Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Dîvân-ı Eş'âr

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح نصرالله بن داود سرخسی پیش پریشان مکن از پی آشوب من زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن از لب تو شرم داشت مایه مل در قدح وز رخ تو بوی برد دایه گل در چمن جادوی استاد را پیش دو بادام تو بسته شود پسته وار تیغ زبان در دهن گردون هم عاشقست بر تو که هر صبحدم در هوس روی تو پاره کند پیرهن چون به دهانت رسید هیچ نبیند خرد چون به میانت رسید بیش نماند سخن در چمن روی تو غلتان غلتان رود مردمک چشم من بر گل و بر یاسمن ای ز لطف لعل تو چشمه حیوان جان وی به شرف کوی تو روضه رضوان تن ار چه نیارد برون همچو سنایی دگر گردش این هفت مرد جنبش این چار زن تا نشود چشم زخم خیز بگردان یکی جان چو ما صدهزار گرد سر خویشتن زان پس بر یاد او پرده عشاق ساز تن تننا تن تنن تن تننا تن تنن ای که ز بس نازکی از تف روزه ترا خشک شده سرو بن زرد شده نسترن عیدی خواهی ز ما بیش زیادی مخواه هیچ نباید ترا از من و مانند من امشب وقت سحر پیش سپهر هنر شعر سنایی بخوان زار نوایی بزن عمده دیوان شاه نصرالله آنکه هست وقت هنر مقتدی گاه سخن موتمن با دم خلقش مجو مشک سیه از خطا با سر کلکش مخواه در سپید از عدن در شب میلاد او دایه دولت چه گفت آمد بانگ خروس اذهب عنا الحزن پیش تک عزم او تنگ نماید زمین پیش سر کلک او لنگ نماید زمن حاسدش اندر رحم عمر بخورده چو شمع پوست نبیند به جسم تا بنپوشد کفن صبح زمانه فروز از پی بدخواه اوست هم به زبان تلخ گوی هم به نفس تیغ زن در طلب آبرو سوی درش خلق را پای ستون سرست چشم دلیل بدن آتش کلکش بدیل حل شده بیرون گریخت سوی تکاب مسام خون دل نارون دشمنش ار مرغ وار سوی هوا بر پرد چرخ تنوری شود محور چون باب زن ای به سخا دست تو ابر سعادت فشان وی به هنر کلک تو برق ستاره فگن گرچه به گاه سخن در بچکانم همی سود ندارد که من عرش بسنجم به من هفت فلک را به طبع خاصه بر اهل هنر رسم گرفته زدن خوی دغا باختن نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید ورنه چه واجب کند این که به هر انجمن زاغ فروشد ادب لک لک گوید اصول چنگ سراید کلنگ سیم رباید زغن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۸ - در مدح نصرالله بن داود سرخسی پیش پریشان مکن از پی آشوب من زلف گره بر گره جعد شکن بر شکن ای ز رخت برده نور فر کلاه سپهر وی ز لبت برده آب رنگ عقیق یمن از لب تو شرم داشت مایه مل در قدح وز رخ تو بوی برد دایه گل در چمن جادوی استاد را پیش دو بادام تو بسته شود پسته وار تیغ زبان در دهن گردون هم عاشقست بر تو که هر صبحدم در هوس روی تو پاره کند پیرهن چون به دهانت رسید هیچ نبیند خرد چون به میانت رسید بیش نماند سخن در چمن روی تو غلتان غلتان رود مردمک چشم من بر گل و بر یاسمن ای ز لطف لعل تو چشمه حیوان جان وی به شرف کوی تو روضه رضوان تن ار چه نیارد برون همچو سنایی دگر گردش این هفت مرد جنبش این چار زن تا نشود چشم زخم خیز بگردان یکی جان چو ما صدهزار گرد سر خویشتن زان پس بر یاد او پرده عشاق ساز تن تننا تن تنن تن تننا تن تنن ای که ز بس نازکی از تف روزه ترا خشک شده سرو بن زرد شده نسترن عیدی خواهی ز ما بیش زیادی مخواه هیچ نباید ترا از من و مانند من امشب وقت سحر پیش سپهر هنر شعر سنایی بخوان زار نوایی بزن عمده دیوان شاه نصرالله آنکه هست وقت هنر مقتدی گاه سخن موتمن با دم خلقش مجو مشک سیه از خطا با سر کلکش مخواه در سپید از عدن در شب میلاد او دایه دولت چه گفت آمد بانگ خروس اذهب عنا الحزن پیش تک عزم او تنگ نماید زمین پیش سر کلک او لنگ نماید زمن حاسدش اندر رحم عمر بخورده چو شمع پوست نبیند به جسم تا بنپوشد کفن صبح زمانه فروز از پی بدخواه اوست هم به زبان تلخ گوی هم به نفس تیغ زن در طلب آبرو سوی درش خلق را پای ستون سرست چشم دلیل بدن آتش کلکش بدیل حل شده بیرون گریخت سوی تکاب مسام خون دل نارون دشمنش ار مرغ وار سوی هوا بر پرد چرخ تنوری شود محور چون باب زن ای به سخا دست تو ابر سعادت فشان وی به هنر کلک تو برق ستاره فگن گرچه به گاه سخن در بچکانم همی سود ندارد که من عرش بسنجم به من هفت فلک را به طبع خاصه بر اهل هنر رسم گرفته زدن خوی دغا باختن نوبت آدم گذشت نوبت مرغان رسید ورنه چه واجب کند این که به هر انجمن زاغ فروشد ادب لک لک گوید اصول چنگ سراید کلنگ سیم رباید زغن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح علی بن حسن گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن تا شراب عاشقان نوشی ز دست نیکوان تا زمانی خویشتن بینی جدا از خویشتن سوخته بینی دلی در بیم هجران ساخته همچو جان عاشقان در دام زلف پرشکن ایستاده زان یکی بر پای چون شمعی برنگ و آن دیگر دست کرده بر سر زانو لگن آن یکی از خواجگی پیراهن اندر پاکشان و آن دیگر برکشیده بر سر از تن پیرهن شاهد حال یکی حالی و آن دیگری آتش بی دود غیرت گشته پیش باب زن خاک کوی دوست بر سر کرده مهجوری ز درد دیگری فتنه شده بر ربع و اطلال و دمن مطربان در من یزید افگنده نعمتهای خویش ماه رویان پیش ایشان پای کوب و دست زن این جهان با تن مساعد آن جهان با روح یار مژده داده مر روانها را ز لذتها بدن خیل مستان بر بساط نردبازان گشته جمع کعبتین گردان و نظاره بمانده مرد و زن یا کدام از ما بماند یا کدام از ما برد یا به نام که برآید نعره ای زان انجمن دل به دست دوست همچون یوسف اندر من یزید برده او را بی گنه افگنده در چاه ذقن گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشر و نشر و دفع و منع و گیر و دار و عفو و من عاشقی دعوی کنی انصاف معشوقت بده ناجوانمردی کنی لاف جوانمردی مزن مرده هجرم حیات من به وصل روی تست گور من در کوی خود کن دلق خود سازم کفن زنده گرداند وصال روی تو جسم مرا راست هم چونان که عالم را جمال بوالحسن آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید تا مقام خویش را در خورد خود سازد وطن از علو قدر و عدل او زمانه بشکفد چون ببیند بر سر نامه علی ابن حسین هر علی را کو اضافت منزلت پیدا کند ننگرند اندر اضافت زیرکان با فطن یا اضافت را بدو عزست یا او را بدو گرچه راهن را نباشد انفعال مرتهن این حسن را زین اضافت منزلت نفزود و قدر کاین نسب را کرده ام با من جمالش مقترن ای جمال اهل بیت خویش و فخر دودمان اهل بیت خویش را گشتستی از طغیان مجن جود ایشان را وجود اندر عدم پیوسته بود شخص جود تو گرفت الفاظ ایشان را دهن گر خرد معنی کند احوال این گردنده را بر رسد از وی بگوید شرح احوال زمن لیک ایشان غافلند از گردش چرخ بلند تا تو اندر پیش ایشانی چو سیف ذوالیزن این جهان چاهیست هر کس بر حد و مقدار خویش ساخته ست از مکر و از تلبیس مرچه را رسن هر کرا دایه شود گردون زمین گهواره گیر روز و شب بستان محنت گشته پستان لبن هر که داند کو همی با پروریده خود چه کرد زو عجب باشد که گردد بر جمالش مفتتن حبذا مرغی که او را سازی از انگشت بال تا بر انگشتان رود از دار دنیا محتزن بر زمین سیم اشک ناب را صورت کند ذات آن صورت ز چین آرد به ماچین یاختن شکلها پیدا شود در طبع و عقل از او بر او گنجها از وی پدید آرند سادات سخن گاه از آن گنجش فتن برخیزد اندر ملکها گاه بنشیند چو بر خیزد ز معنیها فتن بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن مر مرا در مرغزار معرفت باشد مقام صید باز اندر هوا نشناسم از صید زغن در وثاق من نباشد جز همه باز سفید در یمین من نباشد جز یمینی از یمن ای دریغا خانمان من به دست ناکسان شد چنان برکنده چون صنعا به دست اهرمن هر که را اخلاص کردم در ضمیر خویش باز زو لگد خوردم بمالش چون ادیم اندر عدن چو به تخلیط اندرون کژدم شدند این مردمان شد فسون کژدم اندر حق ایشان شعر من تا جهان کون و فسادست و فنا جفت بقاست تا به چشم عاشقان باشند معشوقان وثن تا وثن را از شمن امید باشد کهتری تا سبیل مهتری باشد وثن را بر شمن عز و دولت با بقا و نعمتت پیوسته باد دوستانت را مباد از بی نواییها حزن از حزن خالی مبادا خاندان دشمنانت مر ترا هرگز مبادا درد و اندوه و حزن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۹ - در مدح علی بن حسن گر شراب دوست را در دست تو نبود ثمن خویشت را در خرابات جوانمردی فگن کان خراباتیست پر سلوی و من بی قیاس تا سلو یابی ز سلوی منتی یابی ز من جوی می بینی روان در باغهای دلبران عاشقان بینی چمان با جام می اندر چمن های های و هوی و هوی عاشقان و دلبران هر یکی در امتحان دلفریبی ممتحن تا شراب عاشقان نوشی ز دست نیکوان