Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در نصیحت و ترک تملق از خلق گوید تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما وز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما تا هست سیم با ما بیمست یار او چون سیم رفت از پی او رفت بیم ما آیند هر دو باهم و هر دو بهم روند گویی برادرند بهم سیم و بیم ما ای آنکه مفلسیست بلای عظیم تو سیمست ویحک اصل بلای عظیم ما بهتر بدان که هست تمنای تو محال سیمست گویی اصل نشاط و نعیم ما گر ما همه سیاه گلیمیم طرفه نیست سیم سپید کرده سیاه این گلیم ما ای از نعیم کرده لباس خود از نسیج هان تا ز روی کبر نباشی ندیم ما گر آگهی ز کار و گرنه شکایتست این دلق پاره پاره و تسبیح نیم ما گویی برهنه پایان بر من حسد برند هر گه که بنگرند به کفش ادیم ما در حسرت نسیم صباییم ای بسا کآرد صبا نسیم و نیارد نسیم ما امروز خفته ایم چو اصحاب کهف لیک فردا ز گور باشد کهف و رقیم ما عالم چو منزلست و خلایق مسافرند در وی مزورست مقام و مقیم ما هست این جهان چو تیم فلک همچو تیم بدار ما غله دار آز و امل هم قسیم ما تیمار تیم داشتن از ما حماقتست تیمار دارد آنکه به ما داد تیم ما ما از زمانه عمر و بقا وام کرده ایم ای وای ما که هست زمانه غریم ما در وصف این زمانه ناپایدار شوم بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما گفتا زمانه ما را مانند دایه ایست بسته در و امید رضیع و فطیم ما چون مدتی برآید بر ما عدو شود از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال چون دال منحنی الف مستقیم ما ز اول به مهر دل همه را او به پرورد مانند مادران شفیق و رحیم ما آن گه فرو برد به زمین بی جنایتی این قامت مقوم و جسم جسیم ما این مفتخر به حشمت و تعظیم و رای خویش یاد آر زیر خاک عظام رمیم ما پیوسته پیش چشم همی دار عنقریب اندامهای کوفته چون هشیم ما گویی سفیه بود فلان شاید ار بمرد چون آن سفیه مرد نمیرد حکیم ما ما زیر خاک خفته و میراث خوار ما داده به باد خرمنهای قدیم ما گویی ز بعد ما چه کنند و کجا روند فرزندکان و دخترکان یتیم ما خود یاد ناوری که چه کردند و چون شدند آن مادران و آن پدران قدیم ما شد عقل ما عقیم ز بس با تغافلیم فریاد ازبن تغافل و عقل عقیم ما پندار کز تولد عقل ست لامحال این طرفه بنگرید به نفس لییم ما گر جنت و جحیم ندیدی ببین که هست شغل و فراغ جنت ما و جحیم ما ریحان روح ما چو فراغست و فارغی مشغولیست و شغل عذاب الیم ما سرگشته شد سنایی یارب تو ره نمای ای رهنمای خلق و خدای علیم ما ما را اگر چه ذمیمست تو مگیر یارب به فضل خویش به فعل ذمیم ما ظفر ظفر تو نیز مکن در عنای مرگ بر قهر و رجم نفس ز دیو رجیم ما

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴ - در نصیحت و ترک تملق از خلق گوید تا کی ز هر کسی ز پی سیم بیم ما وز بیم سیم گشته ندامت ندیم ما تا هست سیم با ما بیمست یار او چون سیم رفت از پی او رفت بیم ما آیند هر دو باهم و هر دو بهم روند گویی برادرند بهم سیم و بیم ما ای آنکه مفلسیست بلای عظیم تو سیمست ویحک اصل بلای عظیم ما بهتر بدان که هست تمنای تو محال سیمست گویی اصل نشاط و نعیم ما گر ما همه سیاه گلیمیم طرفه نیست سیم سپید کرده سیاه این گلیم ما ای از نعیم کرده لباس خود از نسیج هان تا ز روی کبر نباشی ندیم ما گر آگهی ز کار و گرنه شکایتست این دلق پاره پاره و تسبیح نیم ما گویی برهنه پایان بر من حسد برند هر گه که بنگرند به کفش ادیم ما در حسرت نسیم صباییم ای بسا کآرد صبا نسیم و نیارد نسیم ما امروز خفته ایم چو اصحاب کهف لیک فردا ز گور باشد کهف و رقیم ما عالم چو منزلست و خلایق مسافرند در وی مزورست مقام و مقیم ما هست این جهان چو تیم فلک همچو تیم بدار ما غله دار آز و امل هم قسیم ما تیمار تیم داشتن از ما حماقتست تیمار دارد آنکه به ما داد تیم ما ما از زمانه عمر و بقا وام کرده ایم ای وای ما که هست زمانه غریم ما در وصف این زمانه ناپایدار شوم بشنو که مختصر مثلی زد حکیم ما گفتا زمانه ما را مانند دایه ایست بسته در و امید رضیع و فطیم ما چون مدتی برآید بر ما عدو شود از بعد آنکه بود صدیق و حمیم ما گرداند او به دست شب و روز و ماه و سال چون دال منحنی الف مستقیم ما ز اول به مهر دل همه را او به پرورد مانند مادران شفیق و رحیم ما آن گه فرو برد به زمین بی جنایتی این قامت مقوم و جسم جسیم ما این مفتخر به حشمت و تعظیم و رای خویش یاد آر زیر خاک عظام رمیم ما پیوسته پیش چشم همی دار عنقریب اندامهای کوفته چون هشیم ما گویی سفیه بود فلان شاید ار بمرد چون آن سفیه مرد نمیرد حکیم ما ما زیر خاک خفته و میراث خوار ما داده به باد خرمنهای قدیم ما گویی ز بعد ما چه کنند و کجا روند فرزندکان و دخترکان یتیم ما خود یاد ناوری که چه کردند و چون شدند آن مادران و آن پدران قدیم ما شد عقل ما عقیم ز بس با تغافلیم فریاد ازبن تغافل و عقل عقیم ما پندار کز تولد عقل ست لامحال این طرفه بنگرید به نفس لییم ما گر جنت و جحیم ندیدی ببین که هست شغل و فراغ جنت ما و جحیم ما ریحان روح ما چو فراغست و فارغی مشغولیست و شغل عذاب الیم ما سرگشته شد سنایی یارب تو ره نمای ای رهنمای خلق و خدای علیم ما ما را اگر چه ذمیمست تو مگیر یارب به فضل خویش به فعل ذمیم ما ظفر ظفر تو نیز مکن در عنای مرگ بر قهر و رجم نفس ز دیو رجیم ما

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها در عین قبول تو کامل شده نقصان ها در سینه هر معنی بفروخته آتش ها بر دیده هر دعوی بر دوخته پیکان ها بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش ها بر روی هوا از دود افراخته ایوان ها از نور در آن ایوان بفروخته انجم ها وز آب برین مفرش بنگاشته الوان ها مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان از خلق جدا گشته خرسند به خلقان ها از سوز جگر چشمی چون حقه گوهرها وز آتش دل آهی چون رشته مرجان ها در راه رضای تو قربان شده جان و آن گه در پرده قرب تو زنده شده قربان ها از رشته جانبازی بر دوخته دامن ها در ماتم بی باکی بدریده گریبان ها در کوی تو چون آید آنکس که همی بیند در گرد سر کویت از نفس بیابان ها چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقت در راه تو می کاریم از دیده گلستان ها ای پایگه امرت سرمایه درویشان وی دستگه نهیت پیرایه خذلان ها صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافی ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتان ها بی رشوت و بی بیمی بر کافر و بر مومن هر روز برافشانی از لطف تو احسان ها میدان رضای تو پر گرد غم و محنت ما روفته از دیده آن گرد ز میدان ها در عرصه میدانت پرداخته در خدمت گوی فلکی برده قد کرده چو چوگان ها از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی بر تارک بی نقشی فرموده دل افشان ها حقا که فرو ناید بی شوق تو راحت ها والله که نکو ناید با علم تو دستان ها گاه طلب از شوقت بفگنده همه دل ها وقت سحر از بامت برداشته الحان ها چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی باکی چون ذکر تو شد حاضر چه بیم ز نسیان ها گر در عطا بخشی آنک صدفش دل ها ور تیر بلا باری اینک هدفش جان ها ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی من درد تو می خواهم دور از همه درمان ها عفو تو همی باید چه فایده از گریه فضل تو همی باید چه سود ز افغان ها ما غرفه عصیانیم بخشنده تویی یارب از عفو نهی تاجی بر تارک عصیان ها بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو شاید که به ما بخشی از روی کرم آن ها کی نام کهن گردد مجدود سنایی را نو نو چو می آراید در وصف تو دیوان ها

