سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۸ - ذکر تلاوة قرآن کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون حکمهایی که گشت ازو محکوم همه گردد ترا ازو معلوم بشنواند ترا صفات خدای گشته پیشت به صدق قصه سرای مستمع چون کند سماع کلام گیردش نطق موی بر اندام تا ببینی به دیده اخلاص چون بخوانی تو سوره اخلاص صورتی همچو سرو غاتفری نظم او چون بنفشه طبری نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی گر تو از مرشد خرد پرسی جر و جزم وی از طریق قدم لوح محفوظ و سر سیر قلم حرفها بال روح و پرده نور نقطه ها خال مشک بر رخ حور این چنین درنگر به صورت او چون بخوانی تو سر سورت او تا الف را درون رای آرد با و تا را به زیر پای آرد تا فروشد به جای جان و خرد صورت خوب را به هشده بد زانکه در کوی عشق و حدت هنگ بیش از این قیمتی نیارد رنگ بوته شهوت امتحانش کند پس از آن همچو زر کانش کند پس دگرباره بوته ای سازد تا درو غش و خشم بگذارد پس چو نرمش کند فرو ساید تا بدو تاج را بیاراید هرکرا ملک عقل و دین باشد افسر و تاج او چنین باشد سخنی کز تو گشت آلوده گرچه نیکوست هست بیهوده باد اگرچه خوش آمد و دلکش بر حدث بگذرد نماند خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۹ - ذکر سماع قرآن مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری مرد عارف سخن ز حق شنود لاجرم ز اشتیاق کم غنود با خیال لطیف گوید راز شکن و پیچ ورقه در آواز در دل نفس نه نه بر رخ خال که جمالت نشان دهد از حال طبع قوال را زبون باشد عشق را مطرب از درون باشد هرچه آواز و نقش آوازه ست خانه شان از برون دروازه ست هیچ معنیستی اگر در بانگ بلبلی بنده نیستی به دو دانگ عدتی دان در این سرای مجاز چشم را رنگ و گوش را آواز دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش نرگس بوی مجلس روح جای بی گوشیست اندر آنجا سماع خاموشیست کت سوی عشق دیدنی باشد لذتی کان چشیدنی باشد طبع را از غنا مگردان شاد که غنا جز زنا نیارد یاد یار کو بر سر پل آید یار تو مر او را از آب دور مدار یا به آتش فرو بر از سر کین یا به خاکش سپار و خوش بنشین هرچه در عشق نیک و هرچه بدست بار حکمش کشیدن از خردست هرچه صورت دهد به آبش ده ناله زار در دل خوش نه چون برون ناله آید از دل خوش پای او گیر و سوی دوزخ کش می نداری خبر تو ای نسناس که به صد بند و حیلت و ریواس زان همی دیو نفس در تو دمد تا زتو عقل و هوش تو برمد راه دین صنعت و عبارت نیست نحو و تصریف و استعارت نیست این صفات از کلام حق دورست ضمن قرآن چو در منثورست تو در این بادیه پر از بیداد غمز را مغز خوانده شرمت باد ناگهی باشد ای مسلمانان که شود سوی آسمان قرآن گرچه ماندست سوی ما نامش نیست مانده شروع و احکامش
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۸ - ذکر تلاوة قرآن کی چشی طعم و لذت قرآن چون زبان بردی و نبردی جان از در تن به منظر جان آی به تماشای باغ قرآن آی تا به جان تو جلوه بنماید آنچه بود آنچه هست وانچ آید تر و خشک جهان درون و برون آنچه موجود شد به کن فیکون حکمهایی که گشت ازو محکوم همه گردد ترا ازو معلوم بشنواند ترا صفات خدای گشته پیشت به صدق قصه سرای مستمع چون کند سماع کلام گیردش نطق موی بر اندام تا ببینی به دیده اخلاص چون بخوانی تو سوره اخلاص صورتی همچو سرو غاتفری نظم او چون بنفشه طبری نصب و رفعش چو عرش و چون کرسی گر تو از مرشد خرد پرسی جر و جزم وی از طریق قدم لوح محفوظ و سر سیر قلم حرفها بال روح و پرده نور نقطه ها خال مشک بر رخ حور این چنین درنگر به صورت او چون بخوانی تو سر سورت او تا الف را درون رای آرد با و تا را به زیر پای آرد تا فروشد به جای جان و خرد صورت خوب را به هشده بد زانکه در کوی عشق و حدت هنگ بیش از این قیمتی نیارد رنگ بوته شهوت امتحانش کند پس از آن همچو زر کانش کند پس دگرباره بوته ای سازد تا درو غش و خشم بگذارد پس چو نرمش کند فرو ساید تا بدو تاج را بیاراید هرکرا ملک عقل و دین باشد افسر و تاج او چنین باشد سخنی کز تو گشت آلوده گرچه نیکوست هست بیهوده باد اگرچه خوش آمد و دلکش بر حدث بگذرد نماند خوش سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب الثانی: فی الکلام ذکر کلام الملک العلّام یسهل المرام » بخش ۹ - ذکر سماع قرآن مر جنب را به امر یزدانش پس نه مهجور کرد قرآنش پس زانوی حیرتش بنشاند لایمسه چو بر دو دستش خواند مقری زاهدی از پی یک دانگ همچو قمری دو مغزه دارد بانگ قول باری شنو هم از باری که حجابست صنعت قاری مرد عارف سخن ز حق شنود لاجرم ز اشتیاق کم غنود با خیال لطیف گوید راز شکن و پیچ ورقه در آواز در دل نفس نه نه بر رخ خال که جمالت نشان دهد از حال طبع قوال را زبون باشد عشق را مطرب از درون باشد هرچه آواز و نقش آوازه ست خانه شان از برون دروازه ست هیچ معنیستی اگر در بانگ بلبلی بنده نیستی به دو دانگ عدتی دان در این سرای مجاز چشم را رنگ و گوش را آواز دل ز معنی طلب ز حرف مجوی که نیابی ز نقش نرگس بوی مجلس روح جای بی گوشیست اندر آنجا سماع خاموشیست کت سوی عشق دیدنی باشد لذتی کان چشیدنی باشد طبع را از غنا مگردان شاد که غنا جز زنا نیارد یاد یار کو بر سر پل آید یار تو مر او را از آب دور مدار یا به آتش فرو بر از سر کین یا به خاکش سپار و خوش بنشین هرچه در عشق نیک و هرچه بدست بار حکمش کشیدن از خردست هرچه صورت دهد به آبش ده ناله زار در دل خوش نه چون برون ناله آید از دل خوش پای او گیر و سوی دوزخ کش می نداری خبر تو ای نسناس که به صد بند و حیلت و ریواس زان همی دیو نفس در تو دمد تا زتو عقل و هوش تو برمد راه دین صنعت و عبارت نیست نحو و تصریف و استعارت نیست این صفات از کلام حق دورست ضمن قرآن چو در منثورست تو در این بادیه پر از بیداد غمز را مغز خوانده شرمت باد ناگهی باشد ای مسلمانان که شود سوی آسمان قرآن گرچه ماندست سوی ما نامش نیست مانده شروع و احکامش