که چون مذهب کسی اعتفاد 3 د» و برسییل حدل سخن وی بشنود » هیچ چیز دیگر را از-در دل وی حای نماند : باید که آن همه فراموش کند و بمعنی لا( 4۱۱۷۱ ایمان آورد ؛ و تحقیق این آن بود که وی را هیچ معبود نماند - که ویر طاعت دارد سر دای تعالی ۳ هر که ه-وا بر2ی عالبشد »هو ٍ_ د ویبود »چونا ین حالحقیقت شود » باید که کشف کارهاازمحاهدت حوید نه ازمعادلت آماموهیت ۳ ههین سرت کههر که ِ ر فعصید ی ای ِ دلویتار يك. ی بود» حق و بر و1 ی شود ؛ خاصه قوت حر ام بکه آن اثر که فقوت < ال اندر نور دل کند » هیچ دریگ نکن ایا که ارفوت ولقمه < ام حذر کند و فوت حزحاال نخورد ۰ وه ر که خواهد که اس رار دین وشر بعت و را منکشف شود : بیش از آ نکه ظاهر شرع بداند و همه معامله تما دوخ 1 همحون کسی بود که ون تسیر فر آن بخواند بیش از نکه تازی بباموزد » وچون اینحجابپا بر گرفت » عثل وی چون کسی بود که طپارت کرد وشايستة تفار گنک » اکنون ویرا بامام حاحت بود که بوی اقتدا 39 ۰ وایرن_ پپرست : که بی ببرراه رفن زاست تباید که راه بوشیده است ؛ وراه شطان بر اه حق آ میختهاست ؛ و راهحق بر ات وراه باطل هار بی دلیلچگونه ممکن گردد راه بردل ؟ نخان مر وه ۰ کارخویش حمله باوی بگذارد. رت تصرف خود در کی ؛ و بدا نب که مذفعت وی درخطاه بر بیش از آست که در صواب <وش هر جه از بر بشنود که وحه آن ندآنده باید که از قصهُ هو سی و خر غلموما! لام باد 11 زد 4 4 آن حکابت دور اکپیر 2 مر وشست د 4 مشایخ آچیز ها بدا نستهاند که بعقل فر اسر آن نتو ان شد , زدر روز گارجا لینوس بکیراا نکشت راسن دردخاست ) ۹ نافصدارو برانگشت وی مینپادند وهیج سود نداشت . جا ,نوس دارو بران آن انکشت ننباد ) زور کرت جچب وی ناد گفتند : چه ابلپی است » درد سنا ودارو نجا چهسود دارد ؟ انگخت پترشد ؛ و 0 بود که وی دانسته بودکه خلل اندر اصل عصب افتاده س سجاه ست ساس وس بت )۱( تمام کند خانمه دهد ۰ پیران. ات است » و دانسته بود که اعصاباز دماغ ی اس ,وا نکهازچیخیزد جانبراست رود » و آنکه از رات اید بحانب چب رود » و مقصود از این مثالی است تا بدانند که اندر باطن م مر ید وج تصرفی تیا تباید که بود . از خواجه بوعلیفار مدی شنبدم که گفت : ,کر اه باشیخا بو القاسم گر گانی خوابی حکایت کر دم ؛ بامن خشم گر وت ويك ماهبامنسخن تن هیچ سیب ند نستم یا نگاه که تفت که : اندرحکایت خواب چنین گفتی که و که شیخی ؛ در خواب با هن سخنی گفتی اندر 1 ۷ خواب ۵ ن گفتم : ج چرا؛ گفت : : ا؟ راندر باطر- ن وجر ار جای نمو دی اندرخو آببرر بان تو ار ۵د ی ۱ جون کار بهبیر تفویض کرد 4 اول کار ببر باید کهو بر زار ورن کههیچ ۱ وب گرد وی نگردد و ان حصارجمار دبوار دار د : یک ی خلوت 2 یکی خاموشی دیکی ۹۹4 ون؟ ییخوابی کی راهشیطان «سررگ دارد 4 و بیخوابی دلراروشن گرداند 4 وخاموشی ترا کین کر سجن از دل وی باز دارد 4 وخلوت ات خلقاز دل ودی بگرداند و راه مد شم و گوش وی بسته گرداند .
