Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

. »> شیخ سوار شده است و چون به نزدیک منزل وی رسیده فرود امده. چون شيخ على دیده است که وی نزدیک رسیده است, عورت خود را کشف کرده است. شيخ فرموده است که: «ما را از تو این باز نمی‌دارد امروز ما مهمان توایم. » پس نزدیک شد و سلام کرد و بنشست. ناگاه دو حمال بیامدند و با ایشان طعام پسیار شیخ على گفت: «پیش شيخ بنهید که مهمان ماست! » و شیخ را گفت: «بسم الله که این ضیافت تست! » شيخ بخورد و علی کردی را یزرک داشت: شیخ على کردی در اوایل در مسجد جامع می وده است: تاگاه مجذوبی دیگر که وی را ياقوت می‌گفته اند به شهچر دمشق درآمده است. در آن وقت که وی درآمد. شیخ علی از دمشق بیرون رفت و ساکن صحرا شد و بعد از ان به شهر نیامد تا انگاه که وفات کرد و ياقوت در شهر حاکم بود. ۳ 4- شيخ مُفرّج» رحمه الله تعالى وی از اهل صعید مصر است. بسیار جلیل القدر و کبیرالشآن بوده است. بنده‌ای بود حبشی,؛ وی را جذبه‌ای رسید قوی که شش ماه طعام و شراب نخورد. پنداشتند دیوانه شده است. هر چند بزدند هیچ سود نداشت. وی را قید نهادند, چون امدند قید جایی بود و وی جایی. وی را در زندان کردند. چون امدند در بیرون زندانش یافتند. چون این کرامتها از وی دیدن چند مرغ بزریان -کرده پیش وی اوردند آنها را گفت: «بپرید ! » همه 347 نذه دند و ترندن گر قتلد ادن . الله الى یکی از اصحاب وی وی را روز عرفه در عرفات دید و یکی دیگر همان روز در خانة خودش دید و تمام روز با وی بود. چون آن دو شخص به هم رسیدند و هر یک آنچه دیده بودند با هم گفتند. میان ایشان نزاع شد. یکی گفت: «وی روز عرفه در عرفات بود. » و بر صدق آن سوگند به طلاق خورد و یکی گفت: «تمام آن روز در خانۀ خود بود. » و وی نیز سوگند به طلاق خورد. پس خصومت کنان پیش شيخ مفرٌج آمدند و آنچه هان انان کذشته. نوه باز گفتند. شیخ گفت: «هر دو راست گفته‌اید و زن هيچ کدام طلاق نشده است. » یکی از اکابر می‌گوید که: «من از شيخ مفرٌّج پرسیدم که: صدق هر یک موجب حتّث دیگری است. چون سوگند هیچ یک حانث نشده باشد؟ و در آن مجلس که من اپن پرسیدم جماعتی از علما حاضر بودند. شيخ اشارت به همه کرد که: در این مساله سخن گویید! هر کسی چیزی گفت. اما هیچ کس جوابی شافی کافی نگفت. در آن اثنا جواب آن بر من ظاهر شد. شيخ اشارت به من کرد که: جواب آن بگوی! من گفتم که: ون و وت فی کر دد ور ا فی که زوجاست وی قار نه ضور تی وان شد متمکن شود می‌تواند بود که در وقت واحد در جهات مختلف خود را به صورتهای متعدد بنماید. چنانکه خواهد. پس آن کس که وی رادر بعضی از آن صور به عرفات دیده باشد راست دیده باشد و آن که در بعض دیگر از آن صور در خانة خودش دیده باشد هم راست دیده باشد, و سوگند هیچ یک حانث نشود. شيخ مفرّج فرمود که: کواب ضکح این ست که چو کف زضی الله الین كةو انه 565- شبح ابوالعباس الدّمَنْهُورى» رحمه الله تعالى دَمَنّهور موضعی است در مصر. یکی از تاجران گفته است که: «در سفر بودم و با من چارپایی بود که قماش من همه بر وی بود چون به مصر درآمدم و با مردم درآمیختمٍ آن چهارپای از من گم شد. هر چند طلب کردم هیچ خبر نیافتم.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

. »> شیخ سوار شده است و چون به نزدیک منزل وی رسیده فرود امده. چون شيخ على دیده است که وی نزدیک رسیده است, عورت خود را کشف کرده است. شيخ فرموده است که: «ما را از تو این باز نمی‌دارد امروز ما مهمان توایم. » پس نزدیک شد و سلام کرد و بنشست. ناگاه دو حمال بیامدند و با ایشان طعام پسیار شیخ على گفت: «پیش شيخ بنهید که مهمان ماست! » و شیخ را گفت: «بسم الله که این ضیافت تست! » شيخ بخورد و علی کردی را یزرک داشت: شیخ على کردی در اوایل در مسجد جامع می وده است: تاگاه مجذوبی دیگر که وی را ياقوت می‌گفته اند به شهچر دمشق درآمده است. در آن وقت که وی درآمد. شیخ علی از دمشق بیرون رفت و ساکن صحرا شد و بعد از ان به شهر نیامد تا انگاه که وفات کرد و ياقوت در شهر حاکم بود. ۳ 4- شيخ مُفرّج» رحمه الله تعالى وی از اهل صعید مصر است. بسیار جلیل القدر و کبیرالشآن بوده است. بنده‌ای بود حبشی,؛ وی را جذبه‌ای رسید قوی که شش ماه طعام و شراب نخورد. پنداشتند دیوانه شده است. هر چند بزدند هیچ سود نداشت. وی را قید نهادند, چون امدند قید جایی بود و وی جایی. وی را در زندان کردند. چون امدند در بیرون زندانش یافتند. چون این کرامتها از وی دیدن چند مرغ بزریان -کرده پیش وی اوردند آنها را گفت: «بپرید ! » همه 347 نذه دند و ترندن گر قتلد ادن . الله الى یکی از اصحاب وی وی را روز عرفه در عرفات دید و یکی دیگر همان روز در خانة خودش دید و تمام روز با وی بود. چون آن دو شخص به هم رسیدند و هر یک آنچه دیده بودند با هم گفتند. میان ایشان نزاع شد. یکی گفت: «وی روز عرفه در عرفات بود. » و بر صدق آن سوگند به طلاق خورد و یکی گفت: «تمام آن روز در خانۀ خود بود. » و وی نیز سوگند به طلاق خورد. پس خصومت کنان پیش شيخ مفرٌج آمدند و آنچه هان انان کذشته. نوه باز گفتند. شیخ گفت: «هر دو راست گفته‌اید و زن هيچ کدام طلاق نشده است. » یکی از اکابر می‌گوید که: «من از شيخ مفرٌّج پرسیدم که: صدق هر یک موجب حتّث دیگری است. چون سوگند هیچ یک حانث نشده باشد؟ و در آن مجلس که من اپن پرسیدم جماعتی از علما حاضر بودند. شيخ اشارت به همه کرد که: در این مساله سخن گویید! هر کسی چیزی گفت. اما هیچ کس جوابی شافی کافی نگفت. در آن اثنا جواب آن بر من ظاهر شد. شيخ اشارت به من کرد که: جواب آن بگوی! من گفتم که: ون و وت فی کر دد ور ا فی که زوجاست وی قار نه ضور تی وان شد متمکن شود می‌تواند بود که در وقت واحد در جهات مختلف خود را به صورتهای متعدد بنماید. چنانکه خواهد. پس آن کس که وی رادر بعضی از آن صور به عرفات دیده باشد راست دیده باشد و آن که در بعض دیگر از آن صور در خانة خودش دیده باشد هم راست دیده باشد, و سوگند هیچ یک حانث نشود. شيخ مفرّج فرمود که: کواب ضکح این ست که چو کف زضی الله الین كةو انه 565- شبح ابوالعباس الدّمَنْهُورى» رحمه الله تعالى دَمَنّهور موضعی است در مصر. یکی از تاجران گفته است که: «در سفر بودم و با من چارپایی بود که قماش من همه بر وی بود چون به مصر درآمدم و با مردم درآمیختمٍ آن چهارپای از من گم شد. هر چند طلب کردم هیچ خبر نیافتم.

Orijinal Metin (FA)

بعضی از یاران مرا گفتند: پیش شیخ ابوالعبّاس دَمَنهُوری رو شاید که دعایی کند و من نیز پیش از ان وی را می‌شناختم. پیش وی N‏ گوش به سخن من نکرد. لیکن گفت: ما را مهمانان رسیده‌اند و چندينٍ آرد می‌باید رو چندين گوشت و حوایج دیگر ذکر کرد. از پیش وی بیرون آمدم و با خود گفتم که: والله دیگر هرگز پیش وی نیایم. این درویشان غیر از حوایج خود چیزی نمی‌دانند. پس بر این نیت برفتم. ناگاه مرا شخصی که پیش وی چیزی داشتم؛ پیش رسید. وی را بگرفتم و گفتم: ترا نمی‌گذارم تا آنچه پیش تو دارم به من ندهی. شصت درم به من داد. گفتم: به این درمها معامله می‌کنم یا آنچه رفته است بیاپد یا این هم برود در راه خدای, تعالی. هرچه شيخ گفته بود بخریدم و چند درم زیادت آمد به ان قدری حلوا خریدم و همه را به حمالی دادم و قصد شيخ کردم. چون به نزدیک زاویۀ شيخ رسیدم. ديدم که چهارپای من بر در زاویه ایستاده است. بازگفتم که این چهاریای من نخواهد بود. بلکه مانند ان است. چون نزدیک رسیدم؛ ديدم که چهارپای من است. و قماشها همچنان برپشت وی. گفتم آن را به کسی بسپارم یا با خود به در زاویه برم تا باز گم نشود. بازگفتم که آن کس که سلامت به من رسانید برای من نگاه خواهد داشت. پیش شيخ درآمدم و آنچه آورده بودم بر وی عرض می‌کردم. چون به حلوا رسید» گفت: این چیست؟ چیزی زیادت آمده بود به این دادم. گفت: این در شرط داخل نبود. من نیز چیزی زیادت کنم برخیز و قماشهای خود را به بازار بر و بفروش و تعجیل مکن و هرچه می‌فروشی بهای انرا فی الحال می‌ستان و مترس از ان که بعضی تجار بیایند و بازار نو بشکند! دریا در دست راست من است و بيابان در دست چپ من. پس به بازار رفتم و قماشها به بهای تمام زیادت بر معهود بفروختم و بها تمام بستدم۔ چون فارغ 348 شدھ تاران از تخر و در ر تند جنانکه گونی دریند سودواند که انان را اراد کرده‌اند. » 6- شيخ ريحان» رحمه الله تعالی وی در عدن می‌بوده است. یکی از أخیار گفته است که: «شخصی بر ساحل دریا بود نزدیک به عَدن, نتوانست که به عدن درآید که شب آمده بود و دروازه بسته بودند. a E ‏ ناگاه دید که شيخ ریحان بر ساحل است. پیش وی امد و گفت: ای سيّدی! در دروازه ببستند و هیچ ندارم که شام ٠‏ می‌خواهم که مرا هریسه دهی. گفت: اين را بینید از من شام می‌خواهد و نمی‌خواهد مگر هریسه» گوییا من هریسه پزی‌ام! گفتم: ای سیدی! از این چاره نیست . ناگاه ديدم که کاسه‌ای هریسة گرم حاضر شد اما روغن نداشت. گفتم: ای سیدی! روغن می‌باید. گفت: این را بینید هریسه نمی‌تواند خورد بی رون مگر من روغن فروشی‌ام؟ گفتم: ای سیدی! ' اين را بی روغن نخواهم گفت: این رکوه را به کنار دریا بر و آب بیار تا وضو سازم! رفتم و اب اوردم. ‏ از من بستدو از آنجا روغن بر هریسه ریخت. پس از آن بخوردم و هرگز مثل آن نچشیده بودم. » دیگری گفته است که: «در ماه رمضان بین العشائین به بازار رفتم تا برای اهل خود چیزی خرم. ناگاه شیخ ریحان مرا دید و مرا پیش خود کشید و به هوا بالا برد. بسیاری من بگريستم و گفتم: می‌خواهم که مرا به زمین بازگردانی. مرا به زمین بازگردانید و گفت: می‌خواستم که تفرجی کنی, اما تو نخواستی. » امام نافع می ود که «فمانا کو وی جه۔ این فرج فظالة فا ملکوت ادات خواسته است.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

