» و از معروف کرخی فذس سه روایت کنند که گفت: «هیچ کس را ندیدم که دنیا را در چشم وی قدر و خطر کمتر بود از داود طایی,؛ که همة دنیا را و اهل آن را به نزدیک وی هیچ مقدار نبود و در فقرا به چشم کمال نگریستی. اگر چه پر آفت بودندی. » در جوانی توبو کرد. وقتی به صيد بیرون رفته بود هاتفی اواز داد که: «ابراهیم ! نه برای این کار آفریدهاند ترا. » وی را آاگاهی پدید امد. دست در طریقت نیکو زد. به مکه رفت و انجا با سفیان ثوری و فضیل عیاض و ابویوسف عسولی صحبت داشت. . و به اک ا کی ےھ ال حال ا وا ی کی کرو واه ات و از اهل کرامات و ولایت است. . > 9و به شام از دنیا رفته. در سنۀ احدی اواثنتین و ستين شخصی با ابراهیم ادهم همراه شد و همراهی وی دیر کشید. چون میخواست که جدا شود. گفت: «شاید که در این صحبت از من رنجه شده باشی. که بی حرمتی فراوان کردم. » ابراهیم گفت: «من ترا دوست بودم. دوستی؛ عیب تو بر من بپوشید. من از دوستی تو خود ندیدم که نیک میکنی يا بد. » 3 وَفَبٌْ من سواک الففل عندی و تفعلۂ فییسشننٰ منک ذاکا عثمان عماره گفت که: «به زمین حجر بودم با ابراهیم بن ادهم و محمد بن ٿثوبان و 30 عاد مُنقٌری؛ سخن می گفتیم. جوانی دورتر نشسته بود. باارادت و نیاز تمام گفت: ای جوانمردان! من مردیام» گرد این کار میگردم. به شب نخسبم و به روز هیچ نخورم. و عمر خویش را بخش کردهام: یک سال حج کنم و یک سال غزا. چون است که مرا بویی نمیرسد و در دل خود هیچ چیز نمییابم؛ و نمیدانم که شما چه میگویید؟ » گفت: «هیچ کس از ما جواب وی باز نداد و در سخن خویش برفتند. اخر یکی از ياران گت که مرا دل و شازروی سسوحت, کوت ای جوانمرد انان که گرداین کار میگردند وان را ان و طالباند, نه در فراوانی طاعت و خدمت میکوشند. در گریستن و تیزبینی میکوشند. » شیخ الاسلام گفت: «این نه آن است که خدمت و طاعت نباید کرد یعنی با آن چیز دیگر میباید. صوفی بیخدمت نبود» اما تصوف نه خدمت است. صوفيان خدمت بنگذارند. بلکه از همة خلق زیادت آرند. اما آنچه کنند بر او نشمارند. یعنی عوض و مزد و مکافات به آن طلب نکنند وا اسار ج ورا داه واد ظاهر به تلبیس گذرانند, و به باطن در جهان دیگر زیند. » ابوالقاسم نصر آبادی گفته: «جَدَبَة مِنْ جَدَباتِ الق ثژبی على عَمَل الثْقَلَيْنٍ. یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا , ان کردان آدکی :و پری. »> ابراهیم ادهم و علی بکار و حُذیفة مرعشی و سلم خواص یاران یکدیگر بودند. با یکدیگر بیعت کردند که هیچ چیز نخوریم, مگر که دانیم که از حلال است. چون درماندند از یافتن حلال بیشبهه. با اندک خوردن آمدند, گفتند: «چندان خوریم که از آن چاره نبود» باری شبهه اندکتر بود. » 5- ابراهیم بن سعد العلوی الحسنى» قدس الله سره كنت او انو اشاق اسک رفاست خستی. از قذبمان: مشانح انست ان اهل غداد از آنجا به شام رفت و آنجا متوطن شد. صاحب کرامات ظاهر بود نظیر آبراهیم ادهم. شیخ الاسلام گفت که: «هزار و دویست و اند شیخ شناسم از این طایفه. دو علوی بودهاند: یکی ابراهیم بن سعد, دیگر حمزۀ علوی صاحب کرامات. » اتراهیم سعد اساد ابوالکارت اولاسئ انست: انوالخارت اولاسی دو اقدای ازادت به خانة خود خایگینه خورده بود بی یاران.
