Qur'an&Sunnahالقرآن

Gazâlî — Kimyâ-yı Saâdet (Farsça asıl)

Ebû Hâmid Muhammed el-Gazâlî · FA

Orijinal Metin (FA)

- کند؛ در مورچه نگاه‌کن که بوقت خویش غذا چو ن جمع کند آنحه گندم بود بداند که ۳ درست بگذار ۵ تباه‌شو ده نز ۱ بدو ثیمه کند تاشیشه‌در نیفتد» و کشنیز که‌در ست نباشد تباه شود را درست بگذارد؛ ودرعنکبوت نگاه کن که خان خویش چگونه کند وهندسه درتناسب آن چون نگاه دارد : که از لعاب خویش ریسمان سازد و دو گوشهٌ دیوار طلب‌کند وازيك جانب بنیاد افکند و بدیگر برد تاتار تماع بنپد؛ آنگاه بودبر گردن گیرد ومیان نخپاراست دارد تابمشی دورتر وبعضی و دیسگتر بو دتانیکو و باندام بود نگاه خویشتن بر و3 ازك کوشْةُ در آویزد منتظر آنکه تامگسی ۱ ببردکه‌غذاوی آن‌بود س‌خوشتن بپروی اندازد وویرا صید کند و آن رشته بردست وپای وی پیجد تااز گریختن‌ایمن شود پس‌بنهد و بطلب‌دبگری‌شود؛ ودر زنبور نگاه کن که خانه خویش شبتش کته که ار ختارشه کید کف خانه خالی د ضایع ماند» واگر گردکند چون مدورات بهم باز نبی ببردن فرجتبا(۲ ضایع باشد» ودرهمه اکن هیچ‌شکلی ندست که بمدور نز ديك‌نر بود وهمو ار ار هگ ۰ هدس و این بسر هان هندسی‌معلوم کرده‌اند؛ و خداو ند عالم ب(طف ورحمت خویش چندان عنایت داردبدین حیوان مختصر که ویرا الپام‌دهد. ویشه راالپام دهد تابداند که غذاء وی‌خون ویوست نست» دیرا خرطومی تیزو باريك و مجوف بیافرید که تابپوست توفرو بردو آن خون مب‌کشده و ویراحسی‌نیز بداد تاچون دست بجنبانی که ویر بگیری بدا ند و بگریزده و ویرا دویر لطیف بیافرید تابتواندیریدن وزود بتواند کریختن وزود بار تواندآمدن اگر ویرا عقل وزبانستی چندان‌ازفشل وعنایت آفریدگار شکر کندی که همه آدمیان عجب مانندی » لکن‌پیوسته بز بان‌حال شکرمیگوید و نسپیح میکند»و لکی لایفقهون تسیحهم ۳ واین سس عجایب دز هابت ندارده کر زهره آن بود که طمم آن کزد که از صدهزار یکی بشناسد و ِِ_. » چه گوبی» این حیوانات با شکلبای عریبب وصورنهاء عحیب ولو نپاء‌مختلف واندام ام راست‌خو دآفر بدند خویشتن را یائو آفر بدی ابشان را؛ مستخان ان خدایی که بااین روشنی چشمپارا کور تواند کرد تائمبنند و دلپا را غافل تواند داشت تانیندیشند» بجشم‌سر می‌بیناد و بجشم دل عبرت ۰ ند سمع شش کوش. ‏ فرجه: سوراخ- کشادکی. ولی تسبیعآنهارا فهم نبپکنند . ۷۱ زر کن‌چبار) ۳۷ ۷۳ با نحه‌باید شنید» ناهم جون ۳۷ جر آواز نشنو ند #۷ رغان که دروی صورت حر وف نبود راه نبر ند» وچشم ابشان معز ول از 9 نحه بایددید ناهر خط که آن حروف ورفوم وسیاهی وسبیدی نبود نبینند » واين خط‌ای الپی که نه <جرفست و نه رقم» بر ظاهر وباطن همه‌درهاء عالم نبشته است راه بدان نبر ند » در آن خايةٌ مورچه که چند دذره‌ای‌بیش نیست نگاه کن و گوش دار تاچه میگوید» که بز بان فصیح فریاد همی کند که : ای سلیم دل از صورتی بردیواری کند از استادی و نقاشی وی ۳ ؟ ییا وددمن ن ر تانقاشی بینی وصورت گری بینی که من خوديك‌دره بیش ز نیستم که نقاش در ابتدای 1 فر ندشن که از من مورچه‌ای خواهد ساخت بنگر که قافن من جون قسمت گند تامر سر ودست وبای و اندامپای صورت زد 4 ودرسر ودماغ من چندین غر فه و گنه بنا کند که در یکی قو ت دوق برد ودر یکی قوت شم بنپد ودریکی قوت سمم بنید و از بیرون سرمن منظری فرونید و بروی نگینه‌ای صو رت کند» وسور اج چشم ودهان که منك طعاهمست صو رت کند ودست و پای ازمن‌بیرون آورد.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

- کند؛ در مورچه نگاه‌کن که بوقت خویش غذا چو ن جمع کند آنحه گندم بود بداند که ۳ درست بگذار ۵ تباه‌شو ده نز ۱ بدو ثیمه کند تاشیشه‌در نیفتد» و کشنیز که‌در ست نباشد تباه شود را درست بگذارد؛ ودرعنکبوت نگاه کن که خان خویش چگونه کند وهندسه درتناسب آن چون نگاه دارد : که از لعاب خویش ریسمان سازد و دو گوشهٌ دیوار طلب‌کند وازيك جانب بنیاد افکند و بدیگر برد تاتار تماع بنپد؛ آنگاه بودبر گردن گیرد ومیان نخپاراست دارد تابمشی دورتر وبعضی و دیسگتر بو دتانیکو و باندام بود نگاه خویشتن بر و3 ازك کوشْةُ در آویزد منتظر آنکه تامگسی ۱ ببردکه‌غذاوی آن‌بود س‌خوشتن بپروی اندازد وویرا صید کند و آن رشته بردست وپای وی پیجد تااز گریختن‌ایمن شود پس‌بنهد و بطلب‌دبگری‌شود؛ ودر زنبور نگاه کن که خانه خویش شبتش کته که ار ختارشه کید کف خانه خالی د ضایع ماند» واگر گردکند چون مدورات بهم باز نبی ببردن فرجتبا(۲ ضایع باشد» ودرهمه اکن هیچ‌شکلی ندست که بمدور نز ديك‌نر بود وهمو ار ار هگ ۰ هدس و این بسر هان هندسی‌معلوم کرده‌اند؛ و خداو ند عالم ب(طف ورحمت خویش چندان عنایت داردبدین حیوان مختصر که ویرا الپام‌دهد. ویشه راالپام دهد تابداند که غذاء وی‌خون ویوست نست» دیرا خرطومی تیزو باريك و مجوف بیافرید که تابپوست توفرو بردو آن خون مب‌کشده و ویراحسی‌نیز بداد تاچون دست بجنبانی که ویر بگیری بدا ند و بگریزده و ویرا دویر لطیف بیافرید تابتواندیریدن وزود بتواند کریختن وزود بار تواندآمدن اگر ویرا عقل وزبانستی چندان‌ازفشل وعنایت آفریدگار شکر کندی که همه آدمیان عجب مانندی » لکن‌پیوسته بز بان‌حال شکرمیگوید و نسپیح میکند»و لکی لایفقهون تسیحهم ۳ واین سس عجایب دز هابت ندارده کر زهره آن بود که طمم آن کزد که از صدهزار یکی بشناسد و ِِ_. » چه گوبی» این حیوانات با شکلبای عریبب وصورنهاء عحیب ولو نپاء‌مختلف واندام ام راست‌خو دآفر بدند خویشتن را یائو آفر بدی ابشان را؛ مستخان ان خدایی که بااین روشنی چشمپارا کور تواند کرد تائمبنند و دلپا را غافل تواند داشت تانیندیشند» بجشم‌سر می‌بیناد و بجشم دل عبرت ۰ ند سمع شش کوش. ‏ فرجه: سوراخ- کشادکی. ولی تسبیعآنهارا فهم نبپکنند . ۷۱ زر کن‌چبار) ۳۷ ۷۳ با نحه‌باید شنید» ناهم جون ۳۷ جر آواز نشنو ند #۷ رغان که دروی صورت حر وف نبود راه نبر ند» وچشم ابشان معز ول از 9 نحه بایددید ناهر خط که آن حروف ورفوم وسیاهی وسبیدی نبود نبینند » واين خط‌ای الپی که نه <جرفست و نه رقم» بر ظاهر وباطن همه‌درهاء عالم نبشته است راه بدان نبر ند » در آن خايةٌ مورچه که چند دذره‌ای‌بیش نیست نگاه کن و گوش دار تاچه میگوید» که بز بان فصیح فریاد همی کند که : ای سلیم دل از صورتی بردیواری کند از استادی و نقاشی وی ۳ ؟ ییا وددمن ن ر تانقاشی بینی وصورت گری بینی که من خوديك‌دره بیش ز نیستم که نقاش در ابتدای 1 فر ندشن که از من مورچه‌ای خواهد ساخت بنگر که قافن من جون قسمت گند تامر سر ودست وبای و اندامپای صورت زد 4 ودرسر ودماغ من چندین غر فه و گنه بنا کند که در یکی قو ت دوق برد ودر یکی قوت شم بنپد ودریکی قوت سمم بنید و از بیرون سرمن منظری فرونید و بروی نگینه‌ای صو رت کند» وسور اج چشم ودهان که منك طعاهمست صو رت کند ودست و پای ازمن‌بیرون آورد.

