Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

هرچه هرجا گفته بود واقع شد. شیخ در ماه رمضان چند روز بیمار شد. روز دوشنبه بیست و نهم رمضان جمعی از مشایخ پیش وی حاضر بودند, چون شيخ على هیتی و شيخ نجیب الڈین سهړوردی و غیرهما. شخصی با بها و وقار تمام درآمد و كفت الشلام على اولي الله اهن قاة رظانم امدذواة که مقدر شده بود در من و وداع کنم ترا که این آخر اجتماع من است با تو. سن ناز در ربیع الاخر سال دوم از دنيا برفت و رمضان دیگر را درنیافت. » روزی شیخ مجلس می‌گفت و شیخ علی هیتی در برابر شیخ نشسته بود. وی را خواب گرفت. شیخ اهل مجلس را گفت: «خاموش باشید ! » و از منبر فرود آمد و پیش شيخ علی هیتی به ادب پایستاد و در وی می‌نگریست. شيخ على بیدار شد. شيخ گفت:

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هرچه هرجا گفته بود واقع شد. شیخ در ماه رمضان چند روز بیمار شد. روز دوشنبه بیست و نهم رمضان جمعی از مشایخ پیش وی حاضر بودند, چون شيخ على هیتی و شيخ نجیب الڈین سهړوردی و غیرهما. شخصی با بها و وقار تمام درآمد و كفت الشلام على اولي الله اهن قاة رظانم امدذواة که مقدر شده بود در من و وداع کنم ترا که این آخر اجتماع من است با تو. سن ناز در ربیع الاخر سال دوم از دنيا برفت و رمضان دیگر را درنیافت. » روزی شیخ مجلس می‌گفت و شیخ علی هیتی در برابر شیخ نشسته بود. وی را خواب گرفت. شیخ اهل مجلس را گفت: «خاموش باشید ! » و از منبر فرود آمد و پیش شيخ علی هیتی به ادب پایستاد و در وی می‌نگریست. شيخ على بیدار شد. شيخ گفت:

Orijinal Metin (FA)

خصرت نیرا . صلی الله عله و سل روات نیدی گت «آری. » شیخ گفت: «من برای وی به ادب ایستاده بودم. به چه چیز وصیت کرد ترا؟ » گفت: «به ملازمت تو. » بعد از آن از شیخ علی پرسیدند از معنی آنچه شيخ فرموده بود که: «من از برای وی به ادب ایستادم . » شيخ على گفت: «آنچه من به خواب می‌دیدم وی به بیداری می دبد. “»> و این شبخ على هیتی قڈس سژه كان من مشايخ البطائح؛ و مجملة كراماته دز عند وة الأشد اله اسر رف عنه. ‏ باذن الله تعالى. 5- شيخ ابومحمّد عبدالژحمان الطفسُوتجی. رحمه الله تعالى روزی ډر طفسوتح ج که راز توابع بغداد است تر شیر گت » ê‏ بن الأُولياءِ کالکر کٹ ر شن الطور اطول قا . » شيخ ابوالحسن على بن احمد که راتات شيخ بد الادز بود از ده جلت که ,در آن تواځی بود به مجلن وئ, افده بود بز خانست :و :دلق را از سر برکشید و گفت: «مرا بگذار که با تو کشتی گیرم. » شيخ عبدالژحمان 309 خاموش شدو اصحاب خود را گفت: «یک سر موی در وی خالی از عنایت الله تعالى نمی‌بینم. » و وی را فرمود که: «دلق خود را بپوشد. » گفت: «من از آنچه بیرون ‏ ‏ ر که بپوشم »> زوج وی در ان ده نشنید . ودر راه وی را" پس شيخ عبدالژحمان وی را گفت: «شیخ تو کیست؟ » گفت: «شیخ من؛ شيخ عبدالقادر. » گفت: «من ذکر شيخ عبدالقادر نشنیده‌ام. کر درز زمین . . چهل سال است که در درکات باب قدرتم. هرگز وی را آنجا ندیدم. » و جماعتی از اصحاب خود را گفت: «به بغداد روند پیش شخ قیدالقاد ن و کو هد که عبدالڙحمان سلام می‌رساند و می‌گوید که: چهل سال است که من در درکات باب قدرتم» آنجا ترا ندیدم لا5اخلاً وَلاخَارجا. » شیخ عبدالقادر همان وقت بعض اصحاب را گفته: «بروید به طفسونج و در راه شما را E E O ‏ فرستاده است. ایشان را با خود بازگردانید! چون به پیش شيخ عبدالژحمان رسیيد. بگویید: عبدالقادر سلام می‌رساند و می‌گوید: أنت فی الدّرکات و من هو فی آلڈرکات لار بری 5 مَن فى الحَصْرَة. و مَنْ ۵ هو فى الحضرة لاټری مَنْ فی المُخدَع, و آنا فى المُحَدَع أأخل واشرع من باب الس من حبْث لاترانى بأمارة أن جك لک الخلعة الملاتة الغلانى فى اللْيلة الفُلانيةٍ لک على بد ئ َرَج لک و هو تشريف اليح و. بأمارة أن أَحْلعَ فرج حَطراءٌ طراها سور A E N‏ شيخ عبدالرحمان رسيدند ایشان را باز گردانیدند و رسالت به شیخ عبدالرحمان رسانیدند. گفت: «صَد ق السْيخ عبدالقادر. هو سلطان الوقت و صاحب الصف فيه. » ‏ «تجهیزقافلة شام کرده‌ام و هفتصد دینار را بضاعت دارم. » شيخ حماد گفت: «اگر در این سال می‌روی. مال ترا به غارت می‌برند و خود کشته مي‌شوی. » تاجر بسیار غمگین از پیش شيخ حماد بیرون آمد. شیخ عبدالقادر وی را پیش آمد, قصه را با او بگفت. گفت: «برو که به سلامت خواهی رفت و به غنیمت خواهی آمد و ضمان بر من. » آن شخص به سفر شام رفت و بضاعت خود را به هزار دینار بفروخت. _روزی به قضای حاجت به سقایه درامد و ان هزار دینار را نر ظاقی نهاد و بنرون ! افد و آن را کرافوش کرد و ته زل خود افد وخ را خوات € گرکت: در خواب دید که: «در قافله‌ای است. حرامیان قافله را غارت کردند و اهل قافله را کشتند. و وی را نیز شخصی ضربتی زد و کشته شد. » از هيبت آن بیدار شد. اثر خون بر گردن خود دید و الم آن ضربت در خود احساس کرد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

خصرت نیرا . صلی الله عله و سل روات نیدی گت «آری. » شیخ گفت: «من برای وی به ادب ایستاده بودم. به چه چیز وصیت کرد ترا؟ » گفت: «به ملازمت تو. » بعد از آن از شیخ علی پرسیدند از معنی آنچه شيخ فرموده بود که: «من از برای وی به ادب ایستادم . » شيخ على گفت: «آنچه من به خواب می‌دیدم وی به بیداری می دبد. “»> و این شبخ على هیتی قڈس سژه كان من مشايخ البطائح؛ و مجملة كراماته دز عند وة الأشد اله اسر رف عنه. ‏ باذن الله تعالى. 5- شيخ ابومحمّد عبدالژحمان الطفسُوتجی. رحمه الله تعالى روزی ډر طفسوتح ج که راز توابع بغداد است تر شیر گت » ê‏ بن الأُولياءِ کالکر کٹ ر شن الطور اطول قا . » شيخ ابوالحسن على بن احمد که راتات شيخ بد الادز بود از ده جلت که ,در آن تواځی بود به مجلن وئ, افده بود بز خانست :و :دلق را از سر برکشید و گفت: «مرا بگذار که با تو کشتی گیرم. » شيخ عبدالژحمان 309 خاموش شدو اصحاب خود را گفت: «یک سر موی در وی خالی از عنایت الله تعالى نمی‌بینم. » و وی را فرمود که: «دلق خود را بپوشد. » گفت: «من از آنچه بیرون ‏ ‏ ر که بپوشم »> زوج وی در ان ده نشنید . ودر راه وی را" پس شيخ عبدالژحمان وی را گفت: «شیخ تو کیست؟ » گفت: «شیخ من؛ شيخ عبدالقادر. » گفت: «من ذکر شيخ عبدالقادر نشنیده‌ام. کر درز زمین . . چهل سال است که در درکات باب قدرتم. هرگز وی را آنجا ندیدم. » و جماعتی از اصحاب خود را گفت: «به بغداد روند پیش شخ قیدالقاد ن و کو هد که عبدالڙحمان سلام می‌رساند و می‌گوید که: چهل سال است که من در درکات باب قدرتم» آنجا ترا ندیدم لا5اخلاً وَلاخَارجا. » شیخ عبدالقادر همان وقت بعض اصحاب را گفته: «بروید به طفسونج و در راه شما را E E O ‏ فرستاده است. ایشان را با خود بازگردانید! چون به پیش شيخ عبدالژحمان رسیيد. بگویید: عبدالقادر سلام می‌رساند و می‌گوید: أنت فی الدّرکات و من هو فی آلڈرکات لار بری 5 مَن فى الحَصْرَة. و مَنْ ۵ هو فى الحضرة لاټری مَنْ فی المُخدَع, و آنا فى المُحَدَع أأخل واشرع من باب الس من حبْث لاترانى بأمارة أن جك لک الخلعة الملاتة الغلانى فى اللْيلة الفُلانيةٍ لک على بد ئ َرَج لک و هو تشريف اليح و. بأمارة أن أَحْلعَ فرج حَطراءٌ طراها سور A E N‏ شيخ عبدالرحمان رسيدند ایشان را باز گردانیدند و رسالت به شیخ عبدالرحمان رسانیدند. گفت: «صَد ق السْيخ عبدالقادر. هو سلطان الوقت و صاحب الصف فيه. » ‏ «تجهیزقافلة شام کرده‌ام و هفتصد دینار را بضاعت دارم. » شيخ حماد گفت: «اگر در این سال می‌روی. مال ترا به غارت می‌برند و خود کشته مي‌شوی. » تاجر بسیار غمگین از پیش شيخ حماد بیرون آمد. شیخ عبدالقادر وی را پیش آمد, قصه را با او بگفت. گفت: «برو که به سلامت خواهی رفت و به غنیمت خواهی آمد و ضمان بر من. » آن شخص به سفر شام رفت و بضاعت خود را به هزار دینار بفروخت. _روزی به قضای حاجت به سقایه درامد و ان هزار دینار را نر ظاقی نهاد و بنرون ! افد و آن را کرافوش کرد و ته زل خود افد وخ را خوات € گرکت: در خواب دید که: «در قافله‌ای است. حرامیان قافله را غارت کردند و اهل قافله را کشتند. و وی را نیز شخصی ضربتی زد و کشته شد. » از هيبت آن بیدار شد. اثر خون بر گردن خود دید و الم آن ضربت در خود احساس کرد.