تا زمانی خویشتن بینی جدا از خویشتن سوخته بینی دلی در بیم هجران ساخته همچو جان عاشقان در دام زلف پرشکن ایستاده زان یکی بر پای چون شمعی برنگ و آن دیگر دست کرده بر سر زانو لگن آن یکی از خواجگی پیراهن اندر پاکشان و آن دیگر برکشیده بر سر از تن پیرهن شاهد حال یکی حالی و آن دیگری آتش بی دود غیرت گشته پیش باب زن خاک کوی دوست بر سر کرده مهجوری ز درد دیگری فتنه شده بر ربع و اطلال و دمن مطربان در من یزید افگنده نعمتهای خویش ماه رویان پیش ایشان پای کوب و دست زن این جهان با تن مساعد آن جهان با روح یار مژده داده مر روانها را ز لذتها بدن خیل مستان بر بساط نردبازان گشته جمع کعبتین گردان و نظاره بمانده مرد و زن یا کدام از ما بماند یا کدام از ما برد یا به نام که برآید نعره ای زان انجمن دل به دست دوست همچون یوسف اندر من یزید برده او را بی گنه افگنده در چاه ذقن گر قیامت را به صورت دید خواهی شو ببین حشر و نشر و دفع و منع و گیر و دار و عفو و من عاشقی دعوی کنی انصاف معشوقت بده ناجوانمردی کنی لاف جوانمردی مزن مرده هجرم حیات من به وصل روی تست گور من در کوی خود کن دلق خود سازم کفن زنده گرداند وصال روی تو جسم مرا راست هم چونان که عالم را جمال بوالحسن آن علی کز حسن و احسان دهر او را برگزید تا مقام خویش را در خورد خود سازد وطن از علو قدر و عدل او زمانه بشکفد چون ببیند بر سر نامه علی ابن حسین هر علی را کو اضافت منزلت پیدا کند ننگرند اندر اضافت زیرکان با فطن یا اضافت را بدو عزست یا او را بدو گرچه راهن را نباشد انفعال مرتهن این حسن را زین اضافت منزلت نفزود و قدر کاین نسب را کرده ام با من جمالش مقترن ای جمال اهل بیت خویش و فخر دودمان اهل بیت خویش را گشتستی از طغیان مجن جود ایشان را وجود اندر عدم پیوسته بود شخص جود تو گرفت الفاظ ایشان را دهن گر خرد معنی کند احوال این گردنده را بر رسد از وی بگوید شرح احوال زمن لیک ایشان غافلند از گردش چرخ بلند تا تو اندر پیش ایشانی چو سیف ذوالیزن این جهان چاهیست هر کس بر حد و مقدار خویش ساخته ست از مکر و از تلبیس مرچه را رسن هر کرا دایه شود گردون زمین گهواره گیر روز و شب بستان محنت گشته پستان لبن هر که داند کو همی با پروریده خود چه کرد زو عجب باشد که گردد بر جمالش مفتتن حبذا مرغی که او را سازی از انگشت بال تا بر انگشتان رود از دار دنیا محتزن بر زمین سیم اشک ناب را صورت کند ذات آن صورت ز چین آرد به ماچین یاختن شکلها پیدا شود در طبع و عقل از او بر او گنجها از وی پدید آرند سادات سخن گاه از آن گنجش فتن برخیزد اندر ملکها گاه بنشیند چو بر خیزد ز معنیها فتن بر سمن منقار او از مشک چون شکلی کشد مشک رخسار ملوک از هیبتش گردد سمن مر مرا در مرغزار معرفت باشد مقام صید باز اندر هوا نشناسم از صید زغن در وثاق من نباشد جز همه باز سفید در یمین من نباشد جز یمینی از یمن ای دریغا خانمان من به دست ناکسان شد چنان برکنده چون صنعا به دست اهرمن هر که را اخلاص کردم در ضمیر خویش باز زو لگد خوردم بمالش چون ادیم اندر عدن چو به تخلیط اندرون کژدم شدند این مردمان شد فسون کژدم اندر حق ایشان شعر من تا جهان کون و فسادست و فنا جفت بقاست تا به چشم عاشقان باشند معشوقان وثن تا وثن را از شمن امید باشد کهتری تا سبیل مهتری باشد وثن را بر شمن عز و دولت با بقا و نعمتت پیوسته باد دوستانت را مباد از بی نواییها حزن از حزن خالی مبادا خاندان دشمنانت مر ترا هرگز مبادا درد و اندوه و حزن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰ - در مدح بهرامشاه چون من و چون تو شد ای دوست چمن یک چمانه من و تو بی تو و من توی بی تو چو بهار اندر بت من بی من به بهار تو شمن توبه سست بروتان شده است شکن زلفک تو توبه شکن حسن اندر حسن اندر حسنم تو حسن خلق و حسن بنده حسن بی سر و پای یکی چنبروار خر ما جسته و بگسسته رسن تو چو نرگس کله زر بر سر من چو گل کرده قبا پیراهن پشت من پیش تو شاخ سمنی پیش من روی تو صد دسته سمن شاخ چون روی تو پر لعل و درر آب چون زلف تو پر پیچ و شکن بر گریبان پر از ماه تو شاخ انجم افشانان دامن دامن شکفه پر زر و پر سیم گلو یاسمین پر می و پر شیر دهن بسته بر ساعد گل عقد گهر سوده در کام سمن مشک ختن سر به سر شاخ پر از عارض و زلف لب به لب جوی پر از خط و ذقن زیر سرو چو الف با خوی و می گشته یک تن الف دار دو تن غنچه همچون دل من با لب تو لاله همچون رخ تو در دل من عندلیب آمده در مدحت شاه رایگان همچو سنایی به سخن شاه بهرامشه آن کو بدو زخم جرم بهرام کند شش چو پرن آن شهی کز صفت گرز و سنانش که شود آرد فلک پرویزن پوستها بر تنشان گردد نیست هر که اندر کنفش نیست کفن او چه ماند به فلان و به همان او و تایید و جهانی دشمن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۰ - در مدح بهرامشاه چون من و چون تو شد ای دوست چمن یک چمانه من و تو بی تو و من توی بی تو چو بهار اندر بت من بی من به بهار تو شمن توبه سست بروتان شده است شکن زلفک تو توبه شکن حسن اندر حسن اندر حسنم تو حسن خلق و حسن بنده حسن بی سر و پای یکی چنبروار خر ما جسته و بگسسته رسن تو چو نرگس کله زر بر سر من چو گل کرده قبا پیراهن پشت من پیش تو شاخ سمنی پیش من روی تو صد دسته سمن شاخ چون روی تو پر لعل و درر آب چون زلف تو پر پیچ و شکن بر گریبان پر از ماه تو شاخ انجم افشانان دامن دامن شکفه پر زر و پر سیم گلو یاسمین پر می و پر شیر دهن بسته بر ساعد گل عقد گهر سوده در کام سمن مشک ختن سر به سر شاخ پر از عارض و زلف لب به لب جوی پر از خط و ذقن زیر سرو چو الف با خوی و می گشته یک تن الف دار دو تن غنچه همچون دل من با لب تو لاله همچون رخ تو در دل من عندلیب آمده در مدحت شاه رایگان همچو سنایی به سخن شاه بهرامشه آن کو بدو زخم جرم بهرام کند شش چو پرن آن شهی کز صفت گرز و سنانش که شود آرد فلک پرویزن پوستها بر تنشان گردد نیست هر که اندر کنفش نیست کفن او چه ماند به فلان و به همان او و تایید و جهانی دشمن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا فوطه کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گر شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین جز به پیش راستی چفته نشد چون نون ان شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب نعره های طرقوا برخیزد از جان در بدن ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف لم برتری از علم او زاید چو نصب از حرف لن من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این کز تو خوشتر چیست گوید مجلس قاضی حسن نجم را باغ این ثنا می گفت وز شاخ چنار فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن چون به منیر برشوی والشمس خواند آسمان چون فرود آیی ازو والنجم خواند ذوالمنن ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی پرده خلقان تویی چون روی بنماید محن این بتان کامروز بینی از سر دون همتی بنده یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصل گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن این خطابت از دو معنی چون برون آید همی گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن روضه شرع معین الدین ز بهر عز دین از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن گرچه در میدان قالی لیکن از روی خرد رفته ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من از برای انتظار مجلست را روز و شب گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن گر تن ما جامه عیدی ندارد گو مدار چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال باد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ تا نگردد شیر غرنده شکار پیره زن تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن کام دین داران تو جوی و نام دین داران تو بر شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۱ - در مدح قاضی نجم‌الدین حسن غزنوی دی ز دلتنگی زمانی طوف کردم در چمن یک جهان جان دیدم آنجا رسته از زندان تن بی طرب خوشدل طیور و بی طلب جنبان صبا بی دهن خندان درخت و بی زبان گویا چمن سوسن آنجا بر دویده تا میان سرو بن نرگس آنجا خوش بخفته در کنار نسترن چاک کرده بر نوای عندلیب خوش نوا فوطه کحلی بنفشه شعر سیما بی سمن بسته همچون گردن و گوش عروس جلوه گر شاخ مرجان ارغوان و عقد گوهر یاسمن بوی بیرون سوی و عطار از درون سو مشک سوز نقش بیرون سوی و نقاش از درون سو خامه زن من در آن صحرای خوش با دل همی گفتم چنین کاینت عقل افزای صحرا وینت جان پرور وطن باغ رفت