Qur'an&Sunnahالقرآن

Mevlânâ — Mesnevî-i Ma'nevî (Farsça asıl)

Celâleddîn Muhammed Rûmî · FA

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۵ - بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که داشت چون جری کم آمدش در وقت چاشت زد بسی تشنیع او سودی نداشت گفت قاصد می کنید اینها شما گفت نه که بنده فرمانیم ما این مگیر از فرع این از اصل گیر بر کمان کم زن که از بازوست تیر ما رمیت اذ رمیت ابتلاست بر نبی کم نه گنه کان از خداست آب از سر تیره است ای خیره خشم پیشتر بنگر یکی بگشای چشم شد ز خشم و غم درون بقعه ای سوی شه بنوشت خشمین رقعه ای اندر آن رقعه ثنای شاه گفت گوهر جود و سخای شاه سفت کای ز بحر و ابر افزون کف تو در قضای حاجت حاجات جو زانک ابر آنچ دهد گریان دهد کف تو خندان پیاپی خوان نهد ظاهر رقعه اگر چه مدح بود بوی خشم از مدح اثرها می نمود زان همه کار تو بی نورست و زشت که تو دوری دور از نور سرشت رونق کار خسان کاسد شود هم چو میوه تازه زو فاسد شود رونق دنیا برآرد زو کساد زانک هست از عالم کون و فساد خوش نگردد از مدیحی سینه ها چونک در مداح باشد کینه ها ای دل از کین و کراهت پاک شو وانگهان الحمد خوان چالاک شو بر زبان الحمد و اکراه درون از زبان تلبیس باشد یا فسون وانگهان گفته خدا که ننگرم من به ظاهر من به باطن ناظرم

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۵ - بقیهٔ نوشتن آن غلام رقعه به طلب اجری رفت پیش از نامه پیش مطبخی کای بخیل از مطبخ شاه سخی دور ازو وز همت او کین قدر از جری ام آیدش اندر نظر گفت بهر مصلحت فرموده است نه برای بخل و نه تنگی دست گفت دهلیزیست والله این سخن پیش شه خاکست هم زر کهن مطبخی ده گونه حجت بر فراشت او همه رد کرد از حرصی که داشت چون جری کم آمدش در وقت چاشت زد بسی تشنیع او سودی نداشت گفت قاصد می کنید اینها شما گفت نه که بنده فرمانیم ما این مگیر از فرع این از اصل گیر بر کمان کم زن که از بازوست تیر ما رمیت اذ رمیت ابتلاست بر نبی کم نه گنه کان از خداست آب از سر تیره است ای خیره خشم پیشتر بنگر یکی بگشای چشم شد ز خشم و غم درون بقعه ای سوی شه بنوشت خشمین رقعه ای اندر آن رقعه ثنای شاه گفت گوهر جود و سخای شاه سفت کای ز بحر و ابر افزون کف تو در قضای حاجت حاجات جو زانک ابر آنچ دهد گریان دهد کف تو خندان پیاپی خوان نهد ظاهر رقعه اگر چه مدح بود بوی خشم از مدح اثرها می نمود زان همه کار تو بی نورست و زشت که تو دوری دور از نور سرشت رونق کار خسان کاسد شود هم چو میوه تازه زو فاسد شود رونق دنیا برآرد زو کساد زانک هست از عالم کون و فساد خوش نگردد از مدیحی سینه ها چونک در مداح باشد کینه ها ای دل از کین و کراهت پاک شو وانگهان الحمد خوان چالاک شو بر زبان الحمد و اکراه درون از زبان تلبیس باشد یا فسون وانگهان گفته خدا که ننگرم من به ظاهر من به باطن ناظرم