Orijinal Metin (FA)

ودرباطن جایی که غذا بوی رسدهضم افتد وجایی که تقل‌ازوی بیرو ن‌آید و حماه آلات آن ببافر بنده و انگاه شکل‌مر چابك و باندام برسه طبقه بنا کند ودر یکدیگر بیوندد و مر حاحت مذدواز کمر خدمت برمبان بندد و قباء سیاه بوشد وبدین عالم که تومی‌بنداری که برای تو آفر یده است بیرو ن‌آر د تادر نعمت‌وی چون توبگر دم. بلکه ترا مسخر من کند تاشب وروز کشت کنی و تخم پاشی و زمین راست کنی تاجو و گزدم وجوب ودانها ومغز ها بدست آوری» و هر کجا که سپان ۳ مر اراه آن بیامو زد تااز درون خانه خویش در زیر زمین بو ی‌آن بشنوم باسر آن‌شو م وتوخود باهمهر نج که‌طمام یک. له نداری من طعام یکساله بر ك" # و بیشتر و محکم نیم آ نگاهبر ای خویش بصحر ااور م تاچون نمی‌رسبده باشد خشث کنم پیش از آ نکه باران بد آفریدگار من مرا الهام دهد تادانه کر وبا حای برم» واگر تراخرهنی بصعحر نپاده باشد وسیلر اآ نا راه باشد ترا از آن هیچ خبر نبود تاهمه ضایم شود بس چگونه شک رکنم خداو ندی را که هر ااز دره‌ای بدین چا ت و دیبائی بیافر ؛ و چون تویی را بوزگری مره بربای کرد تا طعام من میکاری و می‌دروی و رنج میکشی و من برمیخورم . هیچ حیوان از حیوانات‌خرده بزرك نیست که نه بز بانال روم 5 4 پر حلال آفر ید کار خوش این ۳ میکند 1 بلکه هیچ نبات نیست که نه این مسادی مبکند » بلکه هیچ دره از ذرهاء عالم اگرچه جمادست نیست که این منادی نمیکند» و آدمیان از سماع این منادی غافل «فانهم عن السمع لمعز ولون و آن من شییء الا یسیح بحمدخ و لکن لافةهون تسی‌حهم» : واین نیزعاامی است‌از عجایب‌بینهایت دشرح‌این خودهمکن نشود . ۱ [[ بت‌دیگر ۲۱ درباداست که برروی زهیاست و هر یکی جزوی است‌ازدریاء محیط که گرد زمان در آمده است : وهمتزمن درمیان دریا چد گ بی بیش نیست ) ودر خبر رت که زمان دردریا چند اصطیلی است در زمین » پس چون از نظار؛ ءجایب بّفارغ شدی بجایب بحر نگر » که چندانکه دربا اززمین مپتر عجایب وی بیشتر ؛ چه هر حیوان که بر روی زمینست همه را در ۳ نظرست » و بسیاری حیوانات دیگر که خودبر روی زمين نباشد » هر یگی ازیشان برشکلی و برطبعی دیگر : بکی بخردی جنانکه چشم ۳ 9 نیابد ‏ و ۰ مزر ۳3 چنانکه کشتی بر شت وی فر ود آبدکه بندار در هیاست » جون اش کنند بر پشت وی گاهی یابد و بجنبدبدانند که‌حیوانست ! ودر عجایب بحر کتابپاکرده‌اند شرح آن چون توان گفت . دیبرون حبوان نگاه کن در قعر دریا حیوانی بیآف-رید که صدف بوست ویست ‏ وویرا الهام داد تابوقت باران بکتار دریا 1 و بوست از هم باز کند تا قطرهاء باراف که خوش بود و چون 1 دریا شور نبود در درون وی شود بس بوست فراهم کشد و با دربارود آن رها رادر درون خویش‌مبدارد چنانکه نط فد در رحم و آنرا مییرورد » و آن حوهر صدف بر صفت مروارید آفریده است 4 آن فوت بوی سرایت تن تن دراز اهر قطره‌ای مرو ار یدی شود » بعصضی خرد و بعضی بزرگ و نو از آن ببرایه و آرایش سازی ؛ ودردرون دربا از سنگگ نباتی برویاند سرخ ۰ که صورت نبات دارد وحوهرسنك .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

ودرباطن جایی که غذا بوی رسدهضم افتد وجایی که تقل‌ازوی بیرو ن‌آید و حماه آلات آن ببافر بنده و انگاه شکل‌مر چابك و باندام برسه طبقه بنا کند ودر یکدیگر بیوندد و مر حاحت مذدواز کمر خدمت برمبان بندد و قباء سیاه بوشد وبدین عالم که تومی‌بنداری که برای تو آفر یده است بیرو ن‌آر د تادر نعمت‌وی چون توبگر دم. بلکه ترا مسخر من کند تاشب وروز کشت کنی و تخم پاشی و زمین راست کنی تاجو و گزدم وجوب ودانها ومغز ها بدست آوری» و هر کجا که سپان ۳ مر اراه آن بیامو زد تااز درون خانه خویش در زیر زمین بو ی‌آن بشنوم باسر آن‌شو م وتوخود باهمهر نج که‌طمام یک. له نداری من طعام یکساله بر ك" # و بیشتر و محکم نیم آ نگاهبر ای خویش بصحر ااور م تاچون نمی‌رسبده باشد خشث کنم پیش از آ نکه باران بد آفریدگار من مرا الهام دهد تادانه کر وبا حای برم» واگر تراخرهنی بصعحر نپاده باشد وسیلر اآ نا راه باشد ترا از آن هیچ خبر نبود تاهمه ضایم شود بس چگونه شک رکنم خداو ندی را که هر ااز دره‌ای بدین چا ت و دیبائی بیافر ؛ و چون تویی را بوزگری مره بربای کرد تا طعام من میکاری و می‌دروی و رنج میکشی و من برمیخورم . هیچ حیوان از حیوانات‌خرده بزرك نیست که نه بز بانال روم 5 4 پر حلال آفر ید کار خوش این ۳ میکند 1 بلکه هیچ نبات نیست که نه این مسادی مبکند » بلکه هیچ دره از ذرهاء عالم اگرچه جمادست نیست که این منادی نمیکند» و آدمیان از سماع این منادی غافل «فانهم عن السمع لمعز ولون و آن من شییء الا یسیح بحمدخ و لکن لافةهون تسی‌حهم» : واین نیزعاامی است‌از عجایب‌بینهایت دشرح‌این خودهمکن نشود . ۱ [[ بت‌دیگر ۲۱ درباداست که برروی زهیاست و هر یکی جزوی است‌ازدریاء محیط که گرد زمان در آمده است : وهمتزمن درمیان دریا چد گ بی بیش نیست ) ودر خبر رت که زمان دردریا چند اصطیلی است در زمین » پس چون از نظار؛ ءجایب بّفارغ شدی بجایب بحر نگر » که چندانکه دربا اززمین مپتر عجایب وی بیشتر ؛ چه هر حیوان که بر روی زمینست همه را در ۳ نظرست » و بسیاری حیوانات دیگر که خودبر روی زمين نباشد » هر یگی ازیشان برشکلی و برطبعی دیگر : بکی بخردی جنانکه چشم ۳ 9 نیابد ‏ و ۰ مزر ۳3 چنانکه کشتی بر شت وی فر ود آبدکه بندار در هیاست » جون اش کنند بر پشت وی گاهی یابد و بجنبدبدانند که‌حیوانست ! ودر عجایب بحر کتابپاکرده‌اند شرح آن چون توان گفت . دیبرون حبوان نگاه کن در قعر دریا حیوانی بیآف-رید که صدف بوست ویست ‏ وویرا الهام داد تابوقت باران بکتار دریا 1 و بوست از هم باز کند تا قطرهاء باراف که خوش بود و چون 1 دریا شور نبود در درون وی شود بس بوست فراهم کشد و با دربارود آن رها رادر درون خویش‌مبدارد چنانکه نط فد در رحم و آنرا مییرورد » و آن حوهر صدف بر صفت مروارید آفریده است 4 آن فوت بوی سرایت تن تن دراز اهر قطره‌ای مرو ار یدی شود » بعصضی خرد و بعضی بزرگ و نو از آن ببرایه و آرایش سازی ؛ ودردرون دربا از سنگگ نباتی برویاند سرخ ۰ که صورت نبات دارد وحوهرسنك .

Orijinal Metin (FA)