از راه دیده کی سنایی آن تویی بر چنین آواز و رنگ و بوی مانده مفتتن مجلس نجم القضاة و قاری و حالش ببین تا هم از خود فارغ آیی هم ز بلبل هم ز من رنگ و بوی باغ و بستان را چه بینی کاهل دل دل بدین تزویرها هرگز ندارد مرتهن سوی قاضی شو که خلق و خلق او را چاکرند نقش بندان در خطا و مشک سایان در ختن راستی از نارون بینی ولی از روی ضعف پیش هر بادی که بینی چفته گردد نارون نجم را آن استقامت هست کاندر راه دین جز به پیش راستی چفته نشد چون نون ان شمع ما را گر لگن کردست چرخ از خاک و خون هست شمع گفت او را سمع هشیاران لگن چون عروس فکرت او چهره بگشاید ز لب نعره های طرقوا برخیزد از جان در بدن ساکنی از حلم او خیزد چو جزم از حرف لم برتری از علم او زاید چو نصب از حرف لن من چه گویم گر ز فردوس برین پرسی تو این کز تو خوشتر چیست گوید مجلس قاضی حسن نجم را باغ این ثنا می گفت وز شاخ چنار فاخته کوکوکنان یعنی که کو آن انجمن شاد باش ای مهتری کز بهر چشم زخم تو خرقه در بازد فقیر و بت بسوزد برهمن چون به منیر برشوی والشمس خواند آسمان چون فرود آیی ازو والنجم خواند ذوالمنن ای نثار دوستان از کان تو یاقوت علم وی مقر دشمنان از رد تو تابوت ظن انجمن دلها تویی چون پشت برتابد هدی پرده خلقان تویی چون روی بنماید محن این بتان کامروز بینی از سر دون همتی بنده یک بت شود آن گه که بسپارد ثمن اندرین بتخانه قاضی صدهزاران بت بدید کز سر همت یکی بت را نشد هرگز شمن سوسن آزاده را بینی که بی تایید اصل گنگ ماندست ار چه هستش ده زبان در یک دهن شمع دنیا را ببین کز یک زبان در یک زمان در طریق دین بگوید صدهزار الوان سخن این خطابت از دو معنی چون برون آید همی گر چنین خوانمت نجمی ور چنان خوانم مجن اندر آن ساعت که همنامت ز دست دشمنی زهر خورد و دوستان گشتند از آن دل پر حزن زین عبارت گر لبش خالی نبودی در دهانش زهره خون گشتی وز آن چون مشک زادی با لبن روضه شرع معین الدین ز بهر عز دین از جمال لفظ خود هم عدن گردی هم عدن هر دلی کز عشق و جاه و مال چون بتخانه بود سوختی بتخانه و در هم شکستی آن وثن نسبت از محمودیان داری و بهر عز دین همچو محمود آمدی بتخانه سوز و بت شکن مدعی بسیار داری اندرین صنعت ولیک زیرکان دانند سیر از سوسن و خار از سمن بی جمال یوسف و بی سوز یعقوب از گزاف توتیایی ناید از هر باد و از هر پیرهن گرچه در میدان قالی لیکن از روی خرد رفته ای جایی که بیش آنجا نه ما گنجد نه من از برای انتظار مجلست را روز و شب گر نه بهر مصلحت بودی ز من گشتی زمن شادباش ای عندلیبی کز پی وصفت همی مرغ بریان طوطی گویا شود بر بابزن گر تن ما جامه عیدی ندارد گو مدار چون پری پوشیده شد گو باش عریان اهرمن جان ما آن جامه پوشیده ز اوصافت که بیش با فنا هرگز بدین پوشش نگردد مقترن افسری سازم ز گرد نعل اسبت روز عید میروم چون شمع سر پر نور و دل پر سوختن تا ز روی تهنیت گویند اجرام سپهر کی نهاده بر میان فرق جان خویشتن مادحت عریان کجا ماند که گر مدح ترا بر مرید مرده خواند هم در اندازد کفن باد عمر و عز تو اندر زمانه لایزال باد جسم و جان تو تا روز محشر بی وسن شادمان باش از من و از خود که اندر نظم و نثر نز خراسان چون تویی زادست نز غزنین چو من تا نگردد صعوه مانند عقاب تیز چنگ تا نگردد شیر غرنده شکار پیره زن تا جهان بر جای باشد نقش دین بر وی نگار تا فلک بر پای باشد فرش دین بر وی فگن فرخ و فرخنده بادت نوبهار و روز عید ای بقای تو بهار و قدر عید مرد و زن کام دین داران تو جوی و نام دین داران تو بر شاخ بدگویان تو سوز و بیخ بد دینان تو کن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کن ور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن همت عالی بباید مرد را در هر دو کون تا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجاز عاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من باز را دست ملوک از همت عالی ست جای جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفت کی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمع گسترانیدی به جد و هزل طومار سخن از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگر ننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیش نه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بری با علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن گر خداجویی چرا باشی گرفتار هوا گر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود را هیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمع رنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن از پی محنت گرفتاریم در حبس ابد نز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان سوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوا نیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن از صف هستی گریز اندر مصاف نیستی در مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدی دام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد رایض استاد داند شیهه زاغ از زغن آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همی چون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منست خویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن باش تا ظن خبر عین عیان گردد ترا باش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بود با لبی چون ناردانه قامتی چون نارون باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حق باش تا در کف نهندت نامه سر و علن دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بی هشان دانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته گرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باش چند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن گر کنی زین پس به جز توحید و جز وعظ امتحان ز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگری اندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن قوت معنی نداری حلقه دعوی مگیر طاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۲ - در نکوهش حرص و هوی و هوس ای همیشه دل به حرص و آز کرده مرتهن داده یکباره عنان خود به دست اهرمن هیچ نندیشی که آخر چون بود فرجام کار اندر آن روزی که خواهد بود عرض ذوالمنن گر پی حاجت نگردی بر پی حجت مپوی ور سر میدان نداری طعنه بر مردان مزن یا ز بی آبی چو خار از خیرگی دیده مدوز یا ز رعنایی چو گل بر تن بدران پیرهن گر کلیمی سحر فرعون هوا را نیست کن ور خلیلی غیرت اغیار را در هم شکن همت عالی بباید مرد را در هر دو کون تا کند قصر مشید ربع و اطلال و دمن بگذر از گفتار ما و من که لهوست و مجاز عاشق مجبور را زیبا نباشد ما و من باز را دست ملوک از همت عالی ست جای جغد را بوم خراب از طبع دون شد مستکن کی شناسد قیمت و مقدار در بی معرفت کی شناسد قدر مشک آهوی خر خیز و ختن ناسزایان را ستودن بیکران از بهر طمع گسترانیدی به جد و هزل طومار سخن از پی آن تا یکی گوهر به دست آرد مگر ننگری تا چند مایه رنج بیند کوهکن نه ز رنج کوه کندن رنج طاعت هست بیش نه کمست از کان که گنج بهشت ذوالمنن در ازل خلاق چون تن را و دل را آفرید راحت و آرام دل ننهاد جز در رنج تن دعوی ایمان کنی و نفس را فرمان بری با علی بیعت کنی و زهر پاشی بر حسن گر خداجویی چرا باشی گرفتار هوا گر صمد خواهی چرا باشی طلبکار وثن هیچ کس نستود و نپرستید دو معبود را هیچ کس نشنود روز و شب قرین در یک وطن خرمن خود را به دست خویشتن سوزیم ما کرم پیله هم به دست خویشتن دوزد کفن ناز دنیا کی شود با آز عقبا مجتمع رنج حرث و زرع چه بود پیش نسرین و سمن از پی محنت گرفتاریم در حبس ابد نز پی راحت بود محبوس روح اندر بدن صدق و معنی گر همی خواهی که بینی هر دوان سوز دل بنگر یکی مر شمع را اندر لگن نیست جز اخلاص مر درد قطیعت را دوا نیست جز تسلیم مر تیر بلیت را مجن از صف هستی گریز اندر مصاف نیستی در مصاف نیستی هرگز نبیند کس شکن ور همی خواهی که پوشی تن به تشریف هدی دام خود کامی چو گمراهان به گرد خود متن صدق و معنی باش و از آواز و دعوی باز گرد رایض استاد داند شیهه زاغ از زغن آنکه در باغ بلا سرو رضا کارد همی چون من و تو کی کند دل بسته در سرو چمن با سر پر فضله گویی فضل خود قسم منست خویشتن را نیک دیدستی به چشم خویشتن باش تا ظن خبر عین عیان گردد ترا باش تا ثعبان مرگت باز بگشاید دهن در دیار تو نتابد ز آسمان هرگز سهیل گر همی باید سهیلت قصد کن سوی یمن ایمنی از نازکی باشد تنی