Qur'an&Sunnahالقرآن

Senâî — Hadîkatü'l-Hakîka

Ebü'l-Mecd Mecdûd Senâî Gaznevî · FA

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۸ - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی بعد او خواجه امام امین مفخر شرع و یار و ناصر دین تازه از لفظ او مسلمانی به نژاد و نسب سلیمانی صدر اسلام و دین بدو تازه هنر و علم او بی اندازه علم او همچو آب شوینده نام او همچو باد پوینده علم او وعده سماعیلی جمع او شمع طارم نیلی هرکه از عقل رنگ دارد و بوی بسته اوست همچو دستنبوی ذوق او جان فروز اقرانست پند او بند سوز دیوانست سیما در ره حقیقت و شرع نیست اصلی قدیم تر زین فرع علمشان را ندیده ام به یقین وارثی حق تر از جمال الدین آنکه تا یافت ز آسمان مسند یک زمینست اجمد و احمد شربت شرع دین ز باغ رسول از نسیم قبول کرده قبول همچو دین وعده ش از تخلف دور چون خرد لطفش از تکلف دور عالم علم را گشاده دری که جز او کم تواند آن دگری شد حرام از برای در سفتن جز ورا برملا سخن گفتن جان قرآن همی بیفروزد تا ازو نکته ای درآموزد عشق پنهان ز زحمت خاطر گفته با ذوق مغز جانش سر آن بگفته دل از زبان سروش واین چشیده تن از ولایت گوش سخنش اندک و ملیح ملیح همچو توقیع دوربین فصیح با بد و نیک بی ریا و شکی اول و آخرش یکی چو یکی وقت آن کو کمان به خاطر خویش زه کند از برای ده درویش زه کند تیر چرخ بر گردون زه کند سنگ خاره بر هامون اشهب نطق او چو بشتابد یارب این نکته ها که در یابد کانگهی کو بیان یاسین کرد جبرییلش ز سدره تحسین کرد شاد باش ای امام هردو فریق دیر زی ای گزین هر دو طریق تا تو بر منبری فلک دونست من نگویم که استوا چونست دست معنی چو گرد معنی تاخت زال زر دید و زال زار شناخت ای که می پرسی از طریق مری نکند این سخن جواب کری که چه گوید همی براین کرسی باز گویم اگر ز من پرسی تا چراغ سخاش تابان گشت همچو پروانه جان شتابان گشت جان آن کو چراغ جودش دید زار می سوخت و خوش همی خندید گردد از بهر رتبت و جاهش وز پی خاک روب درگاهش فلک هفتم از زحل خالی چارارکان ز پنج حس حالی چندگویی که وصف خواجه بگوی پای در نه به وصف و دست بشوی در دو بیتت به مختصر کاری باز گویم که مرد هشیاری خواجه در راه عقل و جان ز قیاس در سرای غرور و جمع اناس به سخن هم کمان و هم تیرست به صفت هم مرید و هم پیرست آن کمان پدید و تیر نهان آن مرید خدا و پیر جهان خاک جسمش ز مرتبت صلصال آب چشمش ز معرفت سلسال نطق او از جهان جاویدست دور و نزدیک همچو خورشیدست زاده ذهن او به صفوت نور حلقه و عقد گوش و گردن حور همچو اندر خیال عامی حور سخن سهل او هم ایدر و دور تا چو تو میزبان نو دارد عیسی و خر غذا و جو دارد جان پاکش سخن گشاده برو جان درو معنیی نهاده نه او صیت او در عراق و مصر و دمشق هست غماز دوست روی چو عشق چون در اعراب اسم حرف شود واندر احکام فعل صرف شود ور به بصره حدیث نحو کند بصره از اهل نحو محو کند گشت در باغ بر یزدانی از برای دل مسلمانی غذی بیخ شرع گفتارش میوه شاخ عقل کردارش دل مر او را نموده راه صواب دین مر او را جمال داده خطاب تا ابد زانکه جانش کان دارد روغن اندر چراغدان دارد با امل عمر او چو پیمان بست ز انتقال زوال حال برست از پی باغ شرع چون حیدر آب در جوی اوست از کوثر هست خوی رسول دلجویش هست آب خدای در جویش رنگ او بهر نکهت طیبش کرده تهذیب عشق تذهیبش هرکه یک شب به کوی او بگذشت در سخن مقتدای عالم گشت هرکه روزی به دست دل درماند نسخه دلبری ز رویش خواند چون به مجلس نشاط گفت کند طاق خورشید چرخ جفت کند از پی چشم بد به روضه نور دل به جای سپند سوخته حور او همی سر رمز به داند قاصد از حال راه به داند گویی آمد ز خانه و کویش خوی خوش بر نظاره رویش لب چون لاله خشک و تر نرگس بینی آنگه که ختم شد مجلس عقلا بازگشته طوطی وار خلق چون حلق بلبل از گفتار چشم پر در ز در سفته او گوشها پر گهر ز گفته او عیسی جان مرده خاک درش ملک الموت قهر زنده فرش گاه تقریر و وقت تدبیرش صبح خوش خندد از تباشیرش شد برای امید جان و خرد آنکه او را به جان و دیده خرد دل ز دینش همیشه در ارمست چه ارم زیر گلبن کرمست باغ ایمانش را ز چشمه روی تا ابد آب رویش اندر جوی خود چه دیدند اهل غزنی ازو چه شنیدند اهل معنی ازو که خود او زان نکت که در دل اوست وز ره لطف غیب حاصل اوست از هزاران هزار در نهفت چکنم من که خود یکی بنگفت در خور عقل عامه می گوید به سخن گرد نامه می شوید سخنش با نوا و زینت و برگ خاص بندیست عام گیر چو مرگ وارث مصطفی به علم و وفا نایب مرتضی به علم و سخا رنج ما را از آن دل خوش خوی داده ابر سخا به عشرت خوی برگرفته به قوت ایمان دو گروهی ز عالم تن و جان شده در راه حکمت و تدریس برتر از یونس و ارسطالیس یافته فلسفه شریعت و ره از پی فر دین و فل سفه برگرفته به عقل از امکان فتنه از پنج حس و چار ارکان خاک شوره کند شراب از خلق آب دریا کند گلاب از خلق آری آنکس که صبر پیشه کند پیشه شیر زیر تیشه کند از بسی صبر کرده آتش صبر عذب همچون سرشک دیده ابر از دورن تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون ز زمین خلق را شرط شرع او ابدیست زانکه با عز پرده احدیست داد و دین با خلل نکرده ز کبر دال احمد بدل نکرده ز کبر ای امامی که از پی زینت منبر تست قاب قوسینت پرده چرخ را پدید آورد قفل احکام را کلید آور سر صندوق صدق را بگشای خلق را سر لطف حق بنمای از سخا و فصاحت از سر دین پای برنه به فرق علیین معنیی بخش معن زایده را قسم ده جان قس ساعده را تا به انفاس اوش سر کاریست مر سخن را چه تیز بازاریست هر سخن را که نقش جان دیدم داغ نطقش به زیر ران دیدم همه گویندگان روی زمین پیش نطق تو ای جمال الدین بی غرض پندم ار بهش باشند چو نکو باشد ار خمش باشند هرچه اندر جهان سخن کوشند نزد رمز تو حلقه در گوشند در زمان تو ای امیر سخن شوخ چشمی بود سخن گفتن گرچه الماس نطق می سفتند با بیان تو مفتیان زفتند ظرف حرف تو مخ تفسیرست هرچه جز آن مگر تف سیرست تا که در سر ضمیر ارکانست شمع جمع تو شه ره جانست روح را تازه میزبانی تو غذی صدهزار جانی تو قالبست این جهان و جانش تویی همچو شخصست دین روانش تویی به وجود تو خلق از آن شادست عمر با دانش تو همزادست حالت از اصل سوز فرع آمد قالت از درد ساز شرع آمد دوستان را صبوح روحی تو جان جان را همه فتوحی تو جود اگر نام تو نبردستی زود همچون عدوت مردستی میزبان دشمنانت را مرگست با چنین دعوتی کرا برگست تن که یکدم خلاف تو پذرفت جانش گوید دلت ز من بگرفت تف آن دم نرفته تا لب او مرگ در جل کشیده مرکب او مرگ خوردست بد سگالش را تا نبیند کمال حالش را چون خرد عمر دوستانش باز در لقا و بقاش باد دراز گوشت عالم به زهر اگر خبرست لیکن آن تو آزموده ترست هرکه در سر چراغ دین افروخت سبلت پف کنانش پاک بسوخت سخت بسیار کس بکوشیدند کسوت صورتت نپوشیدند خلعت هرکه آن سری باشد حسد ای خواجه از خری باشد به ثناهاش بد سنا منسوب لیک نامحرمان شده محجوب همه مستورگان عالم راز با ضمیر تو رخ پر آب نیاز هرکسی اسب رمز با تو بتاخت چون نبد مرد مرد را چه شناخت پرده داری سرای غیرت را حیرت افتاد از تو حیرت را خصم از آن آمدند هر خامت نیست کس واقف از الف لامت در کمال حدود و لطف و نواخت بکر ماندی و کس ترا نشناخت هرکه او با یزید نفس بساخت حالت بایزید را چه شناخت در سخا مرد با خطیری تو در سخن فرد بی نظیری تو از کمالت فزوده ای دین را شادی جان اهل غزنین را گرچه بر نقش حرف غزنین است چون قدم سای تست عزبین است حضرت شه بهشت خلد ارزد بی وجود تو حبه ای نرزد با لقای تو ای جمال الدین نیست غزنین بهشت نقدست این مثل تو با تو در جهان ضمیر خود قیاسیست به ز سوسن و سیر زاده نثر تست برهانم شکر این موهبت نکو دانم نظم من بهر نثر تو بودست جان جانها از آن برآسودست خرده نبود بضاعت زیره سوی کرمان بریم برخیره گهر مدحت تو دانم سفت همه دانم ولی نیارم گفت دوستان در نشاط لطف مست دشمنان بر بساط قهرت پست تن همت به جود تو کامل جان حکمت به جد تو حامل ای وجودت ز لطف حق اثری باز جودت ز حسن او خبری هرکه از حق به سوی او نظریست در دل او ز مهر تو اثریست تو طبیب مفسری دگرست تو حبیبی مذکری دگرست محرم سر انبیایی تو مدد قوت اصفیایی تو ای ترا حق نموده راه صواب ای ترا دین جمال کرده خطاب حکمتت اهل استقامت گشت حجتت حالی قیامت گشت نزد نطقت سخن یتیم بماند پیش جودت سخا عقیم بماند هرکه نشنید از تو او چه شنید دیده ای کو ترا ندید چه دید منزل رمزها بریدم من چون تو و چون خودی ندیدم من حاسدان را تو گو زنخ می زن ختم شد نظم و نثر بر تو و من راز را مستمع بیان تو باد آز را مصطنع بنان تو باد باد تا هست اختران را سیر عرض تو عرصه عوارض خیر