Orijinal Metin (FA)

به خاطر وی آمد که هزار دینار را فراموش کرده است. به تعجیل رفت و آن را باز یافت و به بغداد مراجعت کرد . با خود گفت: «اگر اول شیخ حماد را بینم وی بزر است. و اگر شيخ عبدالقادر را بینم سخن وی راست شده است. » ناگاه شيخ حماد وی را ‏ «اول شیخ عبدالقادر را ببین که سخن وی حق است! هفده بار از خدای تعالی درخواسته است که قتل تو که در بیداری مقدر شده بود به خواب بگذشت و تلف مال تو بر فراموشی قرار یافت. » پس پیش شیخ عبدالقادر درآمد. گفت آنچه شيخ حماد گفت که هفده بار در خواسته است. گفت: «سوگند به عزت معبود که هفده بار و هفده بار و هفده بار تا هفتاد بار درخواسته‌ام تا حال چنان شد که شيخ حماد گفت. » شيخ شهاب الڏين سهروردی قدس الله تعالی روحه گفته که: «در جوانی به علم کلام مشغول شدم و چند کتاب در آن یاد گرفتم, و عم من مرا از آن منع می‌کرد. روزی عم فن به زارت شخ عبدالقادر آهد و هن با وئ بنودة. مرا گفت: حاضر باش که بر مردی 310 درمی‌آییم که دل وی از خدای تعالی خبر می‌دهد. و منتظر باش برکات دیدار وی را! چون بنشستم؛ عم من گفت: یا سیدی! برادرزادۀ من؛ عمر, به علم کلام مشغول است ھر خد کی وا می وھا اننا قدو اة نھ کت ای عا کا کات حفظ کرده‌ای؟ گفتم: کتاب فلاني و کتاب فلانی. دست مبارک خود را به سین من فرود آورد. واللّه که یک لفظ از آن کتب بر حفظ من نماند و خدای تعالی همة مسایل بر خاطر من گردانید. لیکن » سينة ت 1 لڈنی ماح بالع ق. » 6- شيخ ابوعمرو الصّریفینی» قدڈس الله تعالیى روحه وی گفته که: «بدایت کار من آن بود که من شبی در صریفین به پشت افتاده ‏ روی در آسمایر کرده؛ ديدم کو در هوا پنج جمامه می‌گذرد, یکی می‌گفت: سبحا e N‏ من ا قط کل و گفت: وقطل انهم محا اه ىالل علد و دري می كفت ل ماقي الايا اع إلا ما كان ال و ا اا آل الله عن فواكة! فوفوا الى رت كريم قطي الخريل عفر الات العظيي چون من آن را ديدم و شنیدم. بیخود شدم. چون با خود آمدم. دوستی دنیا و آنچه در دنیاست تمام از دل من رفته بود. چون بامداد شد. , با خدای تعالی عهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا به خدای تعالی رهنمایی کند و روان شدم و نمی‌دانستم که کجا می‌روم. ناگاه پیری نیکو دیدار با هيبت ووقار مرا پیش آمد و گفت: السلام علیک يا عثمان! جواب سلام وی باز دادم و سوگند بر وی دادم که: تو کیستی که نام مرا دانستی و من هرگز ترا ندیده‌ام؟ گفت: من خضرم. پیش شيخ عبدالقادر بودم. گفت: يا اباالعباس! دوش مردی را در صریفین جذبه‌ای رسیده است و قبولی یافته و از بالای هفت آسمان وی را ندا آمد که: مَرّخباً یک عَبّدي! با خدای عهد کرده است که خود را تسلیم شیخی کند. به سوی وی روء و وی را پیش من آور! تشن مرا گفت: با مان ! عبدالقادر س العاركة و e‏ الواند فى ها الرفت فعلیک بملازمة خدمته و تعظیم حرمته. من به خود حاضر نشدم مگر که خود را در بغداد ديدم و خضر عليه السلام غايب شد. وی را ندیدم تا هفت سال. پیش شيخ ا گفت: مرحبا بمن جَدَبَه مولا إليه بالستة الطير, ا أن ای مانا رود اشد که خدای فالی ترا هوی یدد تام وی عندالعی ئن قطه وی بلندتر باشد از بسیاری از اولیا.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

به خاطر وی آمد که هزار دینار را فراموش کرده است. به تعجیل رفت و آن را باز یافت و به بغداد مراجعت کرد . با خود گفت: «اگر اول شیخ حماد را بینم وی بزر است. و اگر شيخ عبدالقادر را بینم سخن وی راست شده است. » ناگاه شيخ حماد وی را ‏ «اول شیخ عبدالقادر را ببین که سخن وی حق است! هفده بار از خدای تعالی درخواسته است که قتل تو که در بیداری مقدر شده بود به خواب بگذشت و تلف مال تو بر فراموشی قرار یافت. » پس پیش شیخ عبدالقادر درآمد. گفت آنچه شيخ حماد گفت که هفده بار در خواسته است. گفت: «سوگند به عزت معبود که هفده بار و هفده بار و هفده بار تا هفتاد بار درخواسته‌ام تا حال چنان شد که شيخ حماد گفت. » شيخ شهاب الڏين سهروردی قدس الله تعالی روحه گفته که: «در جوانی به علم کلام مشغول شدم و چند کتاب در آن یاد گرفتم, و عم من مرا از آن منع می‌کرد. روزی عم فن به زارت شخ عبدالقادر آهد و هن با وئ بنودة. مرا گفت: حاضر باش که بر مردی 310 درمی‌آییم که دل وی از خدای تعالی خبر می‌دهد. و منتظر باش برکات دیدار وی را! چون بنشستم؛ عم من گفت: یا سیدی! برادرزادۀ من؛ عمر, به علم کلام مشغول است ھر خد کی وا می وھا اننا قدو اة نھ کت ای عا کا کات حفظ کرده‌ای؟ گفتم: کتاب فلاني و کتاب فلانی. دست مبارک خود را به سین من فرود آورد. واللّه که یک لفظ از آن کتب بر حفظ من نماند و خدای تعالی همة مسایل بر خاطر من گردانید. لیکن » سينة ت 1 لڈنی ماح بالع ق. » 6- شيخ ابوعمرو الصّریفینی» قدڈس الله تعالیى روحه وی گفته که: «بدایت کار من آن بود که من شبی در صریفین به پشت افتاده ‏ روی در آسمایر کرده؛ ديدم کو در هوا پنج جمامه می‌گذرد, یکی می‌گفت: سبحا e N‏ من ا قط کل و گفت: وقطل انهم محا اه ىالل علد و دري می كفت ل ماقي الايا اع إلا ما كان ال و ا اا آل الله عن فواكة! فوفوا الى رت كريم قطي الخريل عفر الات العظيي چون من آن را ديدم و شنیدم. بیخود شدم. چون با خود آمدم. دوستی دنیا و آنچه در دنیاست تمام از دل من رفته بود. چون بامداد شد. , با خدای تعالی عهد کردم که خود را تسلیم شیخی کنم که مرا به خدای تعالی رهنمایی کند و روان شدم و نمی‌دانستم که کجا می‌روم. ناگاه پیری نیکو دیدار با هيبت ووقار مرا پیش آمد و گفت: السلام علیک يا عثمان! جواب سلام وی باز دادم و سوگند بر وی دادم که: تو کیستی که نام مرا دانستی و من هرگز ترا ندیده‌ام؟ گفت: من خضرم. پیش شيخ عبدالقادر بودم. گفت: يا اباالعباس! دوش مردی را در صریفین جذبه‌ای رسیده است و قبولی یافته و از بالای هفت آسمان وی را ندا آمد که: مَرّخباً یک عَبّدي! با خدای عهد کرده است که خود را تسلیم شیخی کند. به سوی وی روء و وی را پیش من آور! تشن مرا گفت: با مان ! عبدالقادر س العاركة و e‏ الواند فى ها الرفت فعلیک بملازمة خدمته و تعظیم حرمته. من به خود حاضر نشدم مگر که خود را در بغداد ديدم و خضر عليه السلام غايب شد. وی را ندیدم تا هفت سال. پیش شيخ ا گفت: مرحبا بمن جَدَبَه مولا إليه بالستة الطير, ا أن ای مانا رود اشد که خدای فالی ترا هوی یدد تام وی عندالعی ئن قطه وی بلندتر باشد از بسیاری از اولیا.