بعضی از یاران مرا گفتند: پیش شیخ ابوالعبّاس دَمَنهُوری رو شاید که دعایی کند و من نیز پیش از ان وی را می‌شناختم. پیش وی N‏ گوش به سخن من نکرد. لیکن گفت: ما را مهمانان رسیده‌اند و چندينٍ آرد می‌باید رو چندين گوشت و حوایج دیگر ذکر کرد. از پیش وی بیرون آمدم و با خود گفتم که: والله دیگر هرگز پیش وی نیایم. این درویشان غیر از حوایج خود چیزی نمی‌دانند. پس بر این نیت برفتم. ناگاه مرا شخصی که پیش وی چیزی داشتم؛ پیش رسید. وی را بگرفتم و گفتم: ترا نمی‌گذارم تا آنچه پیش تو دارم به من ندهی. شصت درم به من داد. گفتم: به این درمها معامله می‌کنم یا آنچه رفته است بیاپد یا این هم برود در راه خدای, تعالی. هرچه شيخ گفته بود بخریدم و چند درم زیادت آمد به ان قدری حلوا خریدم و همه را به حمالی دادم و قصد شيخ کردم. چون به نزدیک زاویۀ شيخ رسیدم. ديدم که چهارپای من بر در زاویه ایستاده است. بازگفتم که این چهاریای من نخواهد بود. بلکه مانند ان است. چون نزدیک رسیدم؛ ديدم که چهارپای من است. و قماشها همچنان برپشت وی. گفتم آن را به کسی بسپارم یا با خود به در زاویه برم تا باز گم نشود. بازگفتم که آن کس که سلامت به من رسانید برای من نگاه خواهد داشت. پیش شيخ درآمدم و آنچه آورده بودم بر وی عرض می‌کردم. چون به حلوا رسید» گفت: این چیست؟ چیزی زیادت آمده بود به این دادم. گفت: این در شرط داخل نبود. من نیز چیزی زیادت کنم برخیز و قماشهای خود را به بازار بر و بفروش و تعجیل مکن و هرچه می‌فروشی بهای انرا فی الحال می‌ستان و مترس از ان که بعضی تجار بیایند و بازار نو بشکند! دریا در دست راست من است و بيابان در دست چپ من. پس به بازار رفتم و قماشها به بهای تمام زیادت بر معهود بفروختم و بها تمام بستدم۔ چون فارغ 348 شدھ تاران از تخر و در ر تند جنانکه گونی دریند سودواند که انان را اراد کرده‌اند. » 6- شيخ ريحان» رحمه الله تعالی وی در عدن می‌بوده است. یکی از أخیار گفته است که: «شخصی بر ساحل دریا بود نزدیک به عَدن, نتوانست که به عدن درآید که شب آمده بود و دروازه بسته بودند. a E ‏ ناگاه دید که شيخ ریحان بر ساحل است. پیش وی امد و گفت: ای سيّدی! در دروازه ببستند و هیچ ندارم که شام ٠‏ می‌خواهم که مرا هریسه دهی. گفت: اين را بینید از من شام می‌خواهد و نمی‌خواهد مگر هریسه» گوییا من هریسه پزی‌ام! گفتم: ای سیدی! از این چاره نیست . ناگاه ديدم که کاسه‌ای هریسة گرم حاضر شد اما روغن نداشت. گفتم: ای سیدی! روغن می‌باید. گفت: این را بینید هریسه نمی‌تواند خورد بی رون مگر من روغن فروشی‌ام؟ گفتم: ای سیدی! ' اين را بی روغن نخواهم گفت: این رکوه را به کنار دریا بر و آب بیار تا وضو سازم! رفتم و اب اوردم. ‏ از من بستدو از آنجا روغن بر هریسه ریخت. پس از آن بخوردم و هرگز مثل آن نچشیده بودم. » دیگری گفته است که: «در ماه رمضان بین العشائین به بازار رفتم تا برای اهل خود چیزی خرم. ناگاه شیخ ریحان مرا دید و مرا پیش خود کشید و به هوا بالا برد. بسیاری من بگريستم و گفتم: می‌خواهم که مرا به زمین بازگردانی. مرا به زمین بازگردانید و گفت: می‌خواستم که تفرجی کنی, اما تو نخواستی. » امام نافع می ود که «فمانا کو وی جه۔ این فرج فظالة فا ملکوت ادات خواسته است.

Orijinal Metin (FA)

» بعضی از صالحان گفته است که: «روزی شیخ ریحان را گفتم: خاطری با من می‌دار! گفت: مادام که این سر درست است مترس و اشارت به سر خود کرد. من پنداشتم که مراد وی آن است که مادام که زنده‌ام و مراد وی را ندانستم مگر روزی که بمرد. به آن سبب که به پای کوهی می‌گذشت بیفتاد و سر وی بشکست و بر آن بمرد. رضی الله تعالى عنه. » 7- شيخ عَلاءالڈين الخوارزمى» رحمه الله تعالى وی ترک بوده است. امام یافعی گوید رحمه الله تعالی که: «وی دوازده روز به یک وضو نماز گزارد و پانزده سال پهلو بر زمین ننهاد و چند روز می‌گذشت که طعام نمی‌خورد و چون طعام خوردی چیز اندک خشن خوردی و با من در هنی قدری گوشت بود نمی‌خورد الا بعد از سختی بسیار به جهت موافقت. و گفتند که چند سال است که به جهت منکراتی که می‌بیند بی اختیار خود حج می‌گزارد که وی را به آن فرموده‌اند. » و هم امام یافعی می‌گوید که: «شیخ علاءالڈین گفت که: دز بعضی از ساجلهای روم گوشه گرفته بودم. چون روز عید فطر رسید. به دیهی از دیههای مسلمانان به جهت نماز عید رفتم. چون بازآمدم» آدمیی ديدم که در خلوت من نماز می‌گزارد و بر ریگی که بر در خلوت من بود هیچ اثر پای نبود. تعجب کردم که از کجا درآمده است. بعد از آن بگریست گریستنی زار. من در فکر شدم که: از برای وی چه آرم که روز عید است؟ التفات به من کرد و گفت: ای فلان! فکر مکن که در غيب است آنچه تو نمی دانی؛ ولیکن اگر نزد تو آب هست پیش آور! برخاستم که ابریق بیاورم؛ پیش ابریق دو گرده نان ديدم بزرگ گرم و مغز بادام بسیار. آن را برداشتم و پیش وی بردم, نان بشکست و مغز بادام پیش من ریخت و گفت: بخور! و درایستاد و از آن مغز بادام به من میداد و من می‌خوردم. و وی نخورد مگر یک مغز بادام یا دو مغز بادام و من حضور آن طعام را غریب می‌دیدم. گفت: این را 349 زیادت شد. با خود گفتم که: از وی طلب مؤاخات کنم. گفت: تعجیل مکن که باز به تو‎ ی ا ا ف لو و شب‎ هفتم از شؤال امد و با من عقد مؤاخات بست, رضی الله تعالی عنهما. » 568- امام عبدالله الياقؤعى الیمنىی» رحمه الله تعالی هو ابوالشعادات, عفيفٰ الڏين. عبدالله بن أسعد اليافعى اليمنى نزيل الحرمين الشريفين شر فهما الله تعالى, و رضى عنه. از کبار مشایخ وقت خود بوده است. عالم وده به علوم ظاهری و باطنی و وی را تصنیفات است از آن جمله است: تاريخ مرآة الجنان و عبرة اليقظان فى معرفة حوادث الرّمان و كتاب روض الرياحين فى حكايات الضالحين و كتاب الذر التظيم فی فضائل القرآن العظيم. و ورای آن تصنیفات دیگر دارد و اشعار نیکو نیز گفته است. وی گفته است که: «شتخ علاء الین خواززمى كفنت رجطه. الله كه: شبی در بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و در خلوت از اندرون بسته بود. دو مرد ديدم با خود در خلوت, ندانستم که از کجا درامدند و ساعتی با من سخن گفتند و با یکدیگر یاد احوال فقرا کردیم. ذکر مردی از شام کردند و بر وی ثنا گفتند و نیک مردی است گر بدانستی که از کجا می‌خورد. بعد از آن گفتند: E E ‏ برسان! گفتم: او را از کجا می‌شناسید. و وی در حجاز است؟ گفتند: بر ما پوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی محراب» پنداشتم که نماز خواهند گزارد و از دیوار بیرون رفتند.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» بعضی از صالحان گفته است که: «روزی شیخ ریحان را گفتم: خاطری با من می‌دار! گفت: مادام که این سر درست است مترس و اشارت به سر خود کرد. من پنداشتم که مراد وی آن است که مادام که زنده‌ام و مراد وی را ندانستم مگر روزی که بمرد. به آن سبب که به پای کوهی می‌گذشت بیفتاد و سر وی بشکست و بر آن بمرد. رضی الله تعالى عنه. » 7- شيخ عَلاءالڈين الخوارزمى» رحمه الله تعالى وی ترک بوده است. امام یافعی گوید رحمه الله تعالی که: «وی دوازده روز به یک وضو نماز گزارد و پانزده سال پهلو بر زمین ننهاد و چند روز می‌گذشت که طعام نمی‌خورد و چون طعام خوردی چیز اندک خشن خوردی و با من در هنی قدری گوشت بود نمی‌خورد الا بعد از سختی بسیار به جهت موافقت. و گفتند که چند سال است که به جهت منکراتی که می‌بیند بی اختیار خود حج می‌گزارد که وی را به آن فرموده‌اند. » و هم امام یافعی می‌گوید که: «شیخ علاءالڈین گفت که: دز بعضی از ساجلهای روم گوشه گرفته بودم. چون روز عید فطر رسید. به دیهی از دیههای مسلمانان به جهت نماز عید رفتم. چون بازآمدم» آدمیی ديدم که در خلوت من نماز می‌گزارد و بر ریگی که بر در خلوت من بود هیچ اثر پای نبود. تعجب کردم که از کجا درآمده است. بعد از آن بگریست گریستنی زار. من در فکر شدم که: از برای وی چه آرم که روز عید است؟ التفات به من کرد و گفت: ای فلان! فکر مکن که در غيب است آنچه تو نمی دانی؛ ولیکن اگر نزد تو آب هست پیش آور! برخاستم که ابریق بیاورم؛ پیش ابریق دو گرده نان ديدم بزرگ گرم و مغز بادام بسیار. آن را برداشتم و پیش وی بردم, نان بشکست و مغز بادام پیش من ریخت و گفت: بخور! و درایستاد و از آن مغز بادام به من میداد و من می‌خوردم. و وی نخورد مگر یک مغز بادام یا دو مغز بادام و من حضور آن طعام را غریب می‌دیدم. گفت: این را 349 زیادت شد. با خود گفتم که: از وی طلب مؤاخات کنم. گفت: تعجیل مکن که باز به تو‎ ی ا ا ف لو و شب‎ هفتم از شؤال امد و با من عقد مؤاخات بست, رضی الله تعالی عنهما. » 568- امام عبدالله الياقؤعى الیمنىی» رحمه الله تعالی هو ابوالشعادات, عفيفٰ الڏين. عبدالله بن أسعد اليافعى اليمنى نزيل الحرمين الشريفين شر فهما الله تعالى, و رضى عنه. از کبار مشایخ وقت خود بوده است. عالم وده به علوم ظاهری و باطنی و وی را تصنیفات است از آن جمله است: تاريخ مرآة الجنان و عبرة اليقظان فى معرفة حوادث الرّمان و كتاب روض الرياحين فى حكايات الضالحين و كتاب الذر التظيم فی فضائل القرآن العظيم. و ورای آن تصنیفات دیگر دارد و اشعار نیکو نیز گفته است. وی گفته است که: «شتخ علاء الین خواززمى كفنت رجطه. الله كه: شبی در بعضی از بلاد شام در خلوت خود بعد از نماز خفتن بیدار نشسته بودم و در خلوت از اندرون بسته بود. دو مرد ديدم با خود در خلوت, ندانستم که از کجا درامدند و ساعتی با من سخن گفتند و با یکدیگر یاد احوال فقرا کردیم. ذکر مردی از شام کردند و بر وی ثنا گفتند و نیک مردی است گر بدانستی که از کجا می‌خورد. بعد از آن گفتند: E E ‏ برسان! گفتم: او را از کجا می‌شناسید. و وی در حجاز است؟ گفتند: بر ما پوشیده نیست و برخاستند و پیش رفتند سوی محراب» پنداشتم که نماز خواهند گزارد و از دیوار بیرون رفتند.