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۸ - در مدح شیخ‌الامام جمال‌الدّین ابونصر احمدبن محمّدبن سلیمان الصغانی بعد او خواجه امام امین مفخر شرع و یار و ناصر دین تازه از لفظ او مسلمانی به نژاد و نسب سلیمانی صدر اسلام و دین بدو تازه هنر و علم او بی اندازه علم او همچو آب شوینده نام او همچو باد پوینده علم او وعده سماعیلی جمع او شمع طارم نیلی هرکه از عقل رنگ دارد و بوی بسته اوست همچو دستنبوی ذوق او جان فروز اقرانست پند او بند سوز دیوانست سیما در ره حقیقت و شرع نیست اصلی قدیم تر زین فرع علمشان را ندیده ام به یقین وارثی حق تر از جمال الدین آنکه تا یافت ز آسمان مسند یک زمینست اجمد و احمد شربت شرع دین ز باغ رسول از نسیم قبول کرده قبول همچو دین وعده ش از تخلف دور چون خرد لطفش از تکلف دور عالم علم را گشاده دری که جز او کم تواند آن دگری شد حرام از برای در سفتن جز ورا برملا سخن گفتن جان قرآن همی بیفروزد تا ازو نکته ای درآموزد عشق پنهان ز زحمت خاطر گفته با ذوق مغز جانش سر آن بگفته دل از زبان سروش واین چشیده تن از ولایت گوش سخنش اندک و ملیح ملیح همچو توقیع دوربین فصیح با بد و نیک بی ریا و شکی اول و آخرش یکی چو یکی وقت آن کو کمان به خاطر خویش زه کند از برای ده درویش زه کند تیر چرخ بر گردون زه کند سنگ خاره بر هامون اشهب نطق او چو بشتابد یارب این نکته ها که در یابد کانگهی کو بیان یاسین کرد جبرییلش ز سدره تحسین کرد شاد باش ای امام هردو فریق دیر زی ای گزین هر دو طریق تا تو بر منبری فلک دونست من نگویم که استوا چونست دست معنی چو گرد معنی تاخت زال زر دید و زال زار شناخت ای که می پرسی از طریق مری نکند این سخن جواب کری که چه گوید همی براین کرسی باز گویم اگر ز من پرسی تا چراغ سخاش تابان گشت همچو پروانه جان شتابان گشت جان آن کو چراغ جودش دید زار می سوخت و خوش همی خندید گردد از بهر رتبت و جاهش وز پی خاک روب درگاهش فلک هفتم از زحل خالی چارارکان ز پنج حس حالی چندگویی که وصف خواجه بگوی پای در نه به وصف و دست بشوی در دو بیتت به مختصر کاری باز گویم که مرد هشیاری خواجه در راه عقل و جان ز قیاس در سرای غرور و جمع اناس به سخن هم کمان و هم تیرست به صفت هم مرید و هم پیرست آن کمان پدید و تیر نهان آن مرید خدا و پیر جهان خاک جسمش ز مرتبت صلصال آب چشمش ز معرفت سلسال نطق او از جهان جاویدست دور و نزدیک همچو خورشیدست زاده ذهن او به صفوت نور حلقه و عقد گوش و گردن حور همچو اندر خیال عامی حور سخن سهل او هم ایدر و دور تا چو تو میزبان نو دارد عیسی و خر غذا و جو دارد جان پاکش سخن گشاده برو جان درو معنیی نهاده نه او صیت او در عراق و مصر و دمشق هست غماز دوست روی چو عشق چون در اعراب اسم حرف شود واندر احکام فعل صرف شود ور به بصره حدیث نحو کند بصره از اهل نحو محو کند گشت در باغ بر یزدانی از برای دل مسلمانی غذی بیخ شرع گفتارش میوه شاخ عقل کردارش دل مر او را نموده راه صواب دین مر او را جمال داده خطاب تا ابد زانکه جانش کان دارد روغن اندر چراغدان دارد با امل عمر او چو پیمان بست ز انتقال زوال حال برست از پی باغ شرع چون حیدر آب در جوی اوست از کوثر هست خوی رسول دلجویش هست آب خدای در جویش رنگ او بهر نکهت طیبش کرده تهذیب عشق تذهیبش هرکه یک شب به کوی او بگذشت در سخن مقتدای عالم گشت هرکه روزی به دست دل درماند نسخه دلبری ز رویش خواند چون به مجلس نشاط گفت کند طاق خورشید چرخ جفت کند از پی چشم بد به روضه نور دل به جای سپند سوخته حور او همی سر رمز به داند قاصد از حال راه به داند گویی آمد ز خانه و کویش خوی خوش بر نظاره رویش لب چون لاله خشک و تر نرگس بینی آنگه که ختم شد مجلس عقلا بازگشته طوطی وار خلق چون حلق بلبل از گفتار چشم پر در ز در سفته او گوشها پر گهر ز گفته او عیسی جان مرده خاک درش ملک الموت قهر زنده فرش گاه تقریر و وقت تدبیرش صبح خوش خندد از تباشیرش شد برای امید جان و خرد آنکه او را به جان و دیده خرد دل ز دینش همیشه در ارمست چه ارم زیر گلبن کرمست باغ ایمانش را ز چشمه روی تا ابد آب رویش اندر جوی خود چه دیدند اهل غزنی ازو چه شنیدند اهل معنی ازو که خود او زان نکت که در دل اوست وز ره لطف غیب حاصل اوست از هزاران هزار در نهفت چکنم من که خود یکی بنگفت در خور عقل عامه می گوید به سخن گرد نامه می شوید سخنش با نوا و زینت و برگ خاص بندیست عام گیر چو مرگ وارث مصطفی به علم و وفا نایب مرتضی به علم و سخا رنج ما را از آن دل خوش خوی داده ابر سخا به عشرت خوی برگرفته به قوت ایمان دو گروهی ز عالم تن و جان شده در راه حکمت و تدریس برتر از یونس و ارسطالیس یافته فلسفه شریعت و ره از پی فر دین و فل سفه برگرفته به عقل از امکان فتنه از پنج حس و چار ارکان خاک شوره کند شراب از خلق آب دریا کند گلاب از خلق آری آنکس که صبر پیشه کند پیشه شیر زیر تیشه کند از بسی صبر کرده آتش صبر عذب همچون سرشک دیده ابر از دورن تو هست از پی دین صدهزار آسمان فزون ز زمین خلق را شرط شرع او ابدیست زانکه با عز پرده احدیست داد و دین با خلل نکرده ز کبر دال احمد بدل نکرده ز کبر ای امامی که از پی زینت منبر تست قاب قوسینت پرده چرخ را پدید آورد قفل احکام را کلید آور سر صندوق صدق را بگشای خلق را سر لطف حق بنمای از سخا و فصاحت از سر دین پای برنه به فرق علیین معنیی بخش معن زایده را قسم ده جان قس ساعده را تا به انفاس اوش سر کاریست مر سخن را چه تیز بازاریست هر سخن را که نقش جان دیدم داغ نطقش به زیر ران دیدم همه گویندگان روی زمین پیش نطق تو ای جمال الدین بی غرض پندم ار بهش باشند چو نکو باشد ار خمش باشند هرچه اندر جهان سخن کوشند نزد رمز تو حلقه در گوشند در زمان تو ای امیر سخن شوخ چشمی بود سخن گفتن گرچه الماس نطق می سفتند با بیان تو مفتیان زفتند ظرف حرف تو مخ تفسیرست هرچه جز آن مگر تف سیرست تا که در سر ضمیر ارکانست شمع جمع تو شه ره جانست روح را تازه میزبانی تو غذی صدهزار جانی تو قالبست این جهان و جانش تویی همچو شخصست دین روانش تویی به وجود تو خلق از آن شادست عمر با دانش تو همزادست حالت از اصل سوز فرع آمد قالت از درد ساز شرع آمد دوستان را صبوح روحی تو جان جان را همه فتوحی تو جود اگر نام تو نبردستی زود همچون عدوت مردستی میزبان دشمنانت را مرگست با چنین دعوتی کرا برگست تن که یکدم خلاف تو پذرفت جانش گوید دلت ز من بگرفت تف آن دم نرفته تا لب او مرگ در جل کشیده مرکب او مرگ خوردست بد سگالش را تا نبیند کمال حالش را چون خرد عمر دوستانش باز در لقا و بقاش باد دراز گوشت عالم به زهر اگر خبرست لیکن آن تو آزموده ترست هرکه در سر چراغ دین افروخت سبلت پف کنانش پاک بسوخت سخت بسیار کس بکوشیدند کسوت صورتت نپوشیدند خلعت هرکه آن سری باشد حسد ای خواجه از خری باشد به ثناهاش بد سنا منسوب لیک نامحرمان شده محجوب همه مستورگان عالم راز با ضمیر تو رخ پر آب نیاز هرکسی اسب رمز با تو بتاخت چون نبد مرد مرد را چه شناخت پرده داری سرای غیرت را حیرت افتاد از تو حیرت را خصم از آن آمدند هر خامت نیست کس واقف از الف لامت در کمال حدود و لطف و نواخت بکر ماندی و کس ترا نشناخت هرکه او با یزید نفس بساخت حالت بایزید را چه شناخت در سخا مرد با خطیری تو در سخن فرد بی نظیری تو از کمالت فزوده ای دین را شادی جان اهل غزنین را گرچه بر نقش حرف غزنین است چون قدم سای تست عزبین است حضرت شه بهشت خلد ارزد بی وجود تو حبه ای نرزد با لقای تو ای جمال الدین نیست غزنین بهشت نقدست این مثل تو با تو در جهان ضمیر خود قیاسیست به ز سوسن و سیر زاده نثر تست برهانم شکر این موهبت نکو دانم نظم من بهر نثر تو بودست جان جانها از آن برآسودست خرده نبود بضاعت زیره سوی کرمان بریم برخیره گهر مدحت تو دانم سفت همه دانم ولی نیارم گفت دوستان در نشاط لطف مست دشمنان بر بساط قهرت پست تن همت به جود تو کامل جان حکمت به جد تو حامل ای وجودت ز لطف حق اثری باز جودت ز حسن او خبری هرکه از حق به سوی او نظریست در دل او ز مهر تو اثریست تو طبیب مفسری دگرست تو حبیبی مذکری دگرست محرم سر انبیایی تو مدد قوت اصفیایی تو ای ترا حق نموده راه صواب ای ترا دین جمال کرده خطاب حکمتت اهل استقامت گشت حجتت حالی قیامت گشت نزد نطقت سخن یتیم بماند پیش جودت سخا عقیم بماند هرکه نشنید از تو او چه شنید دیده ای کو ترا ندید چه دید منزل رمزها بریدم من چون تو و چون خودی ندیدم من حاسدان را تو گو زنخ می زن ختم شد نظم و نثر بر تو و من راز را مستمع بیان تو باد آز را مصطنع بنان تو باد باد تا هست اختران را سیر عرض تو عرصه عوارض خیر