Orijinal Metin (FA)

و خدای تعالی به وی مفاخرت کند بر بعد از آن طاقیه‌ای بر سر من نهاد, خوشی و خنکی آن به دماغ من رسید و از دماغ به دل ملکوت بر من کشف گشت. شنیدم که عالم و آنچه در عالم است تسبیح حؤ انه و الى فی کون بحلاف اغات و اداع کدی ردک بود که غفل ی زا شود. شیخ پاره‌ای پنبه در دست ډاشت, بر من زد عقل من برقرار بماند. بعد از ان N‏ پیش از آن که من بگویم با من نگفت و به هیچ حال و مقام و مشاهده و مکاشفه a. ‏ اخبار وی به سی سال واقع شده و میان خرقه پوشیدن من از وی و خرقه پوشيدن این نقطه از من؛ بيست و پنج سال در ميان شد و این نقطه چنان بود که فرموده بود. » یکی از علما گوید که: «پیش شیخ عبدالقادر درآمدم و هنوز جوان بودم و با خود کتابی از علوم فلاسفه همراه داشتم. شیخ بی آن که در آن کتاب نظر کند یا از من بپرسد که آن چه کتاب است, گفت: يا فلانء بس حَ الرّفیق کتابک هذا! برخیز و آن را بشوی! :من 311 عزیمت کردم که از پیش شیخ برخیزم و آن کتاب را در خانه بگذارم و دیگر با خود برندارم از ترس شیخ؛ و نفس من به شستن آن مسامحت نکرد. زیرا که چیزی از آن کتاب دانسته بودم و مرا محبتی به آن واقع شده بود. خواستم که به ان نیت برخیزم. شيخ به من نظر کرد. راو ر و کسی که وی را بند کرده باشند. پس گفت: کتاب خود را به من ده! آن را بگشادم همة اوراق آن را سفید ديدم که بر آن یک حرف نوشته نبود. به دست شيخ دادم. اوراق آن را بگردانید و گفت: این کتاب فضایل قران است, و به من داد. ديدم که کتاب فضایل قران است به خوبترین خطی نوشته. پس گفت: توبه کردی که به زبان نگویی آنچه در دل تو نباشد؟ گفتم: آری. گفت: برخیز! ! برخاستم و هرچه از آن کتاب یاد گرفته بودم همه فراموش من شده بود و هرگز تا این زمان به خاطر من نیامده است. » روزی شخصی ابوالمعالی نام در مجلس شیخ حاضر شد. در اثنای مجلس وی را تقاضای عظیم گرفت. چنانکه مجال حرکت نماند و بی طاقت شد. به طریق استغاثه به جانب شیخ نظر کرد. شیخ یک پایه از منبر فرود آمد. بر پاي اۆل سری همچون سر آدمی پیدا شىد. پايه‌اى دیگر فرود_ أف با آن سر دو دوش و سینه‌ای ظاهر شد و هور ا رای فر ضاف وآ ور راه فر ا وی شد ا ل صورت شیخ و سخن می‌گفت به وازی مثل اواز شیخ و به کلامی مثل کلام شیخ؛ و این را غير ان شخص و مَنْ شاءَالله تعالی هیچ کس نمی‌دید. ا و آستین خود یا هندیل خود بر سر آن شخص پوشید. آن شخص خود را در صحرایی یافت گشاده. در آنجا جویی آب و بر کنار جوی درختی۔ با خود دسته‌ای کلید همراه داشت. از آن درخت بیاویخت و به قضای حاجت مشغول شد. بعد از آن وضو ساخت و دو رکعت نماز بگزارد و سلام داد. شيخ آستين يا هندیل از سر وی برداشت خود را در مجلس دید و اعضای وی از آب وضوتر و تقاضای وی مدفوع شده و شیخ بر بالای منبر سخنگویان که گویا هرگز فرو نیامده. خاموش بود و با هیچ کس نگفت. و دسته کلید را طلب کرد با خود نیافت. پس بعد از مدتی وی را به جانب بلاد عجم عزیمت سفر شد. چهارده روز از بغداد راه رفتند به صحرایي فرود آمدند که آنجا جوی آب روان بود.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و خدای تعالی به وی مفاخرت کند بر بعد از آن طاقیه‌ای بر سر من نهاد, خوشی و خنکی آن به دماغ من رسید و از دماغ به دل ملکوت بر من کشف گشت. شنیدم که عالم و آنچه در عالم است تسبیح حؤ انه و الى فی کون بحلاف اغات و اداع کدی ردک بود که غفل ی زا شود. شیخ پاره‌ای پنبه در دست ډاشت, بر من زد عقل من برقرار بماند. بعد از ان N‏ پیش از آن که من بگویم با من نگفت و به هیچ حال و مقام و مشاهده و مکاشفه a. ‏ اخبار وی به سی سال واقع شده و میان خرقه پوشیدن من از وی و خرقه پوشيدن این نقطه از من؛ بيست و پنج سال در ميان شد و این نقطه چنان بود که فرموده بود. » یکی از علما گوید که: «پیش شیخ عبدالقادر درآمدم و هنوز جوان بودم و با خود کتابی از علوم فلاسفه همراه داشتم. شیخ بی آن که در آن کتاب نظر کند یا از من بپرسد که آن چه کتاب است, گفت: يا فلانء بس حَ الرّفیق کتابک هذا! برخیز و آن را بشوی! :من 311 عزیمت کردم که از پیش شیخ برخیزم و آن کتاب را در خانه بگذارم و دیگر با خود برندارم از ترس شیخ؛ و نفس من به شستن آن مسامحت نکرد. زیرا که چیزی از آن کتاب دانسته بودم و مرا محبتی به آن واقع شده بود. خواستم که به ان نیت برخیزم. شيخ به من نظر کرد. راو ر و کسی که وی را بند کرده باشند. پس گفت: کتاب خود را به من ده! آن را بگشادم همة اوراق آن را سفید ديدم که بر آن یک حرف نوشته نبود. به دست شيخ دادم. اوراق آن را بگردانید و گفت: این کتاب فضایل قران است, و به من داد. ديدم که کتاب فضایل قران است به خوبترین خطی نوشته. پس گفت: توبه کردی که به زبان نگویی آنچه در دل تو نباشد؟ گفتم: آری. گفت: برخیز! ! برخاستم و هرچه از آن کتاب یاد گرفته بودم همه فراموش من شده بود و هرگز تا این زمان به خاطر من نیامده است. » روزی شخصی ابوالمعالی نام در مجلس شیخ حاضر شد. در اثنای مجلس وی را تقاضای عظیم گرفت. چنانکه مجال حرکت نماند و بی طاقت شد. به طریق استغاثه به جانب شیخ نظر کرد. شیخ یک پایه از منبر فرود آمد. بر پاي اۆل سری همچون سر آدمی پیدا شىد. پايه‌اى دیگر فرود_ أف با آن سر دو دوش و سینه‌ای ظاهر شد و هور ا رای فر ضاف وآ ور راه فر ا وی شد ا ل صورت شیخ و سخن می‌گفت به وازی مثل اواز شیخ و به کلامی مثل کلام شیخ؛ و این را غير ان شخص و مَنْ شاءَالله تعالی هیچ کس نمی‌دید. ا و آستین خود یا هندیل خود بر سر آن شخص پوشید. آن شخص خود را در صحرایی یافت گشاده. در آنجا جویی آب و بر کنار جوی درختی۔ با خود دسته‌ای کلید همراه داشت. از آن درخت بیاویخت و به قضای حاجت مشغول شد. بعد از آن وضو ساخت و دو رکعت نماز بگزارد و سلام داد. شيخ آستين يا هندیل از سر وی برداشت خود را در مجلس دید و اعضای وی از آب وضوتر و تقاضای وی مدفوع شده و شیخ بر بالای منبر سخنگویان که گویا هرگز فرو نیامده. خاموش بود و با هیچ کس نگفت. و دسته کلید را طلب کرد با خود نیافت. پس بعد از مدتی وی را به جانب بلاد عجم عزیمت سفر شد. چهارده روز از بغداد راه رفتند به صحرایي فرود آمدند که آنجا جوی آب روان بود.

Orijinal Metin (FA)

برخاست تا وضویی سازد دید که آن صحرا به آن صحرا می‌ماند که آن روز وضو ساخته بود و آن جوی به آن جوی. چون اندکی برفت, به ان موضع رسید که ان روز وضو ساخته بود و ان درخت را یافت دسته کلید وی از آنجا آویخته. چون به بغداد بازگشت. پیش شیخ رفت تا آن قصه را بازگوید. شیخ گوش وی را بگرفت و گفت: «یا ابالمعالی! تا ما زنده‌ایم این را با کسی مگوی! » روزی شیخ با جماعتی از فقها و فقرا به زیارت گورستان رفت. و پیش قبر شيخ حماد رخمه الله ساز سناد چنانکه هوا ومد شد بعد از آن بازگشت و آثار بهجت و سزور در روی مبارک وی ظاهر بود. از ایشان پرسیدند که: «سبب ایستادن پیش قبر شيخ حماد اين همه چه بود؟ » گفت: «وقتی روز جمعه با شیح حماد 9 اصحاب وی به مسجد جمعه می‌رفتیم» چون به سر پلی رسیدیم؛ شيخ حماد دست بر من زد و مرا در اب انداخت و هوا در غایت خنکی بود و من جبۀ پشمینه پوشیده بودم و در استین من جزوی چند بود. دست بالا داشتم تا آن اجزا تر نشود. ایشان مرا بگذاشتند و برفتند. از آب برآمدم و جه خود را بیفشردم و در عقب ایشان برفتم و بسیار سرما یافته بودم. چون به ایشان رسیدم. اصحاب وی در باب من سخنی گفتند. ایشان را منع کرد وگفت که: من وی را رنجانیدم تا وی را ازمایش کنم. وی را کوهی می‌بینم که از جای نمی جنبد. »> پس گفت: «امروز وی را در قبر وی دیدم. حله‌ای مرطع به جواهر پوشیده و برسر وی تاجی از ياقوت و در دست وی سوارها از زر و در پای وی نعلین از زر. اما دست راست وی از کار رفته بود و فرمان وی نمی‌برد. گفتم :این چیست؟ گفت: اين آن دست است که به آن ترا در آب انداخته بودم. هیچ توانی که آن را از من درگذرانی؟ 312 گفتھ: آری: گفت: پس از خدای تعالی درخواه که آن را به من باز دهد. پس بیستادم 9 از خدای تعالی درخواستم و پنج هزار از اولیاء الله در قبرهای خود از خدای تعالی درخواستند که سؤال مرا در حقٌ وی قبول کند. پس سؤال می‌کردم. چندان که خدای تعالی دست وی را به وی بازداد و به ان دست مرا مصافحه کرد. » چون اين سخن در بغداد مشهور شدي مشایخ بغداد و صوفیه از اصحاب شيخ حماد جمع شدند تا شیخ عبدالقادر را به تحقیق آنچه گفته بود مطالبه کنند. به مدرسةۀ شیخ آمدند. اما از هيبت شیخ هیچ کس نتوانست که سخن گوید. شيخ آغاز سخن کرد و گفت: «دو تن از مشایخ اختیار کنید تا تحقیق آنچه گفته‌ام بر زبان ظاهر شود. » ایشان اتقاق کردند بر شیخ ابویعقوب یوسف بن ايوب الهمدانی ,که وی ان روز به بغداد بود و بر شيخ ابومحمد عبدالژحمان بن شعیب الکردی قڈس الله تعالی روحهما و وی مقیم بغداد بود و هر دو از ارباب کشف و احوال بزرگ بودند. پس آن جماعت گفتند: «ما لت ا که و رک ر ران اوا اد ی وو فرمودند: «از جای خود برمخیزید تا این امر محقق شود. » و سر در پیش افکند و ایشان نیز سر در پیش افکندند. ناگاه از بیرون مدرسه آواز ترام دیدند کهشځ توسقے بو شتا ت تقاة :هی اید: چون به مدرسه درآمد. گفت: «حق سبحانه و تعالی شيخ حمّاد را مُشاهد من ساخت و گفت: ای یوسف! زود به مدرسة شيخ عبدالقادر رو و با مشایخی که آنجا حاضرند بگوی که: شیخ عبدالقادر در آنچه گفته است صادق است.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