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵ - این توحید به حضرت غزنین گفته شد ای در دل مشتاقان از عشق تو بستان ها وز حجت بی چونی در صنع تو برهان ها در ذات لطیف تو حیران شده فکرت ها بر علم قدیم تو پیدا شده پنهان ها در بحر کمال تو ناقص شده کامل ها در عین قبول تو کامل شده نقصان ها در سینه هر معنی بفروخته آتش ها بر دیده هر دعوی بر دوخته پیکان ها بر ساحت آب از کف پرداخته مفرش ها بر روی هوا از دود افراخته ایوان ها از نور در آن ایوان بفروخته انجم ها وز آب برین مفرش بنگاشته الوان ها مشتاق تو از شوقت در کوی تو سرگردان از خلق جدا گشته خرسند به خلقان ها از سوز جگر چشمی چون حقه گوهرها وز آتش دل آهی چون رشته مرجان ها در راه رضای تو قربان شده جان و آن گه در پرده قرب تو زنده شده قربان ها از رشته جانبازی بر دوخته دامن ها در ماتم بی باکی بدریده گریبان ها در کوی تو چون آید آنکس که همی بیند در گرد سر کویت از نفس بیابان ها چه خوش بود آن وقتی کز سوز دل از شوقت در راه تو می کاریم از دیده گلستان ها ای پایگه امرت سرمایه درویشان وی دستگه نهیت پیرایه خذلان ها صد تیر بلا پران بر ما ز هر اطرافی ما جمله بپوشیده از مهر تو خفتان ها بی رشوت و بی بیمی بر کافر و بر مومن هر روز برافشانی از لطف تو احسان ها میدان رضای تو پر گرد غم و محنت ما روفته از دیده آن گرد ز میدان ها در عرصه میدانت پرداخته در خدمت گوی فلکی برده قد کرده چو چوگان ها از نفس جدا گشته در مجلس جانبازی بر تارک بی نقشی فرموده دل افشان ها حقا که فرو ناید بی شوق تو راحت ها والله که نکو ناید با علم تو دستان ها گاه طلب از شوقت بفگنده همه دل ها وقت سحر از بامت برداشته الحان ها چون فضل تو شد ناظر چه باک ز بی باکی چون ذکر تو شد حاضر چه بیم ز نسیان ها گر در عطا بخشی آنک صدفش دل ها ور تیر بلا باری اینک هدفش جان ها ای کرده دوا بخشی لطف تو به هر دردی من درد تو می خواهم دور از همه درمان ها عفو تو همی باید چه فایده از گریه فضل تو همی باید چه سود ز افغان ها ما غرفه عصیانیم بخشنده تویی یارب از عفو نهی تاجی بر تارک عصیان ها بسیار گنه کردیم آن بود قضای تو شاید که به ما بخشی از روی کرم آن ها کی نام کهن گردد مجدود سنایی را نو نو چو می آراید در وصف تو دیوان ها

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح بهرامشاه او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب رویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب داده لب و خال او را بی خدمت کفر و دین کرده رخ و زلف او را بی منت روز و شب منزلگه خورشیدست بی نور رخش تیره دولتکده چرخ است از قدر و قدش مرکب از بهر دلفروزی جان گهر و ارکان وز بهر جانسوزی دست فلک و کوکب بر هر مژه چشمش بنبشته که لا تعجل در هر شکن زلفش برخوانده که لا تعجب بی بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زد مهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب میگون لب شیرینش بر ما ترشست آری می سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب دیدی رسن مشکین بر گرد چه سیمین کو آب گره بندد مانند حباب و حب ورنه برو و بنگر از دیده روحانی در باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب کافر مژگانش از بت بر ساخت مرا قبله نازک لب او در تب بگداخت مرا قالب در پنجره جزعین موسی چکند با بت در حجره یاقوتین عیسی چکند با تب جزعش همه دل سوزد لعلش همه جان سوزد شوخی و خوشی را خود این ملک بود یارب مژگانش همی از ما قربان دل و جان خواهد های ای دل و هان ای جان من یرغب من یرغب مدح ملک مشرق بهرامشه مسعود آن بدر فلک رتبت و آن ماه ملک مشرب گاو ز می از لطفش چو گاو فلک در تک شیر فلک از قهرش چون شیر زمین در تب عدل از در او گویان با ظلم که لا تامن جود از کف او گویان با بخل کهلا تقرب بخل و ستم کلی از درگه و از صدرش جز این دود گر هرچت آن هست هوالمطلب گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشین ور جود علی جویی اینک کف او اشرب در جمله سنایی را در دولت حسن او در دست بهین سنت مدحست مهین مذهب بر آخور او بادا دوبارگی عالم در دولت و پیروزی هم ادهم و اشهب

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در مدح بهرامشاه او کیست مرا یارب او کیست مرا یارب رویش خوش و مویش خوش باز از همه خوشتر لب داده لب و خال او را بی خدمت کفر و دین کرده رخ و زلف او را بی منت روز و شب منزلگه خورشیدست بی نور رخش تیره دولتکده چرخ است از قدر و قدش مرکب از بهر دلفروزی جان گهر و ارکان وز بهر جانسوزی دست فلک و کوکب بر هر مژه چشمش بنبشته که لا تعجل در هر شکن زلفش برخوانده که لا تعجب بی بوالعجبی زلفش کاشنید که سر بر زد مهر از گلوی تنین ماه از دهن عقرب میگون لب شیرینش بر ما ترشست آری می سرکه بخواهد شد چندان نمک اندر لب دیدی رسن مشکین بر گرد چه سیمین کو آب گره بندد مانند حباب و حب ورنه برو و بنگر از دیده روحانی در باغ جمال او زلف و زنخ و غبغب کافر مژگانش از بت بر ساخت مرا قبله نازک لب او در تب بگداخت مرا قالب در پنجره جزعین موسی چکند با بت در حجره یاقوتین عیسی چکند با تب جزعش همه دل سوزد لعلش همه جان سوزد شوخی و خوشی را خود این ملک بود یارب مژگانش همی از ما قربان دل و جان خواهد های ای دل و هان ای جان من یرغب من یرغب مدح ملک مشرق بهرامشه مسعود آن بدر فلک رتبت و آن ماه ملک مشرب گاو ز می از لطفش چو گاو فلک در تک شیر فلک از قهرش چون شیر زمین در تب عدل از در او گویان با ظلم که لا تامن جود از کف او گویان با بخل کهلا تقرب بخل و ستم کلی از درگه و از صدرش جز این دود گر هرچت آن هست هوالمطلب گر عدل عمر خواهی آنک در او بنشین ور جود علی جویی اینک کف او اشرب در جمله سنایی را در دولت حسن او در دست بهین سنت مدحست مهین مذهب بر آخور او بادا دوبارگی عالم در دولت و پیروزی هم ادهم و اشهب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تخته کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب ابرو و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور می خرامد عربی وار بپوشیده سلب آسمان گون قصبی بسته بر افراز قمر ز آسمان وز قمرش خوبتر آن روی و قصب چو کمان ابرو و زیرش چو سنانها غمزه چو مهش چهره و زیرش چو هلالی غبغب گه گه آید بر من طنزکنان آن رعنا همچو خورشید که با سایه درآید به طرب هر چه پرسمش ز رعنایی و بر ساختگی عربی وار جوابم دهد آن ماه عرب می نیفتم بیکی زان سخن ای خواجه چه شد روستایی که عرابی نبود نیست عجب گفتم از عشق تو ناچیز شدم گفت نعم انا بحر و سعیر انت کملح و خشب گفتم از عشق تو هرگز نرهم گفت که لا انت فی مایی و ناری کتراب و حطب گفتم آن زلف تو کی گیرم در دست بگفت ادفع الدرهم خذمنه عناقید رطب گفتم آن سیم بناگوش تو کی بوسم گفت ان ترد فصتنا هات ذهب هات ذهب گفتم این وصل تو بی رنج نمی یابم گفت لن تنالوالطرب الدایم من غیر کرب گفتم ای جان پدر رنج همی بینم گفت یا ابی جوهر روح نتجت ام تعب گفتم او را چو فقیرم چه کنم گفت لنا هبة الشیخ من الفقر غناء و سیب خواجه مسعود علی بن براهیم که هست از بقاء محلش سعد و معالی به طرب آنکه تا زاد بپیوست به اوصاف وجود بابها را ز چنو پور ببرید نسب آنکه باشد بر جودش همه آفاق عیال ز زنی که چنویی زاید شد چرخ عزب ساکنی یافت بقای دلش از گردش چرخ تربیت یافت سخای کفش از رحمت رب قدر او از محل و قدر فلکها اعلا رای او از خرد و قول حکیمان اصوب ای که از آتش طبع تو جهان دید ضیا وی که از آب ذکای تو نما یافت ادب رای چون شمس تو تا بر فلک افتاد نمود همچو انگور سیه بر همه گردون کوکب خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر بدو در شود از آتش خشم تو لهب گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب حبه مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین بر نزند جز اثر حب تو حب چنبر دایره بگشاید در وقت از بیم گر زنی بر نقط دایره مسمار غضب از بر عرش کند خطبه آن جاه و محل هر که از بر کند از وصف و ثنای تو خطب هر که خم کرد بر خدمت تو قد چو هلال یابد از سعی تو چون بدر ز گردون مرکب نه عجب کز فلک و بحر سخای تو گذشت این عجب تر که به خود هیچ نگردی معجب ای فلک قدر یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری من نه ریا و نه ریب شعر گوییم و عطا ده شده در هر مجلس مدح خوانیم و ادب خوان شده در هر مکتب وتد از دایره و دایره دانم ز وتد سبب از فاصله و فاصله دانم ز سبب کعبتین از رخ و از پیل بدانم بصفت نردبازی و شفطرنج بدانم ز ندب لیک در مدح چنین خاک سرشتان از حرص عمر نا من قبل الفضة کالریح ذهب زان که آن راست درین شهر قبولی که ز جهل حلبه را باز نداند گه خواندن ز حلب فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب شیر طبعم نکند همچو دگر گرسنگان بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب دختری دارم دوشیزه ولی مدحت زا کز خردمندی ام دارد و از خاطر اب نیست یک مرد که او مرد بود با کایین که کند صحبت این دختر دوشیزه طلب دختر خود به تو شه دادم زیرا که تویی مصطفا سیرت و حیدر دل و نعمان مذهب جز گهر صله نیابم چو روم سوی بحار جز هبا هبه نبینم چو روم سوی مهب روز را چون شه سیاره گریبان بگشاد بسته بر دامن خود دختر من دامن شب گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب اینک از پسش تو ای مهتر و استاد سخن قصه خویش بخواندم صدق الله کتب تا بود شاه فلک را ذنب و راس کمر تا بود مرد هنر را محل از فضل و حسب باد بی نحس همه ساله به گردون شرف کمر فضل و محل تو شده راس و ذنب باد بر پای عنا خواه تو از دامن بند باد بر گردن اعدات گریبان ز کنب باد فرخندت نوروز و رجب اندر عز باد چونین دو هزارت مه نوروز و رجب