را کو بود با لبی چون ناردانه قامتی چون نارون باش تا اعضای خود بر خود گوا یابی به حق باش تا در کف نهندت نامه سر و علن دانی آن گه کاین رعونت بود خواب بی هشان دانی آن گه کاین ترفع بود باد بادخن هست اجل چون چنبر و ما چون رسن سر تافته گرچه باشد بس دراز آید سوی چنبر رسن تا ترا در دل چو قارون گنجها باشد ز آز چند گویی از اویس و چند پویی در قرن ای سنایی بر سنای عافیت بی ناز باش چند بر گفتار بی کردار باشی مفتتن گر کنی زین پس به جز توحید و جز وعظ امتحان ز امتحان اخروی بی شک بمانی ممتحن در نمایش و آزمایش چون نکوتر بنگری اندر آن شیر عرینی و درین اسب عرن قوت معنی نداری حلقه دعوی مگیر طاعت زیبا نداری تکیه بر عقبا مزن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ - در ستایش خواجه اسعد هروی کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آن گه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان را دامن هم کنون غنچه پیکان کردار کند از سحر ز بیجاده مجن باغ شد چون رخ شاهان ز کمال شاخ چون زلف عروسان ز شکن مرغ نالید به گلبن ز فنون باد بیزاست درختان ز فنن ابر چون خامه خواجه به سخا چون دل خواجه بیاراست چمن خواجه اسعد که عطای ملکش داد خلق حسن و خلق حسن آنکه تا سیرت او شامل شد خصلت سییه بگذاشت وطن آنکه تا بخشش او جای گرفت رخت برداشت ز دل رنج و حزن پیش یک نکته آن دریا دل شد چو خرمهره همه در عدن علمها دارد سرمایه جان کارها داند پیرایه تن نکته رایش اگر شمع شود بودش دایره شمس لگن ذره خلقش اگر نشر شود یاد نارد کسی از مشک ختن گر رسد ماده عونش به عروق روح محروم نشیند ز شجن ور وزد شمت هرمش به دماغ دیده معزول بماند ز وسن شادباش ای سخن از دو لب تو همچو در عدن از لعل یمن به سخن چونت ستایم بر آنک مدح تو بیشتر آمد ز سخن گردن عالمی از بخشش زر کردی آراسته تو از شکر و منن خاصه از جود تو دارد پدرم طوقی از منت اندر گردن همه مهر تو نگارد به روان همه مدح تو سراید به دهن از بسی شکر که گفتی ز تو او عاشق خاک درت بودم من لیکن از دیده بنامیزد باز بیش از آنست که بردم به تو ظن من چو جانی ام نزدیک پدر جان او باز مرا همچو بدن پدرم تا که رضای تو خرد جانی آورد به نزد تو ثمن بنگر ای جان که اوصاف توتا چه درافشانده ز دریای فطن تا نگویی تو مها کین پسرک دردی آورد هم از اول دن کاین چراغی که برافروخته اند گر ز سعی تو بیابد روغن تو ببینی که به یک ماه چو ماه کند از مهر تو عالم روشن پسری داری هم نام رهی از تو می خدمت او جویم من زان که نیکو کند از همنامی خدمت خواجه حسن بنده حسن تا بود کندی خنجر ز سنان تا بود تیزی خنجر ز فسن باد بنیاد ولی تو جنان باد بنگاه عدوی تو دمن شاخ سعد از طرف بخت برآر بیخ نحس از چمن عمر بکن رایت ناصح چون تیغ بدار گردن دشمن چون شمع بزن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۳ - در ستایش خواجه اسعد هروی کرد نوروز چو بتخانه چمن از جمال بت و بالای شمن شد چو روی صنمان لاله لعل شد چو پشت شمنان شاخ سمن آفتاب حمل آن گه بنمود ثور کردار به ما نجم پرن از گریبان شکوفه بادام پر ستاره ست جهان را دامن هم کنون غنچه پیکان کردار کند از سحر ز بیجاده مجن باغ شد چون رخ شاهان ز کمال شاخ چون زلف عروسان ز شکن مرغ نالید به گلبن ز فنون باد بیزاست درختان ز فنن ابر چون خامه خواجه به سخا چون دل خواجه بیاراست چمن خواجه اسعد که عطای ملکش داد خلق حسن و خلق حسن آنکه تا سیرت او شامل شد خصلت سییه بگذاشت وطن آنکه تا بخشش او جای گرفت رخت برداشت ز دل رنج و حزن پیش یک نکته آن دریا دل شد چو خرمهره همه در عدن علمها دارد سرمایه جان کارها داند پیرایه تن نکته رایش اگر شمع شود بودش دایره شمس لگن ذره خلقش اگر نشر شود یاد نارد کسی از مشک ختن گر رسد ماده عونش به عروق روح محروم نشیند ز شجن ور وزد شمت هرمش به دماغ دیده معزول بماند ز وسن شادباش ای سخن از دو لب تو همچو در عدن از لعل یمن به سخن چونت ستایم بر آنک مدح تو بیشتر آمد ز سخن گردن عالمی از بخشش زر کردی آراسته تو از شکر و منن خاصه از جود تو دارد پدرم طوقی از منت اندر گردن همه مهر تو نگارد به روان همه مدح تو سراید به دهن از بسی شکر که گفتی ز تو او عاشق خاک درت بودم من لیکن از دیده بنامیزد باز بیش از آنست که بردم به تو ظن من چو جانی ام نزدیک پدر جان او باز مرا همچو بدن پدرم تا که رضای تو خرد جانی آورد به نزد تو ثمن بنگر ای جان که اوصاف توتا چه درافشانده ز دریای فطن تا نگویی تو مها کین پسرک دردی آورد هم از اول دن کاین چراغی که برافروخته اند گر ز سعی تو بیابد روغن تو ببینی که به یک ماه چو ماه کند از مهر تو عالم روشن پسری داری هم نام رهی از تو می خدمت او جویم من زان که نیکو کند از همنامی خدمت خواجه حسن بنده حسن تا بود کندی خنجر ز سنان تا بود تیزی خنجر ز فسن باد بنیاد ولی تو جنان باد بنگاه عدوی تو دمن شاخ سعد از طرف بخت برآر بیخ نحس از چمن عمر بکن رایت ناصح چون تیغ بدار گردن دشمن چون شمع بزن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیار ان نداری جان چو نامرد ان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن درد دین خود بوالعجب دردی ست کاندر وی چو شمع چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود وندرین مجلس که تن را می بسوزد برهمن اینت بی همت شگرفی کاو برون ناید ز جان و آنت بی دولت سواری کاو برون ناید ز تن هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن سال ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن ماه ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک شاهد ی را حله گردد یا شهید ی را کفن روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهد ی را خرقه گردد یا حمار ی را رسن عمر ها باید که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن قرن ها باید که تا از پشت آدم نطفه ای بوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا مگر برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن نفس تو جویای کفر ست و خرد جویا ی دین گر بقا خواهی به دین آی ار فنا خواهی به تن جان فشان و پای کوب و راد زی و فرد باش تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار وز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن چون برون رفت از تو حرص آن گه در آمد در تو دین چون در آمد در تو دین آن گه برون شد اهرمن گر همی خواهی که پر ها رویدت زین دام گاه همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن باش تا طومار دعوی ها فرو شوید خرد باش تا دیوان معنی ها بخواند ذوالمنن باش تا از پیش دل ها پرده بردارد خدای تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن از جمال حال مردان بی اثر باشد مکان وز شعاع شمع تابان بی خبر باشد لگن بارنامه ما و من در عالم حس ست و بس چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضا ی دوست باید یا هوای خویشتن سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو با چنین گل رخ نخسبد هیچ کس با پیرهن پرده پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن چون همی دانی که قرآن را رسن خوانده ست حق پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن چرخ گردان این رسن را می رساند تا به چاه گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن گرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن تا شود نور الهی با دو چشمت مقترن گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب بی خطا گردد خطا و بی خطر گردد ختن سنی دین دار شو تا زنده مانی ز آن که هست هر چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز گر سنایی زندگی خواهد زمانی بی سنن با سخن های سنایی خاصه در زهد و مثل فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۴ برگ بی برگی نداری لاف درویشی مزن رخ چو عیار ان نداری جان چو نامرد ان مکن یا برو همچون زنان رنگی و بویی پیش گیر یا چو مردان اندر آی و گوی در میدان فگن هر چه بینی جز هوا آن دین بود بر جان نشان هر چه یابی جز خدا آن بت بود در هم شکن چون دل و جان زیر پایت نطع شد پایی بکوب چون دو کون اندر دو دستت جمع شد دستی بزن سر بر آر از گلشن تحقیق تا در کوی دین کشتگان زنده بینی انجمن در انجمن در یکی صف کشتگان بینی به تیغی چون حسین در دگر صف خستگان بینی به زهری چون حسن درد دین خود بوالعجب دردی ست کاندر وی چو شمع چون شوی بیمار بهتر گردی از گردن زدن اندرین میدان که خود را می دراندازد جهود