برخاست تا وضویی سازد دید که آن صحرا به آن صحرا می‌ماند که آن روز وضو ساخته بود و آن جوی به آن جوی. چون اندکی برفت, به ان موضع رسید که ان روز وضو ساخته بود و ان درخت را یافت دسته کلید وی از آنجا آویخته. چون به بغداد بازگشت. پیش شیخ رفت تا آن قصه را بازگوید. شیخ گوش وی را بگرفت و گفت: «یا ابالمعالی! تا ما زنده‌ایم این را با کسی مگوی! » روزی شیخ با جماعتی از فقها و فقرا به زیارت گورستان رفت. و پیش قبر شيخ حماد رخمه الله ساز سناد چنانکه هوا ومد شد بعد از آن بازگشت و آثار بهجت و سزور در روی مبارک وی ظاهر بود. از ایشان پرسیدند که: «سبب ایستادن پیش قبر شيخ حماد اين همه چه بود؟ » گفت: «وقتی روز جمعه با شیح حماد 9 اصحاب وی به مسجد جمعه می‌رفتیم» چون به سر پلی رسیدیم؛ شيخ حماد دست بر من زد و مرا در اب انداخت و هوا در غایت خنکی بود و من جبۀ پشمینه پوشیده بودم و در استین من جزوی چند بود. دست بالا داشتم تا آن اجزا تر نشود. ایشان مرا بگذاشتند و برفتند. از آب برآمدم و جه خود را بیفشردم و در عقب ایشان برفتم و بسیار سرما یافته بودم. چون به ایشان رسیدم. اصحاب وی در باب من سخنی گفتند. ایشان را منع کرد وگفت که: من وی را رنجانیدم تا وی را ازمایش کنم. وی را کوهی می‌بینم که از جای نمی جنبد. »> پس گفت: «امروز وی را در قبر وی دیدم. حله‌ای مرطع به جواهر پوشیده و برسر وی تاجی از ياقوت و در دست وی سوارها از زر و در پای وی نعلین از زر. اما دست راست وی از کار رفته بود و فرمان وی نمی‌برد. گفتم :این چیست؟ گفت: اين آن دست است که به آن ترا در آب انداخته بودم. هیچ توانی که آن را از من درگذرانی؟ 312 گفتھ: آری: گفت: پس از خدای تعالی درخواه که آن را به من باز دهد. پس بیستادم 9 از خدای تعالی درخواستم و پنج هزار از اولیاء الله در قبرهای خود از خدای تعالی درخواستند که سؤال مرا در حقٌ وی قبول کند. پس سؤال می‌کردم. چندان که خدای تعالی دست وی را به وی بازداد و به ان دست مرا مصافحه کرد. » چون اين سخن در بغداد مشهور شدي مشایخ بغداد و صوفیه از اصحاب شيخ حماد جمع شدند تا شیخ عبدالقادر را به تحقیق آنچه گفته بود مطالبه کنند. به مدرسةۀ شیخ آمدند. اما از هيبت شیخ هیچ کس نتوانست که سخن گوید. شيخ آغاز سخن کرد و گفت: «دو تن از مشایخ اختیار کنید تا تحقیق آنچه گفته‌ام بر زبان ظاهر شود. » ایشان اتقاق کردند بر شیخ ابویعقوب یوسف بن ايوب الهمدانی ,که وی ان روز به بغداد بود و بر شيخ ابومحمد عبدالژحمان بن شعیب الکردی قڈس الله تعالی روحهما و وی مقیم بغداد بود و هر دو از ارباب کشف و احوال بزرگ بودند. پس آن جماعت گفتند: «ما لت ا که و رک ر ران اوا اد ی وو فرمودند: «از جای خود برمخیزید تا این امر محقق شود. » و سر در پیش افکند و ایشان نیز سر در پیش افکندند. ناگاه از بیرون مدرسه آواز ترام دیدند کهشځ توسقے بو شتا ت تقاة :هی اید: چون به مدرسه درآمد. گفت: «حق سبحانه و تعالی شيخ حمّاد را مُشاهد من ساخت و گفت: ای یوسف! زود به مدرسة شيخ عبدالقادر رو و با مشایخی که آنجا حاضرند بگوی که: شیخ عبدالقادر در آنچه گفته است صادق است.

Orijinal Metin (FA)

