Qur'an&Sunnahالقرآن

Abdurrahman Câmî — Nefehâtü'l-üns (Farsça asıl)

Nûreddin Abdurrahman Câmî · FA

Orijinal Metin (FA)

7- فطامة نیسابوریه» قدذدس سڙّها از قدمای نسای خراسان بود و از کبار عارفات. ابویزید بسطامی قڈس الله تعالی سژه بر وی ثنا گفته است و ذوالٹون مصری از وی سؤالها کرده در مکه مجاور بوده و گاهی به بیت المقدس مې‌رفت و باز به مکه مراجعت می‌کرد. به مکه در راه عمره در اة لات و شرن و مافن رکه از دتا روزی برای ذوالٹون چیزی فرستاد. ذوالٹون قبول نکرد و گفت: «در قبول کردن چیزی از نسوان مذلت است و نقصان . “ فاطمه گفت: «در دنیا هیچ صوفی از آن بهتر و بزرگتر نیست که سبب در ميان نبیند. » ابویزید گفته است که: «در عمر خود یک مرد و یک زن دیدم. آن زن فاطمة نيسابور به بود. از هیچ مقام وی را خبر نکردم که آن خبر وی را عیان نبود. » یکی از مشایخ ذوالتون را پرسید که: «که را بزرگتر دیدی از این طایفه؟ » گفت: «زنی بود در مکه که وی را فاطمة نیسابوریه می‌گفتند. درٴقهم فغانی قران سخنان می كفت که مرا عجب می‌آمد. » وی ف نل کن الا ا عل ال وا حط فی کل ان و ا ل العا ون ال الا ال وای وال الا الإخلآأص. > و هم وی گفته: «الضادق و المثقی أليومَ فى بحرٍ تَطْطربٌ عليه أمواجُه. يدعو رَبّه ري نشال ربه الخلاص و النجاة . « وی گفته: «5 من غفل لله على الفضافدة فهو غارف ومن كمل على خشاهة الله ه ااه فهو الفخلص. » ۳ 8 رَبْنُوته» رحمها الله تعالی نام وی فاطمه است. خدمت ابوحمزه و جنید و نوری قدس الله تعالی ارواحهم کرده د. وی گفته است که: «روزی سرمای سخت بود. بر نوری درآمدم و گفتم: هیچ می‌خوری؟ گفت: آری. گفتم: چه چیز بیارم؟ گفت: نان و شیر. آوردم,. و پیش وی آتش کرده بودند و دست وی از خاکستر سياه شده بود. به هر جا از دست وی که فی شد :شا هی فته فی شد جون: ان :ا بدیدم»ء با خود گفتم: ا ار اولیائک! ما فیهم احدٌ نظیفٌ. پس از پیش وی بیرون رفتم, به جایی رسیدم. زنی در قن آونخت که اینجا یک رَرّمه جامه بود تو برده‌ای؛ و مرا پیش امیربرد. نوری آن را ا و وی را مرنجان که وی از اولیای خدای است, سبحانه. مير گفت: من چه حیله کنم که خصم وی آن را ازوی می‌طلبد؟ ناگاه کنیزکی سياه پیدا شد و آن رَرّمه با وی و گفت: وي را بگذارید که رَرمه را يافتیم! ‏ پس نوری دست مرا بگرفت و از پیش امیر بیرون آورد و گفت: چرا گفتی: ما اوش 3/1 اولیائک و اأقذرهم؟ گفتم: توبه کردم از آنچه گفته بودم. » 9- فاطمة البَردعيه» رحمها الله تعالی در اردبیل می‌بوده. قیل: «کانت من العارفات ,المتكلّماتِ بالشّطح. » فضت ار شان وی را ار قول سول صلی الله عله و ملم که ار خضرت ج سبحانه, حکایت کرده است که: «آتا جيس مَنْ دگرني. » سؤال کرد. ساعتی با آن سایل سخنان گفت, پس گفت: «إِنٌ الذکر أن تشهد ذکر المذکور لک مَعَ دوام ذِكرک له, فَفنی ذکژه فی ذکژه و ببّقی ذکژه لک حین لامکان و لازمان:» 0 على روك افد ين خ وة ر خمها الله ا وی از اولاد اکابر بود و مال بسیار داشت. همه را پر فقرا نفقه کرد و با احمد در آنچه بود موافقت نمود. بایزید را و ابوحفص را قذس الله تعالی روحهما دیده بود واز بایزید سؤالات کرده بود. اوک کے اس کو خوت ران را روو کیو او ا ان و که 21 على زوجة احمد خضرویه. را ديدم پس دانستم که حق سبحانه معرفت و شناخت خود را انجا که می‌خواهد می‌نهد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

7- فطامة نیسابوریه» قدذدس سڙّها از قدمای نسای خراسان بود و از کبار عارفات. ابویزید بسطامی قڈس الله تعالی سژه بر وی ثنا گفته است و ذوالٹون مصری از وی سؤالها کرده در مکه مجاور بوده و گاهی به بیت المقدس مې‌رفت و باز به مکه مراجعت می‌کرد. به مکه در راه عمره در اة لات و شرن و مافن رکه از دتا روزی برای ذوالٹون چیزی فرستاد. ذوالٹون قبول نکرد و گفت: «در قبول کردن چیزی از نسوان مذلت است و نقصان . “ فاطمه گفت: «در دنیا هیچ صوفی از آن بهتر و بزرگتر نیست که سبب در ميان نبیند. » ابویزید گفته است که: «در عمر خود یک مرد و یک زن دیدم. آن زن فاطمة نيسابور به بود. از هیچ مقام وی را خبر نکردم که آن خبر وی را عیان نبود. » یکی از مشایخ ذوالتون را پرسید که: «که را بزرگتر دیدی از این طایفه؟ » گفت: «زنی بود در مکه که وی را فاطمة نیسابوریه می‌گفتند. درٴقهم فغانی قران سخنان می كفت که مرا عجب می‌آمد. » وی ف نل کن الا ا عل ال وا حط فی کل ان و ا ل العا ون ال الا ال وای وال الا الإخلآأص. > و هم وی گفته: «الضادق و المثقی أليومَ فى بحرٍ تَطْطربٌ عليه أمواجُه. يدعو رَبّه ري نشال ربه الخلاص و النجاة . « وی گفته: «5 من غفل لله على الفضافدة فهو غارف ومن كمل على خشاهة الله ه ااه فهو الفخلص. » ۳ 8 رَبْنُوته» رحمها الله تعالی نام وی فاطمه است. خدمت ابوحمزه و جنید و نوری قدس الله تعالی ارواحهم کرده د. وی گفته است که: «روزی سرمای سخت بود. بر نوری درآمدم و گفتم: هیچ می‌خوری؟ گفت: آری. گفتم: چه چیز بیارم؟ گفت: نان و شیر. آوردم,. و پیش وی آتش کرده بودند و دست وی از خاکستر سياه شده بود. به هر جا از دست وی که فی شد :شا هی فته فی شد جون: ان :ا بدیدم»ء با خود گفتم: ا ار اولیائک! ما فیهم احدٌ نظیفٌ. پس از پیش وی بیرون رفتم, به جایی رسیدم. زنی در قن آونخت که اینجا یک رَرّمه جامه بود تو برده‌ای؛ و مرا پیش امیربرد. نوری آن را ا و وی را مرنجان که وی از اولیای خدای است, سبحانه. مير گفت: من چه حیله کنم که خصم وی آن را ازوی می‌طلبد؟ ناگاه کنیزکی سياه پیدا شد و آن رَرّمه با وی و گفت: وي را بگذارید که رَرمه را يافتیم! ‏ پس نوری دست مرا بگرفت و از پیش امیر بیرون آورد و گفت: چرا گفتی: ما اوش 3/1 اولیائک و اأقذرهم؟ گفتم: توبه کردم از آنچه گفته بودم. » 9- فاطمة البَردعيه» رحمها الله تعالی در اردبیل می‌بوده. قیل: «کانت من العارفات ,المتكلّماتِ بالشّطح. » فضت ار شان وی را ار قول سول صلی الله عله و ملم که ار خضرت ج سبحانه, حکایت کرده است که: «آتا جيس مَنْ دگرني. » سؤال کرد. ساعتی با آن سایل سخنان گفت, پس گفت: «إِنٌ الذکر أن تشهد ذکر المذکور لک مَعَ دوام ذِكرک له, فَفنی ذکژه فی ذکژه و ببّقی ذکژه لک حین لامکان و لازمان:» 0 على روك افد ين خ وة ر خمها الله ا وی از اولاد اکابر بود و مال بسیار داشت. همه را پر فقرا نفقه کرد و با احمد در آنچه بود موافقت نمود. بایزید را و ابوحفص را قذس الله تعالی روحهما دیده بود واز بایزید سؤالات کرده بود. اوک کے اس کو خوت ران را روو کیو او ا ان و که 21 على زوجة احمد خضرویه. را ديدم پس دانستم که حق سبحانه معرفت و شناخت خود را انجا که می‌خواهد می‌نهد.