Orijinal Metin (FA)

» و هم وی گفته است که: «شیخ مذکور گفت که: در بعضی از ساحلهای شام در ماه رجب. سنة اثنتین واربعین و سبعمائه. دو پیر به خلوت من درآمدند بعد از نماز پسین و ندانستم که از کجا درآمدند و از کدام بلد آمدند. چون بر من سلام کردند و مصافحه نمودند. با ایشان انس گرفتم گفتم: از کجا آمدید؟ گفتند: سان الله ! مجو تون از اين حال سؤال می‌کند؟ بعد از آن خشک پاره‌ای نان جو داشتم پیش ایشان نهادم. أفتند تة :ان بهي أن أضدة انم :فته پس از بهر چه آمده‌اید؟ گفتند: امده‌ایم و ترا وا ف رمان سا غلل اوو ا بگو که بشارت باد ترا! گفتم: وی را از کجا می‌شناسید؟ گفتند: ما به وی رسیده‌ایم, و وی به ما رسیده است. گفتم : شما را در این بشارت رسانیدن اذنی هست؟ گفتند: آری و چنان ذکر کردند که از پیش برادرانی می‌آیند که ایشان را هست در شرق و فی الحال غایب شدند. » و هم وی گفته که: «در اوایل حال متردد بودم که به طلب علم مشغول باشم که موجب فضیلت و کمال است :یا به غیادت که متھر خلاوت و سلامت از آفت فقيل و قال است, و در این کشاکش و اضطراب مرا نه قرار ماند و نه خواب . کتابی داشتم که روز و شب به مطالعة آن می‌گذرانیدم؛ در این بی قراری آن را بگشودم. در وی ورقی ديدم که هرگز ندیده بودم و در وی بیتی چند نوشته که از کس نشنیده بودم» و کن و ا ا ل ال ورا افد ا اا ع اة ور ا اراتا و[ زرب آم ر متعب [ ی فی عواقېه رضا اللةبيفعفل مايشاء فك تكو E‏ نشاندند. » و وی بنای کتابة مرآ الجنان زا که در تاریخ نوشقه بر سال هاده اسښت. و ثا سنه خمسین و سبعمائه بیان حوادث کرده و معلوم نیست که بعد از آن چندگاه دیگر بوده» رضی الله تعالی عنه و نفعنابه. 350 9- شيخ شهاب الذين السّهُرَوَرّدى المقتول» رحمه الله تعالى نام وی یحیی بن حَبَّش است. در حکمت مشائیان و اشراقیان متبحر بوده است و در هر یک از ان تصنیفات لایقه و تالیفات رایقه دارد. و بعضی وی را منسوب به سیمیا داشته‌اند. حکایت کنند که روزی با جماعتی از دمشق بیرون آمدند. به رمه‌ای گوسفند رسیدندہ آن جماعت گفتند: «ما را یک سر گوسفند می‌باید. » یک سر گوسفند گرفتند و دہ درم به ترکمانی که صاحب گوسفند بود دادند. وی مضایقه می‌کرد که: «گوسفندی خردتر از آن بگیرید! » شيخ اصحاب را گفت: «شما بروید و گوسفند را ببرید که من وی را خشنود سازم. » ایشان پیش رفتند. با وی سخن می‌گفت و دل وی را خوش می کرد تا ایشان دور رفتند. وی هم در پی ایشان برفت. ترکمان در پی وی می‌رفت و فریاد می‌کرد. چون به وی رسید. دست چپ وی را بگرفت و بکشید که: کجا می‌روی؟ دست وی از شانه جدا شد و در دست ترکمان بماند و خون می‌رفت. ترکمان بترسید دست ‏ آن زا یرداشت هو ته بازان بر نشید: در دست وی مندیلی بود و اما باقغی: می گوند «بذا کازها که اینهاست! ندا کشانی که این کار ها نند و :بدا علمی که مُفضی به چنین کارها گردد! :« از سخنان وی است: «حرام على الأجساد المْظلمة أن يَلِجنَ فی ملکوتِ السّموات. قود اللة سبحانه و انت بتعظيمه ملاآن. واذكرًَە ونك من مَلابس لاأكوان غريان .

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» و هم وی گفته است که: «شیخ مذکور گفت که: در بعضی از ساحلهای شام در ماه رجب. سنة اثنتین واربعین و سبعمائه. دو پیر به خلوت من درآمدند بعد از نماز پسین و ندانستم که از کجا درآمدند و از کدام بلد آمدند. چون بر من سلام کردند و مصافحه نمودند. با ایشان انس گرفتم گفتم: از کجا آمدید؟ گفتند: سان الله ! مجو تون از اين حال سؤال می‌کند؟ بعد از آن خشک پاره‌ای نان جو داشتم پیش ایشان نهادم. أفتند تة :ان بهي أن أضدة انم :فته پس از بهر چه آمده‌اید؟ گفتند: امده‌ایم و ترا وا ف رمان سا غلل اوو ا بگو که بشارت باد ترا! گفتم: وی را از کجا می‌شناسید؟ گفتند: ما به وی رسیده‌ایم, و وی به ما رسیده است. گفتم : شما را در این بشارت رسانیدن اذنی هست؟ گفتند: آری و چنان ذکر کردند که از پیش برادرانی می‌آیند که ایشان را هست در شرق و فی الحال غایب شدند. » و هم وی گفته که: «در اوایل حال متردد بودم که به طلب علم مشغول باشم که موجب فضیلت و کمال است :یا به غیادت که متھر خلاوت و سلامت از آفت فقيل و قال است, و در این کشاکش و اضطراب مرا نه قرار ماند و نه خواب . کتابی داشتم که روز و شب به مطالعة آن می‌گذرانیدم؛ در این بی قراری آن را بگشودم. در وی ورقی ديدم که هرگز ندیده بودم و در وی بیتی چند نوشته که از کس نشنیده بودم» و کن و ا ا ل ال ورا افد ا اا ع اة ور ا اراتا و[ زرب آم ر متعب [ ی فی عواقېه رضا اللةبيفعفل مايشاء فك تكو E‏ نشاندند. » و وی بنای کتابة مرآ الجنان زا که در تاریخ نوشقه بر سال هاده اسښت. و ثا سنه خمسین و سبعمائه بیان حوادث کرده و معلوم نیست که بعد از آن چندگاه دیگر بوده» رضی الله تعالی عنه و نفعنابه. 350 9- شيخ شهاب الذين السّهُرَوَرّدى المقتول» رحمه الله تعالى نام وی یحیی بن حَبَّش است. در حکمت مشائیان و اشراقیان متبحر بوده است و در هر یک از ان تصنیفات لایقه و تالیفات رایقه دارد. و بعضی وی را منسوب به سیمیا داشته‌اند. حکایت کنند که روزی با جماعتی از دمشق بیرون آمدند. به رمه‌ای گوسفند رسیدندہ آن جماعت گفتند: «ما را یک سر گوسفند می‌باید. » یک سر گوسفند گرفتند و دہ درم به ترکمانی که صاحب گوسفند بود دادند. وی مضایقه می‌کرد که: «گوسفندی خردتر از آن بگیرید! » شيخ اصحاب را گفت: «شما بروید و گوسفند را ببرید که من وی را خشنود سازم. » ایشان پیش رفتند. با وی سخن می‌گفت و دل وی را خوش می کرد تا ایشان دور رفتند. وی هم در پی ایشان برفت. ترکمان در پی وی می‌رفت و فریاد می‌کرد. چون به وی رسید. دست چپ وی را بگرفت و بکشید که: کجا می‌روی؟ دست وی از شانه جدا شد و در دست ترکمان بماند و خون می‌رفت. ترکمان بترسید دست ‏ آن زا یرداشت هو ته بازان بر نشید: در دست وی مندیلی بود و اما باقغی: می گوند «بذا کازها که اینهاست! ندا کشانی که این کار ها نند و :بدا علمی که مُفضی به چنین کارها گردد! :« از سخنان وی است: «حرام على الأجساد المْظلمة أن يَلِجنَ فی ملکوتِ السّموات. قود اللة سبحانه و انت بتعظيمه ملاآن. واذكرًَە ونك من مَلابس لاأكوان غريان .