که نرامرجان گویند واز کف دریاحوهری باساحل‌افتد که آنر اعتبر گو بند »وعجایب‌این حواهر بیرون‌حیوان ۳۱ وراندن کش بر روی دربا وساختن وشکل آن چنانکه فرو نشود » وهدایت کشتی بآن تا باد که از راست بشناسد؛ و آفریدت ستاره نا دلیل وی بود آنجا که هم عالم ۳1 بود و هیچ شان نبود از همه عجیب‌نر . بلکه آفر نش صور ۳۳ در لطیفی و روشنی ویو کر احز اء وی بیکدیگر , ودر بستن حیات همه خلق از حیوان ونبات در وی از همه عجیب‌تر: که ۳ بيك‌شر بت‌محتاج‌شو یو نیابی همه‌مالهاه روی‌زمین‌بدهی‌واگر آن شربت را که در باطن‌نست راه‌بسته‌شود که بیرون‌نتو اند مد 1 هر چه‌داری بذل کنی‌تا از ان‌خلاصبابی . ودرحمله انب ان دریاهم ن‌ نپایشت . [آ بت دایگر] هو ا و [ نچه درو وست ‏ و هوا نیز دریایی است که موج هیز ند » و باد موج ردن وی است ؛ جسمی بدین اطیفی که چشم ویرا در نیابد و دیدار چشم را حجاب نکند و غذای جان تو بردوام - که بطعام و شراب در روزی يك بار حاجت افتد و اگر يك ساعت نفس نزنی و غذاء هوا بباطن نرسد هلا شوی - و تو از وی غافل ؛ و یکی ازخاصیت هوا آنست که 9 از وی آويخته است که‌نگذاردکه باب‌فروشود 4 وشرح‌چگونگی این دراز است . ونگاه ک۹ ن درین هو به بیش از انکه باسمان رسی چه آ وت است از میغ و باران و برف و برق رعد» و و باه کنن ور ان میغ کثیف که ناگاه از میان هواء لطیف بدرد 1 باشد که از زمن برخیزد و آب بر گیرد ؛ و باشد که بر سبیل بخار از کوه‌ها : ات و باشد که از نفس‌هو بدیداید » وجایپا که از کوه دربا وچشمپا دورست برانحاریزد قطره قطره بتدریج » هر قطره دایکه ما هیاآید خی ۳ در تقدیر ویراجایی معلوم فرموده‌اند که آنجا فرودا ید 5 #۳ تشه انیت سیرشود وفلان تخمر ۱ اتتحاحتت ۳1 دهدو فلان نبات خشك خواهد شدتر شود » وفلان میو ه برسر درخت خشك میشو د باید که ببیخ‌در حجت شودو بباطن و یدز شود و از راه عروق وی که هریکی چون موبی باشد بارت؟ تر: مشود تا بدان هیوه رسد و ثرا ترو تازه دارد که توبخوری بنفلت وبی‌خبر از لطف ورحمت ؛ وبر هر یکی سفته که کسا فرود آید و روزی کیست ۱ اگر همه عالم خواهند تا عدد آن ی 9۵ اشفا دشباستد نتو اند » و أ آ زگاه 5 ات باران , ت 0 "۳ وبگذرد نبانها ر میج )۳۹ بر سر ۰ دس بوقت سر م آروه ن باران بساید وسرها را بر 2ی مسلط کند تادر راه نر برف گرداند 4 هم جون پنبه زده دره دره شزا 3 و از کو ها انسار ۳2 وی ساخته تا نجاجمع‌شوددسردتر بود تارودار نگذارد ۱ نگاه جون حر ارت بدید یدپتدریج می‌گذارد و جویپا روان همی شود برمقدار حاجت » تاهمةٌ تابستان ازان آب‌بتدر یج برمز ار ع نققه‌می‌کزی؟ که اگر نه چنین بودی‌بر ده ام باران‌بایستی که‌میآمدی ور نج بسپب ان‌بسیاربودی» اک بيک‌دفعه بیأمدی‌همه سال‌نیات تشنه نما ندی » دربرف چندین لطف ور <مست ژ در هر ری هم چنین؛ بلکه‌همه احز ۰ رمین و ۱ سمال همه بحق و جکمت وعدل افربده است ‏ وبرای این گفت : «وما حلقنا السموات والارض و ما بینعها لا عبین ة ما حاقنا هم) / بالحق ببازی نیا فریده‌ايم ؛بحق آفریده‌ايم» 0 بعنی‌چنان آفریدیم که میبایست .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

که نرامرجان گویند واز کف دریاحوهری باساحل‌افتد که آنر اعتبر گو بند »وعجایب‌این حواهر بیرون‌حیوان ۳۱ وراندن کش بر روی دربا وساختن وشکل آن چنانکه فرو نشود » وهدایت کشتی بآن تا باد که از راست بشناسد؛ و آفریدت ستاره نا دلیل وی بود آنجا که هم عالم ۳1 بود و هیچ شان نبود از همه عجیب‌نر . بلکه آفر نش صور ۳۳ در لطیفی و روشنی ویو کر احز اء وی بیکدیگر , ودر بستن حیات همه خلق از حیوان ونبات در وی از همه عجیب‌تر: که ۳ بيك‌شر بت‌محتاج‌شو یو نیابی همه‌مالهاه روی‌زمین‌بدهی‌واگر آن شربت را که در باطن‌نست راه‌بسته‌شود که بیرون‌نتو اند مد 1 هر چه‌داری بذل کنی‌تا از ان‌خلاصبابی . ودرحمله انب ان دریاهم ن‌ نپایشت . [آ بت دایگر] هو ا و [ نچه درو وست ‏ و هوا نیز دریایی است که موج هیز ند » و باد موج ردن وی است ؛ جسمی بدین اطیفی که چشم ویرا در نیابد و دیدار چشم را حجاب نکند و غذای جان تو بردوام - که بطعام و شراب در روزی يك بار حاجت افتد و اگر يك ساعت نفس نزنی و غذاء هوا بباطن نرسد هلا شوی - و تو از وی غافل ؛ و یکی ازخاصیت هوا آنست که 9 از وی آويخته است که‌نگذاردکه باب‌فروشود 4 وشرح‌چگونگی این دراز است . ونگاه ک۹ ن درین هو به بیش از انکه باسمان رسی چه آ وت است از میغ و باران و برف و برق رعد» و و باه کنن ور ان میغ کثیف که ناگاه از میان هواء لطیف بدرد 1 باشد که از زمن برخیزد و آب بر گیرد ؛ و باشد که بر سبیل بخار از کوه‌ها : ات و باشد که از نفس‌هو بدیداید » وجایپا که از کوه دربا وچشمپا دورست برانحاریزد قطره قطره بتدریج » هر قطره دایکه ما هیاآید خی ۳ در تقدیر ویراجایی معلوم فرموده‌اند که آنجا فرودا ید 5 #۳ تشه انیت سیرشود وفلان تخمر ۱ اتتحاحتت ۳1 دهدو فلان نبات خشك خواهد شدتر شود » وفلان میو ه برسر درخت خشك میشو د باید که ببیخ‌در حجت شودو بباطن و یدز شود و از راه عروق وی که هریکی چون موبی باشد بارت؟ تر: مشود تا بدان هیوه رسد و ثرا ترو تازه دارد که توبخوری بنفلت وبی‌خبر از لطف ورحمت ؛ وبر هر یکی سفته که کسا فرود آید و روزی کیست ۱ اگر همه عالم خواهند تا عدد آن ی 9۵ اشفا دشباستد نتو اند » و أ آ زگاه 5 ات باران , ت 0 "۳ وبگذرد نبانها ر میج )۳۹ بر سر ۰ دس بوقت سر م آروه ن باران بساید وسرها را بر 2ی مسلط کند تادر راه نر برف گرداند 4 هم جون پنبه زده دره دره شزا 3 و از کو ها انسار ۳2 وی ساخته تا نجاجمع‌شوددسردتر بود تارودار نگذارد ۱ نگاه جون حر ارت بدید یدپتدریج می‌گذارد و جویپا روان همی شود برمقدار حاجت » تاهمةٌ تابستان ازان آب‌بتدر یج برمز ار ع نققه‌می‌کزی؟ که اگر نه چنین بودی‌بر ده ام باران‌بایستی که‌میآمدی ور نج بسپب ان‌بسیاربودی» اک بيک‌دفعه بیأمدی‌همه سال‌نیات تشنه نما ندی » دربرف چندین لطف ور <مست ژ در هر ری هم چنین؛ بلکه‌همه احز ۰ رمین و ۱ سمال همه بحق و جکمت وعدل افربده است ‏ وبرای این گفت : «وما حلقنا السموات والارض و ما بینعها لا عبین ة ما حاقنا هم) / بالحق ببازی نیا فریده‌ايم ؛بحق آفریده‌ايم» 0 بعنی‌چنان آفریدیم که میبایست .

Orijinal Metin (FA)