Orijinal Metin (FA)

» بایزید قڈس سره گفته است: «هرکه تصوف ورزد بايد که به همتی ورزد چون همت ام علی: روج :احم خضرویه یا با حالی همون حال آی» ام علی گفته است که: «خدای تعالی خلق را به خود خواند به انواع لطف و نیکویی۔ اجابت نکردند. پس بر ایشان ریخت بلاهای گوناگون تا ایشان را به بلا به سوی خود باز گرداند. زیرا که ایشان را دوست می‌دارد. » و هم وی گفته است: «فوت حاجت آسان‌تر است از خواری کشیدن از برای آن . « زنی از اهل بلخ به وی آفة که «آمده‌ام که به خدای تعالی تقرب جويم به وسيلة خدمت تو. » مر او را گفت: «چرا به واسطة خدمت خدای تعالی به من تقرب نمی جویی؟ » 1“ آَم محمد والدة الشيخ ابى عبدالله بن خفيف» رحمها الله تعالی انتج فن :ا لادا ت الفا تات هرا مر خوة اتوعنداللة ن حف آن راه يجو جه فر حجاز رفت و مر او را مکاشفات و مجاهدات بسیار است. گویند که شيخ در عُشر اخیر رمضان إحیای شب می‌کرد تا شب قدر دریابد. به بام ترادو بوذ و نماز می‌کرد و والدۂ وی ام محمد در درون خانه متوجه حق سبحانه نشته بود ناگاه انوار شب قدر بر وی ظاهر شدن گرفت. آواز داد که: «ای محمد! ای فرزند! آنچه واا می‌طلبی اینجاست . » شيخ فرود أقد وان انوار را دید و در قدم والده افتاد. و بعد از آن شیخ می‌گفت که: «از آن وقت باز قدر والدة خود دانستم . “ 2- فاطمة بنت ابی بكر الكتانى» رحمها الله تعالى وی در مجلس سَمّنون مُحِبٌ, وقتی که از محبت سخن می‌گفت جان بداد و با وی سه نفر دیگر از مردان جان بدادند. 3- فِصّة» رحمها الله تعالى فخ انو الس جالفى ر خمه الله كه اسك كه قد ال رن از الحا ت در خض ديهها. مرا داعیة زیارت وی شد از برای اطلاع بر کرامتی که ازوی شهرت گرفته بود وان زن را فقطه می خواندند چون په ان دنه که ان ڙن انجا بود رسیدیم» حکایت کردند 37/2 که گوسفندی دارد که از وی شیر و عسل می‌دوشد. ما قدحی نو بخریدیم و بیامدیم پیش آن زن؛ و بر وی سلام کردیم. ن فده مئ‌خواهیم که سیم . انچ می گویتد از گوسفند گوسفند را اضر اور بدوشیدیم دز آن فدح و ساشامنديم شير نود وعشښل: از قصة وی بپرسیدیم. گفت: ما را گوسفندی بود و ما قومی فقیریم. روز عید شوهر من گفت و وی مردی صالح بود که: ما:امزوز این گوسفند زا قربان می کنیه. گفتم: نه زیرا که ما را رخصت هست در ترک قربان؛ و خدای تعالی احتیاج ما می‌داند به این گوسفند. اتاق در آن روز مهمانی رسید, شوهر را گفتم: ما ! e‏ و درپس یوان قران کد ناگاه ديدم که گوسفندی به دیوار خانه برجست و به خانه فرود آمد. ن كه کر ان گوسفند از شوهر من گریخته است؟ بیرون رفتم ديدم که آن را پوست می‌کند. در عجب ماندم و قصه را باشوهر بگفتم. گفت: ‏ پهتر از آن. که مهمان را گرامی داشتیم. بعد از آن گفت: ای فرزند! بدرستی که این گوسفند در دلهای مریدان چرا می‌کند. چون دلهای ایشان خوش است شیر او خوش است, و اگر متغیر است شیر او نیز متغیر است. پس شما دلها خوش گردانید! » ااا ج اللةسى وة كه «فزاد نه مرندان که آن رن کقت وی و:شوفز وی است. ولکن عام ذکر کرد از برای ستر و تلبیس و از برای تحریض مریدان بر طیب قلوب. و معنی آن است که چون خوش است دلهای ماء خوش است آنچه نزد ماست. a ‏ زنی بود شاگرد سری سقطی,.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» بایزید قڈس سره گفته است: «هرکه تصوف ورزد بايد که به همتی ورزد چون همت ام علی: روج :احم خضرویه یا با حالی همون حال آی» ام علی گفته است که: «خدای تعالی خلق را به خود خواند به انواع لطف و نیکویی۔ اجابت نکردند. پس بر ایشان ریخت بلاهای گوناگون تا ایشان را به بلا به سوی خود باز گرداند. زیرا که ایشان را دوست می‌دارد. » و هم وی گفته است: «فوت حاجت آسان‌تر است از خواری کشیدن از برای آن . « زنی از اهل بلخ به وی آفة که «آمده‌ام که به خدای تعالی تقرب جويم به وسيلة خدمت تو. » مر او را گفت: «چرا به واسطة خدمت خدای تعالی به من تقرب نمی جویی؟ » 1“ آَم محمد والدة الشيخ ابى عبدالله بن خفيف» رحمها الله تعالی انتج فن :ا لادا ت الفا تات هرا مر خوة اتوعنداللة ن حف آن راه يجو جه فر حجاز رفت و مر او را مکاشفات و مجاهدات بسیار است. گویند که شيخ در عُشر اخیر رمضان إحیای شب می‌کرد تا شب قدر دریابد. به بام ترادو بوذ و نماز می‌کرد و والدۂ وی ام محمد در درون خانه متوجه حق سبحانه نشته بود ناگاه انوار شب قدر بر وی ظاهر شدن گرفت. آواز داد که: «ای محمد! ای فرزند! آنچه واا می‌طلبی اینجاست . » شيخ فرود أقد وان انوار را دید و در قدم والده افتاد. و بعد از آن شیخ می‌گفت که: «از آن وقت باز قدر والدة خود دانستم . “ 2- فاطمة بنت ابی بكر الكتانى» رحمها الله تعالى وی در مجلس سَمّنون مُحِبٌ, وقتی که از محبت سخن می‌گفت جان بداد و با وی سه نفر دیگر از مردان جان بدادند. 3- فِصّة» رحمها الله تعالى فخ انو الس جالفى ر خمه الله كه اسك كه قد ال رن از الحا ت در خض ديهها. مرا داعیة زیارت وی شد از برای اطلاع بر کرامتی که ازوی شهرت گرفته بود وان زن را فقطه می خواندند چون په ان دنه که ان ڙن انجا بود رسیدیم» حکایت کردند 37/2 که گوسفندی دارد که از وی شیر و عسل می‌دوشد. ما قدحی نو بخریدیم و بیامدیم پیش آن زن؛ و بر وی سلام کردیم. ن فده مئ‌خواهیم که سیم . انچ می گویتد از گوسفند گوسفند را اضر اور بدوشیدیم دز آن فدح و ساشامنديم شير نود وعشښل: از قصة وی بپرسیدیم. گفت: ما را گوسفندی بود و ما قومی فقیریم. روز عید شوهر من گفت و وی مردی صالح بود که: ما:امزوز این گوسفند زا قربان می کنیه. گفتم: نه زیرا که ما را رخصت هست در ترک قربان؛ و خدای تعالی احتیاج ما می‌داند به این گوسفند. اتاق در آن روز مهمانی رسید, شوهر را گفتم: ما ! e‏ و درپس یوان قران کد ناگاه ديدم که گوسفندی به دیوار خانه برجست و به خانه فرود آمد. ن كه کر ان گوسفند از شوهر من گریخته است؟ بیرون رفتم ديدم که آن را پوست می‌کند. در عجب ماندم و قصه را باشوهر بگفتم. گفت: ‏ پهتر از آن. که مهمان را گرامی داشتیم. بعد از آن گفت: ای فرزند! بدرستی که این گوسفند در دلهای مریدان چرا می‌کند. چون دلهای ایشان خوش است شیر او خوش است, و اگر متغیر است شیر او نیز متغیر است. پس شما دلها خوش گردانید! » ااا ج اللةسى وة كه «فزاد نه مرندان که آن رن کقت وی و:شوفز وی است. ولکن عام ذکر کرد از برای ستر و تلبیس و از برای تحریض مریدان بر طیب قلوب. و معنی آن است که چون خوش است دلهای ماء خوش است آنچه نزد ماست. a ‏ زنی بود شاگرد سری سقطی,.

