مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۳ چنان گشتم ز مستی و خرابی که خاکی را نمی دانم ز آبی در این خانه نمی یابم کسی را تو هشیاری بیا باشد بیابی همین دانم که مجلس از تو برپاست نمی دانم شرابی یا کبابی به باطن جان جان جان جانی به ظاهر آفتاب آفتابی از آن رو خوش فسونی که مسیحی از آن رو دیوسوزی که شهابی مرا خوش خوی کن زیرا شرابی مرا خوش بوی کن زیرا گلابی صبایی که بخندانی چمن را اگر چه تشنگان را تو عذابی بیا مستان بی حد بین به بازار اگر تو محتسب در احتسابی چو نان خواهان گهی اندر سؤالی چو رنجوران گهی اندر جوابی مثال برق کوته خنده تو از آن محبوس ظلمات سحابی درآ در مجلس سلطان باقی ببین گردان جفان کالجوابی تو خوش لعلی ولیکن زیر کانی تو بس خوبی ولیکن در نقابی به سوی شه پری باز سپیدی وگر پری به گورستان غرابی جوان بختا بزن دستی و می گو شبابی یا شبابی یا شبابی مگو با کس سخن ور سخت گیرد بگو والله اعلم بالصواب مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۴ چو اسم شمس دین اسما تو دیدی خلاصه او است در اشیاء تو دیدی چه دارد عقل ها پیشش ز دانش برابر با سری کش پا تو دیدی منورتر به هر دو کون ای دل ز حلقه خاص او هیجا تو دیدی به مانندش ز اول تا به آخر بگو آخر کی دیده ست یا تو دیدی در آن گوهر نبوده ست هیچ نقصان اگر هستت خیال آن ها تو دیدی به پیش خدمتش اندر سجودند از آن سوی حجاب لا تو دیدی خدیو سینه پهن و سروبالا نه بالا است و نی پهنا تو دیدی شهی کش جن و انس اندر سجودند همه رویش در آن رعنا تو دیدی ورا حلمی که خاک آن برنتابد چنان حلمی در استغنا تو دیدی ز وصف تلخ خود زهرا یکی وصف به لعل شکر و زهرا تو دیدی ز فرمان کردنش سوی سماوات نهاده نردبان بالا تو دیدی چنان لؤلؤ به تابانی و خوبی که او را هست جان لالا تو دیدی کسی خود این شبه فانی دون را از او خواهد چنین کالا تو دیدی به نرمی در هوای هرزه آبی و یا آن عشق چون خارا تو دیدی برونم جمله رنج و اندرون گنج بدین وصف عجب ما را تو دیدی خداوند شمس دین را در دو عالم به ملک و بخت او همتا تو دیدی ز بهر آتش ای باد صبا تا رسانی خدمتی از ما تو دیدی چو خاک سنب اسب جبرییل است همه تبریزیان احیا تو دیدی مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱۵ مرا اندر جگر بنشست خاری بحمدالله ز باغ او است باری یکی اقبال زفتی یافت جانم وگرچه شد تنم در عشق زاری کناری نیست این اقبال ما را چو بگرفتم چنین مه در کناری بگیر این عقل را بر دار او کش تماشا کن از این پس گیر و داری چو اندربافت این جانم به عشقش ز هستم تا نماند پود و تاری رخ گلنار گر در ره حجاب است چو گل در جان زنیمش زود ناری مشو غره به گلزار فنا تو که او گنده شود روزی سه چاری جمالی بین که حضرت عاشقستش بشو بهر چنین جان جان سپاری خداوندی شمس الدین تبریز کز او دارد خداوند افتخاری