که چون مذهب کسی اعتفاد 3 د» و برسییل حدل سخن وی بشنود » هیچ چیز دیگر را از-در دل وی حای نماند : باید که آن همه فراموش کند و بمعنی لا( 4۱۱۷۱ ایمان آورد ؛ و تحقیق این آن بود که وی را هیچ معبود نماند - که ویر طاعت دارد سر دای تعالی ۳ هر که ه-وا بر2ی عالبشد »هو ٍ_ د ویبود »چونا ین حالحقیقت شود » باید که کشف کارهاازمحاهدت حوید نه ازمعادلت آماموهیت ۳ ههین سرت کههر که ِ ر فعصید ی ای ِ دلویتار يك. ی بود» حق و بر و1 ی شود ؛ خاصه قوت حر ام بکه آن اثر که فقوت < ال اندر نور دل کند » هیچ دریگ نکن ایا که ارفوت ولقمه < ام حذر کند و فوت حزحاال نخورد ۰ وه ر که خواهد که اس رار دین وشر بعت و را منکشف شود : بیش از آ نکه ظاهر شرع بداند و همه معامله تما دوخ 1 همحون کسی بود که ون تسیر فر آن بخواند بیش از نکه تازی بباموزد » وچون اینحجابپا بر گرفت » عثل وی چون کسی بود که طپارت کرد وشايستة تفار گنک » اکنون ویرا بامام حاحت بود که بوی اقتدا 39 ۰ وایرن_ پپرست : که بی ببرراه رفن زاست تباید که راه بوشیده است ؛ وراه شطان بر اه حق آ میختهاست ؛ و راهحق بر ات وراه باطل هار بی دلیلچگونه ممکن گردد راه بردل ؟ نخان مر وه ۰ کارخویش حمله باوی بگذارد. رت تصرف خود در کی ؛ و بدا نب که مذفعت وی درخطاه بر بیش از آست که در صواب <وش هر جه از بر بشنود که وحه آن ندآنده باید که از قصهُ هو سی و خر غلموما! لام باد 11 زد 4 4 آن حکابت دور اکپیر 2 مر وشست د 4 مشایخ آچیز ها بدا نستهاند که بعقل فر اسر آن نتو ان شد , زدر روز گارجا لینوس بکیراا نکشت راسن دردخاست ) ۹ نافصدارو برانگشت وی مینپادند وهیج سود نداشت . جا ,نوس دارو بران آن انکشت ننباد ) زور کرت جچب وی ناد گفتند : چه ابلپی است » درد سنا ودارو نجا چهسود دارد ؟ انگخت پترشد ؛ و 0 بود که وی دانسته بودکه خلل اندر اصل عصب افتاده س سجاه ست ساس وس بت )۱( تمام کند خانمه دهد ۰ پیران. ات است » و دانسته بود که اعصاباز دماغ ی اس ,وا نکهازچیخیزد جانبراست رود » و آنکه از رات اید بحانب چب رود » و مقصود از این مثالی است تا بدانند که اندر باطن م مر ید وج تصرفی تیا تباید که بود . از خواجه بوعلیفار مدی شنبدم که گفت : ,کر اه باشیخا بو القاسم گر گانی خوابی حکایت کر دم ؛ بامن خشم گر وت ويك ماهبامنسخن تن هیچ سیب ند نستم یا نگاه که تفت که : اندرحکایت خواب چنین گفتی که و که شیخی ؛ در خواب با هن سخنی گفتی اندر 1 ۷ خواب ۵ ن گفتم : ج چرا؛ گفت : : ا؟ راندر باطر- ن وجر ار جای نمو دی اندرخو آببرر بان تو ار ۵د ی ۱ جون کار بهبیر تفویض کرد 4 اول کار ببر باید کهو بر زار ورن کههیچ ۱ وب گرد وی نگردد و ان حصارجمار دبوار دار د : یک ی خلوت 2 یکی خاموشی دیکی ۹۹4 ون؟ ییخوابی کی راهشیطان «سررگ دارد 4 و بیخوابی دلراروشن گرداند 4 وخاموشی ترا کین کر سجن از دل وی باز دارد 4 وخلوت ات خلقاز دل ودی بگرداند و راه مد شم و گوش وی بسته گرداند .