وندرین مجلس که تن را می بسوزد برهمن اینت بی همت شگرفی کاو برون ناید ز جان و آنت بی دولت سواری کاو برون ناید ز تن هر خسی از رنگ گفتاری بدین ره کی رسد درد باید عمر سوز و مرد باید گام زن سال ها باید که تا یک سنگ اصلی ز آفتاب لعل گردد در بدخشان یا عقیق اندر یمن ماه ها باید که تا یک پنبه دانه ز آب و خاک شاهد ی را حله گردد یا شهید ی را کفن روزها باید که تا یک مشت پشم از پشت میش زاهد ی را خرقه گردد یا حمار ی را رسن عمر ها باید که تا یک کودکی از روی طبع عالمی گردد نکو یا شاعری شیرین سخن قرن ها باید که تا از پشت آدم نطفه ای بوالوفای کرد گردد یا شود ویس قرن چنگ در فتراک صاحب دولتی زن تا مگر برتر آیی زین سرشت گوهر و صرف زمن روی بنمایند شاهان شریعت مر ترا چون عروسان طبیعت رخت بندند از بدن تا تو در بند هوایی از زر و زن چاره نیست عاشقی شو تا هم از زر فارغ آیی هم ز زن نفس تو جویای کفر ست و خرد جویا ی دین گر بقا خواهی به دین آی ار فنا خواهی به تن جان فشان و پای کوب و راد زی و فرد باش تا شوی باقی چو دامن بر فشانی زین دمن کز پی مردانگی پاینده ذات آمد چنار وز پی تر دامنی اندک حیات آمد سمن راه رو تا دیو بینی با فرشته در مصاف ز امتحان نفس حسی چند باشی ممتحن چون برون رفت از تو حرص آن گه در آمد در تو دین چون در آمد در تو دین آن گه برون شد اهرمن گر همی خواهی که پر ها رویدت زین دام گاه همچو کرم پیله جز گرد نهاد خود متن بار معنی بند ازینجا زان که در صحرای حشر سخت کاسد بود خواهد تیز بازار سخن باش تا طومار دعوی ها فرو شوید خرد باش تا دیوان معنی ها بخواند ذوالمنن باش تا از پیش دل ها پرده بردارد خدای تا جهانی بوالحسن بینی به معنی بوالحزن از جمال حال مردان بی اثر باشد مکان وز شعاع شمع تابان بی خبر باشد لگن بارنامه ما و من در عالم حس ست و بس چون ازین عالم برون رفتی نه ما بینی نه من از برون پرده بینی یک جهان پر شاه و بت چون درون پرده رفتی این رهی گشت آن شمن پوشش از دین ساز تا باقی بمانی بهر آنک گر برین پوشش نمیری هم تو ریزی هم کفن این جهان و آن جهانت را به یک دم در کشد چون نهنگ درد دین ناگاه بگشاید دهن با دو قبله در ره توحید نتوان رفت راست یا رضا ی دوست باید یا هوای خویشتن سوی آن حضرت نپوید هیچ دل با آرزو با چنین گل رخ نخسبد هیچ کس با پیرهن پرده پرهیز و شرم از روی ایمان بر مدار تا به زخم چشم نااهلان نگردی مفتتن گرد قرآن گرد زیرا هر که در قرآن گریخت آن جهان رست از عقوبت این جهان جست از فتن چون همی دانی که قرآن را رسن خوانده ست حق پس تو در چاه طبیعت چند باشی با وسن چرخ گردان این رسن را می رساند تا به چاه گر همی صحرات باید چنگ در زن در رسن گرد سم اسب سلطان شریعت سرمه کن تا شود نور الهی با دو چشمت مقترن گر عروس شرع را از رخ براندازی نقاب بی خطا گردد خطا و بی خطر گردد ختن سنی دین دار شو تا زنده مانی ز آن که هست هر چه جز دین مردگی و هر چه جز سنت حزن مژه در چشم سنایی چون سنانی باد تیز گر سنایی زندگی خواهد زمانی بی سنن با سخن های سنایی خاصه در زهد و مثل فخر دارد خاک بلخ امروز بر بحر عدن

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان وی به علم و قدر و قدرت برتر از کون و مکان هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگون وی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیک عجز ما دارد همی ذات ترا از ما نهان گر نبودی علم تو ذات خرد را رهنمون می ندانستی خرد یک پارسی بی ترجمان آفتاب ار بی مدد تا بد ز عونت زین سپس چون مه دوشینه تابد آفتاب از آسمان هر که بهر ذات پاکت جست ماند اندر وصال هر که بهر سود خویشت جست ماند اندر زیان هستی ما پادشاها چون حجاب راه تست چشم زخم نیستی در هستی ما در رسان هر که از درگاه عونت یافت توقیع قبول پیش درگاهش کمر بندد به خدمت انس و جان چون علای دین و دولت آنکه از اقبال او لاله روید از میان خاره در فصل خزان آنکه بذل اوست هر جا بارنامه هر غریب و آنکه عدل اوست هر جا بدرقه هر کاروان دولتی دارد که هر لشکر که باوی شد به حرب مرد را جوشن نباید اسب را بر گستوان رایت بدعت چو قارون شد نهان اندر زمین چون کله گوشه علایی نور داد اندر جهان نیک پشتی آمدند الحق نهان شرع را آل محمود از سنان و آل حداد از لسان خاصه بدر صدر شمع شرع یوسف آنکه هست چون زلیخا صد هزاران بخت پیر از وی جوان پیشوای دین فقیه امت آن کز حشمتش مبتدع را مغز خون گردد همی در استخوان آنکه گاه پایداری دولت خود را همی طیلسان داران سرش کردند همچون طیلسان آنکه گاه دانش آموزی ز بهر قهر نفس بستر او خاک ساکن بود و فرش آب روان لاجرم گشت آنچنان اکنون که هست از روی فخر خاک نعل اسب او را چشم حوران سرمه دان دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون بین که اکنون قحط دینست اندرین آخر زمان میزبان بودند عالم را دو یوسف در دو قحط یوسف غزنی به دین و یوسف مصری به نان هر که سر بر خط او بنهاده چون کلکش دو روز هر که پی بر کام او بنهاد چون ما یک زمان زین جهان بیرون نشد تا چشم او او را ندید سر چو شیر عود سوز و تن چو پیل پرنیان مشتری گر خصم او گردد نیارد کرد هیچ جرم کیوان از برای نحس او بر وی قران شب به دوزخ رفت آن کش بامدادان گفت بد این چنین اقبال کس را آسمان ندهد نشان تا جمال طلعتش بر جای باشد روز حشر گر نماند آفتاب و مشتری را گو ممان از بقای اوست چون ایمان ما در ایمنی از برای امن ما یارب تو دارش در امان از چنان صدری چنین بدری برآمد با کمال ای مسلمانان چه زاید جز گل اندر گلستان بوالمعالی احمد یوسف که او را آمدست خلقت یوسف شعار و خلق احمد قهرمان آنکه آن ساعت حسودش را علم گردد نگون گر ندارد دیده زیر نعل اسب اوستان از برای کرد او را آید اندر چشم نور از برای گفت او را آید اندر جسم جان تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم این نکوتر باز کآتش در زد اندر نردبان زیر سایه آفتاب دولت ست آن ماه روی روشن آن ماهی که باشد آفتابش سایبان شاد باش ای منحنی پشت تو اندر راه دین دیر زی ای ممتحن خصم تو اندر امتحان تا طبیعت زعفران را رنگ اعدای تو دید مایه شادی جدا کرد از مزاج زعفران چون مسایل حل کنی شیری بوی دشمن شکار چون به منبر بر شوی بحری بوی گوهر فشان منبر از تو زیب گیرد نه تو از منبر از آنک کان ز گوهر سرفرازی یافت نه گوهر ز کان بود بتخانه گروهی ساحت بیت الحرام بود بدعت جای قومی بقعت شالنکیان این دو موضع چون ز دیدار دو احمد نور یافت قبله سنت شد این و کعبه خدمت شد آن قبله دین امامان خاندان تست و بس دیر زی ای شاه خانه شاد باش ای خاندان هر که دین خواهد که دارد چون شما باید خطر هر که در خواهد که دارد چون صدف باید دهان خاک و بادی کان نیابد خلعت و تایید حق این عنای مغز باشد آن هلاک خاندان شیر اصلی معنی اندر سینه دارد همچو خاک شیر رایت باشد آن کو باد دارد در میان لاجرم آنرا که بادی بود چون اینجا رسید خاک این در کرد بیرون بادشان از بادبان تا جمال خانه حدادیان باشد به جای هیچ دین دزدی نیارد گشت در گیتی عیان زان که ایشان شمسه دینند اندر عین شب دزد متواری شود چون شمس باشد پاسبان من غلام آستانی ام که بویی خاک او تا به پشت گاو ماهی بوی دل آید از آن ای ترا پرورده ایزد بهر دین اندر ازل بخت و اقبال ازل پرورد را نبود کران از پی بخت ازل را فرخی در شعر خویش پیش ازین گفته ست بیتی من همی گویم همان یک بختی هر کرا باشد همه زان سر بود کار از آن سر نیک باید گر نمی دانی بدان تا ببینی کز برای خدمتت گردد فلک از پس کسب سنا را چون سنایی مدح خوان حرمتی یابی چنان گر فی المثل در صف حرب تیر دشمن پیشت آید چفته گردد چون کمان آنچنان گردی ز دانش کز برای دین حق فتوی از صدرت برد خورشید سوی قیروان این همه رتبت ز یک تاثیر صبح بخت تست باش تا خورشید اقبالت بتابد ز آسمان کز برای خدمتت را ماه بگزیند زمین وز برای حرمتت را حور در بازد جنان رو که تایید سپهر و دانش کلی تر است با چنین تایید و دانش مقتدا بودن توان تا نباشد گاه کوشش تیغ شهلان چون رماح تا نباشد وقت بخشش تیر گردون چون کمان چون طریقت کارخواه و چون حقیقت کارکن چون شریعت کار جوی و چون طبیعت کامران باد همچون دور همنام تو دورت پایدار باد همچون دین همنام تو عمرت جاودان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۵ - در مدح خواجه علاء الدین ابویعقوب یوسف بن احمد حدادی شالنکی غزنوی و ابوالمعالی احمدبن یوسف ای ز راه لطف و رحمت متصل با عقل و جان وی به علم و قدر و قدرت برتر از کون و مکان هر کجا مهر تو آید رخت بربندد خرد هر کجا قهر