Orijinal Metin (FA)

و ان زن را پسری بود پیش معلم. معلم ان پسر را به آسیا فرستاد. وی در آب افتاد وغرق شد. و از ان معنی خبر داد. سرئ گفت: «برخیزید و با من بیایید تا پیش مادر وی رویم! ! » برفتند. شيخ سرئ قداس سژه با مادر کودک بنیاد سخن کرد در صبر, بعد از ان در رضا. زن گفت: مراد تو از این تقریر چیست؟ » گفت: «پسر تو غرق شده است. » گفت: «پسر من ؟ ) گفت: «بلی. » گفت: «بدرستی که خدای تعالی این نکرده ‏ صبر و رضا سخن آغاز کرد. زن گفت: «برخیزید و با من بیایید! » برخاستند و با وی برفتند تا به جوی آب رسیدند. پرسید که: «کجا غرق شده است؟ » گفتند: «اینجا . » آنجا رفت و بانگ زد که: «فرزند محمد! » گفت: ۶ ای فادرا ان ن بو ات قرو رفت و دست پسر بگرفت و به خانه برد. شيخ سرئ التفات به شيخ جنید کرد و گفت: «این چیست؟ » جنید گفت: ایر E‏ اوو ر ا ا واجب کرده است و حکم هرکه چنین باشد آن است که هيچ حادثه حادث نشود نسبت به وی. مگر که وی را به آن اعلام کنند. چون وی را به فوت پسر اعلام نکردند. دائست که آن ادت هده است لاجرم انکار کرد و گفت: خدای تعالی این نکرده است . “ 5 بُحْقه» رحمها الله تعالى سرک قط کون رخف الله تال که بی خو اتو نافد و لیخ اضطرانی حت داشتم, چنانکه از تهجد محروم ماندم. چون نماز بامداد کردم بیرون رفتم و به هرجا که گمان می‌بردم که شاید آنجا از آن اضطراب تسکینی شود گذر کردم هیچ سودی نداشت. آخر گفتم: به بیمارستان بگذرم و اهل ابتلا را ببینم, باشد که بترسم و منزجر شوم. ون غار ان راف دل فن شاد و سنه من نرح اند ناگاه کنیزکی دیدم بسیار تازه و پاکیزه, جامه‌های فاخر پوشیده؛ بویی خوش از وی به مشام 3/3 من رسید. منظری زیبا و جمالی نیکو داشت و به هر دو پای و هر دو دست در بند بود. چون مرا دید چشمها پر آب کرد و شعری چند بخواند صاحب بیمارستان را گفتم: این کیست؟ گفت: کنیزکی است دیوانه شده. خواجة وی وی را بند کرده مگر باصلاح آید. چون سخن صاحب بیمارستان شنید. گریه در گلوی وی گره شد. بعد از آن این ابيات خواندن گرفت: معش ر الاس ما جُيْنْتُ وَلکنڻ ٠‏ شتک أانة و قبي صاحي إعللتم دی ولم أت دنا ر جهپدی فی حبه و افتضاحي آآسا مَفتوآة بحب بيب ‏ قصللاحى الپذى رَعَمتم قسادی و قسادى الذى رَعَمْنم صلاحى ما على د ات کول الققموالى وارتضاه إتفسه من هن جُناح سخن وی مرا بسوخت و به اندوه و گریه آورد. چون آب چشم من بدید. گفت: ای سرئ! این گریه است بر صفت او, چون باشد اگر او را بشناسی چنانچه حق معرفت است؟ بعد از ان ساعتی بیخود شد. چون با خود آمد. گفتم: ای جاریه! گفت: لبیک ای سری! گفتم: مرا از کجا می‌شناسی؟ گفت: جاهل نشدم از آن زمان که وی را شناختم. گفتم: می‌شنوم که یاد محبت می‌کنی؛ که را دوست می‌داری؟ گفت: أن کنن را که شناسا گردانید ما را به نعمتهای خود و منت نهاد بر ما به عطای خود. به دلها رنت اسیک و سانلا را کیت کت را اسا که مجو س کرد و است؟ گفت: ای سری! حاسدان با هم یاری کردند. بعد از آن شَهقه‌ای بزد که من گمان بردم که مگر حیات از وی مفارقت کرد. بعد از آن با خود آمد و بیتی چند مناسب حال خود خواند. صاحب بیمارستان را گفتم: او را رها کن! رها کرد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

و ان زن را پسری بود پیش معلم. معلم ان پسر را به آسیا فرستاد. وی در آب افتاد وغرق شد. و از ان معنی خبر داد. سرئ گفت: «برخیزید و با من بیایید تا پیش مادر وی رویم! ! » برفتند. شيخ سرئ قداس سژه با مادر کودک بنیاد سخن کرد در صبر, بعد از ان در رضا. زن گفت: مراد تو از این تقریر چیست؟ » گفت: «پسر تو غرق شده است. » گفت: «پسر من ؟ ) گفت: «بلی. » گفت: «بدرستی که خدای تعالی این نکرده ‏ صبر و رضا سخن آغاز کرد. زن گفت: «برخیزید و با من بیایید! » برخاستند و با وی برفتند تا به جوی آب رسیدند. پرسید که: «کجا غرق شده است؟ » گفتند: «اینجا . » آنجا رفت و بانگ زد که: «فرزند محمد! » گفت: ۶ ای فادرا ان ن بو ات قرو رفت و دست پسر بگرفت و به خانه برد. شيخ سرئ التفات به شيخ جنید کرد و گفت: «این چیست؟ » جنید گفت: ایر E‏ اوو ر ا ا واجب کرده است و حکم هرکه چنین باشد آن است که هيچ حادثه حادث نشود نسبت به وی. مگر که وی را به آن اعلام کنند. چون وی را به فوت پسر اعلام نکردند. دائست که آن ادت هده است لاجرم انکار کرد و گفت: خدای تعالی این نکرده است . “ 5 بُحْقه» رحمها الله تعالى سرک قط کون رخف الله تال که بی خو اتو نافد و لیخ اضطرانی حت داشتم, چنانکه از تهجد محروم ماندم. چون نماز بامداد کردم بیرون رفتم و به هرجا که گمان می‌بردم که شاید آنجا از آن اضطراب تسکینی شود گذر کردم هیچ سودی نداشت. آخر گفتم: به بیمارستان بگذرم و اهل ابتلا را ببینم, باشد که بترسم و منزجر شوم. ون غار ان راف دل فن شاد و سنه من نرح اند ناگاه کنیزکی دیدم بسیار تازه و پاکیزه, جامه‌های فاخر پوشیده؛ بویی خوش از وی به مشام 3/3 من رسید. منظری زیبا و جمالی نیکو داشت و به هر دو پای و هر دو دست در بند بود. چون مرا دید چشمها پر آب کرد و شعری چند بخواند صاحب بیمارستان را گفتم: این کیست؟ گفت: کنیزکی است دیوانه شده. خواجة وی وی را بند کرده مگر باصلاح آید. چون سخن صاحب بیمارستان شنید. گریه در گلوی وی گره شد. بعد از آن این ابيات خواندن گرفت: معش ر الاس ما جُيْنْتُ وَلکنڻ ٠‏ شتک أانة و قبي صاحي إعللتم دی ولم أت دنا ر جهپدی فی حبه و افتضاحي آآسا مَفتوآة بحب بيب ‏ قصللاحى الپذى رَعَمتم قسادی و قسادى الذى رَعَمْنم صلاحى ما على د ات کول الققموالى وارتضاه إتفسه من هن جُناح سخن وی مرا بسوخت و به اندوه و گریه آورد. چون آب چشم من بدید. گفت: ای سرئ! این گریه است بر صفت او, چون باشد اگر او را بشناسی چنانچه حق معرفت است؟ بعد از ان ساعتی بیخود شد. چون با خود آمد. گفتم: ای جاریه! گفت: لبیک ای سری! گفتم: مرا از کجا می‌شناسی؟ گفت: جاهل نشدم از آن زمان که وی را شناختم. گفتم: می‌شنوم که یاد محبت می‌کنی؛ که را دوست می‌داری؟ گفت: أن کنن را که شناسا گردانید ما را به نعمتهای خود و منت نهاد بر ما به عطای خود. به دلها رنت اسیک و سانلا را کیت کت را اسا که مجو س کرد و است؟ گفت: ای سری! حاسدان با هم یاری کردند. بعد از آن شَهقه‌ای بزد که من گمان بردم که مگر حیات از وی مفارقت کرد. بعد از آن با خود آمد و بیتی چند مناسب حال خود خواند. صاحب بیمارستان را گفتم: او را رها کن! رها کرد.

Orijinal Metin (FA)