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۹ - در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر صدر دین شمسه ایمه عمر که نیارد چنو زمانه دگر شربت شرع و دین ز باغ رسول از نسیم فتوح کرده قبول حافظ شرع بهر پیوندش دیده جان ندیده مانندش از عزازیل ننگری که بتفت دیر بشنید امر و زود برفت از نهیب بزرگ مایه او می گریزد ز سهم سایه او حفظ او تا جناب شرع سپرد دیو نسیان ازو جنابت برد تنش از بس که پاس دین دارد آسمان چشم بر زمین دارد صورت امن او خفیف الحجم لیک مرشد بسان نکته و عجم بینی آن ذات پر لطافت او وان صفای بری ز آفت او هم فصیح سزای گفتارست هم صبیح ملیح دیدارست لاجرم نطقش اندرین منزل همچو عیسی ز گل نماید دل هست رطب اللسان به مدحت او جبرییل از کمال رفعت او هم سرای سرور ازو آباد هم همه دوستان ازو دلشاد چون دعا را نهاد خواهد برخ عیسی آمین کند ز چارم چرخ سوز سینه ش اگر عیان گردد چنبر چرخ رایگان گردد شادی آمد چو او به صدر نشست بر سر دست برنهاده بدست صفت صفوت دل پاکش نعت نطق شگرف و چالاکش پرده عرش و آیه الکرسیست شهد فردوس و حجره قدسیست از مروت لطیف منزل تر ور قناعت خفیف محمل تر هر عبارت کز آن فصیح آید دم بود کز لب مسیح آید هرکه بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خصم در دست خاطرش چیرش کند باشد چو پشت شمشیرش تا بدو خویشتن بیاراید منبر از گریه هیچ ناساید معنی از لفظ او پدید از دور چون رخ حور عین ز پرده نور داده کلکش چنانکه شاه عروس از نقاب تنک خرد را بوس هم درخت وفا از او پربار هم زبان ثنا ازو در کار در دعا دست دل چو برگیرد چرخ چتر رضا به سر گیرد در دعاها چو دست برکند او چرخ را صدهزار در کند او برسد تا به عرش و یابد اجاب نشود نه فلک ز پیش حجاب خلق او همچو زهره قاید دین ذهن او در سخن عطارد دین چون خرد کارهاش روشن و چست چون قضا سطوتش درشت و درست مرده دل مانده بود از پی آز جان چو در دل نشست گاه نیاز زنده کرد از برای یزدان را مال او دل جمال او جان را تا که مالش رسد به هر یاری از جمالش توانگرم باری خاک پایش اگر به دست کند حور از آن خاک آبدست کند غم گریزد چو او شود خندان به تک پای و جامه در دندان حلقه در گوش کرده مردم چشم پیش آن طاق و ابرو و خم چشم اندران کلک و خط و فضل و جمال دست زیر زنخ بمانده خیال خاک پایش اگرچه زو دورست خوش چو آب دهان زنبورست او خرد بهر راه دین دارد عین دین است زان چنین دارد در صلابت چو عمری دگرست مر سر علم را سری دگرست روز و شب ساز آن جهان سازد زان به دیگر عمل نپردازد کار او نیست جز صلاح جهان هست ازو تازه هر زمان ایمان هیچ ناگشته گرد هزل و فضول شده خشنود ازو خدا و رسول نایب شرع مصطفی اویست عالم علم مرتضی اویست علم تأویل بر زبان دارد شرح تنزیل را بیان دارد هرچه با مرتضی بگفت رسول او به جان کرده است جمله قبول تا درآمد به عالم فانی بود شرع رسول را بانی آن چنان علم شرعش از بر شد کان جهانش به جان مصور شد گشت با مرتضی درین ره یار لو کشف گشت بر دلش چو نگار هرکه تن دشمنست و یزدان دوست دانکه والراسخون فی العلم اوست در ثنایش هرآنچه اندیشم سیرتش گویدم که من بیشم عجز پیش آورم من از کارش باد یزدان به حکم در یارش عرض از عرض دین مقید باد تنش از عقل کل مؤید باد بر ز عقل و خرد مکانش باد عمر چون علم جاودانش باد باد این خاک تا ابد دلکش هم چنان چون سمندر از آتش

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۴۹ - در مدح صدرالدّین شمس‌الائمه ابوطاهر عمر صدر دین شمسه ایمه عمر که نیارد چنو زمانه دگر شربت شرع و دین ز باغ رسول از نسیم فتوح کرده قبول حافظ شرع بهر پیوندش دیده جان ندیده مانندش از عزازیل ننگری که بتفت دیر بشنید امر و زود برفت از نهیب بزرگ مایه او می گریزد ز سهم سایه او حفظ او تا جناب شرع سپرد دیو نسیان ازو جنابت برد تنش از بس که پاس دین دارد آسمان چشم بر زمین دارد صورت امن او خفیف الحجم لیک مرشد بسان نکته و عجم بینی آن ذات پر لطافت او وان صفای بری ز آفت او هم فصیح سزای گفتارست هم صبیح ملیح دیدارست لاجرم نطقش اندرین منزل همچو عیسی ز گل نماید دل هست رطب اللسان به مدحت او جبرییل از کمال رفعت او هم سرای سرور ازو آباد هم همه دوستان ازو دلشاد چون دعا را نهاد خواهد برخ عیسی آمین کند ز چارم چرخ سوز سینه ش اگر عیان گردد چنبر چرخ رایگان گردد شادی آمد چو او به صدر نشست بر سر دست برنهاده بدست صفت صفوت دل پاکش نعت نطق شگرف و چالاکش پرده عرش و آیه الکرسیست شهد فردوس و حجره قدسیست از مروت لطیف منزل تر ور قناعت خفیف محمل تر هر عبارت کز آن فصیح آید دم بود کز لب مسیح آید هرکه بر آستان دین باشد عیسی مریم آستین باشد خصم در دست خاطرش چیرش کند باشد چو پشت شمشیرش تا بدو خویشتن بیاراید منبر از گریه هیچ ناساید معنی از لفظ او پدید از دور چون رخ حور عین ز پرده نور داده کلکش چنانکه شاه عروس از نقاب تنک خرد را بوس هم درخت وفا از او پربار هم زبان ثنا ازو در کار در دعا دست دل چو برگیرد چرخ چتر رضا به سر گیرد در دعاها چو دست برکند او چرخ را صدهزار در کند او برسد تا به عرش و یابد اجاب نشود نه فلک ز پیش حجاب خلق او همچو زهره قاید دین ذهن او در سخن عطارد دین چون خرد کارهاش روشن و چست چون قضا سطوتش درشت و درست مرده دل مانده بود از پی آز جان چو در دل نشست گاه نیاز زنده کرد از برای یزدان را مال او دل جمال او جان را تا که مالش رسد به هر یاری از جمالش توانگرم باری خاک پایش اگر به دست کند حور از آن خاک آبدست کند غم گریزد چو او شود خندان به تک پای و جامه در دندان حلقه در گوش کرده مردم چشم پیش آن طاق و ابرو و خم چشم اندران کلک و خط و فضل و جمال دست زیر زنخ بمانده خیال خاک پایش اگرچه زو دورست خوش چو آب دهان زنبورست او خرد بهر راه دین دارد عین دین است زان چنین دارد در صلابت چو عمری دگرست مر سر علم را سری دگرست روز و شب ساز آن جهان سازد زان به دیگر عمل نپردازد کار او نیست جز صلاح جهان هست ازو تازه هر زمان ایمان هیچ ناگشته گرد هزل و فضول شده خشنود ازو خدا و رسول نایب شرع مصطفی اویست عالم علم مرتضی اویست علم تأویل بر زبان دارد شرح تنزیل را بیان دارد هرچه با مرتضی بگفت رسول او به جان کرده است جمله قبول تا درآمد به عالم فانی بود شرع رسول را بانی آن چنان علم شرعش از بر شد کان جهانش به جان مصور شد گشت با مرتضی درین ره یار لو کشف گشت بر دلش چو نگار هرکه تن دشمنست و یزدان دوست دانکه والراسخون فی العلم اوست در ثنایش هرآنچه اندیشم سیرتش گویدم که من بیشم عجز پیش آورم من از کارش باد یزدان به حکم در یارش عرض از عرض دین مقید باد تنش از عقل کل مؤید باد بر ز عقل و خرد مکانش باد عمر چون علم جاودانش باد باد این خاک تا ابد دلکش هم چنان چون سمندر از آتش