Orijinal Metin (FA)

“ و از اشعار وی است: حَلَعَتْ اكلا بجَرّعاءِ الجمى وَصَبَت لمغناقا القديم شقا وَتَلَفَنّك تو البديارء قشااقها ا عقت أطلا هه قتمرٌقا وَقَقَت فمُسائلّه ف رد جواتها رجغ الصّدى ان لاسبيلَ الى اللقا وكا ترق الو ر الجمى اظ ووی و كانهف اقا در تاریخ امام یافعی مذکور است که: «وی را به خلل در عقیده و اعتقاد مذهب حکمای متقدمین متهم می‌داشته‌اند. چون به حَلّب رسیده علما به قتل وی فتوی داده‌اند. بعضی گویند: وک . راجش کردند و به بخناق کشتند و خض گويند قتل وصَّلب کردند و بعضی گویند: وی را مخیر ساختند ميان انواع قتل. وی چون به ریاضت معتاد بود آن اختیار کرد که ورا نه گزشنگی بکشند طغام از وی. بار گر فد تا برد و گر وو رھ ی و شن باه می و هنت ريده پوو کان دلو ی ا شي و این و E e‏ بعضی وی را به الحاد و زندقه نسبت می‌کردند و بعضی به کرآمات و مقامات اعتقاد داشتند و می‌گفتند که بعد از قتل شواهد بسیار قدس سژه فرموده که: یر ونی اس تهات لن . مرل را آشکارا کافر می گند گفتم: حاشا که کافر باشد. که چون به صدق تمام درآمد در خدمت شمس بدر کامل کھت من شخت مواضع ہباشم با فار هنان صادق :اما شخت ہا تخوت باشم با متکبران. آن شهاب الین علمش بر عقلْش غالب بود عقل می‌باید که بر علم غالب باشد و حاکم دماغ که محل عقل است ضعیف گشته بود. در عالم ارواح طایفه‌ای ذوق یافتند فرود آمدند و مقیم شدند و از عالم ربّاني سخن می‌گویند. اما شفان غالم اروا انت که رای دارندی کن فصل الھی ورانا کی ای ار خذبات: بامردی که او را در بغل گیرد و از عالم ارواح به عالم ربّانی کشد. » 0- شيخ اوحد الڈين حامد الكرمانى» قدس الله تعالى روحه وی مرید شیخ رکن الدین سنجاسی است. و وی مرید شیخ قطب الڈین ابهری؛ و وی 351 مرید شيخ ابوالٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. بسیار بزرگ بوده است و ا انت گروق آم در باب ثامن از فتوحات می‌گوید که: «شیخ اوحد الڈین کرمانی رکه الاه کفت که در جوانی خدمت شيخ خود می‌کردم» در سفر بودیم؛ و وی در گماری نشسته بود و زځمت شکم داشت چون به جایئ رنسدیم که آنجا فارستاتی بود درځواست: کرده که: اجازت ده که دارویی بستانم که نافع باشد. چون اضطراب مرا دید اجازت داد. برفتم ديدم که شخصی در خیمه نشسته و ملازمان وی به پای ایستاده و پیش وی شمعی افروخته‌اند. و وی مرا نمی‌شناخت و من وی را نمی‌شناختم. چون مرا در ميان ملازمان خود دید a‏ حاجت تو چیست؟ حال شيخ را با وی بگفتم. فی الحال دارویی حاضر کرد و به من داد و با من بیرون آمد. و خادم را همراه می‌آورد. ترسیدم که شیخ آن را بیند و پیرون آید سوگند بر وی دادم که باز کردا بازگشت. پیش شيخ امدم و دارو اوردم و ان اكرام و احترام که ان شخص کرده بود با شیخ گفتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! O E‏ بر تو شفقت آمد, لاجرم ترا اجازت دادم. چون آنجا رسیدی. ترسیدم که آن شخص که امیر ان موضع است به توالتفات ننماید و شرمنده شوی, از هیکل خود مجرد شدم و به صورت وی برآمدم و در موضع وی بنشستم. چون تو آمدی, ترا گرامی داشتم و کردم انچه دیدی. » در رسالۀ اقبالیه مذکور است که: «شیيخ رکن الڏين علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: آن روز که قافله در منی بود یکی از مریدان شيخ شهاب الڈین سهروردی قدس الله تعالی روحه آنجا بود. به زیارت وی رفتیم.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

“ و از اشعار وی است: حَلَعَتْ اكلا بجَرّعاءِ الجمى وَصَبَت لمغناقا القديم شقا وَتَلَفَنّك تو البديارء قشااقها ا عقت أطلا هه قتمرٌقا وَقَقَت فمُسائلّه ف رد جواتها رجغ الصّدى ان لاسبيلَ الى اللقا وكا ترق الو ر الجمى اظ ووی و كانهف اقا در تاریخ امام یافعی مذکور است که: «وی را به خلل در عقیده و اعتقاد مذهب حکمای متقدمین متهم می‌داشته‌اند. چون به حَلّب رسیده علما به قتل وی فتوی داده‌اند. بعضی گویند: وک . راجش کردند و به بخناق کشتند و خض گويند قتل وصَّلب کردند و بعضی گویند: وی را مخیر ساختند ميان انواع قتل. وی چون به ریاضت معتاد بود آن اختیار کرد که ورا نه گزشنگی بکشند طغام از وی. بار گر فد تا برد و گر وو رھ ی و شن باه می و هنت ريده پوو کان دلو ی ا شي و این و E e‏ بعضی وی را به الحاد و زندقه نسبت می‌کردند و بعضی به کرآمات و مقامات اعتقاد داشتند و می‌گفتند که بعد از قتل شواهد بسیار قدس سژه فرموده که: یر ونی اس تهات لن . مرل را آشکارا کافر می گند گفتم: حاشا که کافر باشد. که چون به صدق تمام درآمد در خدمت شمس بدر کامل کھت من شخت مواضع ہباشم با فار هنان صادق :اما شخت ہا تخوت باشم با متکبران. آن شهاب الین علمش بر عقلْش غالب بود عقل می‌باید که بر علم غالب باشد و حاکم دماغ که محل عقل است ضعیف گشته بود. در عالم ارواح طایفه‌ای ذوق یافتند فرود آمدند و مقیم شدند و از عالم ربّاني سخن می‌گویند. اما شفان غالم اروا انت که رای دارندی کن فصل الھی ورانا کی ای ار خذبات: بامردی که او را در بغل گیرد و از عالم ارواح به عالم ربّانی کشد. » 0- شيخ اوحد الڈين حامد الكرمانى» قدس الله تعالى روحه وی مرید شیخ رکن الدین سنجاسی است. و وی مرید شیخ قطب الڈین ابهری؛ و وی 351 مرید شيخ ابوالٹجیب سهروردی, قڈس الله تعالی ارواحهم. بسیار بزرگ بوده است و ا انت گروق آم در باب ثامن از فتوحات می‌گوید که: «شیخ اوحد الڈین کرمانی رکه الاه کفت که در جوانی خدمت شيخ خود می‌کردم» در سفر بودیم؛ و وی در گماری نشسته بود و زځمت شکم داشت چون به جایئ رنسدیم که آنجا فارستاتی بود درځواست: کرده که: اجازت ده که دارویی بستانم که نافع باشد. چون اضطراب مرا دید اجازت داد. برفتم ديدم که شخصی در خیمه نشسته و ملازمان وی به پای ایستاده و پیش وی شمعی افروخته‌اند. و وی مرا نمی‌شناخت و من وی را نمی‌شناختم. چون مرا در ميان ملازمان خود دید a‏ حاجت تو چیست؟ حال شيخ را با وی بگفتم. فی الحال دارویی حاضر کرد و به من داد و با من بیرون آمد. و خادم را همراه می‌آورد. ترسیدم که شیخ آن را بیند و پیرون آید سوگند بر وی دادم که باز کردا بازگشت. پیش شيخ امدم و دارو اوردم و ان اكرام و احترام که ان شخص کرده بود با شیخ گفتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ای فرزند! O E‏ بر تو شفقت آمد, لاجرم ترا اجازت دادم. چون آنجا رسیدی. ترسیدم که آن شخص که امیر ان موضع است به توالتفات ننماید و شرمنده شوی, از هیکل خود مجرد شدم و به صورت وی برآمدم و در موضع وی بنشستم. چون تو آمدی, ترا گرامی داشتم و کردم انچه دیدی. » در رسالۀ اقبالیه مذکور است که: «شیيخ رکن الڏين علاءالدوله رحمه الله تعالی گفته است که: آن روز که قافله در منی بود یکی از مریدان شيخ شهاب الڈین سهروردی قدس الله تعالی روحه آنجا بود. به زیارت وی رفتیم.