گفتم: برو هر جا که خواهی! گفت: ای سرئ! به کجا روم و مرا جای رفتن نیست؟ آن که حبیب دل من است مرا مملوک بعض ممالیک خود گردانیده است, اگر مالک من راضی شود بروم؛ والا صبر کنم. گفتم: والله که وی از من عاقل‌تر است. ناگاه خواجۀ وی به بیمارستان درآمد و صاحب بیمارستان را گفت: تحفه کو؟ گفت: دز اندرون اشت. و شيخ سرئ پیش اوست؛ خزم شد دراآمد و بر هن سلام گفت و مرا تعظیم بسیار کرد. کے این کیزی اول ر ات اومن هه سبب چیست که وی را محبوس کرده‌ای؟ گفت: چیزهای بسیار: عقل وی رفته است. نمی‌خورد و نمی‌آشامد و خواب نمی کند و ازا نهی کذازد که خوات کنخ تنهار قگز و شهار کر تاشت جال ان که تمام بضاعت من وی است. وی را خریده‌ام به همة مال خود به بیست هزار درم و اميد دربسته بودم که مثل بهای وی بر وی سود کنم از جهت کمالی که در صنعت خود دارد. گفتم: صنعت او چیست؟ گفت: مطربه است. گفتم: چندگاه است که این زحمت به وی رسیده؟ گفت: ‏ عود در کنار داشت و وَحفَّک لاتَقَضْث اليةة فر وا ولا کڈ رث بد الصفو وذاً ملأت ا “اقلت ا ك لذ ا وأشلو وأهدا N‏ ما وی را به محبت کسی متهم افم ورون وک ان را اوی ور از وی پرسیدم که: n‏ خسته و زبان خاطتنی الس مو > نی فكکان وَعظي على ساني فزني منه روع د ب ڍ وخضفني الالة واصۈۉۈطفاني جَبْتْ لما ذعيت طوء ا1ا مُا لذي دعاني وخفت ووا حن نينث ق ها قو قق الحْبٌ بالأمماني 374 بعد از آن صاحب کنیزک را گفتم: بهای او بر من است و زیادت نیز می‌دهم. اواز برداشت و گفت: واقفراه! ترا کجا است بهای او؟ تو مرد درویشی وی را گفتم: تو تعجیل مکن,. تو هم اینجا باش تا من بهای وی را بیاورم! بعد از آن گریان گریان برفتم. و به خدای سوگند که از بهای وی نزدیک من یک درم نبود و شب و روز متحیر و تنها مانده. تضرع می‌کردم و نمی‌توانستم که چشم بر هم زنم؛ و می‌گفتم: ای پروردگار من ! تو می‌دانی پنهان و آشکار من و من اعتماد بر فضل تو کردم مرا رسوا مگردان! ناگاه یکی در بزد. گفتم: 0 یکی از احباب. در بگشادم؛ مردی دیدم با چھها ر غلام و شمعی با او. گفت: ای استاد! ادن دراھدن فی دھی؟ گفتھ درای! چون درام کقتم: تو کی ؟ گفت: احمدبن فننى: امشب به خواب ديدم که هاتفی مرا آواز داد که پنج بدره بردار و پیش سرئ برو و نفس وی را به این خوش کن تا تحفه را بخرد. که ما را با تحفه عنایت است. چون اين بشنیدم, سجدۀ شکر کردم بدانچه خدای تعالی مرا داد از نعمت خود. » سری گوید: «بنشستم و انتظار صبح می‌بردم. چون نماز صبح گزاردم, بیرون آمدم و دست وی گرفتم وبه بیمارستان بردم. صاحب بیمارستان چپ و راست مئ‌نگریست: چون مرا دید گفت: مر چیا دزآی! بدرستی که تحفه را نزد خدای تعالی E a‏ E O ‏ مرا در ميان خلق مشهور گردانیدی. در این وقت که نشسته بودیم. صاحب تحفم بیامد گریان. گفتم: گریه مکن که انچه تو گفتی آورده‌ام» به پنج هزار سود. گفت: لاوالله. گفتم: به ده هزار. گفت: لاوالله. گفتم: بم مثل بها سود. گفت: اگر همة دنيا به من دهی قبول نمی کنم. وی آزاد است خالصاً لله سبحانه ك قصه چیست؟ گفت: ای استاد! دوش مرا تو بیخ کردند. ترا گواه می‌گیرم که از همۀ مال خود بیرون آمدم و در خدای يختم. الله کن لى بالسْعَةٍ کفیلاً و بالرٌزق جمیلاً!

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

گفتم: برو هر جا که خواهی! گفت: ای سرئ! به کجا روم و مرا جای رفتن نیست؟ آن که حبیب دل من است مرا مملوک بعض ممالیک خود گردانیده است, اگر مالک من راضی شود بروم؛ والا صبر کنم. گفتم: والله که وی از من عاقل‌تر است. ناگاه خواجۀ وی به بیمارستان درآمد و صاحب بیمارستان را گفت: تحفه کو؟ گفت: دز اندرون اشت. و شيخ سرئ پیش اوست؛ خزم شد دراآمد و بر هن سلام گفت و مرا تعظیم بسیار کرد. کے این کیزی اول ر ات اومن هه سبب چیست که وی را محبوس کرده‌ای؟ گفت: چیزهای بسیار: عقل وی رفته است. نمی‌خورد و نمی‌آشامد و خواب نمی کند و ازا نهی کذازد که خوات کنخ تنهار قگز و شهار کر تاشت جال ان که تمام بضاعت من وی است. وی را خریده‌ام به همة مال خود به بیست هزار درم و اميد دربسته بودم که مثل بهای وی بر وی سود کنم از جهت کمالی که در صنعت خود دارد. گفتم: صنعت او چیست؟ گفت: مطربه است. گفتم: چندگاه است که این زحمت به وی رسیده؟ گفت: ‏ عود در کنار داشت و وَحفَّک لاتَقَضْث اليةة فر وا ولا کڈ رث بد الصفو وذاً ملأت ا “اقلت ا ك لذ ا وأشلو وأهدا N‏ ما وی را به محبت کسی متهم افم ورون وک ان را اوی ور از وی پرسیدم که: n‏ خسته و زبان خاطتنی الس مو > نی فكکان وَعظي على ساني فزني منه روع د ب ڍ وخضفني الالة واصۈۉۈطفاني جَبْتْ لما ذعيت طوء ا1ا مُا لذي دعاني وخفت ووا حن نينث ق ها قو قق الحْبٌ بالأمماني 374 بعد از آن صاحب کنیزک را گفتم: بهای او بر من است و زیادت نیز می‌دهم. اواز برداشت و گفت: واقفراه! ترا کجا است بهای او؟ تو مرد درویشی وی را گفتم: تو تعجیل مکن,. تو هم اینجا باش تا من بهای وی را بیاورم! بعد از آن گریان گریان برفتم. و به خدای سوگند که از بهای وی نزدیک من یک درم نبود و شب و روز متحیر و تنها مانده. تضرع می‌کردم و نمی‌توانستم که چشم بر هم زنم؛ و می‌گفتم: ای پروردگار من ! تو می‌دانی پنهان و آشکار من و من اعتماد بر فضل تو کردم مرا رسوا مگردان! ناگاه یکی در بزد. گفتم: 0 یکی از احباب. در بگشادم؛ مردی دیدم با چھها ر غلام و شمعی با او. گفت: ای استاد! ادن دراھدن فی دھی؟ گفتھ درای! چون درام کقتم: تو کی ؟ گفت: احمدبن فننى: امشب به خواب ديدم که هاتفی مرا آواز داد که پنج بدره بردار و پیش سرئ برو و نفس وی را به این خوش کن تا تحفه را بخرد. که ما را با تحفه عنایت است. چون اين بشنیدم, سجدۀ شکر کردم بدانچه خدای تعالی مرا داد از نعمت خود. » سری گوید: «بنشستم و انتظار صبح می‌بردم. چون نماز صبح گزاردم, بیرون آمدم و دست وی گرفتم وبه بیمارستان بردم. صاحب بیمارستان چپ و راست مئ‌نگریست: چون مرا دید گفت: مر چیا دزآی! بدرستی که تحفه را نزد خدای تعالی E a‏ E O ‏ مرا در ميان خلق مشهور گردانیدی. در این وقت که نشسته بودیم. صاحب تحفم بیامد گریان. گفتم: گریه مکن که انچه تو گفتی آورده‌ام» به پنج هزار سود. گفت: لاوالله. گفتم: به ده هزار. گفت: لاوالله. گفتم: بم مثل بها سود. گفت: اگر همة دنيا به من دهی قبول نمی کنم. وی آزاد است خالصاً لله سبحانه ك قصه چیست؟ گفت: ای استاد! دوش مرا تو بیخ کردند. ترا گواه می‌گیرم که از همۀ مال خود بیرون آمدم و در خدای يختم. الله کن لى بالسْعَةٍ کفیلاً و بالرٌزق جمیلاً!

Orijinal Metin (FA)

روی به ابن متّنی کردم وی نیز می‌گریست. گفتم: چرا می‌گربی؟ گفت: گوییا خدای تعالی به آنچه مرا به ان چواند از من راضی ننه ترا دواو می کرم که صدهة کردم جه مال خود را السا الاه سبحانه. گفتم: آیا چه بزرگ است برکت تحفه بر همه؟ بعد از آن تحفه برخاست و جامه‌هایی که در برداشت بیرون کرد و پلاس پاره‌ای پوشید و بیرون رفت» و می گرینننت. گفتم: خدای تعالی ترا رهایی داد گریه چیست؟ گفت: ربث إليه و بکيتُ م عليه وَحَقه, و ۆۆ وی لازلٿث بين يديه خی أ ااال واحتظي ا وت ليه بعد از آن بیرون آمدیم و چندان که تحفه را طلبیدیم نیافتیم. عزیمت کعبه کردیم. ابن مثٹی در راه بمرد و من و خواجۀ تحفه به مکه درآمدیم. در آن وقت که طواف می‌کردیم آواز مجروحی شنیدیم که از جگر ریش میگ مُڃب ب الله فقي ال نيا سقيم تطاول سشفمة واه داه سّقاهة من به بک اش کک کک د ‏ پیش او رفتم. چون مرا دیږ گفت: ای سرئ! گفتم: لبیک! تو کیستی, که خدای بر تو رخفت کان کت اله ال الاد هة ار اکن ا شان وان ا من دام 3/5 وی همچون خیالی شده بود. گفتم: ای تحفه! چه فایده دیدی بعد از آن که تنهایی اختیار کردی از خلق؟ گفت: خدای تعالی مرا به قرب خود انس بخشید و از غير خود وحشت داد. گفتم : ان فتنى درد گفت: رحمه الله خدای تعالی وی را از کرامتها چندان بخشید که هیچ چشم ندیده است, و همسایة من است در بهشت. کته خواجة تو که ترا آزاد گرد یا من امده است: دعایی پنهان کرد و در برا, بر کعبه بیفتاد و بمرد. چون خواجۀ وی بیامد و وی را مرده دید به روی درافتاد. برفتم و وې را بجنبانیدم. مرده بود. تجهيز و تكفين ایشان کردیم و به خاک سیر دیم» رحمهما الله تعالی. » 6- آم محمد رحمها الله تعالى وی عمَة شیخ محیی الڈین عبدالقادر گیلانی است. , رضی الله تعالی عنهما. از نسای صالحات بوده است. گویند یک بار در گیلان خشک سال شد. مردم به استسقا بیرون رفتند. باران نیامد. همۀ مردم به در خان اڅ محمد آمدند و دعای باران خواستند۔ ام محمد پیش خانة خود را بژفت و گفت: «خداوندا! من جاروب کردم تو آب بپاش! » چندان برنیامد که باران درایستاد. چنانکه گویی دهانة مشگها را گشاده‌اند. E ‏ «به مرو بودیم. رپیرزنی بود آنجا که او را بیبیک گفتندی, به نزدیک ما آمد و گفت: ای ابوسعید! به تظلم آمده‌ام. ما کم در کون فت ردان دعا وی گند که فابرایک تفن به ما باز وکداں سی E E a a J من خود هستم,. هنوز اتفاق نیفتاده است. »‎ 608- دختر کعب» رحمها الله تعالی شخ انوس او الخر قد الله الي هة كفته ات كه ودر كت عا ود بر آن غلام. اما پیران همه اتفاق کردند که این سخن که او می‌گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر کار افتاده بود. » روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت. سر آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد گفت: «ترا این بس نيسنت که. فن با 'خذاوندم :و آنا مبتلایم؛ بر تو بیرون دادم که می‌کنی؟ » شیخ ابوسعید گفت: «سخنی که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