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می دهند تن برهنه سر برهنه سوخته شکر را دزدیده یا آموخته کو نشان شکر و حمد میر تو بر سر و بر پای بی توفیر تو گر زبانت مدح آن شه می تند هفت اندامت شکایت می کند در سخای آن شه و سلطان جود مر ترا کفشی و شلواری نبود گفت من ایثار کردم آنچ داد میر تقصیری نکرد از افتقاد بستدم جمله عطاها از امیر بخش کردم بر یتیم و بر فقیر مال دادم بستدم عمر دراز در جزا زیرا که بودم پاک باز پس بگفتندش مبارک مال رفت چیست اندر باطنت این دود نفت صد کراهت در درون تو چو خار کی بود انده نشان ابتشار کو نشان عشق و ایثار و رضا گر درستست آنچ گفتی ما مضی خود گرفتم مال گم شد میل کو سیل اگر بگذشت جای سیل کو چشم تو گر بد سیاه و جان فزا گر نماند او جان فزا ازرق چرا کو نشان پاک بازی ای ترش بوی لاف کژ همی آید خمش صد نشان باشد درون ایثار را صد علامت هست نیکوکار را مال در ایثار اگر گردد تلف در درون صد زندگی آید خلف در زمین حق زراعت کردنی تخمهای پاک آنگه دخل نی گر نروید خوشه از روضات هو پس چه واسع باشد ارض الله بگو چونک این ارض فنا بی ریع نیست چون بود ارض الله آن مستوسعیست این زمین را ریع او خود بی حدست دانه ای را کمترین خود هفصدست حمد گفتی کو نشان حامدون نه برونت هست اثر نه اندرون حمد عارف مر خدا را راستست که گواه حمد او شد پا و دست از چه تاریک جسمش بر کشید وز تک زندان دنیااش خرید اطلس تقوی و نور مؤتلف آیت حمدست او را بر کتف وا رهیده از جهان عاریه ساکن گلزار و عین جاریه بر سریر سر عالی همتش مجلس و جا و مقام و رتبتش مقعد صدقی که صدیقان درو جمله سر سبزند و شاد و تازه رو حمدشان چون حمد گلشن از بهار صد نشانی دارد و صد گیر و دار بر بهارش چشمه و نخل و گیاه وآن گلستان و نگارستان گواه شاهد شاهد هزاران هر طرف در گواهی هم چو گوهر بر صدف بوی سر بد بیاید از دمت وز سر و رو تابد ای لافی غمت بوشناسانند حاذق در مصاف تو به جلدی های هو کم کن گزاف تو ملاف از مشک کان بوی پیاز از دم تو می کند مکشوف راز گل شکر خوردم همی گویی و بوی می زند از سیر که یافه مگوی هست دل ماننده خانه کلان خانه دل را نهان همسایگان از شکاف روزن و دیوارها مطلع گردند بر اسرار ما از شکافی که ندارد هیچ وهم صاحب خانه و ندارد هیچ سهم از نبی بر خوان که دیو و قوم او می برند از حال انسی خفیه بو از رهی که انس از آن آگاه نیست زانک زین محسوس و زین اشباه نیست در میان ناقدان زرقی متن با محک ای قلب دون لافی مزن مر محک را ره بود در نقد و قلب که خدایش کرد امیر جسم و قلب چون شیاطین با غلیظیهای خویش واقف اند از سر ما و فکر و کیش مسلکی دارند دزدیده درون ما ز دزدیهای ایشان سرنگون دم به دم خبط و زیانی می کنند صاحب نقب و شکاف روزنند پس چرا جان های روشن در جهان بی خبر باشند از حال نهان در سرایت کمتر از دیوان شدند روحها که خیمه بر گردون زدند دیو دزدانه سوی گردون رود از شهاب محرق او مطعون شود سرنگون از چرخ زیر افتد چنان که شقی در جنگ از زخم سنان آن ز رشک روحهای دل پسند از فلکشان سرنگون می افکنند تو اگر شلی و لنگ و کور و کر این گمان بر روحهای مه مبر شرم دار و لاف کم زن جان مکن که بسی جاسوس هست آن سوی تن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۶ - حکایت آن مداح کی از جهت ناموس شکر ممدوح می‌کرد و بوی اندوه و غم اندرون او و خلاقت دلق ظاهر او می‌نمود کی آن شکرها لافست و دروغ آن یکی با دلق آمد از عراق باز پرسیدند یاران از فراق گفت آری بد فراق الا سفر بود بر من بس مبارک مژده ور که خلیفه داد ده خلعت مرا که قرینش باد صد مدح و ثنا شکرها و حمدها بر می شمرد تا که شکر از حد و اندازه ببرد پس بگفتندش که احوال نژند بر دروغ تو گواهی می دهند تن برهنه سر برهنه سوخته شکر را دزدیده یا آموخته کو نشان شکر و حمد میر تو بر سر و بر پای بی توفیر تو گر زبانت مدح آن شه می تند هفت اندامت شکایت می کند در سخای آن شه و سلطان جود مر ترا کفشی و شلواری نبود گفت من ایثار کردم آنچ داد میر تقصیری نکرد از افتقاد بستدم جمله عطاها از امیر بخش کردم بر یتیم و بر فقیر مال دادم بستدم عمر دراز در جزا زیرا که بودم پاک باز پس بگفتندش مبارک مال رفت چیست اندر باطنت این دود نفت صد کراهت در درون تو چو خار کی بود انده نشان ابتشار کو نشان عشق و ایثار و رضا گر درستست آنچ گفتی ما مضی خود گرفتم مال گم شد میل کو سیل اگر بگذشت جای سیل کو چشم تو گر بد سیاه و جان فزا گر نماند او جان فزا ازرق چرا کو نشان پاک بازی ای ترش بوی لاف کژ همی آید خمش صد نشان باشد درون ایثار را صد علامت هست نیکوکار را مال در ایثار اگر گردد تلف در درون صد زندگی آید خلف در زمین حق زراعت کردنی تخمهای پاک آنگه دخل نی گر نروید خوشه از روضات هو پس چه واسع باشد ارض الله بگو چونک این ارض فنا بی ریع نیست چون بود ارض الله آن مستوسعیست این زمین را ریع او خود بی حدست دانه ای را کمترین خود هفصدست حمد گفتی کو نشان حامدون نه برونت هست اثر نه اندرون حمد عارف مر خدا را راستست که گواه حمد او شد پا و دست از چه تاریک جسمش بر کشید وز تک زندان دنیااش خرید اطلس تقوی و نور مؤتلف آیت حمدست او را بر کتف وا رهیده از جهان عاریه ساکن گلزار و عین جاریه بر سریر سر عالی همتش مجلس و جا و مقام و رتبتش مقعد صدقی که صدیقان درو جمله سر سبزند و شاد و تازه رو حمدشان چون حمد گلشن از بهار صد نشانی دارد و صد گیر و دار بر بهارش چشمه و نخل و گیاه وآن گلستان و نگارستان گواه شاهد شاهد هزاران هر طرف در گواهی هم چو گوهر بر صدف بوی سر بد بیاید از دمت وز سر و رو تابد ای لافی غمت بوشناسانند حاذق در مصاف تو به جلدی های هو کم کن گزاف تو ملاف از مشک کان بوی پیاز از دم تو می کند مکشوف راز گل شکر خوردم همی گویی و بوی می زند از سیر که یافه مگوی هست دل ماننده خانه کلان خانه دل را نهان همسایگان از شکاف روزن و دیوارها مطلع گردند بر اسرار ما از شکافی که ندارد هیچ وهم صاحب خانه و ندارد هیچ سهم از نبی بر خوان که دیو و قوم او می برند از حال انسی خفیه بو از رهی که انس از آن آگاه نیست زانک زین محسوس و زین اشباه نیست در میان ناقدان زرقی متن با محک ای قلب دون لافی مزن مر محک را ره بود در نقد و قلب که خدایش کرد امیر جسم و قلب چون شیاطین با غلیظیهای خویش واقف اند از سر ما و فکر و کیش مسلکی دارند دزدیده درون ما ز دزدیهای ایشان سرنگون دم به دم خبط و زیانی می کنند صاحب نقب و شکاف روزنند پس چرا جان های روشن در جهان بی خبر باشند از حال نهان در سرایت کمتر از دیوان شدند روحها که خیمه بر گردون زدند دیو دزدانه سوی گردون رود از شهاب محرق او مطعون شود سرنگون از چرخ زیر افتد چنان که شقی در جنگ از زخم سنان آن ز رشک روحهای دل پسند از فلکشان سرنگون می افکنند تو اگر شلی و لنگ و کور و کر این گمان بر روحهای مه مبر شرم دار و لاف کم زن جان مکن که بسی جاسوس هست آن سوی تن

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق این طبیبان بدن دانش ورند بر سقام تو ز تو واقف ترند تا ز قاروره همی بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ صد سقم بینند در تو بی درنگ این طبیبان نوآموزند خود که بدین آیاتشان حاجت بود کاملان از دور نامت بشنوند تا به قعر باد و بودت در دوند بلک پیش از زادن تو سالها دیده باشندت ترا با حالها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا ناله مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می کشید جان او از باد باده می چشید کوزه ای کو از یخابه پر بود چون عرق بر ظاهرش پیدا شود آن ز سردی هوا آبی شدست از درون کوزه نم بیرون نجست باد بوی آور مر او را آب گشت آب هم او را شراب ناب گشت چون درو آثار مستی شد پدید یک مرید او را از آن دم بر رسید پس بپرسیدش که این احوال خوش که برونست از حجاب پنج و شش گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید می شود رویت چه حالست و نوید می کشی بوی و به ظاهر نیست گل بی شک از غیبست و از گلزار کل ای تو کام جان هر خودکامه ای هر دم از غیبت پیام و نامه ای هر دمی یعقوب وار از یوسفی می رسد اندر مشام تو شفا قطره ای بر ریز بر ما زان سبو شمه ای زان گلستان با ما بگو خو نداریم ای جمال مهتری که لب ما خشک و تو تنها خوری ای فلک پیمای چست چست خیز زانچ خوردی جرعه ای بر ما بریز میر مجلس نیست در دوران دگر جز تو ای شه در حریفان در نگر کی توان نوشید این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگرست بوی را پوشیده و مکنون کند چشم مست خویشتن را چون کند خود نه آن بویست این که اندر جهان صد هزاران پرده اش دارد نهان پر شد از تیزی او صحرا و دشت دشت چه کز نه فلک هم در گذشت این سر خم را به کهگل در مگیر کین برهنه نیست خود پوشش پذیر لطف کن ای رازدان رازگو آنچ بازت صید کردش بازگو گفت بوی بوالعجب آمد به من هم چنانک مر نبی را از یمن که محمد گفت بر دست صبا از یمن می آیدم بوی خدا بوی رامین می رسد از جان ویس بوی یزدان می رسد هم از اویس از اویس و از قرن بوی عجب مر نبی را مست کرد و پر طرب چون اویس از خویش فانی گشته بود آن زمینی آسمانی گشته بود آن هلیله پروریده در شکر چاشنی تلخیش نبود دگر آن هلیله رسته از ما و منی نقش دارد از هلیله طعم نی این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق این طبیبان بدن دانش ورند بر سقام تو ز تو واقف ترند تا ز قاروره همی بینند حال که ندانی تو از آن رو اعتلال هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دم بو برند از تو بهر گونه سقم پس طبیبان الهی در جهان چون ندانند از تو بی گفت دهان هم ز نبضت هم ز چشمت هم ز رنگ صد سقم بینند در تو بی درنگ این طبیبان نوآموزند خود که بدین آیاتشان حاجت بود کاملان از دور نامت بشنوند تا به قعر باد و بودت در دوند بلک پیش از زادن تو سالها دیده باشندت ترا با حالها مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد آن شنیدی داستان بایزید که ز حال بوالحسن پیشین چه دید روزی آن سلطان تقوی می گذشت با مریدان جانب صحرا و دشت بوی خوش آمد مر او را ناگهان در سواد ری ز سوی خارقان هم بدانجا ناله مشتاق کرد بوی را از باد استنشاق کرد بوی خوش را عاشقانه می کشید جان او از باد باده می چشید کوزه ای کو از یخابه پر بود چون عرق بر ظاهرش پیدا شود آن ز سردی هوا آبی شدست از درون کوزه نم بیرون نجست باد بوی آور مر او را آب گشت آب هم او را شراب ناب گشت چون درو آثار مستی شد پدید یک مرید او را از آن دم بر رسید پس بپرسیدش که این احوال خوش که برونست از حجاب پنج و شش گاه سرخ و گاه زرد و گه سپید می شود رویت چه حالست و نوید می کشی بوی و به ظاهر نیست گل بی شک از غیبست و از گلزار کل ای تو کام جان هر خودکامه ای هر دم از غیبت پیام و نامه ای هر دمی یعقوب وار از یوسفی می رسد اندر مشام تو شفا قطره ای بر ریز بر ما زان سبو شمه ای زان گلستان با ما بگو خو نداریم ای جمال مهتری که لب ما خشک و تو تنها خوری ای فلک پیمای چست چست خیز زانچ خوردی جرعه ای بر ما بریز میر مجلس نیست در دوران دگر جز تو ای شه در حریفان در نگر کی توان نوشید این می زیردست می یقین مر مرد را رسواگرست بوی را پوشیده و مکنون کند چشم مست خویشتن را چون کند خود نه آن بویست این که اندر جهان صد هزاران پرده اش دارد نهان پر شد از تیزی او صحرا و دشت دشت چه کز نه فلک هم در گذشت این سر خم را به کهگل در مگیر کین برهنه نیست خود پوشش پذیر لطف کن ای رازدان رازگو آنچ بازت صید کردش بازگو گفت بوی بوالعجب آمد به من هم چنانک مر نبی را از یمن که محمد گفت بر دست صبا از یمن می آیدم بوی خدا بوی رامین می رسد از جان ویس بوی یزدان می رسد هم از اویس از اویس و از قرن بوی عجب مر نبی را مست کرد و پر طرب چون اویس از خویش فانی گشته بود آن زمینی آسمانی گشته بود آن هلیله پروریده در شکر چاشنی تلخیش نبود دگر آن هلیله رسته از ما و منی نقش دارد از هلیله طعم نی این سخن پایان ندارد باز گرد تا چه گفت از وحی غیب آن شیرمرد