» و قور سی بوشف ن ور آخر نکرده بود که شيخ عبدالژحمان کردی درامد و از شيخ عبدالقادر پرسیدند که: ‏ لقب شما محیی الدین کردند؟ » فړمود که: «روز جمعه از بعض سیاحات به بغداد می‌آمدم پای برهنه؛ به بیماری متغیر اللون نحيف البدن بگذشتم. مرا گفت: السلام علیک یا عبدالقادر! جواب سلام وی باز دادم. گفت: نزدیک من آی! نزدیک وی رفتم. گفت: مرا بازنشان! انشا ند خد وى تازه گشت و صورت وی خوب شد و رنگ وی صافی گشت. از وی بترسیدم. گفت: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه. گفت: من دین اسلامم. همچنان شده بودم که اول مرا دیدی. مرا خدای تعالی به تو زنده گردانید. أنت محیی الڈین؛ وی را بگذاشتم و به مسجد جا مع رفتم. مردی مرا پیش آمد و نعلینی پیش پای من نهاد و گفت: يا شيخ محیی الين! چون e‏ 2 بر من ‏ ا و پای م بودند. » یکی از مشایخ گوید که: «من و شیخ علی هیتی در مدرسة شيخ عبدالقادر بودیم که یکی از اکابر بغداد پیش شيخ امد و گفت: پا سیدی! قال جدک رسول الله صلی الله عليه و ن دڏعڪ نحت وھاآتا دَعُوتک إلى مَنّزٍلي. گفت: اگر مرا اذن کنند بیایم. زمانی سر در پیش انداخت, پس گفت: می‌آیم» و بر استر سوار شد و شیخ علی هیتی رکاب راست وی بگرفت ھن رکا خخ تا برای آن تحص ر دة همة ا اادد ار او واا ی ووا ا 9 سله‌ای بزرگ سرپوشیده دو کس برداشته آوردند و ڈرآخر سماط بنهادند: بعد از آن: آن شخص که صاحب دعوت بود گفت: الضلا! و شيخ سر در پیش افكنده بود هيچ انکور و ای هة س هتو واف ال اس ا ای رُؤؤسهم الطيرَ مِنْ هَيْبَێِه. پس شیخ به من و شیخ على هیتی اشارت کرد که: آن سَله را پیش آرید! برخاستیم و آن را برداشتیم و بس گران بود و پیش شیخ نهادیم و فرمود ٿا سو ان را:نکشادیم: فرزند آن شخص بود نابینای مادرزاد, و بر جای مانده و مجذوم و مفلوح. شیخ وی را گفت: قم بان الله مُعافی! آن کودک برخاست دوان و بینا و وی را هیچ افتی نی. فریاد از حاضران برخاست. شیخ در انبوهی مردم بیرون آمد و هیچ نخورد. پیش شيخ ابوسعید فیلوی رفتم و آن, قصه با وی بگفتم . گفت: شيخ عبدالقادر رى الاكقة والاترص و كى القوتئ. باذن الله:» 313 عجوزه‌ای پیش شیخ عبدالقادر آمد و پسر خود را همراه آورد و گفت: «دل فرزند خود را تعلق بسیار می‌بینم به تو من دمه وی را از حق خود بری گردانیدم برای خدای تعالی. » شیخ وی را قبول کرد و به مجاهده و ریاضت فرمود. بعد از چند روز پیش فرزند خود آمد دید که نان جو می‌خورد, و زرد و لاغر شده از کم خوارگی و بیداری. از آنجا پیش شیخ شد آنجا طبقی دید بر آنجا استخوانهای مرغی که شيخ خورده بود. عجوزه با شيخ گفت: «یا سيّدی! تو گوشت مرغ می‌خورۍ و پسر من نان جو؟ » شيخ دست خود را بر آن استخوانها نهاد و گفت: «قومي يان الاي یی العظام هى رَمیمٌ. » آن مرغ زنده شد و بانگ کردن آغاز کرد. بشن شخ با أن گجۈز: فت" «وقتی که فرزند تو همچنین شود هرچه خواهد گو بخور! » یکی از مشایخ عمر نام گوید که: «شبی در خلوت خود بودم. ناگاه دیوار بشکافت و شخصی کریه المنظر بیرون آمد. وی را گفتم: کیستی تو؟ گفت: ابلیس, آمده‌ام برای نیک خواهی تو. گفتم: e ‏ ان که جلسة مراقبه ترا تعلیم کنم؛ وَجَلَس الفُرفصاء و وَرَاسَة متکس.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و قور سی بوشف ن ور آخر نکرده بود که شيخ عبدالژحمان کردی درامد و از شيخ عبدالقادر پرسیدند که: ‏ لقب شما محیی الدین کردند؟ » فړمود که: «روز جمعه از بعض سیاحات به بغداد می‌آمدم پای برهنه؛ به بیماری متغیر اللون نحيف البدن بگذشتم. مرا گفت: السلام علیک یا عبدالقادر! جواب سلام وی باز دادم. گفت: نزدیک من آی! نزدیک وی رفتم. گفت: مرا بازنشان! انشا ند خد وى تازه گشت و صورت وی خوب شد و رنگ وی صافی گشت. از وی بترسیدم. گفت: مرا می‌شناسی؟ گفتم: نه. گفت: من دین اسلامم. همچنان شده بودم که اول مرا دیدی. مرا خدای تعالی به تو زنده گردانید. أنت محیی الڈین؛ وی را بگذاشتم و به مسجد جا مع رفتم. مردی مرا پیش آمد و نعلینی پیش پای من نهاد و گفت: يا شيخ محیی الين! چون e‏ 2 بر من ‏ ا و پای م بودند. » یکی از مشایخ گوید که: «من و شیخ علی هیتی در مدرسة شيخ عبدالقادر بودیم که یکی از اکابر بغداد پیش شيخ امد و گفت: پا سیدی! قال جدک رسول الله صلی الله عليه و ن دڏعڪ نحت وھاآتا دَعُوتک إلى مَنّزٍلي. گفت: اگر مرا اذن کنند بیایم. زمانی سر در پیش انداخت, پس گفت: می‌آیم» و بر استر سوار شد و شیخ علی هیتی رکاب راست وی بگرفت ھن رکا خخ تا برای آن تحص ر دة همة ا اادد ار او واا ی ووا ا 9 سله‌ای بزرگ سرپوشیده دو کس برداشته آوردند و ڈرآخر سماط بنهادند: بعد از آن: آن شخص که صاحب دعوت بود گفت: الضلا! و شيخ سر در پیش افكنده بود هيچ انکور و ای هة س هتو واف ال اس ا ای رُؤؤسهم الطيرَ مِنْ هَيْبَێِه. پس شیخ به من و شیخ على هیتی اشارت کرد که: آن سَله را پیش آرید! برخاستیم و آن را برداشتیم و بس گران بود و پیش شیخ نهادیم و فرمود ٿا سو ان را:نکشادیم: فرزند آن شخص بود نابینای مادرزاد, و بر جای مانده و مجذوم و مفلوح. شیخ وی را گفت: قم بان الله مُعافی! آن کودک برخاست دوان و بینا و وی را هیچ افتی نی. فریاد از حاضران برخاست. شیخ در انبوهی مردم بیرون آمد و هیچ نخورد. پیش شيخ ابوسعید فیلوی رفتم و آن, قصه با وی بگفتم . گفت: شيخ عبدالقادر رى الاكقة والاترص و كى القوتئ. باذن الله:» 313 عجوزه‌ای پیش شیخ عبدالقادر آمد و پسر خود را همراه آورد و گفت: «دل فرزند خود را تعلق بسیار می‌بینم به تو من دمه وی را از حق خود بری گردانیدم برای خدای تعالی. » شیخ وی را قبول کرد و به مجاهده و ریاضت فرمود. بعد از چند روز پیش فرزند خود آمد دید که نان جو می‌خورد, و زرد و لاغر شده از کم خوارگی و بیداری. از آنجا پیش شیخ شد آنجا طبقی دید بر آنجا استخوانهای مرغی که شيخ خورده بود. عجوزه با شيخ گفت: «یا سيّدی! تو گوشت مرغ می‌خورۍ و پسر من نان جو؟ » شيخ دست خود را بر آن استخوانها نهاد و گفت: «قومي يان الاي یی العظام هى رَمیمٌ. » آن مرغ زنده شد و بانگ کردن آغاز کرد. بشن شخ با أن گجۈز: فت" «وقتی که فرزند تو همچنین شود هرچه خواهد گو بخور! » یکی از مشایخ عمر نام گوید که: «شبی در خلوت خود بودم. ناگاه دیوار بشکافت و شخصی کریه المنظر بیرون آمد. وی را گفتم: کیستی تو؟ گفت: ابلیس, آمده‌ام برای نیک خواهی تو. گفتم: e ‏ ان که جلسة مراقبه ترا تعلیم کنم؛ وَجَلَس الفُرفصاء و وَرَاسَة متکس.

Orijinal Metin (FA)

چون بامداد شد به نزدیک شيخ عبدالقادر درآمدم تا آن را با وی 2 چون مصافحه کردم وی را دست مرا بگرفت و پیش از آن که آن را با وی بگویم. گفت: يا عَمَرُ صَدَقَک وَهُوَ کذُوبٌ. و بعد از این از وى هيچ سخن قبول نکنی! چهل سال جلسة آن شیخ بر آن طریق بود. » روزی شیخ مجلس می‌گفت. باران درایستاد بعض مردمان متفرق شدند. شيخ روی به بالا کرد و گفت: «من جمع می‌کنم» و تو تفرقه می‌کنی؟ » فی الحال باران از مجلس باز ایستاد و در بیرون مجلس می‌بارید. یکی از مریدان شیخ گوید که: «روز جمعه همراه شيخ به مسجد جمعه می‌رفتم. هيچ کس به شیخ التفات ننمود و بر وی سلام نکرد, با خود گفتم: E‏ تشویش بسیار به مسجد می‌رسیدیم از ازدحام بسیار بر شیخ! هنوز این خاطر تمام نشده بود که شیخ تبسم کنان به من نگریست و مردم به سلام روی به شيخ آوردند. چنانکه ميان من و شيخ حایل شدند. با خود گفتم: آن حال بهتر از این حال بود. شيخ به من التفات کرد و گفت: این را تو خواستی,. ندانسته‌ای که دلهای مردمان به دست من است. اگر خواهم دلهای ایشان را از خود بگردانم و اگر خواهم روی در خود کنم. » یکی از مشایخ گوید: «مدتی از خدای تعالی درخواستم که یکی از رجال غيب را به من بنماید. یک شب در خواب ديدم که: زیارت امام احمد حنبل می‌کنم ونزدیک قبر وی مردی است. در خاطر من افتاد که وی از رجال غيب است. . چون بیدار شدم, به اميد آن که وی را ببینم» به زیارت امام احمد حنبل رفتم. آن مرد را آنجا یافتم. در زیارت تعجیل کردم وی پیش از من بیرون رفت. من در پی وی روان شدم. چون به دجله رسید. هر دو کنار دجله فراهم آمد. به مقدار یک گام از دجله بگذشت. سوگندٍ بر وی دادم که بایست تا سخن گوییم! بیستاد. گفتم: مذهب تو چیست؟ گفت: حَنيفاً مُسْلِماً وما آتا مِنَ المُشركينَ. در خاطر من افتاد که وی حنفئ المذهب است. بازگشتم و با خود گفتم: بروم و آن را با شیخ عبدالقادر بگویم. به مدرسۀ وی رفتم ویر در سرایٍ وی بیستادم. از درون سرا آوار داد :و گفت: از مشرق تا مغرب هیچ ولی ز اولیا حنفی المذهب نيست جز وى. » یکی از مریدان شیخ گوید که: «به خدمت وی مشغول می‌بودم و بیشتر شبها بیدار می ‌بودم. یک شب از خان خود بيرون أمد. ابریق اب پیش بردم التفات نکرد و روی به در مدرسه نهاد. درگشاده شد بیرون رفت و من نیز در عقب وی بیرون رفتم, چنانکه امن ان بود که وی نمی ‌داند که من قمر اهه. چون به دروازة بغداد رسید. گشاده شد. وی بیرون رفت و من هم بیرون رفتم باز در فراهم آمد و اندکی راه برفت. ناگاه به شهری رسیدیم که من ندانستم که کجاست. به زناظی در امد :در :اجان ن نشسته بودند پیش آمدند و بر وی سلام کردند. من در پس ستونی پنهان شدم. از یک جانت ان _رباط آواز ناله‌ای می‌آمد در اندک زمانی آن ناله ساکن شد. ناگاه مردی در آمد و به آن جانب که آواز ناله می آمد رفت. عد از آن سرون :امد هی را دز دوش 314 خود گرفته. و شخصی دیگر درآمد سر برهنه و مویهای لب دراز شده و پیش شيخ بنشست . شیخ وی را تعلیم شهادتین کرد و موی سر و لب وی را گرفت و طاقیه پوشانید و محمد نام نهاد و ان شش تن ر ت که: من مامور شدم به ان که این شخص را بدل آن مرده گردانم. اتان گفتند: معا و طاعة.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون بامداد شد به نزدیک شيخ عبدالقادر درآمدم تا آن را با وی 2 چون مصافحه کردم وی را دست مرا بگرفت و پیش از آن که آن را با وی بگویم. گفت: يا عَمَرُ صَدَقَک وَهُوَ کذُوبٌ. و بعد از این از وى هيچ سخن قبول نکنی! چهل سال جلسة آن شیخ بر آن طریق بود. » روزی شیخ مجلس می‌گفت. باران درایستاد بعض مردمان متفرق شدند. شيخ روی به بالا کرد و گفت: «من جمع می‌کنم» و تو تفرقه می‌کنی؟ » فی الحال باران از مجلس باز ایستاد و در بیرون مجلس می‌بارید. یکی از مریدان شیخ گوید که: «روز جمعه همراه شيخ به مسجد جمعه می‌رفتم. هيچ کس به شیخ التفات ننمود و بر وی سلام نکرد, با خود گفتم: E‏ تشویش بسیار به مسجد می‌رسیدیم از ازدحام بسیار بر شیخ! هنوز این خاطر تمام نشده بود که شیخ تبسم کنان به من نگریست و مردم به سلام روی به شيخ آوردند. چنانکه ميان من و شيخ حایل شدند. با خود گفتم: آن حال بهتر از این حال بود. شيخ به من التفات کرد و گفت: این را تو خواستی,. ندانسته‌ای که دلهای مردمان به دست من است. اگر خواهم دلهای ایشان را از خود بگردانم و اگر خواهم روی در خود کنم. » یکی از مشایخ گوید: «مدتی از خدای تعالی درخواستم که یکی از رجال غيب را به من بنماید. یک شب در خواب ديدم که: زیارت امام احمد حنبل می‌کنم ونزدیک قبر وی مردی است. در خاطر من افتاد که وی از رجال غيب است. . چون بیدار شدم, به اميد آن که وی را ببینم» به زیارت امام احمد حنبل رفتم. آن مرد را آنجا یافتم. در زیارت تعجیل کردم وی پیش از من بیرون رفت. من در پی وی روان شدم. چون به دجله رسید. هر دو کنار دجله فراهم آمد. به مقدار یک گام از دجله بگذشت. سوگندٍ بر وی دادم که بایست تا سخن گوییم! بیستاد. گفتم: مذهب تو چیست؟ گفت: حَنيفاً مُسْلِماً وما آتا مِنَ المُشركينَ. در خاطر من افتاد که وی حنفئ المذهب است. بازگشتم و با خود گفتم: بروم و آن را با شیخ عبدالقادر بگویم. به مدرسۀ وی رفتم ویر در سرایٍ وی بیستادم. از درون سرا آوار داد :و گفت: از مشرق تا مغرب هیچ ولی ز اولیا حنفی المذهب نيست جز وى. » یکی از مریدان شیخ گوید که: «به خدمت وی مشغول می‌بودم و بیشتر شبها بیدار می ‌بودم. یک شب از خان خود بيرون أمد. ابریق اب پیش بردم التفات نکرد و روی به در مدرسه نهاد. درگشاده شد بیرون رفت و من نیز در عقب وی بیرون رفتم, چنانکه امن ان بود که وی نمی ‌داند که من قمر اهه. چون به دروازة بغداد رسید. گشاده شد. وی بیرون رفت و من هم بیرون رفتم باز در فراهم آمد و اندکی راه برفت. ناگاه به شهری رسیدیم که من ندانستم که کجاست. به زناظی در امد :در :اجان ن نشسته بودند پیش آمدند و بر وی سلام کردند. من در پس ستونی پنهان شدم. از یک جانت ان _رباط آواز ناله‌ای می‌آمد در اندک زمانی آن ناله ساکن شد. ناگاه مردی در آمد و به آن جانب که آواز ناله می آمد رفت. عد از آن سرون :امد هی را دز دوش 314 خود گرفته. و شخصی دیگر درآمد سر برهنه و مویهای لب دراز شده و پیش شيخ بنشست . شیخ وی را تعلیم شهادتین کرد و موی سر و لب وی را گرفت و طاقیه پوشانید و محمد نام نهاد و ان شش تن ر ت که: من مامور شدم به ان که این شخص را بدل آن مرده گردانم. اتان گفتند: معا و طاعة.