Orijinal Metin (FA)

الحق بس مردی عزیز بود ساعتی بنشستیم. و از هر نوع سخنان می‌رفت. از وی پرسیدیم که ما شنیده‌ایم که شيخ شهاب الین قڈس سژه شيخ اوحدالڈین کرمانی را مبتدع خوانده و پیش خود نگذاشته است, راست است؟ آن پیر گفت: بلی و من در ان مجمع در خدمت شيخ حاضر بودم که کسی ذکر شيخ اوحدالڈین می‌کرد فرمود که: پیش من نام وی مبرید! او مبتدع است اما روز دیگر هم a N‏ ‏ و در این معنی بتی عریی. گفته است وآن بیت این اسز شیخ شهاب الڈین قڈس سژه خلق وی را تحسین کرد. » می‌تواند بود که مراد شیح شهاب الذين قذس سره به ابتداع وی ان بوده باشد که می‌گویند وی در شهود حقیقت توسل به مظاهر صوری می‌کرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده می‌نموده» چنانکه گذشت که شیخح شمس الذين تبربیزی قدس سره از وی پرسید که: «در چه کاری؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم . »> پس شيخ شمس الڈین گفت: «اگر بر قفا دمل نداری چرا بر اسمان نمی‌بینی؟ » و پیش قول تاعلال الا ھی قان رھ کی که کو ماف مار ود افا نا کار و خدمت مولوی فرمود که: «کاش کردی و گذشتی. » و این رباعی وی هم بر این معنی دلالت می‌کند: زان می‌نگرم به چشم سر در صورت زیرا که ز معنی است اثر در صورت این عالم صورت است و مادر مقنی توان دند مکر در ص ورت روريم و در بعض تواریخ مذکور است که: «چون وی در سماع گرم شدی» پيراهن امردان 352 چاک کردی و سینه به سینۀ ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید, خلیفه پسری صاحب جمال داشت. چون آن پسر این سخن بشنید, گفت: او مبتدع است و کافر, اگر از این گونه حرکتی کند وی را بکشم. چون سماع گرم شد شيخ به کرامت دریافت. گفت: سهل است مرا بر سر خنجر بودن در پای مراد دوست بی سر بودن تو امده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی رواست کافر بودن پسر خلیفه سر بر پای شیخ نهاد و مرید شد. » قال بعضٌ الکبراءِ قدس الله تعالی اسرارهم: «نزد اهل تحقیق و توحید این است که کامل آن کسی بود که جمال مطلق حو سبحانه در مظاهر کونی حسی مشاهده کند به بصر همچنان که مشاهده می‌کند در مظاهر روحانی به بصیرت. يشاهدونَ بالجصيرة الجمال الفُطلة المعنوی بما يعايتونَ بالبصر الخنشن المُمَيّد الصّورى. و جمال با كمال حق سبحانه دو اعتبار دارد: یکی اطلاق که آن حقیقت جمال ذاتی است ومن حيبت هی هێ» و عارف این جمال مطلق را در فنای فی الله سبحانه مشاهده تواند کرد و یکی دیگز فقید و آن از حكم زل خاضل آيد. در مظاهر خسبة يا زوخانيه: پس عارف اگر ځسن بیند چنین بیند و جمال را جمال حق داند متنزل شده به مراتب کونیه و غير عارف را که چنین نظر نباشد بايد که به خوبان ننگرد تا به هاویۀ حيرت درنماند. » و قال ايضاً' ااال ارت اف اده د ق رهطا ررر ا و چون سالک درصدد عدم ترقي باشد و در معرض احتجاب بود چنانکه بعضی از بزړگان قڈس الله تعالی ارواحهم از ان استعاذت کرده‌اند و فرموده‌اند: نعوذ بالله من الثنکر بعد التعزف و من . الحجاب بعد اللجلى. و تعلق این حرکت حبی نسبت به این سالک از صورتی ظاهر حسی که به صفت حسن موصوف بود تجاوز نکند: هرچند شهود و کشف مقیدش دست داده بود.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

الحق بس مردی عزیز بود ساعتی بنشستیم. و از هر نوع سخنان می‌رفت. از وی پرسیدیم که ما شنیده‌ایم که شيخ شهاب الین قڈس سژه شيخ اوحدالڈین کرمانی را مبتدع خوانده و پیش خود نگذاشته است, راست است؟ آن پیر گفت: بلی و من در ان مجمع در خدمت شيخ حاضر بودم که کسی ذکر شيخ اوحدالڈین می‌کرد فرمود که: پیش من نام وی مبرید! او مبتدع است اما روز دیگر هم a N‏ ‏ و در این معنی بتی عریی. گفته است وآن بیت این اسز شیخ شهاب الڈین قڈس سژه خلق وی را تحسین کرد. » می‌تواند بود که مراد شیح شهاب الذين قذس سره به ابتداع وی ان بوده باشد که می‌گویند وی در شهود حقیقت توسل به مظاهر صوری می‌کرده و جمال مطلق را در صور مقیدات مشاهده می‌نموده» چنانکه گذشت که شیخح شمس الذين تبربیزی قدس سره از وی پرسید که: «در چه کاری؟ » گفت: «ماه را در طشت آب می‌بینم . »> پس شيخ شمس الڈین گفت: «اگر بر قفا دمل نداری چرا بر اسمان نمی‌بینی؟ » و پیش قول تاعلال الا ھی قان رھ کی که کو ماف مار ود افا نا کار و خدمت مولوی فرمود که: «کاش کردی و گذشتی. » و این رباعی وی هم بر این معنی دلالت می‌کند: زان می‌نگرم به چشم سر در صورت زیرا که ز معنی است اثر در صورت این عالم صورت است و مادر مقنی توان دند مکر در ص ورت روريم و در بعض تواریخ مذکور است که: «چون وی در سماع گرم شدی» پيراهن امردان 352 چاک کردی و سینه به سینۀ ایشان بازنهادی. چون به بغداد رسید, خلیفه پسری صاحب جمال داشت. چون آن پسر این سخن بشنید, گفت: او مبتدع است و کافر, اگر از این گونه حرکتی کند وی را بکشم. چون سماع گرم شد شيخ به کرامت دریافت. گفت: سهل است مرا بر سر خنجر بودن در پای مراد دوست بی سر بودن تو امده‌ای که کافری را بکشی غازی چو تویی رواست کافر بودن پسر خلیفه سر بر پای شیخ نهاد و مرید شد. » قال بعضٌ الکبراءِ قدس الله تعالی اسرارهم: «نزد اهل تحقیق و توحید این است که کامل آن کسی بود که جمال مطلق حو سبحانه در مظاهر کونی حسی مشاهده کند به بصر همچنان که مشاهده می‌کند در مظاهر روحانی به بصیرت. يشاهدونَ بالجصيرة الجمال الفُطلة المعنوی بما يعايتونَ بالبصر الخنشن المُمَيّد الصّورى. و جمال با كمال حق سبحانه دو اعتبار دارد: یکی اطلاق که آن حقیقت جمال ذاتی است ومن حيبت هی هێ» و عارف این جمال مطلق را در فنای فی الله سبحانه مشاهده تواند کرد و یکی دیگز فقید و آن از حكم زل خاضل آيد. در مظاهر خسبة يا زوخانيه: پس عارف اگر ځسن بیند چنین بیند و جمال را جمال حق داند متنزل شده به مراتب کونیه و غير عارف را که چنین نظر نباشد بايد که به خوبان ننگرد تا به هاویۀ حيرت درنماند. » و قال ايضاً' ااال ارت اف اده د ق رهطا ررر ا و چون سالک درصدد عدم ترقي باشد و در معرض احتجاب بود چنانکه بعضی از بزړگان قڈس الله تعالی ارواحهم از ان استعاذت کرده‌اند و فرموده‌اند: نعوذ بالله من الثنکر بعد التعزف و من . الحجاب بعد اللجلى. و تعلق این حرکت حبی نسبت به این سالک از صورتی ظاهر حسی که به صفت حسن موصوف بود تجاوز نکند: هرچند شهود و کشف مقیدش دست داده بود.

Orijinal Metin (FA)