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵۰ - فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره چونکه بهرامشاه شه باشد مر ورا زین صفت سپه باشد ملکش از ملک جم نیاید کم تر و تازه چو بوستان ارم مملکت آسمان ملک خورشید خواجه چون ماه و قاضیان ناهید عالم آراسته به دولت و داد گشته معدوم در عدم بیداد عرصه مملکت چو باغ بهشت مشک اذفر سرشته با گل و خشت خاک این مملکت شده کافور چشم بد باد از این حوالی دور اهل غزنین چه کرده بود از داد که چنین شان کریم شاهی داد هرچه ز ایزد بخواستید عطا دادتان بخ بخ این گزیده دعا به اجابت دعا چو مقرون گشت هرچه زو خواستند افزون گشت شاه عادل نکو نیت دستور ملک آباد و دست ظالم دور لشکری بر مثال مور و ملخ بحر و بر زان ملا و وادی و شخ صدهزاران سوار جوشن دار که نماند ز دشمنان دیار عدد لشکرش هر آنکه شمرد نشمرد او و عمر پایان برد روز بارش چو برنشست به تخت کار بر دشمنان بگیرد سخت جوش دیوان گذشته از پروین رونق خواجه تا به علیین خواجگان دگر چو مهر و چو ماه رونق گاه و زینت درگاه اهل دیوان همه عدول و قضاة گاه توقیع و عرض و خط و برات به مظالم نشسته اهل قبول قاضیان وجیه و جمع عدول تا ملک بر فلک مکان دارد تا سماک از سمک نشان دارد پادشاه و وزیر و میر و حشم عادل و ناصح و امین حرم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱ - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم چون تو بر ذره ای حساب کنی ور به شبهت بود عتاب کنی ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در نامه کفر لایرضی خود گنه می کنیم و داده رضا پس حوالت کنیم سوی قضا ای ترا راه گشته رای و قیاس بتر از راه و رای خود مشناس راه دینست محکم تنزیل شرح آن مرتضی دهد تأویل جز از این جمله ترهات شمر کار خود کن به قول کس منگر پادشاها مرا بدین بمگیر خود کنم خود کشم جزا و زحیر در صفات تو ظلم نتوان گفت با سگی در جوال نتوان خفت ره نمودی رسل فرستادی بر تو جایز کجاست بیدادی گر تو بر بنده کفر خواسته ای وز مکافات آن نکاسته ای این معانی به ظلم شد منسوب ای منزه ز ظلم و جور و عیوب آنچه ما را به ظلم شد باره بود از نفس شوم اماره او ترا راه راست بنمودست گر تو بر ره روی ترا سودست گر به بد نفس تو شود مایل اینت ظلمی عظیم و بس هایل آنکه او از تو راستی خواهد گویدت گر بدی کنی شاید انبیا را بگو به چه فرستاد چون وی افکند ظلم را بنیاد به بدی حاجت رسل نبود بحر باشد جهان و پل نبود هرکسی از بد آنچه بتواند با کسان در جهان همی راند نیست حاجت به نامه و پیغام بر من و بر تو گشت کار تمام خواجه در خواب غفلتی پیوست روز محشر ترا که گیرد دست از تو پرسند روز رستاخیز کای به خواب اندرون یکی برخیز بازگو تا بدی چرا کردی مال ایتام و بیوه چون خوردی بی گنه را چرا تو خون ریزی تو چه گویی مگر که بستیزی پیش گیری مگر ره انکار گردی از کرده های خود بیزار یا بگویی تو خواستی بر من بر تو پیدا شود عنا و محن خیز و بیهوده ترهات مگوی خویشتن را ره صلاح بجوی چون ز شمشیر لعین خدای به حق برسد این یک سخن بگو مطلق که چرا قرة العیون رسول گشت بر دست شوم تو مقتول گوید آن سگ که آن قضای تو بود وآن چنان فعل بد رضای تو بود گفته باشد خدای را ظالم که نباشد به کار در عالم سوز احمد خدای کی خواهد جگر از وی جدای کی خواهد چه گنه کرد کین جزایش بود که برین ظلمها رضایش بود دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچ گونه چاره مدان خواجه بیمار و برده از هوسی بار خود سوی باردان کسی در شبی باش تا سپیده بام خواب و یقظت بدان ز ناس نیام بیش از این با تو گفت نتوانم که نه من هدهد سلیمانم کز سبا مر ترا کنم آگاه تا بیابی به سوی دانش راه این احاطت مراست کز بلقیس آگهم نیستم چو تو ابلیس ور بگویم تو هم نیاموزی خرقه تا کی دری و کی دوزی یعلمون را خدای در قرآن پیش لایعلمون نهاد مکان زین سخن بس کنم که ننیوشی ور به عمر اندرون بسی کوشی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثامن ذکرالسطان یستنزل‌الامان » بخش ۵۰ - فصل دیگر در مدایح سلطان اعزّاللّٰه نصره چونکه بهرامشاه شه باشد مر ورا زین صفت سپه باشد ملکش از ملک جم نیاید کم تر و تازه چو بوستان ارم مملکت آسمان ملک خورشید خواجه چون ماه و قاضیان ناهید عالم آراسته به دولت و داد گشته معدوم در عدم بیداد عرصه مملکت چو باغ بهشت مشک اذفر سرشته با گل و خشت خاک این مملکت شده کافور چشم بد باد از این حوالی دور اهل غزنین چه کرده بود از داد که چنین شان کریم شاهی داد هرچه ز ایزد بخواستید عطا دادتان بخ بخ این گزیده دعا به اجابت دعا چو مقرون گشت هرچه زو خواستند افزون گشت شاه عادل نکو نیت دستور ملک آباد و دست ظالم دور لشکری بر مثال مور و ملخ بحر و بر زان ملا و وادی و شخ صدهزاران سوار جوشن دار که نماند ز دشمنان دیار عدد لشکرش هر آنکه شمرد نشمرد او و عمر پایان برد روز بارش چو برنشست به تخت کار بر دشمنان بگیرد سخت جوش دیوان گذشته از پروین رونق خواجه تا به علیین خواجگان دگر چو مهر و چو ماه رونق گاه و زینت درگاه اهل دیوان همه عدول و قضاة گاه توقیع و عرض و خط و برات به مظالم نشسته اهل قبول قاضیان وجیه و جمع عدول تا ملک بر فلک مکان دارد تا سماک از سمک نشان دارد پادشاه و وزیر و میر و حشم عادل و ناصح و امین حرم سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱ - فصل فی بیان سبیل‌السعادة والطریق المستقیم چون تو بر ذره ای حساب کنی ور به شبهت بود عتاب کنی ور حرامی بود عذاب دهی روز محشر بدان عقاب دهی کی پسندی ز بنده ظلم و خطا ور تو رانی چرا دهی تو جزا چون حوالت کنم گنه به قضا گفته در نامه کفر لایرضی خود گنه می کنیم و داده رضا پس حوالت کنیم سوی قضا ای ترا راه گشته رای و قیاس بتر از راه و رای خود مشناس راه دینست محکم تنزیل شرح آن مرتضی دهد تأویل جز از این جمله ترهات شمر کار خود کن به قول کس منگر پادشاها مرا بدین بمگیر خود کنم خود کشم جزا و زحیر در صفات تو ظلم نتوان گفت با سگی در جوال نتوان خفت ره نمودی رسل فرستادی بر تو جایز کجاست بیدادی گر تو بر بنده کفر خواسته ای وز مکافات آن نکاسته ای این معانی به ظلم شد منسوب ای منزه ز ظلم و جور و عیوب آنچه ما را به ظلم شد باره بود از نفس شوم اماره او ترا راه راست بنمودست گر تو بر ره روی ترا سودست گر به بد نفس تو شود مایل اینت ظلمی عظیم و بس هایل آنکه او از تو راستی خواهد گویدت گر بدی کنی شاید انبیا را بگو به چه فرستاد چون وی افکند ظلم را بنیاد به بدی حاجت رسل نبود بحر باشد جهان و پل نبود هرکسی از بد آنچه بتواند با کسان در جهان همی راند نیست حاجت به نامه و پیغام بر من و بر تو گشت کار تمام خواجه در خواب غفلتی پیوست روز محشر ترا که گیرد دست از تو پرسند روز رستاخیز کای به خواب اندرون یکی برخیز بازگو تا بدی چرا کردی مال ایتام و بیوه چون خوردی بی گنه را چرا تو خون ریزی تو چه گویی مگر که بستیزی پیش گیری مگر ره انکار گردی از کرده های خود بیزار یا بگویی تو خواستی بر من بر تو پیدا شود عنا و محن خیز و بیهوده ترهات مگوی خویشتن را ره صلاح بجوی چون ز شمشیر لعین خدای به حق برسد این یک سخن بگو مطلق که چرا قرة العیون رسول گشت بر دست شوم تو مقتول گوید آن سگ که آن قضای تو بود وآن چنان فعل بد رضای تو بود گفته باشد خدای را ظالم که نباشد به کار در عالم سوز احمد خدای کی خواهد جگر از وی جدای کی خواهد چه گنه کرد کین جزایش بود که برین ظلمها رضایش بود دل بیمار را دوا بتوان حمق را هیچ گونه چاره مدان خواجه بیمار و برده از هوسی بار خود سوی باردان کسی در شبی باش تا سپیده بام خواب و یقظت بدان ز ناس نیام بیش از این با تو گفت نتوانم که نه من هدهد سلیمانم کز سبا مر ترا کنم آگاه تا بیابی به سوی دانش راه این احاطت مراست کز بلقیس آگهم نیستم چو تو ابلیس ور بگویم تو هم نیاموزی خرقه تا کی دری و کی دوزی یعلمون را خدای در قرآن پیش لایعلمون نهاد مکان زین سخن بس کنم که ننیوشی ور به عمر اندرون بسی کوشی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲ - فی شکایة اهل الزمان اندرین عصر بوالفضولی چند کرده از بر دو فصلک از ترفند هیچ نادیده از علوم اثر هیچ نایافته ز حال خبر همچو خر مانده عاجز معلف کرده عمر عزیز خویش تلف همه در بند لقمه ای و جماع همه را خون حلال بر اجماع همه چون گاو و خر کشنده بار همه اشتر صفت اسیر مهار بی خبر جمله از حقیقت کار همه از علم دین شده ناهار به گه لقمه چون سبع تازان به گه شهوه همچو خر یازان در غضب همچو شیر درنده در طلب همچو مرغ پرنده شهوت آن را که گشت مستولی هردو یکسان امام و مستملی حسد و حقد و خشم و شهوت و آز گردشان اندر آمده چو پیاز نز خدا ترس و نه ز مردم شرم یکسو انداخته ره آزرم همه در جستجوی دانگانه از شریعت به جمله بیگانه شرع را جمله پشت پای زده هریک از رای خویش رای زده کرده منسوخ شرع را احکام همه پیش مراد خویش غلام ای رسول خدای بی همتای از پی امتت ز بهر خدای در مدینه ز روضه سر بردار تا ببینی که کیست بر سر دار دین فروشان گرفته منبر تو زار گشته شبیر و شبر تو باد بدرود شرع و سنت تو وان پسندیده راه امت تو باد بدرود دین و شرع رسول گشت پیدا به جای فضل فضول باد بدرود صدق بوبکری فارغ از عیب و ریب و پر مکری باد بدرود هیبت عمری منهزم گشته جمع دیو و پری باد بدرود سیرت عثمان آنکه بود او مرتب قرآن باد بدرود زخم تیغ علی آنکه او را خدای خواند ولی وان گزیده جماعت اصحاب همه در راه دین اولوالالباب وان ستوده مهاجر و انصار همه در راه شرع نیکوکار و اهل صفه موافقان رسول همه فارغ ز عیب و ریب و فضول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳ - فی‌المعذرة والتقصیر تا به دل بر گنه دلیر شدم زین حیات ذمیم سیر شدم زین حیات ذمیم بی مقصود بهتر آید مرا عدم ز وجود من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوه شدم مرگ بهتر ز زندگانی بد نیست کاره ز مرگ خود بخرد سال و مه بر گناهها مصرم روز و شب بر گناه خود مقرم ای خداوند فرد بی همتای حرمت این رسول راه نمای که مرا زین گروه برهانی تا گذارم جهان به آسانی گرچه دارم گناه بسیاری نیستم در زمانه بازاری دو سبب را امید می دارم گرچه آلوده و گنه کارم که نجاتم دهی بدین دو سبب زین چنین جمع بی خبر یارب آن یکی حب خاندان رسول حب آن شیرمرد جفت بتول وآن دگر بغض آل بوسفیان که از ایشان بدو رسید زیان مر مرا زین سبب نجات دهی وز جهنم مرا برات دهی مایه من به روز حشر این است ظن چنان آیدم که این دین است شکر ایزد که بنده چون دگران نیست اندر شمار بی خبران ای سنا داده مر سنایی را تا بدیدم ره رهایی را که تو بر ظالمان نبخشایی ظالمان را جزا بفرمایی خاصه بر ظالمان آل رسول آنکه دارند جای فضل فضول ختم این بیتها درود رسید اجل اندر قفا و عقل بدید دید چشمم به خواب در یک شب که ز گفتارها ببستم لب عقل دانست وقت رفتن جان آمد و رفت خواهد او ز میان آمدم پیش با خطر سفری بو که یابم بر این خطر گذری چون نصیبم ز دهر این آمد این مرا بیت واپسین آمد ناقص آمد کتاب از آنکه اجل جان ربود و سپر تن به وجل گرچه این بیتها تمام نشد تیغ گفتار در نیام نشد آنچه گفتم نظام او به کمال هست چون شمس و ماه و آب زلال اگر اندر جهان مقام بدی گفت من تا ابد تمام بدی چون برفتم به عذر معذورم پیش استاد دین چو مزدورم یارب این عذر گفته ها بپذیر به خطاها و کردهام مگیر تو که خواننده ای دعاگو باش دین نگهدار و جای جان جو باش چون ترا جای جان برون از جاست پاک جان دار اگر نه بیم عناست که چو خاکی تنت به خاک شود پاک باید که جای پاک شود من ز کردار و گفت ترسانم بو که گیرند هردو آسانم لیکن ای دوست رفتنم زین سان گر بخواهی تو هم کنون آسان کرد خود گرد خود درآوردم آنچه کردم ز دهر آن بردم تو چنان دان که همچنین باشی جهد کن تا مرید دین باشی چون ترا دین بود مرید لحد یافتی خلعت ثنای احد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲ - فی شکایة اهل الزمان اندرین عصر بوالفضولی چند کرده از بر دو فصلک از ترفند هیچ نادیده از علوم اثر هیچ نایافته ز حال خبر همچو خر مانده عاجز معلف کرده عمر عزیز خویش تلف همه در بند لقمه ای و جماع همه را خون حلال بر اجماع همه چون گاو و خر کشنده بار همه اشتر صفت اسیر مهار بی خبر جمله از حقیقت کار همه از علم دین شده ناهار به گه لقمه چون سبع تازان به گه شهوه همچو خر یازان در غضب همچو شیر درنده در طلب همچو مرغ پرنده شهوت آن را که گشت مستولی هردو یکسان امام و مستملی حسد و حقد و خشم و شهوت و آز گردشان اندر آمده چو پیاز نز خدا ترس و نه ز مردم شرم یکسو انداخته ره آزرم همه در جستجوی دانگانه از شریعت به جمله بیگانه شرع را جمله پشت پای زده هریک از رای خویش رای زده کرده منسوخ شرع را احکام همه پیش مراد خویش غلام ای رسول خدای بی همتای از پی امتت ز بهر خدای در مدینه ز روضه سر بردار تا ببینی که کیست بر سر دار دین فروشان گرفته منبر تو زار گشته شبیر و شبر تو باد بدرود شرع و سنت تو وان پسندیده راه امت تو باد بدرود دین و شرع رسول گشت پیدا به جای فضل فضول باد بدرود صدق بوبکری فارغ از عیب و ریب و پر مکری باد بدرود هیبت عمری منهزم گشته جمع دیو و پری باد بدرود سیرت عثمان آنکه بود او مرتب قرآن باد بدرود زخم تیغ علی آنکه او را خدای خواند ولی وان گزیده جماعت اصحاب همه در راه دین اولوالالباب وان ستوده مهاجر و انصار همه در راه شرع نیکوکار و اهل صفه موافقان رسول همه فارغ ز عیب و ریب و فضول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۳ - فی‌المعذرة والتقصیر تا به دل بر گنه دلیر شدم زین حیات ذمیم سیر شدم زین حیات ذمیم بی مقصود بهتر آید مرا عدم ز وجود من ز بار گنه چو کوه شدم وز تن و جان خود ستوه شدم مرگ بهتر ز زندگانی بد نیست کاره ز مرگ خود بخرد سال و مه بر گناهها مصرم روز و شب بر گناه خود مقرم ای خداوند فرد بی همتای حرمت این رسول راه نمای که مرا زین گروه برهانی تا گذارم جهان به آسانی گرچه دارم گناه بسیاری نیستم در زمانه بازاری دو سبب را امید می دارم گرچه آلوده و گنه کارم که نجاتم دهی بدین دو سبب زین چنین جمع بی خبر یارب آن یکی حب خاندان رسول حب آن شیرمرد جفت بتول وآن دگر بغض آل بوسفیان که از ایشان بدو رسید زیان مر مرا زین سبب نجات دهی وز جهنم مرا برات دهی مایه من به روز حشر این است ظن چنان آیدم که این دین است شکر ایزد که بنده چون دگران نیست اندر شمار بی خبران ای سنا داده مر سنایی را تا بدیدم ره رهایی را که تو بر ظالمان نبخشایی ظالمان را جزا بفرمایی خاصه بر ظالمان آل رسول آنکه دارند جای فضل فضول ختم این بیتها درود رسید اجل اندر قفا و عقل بدید دید چشمم به خواب در یک شب که ز گفتارها ببستم لب عقل دانست وقت رفتن جان آمد و رفت خواهد او ز میان آمدم پیش با خطر سفری بو که یابم بر این خطر گذری چون نصیبم ز دهر این آمد این مرا بیت واپسین آمد ناقص آمد کتاب از آنکه اجل جان ربود و سپر تن به وجل گرچه این بیتها تمام نشد تیغ گفتار در نیام نشد آنچه گفتم نظام او به کمال هست چون شمس و ماه و آب زلال اگر اندر جهان مقام بدی گفت من تا ابد تمام بدی چون برفتم به عذر معذورم پیش استاد دین چو مزدورم یارب این عذر گفته ها بپذیر به خطاها و کردهام مگیر تو که خواننده ای دعاگو باش دین نگهدار و جای جان جو باش چون ترا جای جان برون از جاست پاک جان دار اگر نه بیم عناست که چو خاکی تنت به خاک شود پاک باید که جای پاک شود من ز کردار و گفت ترسانم بو که گیرند هردو آسانم لیکن ای دوست رفتنم زین سان گر بخواهی تو هم کنون آسان کرد خود گرد خود درآوردم آنچه کردم ز دهر آن بردم تو چنان دان که همچنین باشی جهد کن تا مرید دین باشی چون ترا دین بود مرید لحد یافتی خلعت ثنای احد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴ - فی‌الحقیقة والطریقة راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست ورنه یک خطوتست راه بدو بنده باشی شوی تو شاه بدو لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن گفت بگذار و گرد کرد برآی بندهای گران ز خود بگشای ذوق ایمان مگر چشیده نه ای روی تحقیق و صدق دیده نه ای تا ترا رمز واضحات آمد واضحاتت مغیبات آمد در تو رشدی همی نمی بینم ورنه من صبح صادق دینم راه دین بر تو کردمی پیدا تا نبودی تو اهوج و شیدا دوری از سری کار همچو کفور هست اهل الکفور اهل قبور مر ترا چشم و گوش داد خدای راه بنمود مرد راهنمای امر داد و ترا چو حجت شد عذر برخاست و وقت مهلت شد گر شنیدی برستی از دوزخ ورنه بی شک شکستی از برزخ خیز و بنداز خواجه گربه ز کش سر ز فرمان کردگار مکش ورنه کن نام خویشتن فرعون کز خدا و رسل نیابی عون چه تو چه قوم عاد گردنکش ای چو نمرود غره بر آتش باش تا امر حق فراز رسد باش تا پشه را جواز رسد گر ورا نیم پشه کرد هلاک مر ترا پر پشه ای بس پاک از تو چونان برآورند دمار که ز قوم ثمود روز شمار تا کی این میل صحبت نااهل میل نااهل داردت بر جهل پرده تو حجاب دیده تست تن به رنج از دل رمیده تست دل تیره چو تن به کار درآر تا نگیرد ز تو ره انکار در ره دین برو ریاضت کن وز چنین راه بد طهارت کن غیرتت بر بهشت می ناید تا جهنم ترا همی شاید کافرم گر تو زین ره و سیرت هیچ بینی به چشم سر جنت به حق مصطفی و آل رسول که کنی این سخن ز بنده قبول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵ - در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد تا سوی خانه خدای شود به سوی خلق نیک رای شود خلق گشت از قدوم زاهد شاد زآنکه بود او به پند دادن راد گفت هرکس سداد و سیرت او وآن ورع و آن نکو سریرت او گفت مأمون که این چنین دیندار دید باید مرا همی ناچار حاجب خاص را همان ساعت بفرستاد از پی دعوت کرد هرکس به مرد دین ابرام تا بر میر در شود به سلام رفت زاهد بر خلیفه فراز میر مأمون نکرد قصه دراز گفت شاد آمدی ایا زاهد مرحبا مرحبا ایا عابد گفت زاهد نیم خطا گفتی نیست در طبع من چنین زفتی دان که زاهد یقین تویی نه منم بشنو و یادگیر تو سخنم تو به زاهد مرا خطاب مکن خانه دین من خراب مکن گفت مأمون که شرح گوی این را حاجت است این حدیث تعیین را گفت زاهد تو این نمی دانی چون به بیهوده زاهدم خوانی عرضه کردند بر من این دنیی بر سری داد خلد با عقبی مر مرا جمله در کنار نهاد یک زمان دنیی ام نیامد یاد می نخواهم نیم بدان مایل کرده ام حب آن ز دل زایل نیست یک ذره پیش من کونین کرده ام فارغ از همه عینین بیش از این هردو من همی طلبم از پی جست اوست این طربم زاهدی مر ترا مسلم گشت که به دنیا دل تو بی غم گشت شادمانی بدین قدر دنیی یاد ناری ز جنت و عقبی که بدین قدر تو ز خرسندی به امانی بمانده در بندی گشت مأمون خجل از این گفتار داد بر عجز خویشتن اقرار هرکه او بنده گشت دنیی را صید شد مر بلا و بلوی را دین به دنیی مده که درمانی صید را چون سگان کهدانی