تو آید کیسه بگشاید روان ای به پیش صدر حکمت سرفرازان سرنگون وی به گرد خوان فضلت میزبانان میهمان ذات نامحسوست از خورشید پیداتر ولیک عجز ما دارد همی ذات ترا از ما نهان گر نبودی علم تو ذات خرد را رهنمون می ندانستی خرد یک پارسی بی ترجمان آفتاب ار بی مدد تا بد ز عونت زین سپس چون مه دوشینه تابد آفتاب از آسمان هر که بهر ذات پاکت جست ماند اندر وصال هر که بهر سود خویشت جست ماند اندر زیان هستی ما پادشاها چون حجاب راه تست چشم زخم نیستی در هستی ما در رسان هر که از درگاه عونت یافت توقیع قبول پیش درگاهش کمر بندد به خدمت انس و جان چون علای دین و دولت آنکه از اقبال او لاله روید از میان خاره در فصل خزان آنکه بذل اوست هر جا بارنامه هر غریب و آنکه عدل اوست هر جا بدرقه هر کاروان دولتی دارد که هر لشکر که باوی شد به حرب مرد را جوشن نباید اسب را بر گستوان رایت بدعت چو قارون شد نهان اندر زمین چون کله گوشه علایی نور داد اندر جهان نیک پشتی آمدند الحق نهان شرع را آل محمود از سنان و آل حداد از لسان خاصه بدر صدر شمع شرع یوسف آنکه هست چون زلیخا صد هزاران بخت پیر از وی جوان پیشوای دین فقیه امت آن کز حشمتش مبتدع را مغز خون گردد همی در استخوان آنکه گاه پایداری دولت خود را همی طیلسان داران سرش کردند همچون طیلسان آنکه گاه دانش آموزی ز بهر قهر نفس بستر او خاک ساکن بود و فرش آب روان لاجرم گشت آنچنان اکنون که هست از روی فخر خاک نعل اسب او را چشم حوران سرمه دان دان که وقتی قحط نان بود اندران اول قرون بین که اکنون قحط دینست اندرین آخر زمان میزبان بودند عالم را دو یوسف در دو قحط یوسف غزنی به دین و یوسف مصری به نان هر که سر بر خط او بنهاده چون کلکش دو روز هر که پی بر کام او بنهاد چون ما یک زمان زین جهان بیرون نشد تا چشم او او را ندید سر چو شیر عود سوز و تن چو پیل پرنیان مشتری گر خصم او گردد نیارد کرد هیچ جرم کیوان از برای نحس او بر وی قران شب به دوزخ رفت آن کش بامدادان گفت بد این چنین اقبال کس را آسمان ندهد نشان تا جمال طلعتش بر جای باشد روز حشر گر نماند آفتاب و مشتری را گو ممان از بقای اوست چون ایمان ما در ایمنی از برای امن ما یارب تو دارش در امان از چنان صدری چنین بدری برآمد با کمال ای مسلمانان چه زاید جز گل اندر گلستان بوالمعالی احمد یوسف که او را آمدست خلقت یوسف شعار و خلق احمد قهرمان آنکه آن ساعت حسودش را علم گردد نگون گر ندارد دیده زیر نعل اسب اوستان از برای کرد او را آید اندر چشم نور از برای گفت او را آید اندر جسم جان تا ببام آسمانش برد بخت از راه علم این نکوتر باز کآتش در زد اندر نردبان زیر سایه آفتاب دولت ست آن ماه روی روشن آن ماهی که باشد آفتابش سایبان شاد باش ای منحنی پشت تو اندر راه دین دیر زی ای ممتحن خصم تو اندر امتحان تا طبیعت زعفران را رنگ اعدای تو دید مایه شادی جدا کرد از مزاج زعفران چون مسایل حل کنی شیری بوی دشمن شکار چون به منبر بر شوی بحری بوی گوهر فشان منبر از تو زیب گیرد نه تو از منبر از آنک کان ز گوهر سرفرازی یافت نه گوهر ز کان بود بتخانه گروهی ساحت بیت الحرام بود بدعت جای قومی بقعت شالنکیان این دو موضع چون ز دیدار دو احمد نور یافت قبله سنت شد این و کعبه خدمت شد آن قبله دین امامان خاندان تست و بس دیر زی ای شاه خانه شاد باش ای خاندان هر که دین خواهد که دارد چون شما باید خطر هر که در خواهد که دارد چون صدف باید دهان خاک و بادی کان نیابد خلعت و تایید حق این عنای مغز باشد آن هلاک خاندان شیر اصلی معنی اندر سینه دارد همچو خاک شیر رایت باشد آن کو باد دارد در میان لاجرم آنرا که بادی بود چون اینجا رسید خاک این در کرد بیرون بادشان از بادبان تا جمال خانه حدادیان باشد به جای هیچ دین دزدی نیارد گشت در گیتی عیان زان که ایشان شمسه دینند اندر عین شب دزد متواری شود چون شمس باشد پاسبان من غلام آستانی ام که بویی خاک او تا به پشت گاو ماهی بوی دل آید از آن ای ترا پرورده ایزد بهر دین اندر ازل بخت و اقبال ازل پرورد را نبود کران از پی بخت ازل را فرخی در شعر خویش پیش ازین گفته ست بیتی من همی گویم همان یک بختی هر کرا باشد همه زان سر بود کار از آن سر نیک باید گر نمی دانی بدان تا ببینی کز برای خدمتت گردد فلک از پس کسب سنا را چون سنایی مدح خوان حرمتی یابی چنان گر فی المثل در صف حرب تیر دشمن پیشت آید چفته گردد چون کمان آنچنان گردی ز دانش کز برای دین حق فتوی از صدرت برد خورشید سوی قیروان این همه رتبت ز یک تاثیر صبح بخت تست باش تا خورشید اقبالت بتابد ز آسمان کز برای خدمتت را ماه بگزیند زمین وز برای حرمتت را حور در بازد جنان رو که تایید سپهر و دانش کلی تر است با چنین تایید و دانش مقتدا بودن توان تا نباشد گاه کوشش تیغ شهلان چون رماح تا نباشد وقت بخشش تیر گردون چون کمان چون طریقت کارخواه و چون حقیقت کارکن چون شریعت کار جوی و چون طبیعت کامران باد همچون دور همنام تو دورت پایدار باد همچون دین همنام تو عمرت جاودان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او که چوگانی ست از تقدیر و میدانیست از ایمان بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بین چو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان ز خود تا گم نگردی باز هرگز نیست این ممکن که بینی از ره حکمت جمال حضرت سلطان نه سید بود کز هستی شبی گمشد درین منزل رسید آنجا کزو تا حق کمانی بود و کمتر زان تو تا از ذوق آب و نان رکاب اینجا گران داری پی عیسی کجا یابی برون از هفت و چهار ارکان خبر بادیست پر پیمای اثر خاکیست دور از وی نظر راهیست پر منزل عیان را باش چون اعیان تو موسی باش دین پرور که پیش مبغض و اعدا پدید آید به رزم اندر ز چوب خشک صد ثعبان تو صاحب سر کاری شو که هرچت آرزو باشد همه آراسته بینی چو یازی دست زی انبان نبینی هیچ ویرانی در اطراف جهان دل چو کردی قبله دین را به زهد و ترس آبادان سلیم و بارکش می باش تا عارض بروز دین کند عرضه ترا بر حق میان زمره نیکان کزین دریافت سر دل امین در کوی تاریکی وزین بشنود بوی جان برون از آب و گل سلمان همه در دست کار دین همه خونست راه حق ازین درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان ز روی عقل اگر بینی گمانی کان یقین گردد به معیار عیاری بر ببین تا چون بود میزان اگر بر عقل چرب آید یقین دان کان گمان باشد وگر در شرع افزاید گمان بر کان بود فرمان خضر زین راه شد در کوی کابی یافت جان پرور سکندر از ره دیگر برون آمد چو تابستان همه دادست بی دادی چو تو در کوی دین آیی همه شادیست غم خوردن چو دانی زیست با هجران چو بوتیمار شو در عشق تا پیوسته ره جویی چو بلبل بر امید وصل منشین هشت مه عریان اگر خواهی که تا دانی که از دریاچه می زاید به همت راه بر می باش بر امید کشتیبان چو نور از طور می تابد تو از آهن کجا یابی برو بر تجربت بر طور چون موسی بن عمران اگر سلمان همی خواهی که گردی رو مسلمان شو که بی رای مسلمانی بمیری در بن زندان مرو در راه هر کوری اگر مردی برین هامون که گمراهی برون آیی بسی گمره تر از هامان نه هر آهو که پیش آید بود در ناف او نافه نه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان بسی آهو در عالم که مشکش نیست در ظاهر بسی شخصست در گیتی که جانش نیست در ابدان نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل را که جان دریست در خلقت ز بهر زینت جانان هر آنکو نور جان بیند شود سخته چو پروانه هر آنکو مرز جان داند نباشد فارغ از احزان بپر عشق شو پران که عنقاوار خود بینی ز ناجنسان جداییها و با جنسان بهم چسبان شراب شوق چندان خور که پای از ره برون ننهی که چون از ره برون رفتی تا خمارت گیرد از شیطان تو بر ره چو اصحابی که خود میریست مر ره را چه عیب آید اگر باشند آن اصحاب سگبانان هم از درد دل ایشان برون آمد سگی عابد هم از خورشید تابانست لعل سرخ اندر کان شعاع روی مردی بود و شمع وقت بسطامی نهاد بوی دردی بود و رنگ سالک گریان ز روی درد این رهرو مبین آلت کانون ز نور روی آن مه بین مزین قامت کیوان همه اکرام و احسان ست سیلی خوردن اندر سر چه باشد گر کنی در پیش جانان جان و تن قربان چو عالم جمله منکر شد چرا دارد خرد طرفه اگر پیری خبر گوید که آید عاقبت طوفان کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل در گل کنون بازار شیطانست و آنک موعد دیوان زنی کو عده دین داشت آنجا مردوار آمد تنی کو مده کین بود با وی کی رود یکسان حسن در بصره پر بینند لیکن در بصر افزون بدن در کعبه پر آیند لیکن در نظر نقصان ز یثرب علم دین خیزد عجب اینست در حکمت که