور عالم را ز آدمست در و نسل و بچه حوا را کجاست بحر حقایق کجاست ابر کرم که چشمه های روان داده است خارا را کجاست کان شه ما نیست لیک آن باشد که چشم بند کند سحرهاش بینا را چنان ببندد چشمت که ذره را بینی میان روز و نبینی تو شمس کبری را ز چشم بند ویست آنک زورقی بینی میان بحر و نبینی تو موج دریا را تو را طپیدن زورق ز بحر غمز کند چنانک جنبش مردم به روز اعمی را نخوانده ای ختم الله خدای مهر نهد همو گشاید مهر و برد غطاها را دو چشم بسته تو در خواب نقش ها بینی دو چشم باز شود پرده آن تماشا را عجب مدار اگر جان حجاب جانانست ریاضتی کن و بگذار نفس غوغا را عجبتر اینک خلایق مثال پروانه همی پرند و نبینی تو شمع دل ها را چه جرم کردی ای چشم ما که بندت کرد بزار و توبه کن و ترک کن خطاها را سزاست جسم بفرسودن این چنین جان را سزاست مشی علی الراس آن تقاضا را خموش باش که تا وحی های حق شنوی که صد هزار حیاتست وحی گویا را مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴ ز جام ساقی باقی چه خورده ای تو دلا که لحظه لحظه برآری ز عربده عللا مگر ز زهره شنیدی دلا به وقت صبوح که بزم خاص نهادم صلای عیش صلا بلا درست بلایش بنوش و در می بار چه می گریزی آخر گریز توست بلا پیاله بر کف زاهد ز خلق باکش نیست میان خلق نشستست در خلاست خلا زهی پیاله که در چشم سر همی ناید ز دست ساقی معنی تو هم بنوش هلا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵ مرا بدید و نپرسید آن نگار چرا ترش ترش بگذشت از دریچه یار چرا سبب چه بود چه کردم که بد نمود ز من که خاطرش بگرفتست این غبار چرا ز بامداد چرا قصد خون عاشق کرد چرا کشید چنین تیغ ذوالفقار چرا چو دیدم آن گل او را که رنگ ریخته بود دمید از دل مسکین هزار خار چرا چو لب به خنده گشاید گشاده گردد دل در آن لبست همیشه گشاد کار چرا میان ابروی خود چون گره زند از خشم گره گره شود از غم دل فگار چرا زهی تعلق جان با گشاد و خنده او یکی دمش که نبینم شوم نزار چرا جهان سیه شود آن دم که رو بگرداند نه روز ماند و نی عقل برقرار چرا یکی نفس که دل یار ما ز ما برمید چرا رمید ز ما لطف کردگار چرا مگر که لطف خدا اوست ما غلط کردیم وگر نه خوبی او گشت بی کنار چرا برون صورت اگر لطف محض دادی روی پیمبران ز چه گشتند پرده دار چرا

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶ مبارکی که بود در همه عروسی ها در این عروسی ما باد ای خدا تنها مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید مبارکی ملاقات آدم و حوا مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب مبارکی تماشای جنة المأوی مبارکی دگر کان به گفت درناید نثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسل به اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا مبارکی تبارک ندیم و ساقی باد بر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷ یار ما دلدار ما عالم اسرار ما یوسف دیدار ما رونق بازار ما بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما سر مکش منکر مشو برده ای دستار ما پس جوابم داد او کز تو است این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما گفتمش از ما ببر, زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما هستی تو فخر ما هستی ما عار ما احمد و صدیق بین در دل چون غار ما می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما چون بخسپد در لحد قالب مردار ما رسته گردد زین قفس طوطی طیار ما خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما گر به بستان بی توییم خار شد گلزار ما ور به زندان با توییم گل بروید خار ما گر در آتش با توییم نور گردد نار ما ور به جنت بی توییم نار شد انوار ما از تو شد باز سپید زاغ ما و سار ما بس کن و دیگر مگو کاین بود گفتار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸ هله ای کیا نفسی بیا در عیش را سره برگشا چه شد این فلان   چه شد آن فلان نبود مرا سر ماجرا نهلد کسی سر زلف او نرهد دلی ز چنین لقا نکند کسی ز خوشی سفر نرود کسی ز چنین سرا بهل این همه بده آن قدح که شنیده ام کرم شما قدحی که آن پر دل شود بپرد دلم به سوی سما خمش این نفس دم دل مزن که فدای تو دل و جان ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹ کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش ها آن ما چو در ره ببینی بریده سری که غلطان رود سوی میدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریف زبان های مرغان ما چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سر سلیمان ما چه گویم چه دانم که این داستان فزونست از حد و امکان ما چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشان ترست این پریشان ما چه کبکان و بازان ستان می پرند میان هوای کهستان ما میان هوایی که هفتم هواست که بر اوج آنست ایوان ما از این داستان بگذر از من مپرس که درهم شکسته ست دستان ما صلاح الحق و دین نماید تو را جمال شهنشاه و سلطان ما