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۴ - فی‌الحقیقة والطریقة راه دور از دل درنگی تست کفر و دین از پی دورنگی تست ورنه یک خطوتست راه بدو بنده باشی شوی تو شاه بدو لقب رنگها مجازی کن خور ز دریای بی نیازی کن گفت بگذار و گرد کرد برآی بندهای گران ز خود بگشای ذوق ایمان مگر چشیده نه ای روی تحقیق و صدق دیده نه ای تا ترا رمز واضحات آمد واضحاتت مغیبات آمد در تو رشدی همی نمی بینم ورنه من صبح صادق دینم راه دین بر تو کردمی پیدا تا نبودی تو اهوج و شیدا دوری از سری کار همچو کفور هست اهل الکفور اهل قبور مر ترا چشم و گوش داد خدای راه بنمود مرد راهنمای امر داد و ترا چو حجت شد عذر برخاست و وقت مهلت شد گر شنیدی برستی از دوزخ ورنه بی شک شکستی از برزخ خیز و بنداز خواجه گربه ز کش سر ز فرمان کردگار مکش ورنه کن نام خویشتن فرعون کز خدا و رسل نیابی عون چه تو چه قوم عاد گردنکش ای چو نمرود غره بر آتش باش تا امر حق فراز رسد باش تا پشه را جواز رسد گر ورا نیم پشه کرد هلاک مر ترا پر پشه ای بس پاک از تو چونان برآورند دمار که ز قوم ثمود روز شمار تا کی این میل صحبت نااهل میل نااهل داردت بر جهل پرده تو حجاب دیده تست تن به رنج از دل رمیده تست دل تیره چو تن به کار درآر تا نگیرد ز تو ره انکار در ره دین برو ریاضت کن وز چنین راه بد طهارت کن غیرتت بر بهشت می ناید تا جهنم ترا همی شاید کافرم گر تو زین ره و سیرت هیچ بینی به چشم سر جنت به حق مصطفی و آل رسول که کنی این سخن ز بنده قبول سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۵ - در دانستن آنکه آخرت به از دنیاست آن شنیدی که زاهدی آزاد رفت روزی به جانب بغداد تا سوی خانه خدای شود به سوی خلق نیک رای شود خلق گشت از قدوم زاهد شاد زآنکه بود او به پند دادن راد گفت هرکس سداد و سیرت او وآن ورع و آن نکو سریرت او گفت مأمون که این چنین دیندار دید باید مرا همی ناچار حاجب خاص را همان ساعت بفرستاد از پی دعوت کرد هرکس به مرد دین ابرام تا بر میر در شود به سلام رفت زاهد بر خلیفه فراز میر مأمون نکرد قصه دراز گفت شاد آمدی ایا زاهد مرحبا مرحبا ایا عابد گفت زاهد نیم خطا گفتی نیست در طبع من چنین زفتی دان که زاهد یقین تویی نه منم بشنو و یادگیر تو سخنم تو به زاهد مرا خطاب مکن خانه دین من خراب مکن گفت مأمون که شرح گوی این را حاجت است این حدیث تعیین را گفت زاهد تو این نمی دانی چون به بیهوده زاهدم خوانی عرضه کردند بر من این دنیی بر سری داد خلد با عقبی مر مرا جمله در کنار نهاد یک زمان دنیی ام نیامد یاد می نخواهم نیم بدان مایل کرده ام حب آن ز دل زایل نیست یک ذره پیش من کونین کرده ام فارغ از همه عینین بیش از این هردو من همی طلبم از پی جست اوست این طربم زاهدی مر ترا مسلم گشت که به دنیا دل تو بی غم گشت شادمانی بدین قدر دنیی یاد ناری ز جنت و عقبی که بدین قدر تو ز خرسندی به امانی بمانده در بندی گشت مأمون خجل از این گفتار داد بر عجز خویشتن اقرار هرکه او بنده گشت دنیی را صید شد مر بلا و بلوی را دین به دنیی مده که درمانی صید را چون سگان کهدانی