صاحب همتان آیند از بنیاد ترکستان صهیب از روم می پوید به عشق مصطفا صادق هشام از مکه می جوید صلیب و آلت رهبان دلا آنجا که انصافست خود از روم دل خیزد تنا آنجا که اعلامست از کعبه بود خذلان نه در کعبه مجاور بود چندین سالها بلعم نه در کوی ضلالت بود چندین روزها عثمان نه از ترتیب عقل افتد سخن در خاطر عیسی نه بر تقدیر حرف آید معانی ز آیت قرآن سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقل شعاع شمع حکمت را نه از عقل آورد یزدان هر آنک اندر سماع آید همه علمش هدر گردد هر آنک اندر شعاع افتد شود دیوانه در گیهان ولیک از کار و بار این اثر یابد جهان دل بلی در ذکر علم آن ثناخواند بسی حسان جگرها خون شد و پالود تا باشد کزین معنی خبر یابد مگر یک دل شود در آسمان پران چه جای این هوس باشد که بگذشت اینهمه لشکر پی مرکب رها کردند تا پیدا بود پنهان خرابی در ره نفست و در میل طریق تن وگر در حصن جان آیی همه شهرست و شهرستان بهشت اینجا بنا کردست شداد از پی شادی خبر زان خانه خرم که می آرد یک اشتربان ز هول سیل عالم بر شده ایمن لب کشتی ز روح نوح پیغمبر شده بی قوت دین کنعان سواری می کند عیسی و بار حکم او بر خر ز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان چه راهست ای سنایی این که با مرغان خود یک دم خبر گویی و جان جویی بلا خواهی تو بی امکان مگر ز آواز مرغانت نداند کس جز این سید که فخر اهل ری اویست و تاج صدر اصفاهان امینی رهروی کو را رضا گویند در دنیا ازو راضی رضا در حشر و با او مصطفا همخوان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۶ - در مدح امین الدین رازی بنه چوگان ز دست ای دل که گمشد گوی در میدان چه خیزد گوی تنهایی زدن در پیش نامردان چو گویی در خم چوگان فگن خود را به حکم او که چوگانی ست از تقدیر و میدانیست از ایمان بدین چوگان مدارا کن وز آن میدان مکافا بین چو این کردی و آن دیدی شوی چون گوی سرگردان ز خود تا گم نگردی باز هرگز نیست این ممکن که بینی از ره حکمت جمال حضرت سلطان نه سید بود کز هستی شبی گمشد درین منزل رسید آنجا کزو تا حق کمانی بود و کمتر زان تو تا از ذوق آب و نان رکاب اینجا گران داری پی عیسی کجا یابی برون از هفت و چهار ارکان خبر بادیست پر پیمای اثر خاکیست دور از وی نظر راهیست پر منزل عیان را باش چون اعیان تو موسی باش دین پرور که پیش مبغض و اعدا پدید آید به رزم اندر ز چوب خشک صد ثعبان تو صاحب سر کاری شو که هرچت آرزو باشد همه آراسته بینی چو یازی دست زی انبان نبینی هیچ ویرانی در اطراف جهان دل چو کردی قبله دین را به زهد و ترس آبادان سلیم و بارکش می باش تا عارض بروز دین کند عرضه ترا بر حق میان زمره نیکان کزین دریافت سر دل امین در کوی تاریکی وزین بشنود بوی جان برون از آب و گل سلمان همه در دست کار دین همه خونست راه حق ازین درد آسمان گردان وز آن خون حلقها قربان ز روی عقل اگر بینی گمانی کان یقین گردد به معیار عیاری بر ببین تا چون بود میزان اگر بر عقل چرب آید یقین دان کان گمان باشد وگر در شرع افزاید گمان بر کان بود فرمان خضر زین راه شد در کوی کابی یافت جان پرور سکندر از ره دیگر برون آمد چو تابستان همه دادست بی دادی چو تو در کوی دین آیی همه شادیست غم خوردن چو دانی زیست با هجران چو بوتیمار شو در عشق تا پیوسته ره جویی چو بلبل بر امید وصل منشین هشت مه عریان اگر خواهی که تا دانی که از دریاچه می زاید به همت راه بر می باش بر امید کشتیبان چو نور از طور می تابد تو از آهن کجا یابی برو بر تجربت بر طور چون موسی بن عمران اگر سلمان همی خواهی که گردی رو مسلمان شو که بی رای مسلمانی بمیری در بن زندان مرو در راه هر کوری اگر مردی برین هامون که گمراهی برون آیی بسی گمره تر از هامان نه هر آهو که پیش آید بود در ناف او نافه نه هر زنده که تو بینی بود در قالب او جان بسی آهو در عالم که مشکش نیست در ظاهر بسی شخصست در گیتی که جانش نیست در ابدان نه جان خود زندگی باشد غلط زینجاست غافل را که جان دریست در خلقت ز بهر زینت جانان هر آنکو نور جان بیند شود سخته چو پروانه هر آنکو مرز جان داند نباشد فارغ از احزان بپر عشق شو پران که عنقاوار خود بینی ز ناجنسان جداییها و با جنسان بهم چسبان شراب شوق چندان خور که پای از ره برون ننهی که چون از ره برون رفتی تا خمارت گیرد از شیطان تو بر ره چو اصحابی که خود میریست مر ره را چه عیب آید اگر باشند آن اصحاب سگبانان هم از درد دل ایشان برون آمد سگی عابد هم از خورشید تابانست لعل سرخ اندر کان شعاع روی مردی بود و شمع وقت بسطامی نهاد بوی دردی بود و رنگ سالک گریان ز روی درد این رهرو مبین آلت کانون ز نور روی آن مه بین مزین قامت کیوان همه اکرام و احسان ست سیلی خوردن اندر سر چه باشد گر کنی در پیش جانان جان و تن قربان چو عالم جمله منکر شد چرا دارد خرد طرفه اگر پیری خبر گوید که آید عاقبت طوفان کنون طوفان مردانست و آنک طرف گل در گل کنون بازار شیطانست و آنک موعد دیوان زنی کو عده دین داشت آنجا مردوار آمد تنی کو مده کین بود با وی کی رود یکسان حسن در بصره پر بینند لیکن در بصر افزون بدن در کعبه پر آیند لیکن در نظر نقصان ز یثرب علم دین خیزد عجب اینست در حکمت که صاحب همتان آیند از بنیاد ترکستان صهیب از روم می پوید به عشق مصطفا صادق هشام از مکه می جوید صلیب و آلت رهبان دلا آنجا که انصافست خود از روم دل خیزد تنا آنجا که اعلامست از کعبه بود خذلان نه در کعبه مجاور بود چندین سالها بلعم نه در کوی ضلالت بود چندین روزها عثمان نه از ترتیب عقل افتد سخن در خاطر عیسی نه بر تقدیر حرف آید معانی ز آیت قرآن سماع روح عاشق را نه از نقل آورد ناقل شعاع شمع حکمت را نه از عقل آورد یزدان هر آنک اندر سماع آید همه علمش هدر گردد هر آنک اندر شعاع افتد شود دیوانه در گیهان ولیک از کار و بار این اثر یابد جهان دل بلی در ذکر علم آن ثناخواند بسی حسان جگرها خون شد و پالود تا باشد کزین معنی خبر یابد مگر یک دل شود در آسمان پران چه جای این هوس باشد که بگذشت اینهمه لشکر پی مرکب رها کردند تا پیدا بود پنهان خرابی در ره نفست و در میل طریق تن وگر در حصن جان آیی همه شهرست و شهرستان بهشت اینجا بنا کردست شداد از پی شادی خبر زان خانه خرم که می آرد یک اشتربان ز هول سیل عالم بر شده ایمن لب کشتی ز روح نوح پیغمبر شده بی قوت دین کنعان سواری می کند عیسی و بار حکم او بر خر ز طعم منزل اندر دل نه خر آگاه و نه پالان چه راهست ای سنایی این که با مرغان خود یک دم خبر گویی و جان جویی بلا خواهی تو بی امکان مگر ز آواز مرغانت نداند کس جز این سید که فخر اهل ری اویست و تاج صدر اصفاهان امینی رهروی کو را رضا گویند در دنیا ازو راضی رضا در حشر و با او مصطفا همخوان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید ویحک ای پرده پرده در در ما نگران بیش از این پرده ما پیش هر ابله مدران یا مدر یا چو دریدی چو لییمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران ماهت ار نور دهد تری آبست درو مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن شیشه باده روشن ندهی تا نکنی روز ما تیره تر از کارگه شیشه گران شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی تا کی از پرورش و تربیت بد سیران از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران عمر ما طعمه دوران تو شد بس باشد نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد سالی از نو شود از جمله زیر و زبران خواستم از پی راحت زنی آخر از تو آن بدیدم که نبینند همه بی خبران این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای ما به زندان و تو از دور به ما در نگران مر پسر را به تو امید کجا ماند پس همه چون فعل تو این باشد بر بی پدران چون به زن کردنی این رنج همی باید دید اینت اقبال که دارند پس امروز غران ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز مانده اند از پس یک ماده برینگونه نران نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید پس ترا کی خطری دارند این بی خطران آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد هیچ دانی چه کند صحبت او با دگران حجره عقل ز سودای زنان خالی کن تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران خاصه اکنون که جهان بی خردان بگرفتند بی خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران کار چون بی خردی دارد و بی اصلی و جهل وای پس بر تو و آباد برین مختصران طالع فاجری و ماجری امروز قویست هر که امروز بر آنست بر آنست بر آن هر که پستان میان پای نداد او