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۹ - قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن گفت زین سو بوی یاری می رسد کاندرین ده شهریاری می رسد بعد چندین سال می زاید شهی می زند بر آسمان ها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو حلیه های روح او را هم نمود از صفات و از طریقه و جا و بود حلیه تن هم چو تن عاریتی ست دل بر آن کم نه که آن یک ساعتی ست حلیه روح طبیعی هم فنا ست حلیه آن جان طلب کان بر سما ست جسم او هم چون چراغی بر زمین نور او بالای سقف هفتمین آن شعاع آفتاب اندر وثاق قرص او اندر چهارم چارطاق نقش گل در زیر بینی بهر لاغ بوی گل بر سقف و ایوان دماغ مرد خفته در عدن دیده فرق عکس آن بر جسم افتاده عرق پیرهن در مصر رهن یک حریص پر شده کنعان ز بوی آن قمیص بر نبشتند آن زمان تاریخ را از کباب آراستند آن سیخ را چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت از پس آن سال ها آمد پدید بوالحسن بعد وفات بایزید جمله خوهای او ز امساک و جود آن چنان آمد که آن شه گفته بود لوح محفوظ است او را پیشوا از چه محفوظ است محفوظ از خطا نه نجوم ست و نه رمل ست و نه خواب وحی حق والله اعلم بالصواب از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان وحی دل گیرش که منظرگاه اوست چون خطا باشد چو دل آگاه اوست مؤمنا ینظر به نور الله شدی از خطا و سهو آمن آمدی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و او یم شود زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولی تر سکوت نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ احمقست و مرده ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی آسمان ها و زمین یک سیب دان که ز درخت قدرت حق شد عیان تو چو کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها آتشی که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر مرد اول بسته خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآید بر سها عالم تاریک روشن می کند کنده آهن به سوزن می کند گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست بارنامه روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرییل بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرییل از بیم تو واپس خزد گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۹ - قول رسول صلی الله علیه و سلم انی لاجد نفس الرحمن من قبل الیمن گفت زین سو بوی یاری می رسد کاندرین ده شهریاری می رسد بعد چندین سال می زاید شهی می زند بر آسمان ها خرگهی رویش از گلزار حق گلگون بود از من او اندر مقام افزون بود چیست نامش گفت نامش بوالحسن حلیه اش وا گفت ز ابرو و ذقن قد او و رنگ او و شکل او یک به یک واگفت از گیسو و رو حلیه های روح او را هم نمود از صفات و از طریقه و جا و بود حلیه تن هم چو تن عاریتی ست دل بر آن کم نه که آن یک ساعتی ست حلیه روح طبیعی هم فنا ست حلیه آن جان طلب کان بر سما ست جسم او هم چون چراغی بر زمین نور او بالای سقف هفتمین آن شعاع آفتاب اندر وثاق قرص او اندر چهارم چارطاق نقش گل در زیر بینی بهر لاغ بوی گل بر سقف و ایوان دماغ مرد خفته در عدن دیده فرق عکس آن بر جسم افتاده عرق پیرهن در مصر رهن یک حریص پر شده کنعان ز بوی آن قمیص بر نبشتند آن زمان تاریخ را از کباب آراستند آن سیخ را چون رسید آن وقت و آن تاریخ راست زاده شد آن شاه و نرد ملک باخت از پس آن سال ها آمد پدید بوالحسن بعد وفات بایزید جمله خوهای او ز امساک و جود آن چنان آمد که آن شه گفته بود لوح محفوظ است او را پیشوا از چه محفوظ است محفوظ از خطا نه نجوم ست و نه رمل ست و نه خواب وحی حق والله اعلم بالصواب از پی روپوش عامه در بیان وحی دل گویند آن را صوفیان وحی دل گیرش که منظرگاه اوست چون خطا باشد چو دل آگاه اوست مؤمنا ینظر به نور الله شدی از خطا و سهو آمن آمدی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۰ - نقصان اجرای جان و دل صوفی از طعام الله صوفیی از فقر چون در غم شود عین فقرش دایه و مطعم شود زانک جنت از مکاره رسته است رحم قسم عاجزی اشکسته است آنک سرها بشکند او از علو رحم حق و خلق ناید سوی او این سخن آخر ندارد وان جوان از کمی اجرای نان شد ناتوان شاد آن صوفی که رزقش کم شود آن شبه ش در گردد و او یم شود زان جرای خاص هر که آگاه شد او سزای قرب و اجری گاه شد زان جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود پس بداند که خطایی رفته است که سمن زار رضا آشفته است هم چنانک آن شخص از نقصان کشت رقعه سوی صاحب خرمن نبشت رقعه اش بردند پیش میر داد خواند او رقعه جوابی وا نداد گفت او را نیست الا درد لوت پس جواب احمق اولی تر سکوت نیستش درد فراق و وصل هیچ بند فرعست او نجوید اصل هیچ احمقست و مرده ما و منی کز غم فرعش فراغ اصل نی آسمان ها و زمین یک سیب دان که ز درخت قدرت حق شد عیان تو چو کرمی در میان سیب در وز درخت و باغبانی بی خبر آن یکی کرمی دگر در سیب هم لیک جانش از برون صاحب علم جنبش او وا شکافد سیب را بر نتابد سیب آن آسیب را بر دریده جنبش او پرده ها صورتش کرمست و معنی اژدها آتشی که اول ز آهن می جهد او قدم بس سست بیرون می نهد دایه اش پنبه ست اول لیک اخیر می رساند شعله ها او تا اثیر مرد اول بسته خواب و خورست آخر الامر از ملایک برترست در پناه پنبه و کبریتها شعله و نورش برآید بر سها عالم تاریک روشن می کند کنده آهن به سوزن می کند گرچه آتش نیز هم جسمانی است نه ز روحست و نه از روحانی است جسم را نبود از آن عز بهره ای جسم پیش بحر جان چون قطره ای جسم از جان روزافزون می شود چون رود جان جسم بین چون می شود حد جسمت یک دو گز خود بیش نیست جان تو تا آسمان جولان کنیست تا به بغداد و سمرقند ای همام روح را اندر تصور نیم گام دو درم سنگست پیه چشمتان نور روحش تا عنان آسمان نور بی این چشم می بیند به خواب چشم بی این نور چه بود جز خراب جان ز ریش و سبلت تن فارغست لیک تن بی جان بود مردار و پست بارنامه روح حیوانیست این پیشتر رو روح انسانی ببین بگذر از انسان هم و از قال و قیل تا لب دریای جان جبرییل بعد از آنت جان احمد لب گزد جبرییل از بیم تو واپس خزد گوید ار آیم به قدر یک کمان من به سوی تو بسوزم در زمان