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷ - در مدح خواجه مسعود علی‌بن ابراهیم عربی وار دلم برد یکی ماه عرب آب صفوت پسری چه زنخی شکر لب کله بر گلبن او راست چو بر لاله سواد مژه بر نرگس او راست چو بر خار رطب ناصیت راست چو بر تخته کافورین مشک یا فراز طبق سیم یکی خوشه عنب یا بود منکسف از عقده یکی پاره ز شمس یا شود متصل روز یکی گوشه ز شب ابرو و جبهت او راست چو شمس اندر قوس کله و طلعت او راست چو مه در عقرب عجمی وار نشینم چو ببینم کز دور می خرامد عربی وار بپوشیده سلب آسمان گون قصبی بسته بر افراز قمر ز آسمان وز قمرش خوبتر آن روی و قصب چو کمان ابرو و زیرش چو سنانها غمزه چو مهش چهره و زیرش چو هلالی غبغب گه گه آید بر من طنزکنان آن رعنا همچو خورشید که با سایه درآید به طرب هر چه پرسمش ز رعنایی و بر ساختگی عربی وار جوابم دهد آن ماه عرب می نیفتم بیکی زان سخن ای خواجه چه شد روستایی که عرابی نبود نیست عجب گفتم از عشق تو ناچیز شدم گفت نعم انا بحر و سعیر انت کملح و خشب گفتم از عشق تو هرگز نرهم گفت که لا انت فی مایی و ناری کتراب و حطب گفتم آن زلف تو کی گیرم در دست بگفت ادفع الدرهم خذمنه عناقید رطب گفتم آن سیم بناگوش تو کی بوسم گفت ان ترد فصتنا هات ذهب هات ذهب گفتم این وصل تو بی رنج نمی یابم گفت لن تنالوالطرب الدایم من غیر کرب گفتم ای جان پدر رنج همی بینم گفت یا ابی جوهر روح نتجت ام تعب گفتم او را چو فقیرم چه کنم گفت لنا هبة الشیخ من الفقر غناء و سیب خواجه مسعود علی بن براهیم که هست از بقاء محلش سعد و معالی به طرب آنکه تا زاد بپیوست به اوصاف وجود بابها را ز چنو پور ببرید نسب آنکه باشد بر جودش همه آفاق عیال ز زنی که چنویی زاید شد چرخ عزب ساکنی یافت بقای دلش از گردش چرخ تربیت یافت سخای کفش از رحمت رب قدر او از محل و قدر فلکها اعلا رای او از خرد و قول حکیمان اصوب ای که از آتش طبع تو جهان دید ضیا وی که از آب ذکای تو نما یافت ادب رای چون شمس تو تا بر فلک افتاد نمود همچو انگور سیه بر همه گردون کوکب خشک گردد ز تف صاعقه دریای محیط گر بدو در شود از آتش خشم تو لهب گر فتد ذره ای از خشم تو بر اوج سپهر گردد از هیبت تو شیر سپهر اندر تب حبه مهر تو گر ابر بگیرد پس از آن از زمین بر نزند جز اثر حب تو حب چنبر دایره بگشاید در وقت از بیم گر زنی بر نقط دایره مسمار غضب از بر عرش کند خطبه آن جاه و محل هر که از بر کند از وصف و ثنای تو خطب هر که خم کرد بر خدمت تو قد چو هلال یابد از سعی تو چون بدر ز گردون مرکب نه عجب کز فلک و بحر سخای تو گذشت این عجب تر که به خود هیچ نگردی معجب ای فلک قدر یقین دان که بر مدحت تو نیست در شاعری من نه ریا و نه ریب شعر گوییم و عطا ده شده در هر مجلس مدح خوانیم و ادب خوان شده در هر مکتب وتد از دایره و دایره دانم ز وتد سبب از فاصله و فاصله دانم ز سبب کعبتین از رخ و از پیل بدانم بصفت نردبازی و شفطرنج بدانم ز ندب لیک در مدح چنین خاک سرشتان از حرص عمر نا من قبل الفضة کالریح ذهب زان که آن راست درین شهر قبولی که ز جهل حلبه را باز نداند گه خواندن ز حلب فاجران را قصبی بر سر و توزی در بر شاعران از پی دراعه نیابند سلب شیر طبعم نکند همچو دگر گرسنگان بر در خانه و بر خوان چو سگ و گربه شغب دختری دارم دوشیزه ولی مدحت زا کز خردمندی ام دارد و از خاطر اب نیست یک مرد که او مرد بود با کایین که کند صحبت این دختر دوشیزه طلب دختر خود به تو شه دادم زیرا که تویی مصطفا سیرت و حیدر دل و نعمان مذهب جز گهر صله نیابم چو روم سوی بحار جز هبا هبه نبینم چو روم سوی مهب روز را چون شه سیاره گریبان بگشاد بسته بر دامن خود دختر من دامن شب گر ببندی قصبی بر سرم از روی مهی نگشایم ز غلامیت میان را چو قصب اینک از پسش تو ای مهتر و استاد سخن قصه خویش بخواندم صدق الله کتب تا بود شاه فلک را ذنب و راس کمر تا بود مرد هنر را محل از فضل و حسب باد بی نحس همه ساله به گردون شرف کمر فضل و محل تو شده راس و ذنب باد بر پای عنا خواه تو از دامن بند باد بر گردن اعدات گریبان ز کنب باد فرخندت نوروز و رجب اندر عز باد چونین دو هزارت مه نوروز و رجب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب ای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب شمس الضحی ایوان تو بدر الظم دیوان تو فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدر درگهی از درد دلها آگهی ای عنصر جود و ادب فردوس اعلا روی تو حکم تجلی کوی تو ای در خم گیسوی تو جانها همه جانان طلب صدر معین را سر تویی دنیا و دین را فر تویی بر مهتران مهتر تویی از تست دلها را طرب رویت چو طاها طاهرست و اللیل مویت ظاهرست امر لعمرک ناظرست دریا ک پاک آمد لقب برنه قدم ای شمع دین بر شهپر روح الامین کرو بیانت بر یمین روحانیانت دست چپ نازان ز قربت جد و عم خرم به دیدارت حشم بنمای هان ای محتشم قرب دو عالم در دو لب گر از تو نشنیدی صلا شمع نبوت بر ملا خورشید بفگندی قبا ناهید بشکستی قصب هستی سزای منزلت هم ابتدا هم آخرت آری عزیز مملکت هستی تو ملکت را نسب در جام جانها دست کن چون نیست کردی هست کن ما را ز کوثر مست کن این بس بود ماء العنب بر یاد او کن جام نوش چشم از همه عالم بپوش گندم نمای جو فروش آخر مباش ای بوالعجب سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب روی سما گوهر نگار آفاق را چهره چو قار آسوده طبع روزگار از شورش و جنگ حلب اجرام چرخ چنبری چون لعبتان بربری پیدا سهیل و مشتری خورشید روشن محتجب این اختران در وی مقیم از لمع چون در یتیم این راجع و آن مستقیم این ثابت و آن منقلب محکم عنان در چنگ من سوی نگار آهنگ من بسپرده ره شبرنگ من گاهی سریع و گه خبب باد بهاری خویش او ناورد و جولان کیش او صحرا و دریا پیش او چون مهره پیش بوالعجب از نعل او پر مه زمین و ز گام او کوته زمین وز هنگ او آگه زمین وز طبع او خالی غضب آهو سرین ضرغام بر کیوان منش خورشید فر خارا دل و سندان جگر رویین سم و آهن عصب در راه چو شبرنگ جم با شیر بوده در اجم آمخته جولان در عجم خورده ربیع اندر عرب در منزل سلما و می گشتم همی ناخورده می تن همچو اندر آب نی دل همچو بر آتش قصب آمد به گوشم هر زمان آواز خضر از هر مکان کایزد تعالی را بخوان در قعر قاع مرتهب خسته دل من در حزن گفتی مر الاتعجلن چون گفتمی با دیده من انا صببنا الماء صب راهی چنان بگذاشتم باغ ارم پنداشتم از صبر تخمی کاشتم آمد ببر بعدالتعب روز آمده درمان من آسوده از غم جان من از خیمه جانان من آمد به گوش من شغب آواز اسب من شنید آن ماهپیش من دوید وصل آمد و هجران پرید آمد نشاط و شد کرب باوی نشستم می به دست او بت بدو من بت پرست از عشق او من گشته مست او مست بذر آب عنب هم ناز دیدم هم بلا هم درد دیدم هم دوا هم خوف دیدم هم رجا هم خار دیدم هم رطب گه دست یازیدم همی زلفش ترازیدم همی گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و یک ندب بر من همی کرد او ثنا خندان همی گفت او مرا بر خوان مدیح او کجا المدح فیه قد وجب