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۶ - حکایت آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی بخرید آن حریص بی مایه بدل گاو خر ز همسایه چون برآمد ز بیع روزی بیست از قضا خر بمرد و گاو بزیست سر برآورد از تحیر و گفت کای شناسای رازهای نهفت هرچه گویم بود ز نسناسی چون تو خر را ز گاو نشناسی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۷ - فی مثالب شعراء المدّعین چون ستودی بسی عدولان را سخنی گوی بوالفضولان را آنکه بی آلتند و بی مایه همه عریان چو کیر بی خایه یا طلبکار زرق و تزویرند یا جهان را به حسبه می گیرند شعر برده به گازر و جولاه خواسته زو بهای کفش و کلاه همچو خلقانیان کهن پیرای کرده یک شعر را دو گرده بهای همچو سگ در به در به دریوزه خوانده مر زهر را شکر بوزه مدح شاهان به عامیان برده دیو را هوش خویش بسپرده یک رمه ناحفاظ و نابینا در عبارت فرخچ و نازیبا جای خلخال تاج بنهاده شعرشان همچو ریششان ساده هیچ نشناخته معانی را بد زبانی ز خوش زبانی را تابه از آفتابه نشناسند شکل چرخ از ذوابه نشناسند نزد ایشان کراسه با کاسه هست یکسان چو تاس با تاسه شاه را مدحت امیر برند میر را در علو به تیر برند عامیان را خدایگان خوانند مهتران را به پاسبان خوانند مدح و ذم نزدشان چو یکسانست کس زنشان چو خانه ویرانست همه محتاج لقمه نانند همه بی آلتند و حیرانند همه ناشسته روی و منحوسند همه تطفیل خوی و جاسوسند همه با روی و طلعت شومند زان همه ساله خوار و محرومند بی زبانی ورا زبانی کرد آلت خویش بی زبانی کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۸ - فی مثالب المنحولین وانکه هستند در سخن منحول گاه تکرار در مقوله فضول از عروض و علل زنند نفس سالم و منزحف ز پیش و ز پس در افاعیل و در مفاع و فعول گفته دایم به جای فضل فضول کرده انجام بیت زا آغاز هزج از منسرح نداند باز یک قصیده دویست جا خوانده پیش هر سفله ریش را لانده شده قانع به یک دو دسته تره فرق ناکرده ناسره ز سره یک دو فصل رکیک کرده ز بر کرده از کدیه شهر زیر و زبر بر خباز و کلبه هراس پیش قصاب و مطبخ رواس بر اسکاف و درزی و خفاف زده در شاعری هزاران لاف همگان مدح ناسزا گفته خزف و در به یک نمک سفته در و خرمهره جمع کرده به هم بی خبر در سخن ز بیش و ز کم خلق از افعالشان شده رنجور سال و مه همچو ابلهان مغرور نه هرآنکس که یک دو بیت بخواند ژاژ خایید و دم و ریش بلاند باشد آنکس سخنور و شاعر بر معانی شده بود ماهر کیر خر خلق را مناره بود فرش دهلیز همچو شاره بود هست یکسان چو پشت آینه روی همچو کیر خر است و دستنبوی خلق از ایشان همیشه در رنجند همچو سیم سیاه ده پنجند بگذر از ذکر جاهلان کردن هستشان در خور قفا گردن بی زبانان پر زبانانند همه کورند و دیده بانانند شاه اگر کارها گزیده کند نسلشان از جهان بریده کند خلق از این غم به جمله باز رهند که ز افعال مایه گنهند همه ترک غزاند غارت دوست نیست بر ذره ای از ایشان پوست در هر آن خانه ای که ره یابند در شد آمد بسان سیمابند ایزد این قوم را هلاک کناد دهر از ایشان به جمله پاک کناد چند از این جری بر مثالبشان روح بادا جدا ز قالبشان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۶ - حکایت آن شنیدی که در حد مرداشت بود مردی گدای و گاوی داشت از قضا را وبای گاوان خاست هرکرا پنج بود چار بکاست روستایی ز بیم درویشی رفت تا بر قضا کند پیشی بخرید آن حریص بی مایه بدل گاو خر ز همسایه چون برآمد ز بیع روزی بیست از قضا خر بمرد و گاو بزیست سر برآورد از تحیر و گفت کای شناسای رازهای نهفت هرچه گویم بود ز نسناسی چون تو خر را ز گاو نشناسی سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۷ - فی مثالب شعراء المدّعین چون ستودی بسی عدولان را سخنی گوی بوالفضولان را آنکه بی آلتند و بی مایه همه عریان چو کیر بی خایه یا طلبکار زرق و تزویرند یا جهان را به حسبه می گیرند شعر برده به گازر و جولاه خواسته زو بهای کفش و کلاه همچو خلقانیان کهن پیرای کرده یک شعر را دو گرده بهای همچو سگ در به در به دریوزه خوانده مر زهر را شکر بوزه مدح شاهان به عامیان برده دیو را هوش خویش بسپرده یک رمه ناحفاظ و نابینا در عبارت فرخچ و نازیبا جای خلخال تاج بنهاده شعرشان همچو ریششان ساده هیچ نشناخته معانی را بد زبانی ز خوش زبانی را تابه از آفتابه نشناسند شکل چرخ از ذوابه نشناسند نزد ایشان کراسه با کاسه هست یکسان چو تاس با تاسه شاه را مدحت امیر برند میر را در علو به تیر برند عامیان را خدایگان خوانند مهتران را به پاسبان خوانند مدح و ذم نزدشان چو یکسانست کس زنشان چو خانه ویرانست همه محتاج لقمه نانند همه بی آلتند و حیرانند همه ناشسته روی و منحوسند همه تطفیل خوی و جاسوسند همه با روی و طلعت شومند زان همه ساله خوار و محرومند بی زبانی ورا زبانی کرد آلت خویش بی زبانی کرد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۸ - فی مثالب المنحولین وانکه هستند در سخن منحول گاه تکرار در مقوله فضول از عروض و علل زنند نفس سالم و منزحف ز پیش و ز پس در افاعیل و در مفاع و فعول گفته دایم به جای فضل فضول کرده انجام بیت زا آغاز هزج از منسرح نداند باز یک قصیده دویست جا خوانده پیش هر سفله ریش را لانده شده قانع به یک دو دسته تره فرق ناکرده ناسره ز سره یک دو فصل رکیک کرده ز بر کرده از کدیه شهر زیر و زبر بر خباز و کلبه هراس پیش قصاب و مطبخ رواس بر اسکاف و درزی و خفاف زده در شاعری هزاران لاف همگان مدح ناسزا گفته خزف و در به یک نمک سفته در و خرمهره جمع کرده به هم بی خبر در سخن ز بیش و ز کم خلق از افعالشان شده رنجور سال و مه همچو ابلهان مغرور نه هرآنکس که یک دو بیت بخواند ژاژ خایید و دم و ریش بلاند باشد آنکس سخنور و شاعر بر معانی شده بود ماهر کیر خر خلق را مناره بود فرش دهلیز همچو شاره بود هست یکسان چو پشت آینه روی همچو کیر خر است و دستنبوی خلق از ایشان همیشه در رنجند همچو سیم سیاه ده پنجند بگذر از ذکر جاهلان کردن هستشان در خور قفا گردن بی زبانان پر زبانانند همه کورند و دیده بانانند شاه اگر کارها گزیده کند نسلشان از جهان بریده کند خلق از این غم به جمله باز رهند که ز افعال مایه گنهند همه ترک غزاند غارت دوست نیست بر ذره ای از ایشان پوست در هر آن خانه ای که ره یابند در شد آمد بسان سیمابند ایزد این قوم را هلاک کناد دهر از ایشان به جمله پاک کناد چند از این جری بر مثالبشان روح بادا جدا ز قالبشان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۹ - فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال تا توانی به گرد عامه مگرد عامه از نام تو برآرد گرد زان کجا عامه بی خرد باشد صحبت بی خردت بد باشد به همه حال چون خودت خواهد صحبت او روان همی کاهد چه نکو گفت آن خردمندی که سخنهای اوست چون پندی عامه نبود ز کارها آگاه عامه را گوش کر و دیده تباه صحبت عامه اسب و خر باشد هر دوان ضد یکدگر باشد خر تگ از اسب خود نگیرد تیز لیک اسب از خران بگیرد تیز صحبت عامه هرکه هشیارست مثل حداد و مثل عطارست گرچه عطار ندهدت مشک او رسد از ناف مشک او به تو بوی مرد حداد اگر به سور آید جامه ز انگشت او بیالاید با بهان لحظه ای چو بشتابی نام نیکو ازو بسی یابی صحبت عامه هرکرا دیدست سخت زشت است و ناپسندیدست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۰ - در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام عامه تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند دل عامی چو دیده یار است نیم بیمار و نیم بیدار است گنده و بی مزه است صحبت عام چون سگ پخته و چو مردم خام زان گروهی که سوی درویشان نفرت آرد همی خرد زیشان از دل عامی و بخیل و حسود کینه آید ولیک ناید جود مگس و گزدمند مردم دون نیشی اندر دهان یکی در کون نه به دل بر نهد جهان پلید بر سر دیو چتر مروارید ز آفت نیش یک جهان گزدم چشم من پر مژه ست چون گندم روی چون ابر از آن دژم دارند که چو ابر آب در شکم دارند چون خره زان سزای قربانند که خره وار مغ مسلمانند چون مگس روی بهر نان شویند در چو گربه برای خوان جویند مزد باشد برای خندیدن سبلت زن به مزدشان ریدن گاه شوخی پلید چون مگس اند گاه صحبت به غیض چون دنس اند شوخ همچون مگس ولی بانان طعمه عنکبوت بی سامان بهر پیوند جان مهمان را روزه فرموده سال و مه جان را گر یکی میهمان بخوان رسدش کارد گویی به استخوان رسدش گر دهند این گره به کوه آوا نکند که بزرگشان به صدا از پی یک دو لقمه خرد به هیچ کرده بسیار گونه راه بسیچ مردم عامه همچو زنبورست که صلاح از وجودشان دورست هوس دخلشان چودوزخشان دفتر خرجشان چو مطبخشان از پی یک دو لقمه تر و شور بام و دیوار خز چو گربه و مور ریششان سال و مه ببردن چیز از شره مانده بر گذر گه تیز حاصل سفله چیست جز غم و رنج قفص تیز چیست جز قولنج یک دم ار تخته در بغل گیرند خانه خویش در تبل گیرند یک دم ار گوش سوی رود آرند به دو گوز آسمان فرود آرند شکر ایشان بخواهم ارچه به روز بشکند زوبه ساعتی صد گوز ذکرش بر هجاش شیر گواست ریش مادر غرش بکن که رواست آمد از چنگشان ز سبلت حیز در تظلم میان درکه تیز چون نعامه به گاه نان خوردن لیک چون مرغ وقت اه کردن اه کنند از دریغ اه کردن خه کنند از جواب خه کردن عامه مانند گردباد بود که سبک خیز همچو باد بود به یکی باد خوش شود ناچیز صورت مرد دارد و تن حیز عرض عامه بسان نار بود گرچه بی مال و بی تبار بود کرده مجروح چون دد از بیداد که نه دندان نه ناخنش ماناد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۹ - فی ذکرالعوام و اهل السوق والجهال تا توانی به گرد عامه مگرد عامه از نام تو برآرد گرد زان کجا عامه بی خرد باشد صحبت بی خردت بد باشد به همه حال چون خودت خواهد صحبت او روان همی کاهد چه نکو گفت آن خردمندی که سخنهای اوست چون پندی عامه نبود ز کارها آگاه عامه را گوش کر و دیده تباه صحبت عامه اسب و خر باشد هر دوان ضد یکدگر باشد خر تگ از اسب خود نگیرد تیز لیک اسب از خران بگیرد تیز صحبت عامه هرکه هشیارست مثل حداد و مثل عطارست گرچه عطار ندهدت مشک او رسد از ناف مشک او به تو بوی مرد حداد اگر به سور آید جامه ز انگشت او بیالاید با بهان لحظه ای چو بشتابی نام نیکو ازو بسی یابی صحبت عامه هرکرا دیدست سخت زشت است و ناپسندیدست سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۰ - در ذمّ عوام و بازاریان و جهال گوید ذکر مساوی العوان للخواص نفع عام عامه تا در جهان اسبابند همه در کشتی اند و در خوابند دل عامی چو دیده یار است نیم بیمار و نیم بیدار است گنده و بی مزه است صحبت عام چون سگ پخته و چو مردم خام زان گروهی که سوی درویشان نفرت آرد همی خرد زیشان از دل عامی و بخیل و حسود کینه آید ولیک ناید جود مگس و گزدمند مردم دون نیشی اندر دهان یکی در کون نه به دل بر نهد جهان پلید بر سر دیو چتر مروارید ز آفت نیش یک جهان گزدم چشم من پر مژه ست چون گندم روی چون ابر از آن دژم دارند که چو ابر آب در شکم دارند چون خره زان سزای قربانند که خره وار مغ مسلمانند چون مگس روی بهر نان شویند در چو گربه برای خوان جویند مزد باشد برای خندیدن سبلت زن به مزدشان ریدن گاه شوخی پلید چون مگس اند گاه صحبت به غیض چون دنس اند شوخ همچون مگس ولی بانان طعمه عنکبوت بی سامان بهر پیوند جان مهمان را روزه فرموده سال و مه جان را گر یکی میهمان بخوان رسدش کارد گویی به استخوان رسدش گر دهند این گره به کوه آوا نکند که بزرگشان به صدا از پی یک دو لقمه خرد به هیچ کرده بسیار گونه راه بسیچ مردم عامه همچو زنبورست که صلاح از وجودشان دورست هوس دخلشان چودوزخشان دفتر خرجشان چو مطبخشان از پی یک دو لقمه تر و شور بام و دیوار خز چو گربه و مور ریششان سال و مه ببردن چیز از شره مانده بر گذر گه تیز حاصل سفله چیست جز غم و رنج قفص تیز چیست جز قولنج یک دم ار تخته در بغل گیرند خانه خویش در تبل گیرند یک دم ار گوش سوی رود آرند به دو گوز آسمان فرود آرند شکر ایشان بخواهم ارچه به روز بشکند زوبه ساعتی صد گوز ذکرش بر هجاش شیر گواست ریش مادر غرش بکن که رواست آمد از چنگشان ز سبلت حیز در تظلم میان درکه تیز چون نعامه به گاه نان خوردن لیک چون مرغ وقت اه کردن اه کنند از دریغ اه کردن خه کنند از جواب خه کردن عامه مانند گردباد بود که سبک خیز همچو باد بود به یکی باد خوش شود ناچیز صورت مرد دارد و تن حیز عرض عامه بسان نار بود گرچه بی مال و بی تبار بود کرده مجروح چون دد از بیداد که نه دندان نه ناخنش ماناد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۱ - فی مذمة‌الاعداء و نصیحة‌الاولیاء ای منیری نمود مهتابت بس بود سایه ریسمان تابت نشود هیچ مردم مصلح هرگز از دست دیو لایفلح همچو مار از بدی و منحوسی همه ساله شکار طاوسی تا کت آموخت اختیار بدی که میاموز دی و مه خوردی عامه بهر طعام چون انعام با سرپست دام و مست مدام زانکه در کاملان بود همه جود نبود بی فلاح مرد سجود گر هراسد ز بی خرد مردم از بدان ترسد و ز بد مردم آن نترس خدای ترس خودست تن که در طمع نیک و ترس بدست ای عفااللٰه ز دیو سیرتشان که ازین سان بود بصیرتشان گفته مردشان نه از مردیست بلکه از لاف و فتنه و سردیست مرد کان هرزه گوی و بی باکست راز با وی چو کوک با کاکست بشماری بریدن از که و مه گر ز من پرسی از بدان همه به هم دم و هم درم دهد هم درد هم جگر هم ذکر خورد بد مرد نبود هیچ جز بد و بد رگ گر یکی ور هزار بینی سگ این همه خواجگان بی زر و سیم علم شیر و گرگ مال یتیم از کسی در جهان خاموشی نشنود جز به گوش بی گوشی زانکه اندر جهان خاموشی برد بهتر ز بوریا پوشی از پی دخل و خرج عقل و هنر دفترش بی نواتر از دف تر این دبیران که مدبران رهند زان همی از غلام خود نرهند ای ز خود سیرگشته همچو امل بشنو از من ز روی پند و مثل اندرین سرنشیب بی خبران بار بر پشت مانده همچو خران مرد شد مرد کز طمع بگریخت گرد گشت ابر کآب روی بریخت آز عقلت ببرد دین چه برد طمع آبت بریخت جان چه خورد سخن زیرکان همه رمزست هرکه غمرست کار او غمزست پوست باشد که غمز دارد نغز غمز هرگز نیابی اندر مغز جمله زیر جهان اسبابند کشت را باد و مشک را آبند همه هستند و من به نزد خودم خوشه چینی ز خرمن خردم پس همه چون خرند و بی تابند گرد اسبم چگونه دریابند برزگر این مثل نکو گفته ست چشم دلشان از این مثل خفته ست گر ز بنجشک بودمی به فکر اندرین مزرعت شتابان سر آسمان وار سر فراشتمی ارزن اندر زمین نکاشتمی دل درویش را ز روی ستم کرده چون پشت سوسمار ز غم جنگ جستند ارنه بس جستند که چو شه تره بر گذر رستند زان خصومت که با من انگیزند زود چون مرد فرد بگریزند مانده اند این کره از آن دم باز پوست بر پوست همچو گنده پیاز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۲ - اندر خویشان گوید فی‌مذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن این گره را که نام کردی خویش هریکی گزدمند با صد نیش سرگران همچو پای در خوابند پرده در همچو تیز درآبند از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر از جفا زشت گوی یگدگرند وز حسد عیب جوی یکدگرند اهل علت نه خویش یکدگرند همچومهتاب خیش یکدگرند در ضیاع و عقار خویشان را بشناسی چو گرگ میشان را گرچه ایشان اقاربند همه در اقارب عقاربند همه نیک گفت این سخن حکیم عرب نبود خویش اهل ناز و طرب این مثل را نگر نداری سست که اقارب عقاربند درست خویش نزدیک همچو ریش بود بیش کاویش رنج بیش بود همه لرزنده در عنا و عذاب چون زر و سیم سفله بر سیماب آشکارا چو گربه بر سر خوان زیر برتر چو موش در انبان