Orijinal Metin (FA)

تشن :شنح نیرون :افد و انشان :زا کا کر ت و اندکی برفتیم به دروازۀ بغداد رسیدیم چون بار اول کشاده شه پس :نه در مدر شه ر سیدیم ان هم کشاده شد: شيخ به خانة خود درآمد. A E a a E‏ هيبت بر من مستولی شد نتوانستم خواند. شيخ گفت: ای فرزند بخوان! سوگند بر وی دادم که آنچه شب دیده بودم با من بیان کند. گفت: آن شهر نهاوند بود و آن شش تن ابدال بودند و آن که ناله می‌کرد مهتر ایشان بود و آن که بیرون آمد و شخصی را بر دوش داشت خضر بود عليه السلام. ان مرده را بیرون اورد تا کار وی را بسازند. و ان شخص که وی را تعلیم شهادتین کردم ترسایی بود از فُسْطنطيّه که مأمور شده بودم که وق را بذل ان فرده گرذانه: بسن وی را اوردند و ین دشت :من مسلقان شد و اکنون یکی از ایشان است. » روزی سخن می‌گفت. ناگاه چند گام در هوا برفت و گفت: «ای اسراییلی بایست و کلام محمدی بشنو! » و به مکان خود بازآمد. پرسیدند که: «این چه بود؟ » گفت: «ابوالعباس خضر عليه السلام بر مجلس ما می‌گذشت به تعجیل گامی چند به سوی او نهادم و گفتم آنچه شنیدید. » خادم شیخ گوید: «دویست و پنجاه دینار زر سرخ شيخ را دین شد از جهت مهمانان. روزی شخصی درآمد که من وی را نمی‌شناختم, ) و بی آن که اذن خواهد بر شيخ درآمد و شششیت و با شخ بسیاز سشخن گقت و مفقدارۍ زر نیزون آورد و گقت: اين به جهت دین شماست, و برفت. شيخ مرا فرمود که: «این را به وامخواهان برسان! پس گفت: این صیرفی قدر بود. گفتم: صیرفی قدر کیست؟ گفت: فرشته‌ای است که خدای N N‏ را ادا کند. » 7 ی کا ن ىرجم الله اله وی گفته که: «روزی در مجلس شيخ عبدالقادر حاضر بودم. در اثنای ان که سخن می‌گفت بر پایة اول از منبر, ناگاه قطع سخن کرد و ساعتی خاموش بود و به زمین فرود امد. بعد از ان به منبر بالا رفت و بر پایة دوم بنشست. . پس من مشاهده کردم که پایة اؤل گشاده شد چندان که چشم کار می‌کرد و فرشی از سنس أخضر اند اند :ى رتسول :ضلى :الله غلبف ولم اراضحات تر انجا تند و خضرت جو سیحانه و تعالی بر ډل شیخ عبدالقادر تجلی کرد چنانکه وی میل کرد که بیفتد. رسول ضلئ الله عله و سل وی را نکرفت و اة دات بعد از آن خرد و لاغر شد چون عصفوری. تداز ان پالند و بزرگ شد یی ضور تی هایك سهمگین. بعد از آن» آن همه إز من پوشیده شد. حاضران از شيخ بقا کیفیت رؤیت سول زا ضلى: الله عله واسلم و اصکاسس را ردد گفت: خدای تعالی ایشان را تایید کرده به قؤتی که ارواح مطهرۀ ایشان متشکل می‌شود به صور اجساد و صفات اعیان و می‌بینند ایشان را کسانی که خدای تعالی ایشان را قۆت رؤیت ان ارواح در صور اجساد و صفات اعیان داده است. بعد از ان از سبب ميل کردن و خرد شدن و بزرگ شدن شيخ پرسیدند. گفت: تجلی اول به صفتی بود که بشر را قوت آن نیست مگر به تأیید نبوی, و لهذا e ‏ و تجلی ثانی به صفت جلال بود و از این جهت بود که شیخ بگداخت و خرد شد. و تجلی ثالث ‏ بود و از این جهټ بود که شیخ ببالید و بزرگ شد. وذلک فطل الله مَنْ يَشاءٌ, وَاللةٌ ذوالقَصْل العظيم. » »(54/مائده و 21/حدید). 315 8- فقضیب البان موصلی.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