روی به ابن متّنی کردم وی نیز می‌گریست. گفتم: چرا می‌گربی؟ گفت: گوییا خدای تعالی به آنچه مرا به ان چواند از من راضی ننه ترا دواو می کرم که صدهة کردم جه مال خود را السا الاه سبحانه. گفتم: آیا چه بزرگ است برکت تحفه بر همه؟ بعد از آن تحفه برخاست و جامه‌هایی که در برداشت بیرون کرد و پلاس پاره‌ای پوشید و بیرون رفت» و می گرینننت. گفتم: خدای تعالی ترا رهایی داد گریه چیست؟ گفت: ربث إليه و بکيتُ م عليه وَحَقه, و ۆۆ وی لازلٿث بين يديه خی أ ااال واحتظي ا وت ليه بعد از آن بیرون آمدیم و چندان که تحفه را طلبیدیم نیافتیم. عزیمت کعبه کردیم. ابن مثٹی در راه بمرد و من و خواجۀ تحفه به مکه درآمدیم. در آن وقت که طواف می‌کردیم آواز مجروحی شنیدیم که از جگر ریش میگ مُڃب ب الله فقي ال نيا سقيم تطاول سشفمة واه داه سّقاهة من به بک اش کک کک د ‏ پیش او رفتم. چون مرا دیږ گفت: ای سرئ! گفتم: لبیک! تو کیستی, که خدای بر تو رخفت کان کت اله ال الاد هة ار اکن ا شان وان ا من دام 3/5 وی همچون خیالی شده بود. گفتم: ای تحفه! چه فایده دیدی بعد از آن که تنهایی اختیار کردی از خلق؟ گفت: خدای تعالی مرا به قرب خود انس بخشید و از غير خود وحشت داد. گفتم : ان فتنى درد گفت: رحمه الله خدای تعالی وی را از کرامتها چندان بخشید که هیچ چشم ندیده است, و همسایة من است در بهشت. کته خواجة تو که ترا آزاد گرد یا من امده است: دعایی پنهان کرد و در برا, بر کعبه بیفتاد و بمرد. چون خواجۀ وی بیامد و وی را مرده دید به روی درافتاد. برفتم و وې را بجنبانیدم. مرده بود. تجهيز و تكفين ایشان کردیم و به خاک سیر دیم» رحمهما الله تعالی. » 6- آم محمد رحمها الله تعالى وی عمَة شیخ محیی الڈین عبدالقادر گیلانی است. , رضی الله تعالی عنهما. از نسای صالحات بوده است. گویند یک بار در گیلان خشک سال شد. مردم به استسقا بیرون رفتند. باران نیامد. همۀ مردم به در خان اڅ محمد آمدند و دعای باران خواستند۔ ام محمد پیش خانة خود را بژفت و گفت: «خداوندا! من جاروب کردم تو آب بپاش! » چندان برنیامد که باران درایستاد. چنانکه گویی دهانة مشگها را گشاده‌اند. E ‏ «به مرو بودیم. رپیرزنی بود آنجا که او را بیبیک گفتندی, به نزدیک ما آمد و گفت: ای ابوسعید! به تظلم آمده‌ام. ما کم در کون فت ردان دعا وی گند که فابرایک تفن به ما باز وکداں سی E E a a J من خود هستم,. هنوز اتفاق نیفتاده است. »‎ 608- دختر کعب» رحمها الله تعالی شخ انوس او الخر قد الله الي هة كفته ات كه ودر كت عا ود بر آن غلام. اما پیران همه اتفاق کردند که این سخن که او می‌گوید نه آن سخن باشد که بر مخلوق توان گفت. او را جای دیگر کار افتاده بود. » روزی آن غلام آن دختر را ناگاه دریافت. سر آستین وی گرفت. دختر بانگ بر غلام زد گفت: «ترا این بس نيسنت که. فن با 'خذاوندم :و آنا مبتلایم؛ بر تو بیرون دادم که می‌کنی؟ » شیخ ابوسعید گفت: «سخنی که او گفته است نه چنان است که کسی را در مخلوق افتاده باشد.

Orijinal Metin (FA)

» وی گفته است: 8 عشق را باز اندر اوردم به بند کوشش بسیار نامهد سودمند کی ورب ایی کرات اید :کی وان کران سات ای ممت ید عشق را خواهی که با پایان بری بس که بپسندید بايد ناپسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر بايد خورد و انگارید قند توسنی کردم ندانستم همی کل کین یتر کتردد کمند 9- فاطمة بنت المُنَّنّى» رحمها الله تعالى شیخ محیی الین بن العربی رضی الله عنه در فتوحات می‌گوید که: «من سالها بنفس خود خدمت وی کرده‌ام؛ و سن وی آن وقت بر نود و پنج سال زیادت بود و من شرم می‌داشتم که به روی وی نگرم از تازگی و نازکی رخسارۀ وی. هر که وی را بدیدی پنداشتی که چهارده ساله است. و وی را با حضرت حق سبحانه و تعالی حالی عجب 3/6 بود و مرا بر همة کسانی که از ابنای جنس من به خدمت وی مي‌رسیدند. اختیار کرده بود و می‌گفت: مثل فلان, کسی ندیده‌ام» وقتی که پیش من می‌آید به همگی خود می‌آید و در بیرون هیچ نمی‌گذارد و وقتی که بیرون می‌رود به همگی خود بیرون می‌رود. و پیش من هیچ باقی نمی‌گذارد. » و هم شیخ می‌گوید که: «از وی شنیدم که می‌گفت: مرا عجب می‌آید از کسی که فی کوید که ق را سبحانه دوست می‌دارم و به وی شادمانی نمی‌کند. و حال آن که حق سبحانه مشهود وی است و چشم وی ناظر به ا رر ر ا العين غايب نمی شتود. این مردمان چون دعوی محبت او می‌کنند و می‌گریند؟ ایا شرم نمی‌دارند؟ قرب محبٌ از همة مقریان زیادت است؛ پس برای چه می‌گریند؟ پس گفت: آی فرزند! چه می‌گویی در آنچه من می‌گویم؟ گفتم: سخن آن است که تو ھی کید اران کیت واللة فوا تعخت ھی ا ج من فاجو الگا را خوت ووا وال و را ا ا ا نشىده. »> وشم شيخ می کون «در میان آن که ما پیش وی نشسته بودیم. ضعیفه‌ای درآمد و شهری را نام برد که شوهر من به آنجا رفته است و داعیه داشته است که زن دیگر بکند. گفتم: می‌خواهی که ار اید گفت: آری. روی به فاطمه کردم و گفتم: ای مادر! می‌شنوی که چه می‌گوید؟ گفت: تو چه می‌خواهی؟ گفتم: قضای حاجت وی و حاجت فی آن ست که شو ھر وی سانو كفت سا و طا عر الى قان الکاب دا می‌فرستم ووی را وصیت ا زن را بیارد. و فاتحه را خواندن گرفت و منهم با وی خواندم و دانستم که از قرائت فاتحه صورتی جسدانی انشا کرد و وی را فرستاد و در وقت فرستادن گفت: اى فاتحة الكتاب! می‌روی به فلان شهر و شوهر این زن را می‌بینی و وی را نمی‌گذاری تا نمی‌آری . » شيخ می‌گوید که: «از فرستادن فاتحه تا آمدن شوهر وی بیش از آن فرصت نشد که قطع آن مسافت توان کرد. » 610- جارية سوداء» رحمها الله تعالىی ذوالئون گوید که: «کنیزکی سياه ديدم که کودکان وی را به سنگ می‌زدند و می‌گفتند: این زندیقه می‌گوید که من الله را می‌بینم. در وه و مرا آواز داد و گفت: ای ذوالٹون! گفتة" . تو مرا چه شناختی؟ گفت: جانهای دوستان او سپاه اویند با یکدیگر آشنا. گفتم: این چیست که این کودکان می‌گویند؟ گفت: چه می‌گویند؟ گفتم: می‌گویند که و ھی کوئی کہ قن الل فی سو کھت راس کی ود ی زا قاد چ محجوب نبوده‌ام . « 1 إِمَرَأة مجهولهء رحمها الله تعالى و هم ذوالتون گوید قڈس سره: : «در ميان آن که در طواف بودم ديدم که نوری بدرخشید که بریق آن به عنان آسمان رسید. در عجب ماندم.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