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۸ احسنت یا بدرالدجی لبیک یا وجه العرب ای روی تو خاقان روز وی موی تو سلطان شب شمس الضحی ایوان تو بدر الظم دیوان تو فرمان همه فرمان تو ای مهتر عالی نسب خه خه بنامیزد مهی هم صدر و بدر درگهی از درد دلها آگهی ای عنصر جود و ادب فردوس اعلا روی تو حکم تجلی کوی تو ای در خم گیسوی تو جانها همه جانان طلب صدر معین را سر تویی دنیا و دین را فر تویی بر مهتران مهتر تویی از تست دلها را طرب رویت چو طاها طاهرست و اللیل مویت ظاهرست امر لعمرک ناظرست دریا ک پاک آمد لقب برنه قدم ای شمع دین بر شهپر روح الامین کرو بیانت بر یمین روحانیانت دست چپ نازان ز قربت جد و عم خرم به دیدارت حشم بنمای هان ای محتشم قرب دو عالم در دو لب گر از تو نشنیدی صلا شمع نبوت بر ملا خورشید بفگندی قبا ناهید بشکستی قصب هستی سزای منزلت هم ابتدا هم آخرت آری عزیز مملکت هستی تو ملکت را نسب در جام جانها دست کن چون نیست کردی هست کن ما را ز کوثر مست کن این بس بود ماء العنب بر یاد او کن جام نوش چشم از همه عالم بپوش گندم نمای جو فروش آخر مباش ای بوالعجب سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹ یارب چه بود آن تیرگی و آن راه دور و نیمشب وز جان من یکبارگی برده غم جانان طرب گردون چو روی عاشقان در لولو مکنون نهان گیتی چو روی دلبران پوشیده از عنبر سلب روی سما گوهر نگار آفاق را چهره چو قار آسوده طبع روزگار از شورش و جنگ حلب اجرام چرخ چنبری چون لعبتان بربری پیدا سهیل و مشتری خورشید روشن محتجب این اختران در وی مقیم از لمع چون در یتیم این راجع و آن مستقیم این ثابت و آن منقلب محکم عنان در چنگ من سوی نگار آهنگ من بسپرده ره شبرنگ من گاهی سریع و گه خبب باد بهاری خویش او ناورد و جولان کیش او صحرا و دریا پیش او چون مهره پیش بوالعجب از نعل او پر مه زمین و ز گام او کوته زمین وز هنگ او آگه زمین وز طبع او خالی غضب آهو سرین ضرغام بر کیوان منش خورشید فر خارا دل و سندان جگر رویین سم و آهن عصب در راه چو شبرنگ جم با شیر بوده در اجم آمخته جولان در عجم خورده ربیع اندر عرب در منزل سلما و می گشتم همی ناخورده می تن همچو اندر آب نی دل همچو بر آتش قصب آمد به گوشم هر زمان آواز خضر از هر مکان کایزد تعالی را بخوان در قعر قاع مرتهب خسته دل من در حزن گفتی مر الاتعجلن چون گفتمی با دیده من انا صببنا الماء صب راهی چنان بگذاشتم باغ ارم پنداشتم از صبر تخمی کاشتم آمد ببر بعدالتعب روز آمده درمان من آسوده از غم جان من از خیمه جانان من آمد به گوش من شغب آواز اسب من شنید آن ماهپیش من دوید وصل آمد و هجران پرید آمد نشاط و شد کرب باوی نشستم می به دست او بت بدو من بت پرست از عشق او من گشته مست او مست بذر آب عنب هم ناز دیدم هم بلا هم درد دیدم هم دوا هم خوف دیدم هم رجا هم خار دیدم هم رطب گه دست یازیدم همی زلفش ترازیدم همی گه نرد بازیدم همی یک بوسه بود و یک ندب بر من همی کرد او ثنا خندان همی گفت او مرا بر خوان مدیح او کجا المدح فیه قد وجب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب کرشمه ای گر ازو بیند آب و آتش هیچ شود ز چشمش بی شک معبهر آتش و آب ز سیم و شکر روی و لب آن کند با من نکردهرگز بر سیم و شکر آتش و آب لب و دو عارض با آب و نارش آخر برد ز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب ز آه من نشگفت وز چهرش ار گیرد سپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب میار طعنه اگر عارض و لبش جویم از آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب ز خطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشم بسان ابر بهاری ست مضمر آتش و آب بشب بخفته خوش و من ز هجر او کرده ز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سرای چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب به دل گرفت به وقتی نگار من که همی کنند لانه و باده بدل بر آتش و آب ببین تو اینک بر لاله قطره باران اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب بطبع شادی زاید ز زاده ای کو را پدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب ز برق و باد به بینی بر آسمان و زمین حسام وار شدست وز ره در آتش و آب پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمین برآورید تماثیل آزر آتش و آب مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفت اگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب چو طبع سید گردد چمن به زینت و فر چو عدل سید گردد برابر آتش و آب سر محامد سید محمد آنکه شدست بلند همت و نظمش به گوهر آتش و آب مهی که گر فکند یک نظر به لطف و به خشم شود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب به نور رایش گشته منور انجم و چرخ به ذات عونش گشته معمر آتش و آب به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار به نزد حشمت و حلمش مستر آتش و آب مسخر خضر ار گشت باد و آب و زمین مثال امر ورا شد مسخر آتش و آب به حلم و خشمش کردند وصف از آن معنی مهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب زند به امرش اگر هیچ خواهد از خورشید به حد باختر و حد خاور آتش و آب گر آب و آتش اندر خلاف او کوشند ز باد و خاک بینند کیفر آتش و آب به حکم نافذ نشگفت اگر برون آرد ز چوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسی شود ز فرش بی باد جانور آتش و آب زهی ز مایه رایت منور انجم و چرخ زهی ز سایه تیغت مظفر آتش و آب گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخ بدی به چرخ برین قطب و محور آتش و آب شمال جودت بر آب و آتش ار نوزید چرابه گونه چو سیمست و چون زر آتش و آب ز باس و سعی تو بدست ورنه بی سببی بطبع خشک چرا آمد و تر آتش و آب به صدر دولت بایسته ای واندر خور چنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب به طبع خویش نبینند هیچ اگر خواهی به قدر و قد تو پستی وو نظر آتش و آب سموم خشم تو گر برزند به ابر و زمین نسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب شو ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیم شود ز خلق تو چون مشک و عنبر آتش و آب شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمین رود به امر تو از بحر و اخگر آتش و آب اگر نه بیم و امیدت بدی به بحر و هوا وگر نه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب به هفت کشور خشمت رسید و نظم آری جدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدند چو باد و خاک کثیف و مدور آتش و آب معاقبست حسودت به دو مکان به دو چیز به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب میان طبع تو و طبع حاسدت در نظم کفایت ست در آن شعر داور آتش و آب که چون در آید در طبع تو شود بی شک بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب به زیر فکرت و کلک تو خاست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراه ببوسد ار چه بود کلک و دفتر آتش و آب اگر ندارد نسبت به خامه تو چراست به نزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلک شد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب جهان بگیر به آن باد پای خاک نهاد که هست با تک او کند و مضطر آتش و آب گه مسیر بود بر نهاد چرمه تو به نزد عقل مصور شود گر آتش و آب به پست و بالا چون آب و آتشست مگر شدست از پی تو اسب پیکر آتش و آب به سان صرصر لیکن به گاه تابش و خوی که دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب جهان ندید مگر چرمه ترا در تک به هیچ مستقری سایه گستر آتش و آب زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکان برای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب بخواه از آنکه چو خوردی چو طبع خود بندد دماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب بصوفت آب و بطبع آتش و ندیده جهان مگر به جام توچون دو برادر آتش و آب تو روی شادی افروز و آب غم بر از آن هنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشم ز جور چرخ چو دماغ و سمندر آتش و آب در آب و آتش بی حد چرا شوم غرقه چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب برید فکرت کلک تو خواست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب ولیک از آتش و آبست دیده و دل من چو در ثنای تو کردم مکرر آتش و آب همیشه تا به زمینست و چرخ گنج و نجوم همیشه تا به سعیرست و کوثر آتش و آب سخاو لطف ترا بنده باد ابر و هوا سنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب مباد قاعده دولت تو زیر و زبر همیشه تا که بود زیر و ازبر آتش و آب

