سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰ تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفت گر شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱ تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره کردم کردگارت ز بهر فتنه نگاشت نیک در کار تو نگه کردم گنه آن کردم ای نگار که دوش صفت روی تو به مه کردم عذر دوشینه خواستم امروز توبه کردم اگر گنه کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲ به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بی قرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳ ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم یک بار مناجات تو در وصل شنیدم بار دگر امید مناجات تو دارم هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم گر صومعه خویش خرابات کنی تو من روی همه سوی خرابات تو دارم ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴ روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم تا سلسله عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم زان غمزه غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۰ تو را دل دادم ای دلبر شبت خوش باد من رفتم تو دانی با دل غم خور شبت خوش باد من رفتم اگر وصلت بگشت از من روا دارم روا دارم گرفتم هجرت اندر بر شبت خوش باد من رفتم ببردی نور روز و شب بدان زلف و رخ زیبا زهی جادو زهی دلبر شبت خوش باد من رفتم به چهره اصل ایمانی به زلفین مایه کفری ز جور هر دو آفت گر شبت خوش باد من رفتم میان آتش و آبم ازین معنی مرا بینی لبان خشک و چشم تر شبت خوش باد من رفتم بدان راضی شدم جانا که از حالم خبر پرسی ازین آخر بود کمتر شبت خوش باد من رفتم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۱ تا به رخسار تو نگه کردم عیش بر خویشتن تبه کردم تا ره کوی تو بدانستم بر رخ از خون دیده ره کردم تا سر زلف تو ربود دلم روز چون زلف تو سیه کردم دست بر دل هزار بار زدم خاک بر سر هزار ره کردم کردگارت ز بهر فتنه نگاشت نیک در کار تو نگه کردم گنه آن کردم ای نگار که دوش صفت روی تو به مه کردم عذر دوشینه خواستم امروز توبه کردم اگر گنه کردم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۲ به دردم به دردم که اندیشه دارم کز آن یاسمین بر تهی شد کنارم به وقتی که دولت بپیوست با من بپیوست هجرش به غم روزگارم که داند که حالم چگونست بی تو که داند که شبها همی چون گذارم خیالش ربودست خواب از دو چشم گرفتنش باید همی استوارم ز من برد نرمک همی هوشیاری کنون با غم او نه بس هوشیارم اگر غمگنان را غم اندر دل آمد چرا غمگنم من چو من دل ندارم چون آن گوهر پاک از من جدا شد سزد گر من از چشم یاقوت بارم وگر من نپایم به آزاد مردی ببینند مردم که چون بی قرارم همی داد ندهد زمانه مهان را اگر داد دادی نرفتی نگارم چو من یادگارش دل راد دارم دهد هجر گویی به جان زینهارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۳ ای یار سر مهر و مراعات تو دارم ای دولت دل خدمت و طاعات تو دارم طاعات و مراعات ترا فرض شناسم جان و دل و دین وقف مراعات تو دارم حاجات تو گر هست به جان و دل و دینم جان و دل و دین از پی حاجات تو دارم یک بار مناجات تو در وصل شنیدم بار دگر امید مناجات تو دارم هر چند به بد قصد کنی جان و سر تو گر هیچ به بد قصد مکافات تو دارم گر صومعه خویش خرابات کنی تو من روی همه سوی خرابات تو دارم ششدر کن و شهمات ببر جان و دل من کاین هر دو بر ششدر و شهمات تو دارم سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۴۴ روزی که رخ خوب تو در پیش ندارم آن روز دل خلق و سر خویش ندارم چندین چه کنی جور و جفا با من مسکین چون طاقت هجرت من درویش ندارم در مجمره عشق و غمت سوخته گشتم زین بیش سر گفت و کمابیش ندارم تا سلسله عشق تو بربست مرا دست جز سلسله بر دست دل ریش ندارم زان غمزه غماز غم افزای تو بر من اسلام شد و قبله شد و کیش ندارم