[‏ بت‌دیگر ] ملکو ت ۱ سمالل وستار گان و عجایب سرت که رمین ۳ ۱ ید4 اندر زمیشست در ان مختصرست ؛ و همه فر آن تنبیه است بر تفکر در عجایب اسمان و نجو , چنانکه گفت : «و جعلزا السماء ستفاً محفوضاً و همع ] با نهامهر ضون ِ« . و گفت : «لخلق السموات و الارض اکبر من‌خلق الناس ۲ » ترافرموده ندتا در عجایب آسمان تفکر کنی نه ازبیر آنکه تاکبودی آسمان وسپیدی ستاره‌هابینی وچشم‌فر از ۳ , که خودبهارم این یز سسست 4 دلکن چونتو خودرا وعجایب خودرا که بتو نزديك ترست واز حمله عجایب آسمانو رمین بك‌ذره نباشد‌نشناسی » عجایبماکو تا سمان را جون شناسی ِ بلکه باید که بنددیج ترقی ۳ سشتر خوبشتن را شناسی ۰ سس زمین وحیوان و نبات ومعادن ؛ پس هوا ومیغ وعجایب آن» پس آسمانها و کواکب» یز اریز وعرش » بسی‌از عالم احسام‌ببرون شوی‌ودر عالم ارو اح‌شوی ۳ نگاه‌ملایکه ر بشناسی وستار گان وشیاطیثر وحنرا و درحات فر بشتگان ومقامات مختلف ابشان سن بابد 46 در سمان وستار گان وحر کت و 5 دش ابشان ومشارق ومخارب ابشان <۱) آسانرا چون سقف محفوظی آفر یدیم واز "بات آن رو کردانند ۰ 4۲ آفرینش آسمانها وزمین‌بزر کتراز آفرینش آدمیاست . ی ۳ سس دس تفکر کنی وبنگری تا آن خود چیست‌وبرای چیست ونگاه کنی در بسیاری کوا کب که کس عدد آن اعناست زهر بکیرا دنگی دیگر 4 بعصی سرح و بعصی مد سیید و بعصی خرد و به‌ضی بزره "و آنگاه برایشان صورت هریکی برشکلی دیگر کرده » بعصی بر طورت‌حملو بعضی برصورت ثور وبعضی برصورت عقرب وهمچنین : بل‌هر صورتیکه برزمین‌است ازاشکال آنراآ نجا مثالی‌هست » آنگاه‌سیر وروش ایشان مختلف »بعضی بيك‌ماه همه‌فلاك ببرد و بعضی بالی و بعضی بدوازده سال و بعضی بسی سال و بیشتر نا آنکه بسی‌هزار سال فلك‌بگذارد » وعجایب علوم آنرا نهایت نیست . وچون عجایب زمین بدانستی بدا نکه تفاوت درخور تفاوت شکل ایشانست: که زمین‌بدان فر اخیست که هیعکس سمای وی‌ن رسد و آفتاب‌صدو شست‌اند بار چند زمین است ؛ وبدین بدا نی که مسافت‌چگو زه‌دور است که‌چنین خر دهینماید ٩‏ بدین بدا نی که چگو نه زود ت میکند که در مقدار نیم ساعت که قر ص آفتاب حمله‌اززمین براید مسافت صد وشست واندبار چند زمینست که ببریده‌باشد » وازین بود که رسول - صلو ا‌النه‌علیه _ یکروز از جبر یل - علیهالسلم - بپرسید اززوال ,گنت لافعم » گفث نه آری ؛ گفت این چگو نه بو د + گفت ازانو قت که گفتم لائا ا کنو ن که کفتم نعم پانصد سالهرفته بو د وستاره هست بر آسمان‌که صدبار چندزمین است وازبلندی چنان خرد نماید » چون ستاره‌چنین بود فاك‌قیاس کن که چندبود . این‌همه بااین همه‌بزر ۳ در چشم توبدین خر دی صورت کی ده‌اند تابدین عظمت و بادشاهی آفر بد گار پشناسی . بس در ستاره حکمتی است ودر رنك وی‌ودر رفتن وی ورجوع واستقامت وی وطلوع وغروبوی حکمتی است ) و ] نحه روشن ترست حکمت آفتایست که فلكو بر میلی داده‌اند از فلك‌مپین » تادر بعضی‌از سال‌بمیان سر نزديك‌بودودر بمضی‌دوربود تاازوی هوامختلف شود » گاه‌سرد بودو گاه گرم و گاه معتدل » وسیب‌اینست که شب‌وروز مختلف بود . گاه درازتر و گاه کوناه‌تر » و رت آن اگر شرح کنیم دراز شود » و آنجه ایزد تعالی ما را ازین علمپا روزی کردست درین عمر مختصر اگر شرح دهیم روز های دراز در خواهد » وهر 4 ما دا یم حقیر و مختصرست در حنب آنکه حمله علما و اولبارا معلوم #بوده است ؛ وعلم همه 4 علما و او لا مختصر بود در حنب علم آنسا بتفصیل ‏ آفرینش ۲ وعلم انب مختصر بود درجنب ءلم فرشتگان مقرب ‏ وع!

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

[‏ بت‌دیگر ] ملکو ت ۱ سمالل وستار گان و عجایب سرت که رمین ۳ ۱ ید4 اندر زمیشست در ان مختصرست ؛ و همه فر آن تنبیه است بر تفکر در عجایب اسمان و نجو , چنانکه گفت : «و جعلزا السماء ستفاً محفوضاً و همع ] با نهامهر ضون ِ« . و گفت : «لخلق السموات و الارض اکبر من‌خلق الناس ۲ » ترافرموده ندتا در عجایب آسمان تفکر کنی نه ازبیر آنکه تاکبودی آسمان وسپیدی ستاره‌هابینی وچشم‌فر از ۳ , که خودبهارم این یز سسست 4 دلکن چونتو خودرا وعجایب خودرا که بتو نزديك ترست واز حمله عجایب آسمانو رمین بك‌ذره نباشد‌نشناسی » عجایبماکو تا سمان را جون شناسی ِ بلکه باید که بنددیج ترقی ۳ سشتر خوبشتن را شناسی ۰ سس زمین وحیوان و نبات ومعادن ؛ پس هوا ومیغ وعجایب آن» پس آسمانها و کواکب» یز اریز وعرش » بسی‌از عالم احسام‌ببرون شوی‌ودر عالم ارو اح‌شوی ۳ نگاه‌ملایکه ر بشناسی وستار گان وشیاطیثر وحنرا و درحات فر بشتگان ومقامات مختلف ابشان سن بابد 46 در سمان وستار گان وحر کت و 5 دش ابشان ومشارق ومخارب ابشان <۱) آسانرا چون سقف محفوظی آفر یدیم واز "بات آن رو کردانند ۰ 4۲ آفرینش آسمانها وزمین‌بزر کتراز آفرینش آدمیاست . ی ۳ سس دس تفکر کنی وبنگری تا آن خود چیست‌وبرای چیست ونگاه کنی در بسیاری کوا کب که کس عدد آن اعناست زهر بکیرا دنگی دیگر 4 بعصی سرح و بعصی مد سیید و بعصی خرد و به‌ضی بزره "و آنگاه برایشان صورت هریکی برشکلی دیگر کرده » بعصی بر طورت‌حملو بعضی برصورت ثور وبعضی برصورت عقرب وهمچنین : بل‌هر صورتیکه برزمین‌است ازاشکال آنراآ نجا مثالی‌هست » آنگاه‌سیر وروش ایشان مختلف »بعضی بيك‌ماه همه‌فلاك ببرد و بعضی بالی و بعضی بدوازده سال و بعضی بسی سال و بیشتر نا آنکه بسی‌هزار سال فلك‌بگذارد » وعجایب علوم آنرا نهایت نیست . وچون عجایب زمین بدانستی بدا نکه تفاوت درخور تفاوت شکل ایشانست: که زمین‌بدان فر اخیست که هیعکس سمای وی‌ن رسد و آفتاب‌صدو شست‌اند بار چند زمین است ؛ وبدین بدا نی که مسافت‌چگو زه‌دور است که‌چنین خر دهینماید ٩‏ بدین بدا نی که چگو نه زود ت میکند که در مقدار نیم ساعت که قر ص آفتاب حمله‌اززمین براید مسافت صد وشست واندبار چند زمینست که ببریده‌باشد » وازین بود که رسول - صلو ا‌النه‌علیه _ یکروز از جبر یل - علیهالسلم - بپرسید اززوال ,گنت لافعم » گفث نه آری ؛ گفت این چگو نه بو د + گفت ازانو قت که گفتم لائا ا کنو ن که کفتم نعم پانصد سالهرفته بو د وستاره هست بر آسمان‌که صدبار چندزمین است وازبلندی چنان خرد نماید » چون ستاره‌چنین بود فاك‌قیاس کن که چندبود . این‌همه بااین همه‌بزر ۳ در چشم توبدین خر دی صورت کی ده‌اند تابدین عظمت و بادشاهی آفر بد گار پشناسی . بس در ستاره حکمتی است ودر رنك وی‌ودر رفتن وی ورجوع واستقامت وی وطلوع وغروبوی حکمتی است ) و ] نحه روشن ترست حکمت آفتایست که فلكو بر میلی داده‌اند از فلك‌مپین » تادر بعضی‌از سال‌بمیان سر نزديك‌بودودر بمضی‌دوربود تاازوی هوامختلف شود » گاه‌سرد بودو گاه گرم و گاه معتدل » وسیب‌اینست که شب‌وروز مختلف بود . گاه درازتر و گاه کوناه‌تر » و رت آن اگر شرح کنیم دراز شود » و آنجه ایزد تعالی ما را ازین علمپا روزی کردست درین عمر مختصر اگر شرح دهیم روز های دراز در خواهد » وهر 4 ما دا یم حقیر و مختصرست در حنب آنکه حمله علما و اولبارا معلوم #بوده است ؛ وعلم همه 4 علما و او لا مختصر بود در حنب علم آنسا بتفصیل ‏ آفرینش ۲ وعلم انب مختصر بود درجنب ءلم فرشتگان مقرب ‏ وع!

Orijinal Metin (FA)