» وی گفته است: 8 عشق را باز اندر اوردم به بند کوشش بسیار نامهد سودمند کی ورب ایی کرات اید :کی وان کران سات ای ممت ید عشق را خواهی که با پایان بری بس که بپسندید بايد ناپسند زشت باید دید و انگارید خوب زهر بايد خورد و انگارید قند توسنی کردم ندانستم همی کل کین یتر کتردد کمند 9- فاطمة بنت المُنَّنّى» رحمها الله تعالى شیخ محیی الین بن العربی رضی الله عنه در فتوحات می‌گوید که: «من سالها بنفس خود خدمت وی کرده‌ام؛ و سن وی آن وقت بر نود و پنج سال زیادت بود و من شرم می‌داشتم که به روی وی نگرم از تازگی و نازکی رخسارۀ وی. هر که وی را بدیدی پنداشتی که چهارده ساله است. و وی را با حضرت حق سبحانه و تعالی حالی عجب 3/6 بود و مرا بر همة کسانی که از ابنای جنس من به خدمت وی مي‌رسیدند. اختیار کرده بود و می‌گفت: مثل فلان, کسی ندیده‌ام» وقتی که پیش من می‌آید به همگی خود می‌آید و در بیرون هیچ نمی‌گذارد و وقتی که بیرون می‌رود به همگی خود بیرون می‌رود. و پیش من هیچ باقی نمی‌گذارد. » و هم شیخ می‌گوید که: «از وی شنیدم که می‌گفت: مرا عجب می‌آید از کسی که فی کوید که ق را سبحانه دوست می‌دارم و به وی شادمانی نمی‌کند. و حال آن که حق سبحانه مشهود وی است و چشم وی ناظر به ا رر ر ا العين غايب نمی شتود. این مردمان چون دعوی محبت او می‌کنند و می‌گریند؟ ایا شرم نمی‌دارند؟ قرب محبٌ از همة مقریان زیادت است؛ پس برای چه می‌گریند؟ پس گفت: آی فرزند! چه می‌گویی در آنچه من می‌گویم؟ گفتم: سخن آن است که تو ھی کید اران کیت واللة فوا تعخت ھی ا ج من فاجو الگا را خوت ووا وال و را ا ا ا نشىده. »> وشم شيخ می کون «در میان آن که ما پیش وی نشسته بودیم. ضعیفه‌ای درآمد و شهری را نام برد که شوهر من به آنجا رفته است و داعیه داشته است که زن دیگر بکند. گفتم: می‌خواهی که ار اید گفت: آری. روی به فاطمه کردم و گفتم: ای مادر! می‌شنوی که چه می‌گوید؟ گفت: تو چه می‌خواهی؟ گفتم: قضای حاجت وی و حاجت فی آن ست که شو ھر وی سانو كفت سا و طا عر الى قان الکاب دا می‌فرستم ووی را وصیت ا زن را بیارد. و فاتحه را خواندن گرفت و منهم با وی خواندم و دانستم که از قرائت فاتحه صورتی جسدانی انشا کرد و وی را فرستاد و در وقت فرستادن گفت: اى فاتحة الكتاب! می‌روی به فلان شهر و شوهر این زن را می‌بینی و وی را نمی‌گذاری تا نمی‌آری . » شيخ می‌گوید که: «از فرستادن فاتحه تا آمدن شوهر وی بیش از آن فرصت نشد که قطع آن مسافت توان کرد. » 610- جارية سوداء» رحمها الله تعالىی ذوالئون گوید که: «کنیزکی سياه ديدم که کودکان وی را به سنگ می‌زدند و می‌گفتند: این زندیقه می‌گوید که من الله را می‌بینم. در وه و مرا آواز داد و گفت: ای ذوالٹون! گفتة" . تو مرا چه شناختی؟ گفت: جانهای دوستان او سپاه اویند با یکدیگر آشنا. گفتم: این چیست که این کودکان می‌گویند؟ گفت: چه می‌گویند؟ گفتم: می‌گویند که و ھی کوئی کہ قن الل فی سو کھت راس کی ود ی زا قاد چ محجوب نبوده‌ام . « 1 إِمَرَأة مجهولهء رحمها الله تعالى و هم ذوالتون گوید قڈس سره: : «در ميان آن که در طواف بودم ديدم که نوری بدرخشید که بریق آن به عنان آسمان رسید. در عجب ماندم.

Orijinal Metin (FA)

طواف خود را تمام کردم و پشت به دیوار کعبه بازنهادم ودزآن نور فکر می‌کردم. ناگاه اواز اندوهگینی به گوش من آمد. دز چئ اواز درفت ددم که جاریه‌ای به استارږ که دزاویخته است و می‌گوید: © ان ی ن اح ى E ‏ و حول الجسم و المع يَبوحان بسڙي هة ق دکتمت الح خی ضاق بالکئمان صَڌري e پس گفت:‎ a e 3/7 بحبک لی؟ چه می‌دانی که او ترا دوست می‌دارد؟ گفت: مر خدای را بندگان هستند که ایشان را دوست می‌دارد. پس ایشان وی را دوست هی‌دارند. نشنیده‌ای قول الله تعالی را که گفت: قوف اي الله وم بحم واو (54 ماده ,مجنت وعاهر E‏ ترا بس ضعیف و نحيف لور مر ارق کیت ا فال في الا عل تطاول شُيفمه توا داه کےدا فن کان لارو ا ار ا پس مرا گفت: باز پس نگر! بنگریستم هیچ کس ندیدم»ء روی به وی کردم وی را نیز ندیدم. ندانستم کجا رفت. » 2- جارية مجهوله» رحمها الله تعالیى و هم ذوالٹون گوید قڈس سژه که: «مرا کنیزکی صفت کردند متعبده. از حال وی خبر پرسیدم. گفتند: در دیری خراب است. به آن دیر آمدم کنیزکی ديدم ضعیف جسم که وی و بود بر وی سلام کردم جواب داد. وی را گفتم: ای جاریه! در مسکن نصارا می‌باشی؟ گفت: سر بردار! غير خدای تعالی در هر دو سرای می‌بینی؟ گفتم: هیچ وحشت تنهایی نمی‌یابی؟ گفت: از من دور شو! او دل مرا از لطایف حکمت خود و محبت خود چنان پر کرده است و شوق دیدار بر من گماشته که در دل خود هیچ موضع از برای غیر او نمی‌یابم. گفتم: ترا حکیمه می‌بینم مرا بیرون آر ان این نکی و راه راست بر من بگشای ! گفت: ای جوانمرد! تقوی زاد خودساز» و دوو ا کو ری ا ا و نه حجاب بینی آنجا و نه بواب. خازنان خود را بفرماید که در هیچ کاری نافرمانی تو نکنند. » 5ك اة رة رخفا الله الى در تاریخ امام یافعی از یکی از مشایخ روایت کرده است که: «زنی در نواحی مصر نی نال ر بک ااا مت کرد که در وااو کرھار او اھا رنت ودر این نی سال هیچ نخورد و هیچ نیاشامید. » 4 إمُرأة مصربّة أخرى» رحمها الله تعالى فة امام اک دن کاب روک الا خن ازرد اسا که کی ار ایی طانغه کت که: در نواحی مصر زنی ديدم واله 9 حيران. لسی سال بر دو پای ایستاده بود در زمستان و تابستان. نه شب نشست و نه روز و از افتاب و باران وی را پناهی نبود و مارها و ثعبانها گرد وی در می‌آمدند. » 5- إمرأة خوارزميّه» رحمها الله تعالى و هم امام یافعی در تاریخ خود از یکی از علما نقل کرده که گفت: «در خوارزم زنی ديدم که زیادت از بيست سال هیچ نخورده بود و هیچ نیاشامیده. » 6- جارية حبشيه» رحمها الله تعالى تخ :مکی الذین غبدالقادر گلائی قداس الله الى روخه قرزمودو انمت که اول باز که از بغداد عزیمت حج کردم بر قدم تجرید. و هنوز جوان بودم» تنها می‌رفتم. شيخ عَڈی بن مُسافر مرا پیش آمد و وی نیز جوان بود, پرسید که: کجا می‌روی؟ گفتم: به مکه. گفت: میل صحبت داری؟ گفتم: من بر قدم تجریدم. گفت: من نيز بر قدم تجریدم, با هم روان شدیم. در بعضی از روزها دیدیم که جاریۀ حبشیه پیدا شد برقع 3/8 بسته و پیش من بیستاد و تیزتیز در روی من می‌نگریست. پس گفت: از کجایی ای جوان؟ گفتم: از عجم گفت: ا افکندی. گفتم: چرا؟ گفت: در این ساعت در بلاد حبشه بودم.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