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۱ - فی مذمة‌الاعداء و نصیحة‌الاولیاء ای منیری نمود مهتابت بس بود سایه ریسمان تابت نشود هیچ مردم مصلح هرگز از دست دیو لایفلح همچو مار از بدی و منحوسی همه ساله شکار طاوسی تا کت آموخت اختیار بدی که میاموز دی و مه خوردی عامه بهر طعام چون انعام با سرپست دام و مست مدام زانکه در کاملان بود همه جود نبود بی فلاح مرد سجود گر هراسد ز بی خرد مردم از بدان ترسد و ز بد مردم آن نترس خدای ترس خودست تن که در طمع نیک و ترس بدست ای عفااللٰه ز دیو سیرتشان که ازین سان بود بصیرتشان گفته مردشان نه از مردیست بلکه از لاف و فتنه و سردیست مرد کان هرزه گوی و بی باکست راز با وی چو کوک با کاکست بشماری بریدن از که و مه گر ز من پرسی از بدان همه به هم دم و هم درم دهد هم درد هم جگر هم ذکر خورد بد مرد نبود هیچ جز بد و بد رگ گر یکی ور هزار بینی سگ این همه خواجگان بی زر و سیم علم شیر و گرگ مال یتیم از کسی در جهان خاموشی نشنود جز به گوش بی گوشی زانکه اندر جهان خاموشی برد بهتر ز بوریا پوشی از پی دخل و خرج عقل و هنر دفترش بی نواتر از دف تر این دبیران که مدبران رهند زان همی از غلام خود نرهند ای ز خود سیرگشته همچو امل بشنو از من ز روی پند و مثل اندرین سرنشیب بی خبران بار بر پشت مانده همچو خران مرد شد مرد کز طمع بگریخت گرد گشت ابر کآب روی بریخت آز عقلت ببرد دین چه برد طمع آبت بریخت جان چه خورد سخن زیرکان همه رمزست هرکه غمرست کار او غمزست پوست باشد که غمز دارد نغز غمز هرگز نیابی اندر مغز جمله زیر جهان اسبابند کشت را باد و مشک را آبند همه هستند و من به نزد خودم خوشه چینی ز خرمن خردم پس همه چون خرند و بی تابند گرد اسبم چگونه دریابند برزگر این مثل نکو گفته ست چشم دلشان از این مثل خفته ست گر ز بنجشک بودمی به فکر اندرین مزرعت شتابان سر آسمان وار سر فراشتمی ارزن اندر زمین نکاشتمی دل درویش را ز روی ستم کرده چون پشت سوسمار ز غم جنگ جستند ارنه بس جستند که چو شه تره بر گذر رستند زان خصومت که با من انگیزند زود چون مرد فرد بگریزند مانده اند این کره از آن دم باز پوست بر پوست همچو گنده پیاز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۲ - اندر خویشان گوید فی‌مذمة الارقاب که: الاقارب عقارب، والاخ فخ، والعمّ غمّ، والخال وبال، والختن محن این گره را که نام کردی خویش هریکی گزدمند با صد نیش سرگران همچو پای در خوابند پرده در همچو تیز درآبند از ره مرگ و جسک ماده و نر آرزومند مرگ یکدیگر از جفا زشت گوی یگدگرند وز حسد عیب جوی یکدگرند اهل علت نه خویش یکدگرند همچومهتاب خیش یکدگرند در ضیاع و عقار خویشان را بشناسی چو گرگ میشان را گرچه ایشان اقاربند همه در اقارب عقاربند همه نیک گفت این سخن حکیم عرب نبود خویش اهل ناز و طرب این مثل را نگر نداری سست که اقارب عقاربند درست خویش نزدیک همچو ریش بود بیش کاویش رنج بیش بود همه لرزنده در عنا و عذاب چون زر و سیم سفله بر سیماب آشکارا چو گربه بر سر خوان زیر برتر چو موش در انبان