م این م۵4 اگر ۳ وت یی با م حوتمالی خود ارزد که آنرا ء تن آن خدایی که خلق را چندین علم بداد و نگاه همه راداغ نادانی بر نپاد و گفت : : : «ومااو تیتم می تعلیم) لاق1یلا 1 این قدرت نمود کاری از مجاری فکرت گفته آ مدتاغفلت خویش بشنا‌ی که اگر در خاناٌ امیری شوی‌که بنقش و گچکنده کرده باشند ؛ روز گاری دراز صفت آن ۳ و تعجب کنی ؛ دهميشه در خانة خدایی هیچ تعجب نکنی و آين عالم احسام خانه خدای است ‏ و فرش وی زمینست دلکن سقفی بیستون داین عجب"ر- است ؛ و خزانةٌ وی کوهپاسته گنجینه وی دریاهاوخنور و اوانی این‌خانه‌حیوانات و نبانپاست ‏ و چراغ وی ماهست و شعله وی آفتاب و فندیل های وی ستارگان و مشمله داران وی فریشتگان » و تو از عجایب این غافل ؛ که خانه بس بزرگست و چشم تو بس مختصر » ودر وی نمب‌گنجد ؛ ومثل‌نو چون مورچه‌ای است که در قصر ملکی سوراخی دارد » جز ازسوراخح خویش وغذاء خویش وباران خویش هیچ خبر ندارد »اما از حمال‌صورت‌فصر و بسیاری غلامانهسر بر ملثو پادشاهی وی‌هیچخبر ندار ده اگر خواهی که بدرجهمورچه قناعت کنی میباش . واگر نهراهت داده‌اند تادربستان معرفت حق تعال! ی تماشا کنی وببرون آبی ؛چشم با کر. ن تاعجایب بینی ۳9 متسر متحیر شوی,و السلم . )۱ بشمااند کی علم آموخته ۲ ۷ ۷ ر‌ کن‌چبارم [ در تو حیدو تو کل] بدانکه توکل از جملهُ مقامات مقربان است ودرجٌ وی بزرگ ‏ ولکن علم وی در نفس خویش باريك ومشکل استوعمل وی دشخوارست. و اشکل وی‌ازانست که هر که هیچ جیز را حجز حق‌تعالی در کارهااثری پیند درتوحیدوی تقصانست؛ واگر جملهُ اسباب نیزاز میان‌بر گیرد در شر یعت‌طعن کرده باشد» وا گر اسباب را نیز هسببی نبیند باعل ۳ ۳ 0 9 ده‌باشد» وچون بیند باشد که بحیز ی از اسیاب‌تو کل کند ودر توحید نصان افتد. ٍِ_ ح تو کل چا نکه‌عقل وتوحید وشر ع‌درهم تک رد ومبان «مه جمم کند علمی غامض است وهر ۳ نشناسد ‏ و ما اول فضیلت یقن بگویيم آ نگاه حفیفت وی آنگاه احوال و اعمال وک. بدا نگه خدایتعالی همه را بتو کل‌فر مودو آن شرط ایمان گر د و گنت« وعای الزه‌فتو کلو ان کنتم م‌منین 6 و گفت : «خحدای تعالی متو کلان را دوست دارد. آن لزه پسالمتو کلین » و گفت: «هر 45 پروی تو کل کند سنده است. - وم نو کل علی الل4 فهو حسیه»؛ و گنت: تدای سننده است بندٌخودرا؟ -السی ال(4 بکاف‌عبده» وچنین بات سیار است. ورسول - صلو ات‌النه‌علیه_ گفت: امتپا را بمن نمودنده امت خویش را دبدم که کوه وبیابان آزیشان پربود » عجب داشتم از بسیاری ایشان وشاد شدم» هر اکفتند حشنود شدی؟ کنتم شدم, گفتند با بن ببم هفتاد هز ار در پشت شوند بی‌<ساب گفتند! ) آن کیندهکفتآ نها که کار هارا بر افسونو داغ وفال نکننده و لکن جز برخدایتعالی‌اعتماد وتو کل نکنند؛ پسعکاشه برخاست و گفت بارسول‌اله دعاکن تا مرا ازایشان کند» گفت بارخدایا ویرا از ایشان‌کن» دیگری بر بای خاست و همین دعا خو است» گفت سيقك ماعکاشه یعنی عکاشه‌سیق برد ورسول صلو ات‌ال علیه گفت: ۱ گر چنانکه حق‌تو کل‌است شما برخدای تعالی تو کل کنید روزی بشم‌ارساند چنانکه بمرغان میرساند: که بامداد بروندهم» شکمها تهی و گرسنه‌وشبانگاه‌باز آیند حلاف ودشمنی کردن. مقصود اینست که اصحات بیغمیر واص 6 کفتند, 5 شکما پروسیر » )و گنت : «هر که بناه بخدای ۳۳ دهد خدای همه موّ تتپای ویر کفایت کند و روزی وی ازحا: که اومید نداد بوی رساند؛ و هر که بناه بادئیا دهد خدای تعالی ویرا بادنیاگذارد» .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

م این م۵4 اگر ۳ وت یی با م حوتمالی خود ارزد که آنرا ء تن آن خدایی که خلق را چندین علم بداد و نگاه همه راداغ نادانی بر نپاد و گفت : : : «ومااو تیتم می تعلیم) لاق1یلا 1 این قدرت نمود کاری از مجاری فکرت گفته آ مدتاغفلت خویش بشنا‌ی که اگر در خاناٌ امیری شوی‌که بنقش و گچکنده کرده باشند ؛ روز گاری دراز صفت آن ۳ و تعجب کنی ؛ دهميشه در خانة خدایی هیچ تعجب نکنی و آين عالم احسام خانه خدای است ‏ و فرش وی زمینست دلکن سقفی بیستون داین عجب"ر- است ؛ و خزانةٌ وی کوهپاسته گنجینه وی دریاهاوخنور و اوانی این‌خانه‌حیوانات و نبانپاست ‏ و چراغ وی ماهست و شعله وی آفتاب و فندیل های وی ستارگان و مشمله داران وی فریشتگان » و تو از عجایب این غافل ؛ که خانه بس بزرگست و چشم تو بس مختصر » ودر وی نمب‌گنجد ؛ ومثل‌نو چون مورچه‌ای است که در قصر ملکی سوراخی دارد » جز ازسوراخح خویش وغذاء خویش وباران خویش هیچ خبر ندارد »اما از حمال‌صورت‌فصر و بسیاری غلامانهسر بر ملثو پادشاهی وی‌هیچخبر ندار ده اگر خواهی که بدرجهمورچه قناعت کنی میباش . واگر نهراهت داده‌اند تادربستان معرفت حق تعال! ی تماشا کنی وببرون آبی ؛چشم با کر. ن تاعجایب بینی ۳9 متسر متحیر شوی,و السلم . )۱ بشمااند کی علم آموخته ۲ ۷ ۷ ر‌ کن‌چبارم [ در تو حیدو تو کل] بدانکه توکل از جملهُ مقامات مقربان است ودرجٌ وی بزرگ ‏ ولکن علم وی در نفس خویش باريك ومشکل استوعمل وی دشخوارست. و اشکل وی‌ازانست که هر که هیچ جیز را حجز حق‌تعالی در کارهااثری پیند درتوحیدوی تقصانست؛ واگر جملهُ اسباب نیزاز میان‌بر گیرد در شر یعت‌طعن کرده باشد» وا گر اسباب را نیز هسببی نبیند باعل ۳ ۳ 0 9 ده‌باشد» وچون بیند باشد که بحیز ی از اسیاب‌تو کل کند ودر توحید نصان افتد. ٍِ_ ح تو کل چا نکه‌عقل وتوحید وشر ع‌درهم تک رد ومبان «مه جمم کند علمی غامض است وهر ۳ نشناسد ‏ و ما اول فضیلت یقن بگویيم آ نگاه حفیفت وی آنگاه احوال و اعمال وک. بدا نگه خدایتعالی همه را بتو کل‌فر مودو آن شرط ایمان گر د و گنت« وعای الزه‌فتو کلو ان کنتم م‌منین 6 و گفت : «خحدای تعالی متو کلان را دوست دارد. آن لزه پسالمتو کلین » و گفت: «هر 45 پروی تو کل کند سنده است. - وم نو کل علی الل4 فهو حسیه»؛ و گنت: تدای سننده است بندٌخودرا؟ -السی ال(4 بکاف‌عبده» وچنین بات سیار است. ورسول - صلو ات‌النه‌علیه_ گفت: امتپا را بمن نمودنده امت خویش را دبدم که کوه وبیابان آزیشان پربود » عجب داشتم از بسیاری ایشان وشاد شدم» هر اکفتند حشنود شدی؟ کنتم شدم, گفتند با بن ببم هفتاد هز ار در پشت شوند بی‌<ساب گفتند! ) آن کیندهکفتآ نها که کار هارا بر افسونو داغ وفال نکننده و لکن جز برخدایتعالی‌اعتماد وتو کل نکنند؛ پسعکاشه برخاست و گفت بارسول‌اله دعاکن تا مرا ازایشان کند» گفت بارخدایا ویرا از ایشان‌کن» دیگری بر بای خاست و همین دعا خو است» گفت سيقك ماعکاشه یعنی عکاشه‌سیق برد ورسول صلو ات‌ال علیه گفت: ۱ گر چنانکه حق‌تو کل‌است شما برخدای تعالی تو کل کنید روزی بشم‌ارساند چنانکه بمرغان میرساند: که بامداد بروندهم» شکمها تهی و گرسنه‌وشبانگاه‌باز آیند حلاف ودشمنی کردن. مقصود اینست که اصحات بیغمیر واص 6 کفتند, 5 شکما پروسیر » )و گنت : «هر که بناه بخدای ۳۳ دهد خدای همه موّ تتپای ویر کفایت کند و روزی وی ازحا: که اومید نداد بوی رساند؛ و هر که بناه بادئیا دهد خدای تعالی ویرا بادنیاگذارد» .

Orijinal Metin (FA)