و اگر آن تعلق و ميل حبي از صورتی منقطع شود به وی ر س اا اف وا رو اا زر کا هان فلو مل تة صورت فج باب جرمان و فهو آفت و خدلان او شود اعادن ,الله ق وجل و سائرَ الصضالحين من شر ذلک. » حسن ظن بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتی از اکاپړ چون شيخ احمد غزالی و شيخ اود الین کرمانی و شی فر الژین عراقی قد الله نعالی اسرارهم که به مطالعذ جمال مظاهر صوری حسی شتغال می‌نموده‌اند. آن است که ایشان در آنجا مشاهدځ چمال مطلق حقٌ سبحانه می‌کرده‌اند و به صور حسی مقید نبوده‌اند. و اگر از بعض ‏ محجوبان ان را دستوری نسازند و قياس حال خود پړ حال ایشان نکنند و جاویدان در حضيض خذلان و اسفل السافلين طبيعت نمانند. والله تعالى أعلمُ باسرارهم. و خدمت شيخ اوحدالڈین را نظمهای لطیف است, از مثنوی و غيره. در آخر کتاب مصباح الارواح می‌گوید: تا جنبش دست هست مادام سایه متحرک است ناکام چون سایه ز دست یافت مابه پس نیست خود اندر اصل سایه چیزی که وجود او به خود نیست هستیش نهادن از خرد نیست هستی که به حق قوام دارد او نیست ولیک نام دارد برنقش خود است فتنه نقاش کس نیست در این ميان تو خوش خود گفت حقيقت و خود إشنيڀد ووا > ا د اش را دفن که س و الل زان روی که خود نمود و خود دید موجود حقیقشیی سوی الله و من رتاقنات قدس. الله تغالى زوخة: اوحد در دل میزنی اخر دل کو؟ عمری است که راه می‌روی منزل 353 در دتیی دون بی و فا ھی کرد جز نیستی تو نیست هستی به خدای گر زانکه بتی بحق پرستی روزی اسرار حقیقت نشود حل به سؤال تا خون نکنی دیده و دل پنجه سال ذاتم زوفای حرف بیرون زحد است علت زاحد به اوحد امد حرفی از بی خبری بود نشان دادن از او کہ و؟ باہو دو لے دای خاصضل کو؟ ای هشیاران خوش است مستی به ای حًا که رسی زبت پرستی به خدای نی نیز به درباختن حشمت و مال هرگز ندهند راهت از قال به حال وز چشمة لطف آب حیاتم مدد است او کی روزی به گفت و گویی داخت؟ o ذخ‎ در I‏ شيخ صدرالدین على یمنی که وی از اصحاب شيخ اوحدالدین کرمانی بوده قڈس الله تعالی روحهما رسیده. و نسبت ارادت وی را به خط بعض معتقدان وی دیده‌ام. در آنجا شيخ صدرالڈین على یمنی مذکور بود نه شیخ صدر الدین اردبیلی؛ و چنین استماع افتاده که خدمت سید قڈس سژه شيخ صدرالڈین علی یمنی را بسیار می‌پسندیده‌اند و اظهار ارادت ا و بالجمله اهل روزگار در قبول و انکار وی دو فرقه‌اند. و از وی دو اثر مانده است: : یکی دیوان اشعار بر حقایق و اسرار وی که انوار کشف و عرفان و آثار ذوق و وجدان از آن ظاهر است و دیگر جماعتی که خود را منسوب به وی می‌دارند و مرید وی می‌شمارند. این فقیر بعضی از ایشان را دیده و احوال بعضی را شنیده. اکثر ایشان از ربقۀ دين و اسلام خارج بودند و در دایرۀ اباحت و تهاون به شرع و سنت داخل و می‌شاید که منشا این ان بوده باشد که مشرب توحید بر خدمت سید قدس,سژه غالب بوده و نظر در جمیع امور بر مبداً داشته و بساط اعراض و اعتراض را بالكلَيّه طئٌ کرده بوده و به مقتضای کرم ذاتی که داشته است فتوحات و نذوری که می‌رسیيده همه صرف می‌بوده اصحاب نفس و هوی را مقصود آنجا حاصل بوده و مانعی نه.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و اگر آن تعلق و ميل حبي از صورتی منقطع شود به وی ر س اا اف وا رو اا زر کا هان فلو مل تة صورت فج باب جرمان و فهو آفت و خدلان او شود اعادن ,الله ق وجل و سائرَ الصضالحين من شر ذلک. » حسن ظن بلکه صدق اعتقاد نسبت به جماعتی از اکاپړ چون شيخ احمد غزالی و شيخ اود الین کرمانی و شی فر الژین عراقی قد الله نعالی اسرارهم که به مطالعذ جمال مظاهر صوری حسی شتغال می‌نموده‌اند. آن است که ایشان در آنجا مشاهدځ چمال مطلق حقٌ سبحانه می‌کرده‌اند و به صور حسی مقید نبوده‌اند. و اگر از بعض ‏ محجوبان ان را دستوری نسازند و قياس حال خود پړ حال ایشان نکنند و جاویدان در حضيض خذلان و اسفل السافلين طبيعت نمانند. والله تعالى أعلمُ باسرارهم. و خدمت شيخ اوحدالڈین را نظمهای لطیف است, از مثنوی و غيره. در آخر کتاب مصباح الارواح می‌گوید: تا جنبش دست هست مادام سایه متحرک است ناکام چون سایه ز دست یافت مابه پس نیست خود اندر اصل سایه چیزی که وجود او به خود نیست هستیش نهادن از خرد نیست هستی که به حق قوام دارد او نیست ولیک نام دارد برنقش خود است فتنه نقاش کس نیست در این ميان تو خوش خود گفت حقيقت و خود إشنيڀد ووا > ا د اش را دفن که س و الل زان روی که خود نمود و خود دید موجود حقیقشیی سوی الله و من رتاقنات قدس. الله تغالى زوخة: اوحد در دل میزنی اخر دل کو؟ عمری است که راه می‌روی منزل 353 در دتیی دون بی و فا ھی کرد جز نیستی تو نیست هستی به خدای گر زانکه بتی بحق پرستی روزی اسرار حقیقت نشود حل به سؤال تا خون نکنی دیده و دل پنجه سال ذاتم زوفای حرف بیرون زحد است علت زاحد به اوحد امد حرفی از بی خبری بود نشان دادن از او کہ و؟ باہو دو لے دای خاصضل کو؟ ای هشیاران خوش است مستی به ای حًا که رسی زبت پرستی به خدای نی نیز به درباختن حشمت و مال هرگز ندهند راهت از قال به حال وز چشمة لطف آب حیاتم مدد است او کی روزی به گفت و گویی داخت؟ o ذخ‎ در I‏ شيخ صدرالدین على یمنی که وی از اصحاب شيخ اوحدالدین کرمانی بوده قڈس الله تعالی روحهما رسیده. و نسبت ارادت وی را به خط بعض معتقدان وی دیده‌ام. در آنجا شيخ صدرالڈین على یمنی مذکور بود نه شیخ صدر الدین اردبیلی؛ و چنین استماع افتاده که خدمت سید قڈس سژه شيخ صدرالڈین علی یمنی را بسیار می‌پسندیده‌اند و اظهار ارادت ا و بالجمله اهل روزگار در قبول و انکار وی دو فرقه‌اند. و از وی دو اثر مانده است: : یکی دیوان اشعار بر حقایق و اسرار وی که انوار کشف و عرفان و آثار ذوق و وجدان از آن ظاهر است و دیگر جماعتی که خود را منسوب به وی می‌دارند و مرید وی می‌شمارند. این فقیر بعضی از ایشان را دیده و احوال بعضی را شنیده. اکثر ایشان از ربقۀ دين و اسلام خارج بودند و در دایرۀ اباحت و تهاون به شرع و سنت داخل و می‌شاید که منشا این ان بوده باشد که مشرب توحید بر خدمت سید قدس,سژه غالب بوده و نظر در جمیع امور بر مبداً داشته و بساط اعراض و اعتراض را بالكلَيّه طئٌ کرده بوده و به مقتضای کرم ذاتی که داشته است فتوحات و نذوری که می‌رسیيده همه صرف می‌بوده اصحاب نفس و هوی را مقصود آنجا حاصل بوده و مانعی نه.

Orijinal Metin (FA)

جماعتی از اهل طبع مجتمع شده بوده‌اند و از معارف وی سخنان می‌شنیده‌اند و از سر نفس و هوی هوی می‌ساخته و در وادی اباحت و تهاون به شریعت و سنت می ‌افتاده و وی از این همه پاک. یکی از درویشان وی را دیدم. پیری بود روشن. وظایف طاعات را به جای می‌آورد و دوام ذکر و آگاهی داشت. حال وی پرسیدم, گفت: «من دوبار به خدمت وی رسیده‌ام: یک بار در هرات و یک بار در بلخ. هر بار چون چند روز در خدمت وی بودم گفت: به ولایت خود باز رو و در میان اینان مبان ش که صحبت ایشان ترا ضرر می‌کند! » بعضی از عزیزان می‌فرمودند که: r‏ ملاقات کردم. در اثنای معارفی که می‌گفت از صدیق اکبر رضی الله عنه نقل بسیار می‌کرد و هربار که صدیق اکبر می‌گفت رقت می‌کرد و قطرات اشک بزرگ سپید از چشم وی می‌ریخت. مرندان هی فد که وی اکنون در مقام ابوبکری است. » بعضی دیگر از عزیزان که به صحبت وی رسیده تودند می گفتند که «من به کرم ذاتی وی کس ندیده‌ام. » و بعضی از مردم خرجردجام که در قبول و انکار غالبا از تعصب خالی بود ازوی بعضی کرامتها که این طایفه را می‌باشد نقل می‌کرد. 354 عزیزی که بر سخن وی همه اعتماد هست از بعض مسافران معتمد نقل کرد که از تربت مقدذّسة جام به عزیمت مشهد مقدس طوس علی ساکنیه السلام شبگیر پگاه کرده بوده‌اند. در راه که می‌رفته‌اند, در جانب خرجرد روشناییی در نظر ایشان آمده بوده است که از زمین مرتفع شده و به آسمان رسیده. در تعجب مانده‌اند که آن چه روشنایی است! هم شب به خرجرد رسیده‌اند دیده‌اند که آن روشنایی درجانب لنگر خدمت سید است, قذس سژه. چون به لنگر آمده‌اند و قصد زیارت وی کرده‌اند. چنان مشاهده افتاده که آن نوری است که از آن خانه که مرقد منور وی در آنجاست می‌تابد. و از بعض درویشان چنان دریافته‌ام که توجه به مرقد وی موجب جمعیت تمام است. والله تعالى اعلم. دز بفضی. از رنمایل خود. آوردة که: «در تاریخ سنه تسع و سبعين و سبعمائه بود که در شهر هرات در خانقاه جدیدی در جوار مولانا ظهيرالڈين خلوتی رحمه الله تعالی ساکن بودیم. ناگاه سحرگاهی حدمت مولانا از خلوت خود گریان بیرون آمد وروی به خلوت من نهاد و فریاد برآورد که: از یرای خدای بکوی که می گوجد وکن افڑت :الله هن حَبل الوريد (ق/16) و شصت سال می‌دواند و هنوز نرسیده‌ام؟ از ارباب فقر عزیزی حاضر بود گفت: اين همان حکایت مجنون_ ماوراءالٹهر است که به خانه‌هاى مردم رفتی و هرچند چیزی خوردی چون بیرون آمدی از وی پرسیدندی که: هیچ خوردی؟ تشنیع کردی که: چیزی از کجا بود و هیچ نخوردم. روزی امیر زاده‌ای وی را به خانه برد وی روان ر ھر ین یبن وی وا و بود اران کو و وا خورد» شمشیر کشید که: دیگر بخور! دیوانه از ترس شمشیر آن مقدار دیگر که امکان داشت بخورد و گفت: اگر می‌کشی بکش که دیگر گنجایی خوردن ندارم. چون ديوانه بیرون رفت از وی پرسیدند که: هیچ خوردی؟ گفت: نعمت فراوان بود اما از ترس شمشیر که چیزی می‌توانست خورد؟ » خدمت مخدومی, خواجه ناصرالدین عبیدالله مذاللّه تعالی ظلال ارشاده فرمودند که: «خدمت سيد قاسم حضرت خواجة بزرگ, خواجه بهاءالڈین را قڈس سژه در نواحی ابیورد دیده بوده و صحبت داشته و طریقة ایشان را معتقد بود و از وی فهم می‌شد که خود را بر آن طریقه می‌داشت. » و دیگر فرمودند که: ایت ب رج اله ی کت که هرجا می‌رسیدم از مجذوبان می‌پرسیدم و خود را به صحبت ایشان می‌رسانیدم۔ چون به روم رسیدم,. گفتند که: اينجا مجذوبی هست. مولانا جانی نام.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