را شیر نیست امروز میان جهلا او ز سران هر که لوزینه شهوت نچشیده ست ز پس نیست در مجلس این طایفه از پیشتران آنکه بوده ست چو گردون به گه خردی کوژ لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران بی نفیرست کسی که ش نفر از جهل و خطاست جهد کن تا نبوی از نفر بی نفران روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران سپر تیر زمان دیده شوخ است و فساد جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران شاید ار دیده آزاده گهر بار شود چون شده ستند همه بی گهران با گهران باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال بیشش از خشم در اطراف ممالک مپران معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس زان که هستند ز بستان وفا بی ثمران اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب که سر راه برانند همه راهبران بی خبروار در این عصر بزی کز پی بخت گوی اقبال ربودند همه بی خبران با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست رشک بر می آیدم ای خواجه ز کوران و کران چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگی ست مذهب خانه خدا دار تو چون مستقران پس چو از واقعه حادثه کس نیست مصون همچو بی اصل تو دون باش نه از مشتهران عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه دهر و ایام کیت دیدی چون بی ظفران هر که چون بی بصران صحبت دونان طلبد سخت بسیار بلاها کشد از بی بصران پای کی دارد با صحبت تو سفله دون چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب یارب ای بار خداییت جهانی ز خران وقت آنست که در پیشگه میخانه ترس و لاباس بسازی چو همه بی فکران اسب شادی و طرب در صف ایام در آر مگر از زحمت اسبت برمند این گذران مرکب امر خدای است چو ترکیب تنت به خرابیش درین مرتع خاکی مچران ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانی ست ز اهل فضل و شرف و عقل گر ان گیر کران دست در گردن ایام در آریم از عقل پای برداریم از سیرت نیکو نظر ان دین فروشیم چو این قوم جزین می نخرند مایه سازیم هم از همت و خوی دگران کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند زان که اینست همه ره روش با خطر ان همت خویش ورای فلک و عقل نهیم که برون فلکند از ما فرزانه تران خود که باشد فلک باد رو آب نهاد خود که باشند درو این همه صاحب سفرا ن کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر که نوشته ست همه بوده و نابوده در آن جرم از اجرام ندانند به جز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیره سران زان که از قاعده قسمت در پرده راز چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم باده دارد همه خوشی و دگر باده خوران دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهن ما و باده کهن و مطرب و نو خط پسران گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمر ان جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک پشت اسلام نکردند بنا بر عمران همه اندر طلب مستی بی عقل و دلان همه اندر طرب هستی بی سیم و زران آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود از پس ما سمر خوش تر صاحب سمر ان هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو چون برین گونه گذاریم جهان گذران

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳۷ - معروفی بود زن سلیطه‌ای داشت او را به قاضی برده بود و رنج می‌نمود در حق وی گوید ویحک ای پرده پرده در در ما نگران بیش از این پرده ما پیش هر ابله مدران یا مدر یا چو دریدی چو لییمان بمدوز یا مخوان یا چو بخواندی چو بخیلان بمران جای نوری تو و ما از تو چو تاریک دلان آب گویی تو و ما از تو پر آتش جگران ماهت ار نور دهد تری آبست درو مشک ار بوی دهد خشکی نارست در آن شیشه باده روشن ندهی تا نکنی روز ما تیره تر از کارگه شیشه گران شرم دار ای فلک آخر مکن این بی رسمی تا کی از پرورش و تربیت بد سیران از تو و گردش چرخت چه هنر باشد پس چون تهی دست بوند از تو همه پر هنران عمر ما طعمه دوران تو شد بس باشد نیز هر ساعتمان شربت هجران مخوران هر که یکشب ز بر زن بود از روی مراد سالی از نو شود از جمله زیر و زبران خواستم از پی راحت زنی آخر از تو آن بدیدم که نبینند همه بی خبران این ز تو در خورد ای مادر زندانی زای ما به زندان و تو از دور به ما در نگران مر پسر را به تو امید کجا ماند پس همه چون فعل تو این باشد بر بی پدران چون به زن کردنی این رنج همی باید دید اینت اقبال که دارند پس امروز غران ما غلام کف دستیم بس اکنون که ز عجز مانده اند از پس یک ماده برینگونه نران نه تویی یوسف یعقوب مکن قصه دراز یوسفان را نبود چاره ازین بد گهران یوسف مصری ده سال ز زن زندان دید پس ترا کی خطری دارند این بی خطران آنکه با یوسف صدیق چنین خواهد کرد هیچ دانی چه کند صحبت او با دگران حجره عقل ز سودای زنان خالی کن تا به جان پند تو گیرند همه پر عبران بند یک ماده مشو تا بتوانی چو خروس تا بوی تاجور و پیش رو تاجوران خاصه اکنون که جهان بی خردان بگرفتند بی خرد وار بزی تا نبوی سرد و گران کار چون بی خردی دارد و بی اصلی و جهل وای پس بر تو و آباد برین مختصران طالع فاجری و ماجری امروز قویست هر که امروز بر آنست بر آنست بر آن هر که پستان میان پای نداد او را شیر نیست امروز میان جهلا او ز سران هر که لوزینه شهوت نچشیده ست ز پس نیست در مجلس این طایفه از پیشتران آنکه بوده ست چو گردون به گه خردی کوژ لاجرم هست درین وقت ز گردون سپران بی نفیرست کسی که ش نفر از جهل و خطاست جهد کن تا نبوی از نفر بی نفران روزگاریست که جز جهل و خیانت نخرند داری این مایه و گر نه خر ازین کلبه بران سپر تیر زمان دیده شوخ است و فساد جهد کن تات نبیند فلک از پی سپران شاید ار دیده آزاده گهر بار شود چون شده ستند همه بی گهران با گهران باز دانش چو همی صید نگیرد ز اقبال بیشش از خشم در اطراف ممالک مپران معنی اصل و وفایش مجوی از همه کس زان که هستند ز بستان وفا بی ثمران اندرین وقت ز کس راه صیانت مطلب که سر راه برانند همه راهبران بی خبروار در این عصر بزی کز پی بخت گوی اقبال ربودند همه بی خبران با چنین قول و چنین فعل که این دونان راست رشک بر می آیدم ای خواجه ز کوران و کران چون سرشت همه رعنایی و بر ساختگی ست مذهب خانه خدا دار تو چون مستقران پس چو از واقعه حادثه کس نیست مصون همچو بی اصل تو دون باش نه از مشتهران عاجزیت از شرف با پدری بود ار نه دهر و ایام کیت دیدی چون بی ظفران هر که چون بی بصران صحبت دونان طلبد سخت بسیار بلاها کشد از بی بصران پای کی دارد با صحبت تو سفله دون چون نه ای خیره سر و در نسب خیره سران مردمی را چو نگیرد همی این تازی اسب یارب ای بار خداییت جهانی ز خران وقت آنست که در پیشگه میخانه ترس و لاباس بسازی چو همه بی فکران اسب شادی و طرب در صف ایام در آر مگر از زحمت اسبت برمند این گذران مرکب امر خدای است چو ترکیب تنت به خرابیش درین مرتع خاکی مچران ای دل ای دل چو ز فضل و ز شرف حیرانی ست ز اهل فضل و شرف و عقل گر ان گیر کران دست در گردن ایام در آریم از عقل پای برداریم از سیرت نیکو نظر ان دین فروشیم چو این قوم جزین می نخرند مایه سازیم هم از همت و خوی دگران کام جوییم و نبندیم دل اندر یک بند زان که اینست همه ره روش با خطر ان همت خویش ورای فلک و عقل نهیم که برون فلکند از ما فرزانه تران خود که باشد فلک باد رو آب نهاد خود که باشند درو این همه صاحب سفرا ن کار حکم ازلی دارد و نقش تقدیر که نوشته ست همه بوده و نابوده در آن جرم از اجرام ندانند به جز کوردلان طمع از چرخ ندارند مگر خیره سران زان که از قاعده قسمت در پرده راز چرخ پیمایان دورند و ستاره شمران همه بادست حدیث فلک و سیر نجوم باده دارد همه خوشی و دگر باده خوران دولت نو چو همی می ندهد چرخ کهن ما و باده کهن و مطرب و نو خط پسران گرچه با زیب و فریم از خرد و اصل و وفا گرد میخانه در آییم چو بی زیب و فران عیش خود تلخ چه داریم به سودای زنان ما و سیمین زنخان خوش و زرین کمر ان جان ببخشیم به یاران نکو از سر عشق سیم خوردن چه خطر دارد با سیمبران خام باشد ترشی در رخ و شهوت در دل چون بود کیسه پر از سیم و جهان پر شکران رنگ آن قوم نگیریم به یک صحبت از آنک پشت اسلام نکردند بنا بر عمران همه اندر طلب مستی بی عقل و دلان همه اندر طرب هستی بی سیم و زران آنچنان قاعده سازیم ز شادی که شود از پس ما سمر خوش تر صاحب سمر ان هیچ تاوان نبود در دو جهان بر من و تو چون برین گونه گذاریم جهان گذران

%0
10 Bölüm