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰ - در مدح سید عمید سیدالشعرا ابوطالب محمد ناصری علوی بتی که گر فکند یک نظر بر آتش و آب شود ز لطف جمالش مصور آتش و آب کرشمه ای گر ازو بیند آب و آتش هیچ شود ز چشمش بی شک معبهر آتش و آب ز سیم و شکر روی و لب آن کند با من نکردهرگز بر سیم و شکر آتش و آب لب و دو عارض با آب و نارش آخر برد ز طبع و روی من آن ماه دلبر آتش و آب ز آه من نشگفت وز چهرش ار گیرد سپهر بر شده و چشم اختر آتش و آب میار طعنه اگر عارض و لبش جویم از آنکه جست کلیم و سکندر آتش و آب ز خطرت دل و چشم وی اندرین دل و چشم بسان ابر بهاری ست مضمر آتش و آب بشب بخفته خوش و من ز هجر او کرده ز دیده و دل بالین و بستر آتش و آب ز درد فرقت آن ابر حسن و شمع سرای چو ابر و شمعم در چشم و بر سر آتش و آب به دل گرفت به وقتی نگار من که همی کنند لانه و باده بدل بر آتش و آب ببین تو اینک بر لاله قطره باران اگر ندیدی بر هم مقطر آتش و آب بطبع شادی زاید ز زاده ای کو را پدر صبا و زمین بود مادر آتش و آب ز برق و باد به بینی بر آسمان و زمین حسام وار شدست وز ره در آتش و آب پدید کرد تصاویر مانی ابر و زمین برآورید تماثیل آزر آتش و آب مزاج و طبع هوا گرم و نرم شد نشگفت اگر بزاید از پشم و مرمر آتش و آب چو طبع سید گردد چمن به زینت و فر چو عدل سید گردد برابر آتش و آب سر محامد سید محمد آنکه شدست بلند همت و نظمش به گوهر آتش و آب مهی که گر فکند یک نظر به لطف و به خشم شود بسوی ثری و دو پیکر آتش و آب به نور رایش گشته منور انجم و چرخ به ذات عونش گشته معمر آتش و آب به نزد بخشش و بذلش محقر ابر و بحار به نزد حشمت و حلمش مستر آتش و آب مسخر خضر ار گشت باد و آب و زمین مثال امر ورا شد مسخر آتش و آب به حلم و خشمش کردند وصف از آن معنی مهیب و سهل بود بر غضنفر آتش و آب زند به امرش اگر هیچ خواهد از خورشید به حد باختر و حد خاور آتش و آب گر آب و آتش اندر خلاف او کوشند ز باد و خاک بینند کیفر آتش و آب به حکم نافذ نشگفت اگر برون آرد ز چوب و سنگ چو موسی پیمبر آتش و آب ز باد قدرت اگر کرد جانور عیسی شود ز فرش بی باد جانور آتش و آب زهی ز مایه رایت منور انجم و چرخ زهی ز سایه تیغت مظفر آتش و آب گه موافقت ار چون دل تو بودی چرخ بدی به چرخ برین قطب و محور آتش و آب شمال جودت بر آب و آتش ار نوزید چرابه گونه چو سیمست و چون زر آتش و آب ز باس و سعی تو بدست ورنه بی سببی بطبع خشک چرا آمد و تر آتش و آب به صدر دولت بایسته ای واندر خور چنانکه هست و ببایست و در خور آتش و آب به طبع خویش نبینند هیچ اگر خواهی به قدر و قد تو پستی وو نظر آتش و آب سموم خشم تو گر برزند به ابر و زمین نسیم خلق تو گر بروزد بر آتش و آب شو ز بیم تو لرزان زمین و ابر عقیم شود ز خلق تو چون مشک و عنبر آتش و آب شود ز قدر تو عالیتر از سپهر زمین رود به امر تو از بحر و اخگر آتش و آب اگر نه بیم و امیدت بدی به بحر و هوا وگر نه هیبت و حکمت بدی بر آتش و آب برو عتاب و عقوبت خدای کی کردی ز بهر یونس و قومش مسخر آتش و آب به هفت کشور خشمت رسید و نظم آری جدا که دید خود از هفت کشور آتش و آب ز قدر و نظم تو دارند بهره زان نشدند چو باد و خاک کثیف و مدور آتش و آب معاقبست حسودت به دو مکان به دو چیز به سان فرعون در مصر و محشر آتش و آب میان طبع تو و طبع حاسدت در نظم کفایت ست در آن شعر داور آتش و آب که چون در آید در طبع تو شود بی شک بر آن دو طبع دگر کبر و مفخر آتش و آب به زیر فکرت و کلک تو خاست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب چو بود خاطر و طبع تو کلک را همراه ببوسد ار چه بود کلک و دفتر آتش و آب اگر ندارد نسبت به خامه تو چراست به نزد خامت هم خیر و هم شر آتش و آب شد از بهاء مدیحت سخنور اختر و کلک شد از سخاء وجودت توانگر آتش و آب جهان بگیر به آن باد پای خاک نهاد که هست با تک او کند و مضطر آتش و آب گه مسیر بود بر نهاد چرمه تو به نزد عقل مصور شود گر آتش و آب به پست و بالا چون آب و آتشست مگر شدست از پی تو اسب پیکر آتش و آب به سان صرصر لیکن به گاه تابش و خوی که دید ساخته در طبع صرصر آتش و آب جهان ندید مگر چرمه ترا در تک به هیچ مستقری سایه گستر آتش و آب زمانه ساخت ز هفت اختر و چهار ارکان برای زینت بزمت دو لشکر آتش و آب بخواه از آنکه چو خوردی چو طبع خود بندد دماغ و طبع ترا زیب و زیور آتش و آب بصوفت آب و بطبع آتش و ندیده جهان مگر به جام توچون دو برادر آتش و آب تو روی شادی افروز و آب غم بر از آن هنی و روشن در جام و ساغر آتش و آب که بهر پیرهنی من گزیدم از دل و چشم ز جور چرخ چو دماغ و سمندر آتش و آب در آب و آتش بی حد چرا شوم غرقه چو هست باد و هوا را مقدر آتش و آب ز خون ببست دل و چشم پس چو آهن و خاک چراست در دل و چشمم مجاور آتش و آب برید فکرت کلک تو خواست بر در نظم ز خاک و باد از آنست برتر آتش و آب ولیک از آتش و آبست دیده و دل من چو در ثنای تو کردم مکرر آتش و آب همیشه تا به زمینست و چرخ گنج و نجوم همیشه تا به سعیرست و کوثر آتش و آب سخاو لطف ترا بنده باد ابر و هوا سنا و حلم ترا باد چاکر آتش و آب مباد قاعده دولت تو زیر و زبر همیشه تا که بود زیر و ازبر آتش و آب

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار مرد هشیار در این عهد کم است ور کسی هست بدین متهم است زیرکان را ز در عالم و شاه وقت گرم است نه وقت کرم است هست پنهان ز سفیهان چو قدم هر کرا در ره حکمت قدم است و آنکه را هست ز حکمت رمقی خونش از بیم چو شاخ بقم است و آن که بیناست برو از پی امن راه دربسته چو جذر اصم است از عم و خال شرف هر همه را پشت و دل بر شبه نقش غم است هر کجا جاه در آن جاه چه است هر کجا سیم در آن سیم سم است هر کرا عزلت و خرسندی خوست گرچه اندر سقر اندر ارم است گوشه گشته ست بسان حکمت هر که جوینده فضل و حکم است دست آن کز قلم ظلم تهی ست پای آنکس به حقیقت قلم است رسته نزد همه کس فتنه گیاه هر کجا بوی تف و نام نم است همه شیران زمین در المند در هوا شیر علم بی الم است هر که را بینی پر باد از کبر آن نه از فربهی آن از ورم است از یکی درنگری تا به هزار همه را عشق دوام و درم است پادشا را ز پی شهوت و آز رخ به سیمین بر و سیم ستم است امرا را ز پی ظلم و فساد دل به زور و زر و خیل و حشم است سگ پرستان را چون دم سگان بهر نان پشت دل و دین به خم است فقها را غرض از خواندن فقه حیله بیع و ربا و سلم است علما را ز پی وعظ و خطاب جگر از بهر تعصب به دم است صوفیان را ز پی راندن کام قبله شان شاهد و شمع و شکم است زاهدان را ز برای زه و زه قل هوالله احد دام و دم است حاجیان را ز گدایی و نفاق هوس و هوش به طبل و علم است غازیان را ز پی غارت و سهم قوت از اسب و سلاح و خدم است فاضلان را ز پی لاف فضول روی در رفع و جر و جزم و ضم است ادبا را ز پی کسب لجاج انده نصب لن و جزم لم است متکلم را از راه خیال غم اثبات حدوث و قدم است چرخ پیمای ز بهر دو دروغ بسته مسطر و شکل رقم است مرد طب را ز پی خلعت و نام همه اندیشه برء و سقم است مرد دهقان ز پی کسب معاش از ستور و خر و خرمن خرم است خواجه معطی ز پی لاف و ریا تازه از مدحت و لرزان ز ذم است باز سایل را در هر دو جهان دوزخش لا و بهشتش نعم است طبع برنا بر یک ساعته عیش عاشق شرب می و زیر و بم است کهل را از قبل حرمت و نسل انده نفقه و زاد حرم است پیر نز بهر گناه از پی جاه تا دم مرگ ندیم ندم است سعی ساعی به سوی سلطان آن که فلان جای فلان محتشم است چشم عامی به سوی عالم از آن که فلان در جدل کیف و کم است قد هر موی شکاف از پی ظلم همچو دندانه شانه بهم است مرد ظالم شده خرسند بدین که بگویند فلان محترم است همگان سغبه صیدند و حرام کو کسی کز پی حق در حرم است اینهمه مشغله و رسم و هوس طالبان ره حق را صنم است همه بد گشته و عذر همه این گر بدم من نه فلان نیز هم است اینهمه بیهده دانی که چراست زان که بوالقاسمشان بوالحکم است جم از این قوم بجسته ست و کنون دیو با جامه و با جام جم است با چنین موج بلا همچو صدف آنکس آسوده که امروز اصم است پس تو گویی که بر آن بی طمعی از که همواره سنایی دژم است چرخ را از پی رنج حکما از چنین یاوه درایان چه کم است