» و از معروف کرخی فذس سه روایت کنند که گفت: «هیچ کس را ندیدم که دنیا را در چشم وی قدر و خطر کمتر بود از داود طایی,؛ که همة دنیا را و اهل آن را به نزدیک وی هیچ مقدار نبود و در فقرا به چشم کمال نگریستی. اگر چه پر آفت بودندی. » در جوانی توبو کرد. وقتی به صيد بیرون رفته بود هاتفی اواز داد که: «ابراهیم ! نه برای این کار آفریدهاند ترا. » وی را آاگاهی پدید امد. دست در طریقت نیکو زد. به مکه رفت و انجا با سفیان ثوری و فضیل عیاض و ابویوسف عسولی صحبت داشت. . و به اک ا کی ےھ ال حال ا وا ی کی کرو واه ات و از اهل کرامات و ولایت است. . > 9و به شام از دنیا رفته. در سنۀ احدی اواثنتین و ستين شخصی با ابراهیم ادهم همراه شد و همراهی وی دیر کشید. چون میخواست که جدا شود. گفت: «شاید که در این صحبت از من رنجه شده باشی. که بی حرمتی فراوان کردم. » ابراهیم گفت: «من ترا دوست بودم. دوستی؛ عیب تو بر من بپوشید. من از دوستی تو خود ندیدم که نیک میکنی يا بد. » 3 وَفَبٌْ من سواک الففل عندی و تفعلۂ فییسشننٰ منک ذاکا عثمان عماره گفت که: «به زمین حجر بودم با ابراهیم بن ادهم و محمد بن ٿثوبان و 30 عاد مُنقٌری؛ سخن می گفتیم. جوانی دورتر نشسته بود. باارادت و نیاز تمام گفت: ای جوانمردان! من مردیام» گرد این کار میگردم. به شب نخسبم و به روز هیچ نخورم. و عمر خویش را بخش کردهام: یک سال حج کنم و یک سال غزا. چون است که مرا بویی نمیرسد و در دل خود هیچ چیز نمییابم؛ و نمیدانم که شما چه میگویید؟ » گفت: «هیچ کس از ما جواب وی باز نداد و در سخن خویش برفتند. اخر یکی از ياران گت که مرا دل و شازروی سسوحت, کوت ای جوانمرد انان که گرداین کار میگردند وان را ان و طالباند, نه در فراوانی طاعت و خدمت میکوشند. در گریستن و تیزبینی میکوشند. » شیخ الاسلام گفت: «این نه آن است که خدمت و طاعت نباید کرد یعنی با آن چیز دیگر میباید. صوفی بیخدمت نبود» اما تصوف نه خدمت است. صوفيان خدمت بنگذارند. بلکه از همة خلق زیادت آرند. اما آنچه کنند بر او نشمارند. یعنی عوض و مزد و مکافات به آن طلب نکنند وا اسار ج ورا داه واد ظاهر به تلبیس گذرانند, و به باطن در جهان دیگر زیند. » ابوالقاسم نصر آبادی گفته: «جَدَبَة مِنْ جَدَباتِ الق ثژبی على عَمَل الثْقَلَيْنٍ. یک کشیدن که دل تو با او نگرد یعنی به محبت و معرفت و صحبت ترا , ان کردان آدکی :و پری. »> ابراهیم ادهم و علی بکار و حُذیفة مرعشی و سلم خواص یاران یکدیگر بودند. با یکدیگر بیعت کردند که هیچ چیز نخوریم, مگر که دانیم که از حلال است. چون درماندند از یافتن حلال بیشبهه. با اندک خوردن آمدند, گفتند: «چندان خوریم که از آن چاره نبود» باری شبهه اندکتر بود. » 5- ابراهیم بن سعد العلوی الحسنى» قدس الله سره كنت او انو اشاق اسک رفاست خستی. از قذبمان: مشانح انست ان اهل غداد از آنجا به شام رفت و آنجا متوطن شد. صاحب کرامات ظاهر بود نظیر آبراهیم ادهم. شیخ الاسلام گفت که: «هزار و دویست و اند شیخ شناسم از این طایفه. دو علوی بودهاند: یکی ابراهیم بن سعد, دیگر حمزۀ علوی صاحب کرامات. » اتراهیم سعد اساد ابوالکارت اولاسئ انست: انوالخارت اولاسی دو اقدای ازادت به خانة خود خایگینه خورده بود بی یاران.