جماعتی از اهل طبع مجتمع شده بوده‌اند و از معارف وی سخنان می‌شنیده‌اند و از سر نفس و هوی هوی می‌ساخته و در وادی اباحت و تهاون به شریعت و سنت می ‌افتاده و وی از این همه پاک. یکی از درویشان وی را دیدم. پیری بود روشن. وظایف طاعات را به جای می‌آورد و دوام ذکر و آگاهی داشت. حال وی پرسیدم, گفت: «من دوبار به خدمت وی رسیده‌ام: یک بار در هرات و یک بار در بلخ. هر بار چون چند روز در خدمت وی بودم گفت: به ولایت خود باز رو و در میان اینان مبان ش که صحبت ایشان ترا ضرر می‌کند! » بعضی از عزیزان می‌فرمودند که: r‏ ملاقات کردم. در اثنای معارفی که می‌گفت از صدیق اکبر رضی الله عنه نقل بسیار می‌کرد و هربار که صدیق اکبر می‌گفت رقت می‌کرد و قطرات اشک بزرگ سپید از چشم وی می‌ریخت. مرندان هی فد که وی اکنون در مقام ابوبکری است. » بعضی دیگر از عزیزان که به صحبت وی رسیده تودند می گفتند که «من به کرم ذاتی وی کس ندیده‌ام. » و بعضی از مردم خرجردجام که در قبول و انکار غالبا از تعصب خالی بود ازوی بعضی کرامتها که این طایفه را می‌باشد نقل می‌کرد. 354 عزیزی که بر سخن وی همه اعتماد هست از بعض مسافران معتمد نقل کرد که از تربت مقدذّسة جام به عزیمت مشهد مقدس طوس علی ساکنیه السلام شبگیر پگاه کرده بوده‌اند. در راه که می‌رفته‌اند, در جانب خرجرد روشناییی در نظر ایشان آمده بوده است که از زمین مرتفع شده و به آسمان رسیده. در تعجب مانده‌اند که آن چه روشنایی است! هم شب به خرجرد رسیده‌اند دیده‌اند که آن روشنایی درجانب لنگر خدمت سید است, قذس سژه. چون به لنگر آمده‌اند و قصد زیارت وی کرده‌اند. چنان مشاهده افتاده که آن نوری است که از آن خانه که مرقد منور وی در آنجاست می‌تابد. و از بعض درویشان چنان دریافته‌ام که توجه به مرقد وی موجب جمعیت تمام است. والله تعالى اعلم. دز بفضی. از رنمایل خود. آوردة که: «در تاریخ سنه تسع و سبعين و سبعمائه بود که در شهر هرات در خانقاه جدیدی در جوار مولانا ظهيرالڈين خلوتی رحمه الله تعالی ساکن بودیم. ناگاه سحرگاهی حدمت مولانا از خلوت خود گریان بیرون آمد وروی به خلوت من نهاد و فریاد برآورد که: از یرای خدای بکوی که می گوجد وکن افڑت :الله هن حَبل الوريد (ق/16) و شصت سال می‌دواند و هنوز نرسیده‌ام؟ از ارباب فقر عزیزی حاضر بود گفت: اين همان حکایت مجنون_ ماوراءالٹهر است که به خانه‌هاى مردم رفتی و هرچند چیزی خوردی چون بیرون آمدی از وی پرسیدندی که: هیچ خوردی؟ تشنیع کردی که: چیزی از کجا بود و هیچ نخوردم. روزی امیر زاده‌ای وی را به خانه برد وی روان ر ھر ین یبن وی وا و بود اران کو و وا خورد» شمشیر کشید که: دیگر بخور! دیوانه از ترس شمشیر آن مقدار دیگر که امکان داشت بخورد و گفت: اگر می‌کشی بکش که دیگر گنجایی خوردن ندارم. چون ديوانه بیرون رفت از وی پرسیدند که: هیچ خوردی؟ گفت: نعمت فراوان بود اما از ترس شمشیر که چیزی می‌توانست خورد؟ » خدمت مخدومی, خواجه ناصرالدین عبیدالله مذاللّه تعالی ظلال ارشاده فرمودند که: «خدمت سيد قاسم حضرت خواجة بزرگ, خواجه بهاءالڈین را قڈس سژه در نواحی ابیورد دیده بوده و صحبت داشته و طریقة ایشان را معتقد بود و از وی فهم می‌شد که خود را بر آن طریقه می‌داشت. » و دیگر فرمودند که: ایت ب رج اله ی کت که هرجا می‌رسیدم از مجذوبان می‌پرسیدم و خود را به صحبت ایشان می‌رسانیدم۔ چون به روم رسیدم,. گفتند که: اينجا مجذوبی هست. مولانا جانی نام.

Orijinal Metin (FA)

چون پیش وی رفتم. ٠‏ وی را بشناختم که در اوان تحصیل در تبریز دیده بودم. با وی گفتم: ترا چه شد؟ به زبان رومی گفت: هر صباح که برمی‌خاستم مردی بودم در تفرقه افتاده مرا یکی اين طرف می کشید و یکی آن طرف. بامدادی برخاستم مرا چیزی فرو گرفت که از همه خلاص شدم. » فرمودند که: «این سخن را چند بار از خدمت سید شنیدم» هر بار که می‌شنیدم متغیر می‌شد و قطرات اشک از چشم او می‌جست. معلوم شد که ان سخن در ان وقت که ان عزیز فرموده بوده. در وی تاثیر بسیار کرده بوده است. » در تاریخ سنۀ ثلاثین و ثمانمائه. پادشاه وقت رادر جامع هرات شخصی زخمی زد. چنان معلوم شد که وی را در لنگر خدمت سید خانه‌ای مقفل بوده. به توهم آن که مگر آن به وقوف وی بوده از شهر عذر خواستند. به جانب بلخ و سمرقند رفت و از آنجا مراجعت کرد و در خرچرد جام متوطن شد و در سنۀ سبع و ٿلاثین از دنیا برفت و قبر وی انجاست. , رحمه الله تعالی. 2- حکیم سنایی غزنوی» قدس الله تعالی روحه کنیت و نام وی ابوالمجد مَجدود بن آدم است. وی با پدر شیخ رضی الڈین على لالا إبناعم e‏ از کبرای شعرای طايفة صوفیه است و سخنان وی را به استشهاد در مصنفات خود آورده‌اند. و کتاب حديقة الحقيقه بر كمال وی در شعر 9 بيان اذواق و 355 e E وھ و وی او ودک وان وکود وکو کن در فل وان ری‎ ن اا ا کی ات و وسا رک وی ود‎ که بود فی رفت 0ا بذ عرض :ز سان به در گلخنی رسید که یکی از مجذوبان از حد‎ تکلیف بیرون رفته که مشهور بود به لای خوار, زیرا که پیوسته لای شراب خوردی در‎ خود می‌گفت: «پر کن قدحی به کوری محمودک‎ e E انجا بود. ‎ ¿ تا بخورم! » ساقی گفت: «محمود مردی غازی است و پادشاه اسلام. » فت و مردکی ناخشنود ‏ است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است در حیز ضبط نیاورده» می‌رود تا مملکت دیگر گیرد. » یک قدح گرفت و بخورد. بازگفت: «پرکن قدحی دیگر , به کوی سناییک شاعر! » ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطيف طبع است. » گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کاری آمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی‌آید و نمی‌داند که وی را برای چه کار آفریده‌اند. » سنایی چون آن را لشىنید» خال بز وی متغیر شد و به تننیه آن لای خوار از مستی غفلت هشیار شدو پای ډړ راه نهاد و به سلوک مشغول شد. در سخنان مولانا جلال الدین رومی قدذس الله تعالی سژه مذکور است که خواجه حکیم سنایی در وقتی که محتضر بود در زیر زبان چیزی می‌گفت. حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت می‌خواند که: بازگشتم زانچه گفتم زان که نیست در سخن معنی و در معنی سخن عزیزی این را شنید. گفت: «عجب حالی است که در وقت بازگشتن از سخن نیز به سخن مشغول بوده است. » وی همواره منزوی و منقطع می‌بوده و از مخالطت اهل دنیا مُعرض؛ یکی از ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که به ملازمت و زبارت وی رود. شیخ مکتوبی به وی توشته»فشتهل :بر تى لطايف وا از ان جفله آن این داعی را عقل و روج ډر پیش خدمت است ولیکن بنیة ضعیف دارم که طاقت تفقد و قوت تعهد ندارد. إن المُلوک إذا دَحَلوا قَرَيَة يه أفْسَدّوها(34/نمل) . کلاتة مندرس چه N N ‏ داند که هر بار که سراپردۀ حشمت ایشان در این خطة مختصر زدند.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