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۱ - در مذمت اهل روزگار مرد هشیار در این عهد کم است ور کسی هست بدین متهم است زیرکان را ز در عالم و شاه وقت گرم است نه وقت کرم است هست پنهان ز سفیهان چو قدم هر کرا در ره حکمت قدم است و آنکه را هست ز حکمت رمقی خونش از بیم چو شاخ بقم است و آن که بیناست برو از پی امن راه دربسته چو جذر اصم است از عم و خال شرف هر همه را پشت و دل بر شبه نقش غم است هر کجا جاه در آن جاه چه است هر کجا سیم در آن سیم سم است هر کرا عزلت و خرسندی خوست گرچه اندر سقر اندر ارم است گوشه گشته ست بسان حکمت هر که جوینده فضل و حکم است دست آن کز قلم ظلم تهی ست پای آنکس به حقیقت قلم است رسته نزد همه کس فتنه گیاه هر کجا بوی تف و نام نم است همه شیران زمین در المند در هوا شیر علم بی الم است هر که را بینی پر باد از کبر آن نه از فربهی آن از ورم است از یکی درنگری تا به هزار همه را عشق دوام و درم است پادشا را ز پی شهوت و آز رخ به سیمین بر و سیم ستم است امرا را ز پی ظلم و فساد دل به زور و زر و خیل و حشم است سگ پرستان را چون دم سگان بهر نان پشت دل و دین به خم است فقها را غرض از خواندن فقه حیله بیع و ربا و سلم است علما را ز پی وعظ و خطاب جگر از بهر تعصب به دم است صوفیان را ز پی راندن کام قبله شان شاهد و شمع و شکم است زاهدان را ز برای زه و زه قل هوالله احد دام و دم است حاجیان را ز گدایی و نفاق هوس و هوش به طبل و علم است غازیان را ز پی غارت و سهم قوت از اسب و سلاح و خدم است فاضلان را ز پی لاف فضول روی در رفع و جر و جزم و ضم است ادبا را ز پی کسب لجاج انده نصب لن و جزم لم است متکلم را از راه خیال غم اثبات حدوث و قدم است چرخ پیمای ز بهر دو دروغ بسته مسطر و شکل رقم است مرد طب را ز پی خلعت و نام همه اندیشه برء و سقم است مرد دهقان ز پی کسب معاش از ستور و خر و خرمن خرم است خواجه معطی ز پی لاف و ریا تازه از مدحت و لرزان ز ذم است باز سایل را در هر دو جهان دوزخش لا و بهشتش نعم است طبع برنا بر یک ساعته عیش عاشق شرب می و زیر و بم است کهل را از قبل حرمت و نسل انده نفقه و زاد حرم است پیر نز بهر گناه از پی جاه تا دم مرگ ندیم ندم است سعی ساعی به سوی سلطان آن که فلان جای فلان محتشم است چشم عامی به سوی عالم از آن که فلان در جدل کیف و کم است قد هر موی شکاف از پی ظلم همچو دندانه شانه بهم است مرد ظالم شده خرسند بدین که بگویند فلان محترم است همگان سغبه صیدند و حرام کو کسی کز پی حق در حرم است اینهمه مشغله و رسم و هوس طالبان ره حق را صنم است همه بد گشته و عذر همه این گر بدم من نه فلان نیز هم است اینهمه بیهده دانی که چراست زان که بوالقاسمشان بوالحکم است جم از این قوم بجسته ست و کنون دیو با جامه و با جام جم است با چنین موج بلا همچو صدف آنکس آسوده که امروز اصم است پس تو گویی که بر آن بی طمعی از که همواره سنایی دژم است چرخ را از پی رنج حکما از چنین یاوه درایان چه کم است

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است سنایی سنای خرد را سزاست جمالش جهان را جمال و بهاست اگر شخصش از خاک دارد مزاج پس اخلاق او نور کلی چراست چنو در بزرگان بزرگی که دید چنو از عزیزان عزیزی کجاست اگر خاطرش را به وقت سخن کسی عالم عقل خواند سزاست عجب زان که با او کند شاعری نداند که این رای محض خطاست کجا نور باشد چه جای ظلام کجا ماه باشد چه جای سهاست همه لفظ او قوت جانست و بس همه شعر او فضل را کیمیاست ز انوارش امروز شهر هرات چو برج قمر پر شعاع و ضیاست ز ازهار فضلش همین خطه را اگر مقعد صدق خوانم رواست بصورت بدیدم که وی را ز حق مددهای بی غایت و منتهاست مقدر چنین بود کاندر وجود ز اعداد رفع نهایت خطاست الا یا بزرگی که احوال تو همه بر سعادت کلی گواست ترا ز ایزد پاک الهام صدق در اقوال و افعال یکسر عطاست اگر چند تقصیر من ظاهرست دلم بسته بند مهر و وفاست چو جان و دل از مایه اتصال مدد یافت رسم تکلف رواست ثنای تو گویم بهر انجمن نکوتر ز هرچیز مدح و ثناست همی تا کثافت بود خاک را همی تا لطافت نصیب هواست بقا بادت اندر نعیم مقیم بقای تو عز و شرف را بقاست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در جواب قصیدهٔ علی‌بن هیصم سنایی کنون با ضیا و سناست که بر وی ز سلطان سنت ثناست بدین مدح بر وی ز روح القدس همه تهنیت مرحبا مرحباست اگر خاطرش را به خط خطیر همی عالم عقل خواند سزاست که جز عالم عقل نبود بلی که بر وی چنو خواجه ای پادشاست علی بن هیصم که این هفت حرف سه روح و چهار اسطقسات ماست سه حرفست نامش که در مرتبت سه روحست آن نطق و حس و نماست زه ای واعظ صلب همچون کلیم که وعظ تو کوران دین را عصاست به وعظت اگر مبتدع نگرود همان وعظ بر جان او اژدهاست کسی کو الف نیست با آل تو همه ساله چون لام پشتش دوتاست در اقلیم ادراک احیای او خرد را و جان را ریاست ریاست تو فوق همه عالمانی به علم که این فوق در علم بی منتهاست خصال و جمال تو در چشم عقل همه صورت و سیرت مصطفاست همه صیت و صوت امامان دین به پیش کمال و کلامت صداست تو از فوق و جسم و جهت برتری که فوق تو نقش خیالات ماست ز دیوان خلق تو مر خلق را همه کنیت و طبعشان بوالوفاست به تصحیف آن مذهبم کرده ای که تصحیف آن مصحف اصفیاست مرا ماه خواندی درستست از آنک تو مهری و از مهر مه را ضیاست چگویم که کار همه خلق را همه منشا از حضرت من تشاست تو دانی که بر درگه لایزال در برترین الاهی رضاست به من مقعد صدق گفتی هری ست هری کیست کاین نام بر من سزاست که جان و تنم معدن مدح تست گرش مقعد صدق خوانی رواست خط و شعر تو دید چشم و دلم چه جای خط و شعر چین و ختاست نفسهای روحانیان را کسی اگر شعر و خط خواند از وی خطاست ز جزو تو آن شربها خورد جان که خود عقل کلی از آن ناشتاست فلک در شگفت از تو گر چند او بر از آتش و آب و خاک و هواست که در فضل و در لفظ و در رزم و بزم علی هیصم ست و علی مرتضاست قضای ثنای چو تو مهتری مرا هم ز تایید رسم و قضاست مرا این تفضل که خلق تو کرد ز افضال فضل بن یحیا عطاست ز سیاره دان آنکه سیاره وار به ممدود و مقصود از وی رواست گرم جان ندادی به تشریف خویش مرا این شرف از کجا خواست خاست که چون من خسی را ز چون تو کسی چنین زینت و رتبت و کبریاست اگر چند باران ز ابرست لیک ز دریا فراموش کردن خطاست ثنا و ثواب جزیل و جمیل برو بیش ازیرا که او مقتداست تو دانی که از حضرت مصطفا برین گفته من فرشته گواست تو شرعی و او دین و در راه حق نه آن زین نه این زان زمانی جداست تو و او چنانید کن صدر گفت دو دست ست الله را هر دو راست من ار آیم ار نی همی دان که جان ز خاک درت با قبای بقاست چه تشویر دارم چو دانم که این ز تقدیر قادر نه تقصیر ماست چه ترسم چو از جان و ایمان تو به ما لم یشا لم یکن عذر خواست محالست اینجا دعا کز محل زمین تو خود آسمان دعاست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲ - این قصیدهٔ را امام علی بن هیصم در مدح سنایی گفته است سنایی سنای خرد را سزاست جمالش جهان را جمال و بهاست اگر شخصش از خاک دارد مزاج پس اخلاق او نور کلی چراست چنو در بزرگان بزرگی که دید چنو از عزیزان عزیزی کجاست اگر خاطرش را به وقت سخن کسی عالم عقل خواند سزاست عجب زان که با او کند شاعری نداند که این رای محض خطاست کجا نور باشد چه جای ظلام کجا ماه باشد چه جای سهاست همه لفظ او قوت جانست و بس همه شعر او فضل را کیمیاست ز انوارش امروز شهر هرات چو برج قمر پر شعاع و ضیاست ز ازهار فضلش همین خطه را اگر مقعد صدق خوانم رواست بصورت بدیدم که وی را ز حق مددهای بی غایت و منتهاست مقدر چنین بود کاندر وجود ز اعداد رفع نهایت خطاست الا یا بزرگی که احوال تو همه بر سعادت کلی گواست ترا ز ایزد پاک الهام صدق در اقوال و افعال یکسر عطاست اگر چند تقصیر من ظاهرست دلم بسته بند مهر و وفاست چو جان و دل از مایه اتصال مدد یافت رسم تکلف رواست ثنای تو گویم بهر انجمن نکوتر ز هرچیز مدح و ثناست همی تا کثافت بود خاک را همی تا لطافت نصیب هواست بقا بادت اندر نعیم مقیم بقای تو عز و شرف را بقاست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳ - در جواب قصیدهٔ علی‌بن هیصم سنایی کنون با ضیا و سناست که بر وی ز