طواف خود را تمام کردم و پشت به دیوار کعبه بازنهادم ودزآن نور فکر می‌کردم. ناگاه اواز اندوهگینی به گوش من آمد. دز چئ اواز درفت ددم که جاریه‌ای به استارږ که دزاویخته است و می‌گوید: © ان ی ن اح ى E ‏ و حول الجسم و المع يَبوحان بسڙي هة ق دکتمت الح خی ضاق بالکئمان صَڌري e پس گفت:‎ a e 3/7 بحبک لی؟ چه می‌دانی که او ترا دوست می‌دارد؟ گفت: مر خدای را بندگان هستند که ایشان را دوست می‌دارد. پس ایشان وی را دوست هی‌دارند. نشنیده‌ای قول الله تعالی را که گفت: قوف اي الله وم بحم واو (54 ماده ,مجنت وعاهر E‏ ترا بس ضعیف و نحيف لور مر ارق کیت ا فال في الا عل تطاول شُيفمه توا داه کےدا فن کان لارو ا ار ا پس مرا گفت: باز پس نگر! بنگریستم هیچ کس ندیدم»ء روی به وی کردم وی را نیز ندیدم. ندانستم کجا رفت. » 2- جارية مجهوله» رحمها الله تعالیى و هم ذوالٹون گوید قڈس سژه که: «مرا کنیزکی صفت کردند متعبده. از حال وی خبر پرسیدم. گفتند: در دیری خراب است. به آن دیر آمدم کنیزکی ديدم ضعیف جسم که وی و بود بر وی سلام کردم جواب داد. وی را گفتم: ای جاریه! در مسکن نصارا می‌باشی؟ گفت: سر بردار! غير خدای تعالی در هر دو سرای می‌بینی؟ گفتم: هیچ وحشت تنهایی نمی‌یابی؟ گفت: از من دور شو! او دل مرا از لطایف حکمت خود و محبت خود چنان پر کرده است و شوق دیدار بر من گماشته که در دل خود هیچ موضع از برای غیر او نمی‌یابم. گفتم: ترا حکیمه می‌بینم مرا بیرون آر ان این نکی و راه راست بر من بگشای ! گفت: ای جوانمرد! تقوی زاد خودساز» و دوو ا کو ری ا ا و نه حجاب بینی آنجا و نه بواب. خازنان خود را بفرماید که در هیچ کاری نافرمانی تو نکنند. » 5ك اة رة رخفا الله الى در تاریخ امام یافعی از یکی از مشایخ روایت کرده است که: «زنی در نواحی مصر نی نال ر بک ااا مت کرد که در وااو کرھار او اھا رنت ودر این نی سال هیچ نخورد و هیچ نیاشامید. » 4 إمُرأة مصربّة أخرى» رحمها الله تعالى فة امام اک دن کاب روک الا خن ازرد اسا که کی ار ایی طانغه کت که: در نواحی مصر زنی ديدم واله 9 حيران. لسی سال بر دو پای ایستاده بود در زمستان و تابستان. نه شب نشست و نه روز و از افتاب و باران وی را پناهی نبود و مارها و ثعبانها گرد وی در می‌آمدند. » 5- إمرأة خوارزميّه» رحمها الله تعالى و هم امام یافعی در تاریخ خود از یکی از علما نقل کرده که گفت: «در خوارزم زنی ديدم که زیادت از بيست سال هیچ نخورده بود و هیچ نیاشامیده. » 6- جارية حبشيه» رحمها الله تعالى تخ :مکی الذین غبدالقادر گلائی قداس الله الى روخه قرزمودو انمت که اول باز که از بغداد عزیمت حج کردم بر قدم تجرید. و هنوز جوان بودم» تنها می‌رفتم. شيخ عَڈی بن مُسافر مرا پیش آمد و وی نیز جوان بود, پرسید که: کجا می‌روی؟ گفتم: به مکه. گفت: میل صحبت داری؟ گفتم: من بر قدم تجریدم. گفت: من نيز بر قدم تجریدم, با هم روان شدیم. در بعضی از روزها دیدیم که جاریۀ حبشیه پیدا شد برقع 3/8 بسته و پیش من بیستاد و تیزتیز در روی من می‌نگریست. پس گفت: از کجایی ای جوان؟ گفتم: از عجم گفت: ا افکندی. گفتم: چرا؟ گفت: در این ساعت در بلاد حبشه بودم.

Orijinal Metin (FA)

مرا مشاهده افتاد که: خدای تعالی بر دل تو تجلی کرد و ترا عطا فرمود انچه مثل ان عطا نفرمود غیر ترا از آنان که من می‌دانم. خواستم که ترا ببینم و بشناسم. پس گفت: من امروز در صحبت شمایم و امشب با شما افطار می‌کنم» و روان شد. وی در N ‏ چون شب شد. طبقی إز هوا فرود آمد بر آن شش رغیف با سرکه و سبزی, آن جاریه گفت: الحَمُدذلله الذى اكرَمَنى و اكرَّم صضدفی: هر شب بر من دو رغیف فرو می‌آمد. امشب برای هر یک دو رغیف فرود آمد. بعد از آن سه ابریق آب فرود آمد. بیاشامیدیم در لذت و حلاوت به آبی که بر روی زمین می‌باشد نمی مانست. پس درز آن شب از ما جدا شد و برفت: چون به مکه رسیدیم؛ شیخ عَدئ را در طواف تجلی واقع شد که بیخود بیفتاد, چنانکه بعضی می‌گفتند که وي بمرد. ِ ناگاه ديدم که آن جاریه بالای سر وی ایستاده است و می‌گوید که: زنده گرداناد ترا ان کس که میرانیده است! سبحان الذي لايقوم الحادثات لتجلٌّی نور جلاله الا بتثبیته و لايستقرٌ الكائنات لظهور صفاته الا بتأييده. بل إحْتَطفَت سْبّحاث قذسه أبصار العقول و أخذت نفحاث بهائه الباب الفُحول. بعد از آن در طواف مرا تجلّیی واقع شد و از باطن خود خطابی شنیدم و در آخر آن با من گفتند: ای عبدالقادر! تجرید ظاهر را بگذار و تفرید توحید را لازم دار و از برای نفع فردمان بنشین که ها را بندگاں:خاض هسند که می‌خواهیم ایشان را پر دشت تو به شرف قرب خود برسانیم! ناگاه آن جاریه گفت: ای جوان! نمی‌دانم امروز چه نشان است ترا که بر سر تو از نور خیمه‌ای زده‌اند و تا عنان آسمان ملایکه گرد تو درآمده‌اند و چشم همة اولیا از مقامهای خود در تو خیره مانده است و همه به مثل آنچه ترا داده‌اند امیدوار شده‌اند. بعد از آن. آن جاریه برفت و دیگر وی را ندیدیم. » 7 امرأة اصفهانيه. رحمها الله تعالى یکی ازا آاضحات شخ غندالقادر ری الله عنه فته امت که کک روری ن زابر الاک منبر استغراقی واقع شد و یک گرد از عمامة وی باز شد و وی نمی‌دانست. همة توان به موافقت شيخ دستارها و طاقيه‌ها در پای منبر انداختند. چون شیح به حال ووا دود ار ا دروا ر ووا ت دستارها و طاقیه‌ها را با اصحاب آنها باز گردان! چنان کردم. یک عصابه باقی ماند که صاحب آن پیدا نبود. شيخ گفت: آن را به من ده! به وی دادم بر دوش خود انداخت. فی الحال تاپیدا شید من حيران ماندم. جون شخ از متیر فرود امح ا فن كفت چون اهل مجلس عمامه‌ها بنهادند ما را خواهری است به اصفهان وی هم عصابة خود را بنهاد. چون قن اندرا در دوش خود انداختم. وی از اصفهان دست خود را دراز کرد و ان را برداشت. » 8 إمُرأة فارسبه» رحمها الله تعالى شیخ نجیب الڈین علی بُرْعٌّش رحمه الله تعالی گفته است: «وقتی زنی از شهر گلپایگان به شیراز آمده بود. وھا بف انه فا ی امد و ری ماخر نود _وقتی چند روز در خان ما می‌بود و مرا دست تنگی روی نموده بود و وی می‌دانست آن حال را و ا د ادو ارود دک کال اعرا یل ووو بفرستادی در آن ظروف کردیمی و آن ظرفها تهی بود و سرهای آنها را پوشیده بودیم تا پاک بماند تا وقت حاجت. آن زن پنداشت که مگر چیزی در آن ظرفها هست. مرا گفت: چون دست تنگی روی نموده است. چرا از آنچه در این ظروف است قوت 379 نسازی؟ گفتم: آنھا تھی است. گفت: چون تھی است چرا سرهای آنها پوشیده است؟ گفتم: تا پاک بماند.