چون پیش وی رفتم. ٠‏ وی را بشناختم که در اوان تحصیل در تبریز دیده بودم. با وی گفتم: ترا چه شد؟ به زبان رومی گفت: هر صباح که برمی‌خاستم مردی بودم در تفرقه افتاده مرا یکی اين طرف می کشید و یکی آن طرف. بامدادی برخاستم مرا چیزی فرو گرفت که از همه خلاص شدم. » فرمودند که: «این سخن را چند بار از خدمت سید شنیدم» هر بار که می‌شنیدم متغیر می‌شد و قطرات اشک از چشم او می‌جست. معلوم شد که ان سخن در ان وقت که ان عزیز فرموده بوده. در وی تاثیر بسیار کرده بوده است. » در تاریخ سنۀ ثلاثین و ثمانمائه. پادشاه وقت رادر جامع هرات شخصی زخمی زد. چنان معلوم شد که وی را در لنگر خدمت سید خانه‌ای مقفل بوده. به توهم آن که مگر آن به وقوف وی بوده از شهر عذر خواستند. به جانب بلخ و سمرقند رفت و از آنجا مراجعت کرد و در خرچرد جام متوطن شد و در سنۀ سبع و ٿلاثین از دنیا برفت و قبر وی انجاست. , رحمه الله تعالی. 2- حکیم سنایی غزنوی» قدس الله تعالی روحه کنیت و نام وی ابوالمجد مَجدود بن آدم است. وی با پدر شیخ رضی الڈین على لالا إبناعم e‏ از کبرای شعرای طايفة صوفیه است و سخنان وی را به استشهاد در مصنفات خود آورده‌اند. و کتاب حديقة الحقيقه بر كمال وی در شعر 9 بيان اذواق و 355 e E وھ و وی او ودک وان وکود وکو کن در فل وان ری‎ ن اا ا کی ات و وسا رک وی ود‎ که بود فی رفت 0ا بذ عرض :ز سان به در گلخنی رسید که یکی از مجذوبان از حد‎ تکلیف بیرون رفته که مشهور بود به لای خوار, زیرا که پیوسته لای شراب خوردی در‎ خود می‌گفت: «پر کن قدحی به کوری محمودک‎ e E انجا بود. ‎ ¿ تا بخورم! » ساقی گفت: «محمود مردی غازی است و پادشاه اسلام. » فت و مردکی ناخشنود ‏ است. آنچه در تحت حکم وی درآمده است در حیز ضبط نیاورده» می‌رود تا مملکت دیگر گیرد. » یک قدح گرفت و بخورد. بازگفت: «پرکن قدحی دیگر , به کوی سناییک شاعر! » ساقی گفت: «سنایی مردی فاضل و لطيف طبع است. » گفت: «اگر وی لطیف طبع بودی به کاری مشغول بودی که وی را به کاری آمدی. گزافی چند در کاغذی نوشته که به هیچ کار وی نمی‌آید و نمی‌داند که وی را برای چه کار آفریده‌اند. » سنایی چون آن را لشىنید» خال بز وی متغیر شد و به تننیه آن لای خوار از مستی غفلت هشیار شدو پای ډړ راه نهاد و به سلوک مشغول شد. در سخنان مولانا جلال الدین رومی قدذس الله تعالی سژه مذکور است که خواجه حکیم سنایی در وقتی که محتضر بود در زیر زبان چیزی می‌گفت. حاضران گوش به پیش دهانش بردند این بیت می‌خواند که: بازگشتم زانچه گفتم زان که نیست در سخن معنی و در معنی سخن عزیزی این را شنید. گفت: «عجب حالی است که در وقت بازگشتن از سخن نیز به سخن مشغول بوده است. » وی همواره منزوی و منقطع می‌بوده و از مخالطت اهل دنیا مُعرض؛ یکی از ارباب جاه و جلال را عزیمت آن بوده که به ملازمت و زبارت وی رود. شیخ مکتوبی به وی توشته»فشتهل :بر تى لطايف وا از ان جفله آن این داعی را عقل و روج ډر پیش خدمت است ولیکن بنیة ضعیف دارم که طاقت تفقد و قوت تعهد ندارد. إن المُلوک إذا دَحَلوا قَرَيَة يه أفْسَدّوها(34/نمل) . کلاتة مندرس چه N N ‏ داند که هر بار که سراپردۀ حشمت ایشان در این خطة مختصر زدند.

Orijinal Metin (FA)

حاجت امده است این ضعیف منزوی را رخت عافیت به عَرّب خانة غولان بردن و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الیاس سپردن. اکنون به بزرگیی که ذوالفضل الکبیر با آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشة دل این گوشه گرفته را به تففٌد سایس خود خراب نکند که جسم حقیر این بنده نه سزای چشم قریر خداوندی است. و من مقولاته» قڈس سژه: بس که شنیدی صفت روم و چين خیز و بیا ملک سنایی ببین تاهمه دل بینی بی حرص وبخل تاهمه جان بینی بی کبر و کین پای نه و چرخ به زیر قدم اع و و واک هر ر کن زرنه و کان ملکی زیر دست جونه و اسب فلکی زیر زین واا ا جهان برمثال مرداری است کرکسان اندر او هزار هزار ‏ باهمه خلق جهان, گرچه از آن بیشتر گمره و کمتر برهند 356 رباعیات: دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده درون ای با علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون قايم که خودی, از آن شب و روز بیمت ز سّموم است و امیدت به ق 8 نررر يم با مايه از اب و اتش باشد بیم چون سايه شدی ترا چه جیحون چه بر سین سریر سر سياه امد عشق جحيم : بر کاف کمال کل کلاه امد عشق بر میم ملوک ملک ماه امد عشق مردی که به راه عشق جان فرساید با این همه یک قدم ز راه امد عشق عاشق به ره عشق چنان می‌باید بايد که بدون یار خود نگراید ای نیست شده ذات تو در پردۀ کز دوزخ و از بهشت یادش نايد مردانه کنون, چو عاشقان می گرد در کفر گرد و گرد سرمست دردست دوکر و کر ون وا وه هوین ای من به تو زنده همچو مردم به سردی همه از برای من داری بس! ‏ ۹ در بر نگذارمش که سازد موسي ر ی زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد ور دیده نگه کند به دیدار کسی کز درا کشک اد و از دورج رد چون چهرۀ تو زکوی ما شد پر گرد وای دل ز دلی بگرد و خون خون اندر ره عاشقی چنان بايد مرد شو 8 ای عقل اگر چند شریفی دون شو بی چشم درای و بی زبان بیرون شو در یردة ان تکار دیکر کون شو سودای ترا عقل مجرد محمل ای عشق تراروح مقدڈس منزل از دست غمت دست به سرپای به ساح جهان معرفت, یعنى دل گل کنوزالاولیاء نام نهاده. بسی معارف 9 حقايق 9 لطابف و دقايق در انجا درح کرده 9 اولش این است: طلب ای عاشقان خوش رفتار طرب ای نیکوان شیرین کار تاکی از خانه؟ هین ره صحرا تاکی از کعبه؟ هین در خمُار در جهان شاهدی و مافارغ؟ در قدح جرعه‌ای و ما هشیار؟ زین سپس دست ما و دامن دوست زین سپس كوش ماو حلقة يار و وی را ورای حديقة الحقیقه سه کتاب مثنوی دیگر است هم بر وزن حدیقه. اما مکضر و ا رفاست ار انات ای به پرواز بر پریده بلند خویشتن را رها شممرده زبند باز پر سوی لایجوز و يجوز ر ا صورت است هنوز تاریخ تمامی حدیقه. چنانچه خود به نظم آورده سنۀ مس و عشرین و خمسمائه بوده 357 573- شىخ فریدالڈين عطار نیسابوری» قدس الله تعالى سره وی مرید شيخ مجدالڈين بغدادی است. در دیباچة كتاب تذكرة الأولياء که به وی منسوب ا می‌گوید که: «یک روز پیش امام مجدالڈین بغدادی درآمدم. وی را ديدم اة انيا عليه السام كه علماء اتی کانبیاء بنی اسرائیل. پس گفت: اا E‏ که دوش گفته بودم: خداوندا!

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

حاجت امده است این ضعیف منزوی را رخت عافیت به عَرّب خانة غولان بردن و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الیاس سپردن. اکنون به بزرگیی که ذوالفضل الکبیر با آن بزرگ دین و دنیا کرده است که گوشة دل این گوشه گرفته را به تففٌد سایس خود خراب نکند که جسم حقیر این بنده نه سزای چشم قریر خداوندی است. و من مقولاته» قڈس سژه: بس که شنیدی صفت روم و چين خیز و بیا ملک سنایی ببین تاهمه دل بینی بی حرص وبخل تاهمه جان بینی بی کبر و کین پای نه و چرخ به زیر قدم اع و و واک هر ر کن زرنه و کان ملکی زیر دست جونه و اسب فلکی زیر زین واا ا جهان برمثال مرداری است کرکسان اندر او هزار هزار ‏ باهمه خلق جهان, گرچه از آن بیشتر گمره و کمتر برهند 356 رباعیات: دلها همه آب گشت و جانها همه خون تا چیست حقیقت از پس پرده درون ای با علمت خرد رد و گردون دون از تو دو جهان پر و تو از هر دو برون قايم که خودی, از آن شب و روز بیمت ز سّموم است و امیدت به ق 8 نررر يم با مايه از اب و اتش باشد بیم چون سايه شدی ترا چه جیحون چه بر سین سریر سر سياه امد عشق جحيم : بر کاف کمال کل کلاه امد عشق بر میم ملوک ملک ماه امد عشق مردی که به راه عشق جان فرساید با این همه یک قدم ز راه امد عشق عاشق به ره عشق چنان می‌باید بايد که بدون یار خود نگراید ای نیست شده ذات تو در پردۀ کز دوزخ و از بهشت یادش نايد مردانه کنون, چو عاشقان می گرد در کفر گرد و گرد سرمست دردست دوکر و کر ون وا وه هوین ای من به تو زنده همچو مردم به سردی همه از برای من داری بس! ‏ ۹ در بر نگذارمش که سازد موسي ر ی زنهار به هیچ آبی آلوده مگرد ور دیده نگه کند به دیدار کسی کز درا کشک اد و از دورج رد چون چهرۀ تو زکوی ما شد پر گرد وای دل ز دلی بگرد و خون خون اندر ره عاشقی چنان بايد مرد شو 8 ای عقل اگر چند شریفی دون شو بی چشم درای و بی زبان بیرون شو در یردة ان تکار دیکر کون شو سودای ترا عقل مجرد محمل ای عشق تراروح مقدڈس منزل از دست غمت دست به سرپای به ساح جهان معرفت, یعنى دل گل کنوزالاولیاء نام نهاده. بسی معارف 9 حقايق 9 لطابف و دقايق در انجا درح کرده 9 اولش این است: طلب ای عاشقان خوش رفتار طرب ای نیکوان شیرین کار تاکی از خانه؟ هین ره صحرا تاکی از کعبه؟ هین در خمُار در جهان شاهدی و مافارغ؟ در قدح جرعه‌ای و ما هشیار؟ زین سپس دست ما و دامن دوست زین سپس كوش ماو حلقة يار و وی را ورای حديقة الحقیقه سه کتاب مثنوی دیگر است هم بر وزن حدیقه. اما مکضر و ا رفاست ار انات ای به پرواز بر پریده بلند خویشتن را رها شممرده زبند باز پر سوی لایجوز و يجوز ر ا صورت است هنوز تاریخ تمامی حدیقه. چنانچه خود به نظم آورده سنۀ مس و عشرین و خمسمائه بوده 357 573- شىخ فریدالڈين عطار نیسابوری» قدس الله تعالى سره وی مرید شيخ مجدالڈين بغدادی است. در دیباچة كتاب تذكرة الأولياء که به وی منسوب ا می‌گوید که: «یک روز پیش امام مجدالڈین بغدادی درآمدم. وی را ديدم اة انيا عليه السام كه علماء اتی کانبیاء بنی اسرائیل. پس گفت: اا E‏ که دوش گفته بودم: خداوندا!

%0
10 Bölüm