سلطان سنت ثناست بدین مدح بر وی ز روح القدس همه تهنیت مرحبا مرحباست اگر خاطرش را به خط خطیر همی عالم عقل خواند سزاست که جز عالم عقل نبود بلی که بر وی چنو خواجه ای پادشاست علی بن هیصم که این هفت حرف سه روح و چهار اسطقسات ماست سه حرفست نامش که در مرتبت سه روحست آن نطق و حس و نماست زه ای واعظ صلب همچون کلیم که وعظ تو کوران دین را عصاست به وعظت اگر مبتدع نگرود همان وعظ بر جان او اژدهاست کسی کو الف نیست با آل تو همه ساله چون لام پشتش دوتاست در اقلیم ادراک احیای او خرد را و جان را ریاست ریاست تو فوق همه عالمانی به علم که این فوق در علم بی منتهاست خصال و جمال تو در چشم عقل همه صورت و سیرت مصطفاست همه صیت و صوت امامان دین به پیش کمال و کلامت صداست تو از فوق و جسم و جهت برتری که فوق تو نقش خیالات ماست ز دیوان خلق تو مر خلق را همه کنیت و طبعشان بوالوفاست به تصحیف آن مذهبم کرده ای که تصحیف آن مصحف اصفیاست مرا ماه خواندی درستست از آنک تو مهری و از مهر مه را ضیاست چگویم که کار همه خلق را همه منشا از حضرت من تشاست تو دانی که بر درگه لایزال در برترین الاهی رضاست به من مقعد صدق گفتی هری ست هری کیست کاین نام بر من سزاست که جان و تنم معدن مدح تست گرش مقعد صدق خوانی رواست خط و شعر تو دید چشم و دلم چه جای خط و شعر چین و ختاست نفسهای روحانیان را کسی اگر شعر و خط خواند از وی خطاست ز جزو تو آن شربها خورد جان که خود عقل کلی از آن ناشتاست فلک در شگفت از تو گر چند او بر از آتش و آب و خاک و هواست که در فضل و در لفظ و در رزم و بزم علی هیصم ست و علی مرتضاست قضای ثنای چو تو مهتری مرا هم ز تایید رسم و قضاست مرا این تفضل که خلق تو کرد ز افضال فضل بن یحیا عطاست ز سیاره دان آنکه سیاره وار به ممدود و مقصود از وی رواست گرم جان ندادی به تشریف خویش مرا این شرف از کجا خواست خاست که چون من خسی را ز چون تو کسی چنین زینت و رتبت و کبریاست اگر چند باران ز ابرست لیک ز دریا فراموش کردن خطاست ثنا و ثواب جزیل و جمیل برو بیش ازیرا که او مقتداست تو دانی که از حضرت مصطفا برین گفته من فرشته گواست تو شرعی و او دین و در راه حق نه آن زین نه این زان زمانی جداست تو و او چنانید کن صدر گفت دو دست ست الله را هر دو راست من ار آیم ار نی همی دان که جان ز خاک درت با قبای بقاست چه تشویر دارم چو دانم که این ز تقدیر قادر نه تقصیر ماست چه ترسم چو از جان و ایمان تو به ما لم یشا لم یکن عذر خواست محالست اینجا دعا کز محل زمین تو خود آسمان دعاست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان او مردی و جوانمردی آیین و ره ماست جان ملکان زنده به دولت کده ماست روزی ده سیاره بر کسب ضیارا در یوزه گر سایه پر کله ماست گرچه شره هر چه شه آمد سوی شرست از دهر برافکندن شرها شره ماست برگ که ما از که بیجاده نترسد که تابره کاهکشان برگ که ماست آنجا که بود کوشش شطرنج تواضع در نطع جهان هر چه پیاده ست شه ماست و آنجای که بخشایش ما دم زد اگر تو در عمر گنه بینی آن گه گنه ماست حقا که نه بر زندگی و دولت و دینست هر عزم که در رغم سفیهان تبه ماست هر عارضه کید ز خداوند بر ما در بندگی آنجا که آن عامه مه ماست ما خازن نیک و بد حقیم ز ما نیست آنجا که بگیر ما و آنجا که نه ماست المنة لله که بر دولت و ملت اقلیم جهان دیده و عیوق گه ماست چشم ملکان زیر سپیدیست ز بس اشک از بیم یکی بنده که زیر شبه ماست آنکس که ملوکان به غلامیش نیرزند در خدمت کمتر حشم بارگه ماست بهر شرف خود چو مه چارده هر روز پر ماه نو از بوس شهان پایگه ماست از بهر زر و سیم نه بل کز پی تشریف سلطان فلک بنده زرین کله ماست گرچه مه چرخ آمد خورشید ولیکن آن مه که به از چشمه خورشید مه ماست باشد همه را بنده سوی عزت و ما را زلف پس گوش بت ما بنده ره ماست از بهر دویی آینه در دست نگیریم زیرا که در آیینه هم از ما شبه ماست راندند بسی کامروایی سلف ما آن دور چو بگذشت گه ماست گه ماست بهرامشه ار چه که شه ماست ولیکن آنکو دل ما دارد بهرامشه ماست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش سلطان سنجر خاک را از باد بوی مهربانی آمدست در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست نرگس مخمور بوی خوش ز طبعی خواستست بنده و آزاد سرمست جوانی آمدست باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساختست مرغ اندک زاد در بسیار دانی آمدست باد غمازست و عطاری کند هر صبحدم آن تواناییش بین کز ناتوانی آمدست آتش لاله چرا افروخت آب چشم ابر کبرا از خاصیت آتش نشانی آمدست آری آری هم برین طبعست تیغ شهریار زانک او آبست و از آتش نشانی آمدست دست خسرو گر نبوسیدست ابر بادپای پس چرا چوندست او در درفشانی آمدست تا عروس ملک شاه از چشم بد ایمن بود چشم خوب نرگس اندر دیده بانی آمدست سبزه کو پذرفت نقش تیغ تیزش لاجرم همچو تیغش نیز در عالم ستانی آمدست پیش تخت شاه چون من طوطی شکرفشان بلبل اندر پیش گل در مدح خوانی آمدست راست خواهی هر کجا گل نافه ای از لب گشاد همچو لاله غنچه را بسته دهانی آمدست لاف هستی زد شکوفه پیش رای روشنش لاجرم عمرش چنان کوته که دانی آمدست سرو یازان بین که گویی زین جهان لعبتی پیش سلطان در قبای آن جهانی آمدست گل گرفته جام یاقوتین به دست زمردین پیش شاهنشه به سوی دوستکانی آمدست آفتاب داد و دین سنجر که او را هر زمان اول القاب نوشروان ثانی آمدست کلک عقل از تیر او عالم گشایی یافتست تیر چرخ از کلک او عالم ستانی آمدست آسمان پیش جلال او زمین گردد از آنک از جلال او زمین در ترجمانی آمدست خه خه ای شاهی که از بس بخشش و بخشایشت خرس در داهی و گرگ اندر شبانی آمدست چون به سلطانی نشینی تهنیت گویم ترا ای که اسلاف ترا سلطان نشانی آمدست ترک این صحرای اول با جلاجلهای نور گرد ملکت با طریق پاسبانی آمدست صدر دیوان در دبیری هست تا یابد معین با خجسته کلک تو در همزبانی آمدست مطرب صحن سیم بر بام تو سوری بدید زو همین بودست کاندر شادمانی آمدست شاه اقلیم چهارم تا فرستد هم خراج در فراهم کردن زرهای کانی آمدست شحنه میدان پنجم تا سلحدار تو شد زخم او بر جسم جانی نه که جانی آمدست قاضی صدر ششم را طالع مسعود تو مقتدای فتوی صاحبقرانی آمدست آنکه پیر صفه هفتم سبکدل شد ز رشک از وقار تو بر او چندان گرانی آمدست کارداران سرای هشتمین را بر فلک رای عالیقدر تو در میزبانی آمدست از ضمیرت دیده ام آن کنگر طاقی که هم آفرینش را مکان بی مکانی آمدست از در دولت سبک بر بام هفتم رو که چرخ با چنین نه پایه بهر نردبانی آمدست خسروا طبعم به اقبال جمالت زنده گشت آبرا آری حیات اندر روانی آمدست تا به حرف مدح تو خوانم ثنای دیگران موجب این بیتهای امتحانی آمدست اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتی کاندکش الفاظ و بسیارش معانی آمدست در او در آب قدرت آشناور آنچنانک راست گویی گوهر تیغ یمانی آمدست بر سر خوان عمادی من گشادم این فقع گرچه شیرین نیست باری ناردانی آمدست شاخ بادا از نهال عمر تو زیرا که خود بیخش از بستان سرای جاودانی آمدست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴ - در مدح بهرامشاه از زبان او مردی و جوانمردی آیین و ره ماست جان ملکان زنده به دولت کده ماست روزی ده سیاره بر کسب ضیارا در یوزه گر سایه پر کله ماست گرچه شره هر چه شه آمد سوی شرست از دهر برافکندن شرها شره ماست برگ که ما از که بیجاده نترسد که تابره کاهکشان برگ که ماست آنجا که بود کوشش شطرنج تواضع در نطع جهان هر چه پیاده ست شه ماست و آنجای که بخشایش ما دم زد اگر تو در عمر گنه بینی آن گه گنه ماست حقا که نه بر زندگی و دولت و دینست هر عزم که در رغم سفیهان تبه ماست هر عارضه کید ز خداوند بر ما در بندگی آنجا که آن عامه مه ماست ما خازن نیک و بد حقیم ز ما نیست آنجا که بگیر ما و آنجا که نه ماست المنة لله که بر دولت و ملت اقلیم جهان دیده و عیوق گه ماست چشم ملکان زیر سپیدیست ز بس اشک از بیم یکی بنده که زیر شبه ماست آنکس که ملوکان به غلامیش نیرزند در خدمت کمتر حشم بارگه ماست بهر شرف خود چو مه چارده هر روز پر ماه نو از بوس شهان پایگه ماست از بهر زر و سیم نه بل کز پی تشریف سلطان فلک بنده زرین کله ماست گرچه مه چرخ آمد خورشید ولیکن آن مه که به از چشمه خورشید مه ماست باشد