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۱ - آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه این بیابان خود ندارد پا و سر بی جواب نامه خسته ست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب یا خیانت کرد رقعه بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعه دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه بر عیب بنهاده ز جهل آن بی خبر هیچ گرد خود نمی گردد که من کژروی کردم چو اندر دین شمن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه‌السلام به سبب زلت او باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن را برو چون لیل کرد گفت تاجا کژ مشو بر فرق من آفتابا کم مشو از شرق من راست می کرد او به دست آن تاج را باز کژ می شد برو تاج ای فتی هشت بارش راست کرد و گشت کژ گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ گفت اگر صد ره کنی تو راست من کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن پس سلیمان اندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد بعد از آن تاجش همان دم راست شد آنچنان که تاج را می خواست شد بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد تاج او می گشت تارک جو به قصد هشت کرت کژ بکرد آن مهترش راست می شد تاج بر فرق سرش تاج ناطق گشت کای شه ناز کن چون فشاندی پر ز گل پرواز کن نیست دستوری کزین من بگذرم پرده های غیب این برهم درم بر دهانم نه تو دست خود ببند مر دهانم را ز گفت ناپسند پس ترا هر غم که پیش آید ز درد بر کسی تهمت منه بر خویش گرد ظن مبر بر دیگری ای دوستکام آن مکن که می سگالید آن غلام گاه جنگش با رسول و مطبخی گاه خشمش با شهنشاه سخی هم چو فرعونی که موسی هشته بود طفلکان خلق را سر می ربود آن عدو در خانه آن کور دل او شده اطفال را گردن گسل تو هم از بیرون بدی با دیگران واندرون خوش گشته با نفس گران خود عدوت اوست قندش می دهی وز برون تهمت به هر کس می نهی هم چو فرعونی تو کور و کوردل با عدو خوش بی گناهان را مذل چند فرعونا کشی بی جرم را می نوازی مر تن پر غرم را عقل او بر عقل شاهان می فزود حکم حق بی عقل و کورش کرده بود مهر حق بر چشم و بر گوش خرد گر فلاطونست حیوانش کند حکم حق بر لوح می آید پدید آنچنان که حکم غیب بایزید

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۱ - آشفتن آن غلام از نارسیدن جواب رقعه از قبل پادشاه این بیابان خود ندارد پا و سر بی جواب نامه خسته ست آن پسر کای عجب چونم نداد آن شه جواب یا خیانت کرد رقعه بر ز تاب رقعه پنهان کرد و ننمود آن به شاه کو منافق بود و آبی زیر کاه رقعه دیگر نویسم ز آزمون دیگری جویم رسول ذو فنون بر امیر و مطبخی و نامه بر عیب بنهاده ز جهل آن بی خبر هیچ گرد خود نمی گردد که من کژروی کردم چو اندر دین شمن مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۲ - کژ وزیدن باد بر سلیمان علیه‌السلام به سبب زلت او باد بر تخت سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ باد هم گفت ای سیلمان کژ مرو ور روی کژ از کژم خشمین مشو این ترازو بهر این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سبق از ترازو کم کنی من کم کنم تا تو با من روشنی من روشنم هم چنین تاج سلیمان میل کرد روز روشن را برو چون لیل کرد گفت تاجا کژ مشو بر فرق من آفتابا کم مشو از شرق من راست می کرد او به دست آن تاج را باز کژ می شد برو تاج ای فتی هشت بارش راست کرد و گشت کژ گفت تاجا چیست آخر کژ مغژ گفت اگر صد ره کنی تو راست من کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن پس سلیمان اندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد بعد از آن تاجش همان دم راست شد آنچنان که تاج را می خواست شد بعد از آنش کژ همی کرد او به قصد تاج او می گشت تارک جو به قصد هشت کرت کژ بکرد آن مهترش راست می شد تاج بر فرق سرش تاج ناطق گشت کای شه ناز کن چون فشاندی پر ز گل پرواز کن نیست دستوری کزین من بگذرم پرده های غیب این برهم درم بر دهانم نه تو دست خود ببند مر دهانم را ز گفت ناپسند پس ترا هر غم که پیش آید ز درد بر کسی تهمت منه بر خویش گرد ظن مبر بر دیگری ای دوستکام آن مکن که می سگالید آن غلام گاه جنگش با رسول و مطبخی گاه خشمش با شهنشاه سخی هم چو فرعونی که موسی هشته بود طفلکان خلق را سر می ربود آن عدو در خانه آن کور دل او شده اطفال را گردن گسل تو هم از بیرون بدی با دیگران واندرون خوش گشته با نفس گران خود عدوت اوست قندش می دهی وز برون تهمت به هر کس می نهی هم چو فرعونی تو کور و کوردل با عدو خوش بی گناهان را مذل چند فرعونا کشی بی جرم را می نوازی مر تن پر غرم را عقل او بر عقل شاهان می فزود حکم حق بی عقل و کورش کرده بود مهر حق بر چشم و بر گوش خرد گر فلاطونست حیوانش کند حکم حق بر لوح می آید پدید آنچنان که حکم غیب بایزید

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او هم چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شیخ این بشنیده ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی گفتی شکالش حل شدی تا یکی روزی بیامد با سعود گورها را برف نو پوشیده بود توی بر تو برف ها هم چون علم قبه قبه دید و شد جانش به غم بانگش آمد از حظیره شیخ حی ها انا ادعوک کی تسعیٰ الی هین بیا این سو بر آوازم شتاب عالم ار برفست روی از من متاب حال او زان روز شد خوب و بدید آن عجایب را که اول می شنید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت نامه دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بنده شماست گر جوابش بر نویسی هم رواست از شهی تو چه کم گردد اگر برغلام و بنده اندازی نظر گفت این سهلست اما احمقست مرد احمق زشت و مردود حقست گرچه آمرزم گناه و زلتش هم کند بر من سرایت علتش صد کس از گرگین همه گرگین شوند خاصه این گر خبیث ناپسند گر کم عقلی مبادا گبر را شوم او بی آب دارد ابر را نم نبارد ابر از شومی او شهر شد ویرانه از بومی او از گر آن احمقان طوفان نوح کرد ویران عالمی را در فضوح گفت پیغامبر که احمق هر که هست او عدو ماست و غول ره زنست هر که او عاقل بود از جان ماست روح او و ریح او ریحان ماست عقل دشنامم دهد من راضیم زانک فیضی دارد از فیاضیم نبود آن دشنام او بی فایده نبود آن مهمانیش بی مایده احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم این یقین دان گر لطیف و روشنی نیست بوسه کون خر را چاشنی سبلتت گنده کند بی فایده جامه از دیگش سیه بی مایده مایده عقلست نی نان و شوی نور عقلست ای پسر جان را غذی نیست غیر نور آدم را خورش از جز آن جان نیابد پرورش زین خورش ها اندک اندک باز بر کین غذای خر بود نه آن حر تا غذای اصل را قابل شوی لقمه های نور را آکل شوی عکس آن نورست کین نان نان شدست فیض آن جانست کین جان جان شدست چون خوری یکبار از ماکول نور خاک ریزی بر سر نان و تنور عقل دو عقلست اول مکسبی که در آموزی چو در مکتب صبی از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی وز علوم خوب و بکر عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران لوح حافظ باشی اندر دور و گشت لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه دم به دم عقل تحصیلی مثال جویها کان رود در خانه ای از کویها راه آبش بسته شد شد بی نوا از درون خویشتن جو چشمه را