تشن :شنح نیرون :افد و انشان :زا کا کر ت و اندکی برفتیم به دروازۀ بغداد رسیدیم چون بار اول کشاده شه پس :نه در مدر شه ر سیدیم ان هم کشاده شد: شيخ به خانة خود درآمد. A E a a E‏ هيبت بر من مستولی شد نتوانستم خواند. شيخ گفت: ای فرزند بخوان! سوگند بر وی دادم که آنچه شب دیده بودم با من بیان کند. گفت: آن شهر نهاوند بود و آن شش تن ابدال بودند و آن که ناله می‌کرد مهتر ایشان بود و آن که بیرون آمد و شخصی را بر دوش داشت خضر بود عليه السلام. ان مرده را بیرون اورد تا کار وی را بسازند. و ان شخص که وی را تعلیم شهادتین کردم ترسایی بود از فُسْطنطيّه که مأمور شده بودم که وق را بذل ان فرده گرذانه: بسن وی را اوردند و ین دشت :من مسلقان شد و اکنون یکی از ایشان است. » روزی سخن می‌گفت. ناگاه چند گام در هوا برفت و گفت: «ای اسراییلی بایست و کلام محمدی بشنو! » و به مکان خود بازآمد. پرسیدند که: «این چه بود؟ » گفت: «ابوالعباس خضر عليه السلام بر مجلس ما می‌گذشت به تعجیل گامی چند به سوی او نهادم و گفتم آنچه شنیدید. » خادم شیخ گوید: «دویست و پنجاه دینار زر سرخ شيخ را دین شد از جهت مهمانان. روزی شخصی درآمد که من وی را نمی‌شناختم, ) و بی آن که اذن خواهد بر شيخ درآمد و شششیت و با شخ بسیاز سشخن گقت و مفقدارۍ زر نیزون آورد و گقت: اين به جهت دین شماست, و برفت. شيخ مرا فرمود که: «این را به وامخواهان برسان! پس گفت: این صیرفی قدر بود. گفتم: صیرفی قدر کیست؟ گفت: فرشته‌ای است که خدای N N‏ را ادا کند. » 7 ی کا ن ىرجم الله اله وی گفته که: «روزی در مجلس شيخ عبدالقادر حاضر بودم. در اثنای ان که سخن می‌گفت بر پایة اول از منبر, ناگاه قطع سخن کرد و ساعتی خاموش بود و به زمین فرود امد. بعد از ان به منبر بالا رفت و بر پایة دوم بنشست. . پس من مشاهده کردم که پایة اؤل گشاده شد چندان که چشم کار می‌کرد و فرشی از سنس أخضر اند اند :ى رتسول :ضلى :الله غلبف ولم اراضحات تر انجا تند و خضرت جو سیحانه و تعالی بر ډل شیخ عبدالقادر تجلی کرد چنانکه وی میل کرد که بیفتد. رسول ضلئ الله عله و سل وی را نکرفت و اة دات بعد از آن خرد و لاغر شد چون عصفوری. تداز ان پالند و بزرگ شد یی ضور تی هایك سهمگین. بعد از آن» آن همه إز من پوشیده شد. حاضران از شيخ بقا کیفیت رؤیت سول زا ضلى: الله عله واسلم و اصکاسس را ردد گفت: خدای تعالی ایشان را تایید کرده به قؤتی که ارواح مطهرۀ ایشان متشکل می‌شود به صور اجساد و صفات اعیان و می‌بینند ایشان را کسانی که خدای تعالی ایشان را قۆت رؤیت ان ارواح در صور اجساد و صفات اعیان داده است. بعد از ان از سبب ميل کردن و خرد شدن و بزرگ شدن شيخ پرسیدند. گفت: تجلی اول به صفتی بود که بشر را قوت آن نیست مگر به تأیید نبوی, و لهذا e ‏ و تجلی ثانی به صفت جلال بود و از این جهت بود که شیخ بگداخت و خرد شد. و تجلی ثالث ‏ بود و از این جهټ بود که شیخ ببالید و بزرگ شد. وذلک فطل الله مَنْ يَشاءٌ, وَاللةٌ ذوالقَصْل العظيم. » »(54/مائده و 21/حدید). 315 8- فقضیب البان موصلی.

Orijinal Metin (FA)

فڈٌس الله تعالی سژه کت وئ اتو داللة أشت: مح مختى الدنن تن العري فدن الله نالي ر وحة د بعض رسایل می‌فرماید که: «از این طایفه ما بعضی را دیده‌ایم که صورت روحانیت ایشان متجسد و متمثٌل می‌شود بر صورت جسمانیّت ایشان و بر آن صور متجسشّده افعال و احوال فی گذرانند؛ :حاضران می‌پندازند که آن بر صور جسمانیه ایشان می‌گذرد. می‌گویند که: فلا کش زا دیدیم که چتین و چنین می کرد و حال ان که آن کس از آن فعل مبژاست و ما این را بارها از بسیاری از این طایفه مشاهده کرده‌ایم و معاینه دیده‌ایم. و چنين بود حال ابوعبدالله موصلی که معروف است به قضیب البان. و بايد که بر این انکار نیاری که اسرارخدای تعالی در افراد عالم بزرگ و بسیار است. وو ع ا ا ر ا شیخ عبداللّه یافعی رحمه الله تعالی گفت که: «یکی از اهل علم مرا خبر داد که: یکی از فقرا را نمی‌دیدند که نماز می‌گزارد. روزی اقامت نماز کردند. و او نشسته بود. فقیهی از سر انکار او را گفت: برخیز و نماز جماعت بگزار! ا ا ا ا نماز بست. ركعت اول بگزارد و فقیه منکر پهلوی او بود. چون به رکعت دوم برخاستند. ‏ از آن متعجب تد. در رکعت سیم کسی :یکر دند فر اندو کش اول که نماز یی زارد ودږ رکعت چهارم دیگری غير انها. چون سلام دادند. دید که همان کس اول است بر جای خود نشسته و از ان سه کس که در حال نماز دید اثر نبود. ان فقیر به وی نظر کرد و بخندید و گۈت: ای فقیه! کدام یک از آن چهارکس با شما نماز گزارد؟ » شیخ عبډالله یافعی گوید که: «مثل این قضیه شنیدم که صادر شد از قضیب البان رخمه الله تغالی ا شضی. از فقهات قاضی موصل را نسبت به وی انکار تمام بود یک روز دید که در یکی از کوچه‌های قل ار قال و ا با خود گفت: «وی را می‌باید گرفت, و قصّةٌ وی را به حاکم رفع کرد تا وی را به سیاستی برساند. » ناگاه دید که به صورت کردی برآمد و چون مقدار دیگر پیش آمد به صورت اعرابیی برآمد و چون نزدیکتر شد به صورت یکی از فقها ظاهر شد. چون به قاضی رسید گفت: «ای قاضی! کدام قضیب البان را به حاکم می‌بری و سیاست می‌کنی؟ » قاضی از انکار خود توبه کرد و مرید شد. پیش شيخ عبدالقادر گفتند که: «قضیب البان نماز نمی‌گزارد. » گفت: «مگویید! که همیشه سر وی در خانۀ کعبه در سجود است. » 9- محمد الأوانی» که به ابن القائد معروف است. قدّس الله وی از اصحاب شيخ محیی الدین عبدالقادر است. قدس الله تعالی سره. در فتوحات مکیه مذکور است که: «شیخ عبدالقادر وی را مُعربد الحضره می‌گفت» و می‌گفت که: محمد بن قائد مِنَ المفردينَ. » صاحب فتوحات می‌گوید که: «مفردون جماعټی‌اند که از دایرة قطب خارح اند و خضر «“. J‏ ابن قاید گفته است: «همه چیز را بازپس گذاشتم و روی به حضرت آوردم ناگاه پیش روی خود نشان پایی دیدم مرا غیرت کرد گفتم: این نشان قدم کیست؟ زیرا که اعتقاد داشتم که هیچ کس بر من سابق نیست. گفتند: این نشان قدم نبی تست. , صلی الله كاو ا خاطر من تسکین يافت. » 0- ابوالشّعود بن الشبْل» رحمه الله تعالى 5ک اا کات ف خی الین الاد انت 316 در فتوحات مذکور است که: «از کسی که صَدوق بود وتقه شنیدم که از شيخ ابوالسعود که امام وقت خود بود نقل کرد که گفت: بر کنار دجلة بغداد می‌گذشتم» در خاطر من گذشت که: آیا حضرت حق را بندگان باشند که وی را در آب پرستند؟

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

فڈٌس الله تعالی سژه کت وئ اتو داللة أشت: مح مختى الدنن تن العري فدن الله نالي ر وحة د بعض رسایل می‌فرماید که: «از این طایفه ما بعضی را دیده‌ایم که صورت روحانیت ایشان متجسد و متمثٌل می‌شود بر صورت جسمانیّت ایشان و بر آن صور متجسشّده افعال و احوال فی گذرانند؛ :حاضران می‌پندازند که آن بر صور جسمانیه ایشان می‌گذرد. می‌گویند که: فلا کش زا دیدیم که چتین و چنین می کرد و حال ان که آن کس از آن فعل مبژاست و ما این را بارها از بسیاری از این طایفه مشاهده کرده‌ایم و معاینه دیده‌ایم. و چنين بود حال ابوعبدالله موصلی که معروف است به قضیب البان. و بايد که بر این انکار نیاری که اسرارخدای تعالی در افراد عالم بزرگ و بسیار است. وو ع ا ا ر ا شیخ عبداللّه یافعی رحمه الله تعالی گفت که: «یکی از اهل علم مرا خبر داد که: یکی از فقرا را نمی‌دیدند که نماز می‌گزارد. روزی اقامت نماز کردند. و او نشسته بود. فقیهی از سر انکار او را گفت: برخیز و نماز جماعت بگزار! ا ا ا ا نماز بست. ركعت اول بگزارد و فقیه منکر پهلوی او بود. چون به رکعت دوم برخاستند. ‏ از آن متعجب تد. در رکعت سیم کسی :یکر دند فر اندو کش اول که نماز یی زارد ودږ رکعت چهارم دیگری غير انها. چون سلام دادند. دید که همان کس اول است بر جای خود نشسته و از ان سه کس که در حال نماز دید اثر نبود. ان فقیر به وی نظر کرد و بخندید و گۈت: ای فقیه! کدام یک از آن چهارکس با شما نماز گزارد؟ » شیخ عبډالله یافعی گوید که: «مثل این قضیه شنیدم که صادر شد از قضیب البان رخمه الله تغالی ا شضی. از فقهات قاضی موصل را نسبت به وی انکار تمام بود یک روز دید که در یکی از کوچه‌های قل ار قال و ا با خود گفت: «وی را می‌باید گرفت, و قصّةٌ وی را به حاکم رفع کرد تا وی را به سیاستی برساند. » ناگاه دید که به صورت کردی برآمد و چون مقدار دیگر پیش آمد به صورت اعرابیی برآمد و چون نزدیکتر شد به صورت یکی از فقها ظاهر شد. چون به قاضی رسید گفت: «ای قاضی! کدام قضیب البان را به حاکم می‌بری و سیاست می‌کنی؟ » قاضی از انکار خود توبه کرد و مرید شد. پیش شيخ عبدالقادر گفتند که: «قضیب البان نماز نمی‌گزارد. » گفت: «مگویید! که همیشه سر وی در خانۀ کعبه در سجود است. » 9- محمد الأوانی» که به ابن القائد معروف است. قدّس الله وی از اصحاب شيخ محیی الدین عبدالقادر است. قدس الله تعالی سره. در فتوحات مکیه مذکور است که: «شیخ عبدالقادر وی را مُعربد الحضره می‌گفت» و می‌گفت که: محمد بن قائد مِنَ المفردينَ. » صاحب فتوحات می‌گوید که: «مفردون جماعټی‌اند که از دایرة قطب خارح اند و خضر «“. J‏ ابن قاید گفته است: «همه چیز را بازپس گذاشتم و روی به حضرت آوردم ناگاه پیش روی خود نشان پایی دیدم مرا غیرت کرد گفتم: این نشان قدم کیست؟ زیرا که اعتقاد داشتم که هیچ کس بر من سابق نیست. گفتند: این نشان قدم نبی تست. , صلی الله كاو ا خاطر من تسکین يافت. » 0- ابوالشّعود بن الشبْل» رحمه الله تعالى 5ک اا کات ف خی الین الاد انت 316 در فتوحات مذکور است که: «از کسی که صَدوق بود وتقه شنیدم که از شيخ ابوالسعود که امام وقت خود بود نقل کرد که گفت: بر کنار دجلة بغداد می‌گذشتم» در خاطر من گذشت که: آیا حضرت حق را بندگان باشند که وی را در آب پرستند؟