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۳ - اندر مذمّت برادران گوید دوست جو از برادران بگسل که برادر کند پر آذر دل که بود غمز بر پدر خواند مه بود بر تو خواجگی راند تا پدر زنده با تو دمسازست چون پدر مرد خصم و انبازست گر دو نیمه کنی برو سیمت ور نه در دم کند به دو نیمت نه برادر بود به نرم و درشت کز برای شکم بود هم پشت عقل نبود برادری کردن از پی رنج دل جگر خوردن رنج دل باشد و عنای جگر به برادر دویدن از مادر نه قبولش خوش و نه کردن رد همچو اعراب و همزه بر ابجد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۴ - اندر مذمّت خواهران گوید ور ترا خواهر آورد مادر شود از وی سیاه روی پدر تو ز میراث ربعی او را ده فحلی آور ورا سبک مسته گر تو ناری خود آورد بی شک بنویسند بی حضور تو چک نشناسد ز هیچ مرد گریز نکند خود ز مرد و زن پرهیز هم ز ده سالگی گرد در سر شوهر و مال و چیز و زر و گهر زان هوسش خیره لعبت آراید کیر و کالای را همی باید جامه بر تن درد همی به ستیز مانده در انتظار مال و جهیز ور کنی در جهیز او تأخیر همه توفیر تو شود تقصیر نام و ننگت به باد بردهد او بر سرت زود خاک برنهد او مرد بیگانه گردد از خانه خانه ات پر شود ز بیگانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۵ - حکایت هزل کلکی بر مناره کودک خرد برده بود و به ناز می افشرد چون مؤذن بدیدش اندروای پس بگفت ای کلک ز بهر خدای سره کاری همی کنی بر تاز به دو منزل به پیش او شو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۶ - اندر مذمّت فرزند گوید بود فرزند بد بود به دو باب زنده مالت برند و مرده ثواب جهل باشد عدوت پروردن از پی رنج دل جگر خوردن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۷ - اندر مذمّت دختر گوید ور بود خود نعوذباللٰه دخت کار خام آمد و تمام نپخت طالعت گشت بی شکی منحوس بخت میمون تو شود منکوس آنکه از نقش اوت عار آید پی دخترت خواستار آید خان و مان تو پر ز عار شود خانه از بهر وی حصار شود برکس ایمن مباش زان پس تو که نیابی امین برو کس تو هیچ کس را به خود نیاری خواند گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند مرد مهمان به خان نیاری برد نکند امن بر عرابی کرد آتش و پنبه جفت کی گردد خان و مانت به جمله فی گردد گر غلامی خری و گر شاگرد با وی از ناکسی برآید گرد زود دامادیت طمع دارد خویشتن را ز خانه پندارد چه نکو گفت آن بزرگ استاد که وی افکند شعر را بنیاد کانکه را دختر است جای پسر گرچه شاهست هست بد اختر وآنکه او را دهیم ما صلوات گفت کالمکرمات دفن بنات چون بود با بنات نعش فلک بر زمین جفت نعش به بی شک بر فلک چون بنات با نعش است بر زمین هم بنات بر نعش است هرکرا دختر است خاصه فلاد بهتر از گور نبودش داماد

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۳ - اندر مذمّت برادران گوید دوست جو از برادران بگسل که برادر کند پر آذر دل که بود غمز بر پدر خواند مه بود بر تو خواجگی راند تا پدر زنده با تو دمسازست چون پدر مرد خصم و انبازست گر دو نیمه کنی برو سیمت ور نه در دم کند به دو نیمت نه برادر بود به نرم و درشت کز برای شکم بود هم پشت عقل نبود برادری کردن از پی رنج دل جگر خوردن رنج دل باشد و عنای جگر به برادر دویدن از مادر نه قبولش خوش و نه کردن رد همچو اعراب و همزه بر ابجد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۴ - اندر مذمّت خواهران گوید ور ترا خواهر آورد مادر شود از وی سیاه روی پدر تو ز میراث ربعی او را ده فحلی آور ورا سبک مسته گر تو ناری خود آورد بی شک بنویسند بی حضور تو چک نشناسد ز هیچ مرد گریز نکند خود ز مرد و زن پرهیز هم ز ده سالگی گرد در سر شوهر و مال و چیز و زر و گهر زان هوسش خیره لعبت آراید کیر و کالای را همی باید جامه بر تن درد همی به ستیز مانده در انتظار مال و جهیز ور کنی در جهیز او تأخیر همه توفیر تو شود تقصیر نام و ننگت به باد بردهد او بر سرت زود خاک برنهد او مرد بیگانه گردد از خانه خانه ات پر شود ز بیگانه سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۵ - حکایت هزل کلکی بر مناره کودک خرد برده بود و به ناز می افشرد چون مؤذن بدیدش اندروای پس بگفت ای کلک ز بهر خدای سره کاری همی کنی بر تاز به دو منزل به پیش او شو باز سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۶ - اندر مذمّت فرزند گوید بود فرزند بد بود به دو باب زنده مالت برند و مرده ثواب جهل باشد عدوت پروردن از پی رنج دل جگر خوردن سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۷ - اندر مذمّت دختر گوید ور بود خود نعوذباللٰه دخت کار خام آمد و تمام نپخت طالعت گشت بی شکی منحوس بخت میمون تو شود منکوس آنکه از نقش اوت عار آید پی دخترت خواستار آید خان و مان تو پر ز عار شود خانه از بهر وی حصار شود برکس ایمن مباش زان پس تو که نیابی امین برو کس تو هیچ کس را به خود نیاری خواند گوز بر گنبد ایچ کس نفشاند مرد مهمان به خان نیاری برد نکند امن بر عرابی کرد آتش و پنبه جفت کی گردد خان و مانت به جمله فی گردد گر غلامی خری و گر شاگرد با وی از ناکسی برآید گرد زود دامادیت طمع دارد خویشتن را ز خانه پندارد چه نکو گفت آن بزرگ استاد که وی افکند شعر را بنیاد کانکه را دختر است جای پسر گرچه شاهست هست بد اختر وآنکه او را دهیم ما صلوات گفت کالمکرمات دفن بنات چون بود با بنات نعش فلک بر زمین جفت نعش به بی شک بر فلک چون بنات با نعش است بر زمین هم بنات بر نعش است هرکرا دختر است خاصه فلاد بهتر از گور نبودش داماد

Orijinal Metin (FA)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۸ - فی مذمّة الختن کیست این هست مر مرا داماد کرده حمدان ز بهر زن پر باد گه و بیگه درآید از در تو کام و ناکام گشته همسر تو گشته معروف هرکه و هرجای کیست این مر مراست خواهر گای گادن آنگه کند که گیرد زر کس خواهر به زر درد آن خر وان زمانی که سیم نستاند ای بسا گاو و خر که برراند هر تجمل که دارد از پی کیر بدهد وان دنس نگردد سیر چون نماند درم طلاق دهد چک بیزاری و فراق دهد سال و مه گادن به زر کند او چون نماند درم به در کند او خاک بر فرق خواهر و داماد که نگردد کسی از ایشان شاد هرکه خواهد جماع سیم دهد زر به معشوق خود سلیم دهد زانکه داماد تا نیابد سیم نکند فرج خواهرت به دو نیم آنکه او خواهرت همی گاید مرگ بابات را همی پاید دور باد ای برادر از ما دور خواهر و دختر ار چه بس مستور سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۹ - اندر مذمّت عمّ گوید آنکه عم تو و آنکه خال تواند همه در قصد خون و مال تواند عم که بدگوی و پر ستم باشد عم نباشد که درد و غم باشد در مهی خویشتن پدر کرده به گه پرورش به در کرده در کن و در مکن مه خانه در بیار و بده چو بیگانه چون عقاب و چو باز وقت گرفت همچو گنجشک و عکه خوار گرفت همچو کیر جوان به وقت بگیر باز وقت بیار خایه پیر دیدی ار دست و پای بلعم را دردسر آن عمامه عم را گرت بخشد عمامه عم مستان کان بود چون عطای بدمستان کان عمامه نه بهر آن دادست کز وجود تو خوشدل و شادست تا ندیده است پای را هنجار ندهد دست عم ترا دستار انده خال و غم عم بگذار تا بوی شاد خوار و برخوردار ورنه جان کن که دل ستم نکشد عاقل اندوه خال و عم نکشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۰ - اندر مذمّت خال گوید خال کآزار تو گزیده بود همچو خال سفید دیده بود کند آن خالت از خرد خالی بهر میراث مادرت حالی چون زرت باشد از تو جوید رنگ چون بوی مفلس از تو دارد ننگ خواجه خواند چو کار باشد راست پس چو شد کژ غلام زاده ماست شاهزاده بوی چو داری مال داه زاده شوی چو بد شد حال پس تو گویی فلان مرا خالست سنگ دل خال نیست تبخالست رو تو از ننگ خال بی عم باش خال و عم را بمان و بی غم باش تا دو دستت به دامن خالست هردو پایت میان آخالست حکمت اندر عرب فراوانست وز همه خوبتر یکی آنست که عدی چون شد از عداوت خال همنشین سباع و وحش و رمال نشنیدی که راند در امثال رو تو عم غم شمار و خال وبال

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۸ - فی مذمّة الختن کیست این هست مر مرا داماد کرده حمدان ز بهر زن پر باد گه و بیگه درآید از در تو کام و ناکام گشته همسر تو گشته معروف هرکه و هرجای کیست این مر مراست خواهر گای گادن آنگه کند که گیرد زر کس خواهر به زر درد آن خر وان زمانی که سیم نستاند ای بسا گاو و خر که برراند هر تجمل که دارد از پی کیر بدهد وان دنس نگردد سیر چون نماند درم طلاق دهد چک بیزاری و فراق دهد سال و مه گادن به زر کند او چون نماند درم به در کند او خاک بر فرق خواهر و داماد که نگردد کسی از ایشان شاد هرکه خواهد جماع سیم دهد زر به معشوق خود سلیم دهد زانکه داماد تا نیابد سیم نکند فرج خواهرت به دو نیم آنکه او خواهرت همی گاید مرگ بابات را همی پاید دور باد ای برادر از ما دور خواهر و دختر ار چه بس مستور سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۱۹ - اندر مذمّت عمّ گوید آنکه عم تو و آنکه خال تواند همه در قصد خون و مال تواند عم که بدگوی و پر ستم باشد عم نباشد که درد و غم باشد در مهی خویشتن پدر کرده به گه پرورش به در کرده در کن و در مکن مه خانه در بیار و بده چو بیگانه چون عقاب و چو باز وقت گرفت همچو گنجشک و عکه خوار گرفت همچو کیر جوان به وقت بگیر باز وقت بیار خایه پیر دیدی ار دست و پای بلعم را دردسر آن عمامه عم را گرت بخشد عمامه عم مستان کان بود چون عطای بدمستان کان عمامه نه بهر آن دادست کز وجود تو خوشدل و شادست تا ندیده است پای را هنجار ندهد دست عم ترا دستار انده خال و غم عم بگذار تا بوی شاد خوار و برخوردار ورنه جان کن که دل ستم نکشد عاقل اندوه خال و عم نکشد سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب التاسع فیالحکمة والامثال و مثالب شعراء‌المدّعین ومذّمة‌الاطباء والمنجّمین » بخش ۲۰ - اندر مذمّت خال گوید خال کآزار تو گزیده بود همچو خال سفید دیده بود کند آن خالت از خرد خالی بهر میراث مادرت حالی چون زرت باشد از تو جوید رنگ چون بوی مفلس از تو دارد ننگ خواجه خواند چو کار باشد راست پس چو شد کژ غلام زاده ماست شاهزاده بوی چو داری مال داه زاده شوی چو بد شد حال پس تو گویی فلان مرا خالست سنگ دل خال نیست تبخالست رو تو از ننگ خال بی عم باش خال و عم را بمان و بی غم باش تا دو دستت به دامن خالست هردو پایت میان آخالست حکمت اندر عرب فراوانست وز همه خوبتر یکی آنست که عدی چون شد از عداوت خال همنشین سباع و وحش و رمال نشنیدی که راند در امثال رو تو عم غم شمار و خال وبال

%0
10 Bölüm