وچون خلیل را - صلو ات له علیه - بگرفتند تا در منجنیق‌نبند و باتش انداز ند گنت : حسبی الله و نعم الو کیل » چون درهوابودجبریل -علیه‌السلام گفت هیچ حاجت داری؛ گفت اماليك فلا - یعنی بتونه تاوفاکرده باشد بدین که گفت حسبی الل4» و بدین‌سبب دیرا بوفاصفت کرد و گفت:و ابر اهیمالذی‌وفی و بداود علیه‌السلم- وحی اد که باداود هیچ‌بنده‌نیست که‌از میان همه دست‌درمن زندکه اگر همه آسمان وزمین بکید و مکر باوی برخیزد نه دیرا اذان فرج دهم . سید اون چیبر می گوید: مرا کژدمی بزد‌مادر سو گند داد که دست‌بده تاافسون‌کنند» آن دست دیگر که بسلامت بود بافسون گر دادم » و این بای آن کرد که زشول صلو ات‌اله‌عله_ گفته است متو کل نباشدکسی که افسون و داغ کند. و ابر اهیم اذهم رهبانی را دید» برسید که‌قوت از کجا میخوری ؛ گفت ازوبرس که روزی میدهد که‌از کجا می‌فر ستد که این علم مر آئیست . دیکی را گفتند همیشه در عبادت باشی قوت از کجا خوری؛اشارت کرد بدندانو گنت آنکه آسا پیافر ید بارمیفرستد. و هر م بن‌حبان او یی‌راگفت کجا فرمایی که‌مقام کنم؛ گنت بشام گفت ‏ نجامعیشت چون‌باشد؟ او یس گفت : : آ ی یذ ها لوب قدخا لطبا! اشك فلاتفعبا المو عظة - شك‌برین دلها غالب شده است پندنپذیرد. حقرقت و حید که «نای تو کل برویاست بدانگه توکل حالتی است ازاحوال دل» و آن مره ایمانست وایمان راابواب سیارست؛ دلکن تو کل ازجملآن بردو ایمان بناست: یکی ایمان توحید و دیگر ایمان بکمال لطف ورحمت حق‌تعالی؛ اما شر ۳ توحید دراز استوعل وی ‌- علمپاست؛ لکن ماآن مقدار که تشه و کش ا شنت اشارت کنیم: باید که بدانی که‌توحید برچپار درجه‌است: دیرا نت 1 مغزرامغزی تس است و ویرا پوستی است ‏ و آن پوست را پوستی» پس دو مفز دارد و دو پوست » درمثل‌وی‌چون گو زتر بودکه‌مفز و دو پوست وی معلومست و روغن مغزمنزویست. درجهاول نست که بز بان ۱ له الا الزه بگوید وبدل اعتقادندارد؛واین توحید سا۳- اأاأاأاص «"« در کن‌چبارم و و درد اد ار و شش و ار اف ۳ تسا 9 آنکه معنی آین بدل اعتقاد کند - چون عام ی چون‌متکلم»درجهة سوماْ نکه‌مشاهده بیند که همه از يك‌اصل می‌رودو فاعل‌یکی هش نیست وهیچ کس دیگر را فعل نست؛ دأین نوری بود که در دل تفا نا دران تور این مشاهده حاا نا و ین نه‌چو ن اعتقاد عامی ومتکا م بو د که اعتقاد اشان سدی باشد که بر دل افکننه بحیلت تفلمد بابحیلت دلیل و این مشاهده شرح دل بود و بزدهمه بر گبرد ؟ وفرق بود میان کسی که خویشتن را بران دارد وبا اعتقاد کند که فلان خواجه در سرای است بسیب آ نکه فلان کس‌می‌گوید که در سرای است -و این تقلید عامی بو د که از مادر و یدر شنیده باشد و میان آ نکه استدلال کند که وی در ند ای است بدلیل آ نکه اسب وغلام بردرسر ای است- واین نظبر اعتقاد متکلم بود - و میان آنکه و بر ۱ درسر ای بمشاهده سند. وا ین مثل تو حید عارفانست؛ وا ین توحید ا کرچه بدرحه مت ولکن دروی خلق را هی بیند وخااق را مسند و می‌دأند ۱ س‌ددین تتتار ویر ت هست. تادز می‌بیند در تفرفه باشد وجمع سود ؛ و کمال توحید درحه چپاره‌ست که حز یکی‌را نید وهمه را خود یکی سند و یکی شناد و تفر فه را بدین هیچ‌راز نبود. واین‌را صوفیان فنا گویند درتوحید چنانکه‌حسین حلاج» خواص را دید که در بیأبان هب‌گردید ؛ گفت چه میکنی ؛ گفت قدم خویش در تو کل درست میکنم گفت همه عمر در آ بادانی باطن بگذاشتی» س درنو حید کی رسی؟

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

وچون خلیل را - صلو ات له علیه - بگرفتند تا در منجنیق‌نبند و باتش انداز ند گنت : حسبی الله و نعم الو کیل » چون درهوابودجبریل -علیه‌السلام گفت هیچ حاجت داری؛ گفت اماليك فلا - یعنی بتونه تاوفاکرده باشد بدین که گفت حسبی الل4» و بدین‌سبب دیرا بوفاصفت کرد و گفت:و ابر اهیمالذی‌وفی و بداود علیه‌السلم- وحی اد که باداود هیچ‌بنده‌نیست که‌از میان همه دست‌درمن زندکه اگر همه آسمان وزمین بکید و مکر باوی برخیزد نه دیرا اذان فرج دهم . سید اون چیبر می گوید: مرا کژدمی بزد‌مادر سو گند داد که دست‌بده تاافسون‌کنند» آن دست دیگر که بسلامت بود بافسون گر دادم » و این بای آن کرد که زشول صلو ات‌اله‌عله_ گفته است متو کل نباشدکسی که افسون و داغ کند. و ابر اهیم اذهم رهبانی را دید» برسید که‌قوت از کجا میخوری ؛ گفت ازوبرس که روزی میدهد که‌از کجا می‌فر ستد که این علم مر آئیست . دیکی را گفتند همیشه در عبادت باشی قوت از کجا خوری؛اشارت کرد بدندانو گنت آنکه آسا پیافر ید بارمیفرستد. و هر م بن‌حبان او یی‌راگفت کجا فرمایی که‌مقام کنم؛ گنت بشام گفت ‏ نجامعیشت چون‌باشد؟ او یس گفت : : آ ی یذ ها لوب قدخا لطبا! اشك فلاتفعبا المو عظة - شك‌برین دلها غالب شده است پندنپذیرد. حقرقت و حید که «نای تو کل برویاست بدانگه توکل حالتی است ازاحوال دل» و آن مره ایمانست وایمان راابواب سیارست؛ دلکن تو کل ازجملآن بردو ایمان بناست: یکی ایمان توحید و دیگر ایمان بکمال لطف ورحمت حق‌تعالی؛ اما شر ۳ توحید دراز استوعل وی ‌- علمپاست؛ لکن ماآن مقدار که تشه و کش ا شنت اشارت کنیم: باید که بدانی که‌توحید برچپار درجه‌است: دیرا نت 1 مغزرامغزی تس است و ویرا پوستی است ‏ و آن پوست را پوستی» پس دو مفز دارد و دو پوست » درمثل‌وی‌چون گو زتر بودکه‌مفز و دو پوست وی معلومست و روغن مغزمنزویست. درجهاول نست که بز بان ۱ له الا الزه بگوید وبدل اعتقادندارد؛واین توحید سا۳- اأاأاأاص «"« در کن‌چبارم و و درد اد ار و شش و ار اف ۳ تسا 9 آنکه معنی آین بدل اعتقاد کند - چون عام ی چون‌متکلم»درجهة سوماْ نکه‌مشاهده بیند که همه از يك‌اصل می‌رودو فاعل‌یکی هش نیست وهیچ کس دیگر را فعل نست؛ دأین نوری بود که در دل تفا نا دران تور این مشاهده حاا نا و ین نه‌چو ن اعتقاد عامی ومتکا م بو د که اعتقاد اشان سدی باشد که بر دل افکننه بحیلت تفلمد بابحیلت دلیل و این مشاهده شرح دل بود و بزدهمه بر گبرد ؟ وفرق بود میان کسی که خویشتن را بران دارد وبا اعتقاد کند که فلان خواجه در سرای است بسیب آ نکه فلان کس‌می‌گوید که در سرای است -و این تقلید عامی بو د که از مادر و یدر شنیده باشد و میان آ نکه استدلال کند که وی در ند ای است بدلیل آ نکه اسب وغلام بردرسر ای است- واین نظبر اعتقاد متکلم بود - و میان آنکه و بر ۱ درسر ای بمشاهده سند. وا ین مثل تو حید عارفانست؛ وا ین توحید ا کرچه بدرحه مت ولکن دروی خلق را هی بیند وخااق را مسند و می‌دأند ۱ س‌ددین تتتار ویر ت هست. تادز می‌بیند در تفرفه باشد وجمع سود ؛ و کمال توحید درحه چپاره‌ست که حز یکی‌را نید وهمه را خود یکی سند و یکی شناد و تفر فه را بدین هیچ‌راز نبود. واین‌را صوفیان فنا گویند درتوحید چنانکه‌حسین حلاج» خواص را دید که در بیأبان هب‌گردید ؛ گفت چه میکنی ؛ گفت قدم خویش در تو کل درست میکنم گفت همه عمر در آ بادانی باطن بگذاشتی» س درنو حید کی رسی؟

Orijinal Metin (FA)