Orijinal Metin (FA)

هنوز این خاطر تمام نشده بود که آب بشکافت و مردی ظاهر شد و گفت: آری یا اباالسعود! خدای تعالی را مردان هستند که وی را در آب می‌پرستند. و من از ایشانم. من مردی بودم اک ك از آنجا بيرون آمده‌ام. بعد از پانزده روز آنجا فلان حادثه واقع خواهد شد. چون پانزده روز گذشت: آن حادثه. بعینها چنانکه گفته بود. واقع لتىد. »> در فصوص مذکور است که: «شیخ ابوالشعود با مریدان خود گفت که: پانزده سال است که خدای تعالی مرا در مملکت تصرف داده است. اما من تصرف نکرده‌ام. ابن ا چرا تصرف نمی‌کنی؟ گفت: من تصرف را به حضرت حق 1 گذاشته‌ام که چنانکه خواهد ,تصرف کند. « شيخ ر الدپن علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: «در گورستان امام احمد حنبل رحمه الله تعالی توجه کرده بودم به خاک بزرگی که خاک او معین است به نزدیک مردم؛ و من یقین می‌دانم که وی آنجا نیست. اما به سر آن خاک می‌رفتم,. : در راه گنبد خرابی بود که من هرگز نشنیده بودم که آنجا خاکی است. چون از آن گنبد او اا ا کجا می ‌روی؟ بیا و ما را نیز زیارتی بکن! من بازگشتم و به گنبد درآمدم و آنجا وقت من خوش شد. a‏ روح او با من می‌گوید که: همچنان زندگانی کن که من کرده‌ام! گفتم: و چون اى کردی؟ گفت: هرچه از حق به تو رسد قبول کن! گفتم: اگر قبول کردنی باشد قبول کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو خواهد رسید. قبول کن! گفتم: چنین کنم. چون به شهر امدم, این قصه را با شيخ نورالڈين عبدالرحمان بگفتم. فرمود که: هیچ هی‌ذانی که دز 'آن گید کیست؟ فته ` نی. گفت: او را ابوالسشّعود می‌گویند و وی عجب طریقه‌ای داشته است. هرچه از حق به وی رسیدی رد نکردی و از کسی چیزی _ نخواستی و لباس متکلف پوشیدی و طعام متکلف خوردی. روزی یکی پیش وی درامد دستاری دید بر سر وي که به دویست دینار می‌ارزید با خود گفت: این چه اسراف است. » دستاری که از آن دویست درویش را جامه توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ ابوالسعود به إشراف خاطر دریافت, گفت: ای فلان! ما این رر و سر نبسته‌ایم اگر تو می‌خواهی ببر و بفروش و از برای درویشان سفره‌ای بیاور! آن کس برفت و دستار را بفروخت, و سفره‌ای متکلف راست کرد و نماز دیگر بیامد. چون دزاقد: همان دستاز را بر سر شخ دید هتغحب شد. شیخ ابوالسشعود گفت: چه تعجب می کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آورده است. بپرسید, آن خواجه گفت: پارسال در کشتی بودیم و باد مخالف برخا ست. نذر کردم که اگر بسلامت بیرون رویم دستاری خوب به جهت شيخ هدیه برم» و اکنون شش ماه است که در بغداد می‌طلبم دستاری چنانچه دل من می‌خواست نمی‌یافتم که به سلام شيخ آم تا امروز این دستار بر در فلان دکان دیدم. گفتم: این دستار لايق شيخ است. بخریدم و بیاوردم. بعد از آن شيخ گفت: دیدی که این دستار دیگری بر سر ما می‌بندد؟ » و از این نوع از این شيخ روایتها بسیار است. 51 شخ اتوقدين المخريي. فوس الله تال اة أ وى ب بن الح او الخهن ات ار اک و ان طا فة امیت و مار آز مشایخ در صحبت و خدمت وی تربیت يافته‌اند ویکی از ان جمله شيخ محیی الذين ابن العربی است و در مصنفات خود ذکر وی بسیار کرده و سخنان و معارف وی اورده. امام یافعی می گوید که: «اکثر شیوخ یمن به شیخ عبدالقادر نسبت دارند و بعضی هستند که نسبت به شيخ ابومدین دارند.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

هنوز این خاطر تمام نشده بود که آب بشکافت و مردی ظاهر شد و گفت: آری یا اباالسعود! خدای تعالی را مردان هستند که وی را در آب می‌پرستند. و من از ایشانم. من مردی بودم اک ك از آنجا بيرون آمده‌ام. بعد از پانزده روز آنجا فلان حادثه واقع خواهد شد. چون پانزده روز گذشت: آن حادثه. بعینها چنانکه گفته بود. واقع لتىد. »> در فصوص مذکور است که: «شیخ ابوالشعود با مریدان خود گفت که: پانزده سال است که خدای تعالی مرا در مملکت تصرف داده است. اما من تصرف نکرده‌ام. ابن ا چرا تصرف نمی‌کنی؟ گفت: من تصرف را به حضرت حق 1 گذاشته‌ام که چنانکه خواهد ,تصرف کند. « شيخ ر الدپن علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: «در گورستان امام احمد حنبل رحمه الله تعالی توجه کرده بودم به خاک بزرگی که خاک او معین است به نزدیک مردم؛ و من یقین می‌دانم که وی آنجا نیست. اما به سر آن خاک می‌رفتم,. : در راه گنبد خرابی بود که من هرگز نشنیده بودم که آنجا خاکی است. چون از آن گنبد او اا ا کجا می ‌روی؟ بیا و ما را نیز زیارتی بکن! من بازگشتم و به گنبد درآمدم و آنجا وقت من خوش شد. a‏ روح او با من می‌گوید که: همچنان زندگانی کن که من کرده‌ام! گفتم: و چون اى کردی؟ گفت: هرچه از حق به تو رسد قبول کن! گفتم: اگر قبول کردنی باشد قبول کنم. گفت: باری امروز چیزی به تو خواهد رسید. قبول کن! گفتم: چنین کنم. چون به شهر امدم, این قصه را با شيخ نورالڈين عبدالرحمان بگفتم. فرمود که: هیچ هی‌ذانی که دز 'آن گید کیست؟ فته ` نی. گفت: او را ابوالسشّعود می‌گویند و وی عجب طریقه‌ای داشته است. هرچه از حق به وی رسیدی رد نکردی و از کسی چیزی _ نخواستی و لباس متکلف پوشیدی و طعام متکلف خوردی. روزی یکی پیش وی درامد دستاری دید بر سر وي که به دویست دینار می‌ارزید با خود گفت: این چه اسراف است. » دستاری که از آن دویست درویش را جامه توان ساخت یک درویش چرا بر سر بندد؟ ابوالسعود به إشراف خاطر دریافت, گفت: ای فلان! ما این رر و سر نبسته‌ایم اگر تو می‌خواهی ببر و بفروش و از برای درویشان سفره‌ای بیاور! آن کس برفت و دستار را بفروخت, و سفره‌ای متکلف راست کرد و نماز دیگر بیامد. چون دزاقد: همان دستاز را بر سر شخ دید هتغحب شد. شیخ ابوالسشعود گفت: چه تعجب می کنی؟ از فلان خواجه بپرس که این دستار را از کجا آورده است. بپرسید, آن خواجه گفت: پارسال در کشتی بودیم و باد مخالف برخا ست. نذر کردم که اگر بسلامت بیرون رویم دستاری خوب به جهت شيخ هدیه برم» و اکنون شش ماه است که در بغداد می‌طلبم دستاری چنانچه دل من می‌خواست نمی‌یافتم که به سلام شيخ آم تا امروز این دستار بر در فلان دکان دیدم. گفتم: این دستار لايق شيخ است. بخریدم و بیاوردم. بعد از آن شيخ گفت: دیدی که این دستار دیگری بر سر ما می‌بندد؟ » و از این نوع از این شيخ روایتها بسیار است. 51 شخ اتوقدين المخريي. فوس الله تال اة أ وى ب بن الح او الخهن ات ار اک و ان طا فة امیت و مار آز مشایخ در صحبت و خدمت وی تربیت يافته‌اند ویکی از ان جمله شيخ محیی الذين ابن العربی است و در مصنفات خود ذکر وی بسیار کرده و سخنان و معارف وی اورده. امام یافعی می گوید که: «اکثر شیوخ یمن به شیخ عبدالقادر نسبت دارند و بعضی هستند که نسبت به شيخ ابومدین دارند.

%0
10 Bölüm