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۳ - شنیدن شیخ ابوالحسن رضی الله عنه خبر دادن ابویزید را و بود او و احوال او هم چنان آمد که او فرموده بود بوالحسن از مردمان آن را شنود که حسن باشد مرید و امتم درس گیرد هر صباح از تربتم گفت من هم نیز خوابش دیده ام وز روان شیخ این بشنیده ام هر صباحی رو نهادی سوی گور ایستادی تا ضحی اندر حضور یا مثال شیخ پیشش آمدی یا که بی گفتی شکالش حل شدی تا یکی روزی بیامد با سعود گورها را برف نو پوشیده بود توی بر تو برف ها هم چون علم قبه قبه دید و شد جانش به غم بانگش آمد از حظیره شیخ حی ها انا ادعوک کی تسعیٰ الی هین بیا این سو بر آوازم شتاب عالم ار برفست روی از من متاب حال او زان روز شد خوب و بدید آن عجایب را که اول می شنید مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۴ - رقعهٔ دیگر نوشتن آن غلام پیش شاه چون جواب آن رقعهٔ اوّل نیافت نامه دیگر نوشت آن بدگمان پر ز تشنیع و نفیر و پر فغان که یکی رقعه نبشتم پیش شه ای عجب آنجا رسید و یافت ره آن دگر را خواند هم آن خوب خد هم نداد او را جواب و تن بزد خشک می آورد او را شهریار او مکرر کرد رقعه پنج بار گفت حاجب آخر او بنده شماست گر جوابش بر نویسی هم رواست از شهی تو چه کم گردد اگر برغلام و بنده اندازی نظر گفت این سهلست اما احمقست مرد احمق زشت و مردود حقست گرچه آمرزم گناه و زلتش هم کند بر من سرایت علتش صد کس از گرگین همه گرگین شوند خاصه این گر خبیث ناپسند گر کم عقلی مبادا گبر را شوم او بی آب دارد ابر را نم نبارد ابر از شومی او شهر شد ویرانه از بومی او از گر آن احمقان طوفان نوح کرد ویران عالمی را در فضوح گفت پیغامبر که احمق هر که هست او عدو ماست و غول ره زنست هر که او عاقل بود از جان ماست روح او و ریح او ریحان ماست عقل دشنامم دهد من راضیم زانک فیضی دارد از فیاضیم نبود آن دشنام او بی فایده نبود آن مهمانیش بی مایده احمق ار حلوا نهد اندر لبم من از آن حلوای او اندر تبم این یقین دان گر لطیف و روشنی نیست بوسه کون خر را چاشنی سبلتت گنده کند بی فایده جامه از دیگش سیه بی مایده مایده عقلست نی نان و شوی نور عقلست ای پسر جان را غذی نیست غیر نور آدم را خورش از جز آن جان نیابد پرورش زین خورش ها اندک اندک باز بر کین غذای خر بود نه آن حر تا غذای اصل را قابل شوی لقمه های نور را آکل شوی عکس آن نورست کین نان نان شدست فیض آن جانست کین جان جان شدست چون خوری یکبار از ماکول نور خاک ریزی بر سر نان و تنور عقل دو عقلست اول مکسبی که در آموزی چو در مکتب صبی از کتاب و اوستاد و فکر و ذکر از معانی وز علوم خوب و بکر عقل تو افزون شود بر دیگران لیک تو باشی ز حفظ آن گران لوح حافظ باشی اندر دور و گشت لوح محفوظ اوست کو زین در گذشت عقل دیگر بخشش یزدان بود چشمه آن در میان جان بود چون ز سینه آب دانش جوش کرد نه شود گنده نه دیرینه نه زرد ور ره نبعش بود بسته چه غم کو همی جوشد ز خانه دم به دم عقل تحصیلی مثال جویها کان رود در خانه ای از کویها راه آبش بسته شد شد بی نوا از درون خویشتن جو چشمه را

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم مشورت می کرد شخصی با کسی کز تردد وا رهد وز محبسی گفت ای خوش نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی حارسی از گرگ جستن شرط نیست جستن از غیر محل ناجستنیست من ترا بی هیچ شکی دشمنم من ترا کی ره نمایم ره زنم هر که باشد همنشین دوستان هست در گلخن میان بوستان هر که با دشمن نشیند در زمن هست او در بوستان در گولخن دوست را مازار از ما و منت تا نگردد دوست خصم و دشمنت خیر کن با خلق بهر ایزدت یا برای راحت جان خودت تا هماره دوست بینی در نظر در دلت ناید ز کین ناخوش صور چونک کردی دشمنی پرهیز کن مشورت با یار مهرانگیز کن گفت می دانم ترا ای بوالحسن که توی دیرینه دشمن دار من لیک مرد عاقلی و معنوی عقل تو نگذاردت که کژ روی طبع خواهد تا کشد از خصم کین عقل بر نفس است بند آهنین آید و منعش کند وا داردش عقل چون شحنه ست در نیک و بدش عقل ایمانی چو شحنه عادلست پاسبان و حاکم شهر دلست هم چو گربه باشد او بیدارهوش دزد در سوراخ ماند هم چو موش در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است گربه چه شیر شیرافکن بود عقل ایمانی که اندر تن بود غره او حاکم درندگان نعره او مانع چرندگان شهر پر دزدست و پر جامه کنی خواه شحنه باش گو و خواه نی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند یک سریه می فرستادش رسول بهر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی گمان سرور بود قوم بی سرور تن بی سر بود این همه که مرده و پژمرده ای زان بود که ترک سرور کرده ای از کسل وز بخل وز ما و منی می کشی سر خویش را سر می کنی هم چو استوری که بگریزد ز بار او سر خود گیرد اندر کوهسار صاحبش در پی دوان کای خیره سر هر طرف گرگیست اندر قصد خر گر ز چشمم این زمان غایب شوی پیشت آید هر طرف گرگ قوی استخوانت را بخاید چون شکر که نبینی زندگانی را دگر آن مگیر آخر بمانی از علف آتش از بی هیزمی گردد تلف هین بمگریز از تصرف کردنم وز گرانی بار که جانت منم تو ستوری هم که نفست غالبست حکم غالب را بود ای خودپرست خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال اسپ تازی را عرب گوید تعال میر آخر بود حق را مصطفی بهر استوران نفس پر جفا قل تعالوا گفت از جذب کرم تا ریاضتتان دهم من رایضم نفسها را تا مروض کرده ام زین ستوران بس لگدها خورده ام هر کجا باشد ریاضت باره ای از لگدهااش نباشد چاره ای لاجرم اغلب بلا بر انبیاست که ریاضت دادن خامان بلاست سکسکانید از دمم یرغا روید تا یواش و مرکب سلطان شوید قل تعالوا قل تعالو گفت رب ای ستوران رمیده از ادب گر نیایند ای نبی غمگین مشو زان دو بی تمکین تو پر از کین مشو گوش بعضی زین تعالواها کرست هر ستوری را صطبلی دیگرست منهزم گردند بعضی زین ندا هست هر اسپی طویله او جدا منقبض گردند بعضی زین قصص زانک هر مرغی جدا دارد قفس خود ملایک نیز ناهمتا بدند زین سبب بر آسمان صف صف شدند کودکان گرچه به یک مکتب درند در سبق هر یک ز یک بالاترند مشرقی و مغربی را حسهاست منصب دیدار حس چشم راست صد هزاران گوشها گر صف زنند جمله محتاجان چشم روشن اند باز صف گوشها را منصبی در سماع جان و اخبار و نبی صد هزاران چشم را آن راه نیست هیچ چشمی از سماع آگاه نیست هم چنین هر حس یک یک می شمر هر یکی معزول از آن کار دگر پنج حس ظاهر و پنج اندرون ده صف اند اندر قیام الصافون هر کسی کو از صف دین سرکشست می رود سوی صفی کان واپسست تو ز گفتار تعالوا کم مکن کیمیای بس شگرفست این سخن گر مسی گردد ز گفتارت نفیر کیمیا را هیچ از وی وا مگیر این زمان گر بست نفس ساحرش گفت تو سودش کند در آخرش قل تعالوا قل تعالوا ای غلام هین که ان الله یدعوا للسلام خواجه باز آ از منی و از سری سروری جو کم طلب کن سروری