همه را بنده سوی عزت و ما را زلف پس گوش بت ما بنده ره ماست از بهر دویی آینه در دست نگیریم زیرا که در آیینه هم از ما شبه ماست راندند بسی کامروایی سلف ما آن دور چو بگذشت گه ماست گه ماست بهرامشه ار چه که شه ماست ولیکن آنکو دل ما دارد بهرامشه ماست سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۵ - در ستایش سلطان سنجر خاک را از باد بوی مهربانی آمدست در ده آن آتش که آب زندگانی آمدست نرگس مخمور بوی خوش ز طبعی خواستست بنده و آزاد سرمست جوانی آمدست باغ مهمان دوست برگ میزبانی ساختست مرغ اندک زاد در بسیار دانی آمدست باد غمازست و عطاری کند هر صبحدم آن تواناییش بین کز ناتوانی آمدست آتش لاله چرا افروخت آب چشم ابر کبرا از خاصیت آتش نشانی آمدست آری آری هم برین طبعست تیغ شهریار زانک او آبست و از آتش نشانی آمدست دست خسرو گر نبوسیدست ابر بادپای پس چرا چوندست او در درفشانی آمدست تا عروس ملک شاه از چشم بد ایمن بود چشم خوب نرگس اندر دیده بانی آمدست سبزه کو پذرفت نقش تیغ تیزش لاجرم همچو تیغش نیز در عالم ستانی آمدست پیش تخت شاه چون من طوطی شکرفشان بلبل اندر پیش گل در مدح خوانی آمدست راست خواهی هر کجا گل نافه ای از لب گشاد همچو لاله غنچه را بسته دهانی آمدست لاف هستی زد شکوفه پیش رای روشنش لاجرم عمرش چنان کوته که دانی آمدست سرو یازان بین که گویی زین جهان لعبتی پیش سلطان در قبای آن جهانی آمدست گل گرفته جام یاقوتین به دست زمردین پیش شاهنشه به سوی دوستکانی آمدست آفتاب داد و دین سنجر که او را هر زمان اول القاب نوشروان ثانی آمدست کلک عقل از تیر او عالم گشایی یافتست تیر چرخ از کلک او عالم ستانی آمدست آسمان پیش جلال او زمین گردد از آنک از جلال او زمین در ترجمانی آمدست خه خه ای شاهی که از بس بخشش و بخشایشت خرس در داهی و گرگ اندر شبانی آمدست چون به سلطانی نشینی تهنیت گویم ترا ای که اسلاف ترا سلطان نشانی آمدست ترک این صحرای اول با جلاجلهای نور گرد ملکت با طریق پاسبانی آمدست صدر دیوان در دبیری هست تا یابد معین با خجسته کلک تو در همزبانی آمدست مطرب صحن سیم بر بام تو سوری بدید زو همین بودست کاندر شادمانی آمدست شاه اقلیم چهارم تا فرستد هم خراج در فراهم کردن زرهای کانی آمدست شحنه میدان پنجم تا سلحدار تو شد زخم او بر جسم جانی نه که جانی آمدست قاضی صدر ششم را طالع مسعود تو مقتدای فتوی صاحبقرانی آمدست آنکه پیر صفه هفتم سبکدل شد ز رشک از وقار تو بر او چندان گرانی آمدست کارداران سرای هشتمین را بر فلک رای عالیقدر تو در میزبانی آمدست از ضمیرت دیده ام آن کنگر طاقی که هم آفرینش را مکان بی مکانی آمدست از در دولت سبک بر بام هفتم رو که چرخ با چنین نه پایه بهر نردبانی آمدست خسروا طبعم به اقبال جمالت زنده گشت آبرا آری حیات اندر روانی آمدست تا به حرف مدح تو خوانم ثنای دیگران موجب این بیتهای امتحانی آمدست اینک از اقبال تو پردخته شد آن خدمتی کاندکش الفاظ و بسیارش معانی آمدست در او در آب قدرت آشناور آنچنانک راست گویی گوهر تیغ یمانی آمدست بر سر خوان عمادی من گشادم این فقع گرچه شیرین نیست باری ناردانی آمدست شاخ بادا از نهال عمر تو زیرا که خود بیخش از بستان سرای جاودانی آمدست

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست باشد چو ابر بی مطر و بحر بی گهر آن را که با جمال نکو خوی یار نیست در پیش جوهری چو سفالست آن صدف کاندر میان او گهری شاهوار نیست منت خدای را که مر این هر دو وصف را جر در مزاج پیشرو دین قرار نیست قاضی القضاة غزنین عبدالودود آنک مر علم وجود را جز ازو پیشکار نیست چرخست علم او که مر او را فساد نیست بحرست جود او که مر او را کنار نیست در بر و بحر نیست یکی صنعت از سخا کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نیست با سیرتش در آتش و آب و هوا و خاک قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نیست ای قدر تو رسیده بدان پرده کز علو زان پرده ز استر اثر صنع بار نیست آن چیست کز یقین تو آنرا مزاج نیست و آن کیست کز یمین تو آنرا یسار نیست دین از تو و زبانت چرا می شود قوی گر تو علی نه ای و زبان ذوالفقار نیست در هفت بخش عالم یک مبتدع نماند کز ذوالفقار حجت تو دلفگار نیست جز در چمن ولی تو چون گل پیاده کیست جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نیست نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست در پیش حلم و سنگ تو که بردبار نیست آن کیست کو ندارد با تو چو تیر دل کو از سنان سنت تو سوگوار نیست یک تن نماند در چمن جود تو که او چون فاخته ز منت تو طوقدار نیست ای شمس طبع کز تو جهان را گزیر نیست ای ابر دست کز تو زمین را غبار نیست امیدوار باز سوی صدرت آمدم از ابر و شمس کیست که امیدوار نیست جز شاعران کوته بین را درین دیار بر بارگاه جود کریمیت بار نیست آری ز نوش آتش و از لطف آب پاک رفعت به جز نصیب دخان و بخار نیست لیکن زمانه ای تو و بر من ز بخت بد هر چه از زمانه آید حقا که عار نیست والله که از لباس جز از روی عاریت بر فرق من عمامه و بر پا آزار نیست کارم بساز از کرم امروز ای کریم هر چند کارساز به جز کردگار نیست گرچه دهی وگر ندهی صله در دو حال جز گوهر ثنای من اینجا نثار نیست باشد کریمی ار بدهی ورنه رای تست مر بنده را به هیچ صفت اختیار نیست دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک حقا که هر چه هست به جز مستعار نیست نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست تا دوزخ و بهشت کم از هفت و هشت نیست تا حس و طبع بیش ز پنج و چهار نیست چندانت قدر باد که آن را کرانه نیست چندانت عمر باد که آن را شمار نیست

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶ - در مدح قاضی عبدالودود غزنوی آن طبع را که علم و سخاوت شعار نیست از عالمیش فخر و ز زفتیش عار نیست جز چشم زخم امت و تعویذ بخل نیست جز رد چرخ و آب کش روزگار نیست آن دست و آن زبان که درو نیست نفع خلق جز چون زبان سوسن و دست چنار نیست باشد چو ابر بی مطر و بحر بی گهر آن را که با جمال نکو خوی یار نیست در پیش جوهری چو سفالست آن صدف کاندر میان او گهری شاهوار نیست منت خدای را که مر این هر دو وصف را جر در مزاج پیشرو دین قرار نیست قاضی القضاة غزنین عبدالودود آنک مر علم وجود را جز ازو پیشکار نیست چرخست علم او که مر او را فساد نیست بحرست جود او که مر او را کنار نیست در بر و بحر نیست یکی صنعت از سخا کاندر بنان و طبعش از آن صدهزار نیست با سیرتش در آتش و آب و هوا و خاک قدر بلند و صفوت و لطف و وقار نیست ای قدر تو رسیده بدان پرده کز علو زان پرده ز استر اثر صنع بار نیست آن چیست کز یقین تو آنرا مزاج نیست و آن کیست کز یمین تو آنرا یسار نیست دین از تو و زبانت چرا می شود قوی گر تو علی نه ای و زبان ذوالفقار نیست در هفت بخش عالم یک مبتدع نماند کز ذوالفقار حجت تو دلفگار نیست جز در چمن ولی تو چون گل پیاده کیست جز بر اجل حسود تو چون جان سوار نیست نزدیک علم و رای تو مه نورمند نیست در پیش حلم و سنگ تو که بردبار نیست آن کیست کو ندارد با تو چو تیر دل کو از سنان سنت تو سوگوار نیست یک تن نماند در چمن جود تو که او چون فاخته ز منت تو طوقدار نیست ای شمس طبع کز تو جهان را گزیر نیست ای ابر دست کز تو زمین را غبار نیست امیدوار باز سوی صدرت آمدم از ابر و شمس کیست که امیدوار نیست جز شاعران کوته بین را درین دیار بر بارگاه جود کریمیت بار نیست آری ز نوش آتش و از لطف آب پاک رفعت به جز نصیب دخان و بخار نیست لیکن زمانه ای تو و بر من ز بخت بد هر چه از زمانه آید حقا که عار نیست والله که از لباس جز از روی عاریت بر فرق من عمامه و بر پا آزار نیست کارم بساز از کرم امروز ای کریم هر چند کارساز به جز کردگار نیست گرچه دهی وگر ندهی صله در دو حال جز گوهر ثنای من اینجا نثار نیست باشد کریمی ار بدهی ورنه رای تست مر بنده را به هیچ صفت اختیار نیست دانی که از زمانه جز احسان و نام نیک حقا که هر چه هست به جز مستعار نیست نام نکو بمان چو کریمان ز دستگاه چون شد یقین که عمر دول پایدار نیست تا دوزخ و بهشت کم از هفت و هشت نیست تا حس و طبع بیش ز پنج و چهار نیست چندانت قدر باد که آن را کرانه نیست چندانت عمر باد که آن را شمار نیست

%0
10 Bölüm