پس این چپار مقامست : آ ول توحید منافق است و آن بوست بوست است ‏ چنانکه پوست ببرون گو ز ۳1 بخوری ناخوش بود , وا؟ ر درباطن دی نگری رشت وا که هاش سیخ بود واگر بسوزی دود کند و 7 تش بکشد وا کر درخانه ۱ ۵ وجایگاه تیگ و : وهیچ کار را نشایدمگر [ نکه‌روزی‌چند بگذارد تاپوست درونی را تازه میدارد و از آفت نگاه می‌دارد : توفیق منافق نیز هیچ کار را نشاید مگر آنکه بوست ویر نگاه میدارد از شمشیر » ویوست وی کالید وی است وبدین سبب از شمشیر خلاص‌بافت ؛ و اما چون کالبد بشد وجان بماند آن توحید هیچ سود ندارد ؛ وجنانکه بوست درو : ی‌گو زسوختن راشاید و آ نا شاید که برمغز بگذار ندناهغز همیشه در خانه وی باشد و تاه‌نشود و لکن درحنب مغز مختصر بود » توحید عامی ومتکلم نیز آنرا شاید که مغزویرا - و آن‌جان‌ویست . از آ تش‌دوزخ‌نگاه ۳ ۳۲ جات( تا ات و مایق بط 9 ۱ اگر. چه‌ایر کار 3 ازلطافت. مفزوروغن ال باشد ؛ ی مغز ۳ زمقصودستوعزیزست » دلکن چون‌با ردعن اضافت کنی‌از کنجاد ۳ خالسی نیست‌ودر نفس خویش بکمال‌صفانررسیده است» درج4ُسي در توحیدنیز ازتفر قه و کثرت وزبادی خالی‌نیست ‏ بللکه‌صافی بکمال‌توحید چپارم‌است . که اندران ۳ وبس‌وجزیکی‌را نبیندوخودرا نیز فر اموش کند » ودرحی‌دیدار 9 شو دجنا: نکه _فصل. [آدمی درنهس اختبار سوو ای مططر ست ] دی رچیزهانست شد دردیداروی . همانا که گوبی که : ایندرجات توحید برمن‌مشکلست اینراشرح باید کردن تا بدا نم که‌همه ازیکی‌چو ن بینند ؟ واسیاب‌بسیار هیبینم همهرا یکی‌چو ن‌بنند بو آسمان وزمین وخلقر میبیند داین‌همه یکی تشت ۳( بدانکه‌تو حید منافقان بز بانست وتوحد عام باعتقاد و توحید متکلم بدلیل » این‌سه فهم‌توانی کرد » اشکال درین توحید باز بسان است . اماتوحید چپارمتوکل رابدان حاجت‌نیست وتوکل راتوحید سیم کفایت است » این توحبد چپارم در عبارت وشرح کردن ۳ که بدان نرسیده باشد دشخوار بود » امادر جمله این «قداربدانکه رواباشد که چیزهاه بسیار باشدلکن آن چیزها راييك دیگر نوعی‌از ارتباط بود که بدان‌ارتباط چون يك‌چیز شود» وچون‌در دیدار عارف آن‌وحه آ ید یکی دیده‌باشد و سساری ندیده‌باشد ‏ جنانکه درمر دمچیز هاء بسیارست از گوشت دپوست وسرویای ومعده وجگر وغیر آن » ولکن‌در معضی مردم‌يك جیزاست تاباشد که کسی مر دمیر داندواز تفاصیل اعضاء وی‌باباد نباوردا گر دیرا گویند چه‌دیدی گوید يك چیز بیش ندیدم » مرده-ی دیدم ؛ واگ رگویند ازچه میاندیشی گوید ازيك‌چیز بیش نمیاندیشم » از معشوق خویش میا ندیشم پس‌همگی وی‌معشوق وی گردد و آن يكك چیز بوه " پس بدا نکه‌‌قامی است درمعرفت که کسبکه بدان‌رسد بحقیقت‌ببیند که هرچه دروجودست بيك‌دیگرمرتبط است دجمله چون‌يك حیوانست » ونسبتاجزا» عالمچون آسمان وزمین وستارگان بایکدیگر چون نسبت اندامپاء يك حیوانست بايك دیگر و نت عالم باهذ‌پر آن - ازوحپی نه‌ازهمه‌وحوم تقل - تناله . ۱ ۳ ر‌ گن‌چهارم ۵ هط ها هم اه ام ار وچ و اه و ۵ 6 دا دا سا و هو وا و ۵ 8 و سر او و وا اه و اه ها و و و ۵ اک 6 کف اه ام 8 ۵ مد ۵ اب ها ها ها ها و و و ۵۵ ۲ 3 و و ۵ ار با و مق جول نسمت مملکت شن حیو ای باز و حوی که مدبر آنست 4 وتاکسی این نمناسد که آن اثّه تمالی حولتی آدم علی صورثه این درفبم دی نیاید ودر عنوان بحیزی‌ازین اشارت کرده‌ايم وسخن کوناه کردن درین اولیتر: که این‌سلسله دیوا نگانرا بحشاند و کسی‌طاقت فهم این ندارد .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

پس این چپار مقامست : آ ول توحید منافق است و آن بوست بوست است ‏ چنانکه پوست ببرون گو ز ۳1 بخوری ناخوش بود , وا؟ ر درباطن دی نگری رشت وا که هاش سیخ بود واگر بسوزی دود کند و 7 تش بکشد وا کر درخانه ۱ ۵ وجایگاه تیگ و : وهیچ کار را نشایدمگر [ نکه‌روزی‌چند بگذارد تاپوست درونی را تازه میدارد و از آفت نگاه می‌دارد : توفیق منافق نیز هیچ کار را نشاید مگر آنکه بوست ویر نگاه میدارد از شمشیر » ویوست وی کالید وی است وبدین سبب از شمشیر خلاص‌بافت ؛ و اما چون کالبد بشد وجان بماند آن توحید هیچ سود ندارد ؛ وجنانکه بوست درو : ی‌گو زسوختن راشاید و آ نا شاید که برمغز بگذار ندناهغز همیشه در خانه وی باشد و تاه‌نشود و لکن درحنب مغز مختصر بود » توحید عامی ومتکلم نیز آنرا شاید که مغزویرا - و آن‌جان‌ویست . از آ تش‌دوزخ‌نگاه ۳ ۳۲ جات( تا ات و مایق بط 9 ۱ اگر. چه‌ایر کار 3 ازلطافت. مفزوروغن ال باشد ؛ ی مغز ۳ زمقصودستوعزیزست » دلکن چون‌با ردعن اضافت کنی‌از کنجاد ۳ خالسی نیست‌ودر نفس خویش بکمال‌صفانررسیده است» درج4ُسي در توحیدنیز ازتفر قه و کثرت وزبادی خالی‌نیست ‏ بللکه‌صافی بکمال‌توحید چپارم‌است . که اندران ۳ وبس‌وجزیکی‌را نبیندوخودرا نیز فر اموش کند » ودرحی‌دیدار 9 شو دجنا: نکه _فصل. [آدمی درنهس اختبار سوو ای مططر ست ] دی رچیزهانست شد دردیداروی . همانا که گوبی که : ایندرجات توحید برمن‌مشکلست اینراشرح باید کردن تا بدا نم که‌همه ازیکی‌چو ن بینند ؟ واسیاب‌بسیار هیبینم همهرا یکی‌چو ن‌بنند بو آسمان وزمین وخلقر میبیند داین‌همه یکی تشت ۳( بدانکه‌تو حید منافقان بز بانست وتوحد عام باعتقاد و توحید متکلم بدلیل » این‌سه فهم‌توانی کرد » اشکال درین توحید باز بسان است . اماتوحید چپارمتوکل رابدان حاجت‌نیست وتوکل راتوحید سیم کفایت است » این توحبد چپارم در عبارت وشرح کردن ۳ که بدان نرسیده باشد دشخوار بود » امادر جمله این «قداربدانکه رواباشد که چیزهاه بسیار باشدلکن آن چیزها راييك دیگر نوعی‌از ارتباط بود که بدان‌ارتباط چون يك‌چیز شود» وچون‌در دیدار عارف آن‌وحه آ ید یکی دیده‌باشد و سساری ندیده‌باشد ‏ جنانکه درمر دمچیز هاء بسیارست از گوشت دپوست وسرویای ومعده وجگر وغیر آن » ولکن‌در معضی مردم‌يك جیزاست تاباشد که کسی مر دمیر داندواز تفاصیل اعضاء وی‌باباد نباوردا گر دیرا گویند چه‌دیدی گوید يك چیز بیش ندیدم » مرده-ی دیدم ؛ واگ رگویند ازچه میاندیشی گوید ازيك‌چیز بیش نمیاندیشم » از معشوق خویش میا ندیشم پس‌همگی وی‌معشوق وی گردد و آن يكك چیز بوه " پس بدا نکه‌‌قامی است درمعرفت که کسبکه بدان‌رسد بحقیقت‌ببیند که هرچه دروجودست بيك‌دیگرمرتبط است دجمله چون‌يك حیوانست » ونسبتاجزا» عالمچون آسمان وزمین وستارگان بایکدیگر چون نسبت اندامپاء يك حیوانست بايك دیگر و نت عالم باهذ‌پر آن - ازوحپی نه‌ازهمه‌وحوم تقل - تناله . ۱ ۳ ر‌ گن‌چهارم ۵ هط ها هم اه ام ار وچ و اه و ۵ 6 دا دا سا و هو وا و ۵ 8 و سر او و وا اه و اه ها و و و ۵ اک 6 کف اه ام 8 ۵ مد ۵ اب ها ها ها ها و و و ۵۵ ۲ 3 و و ۵ ار با و مق جول نسمت مملکت شن حیو ای باز و حوی که مدبر آنست 4 وتاکسی این نمناسد که آن اثّه تمالی حولتی آدم علی صورثه این درفبم دی نیاید ودر عنوان بحیزی‌ازین اشارت کرده‌ايم وسخن کوناه کردن درین اولیتر: که این‌سلسله دیوا نگانرا بحشاند و کسی‌طاقت فهم این ندارد .

Orijinal Metin (FA)