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۵ - قصهٔ آنک کسی به کسی مشورت می‌کرد گفتش مشورت با دیگری کن کی من عدوی توم مشورت می کرد شخصی با کسی کز تردد وا رهد وز محبسی گفت ای خوش نام غیر من بجو ماجرای مشورت با او بگو من عدوم مر ترا با من مپیچ نبود از رای عدو پیروز هیچ رو کسی جو که ترا او هست دوست دوست بهر دوست لاشک خیرجوست من عدوم چاره نبود کز منی کژ روم با تو نمایم دشمنی حارسی از گرگ جستن شرط نیست جستن از غیر محل ناجستنیست من ترا بی هیچ شکی دشمنم من ترا کی ره نمایم ره زنم هر که باشد همنشین دوستان هست در گلخن میان بوستان هر که با دشمن نشیند در زمن هست او در بوستان در گولخن دوست را مازار از ما و منت تا نگردد دوست خصم و دشمنت خیر کن با خلق بهر ایزدت یا برای راحت جان خودت تا هماره دوست بینی در نظر در دلت ناید ز کین ناخوش صور چونک کردی دشمنی پرهیز کن مشورت با یار مهرانگیز کن گفت می دانم ترا ای بوالحسن که توی دیرینه دشمن دار من لیک مرد عاقلی و معنوی عقل تو نگذاردت که کژ روی طبع خواهد تا کشد از خصم کین عقل بر نفس است بند آهنین آید و منعش کند وا داردش عقل چون شحنه ست در نیک و بدش عقل ایمانی چو شحنه عادلست پاسبان و حاکم شهر دلست هم چو گربه باشد او بیدارهوش دزد در سوراخ ماند هم چو موش در هر آنجا که برآرد موش دست نیست گربه یا که نقش گربه است گربه چه شیر شیرافکن بود عقل ایمانی که اندر تن بود غره او حاکم درندگان نعره او مانع چرندگان شهر پر دزدست و پر جامه کنی خواه شحنه باش گو و خواه نی مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۶ - امیر کردن رسول علیه‌السلام جوان هذیلی را بر سریه‌ای کی در آن پیران و جنگ آزمودگان بودند یک سریه می فرستادش رسول بهر جنگ کافر و دفع فضول یک جوانی را گزید او از هذیل میر لشکر کردش و سالار خیل اصل لشکر بی گمان سرور بود قوم بی سرور تن بی سر بود این همه که مرده و پژمرده ای زان بود که ترک سرور کرده ای از کسل وز بخل وز ما و منی می کشی سر خویش را سر می کنی هم چو استوری که بگریزد ز بار او سر خود گیرد اندر کوهسار صاحبش در پی دوان کای خیره سر هر طرف گرگیست اندر قصد خر گر ز چشمم این زمان غایب شوی پیشت آید هر طرف گرگ قوی استخوانت را بخاید چون شکر که نبینی زندگانی را دگر آن مگیر آخر بمانی از علف آتش از بی هیزمی گردد تلف هین بمگریز از تصرف کردنم وز گرانی بار که جانت منم تو ستوری هم که نفست غالبست حکم غالب را بود ای خودپرست خر نخواندت اسپ خواندت ذوالجلال اسپ تازی را عرب گوید تعال میر آخر بود حق را مصطفی بهر استوران نفس پر جفا قل تعالوا گفت از جذب کرم تا ریاضتتان دهم من رایضم نفسها را تا مروض کرده ام زین ستوران بس لگدها خورده ام هر کجا باشد ریاضت باره ای از لگدهااش نباشد چاره ای لاجرم اغلب بلا بر انبیاست که ریاضت دادن خامان بلاست سکسکانید از دمم یرغا روید تا یواش و مرکب سلطان شوید قل تعالوا قل تعالو گفت رب ای ستوران رمیده از ادب گر نیایند ای نبی غمگین مشو زان دو بی تمکین تو پر از کین مشو گوش بعضی زین تعالواها کرست هر ستوری را صطبلی دیگرست منهزم گردند بعضی زین ندا هست هر اسپی طویله او جدا منقبض گردند بعضی زین قصص زانک هر مرغی جدا دارد قفس خود ملایک نیز ناهمتا بدند زین سبب بر آسمان صف صف شدند کودکان گرچه به یک مکتب درند در سبق هر یک ز یک بالاترند مشرقی و مغربی را حسهاست منصب دیدار حس چشم راست صد هزاران گوشها گر صف زنند جمله محتاجان چشم روشن اند باز صف گوشها را منصبی در سماع جان و اخبار و نبی صد هزاران چشم را آن راه نیست هیچ چشمی از سماع آگاه نیست هم چنین هر حس یک یک می شمر هر یکی معزول از آن کار دگر پنج حس ظاهر و پنج اندرون ده صف اند اندر قیام الصافون هر کسی کو از صف دین سرکشست می رود سوی صفی کان واپسست تو ز گفتار تعالوا کم مکن کیمیای بس شگرفست این سخن گر مسی گردد ز گفتارت نفیر کیمیا را هیچ از وی وا مگیر این زمان گر بست نفس ساحرش گفت تو سودش کند در آخرش قل تعالوا قل تعالوا ای غلام هین که ان الله یدعوا للسلام خواجه باز آ از منی و از سری سروری جو کم طلب کن سروری