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

مرا مشاهده افتاد که: خدای تعالی بر دل تو تجلی کرد و ترا عطا فرمود انچه مثل ان عطا نفرمود غیر ترا از آنان که من می‌دانم. خواستم که ترا ببینم و بشناسم. پس گفت: من امروز در صحبت شمایم و امشب با شما افطار می‌کنم» و روان شد. وی در N ‏ چون شب شد. طبقی إز هوا فرود آمد بر آن شش رغیف با سرکه و سبزی, آن جاریه گفت: الحَمُدذلله الذى اكرَمَنى و اكرَّم صضدفی: هر شب بر من دو رغیف فرو می‌آمد. امشب برای هر یک دو رغیف فرود آمد. بعد از آن سه ابریق آب فرود آمد. بیاشامیدیم در لذت و حلاوت به آبی که بر روی زمین می‌باشد نمی مانست. پس درز آن شب از ما جدا شد و برفت: چون به مکه رسیدیم؛ شیخ عَدئ را در طواف تجلی واقع شد که بیخود بیفتاد, چنانکه بعضی می‌گفتند که وي بمرد. ِ ناگاه ديدم که آن جاریه بالای سر وی ایستاده است و می‌گوید که: زنده گرداناد ترا ان کس که میرانیده است! سبحان الذي لايقوم الحادثات لتجلٌّی نور جلاله الا بتثبیته و لايستقرٌ الكائنات لظهور صفاته الا بتأييده. بل إحْتَطفَت سْبّحاث قذسه أبصار العقول و أخذت نفحاث بهائه الباب الفُحول. بعد از آن در طواف مرا تجلّیی واقع شد و از باطن خود خطابی شنیدم و در آخر آن با من گفتند: ای عبدالقادر! تجرید ظاهر را بگذار و تفرید توحید را لازم دار و از برای نفع فردمان بنشین که ها را بندگاں:خاض هسند که می‌خواهیم ایشان را پر دشت تو به شرف قرب خود برسانیم! ناگاه آن جاریه گفت: ای جوان! نمی‌دانم امروز چه نشان است ترا که بر سر تو از نور خیمه‌ای زده‌اند و تا عنان آسمان ملایکه گرد تو درآمده‌اند و چشم همة اولیا از مقامهای خود در تو خیره مانده است و همه به مثل آنچه ترا داده‌اند امیدوار شده‌اند. بعد از آن. آن جاریه برفت و دیگر وی را ندیدیم. » 7 امرأة اصفهانيه. رحمها الله تعالى یکی ازا آاضحات شخ غندالقادر ری الله عنه فته امت که کک روری ن زابر الاک منبر استغراقی واقع شد و یک گرد از عمامة وی باز شد و وی نمی‌دانست. همة توان به موافقت شيخ دستارها و طاقيه‌ها در پای منبر انداختند. چون شیح به حال ووا دود ار ا دروا ر ووا ت دستارها و طاقیه‌ها را با اصحاب آنها باز گردان! چنان کردم. یک عصابه باقی ماند که صاحب آن پیدا نبود. شيخ گفت: آن را به من ده! به وی دادم بر دوش خود انداخت. فی الحال تاپیدا شید من حيران ماندم. جون شخ از متیر فرود امح ا فن كفت چون اهل مجلس عمامه‌ها بنهادند ما را خواهری است به اصفهان وی هم عصابة خود را بنهاد. چون قن اندرا در دوش خود انداختم. وی از اصفهان دست خود را دراز کرد و ان را برداشت. » 8 إمُرأة فارسبه» رحمها الله تعالى شیخ نجیب الڈین علی بُرْعٌّش رحمه الله تعالی گفته است: «وقتی زنی از شهر گلپایگان به شیراز آمده بود. وھا بف انه فا ی امد و ری ماخر نود _وقتی چند روز در خان ما می‌بود و مرا دست تنگی روی نموده بود و وی می‌دانست آن حال را و ا د ادو ارود دک کال اعرا یل ووو بفرستادی در آن ظروف کردیمی و آن ظرفها تهی بود و سرهای آنها را پوشیده بودیم تا پاک بماند تا وقت حاجت. آن زن پنداشت که مگر چیزی در آن ظرفها هست. مرا گفت: چون دست تنگی روی نموده است. چرا از آنچه در این ظروف است قوت 379 نسازی؟ گفتم: آنھا تھی است. گفت: چون تھی است چرا سرهای آنها پوشیده است؟ گفتم: تا پاک بماند.

Orijinal Metin (FA)

آن زن برخاست و سرهای آنها را برگرفت و گشاده گذاشت و گفت: اا یا ف و است. چون سر آن گشاده باشد همچون دهنی باشد که باز کرده باشد و گرسنه باشد. حق تعالی آن را قوت فرستد و قوت هر چیزی مناسب آن چیز برساند ر وقت حاجت. پس قوت این ظروف غله است, چون تهی شکمی وی ظاهر گردد پر غلّه و حبوب گردانند. پس چون آن زن این تصرف بکرد در حال حق تعالی چندان گندم فرستاد که آن ظروف پر کرده شد و آن زن از اولیای خدای تعالی بود. » ‏ به اتمام رسید و به اختتام انجامید کتاب نفحات الانس من حَصّرات القدس که مقصود از آن. شرح اخلاق و افعال. و بان مقامات و احوال گم ژوانی بود که به قدم صدق راه بادية طلب را سپرده‌اند. و به دو گام «حُطوَتين وَقَد وَصَلتٌ» پی به کعبة مطلوب برد فور اغلاق الهی :شده‌اند و فظهن اسای نامتاهی کشتهحکفت در ابخاد-غالد وود انان اسو یکو ازا اواو نوو هات ادام کف وهود اشاقن حبّذا قومی که دید حق بود دیدارشان محو باشد در شهود عب جمله در کھهف فنا از هستی خود اسرارش بان خفته‌اند لیک پندارند خواب ب آلودگان بیدارشان گرچه اندایند خورشید جمال خود به ‏ و مغرب گرفته پرتو نوارش ان ندید دبنار رش ٠‏ ان از خدا خواهند ستر ذات خود در ذات این بود ساعت به ساعت سر او استغفارش ان . ‏ شسته نقش حرف غير از صفحة پندارش پان e ‏ زاف وق و مخت کر هی بازارھا بازارش بان یک دم از طوف درو دیوارشان فد کش انش ار دن و فد سی از منش ين که هست دیوارش ان کارشان‌جزنفی‌ذات‌ووصف و فعل ای خدا! چه بود که جامی را کنی در خویش نیست کاو د ت ان؟ زا عة قى ارخ اتفاھن × اين نسخة مقتبس زانفاس كرام کز وی نفحات انت آید به مشام از هجرت خیر بشر و فخر انام در هشتصد و هشتاد و سیم گشت 3 ام والحمدلله على الأتمام, و الظلوة غت ر ااام و اله الى الكرامء والشلام تبه اقل ثرا أقدام ال فون عد لكر الخمتي فی ةواقن اجات اا ره ھا ارما عي یارب ز دو کون بی نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان E‏ دان 380 381

Bosanski Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

آن زن برخاست و سرهای آنها را برگرفت و گشاده گذاشت و گفت: اا یا ف و است. چون سر آن گشاده باشد همچون دهنی باشد که باز کرده باشد و گرسنه باشد. حق تعالی آن را قوت فرستد و قوت هر چیزی مناسب آن چیز برساند ر وقت حاجت. پس قوت این ظروف غله است, چون تهی شکمی وی ظاهر گردد پر غلّه و حبوب گردانند. پس چون آن زن این تصرف بکرد در حال حق تعالی چندان گندم فرستاد که آن ظروف پر کرده شد و آن زن از اولیای خدای تعالی بود. » ‏ به اتمام رسید و به اختتام انجامید کتاب نفحات الانس من حَصّرات القدس که مقصود از آن. شرح اخلاق و افعال. و بان مقامات و احوال گم ژوانی بود که به قدم صدق راه بادية طلب را سپرده‌اند. و به دو گام «حُطوَتين وَقَد وَصَلتٌ» پی به کعبة مطلوب برد فور اغلاق الهی :شده‌اند و فظهن اسای نامتاهی کشتهحکفت در ابخاد-غالد وود انان اسو یکو ازا اواو نوو هات ادام کف وهود اشاقن حبّذا قومی که دید حق بود دیدارشان محو باشد در شهود عب جمله در کھهف فنا از هستی خود اسرارش بان خفته‌اند لیک پندارند خواب ب آلودگان بیدارشان گرچه اندایند خورشید جمال خود به ‏ و مغرب گرفته پرتو نوارش ان ندید دبنار رش ٠‏ ان از خدا خواهند ستر ذات خود در ذات این بود ساعت به ساعت سر او استغفارش ان . ‏ شسته نقش حرف غير از صفحة پندارش پان e ‏ زاف وق و مخت کر هی بازارھا بازارش بان یک دم از طوف درو دیوارشان فد کش انش ار دن و فد سی از منش ين که هست دیوارش ان کارشان‌جزنفی‌ذات‌ووصف و فعل ای خدا! چه بود که جامی را کنی در خویش نیست کاو د ت ان؟ زا عة قى ارخ اتفاھن × اين نسخة مقتبس زانفاس كرام کز وی نفحات انت آید به مشام از هجرت خیر بشر و فخر انام در هشتصد و هشتاد و سیم گشت 3 ام والحمدلله على الأتمام, و الظلوة غت ر ااام و اله الى الكرامء والشلام تبه اقل ثرا أقدام ال فون عد لكر الخمتي فی ةواقن اجات اا ره ھا ارما عي یارب ز دو کون بی نیازم گردان وز افسر فقر سرفرازم گردان در راه طلب محرم رازم گردان E‏ دان 380 381

Kraj dostupnog teksta.

%0
9 Bölüm