مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹ با هر کی تو درسازی می دانک نیاسایی زیر و زبرت دارم زیرا که تو از مایی تا تو نشوی رسوا آن سر نشود پیدا کان جام نیاشامد جز عاشق رسوایی بردار صراحی را بگذار صلاحی را آن جام مباحی را درکش که بیاسایی در حلقه آن مستان در لاله و در بستان امروز قدح بستان ای عاشق فردایی بر رسم زبردستی می کن تو چنین مستی تا بگذری از هستی ای سخره هرجایی سرفتنه اوباشی همخرقه قلاشی در مصر نمی باشی تا جمله شکرخایی شمس الحق تبریزی جان را چه شکر ریزی جز با تو نیارامد جان های مصفایی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۰ ای خیره نظر در جو پیش آ و بخور آبی بیهوده چه می گردی بر آب چو دولابی صحراست پر از شکر دریاست پر از گوهر یک جو نبری زین دو بی کوشش و اسبابی گر مرد تماشایی چون دیده بنگشایی بگشادن چشم ارزد تابانی مهتابی محراب بسی دیدی در وی بنگنجیدی اندر نظر حربی بشکافد محرابی ما تشنه و هر جانب یک چشمه حیوانی ما طامع و پیش و پس دریا کف وهابی ره چیست میان ما جز نقص عیان ما کو پرده میان ما جز چشم گران خوابی شش نور همی بارد زان ابر که حق آرد جسمت مثل بامی هر حس تو میزانی شش چشمه پیوسته می گردد شب بسته زان سوش روان کرده آن فاتح ابوابی خورشید و قمر گاهی شب افتد در چاهی بیرون کشدش زان چه بی آلت و قلابی صد صنعت سلطانی دارد ز تو پنهانی زیرا که ضعیفی تو بی طاقت و بی تابی این مفرش و آن کیوان افلاک ورای آن بر کف خدا لرزان ماننده سیمابی دریا چو چنان باشد کف درخور آن باشد اندر صفتش خاطر هست احول و کذابی بگریزد عقل و جان از هیبت آن سلطان چون دیو که بگریزد از عمر خطابی بکری برمد از شو معشوق جهانش او از جان عزیز خود بیگانه و صخابی ره داده به دام خود صد زاغ پی بازی چون باز به دام آمد برداشته مضرابی خاموش که آن اسعد این را به از این گوید بی صفقه صفاقی بی شرفه دبابی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸۱ ای سوخته یوسف در آتش یعقوبی گه بیت و غزل گویی گه پای عمل کوبی گه دور بگردانی گاهی شکر افشانی گه غوطه خوری عریان در چشمه ایوبی خلقان همه مرد و زن لب بسته و در شیون وز دولت و داد او ما غرقه این خوبی بر عشق چو می چسبد عاشق ز چه رو خسپد چون دوست نمی خسپد با آن همه مطلوبی آن دوست که می باید چون سوی تو می آید از بهر چنان مهمان چون خانه نمی روبی چون رزم نمی سازی چون چست نمی تازی چون سر تو نیندازی از غصه محجوبی ای نعل تو در آتش آن سوی ز پنج و شش از جذبه آن است این کاندر غم و آشوبی کی باشد و کی باشد کو گل ز تو بتراشد بی عیب خرد جان را از جمله معیوبی اجزای درختان را چون میوه کند دارا بنگر که چه مبدل شد آن چوب از آن چوبی زین به بتوان گفتن اما بمگو تن زن منگر ز حساب ای جان در عالم محسوبی