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶ مبارکی که بود در همه عروسی ها در این عروسی ما باد ای خدا تنها مبارکی شب قدر و ماه روزه و عید مبارکی ملاقات آدم و حوا مبارکی ملاقات یوسف و یعقوب مبارکی تماشای جنة المأوی مبارکی دگر کان به گفت درناید نثار شادی اولاد شیخ و مهتر ما به همدمی و خوشی همچو شیر باد و عسل به اختلاط و وفا همچو شکر و حلوا مبارکی تبارک ندیم و ساقی باد بر آنک گوید آمین بر آنک کرد دعا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷ یار ما دلدار ما عالم اسرار ما یوسف دیدار ما رونق بازار ما بر دم امسال ما عاشق آمد پار ما مفلسانیم و تویی گنج ما دینار ما کاهلانیم و تویی حج ما پیکار ما خفتگانیم و تویی دولت بیدار ما خستگانیم و تویی مرهم بیمار ما ما خرابیم و تویی از کرم معمار ما دوش گفتم عشق را ای شه عیار ما سر مکش منکر مشو برده ای دستار ما پس جوابم داد او کز تو است این کار ما هر چه گویی وادهد چون صدا کهسار ما گفتمش خود ما کهیم این صدا گفتار ما زانک که را اختیار نبود ای مختار ما گفت بشنو اولا شمه ای ز اسرار ما هر ستوری لاغری کی کشاند بار ما گفتمش از ما ببر, زحمت اخبار ما بلبلی مستی بکن هم ز بوتیمار ما هستی تو فخر ما هستی ما عار ما احمد و صدیق بین در دل چون غار ما می ننوشد هر میی مست دردی خوار ما خور ز دست شه خورد مرغ خوش منقار ما چون بخسپد در لحد قالب مردار ما رسته گردد زین قفس طوطی طیار ما خود شناسد جای خود مرغ زیرکسار ما بعد ما پیدا کنی در زمین آثار ما گر به بستان بی توییم خار شد گلزار ما ور به زندان با توییم گل بروید خار ما گر در آتش با توییم نور گردد نار ما ور به جنت بی توییم نار شد انوار ما از تو شد باز سپید زاغ ما و سار ما بس کن و دیگر مگو کاین بود گفتار ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸ هله ای کیا نفسی بیا در عیش را سره برگشا چه شد این فلان   چه شد آن فلان نبود مرا سر ماجرا نهلد کسی سر زلف او نرهد دلی ز چنین لقا نکند کسی ز خوشی سفر نرود کسی ز چنین سرا بهل این همه بده آن قدح که شنیده ام کرم شما قدحی که آن پر دل شود بپرد دلم به سوی سما خمش این نفس دم دل مزن که فدای تو دل و جان ما مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹ کرانی ندارد بیابان ما قراری ندارد دل و جان ما جهان در جهان نقش و صورت گرفت کدامست از این نقش ها آن ما چو در ره ببینی بریده سری که غلطان رود سوی میدان ما از او پرس از او پرس اسرار ما کز او بشنوی سر پنهان ما چه بودی که یک گوش پیدا شدی حریف زبان های مرغان ما چه بودی که یک مرغ پران شدی برو طوق سر سلیمان ما چه گویم چه دانم که این داستان فزونست از حد و امکان ما چگونه زنم دم که هر دم به دم پریشان ترست این پریشان ما چه کبکان و بازان ستان می پرند میان هوای کهستان ما میان هوایی که هفتم هواست که بر اوج آنست ایوان ما از این داستان بگذر از من مپرس که درهم شکسته ست دستان ما صلاح الحق و دین نماید تو را جمال شهنشاه و سلطان ما

Orijinal Metin (FA)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰ تو جان و جهانی کریما مرا چه جان و جهان از کجا تا کجا که جان خود چه باشد بر عاشقان جهان خود چه باشد بر اولیا نه بر پشت گاویست جمله زمین که در مرغزار تو دارد چرا در آن کاروانی که کل زمین یکی گاوبارست و تو ره نما در انبار فضل تو بس دانه هاست که آن نشکند زیر هفت آسیا تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم زهی چشم بند و زهی سیمیا تو را عالمی غیر هجده هزار زهی کیمیا و زهی کبریا یکی بیت دیگر بر این قافیه بگویم بلی وام دارم تو را که نگزارد این وام را جز فقیر که فقرست دریای در وفا غنی از بخیلی غنی مانده ست فقیر از سخاوت فقیر از سخا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱ نرد کف تو بردست مرا شیر غم تو خوردست مرا گشتم چو خلیل اندر غم تو آتشکده ها سردست مرا در خاک فنا ای دل بمران کز راندن تو گردست مرا می ران فرسی در گلشن جان کز گلشن جان وردست مرا در شادی ما وهمی نرسد کاین خنده گری پرده ست مرا صد رخ ز درون سرخ ست مرا یک رخ ز برون زردست مرا ای احول ده این هر دو جهان جفت است تو را فرد است مرا در رهبریت ای مرد طلب بر هر سر ره مردست مرا خاموش و مجو تو شهرت خود کز راحت تو دردست مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲ خیک دل ما مشک تن ما خوش نازکنان بر پشت سقا از چشمه جان پر کرد شکم کای تشنه بیا ای تشنه بیا سقا پنهان وان مشک عیان لیکن نبود از مشک جدا گر رقص کند آن شیر علم رقصش نبود جز رقص هوا دورم ز نظر فعلم بنگر تا بوی بود بر عود گوا از بوی تو جان قانع نشود ای چشمه جان ای چشم رضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳ بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا گفت نی همچنین مکن همچنین در پی م بیا در پی ش چون روان شدم دور شد تیز تیزپا در پی گام تیز او چه محل باد و برق را انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا صوره فی زجاجه نور الارض و السما رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی کل من رام نوره استضا مثله استضا کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا ان علینا بیانه تو میا در میان ما چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا به میان روان تو صفتی هست ناسزا که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا گرچه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا رو پی شیر و شیر گیر که علی یی و مرتضی نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی خط حق است نقش دل خط حق را مخوان خطا الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۰ تو جان و جهانی کریما مرا چه جان و جهان از کجا تا کجا که جان خود چه باشد بر عاشقان جهان خود چه باشد بر اولیا نه بر پشت گاویست جمله زمین که در مرغزار تو دارد چرا در آن کاروانی که کل زمین یکی گاوبارست و تو ره نما در انبار فضل تو بس دانه هاست که آن نشکند زیر هفت آسیا تو در چشم نقاش و پنهان ز چشم زهی چشم بند و زهی سیمیا تو را عالمی غیر هجده هزار زهی کیمیا و زهی کبریا یکی بیت دیگر بر این قافیه بگویم بلی وام دارم تو را که نگزارد این وام را جز فقیر که فقرست دریای در وفا غنی از بخیلی غنی مانده ست فقیر از سخاوت فقیر از سخا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱ نرد کف تو بردست مرا شیر غم تو خوردست مرا گشتم چو خلیل اندر غم تو آتشکده ها سردست مرا در خاک فنا ای دل بمران کز راندن تو گردست مرا می ران فرسی در گلشن جان کز گلشن جان وردست مرا در شادی ما وهمی نرسد کاین خنده گری پرده ست مرا صد رخ ز درون سرخ ست مرا یک رخ ز برون زردست مرا ای احول ده این هر دو جهان جفت است تو را فرد است مرا در رهبریت ای مرد طلب بر هر سر ره مردست مرا خاموش و مجو تو شهرت خود کز راحت تو دردست مرا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۲ خیک دل ما مشک تن ما خوش نازکنان بر پشت سقا از چشمه جان پر کرد شکم کای تشنه بیا ای تشنه بیا سقا پنهان وان مشک عیان لیکن نبود از مشک جدا گر رقص کند آن شیر علم رقصش نبود جز رقص هوا دورم ز نظر فعلم بنگر تا بوی بود بر عود گوا از بوی تو جان قانع نشود ای چشمه جان ای چشم رضا مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳ بگشا در بیا درآ که مبا عیش بی شما به حق چشم مست تو که توی چشمه وفا سخنم بسته می شود تو یکی زلف برگشا انا و الشمس و الضحی تلف الحب و الولا انا فی العشق آیه فاقرونی علی الملا امه العشق فاعرجوا دونکم سلم الهوی دیدمش مست می گذشت گفتم ای ماه تا کجا گفت نی همچنین مکن همچنین در پی م بیا در پی ش چون روان شدم دور شد تیز تیزپا در پی گام تیز او چه محل باد و برق را انا منذ رایتهم انا صرت بلا انا صوره فی زجاجه نور الارض و السما رکب القلب نوره فجلی القلب و اصطفی کل من رام نوره استضا مثله استضا کیف یلقاه غیره کل من غیر فنا تو بیا بی تو پیش من که تو نامحرمی تو را به ثنا لابه کردمش گفتم ای جان جان فزا گفت یک دم ثنا مگو که دوی هست در ثنا تو دو لب از دوی ببند بگشا دیده بقا ز لب بسته گر سخن بگشاید گشا گشا ان علینا بیانه تو میا در میان ما چو در خانه دید تنگ بکند مرد جامه ها نی که هر شب روان تو ز تنت می شود جدا به میان روان تو صفتی هست ناسزا که گر آن ریگ نیستی نامدی باز چون صبا شب نرفتی دوان دوان به لب قلزم صفا بازآمد و تا ویست بنده بنده ست خدا خدا ماند در کیسه بدن چو زر و سیم ناروا جان بنه بر کف طلب که طلب هست کیمیا تا تن از جان جدا شدن مشو از جان جان جدا گرچه نی را تهی کنند نگذارند بی نوا رو پی شیر و شیر گیر که علی یی و مرتضی نیست بودی تو قرن ها بر تو خواندند هل اتی خط حق است نقش دل خط حق را مخوان خطا الفی لا شود و تو ز الف لام گشت لا هله دست و دهان بشو که لبش گفت الصلا چو به حق مشتغل شدی فارغ از آب و گل شدی چو که بی دست و دل شدی دست درزن در این ابا

%0
10 Bölüm