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی اند در متاع فانیی چون فانی اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به دست پای تا سر غرق سرگین آن جوان می زند بر دامنش جوی روان دایما پهلو به پهلو بی قرار پهلوی آرامگاه و پشت دار نور پنهانست و جست و جو گواه کز گزافه دل نمی جوید پناه گر نبودی حبس دنیا را مناص نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص وحشتت هم چون موکل می کشد که بجو ای ضال منهاج رشد هست منهاج و نهان در مکمنست یافتش رهن گزافه جستنست تفرقه جویان جمع اندر کمین تو درین طالب رخ مطلوب بین مردگان باغ برجسته ز بن کان دهنده زندگی را فهم کن چشم این زندانیان هر دم به در کی بدی گر نیستی کس مژده ور صد هزار آلودگان آب جو کی بدندی گر نبودی آب جو بر زمین پهلوت را آرام نیست دان که در خانه لحاف و بستریست بی مقرگاهی نباشد بی قرار بی خمار اشکن نباشد این خمار گفت نه نه یا رسول الله مکن سرور لشکر مگر شیخ کهن یا رسول الله جوان ار شیرزاد غیر مرد پیر سر لشکر مباد هم تو گفتستی و گفت تو گوا پیر باید پیر باید پیشوا یا رسول الله درین لشکر نگر هست چندین پیر و از وی پیشتر زین درخت آن برگ زردش را مبین سیبهای پخته او را بچین برگهای زرد او خود کی تهیست این نشان پختگی و کاملیست برگ زرد ریش و آن موی سپید بهر عقل پخته می آرد نوید برگهای نو رسیده سبزفام شد نشان آنک آن میوه ست خام برگ بی برگی نشان عارفیست زردی زر سرخ رویی صارفیست آنک او گل عارضست ار نو خطست او به مکتب گاه مخبر نوخطست حرفهای خط او کژمژ بود مزمن عقلست اگر تن می دود پای پیر از سرعت ار چه باز ماند یافت عقل او دو پر بر اوج راند گر مثل خواهی به جعفر در نگر داد حق بر جای دست و پاش پر بگذر از زر کین سخت شد محتجب هم چو سیماب این دلم شد مضطرب ز اندرونم صدخموش خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس خامشی بحرست و گفتن هم چو جو بحر می جوید ترا جو را مجو از اشارتهای دریا سر متاب ختم کن والله اعلم بالصواب هم چنین پیوسته کرد آن بی ادب پیش پیغامبر سخن زان سرد لب دست می دادش سخن او بی خبر که خبر هرزه بود پیش نظر این خبرها از نظر خود نایبست بهر حاضر نیست بهر غایبست هر که او اندر نظر موصول شد این خبرها پیش او معزول شد چونک با معشوق گشتی همنشین دفع کن دلالگان را بعد ازین هر که از طفلی گذشت و مرد شد نامه و دلاله بر وی سرد شد نامه خواند از پی تعلیم را حرف گوید از پی تفهیم را پیش بینایان خبر گفتن خطاست کان دلیل غفلت و نقصان ماست پیش بینا شد خموشی نفع تو بهر این آمد خطاب انصتوا گر بفرماید بگو بر گوی خوش لیک اندک گو دراز اندر مکش ور بفرماید که اندر کش دراز هم چنان شرمین بگو با امر ساز همچنین که من درین زیبا فسون با ضیاء الحق حسام الدین کنون چونک کوته می کنم من از رشد او به صد نوعم بگفتن می کشد ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال چونک می بینی چه می جویی مقال این مگر باشد ز حب مشتهی اسقنی خمرا و قل لی انها بر دهان تست این دم جام او گوش می گوید که قسم گوش کو قسم تو گرمیست نک گرمی و مست گفت حرص من ازین افزون ترست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۷ - اعتراض کردن معترضی بر رسول علیه‌السلام بر امیر کردن آن هذیلی چون پیمبر سروری کرد از هذیل از برای لشکر منصور خیل بوالفضولی از حسد طاقت نداشت اعتراض و لانسلم بر فراشت خلق را بنگر که چون ظلمانی اند در متاع فانیی چون فانی اند از تکبر جمله اندر تفرقه مرده از جان زنده اند از مخرقه این عجب که جان به زندان اندرست وانگهی مفتاح زندانش به دست پای تا سر غرق سرگین آن جوان می زند بر دامنش جوی روان دایما پهلو به پهلو بی قرار پهلوی آرامگاه و پشت دار نور پنهانست و جست و جو گواه کز گزافه دل نمی جوید پناه گر نبودی حبس دنیا را مناص نه بدی وحشت نه دل جستی خلاص وحشتت هم چون موکل می کشد که بجو ای ضال منهاج رشد هست منهاج و نهان در مکمنست یافتش رهن گزافه جستنست تفرقه جویان جمع اندر کمین تو درین طالب رخ مطلوب بین مردگان باغ برجسته ز بن کان دهنده زندگی را فهم کن چشم این زندانیان هر دم به در کی بدی گر نیستی کس مژده ور صد هزار آلودگان آب جو کی بدندی گر نبودی آب جو بر زمین پهلوت را آرام نیست دان که در خانه لحاف و بستریست بی مقرگاهی نباشد بی قرار بی خمار اشکن نباشد این خمار گفت نه نه یا رسول الله مکن سرور لشکر مگر شیخ کهن یا رسول الله جوان ار شیرزاد غیر مرد پیر سر لشکر مباد هم تو گفتستی و گفت تو گوا پیر باید پیر باید پیشوا یا رسول الله درین لشکر نگر هست چندین پیر و از وی پیشتر زین درخت آن برگ زردش را مبین سیبهای پخته او را بچین برگهای زرد او خود کی تهیست این نشان پختگی و کاملیست برگ زرد ریش و آن موی سپید بهر عقل پخته می آرد نوید برگهای نو رسیده سبزفام شد نشان آنک آن میوه ست خام برگ بی برگی نشان عارفیست زردی زر سرخ رویی صارفیست آنک او گل عارضست ار نو خطست او به مکتب گاه مخبر نوخطست حرفهای خط او کژمژ بود مزمن عقلست اگر تن می دود پای پیر از سرعت ار چه باز ماند یافت عقل او دو پر بر اوج راند گر مثل خواهی به جعفر در نگر داد حق بر جای دست و پاش پر بگذر از زر کین سخت شد محتجب هم چو سیماب این دلم شد مضطرب ز اندرونم صدخموش خوش نفس دست بر لب می زند یعنی که بس خامشی بحرست و گفتن هم چو جو بحر می جوید ترا جو را مجو از اشارتهای دریا سر متاب ختم کن والله اعلم بالصواب هم چنین پیوسته کرد آن بی ادب پیش پیغامبر سخن زان سرد لب دست می دادش سخن او بی خبر که خبر هرزه بود پیش نظر این خبرها از نظر خود نایبست بهر حاضر نیست بهر غایبست هر که او اندر نظر موصول شد این خبرها پیش او معزول شد چونک با معشوق گشتی همنشین دفع کن دلالگان را بعد ازین هر که از طفلی گذشت و مرد شد نامه و دلاله بر وی سرد شد نامه خواند از پی تعلیم را حرف گوید از پی تفهیم را پیش بینایان خبر گفتن خطاست کان دلیل غفلت و نقصان ماست پیش بینا شد خموشی نفع تو بهر این آمد خطاب انصتوا گر بفرماید بگو بر گوی خوش لیک اندک گو دراز اندر مکش ور بفرماید که اندر کش دراز هم چنان شرمین بگو با امر ساز همچنین که من درین زیبا فسون با ضیاء الحق حسام الدین کنون چونک کوته می کنم من از رشد او به صد نوعم بگفتن می کشد ای حسام الدین ضیاء ذوالجلال چونک می بینی چه می جویی مقال این مگر باشد ز حب مشتهی اسقنی خمرا و قل لی انها بر دهان تست این دم جام او گوش می گوید که قسم گوش کو قسم تو گرمیست نک گرمی و مست گفت حرص من ازین افزون ترست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۸ - جواب گفتن مصطفی علیه‌السلام اعتراض کننده را در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می زد بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گویی که اخ اخ اخی برداشتی ای گیج گاج تا که کالای بدت یابد رواج تا فریبی آن مشام پاک را آن چریده گلشن افلاک را حلم او خود را اگر چه گول ساخت خویشتن را اندکی باید شناخت دیگ را گر باز ماند امشب دهن گربه را هم شرم باید داشتن خویشتن گر خفته کرد آن خوب فر سخت بیدارست دستارش مبر چند گویی ای لجوج بی صفا این فسون دیو پیش مصطفی صد هزاران حلم دارند این گروه هر یکی حلمی از آنها صد چو کوه حلمشان بیدار را ابله کند زیرک صد چشم را گمره کند حلمشان هم چون شراب خوب نغز نغز نغزک بر رود بالای مغز مست را بین زان شراب پرشگفت هم چو فرزین مست کژ رفتن گرفت مرد برنا زان شراب زودگیر در میان راه می افتد چو پیر خاصه این باده که از خم بلی است نه میی که مستی او یکشبیست آنک آن اصحاب کهف از نقل و نقل سیصد و نه سال گم کردند عقل زان زنان مصر جامی خورده اند دستها را شرحه شرحه کرده اند ساحران هم سکر موسی داشتند دار را دلدار می انگاشتند جعفر طیار زان می بود مست زان گرو می کرد بی خود پا و دست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۸ - جواب گفتن مصطفی علیه‌السلام اعتراض کننده را در حضور مصطفای قندخو چون ز حد برد آن عرب از گفت و گو آن شه والنجم و سلطان عبس لب گزید آن سرد دم را گفت بس دست می زد بهر منعش بر دهان چند گویی پیش دانای نهان پیش بینا برده ای سرگین خشک که بخر این را به جای ناف مشک بعر را ای گنده مغز گنده مخ زیر بینی بنهی و گویی که اخ اخ اخی برداشتی ای گیج گاج تا که کالای بدت یابد رواج تا فریبی آن مشام پاک را آن چریده گلشن افلاک را حلم او خود را اگر چه گول ساخت خویشتن را اندکی باید شناخت دیگ را گر باز ماند امشب دهن گربه را هم شرم باید داشتن خویشتن گر خفته کرد آن خوب فر سخت بیدارست دستارش مبر چند گویی ای لجوج بی صفا این فسون دیو پیش مصطفی صد هزاران حلم دارند این گروه هر یکی حلمی از آنها صد چو کوه حلمشان بیدار را ابله کند زیرک صد چشم را گمره کند حلمشان هم چون شراب خوب نغز نغز نغزک بر رود بالای مغز مست را بین زان شراب پرشگفت هم چو فرزین مست کژ رفتن گرفت مرد برنا زان شراب زودگیر در میان راه می افتد چو پیر خاصه این باده که از خم بلی است نه میی که مستی او یکشبیست آنک آن اصحاب کهف از نقل و نقل سیصد و نه سال گم کردند عقل زان زنان مصر جامی خورده اند دستها را شرحه شرحه کرده اند ساحران هم سکر موسی داشتند دار را دلدار می انگاشتند جعفر طیار زان می بود مست زان گرو می کرد بی خود پا و دست

Orijinal Metin (FA)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزادمرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصیت هاش از خاطر برفت نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید شحنه بیچاره در کنجی خزید عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شود از مرد وصف مردمی هر چه گوید آن پری گفته بود زین سری زان آن سری گفته بود چون پری را این دم و قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیرگیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفته ست آن سخن باده ای را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبرست هر که گوید حق نگفت او کافرست چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زان قوی تر گفت که اول گفته بود نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی بر زمین و بر سما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هر که اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه بر تن آن ذوفنون وان مریدان خسته و غرقاب خون هر که او سویی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید و زار مرد وآنک او را زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مرده ابد وآنک آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن مردم بدی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دوچار زد با خود اندر دیده خود خار زد ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار بر تن خود می زنی آن هوش دار زانک بی خود فانی است و آمنست تا ابد در آمنی او ساکنست نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آن جای نه گر کنی تف سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه بر خود زنی ور ببینی روی زشت آن هم توی ور ببینی عیسی و مریم توی او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم درهم شکست لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن والله اعلم بالرشاد برکنار بامی ای مست مدام پست بنشین یا فرود آ والسلام هر زمانی که شدی تو کامران آن دم خوش را کنار بام دان بر زمان خوش هراسان باش تو هم چو گنجش خفیه کن نه فاش تو تا نیاید بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مکمن هلا ترس جان در وقت شادی از زوال زان کنار بام غیبست ارتحال گر نمی بینی کنار بام راز روح می بیند که هستش اهتزاز هر نکالی ناگهان کان آمدست بر کنار کنگره شادی بدست جز کنار بام خود نبود سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۷۹ - قصهٔ «سُبْحانی، ما اَعْظَمَ شَأْنی» گفتن ابویزید قدّس الله سرّه و اعتراض مریدان و جواب این مر ایشان را نه به طریق گفت زبان بلک از راه عیان با مریدان آن فقیر محتشم بایزید آمد که نک یزدان منم گفت مستانه عیان آن ذوفنون لا اله الا انا ها فاعبدون چون گذشت آن حال گفتندش صباح تو چنین گفتی و این نبود صلاح گفت این بار ار کنم من مشغله کاردها بر من زنید آن دم هله حق منزه از تن و من با تنم چون چنین گویم بباید کشتنم چون وصیت کرد آن آزادمرد هر مریدی کاردی آماده کرد مست گشت او باز از آن سغراق زفت آن وصیت هاش از خاطر برفت نقل آمد عقل او آواره شد صبح آمد شمع او بیچاره شد عقل چون شحنه ست چون سلطان رسید شحنه بیچاره در کنجی خزید عقل سایه حق بود حق آفتاب سایه را با آفتاب او چه تاب چون پری غالب شود بر آدمی گم شود از مرد وصف مردمی هر چه گوید آن پری گفته بود زین سری زان آن سری گفته بود چون پری را این دم و قانون بود کردگار آن پری خود چون بود اوی او رفته پری خود او شده ترک بی الهام تازی گو شده چون به خود آید نداند یک لغت چون پری را هست این ذات و صفت پس خداوند پری و آدمی از پری کی باشدش آخر کمی شیرگیر ار خون نره شیر خورد تو بگویی او نکرد آن باده کرد ور سخن پردازد از زر کهن تو بگویی باده گفته ست آن سخن باده ای را می بود این شر و شور نور حق را نیست آن فرهنگ و زور که ترا از تو به کل خالی کند تو شوی پست او سخن عالی کند گرچه قرآن از لب پیغمبرست هر که گوید حق نگفت او کافرست چون همای بی خودی پرواز کرد آن سخن را بایزید آغاز کرد عقل را سیل تحیر در ربود زان قوی تر گفت که اول گفته بود نیست اندر جبه ام الا خدا چند جویی بر زمین و بر سما آن مریدان جمله دیوانه شدند کاردها در جسم پاکش می زدند هر یکی چون ملحدان گرده کوه کارد می زد پیر خود را بی ستوه هر که اندر شیخ تیغی می خلید بازگونه از تن خود می درید یک اثر نه بر تن آن ذوفنون وان مریدان خسته و غرقاب خون هر که او سویی گلویش زخم برد حلق خود ببریده دید و زار مرد وآنک او را زخم اندر سینه زد سینه اش بشکافت و شد مرده ابد وآنک آگه بود از آن صاحب قران دل ندادش که زند زخم گران نیم دانش دست او را بسته کرد جان ببرد الا که خود را خسته کرد روز گشت و آن مریدان کاسته نوحه ها از خانه شان برخاسته پیش او آمد هزاران مرد و زن کای دو عالم درج در یک پیرهن این تن تو گر تن مردم بدی چون تن مردم ز خنجر گم شدی با خودی با بی خودی دوچار زد با خود اندر دیده خود خار زد ای زده بر بی خودان تو ذوالفقار بر تن خود می زنی آن هوش دار زانک بی خود فانی است و آمنست تا ابد در آمنی او ساکنست نقش او فانی و او شد آینه غیر نقش روی غیر آن جای نه گر کنی تف سوی روی خود کنی ور زنی بر آینه بر خود زنی ور ببینی روی زشت آن هم توی ور ببینی عیسی و مریم توی او نه اینست و نه آن او ساده است نقش تو در پیش تو بنهاده است چون رسید اینجا سخن لب در ببست چون رسید اینجا قلم درهم شکست لب ببند ار چه فصاحت دست داد دم مزن والله اعلم بالرشاد برکنار بامی ای مست مدام پست بنشین یا فرود آ والسلام هر زمانی که شدی تو کامران آن دم خوش را کنار بام دان بر زمان خوش هراسان باش تو هم چو گنجش خفیه کن نه فاش تو تا نیاید بر ولا ناگه بلا ترس ترسان رو در آن مکمن هلا ترس جان در وقت شادی از زوال زان کنار بام غیبست ارتحال گر نمی بینی کنار بام راز روح می بیند که هستش اهتزاز هر نکالی ناگهان کان آمدست بر کنار کنگره شادی بدست جز کنار بام خود نبود سقوط اعتبار از قوم نوح و قوم لوط

%0
10 Bölüm