امائوحید سیم که آلتو حیدست درفعل » شرحی دراز گفته یم در کتان احیا ‏ اگر اهل ۳ از تجاطلب اکن » و آن متدار که‌در اصل شکر گفته‌ايم انتخا کفاتتیت: که‌ید نی که فتاب وماه‌وستار گان دمیغ وباد وهرچه از اسیاب دانی همه مسخراند چون قلم در دست کانب » وهیچ بخود نمیباشند » که ایشانر امیجنبانندبوقت خویشو در خویش چنانکهمیاید پس‌حوالت کارهابا یشان خطاست‌همچون‌حوالتتوقیع خلت اقلمو با کافنه اما نچه‌درمحل نظر است‌اختیارحیوانات استء که‌پنداری که‌پدست آدمي چیزی است داین خطاست که آدمی در نس اختبارخویش مجبورومضطر است‌چنانکه گفته یم که کاز وی‌در بندقدرست‌ و قدرت‌مسخر از ادنستتاآن کند کهخو اهد»و لکن چون خو ات است‌بیأفرینده اگر خواهدوا گر نخواهد ! بس‌چون‌قدرتسخر ارادت‌استو کلیداز ادت‌بدست وی نیست پس هیچ‌چیز بدست وی‌نبود. وتمامیاین‌بدان بشناسی که بدانیکهفهلی که‌بآدمی حواات کنندبر سهو ۳ بای؛ رآب‌دفر و شودگویند آب‌را خرق بکرد وازيك دیگر جدا کرد اینرا فعل طبیعی گویند؛ و دیگر أنکهگو بندا دمی نهس بزد» و ایثر افعل ار ادتی 5و بشد 4 سیم ۱ آنکه‌گو یندسچن گفت ویرفت واینرا فعل اختیاری گو بند ۱ اماآن فعل طبیعی بوشیده نیست که بوی بت + که جون وی بر روری ۳11 حاضر خواهد ۳۳ دنتشست که از گرانی وی 1 از هم شکافته شود این نه‌بوی بود که اگر خواهد نه چنین بود ) بلکه اگر تن پرروی ات باب فروشود » فروشدن نه‌فعل سنکست ! آما فعل ارادنی‌چون نفس زدن است» چون تأمل کنی همحنین است » که اگر خواهد که نفس باژ گیرد نتواند» که ویرا چنان فریده‌اند که ارادت نقس دروی بدید هیا ید 5 ر خواهد و اگر نه 4 و 3 ی که قصد کند که سودنی در چشم کسی رند از دور » بضر ورت آ نکن جشم پرهم زدن گیرد» وا گر خو اهد که نز نف نتواند؛ : که ۳ چنان آفریده‌اند که آن ارادتبه ضرژرت بدید می1 بد در وی» چنانکه ویر چنان فریده‌اند که باب + فرو شود چون‌بر -۸۰۲- روی آب ری اصط رار آدمی درین هر دو معلوم شد ‏ اما فعل 0۳۳ چون رفتن و گفتن اشکال درین است که اگر خواهد کند وا گر نخواهد نکن ولکن باید که بدانی کها گر خو اعد آن وقت خواهد کهعتل دیحکم کند که‌خیر تودرین‌است» این ارادت بصروزت مدید أ ید و اعضاء را حنانیدن گذرد ۰ هم جول چشم برهم ردن دقتی که سوزن ازدور 0 نکن جون عل آنکه سوزن ضرر چشم اشنت و برهم زدن خیرست همیشه حاضرست‌و بر بدیپه معلو یت از اباندیشه حاحت نبود که بی‌آندیشه خود دا نست که آن‌خیر است ازدا نستن خیر دران ار ادت‌بدید بد و ازان ارادت‌قدرت بضر ورت در کار آید » ایحا جو ن‌آن آندرشه شدهم بدان صفت کشت که نجا بودرهم آن ضرورت بدید آمد جه ۱۳ چوبی و و کسی را میزند او میگریزد بطبع» تاا گر بکنار بامی رسد و داند که جستن سانتر از چوب خوردن بچید وا گر ۱ داند که آن عظیم‌تر است بضرورت پای‌وی بایستد وطاعت ندارد که حر کت کند ؛ که حر کت بای دربند ارادت است وارادت دربند أ نکه بدا ندکه آن بپتر است؛ و برای اینست که کسی خویشتن را ت نتواند کشت اگرچه دست دارد و کرد دارد : که قدرت دست در بند ارادت استهء ارادت دربن نکه عقل بگوید که‌این خر مت ور دی است . وعقل نیز مشطرست ‏ که چون آینه‌ای است که آ نچه شناسد دروی صورت‌آن ۳ بد» چون کشتن خود - خیر نباشدعقل‌حکم‌نکندوأ ان ار ادت بدیدنیایدسگر دقتی که‌دربلایی باشد که طاقت آن ندارد که کشتن م ازان بپتر نباشد .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

امائوحید سیم که آلتو حیدست درفعل » شرحی دراز گفته یم در کتان احیا ‏ اگر اهل ۳ از تجاطلب اکن » و آن متدار که‌در اصل شکر گفته‌ايم انتخا کفاتتیت: که‌ید نی که فتاب وماه‌وستار گان دمیغ وباد وهرچه از اسیاب دانی همه مسخراند چون قلم در دست کانب » وهیچ بخود نمیباشند » که ایشانر امیجنبانندبوقت خویشو در خویش چنانکهمیاید پس‌حوالت کارهابا یشان خطاست‌همچون‌حوالتتوقیع خلت اقلمو با کافنه اما نچه‌درمحل نظر است‌اختیارحیوانات استء که‌پنداری که‌پدست آدمي چیزی است داین خطاست که آدمی در نس اختبارخویش مجبورومضطر است‌چنانکه گفته یم که کاز وی‌در بندقدرست‌ و قدرت‌مسخر از ادنستتاآن کند کهخو اهد»و لکن چون خو ات است‌بیأفرینده اگر خواهدوا گر نخواهد ! بس‌چون‌قدرتسخر ارادت‌استو کلیداز ادت‌بدست وی نیست پس هیچ‌چیز بدست وی‌نبود. وتمامیاین‌بدان بشناسی که بدانیکهفهلی که‌بآدمی حواات کنندبر سهو ۳ بای؛ رآب‌دفر و شودگویند آب‌را خرق بکرد وازيك دیگر جدا کرد اینرا فعل طبیعی گویند؛ و دیگر أنکهگو بندا دمی نهس بزد» و ایثر افعل ار ادتی 5و بشد 4 سیم ۱ آنکه‌گو یندسچن گفت ویرفت واینرا فعل اختیاری گو بند ۱ اماآن فعل طبیعی بوشیده نیست که بوی بت + که جون وی بر روری ۳11 حاضر خواهد ۳۳ دنتشست که از گرانی وی 1 از هم شکافته شود این نه‌بوی بود که اگر خواهد نه چنین بود ) بلکه اگر تن پرروی ات باب فروشود » فروشدن نه‌فعل سنکست ! آما فعل ارادنی‌چون نفس زدن است» چون تأمل کنی همحنین است » که اگر خواهد که نفس باژ گیرد نتواند» که ویرا چنان فریده‌اند که ارادت نقس دروی بدید هیا ید 5 ر خواهد و اگر نه 4 و 3 ی که قصد کند که سودنی در چشم کسی رند از دور » بضر ورت آ نکن جشم پرهم زدن گیرد» وا گر خو اهد که نز نف نتواند؛ : که ۳ چنان آفریده‌اند که آن ارادتبه ضرژرت بدید می1 بد در وی» چنانکه ویر چنان فریده‌اند که باب + فرو شود چون‌بر -۸۰۲- روی آب ری اصط رار آدمی درین هر دو معلوم شد ‏ اما فعل 0۳۳ چون رفتن و گفتن اشکال درین است که اگر خواهد کند وا گر نخواهد نکن ولکن باید که بدانی کها گر خو اعد آن وقت خواهد کهعتل دیحکم کند که‌خیر تودرین‌است» این ارادت بصروزت مدید أ ید و اعضاء را حنانیدن گذرد ۰ هم جول چشم برهم ردن دقتی که سوزن ازدور 0 نکن جون عل آنکه سوزن ضرر چشم اشنت و برهم زدن خیرست همیشه حاضرست‌و بر بدیپه معلو یت از اباندیشه حاحت نبود که بی‌آندیشه خود دا نست که آن‌خیر است ازدا نستن خیر دران ار ادت‌بدید بد و ازان ارادت‌قدرت بضر ورت در کار آید » ایحا جو ن‌آن آندرشه شدهم بدان صفت کشت که نجا بودرهم آن ضرورت بدید آمد جه ۱۳ چوبی و و کسی را میزند او میگریزد بطبع» تاا گر بکنار بامی رسد و داند که جستن سانتر از چوب خوردن بچید وا گر ۱ داند که آن عظیم‌تر است بضرورت پای‌وی بایستد وطاعت ندارد که حر کت کند ؛ که حر کت بای دربند ارادت است وارادت دربند أ نکه بدا ندکه آن بپتر است؛ و برای اینست که کسی خویشتن را ت نتواند کشت اگرچه دست دارد و کرد دارد : که قدرت دست در بند ارادت استهء ارادت دربن نکه عقل بگوید که‌این خر مت ور دی است . وعقل نیز مشطرست ‏ که چون آینه‌ای است که آ نچه شناسد دروی صورت‌آن ۳ بد» چون کشتن خود - خیر نباشدعقل‌حکم‌نکندوأ ان ار ادت بدیدنیایدسگر دقتی که‌دربلایی باشد که طاقت آن ندارد که کشتن م ازان بپتر نباشد .

Orijinal Metin (FA)

یس این رافعل اختباری اران گفتند که خبر وی در امیز بدید آیده و گرنه صر رت این جول یدید آمد هم چون ضرورت نفس ددن رچشم برهم زدن است وصر ورت‌آن هم چون ضردرت باب فروشدن است. واین اسیاب درهم سته است و حلقپاه سل اسیاب سبارست وشرح آن‌در کتاباجیا بگفته‌ايم اما قدرت کهدر 1 دمی ۱ آفریده اندیکی ازحلقهله شاه ات ار اشجا کمان برد که بوی چبزی است ‏ وان خطای محصض است : که تیاه آن بوی‌بیش ازین نیست که وی محل آ نست و راه گذر آ نست ۰ پس وی راه گذر اختبارست که در وی می‌آفرینند و راه گذر قدرت و اراد تکه دروی می آفرینند» س‌چون درخت که از باد میچنید و در وی قدرت و ارادت نیافریدند وویر میا نساختند» ضرورت کر ۵ 0 ر گنچپار) رک ی که اد ۱ آنرا اضطر ارمحض نام کردند»چون‌ایزد تعالی 1 نحه کند قدرت وی‌در بندهی‌چیز نیست بیرون‌وی 1 ۳ اختراع گفتند ۰ ان نحنین بود و نه چنان ؛ که‌قدرت‌وارادت وی باسبابی دیگر تعلق دار دکه‌آن نه بدست وی بود؛ فعل وی مانند فعل خدا بتعالی نبود تا آنرا خلق و اختراع گوینده و چون وی محل قدرت وارادت بود که بصر ورت دروی‌میافرینند ماننددرخت نبود تافعل ویرا اضطرار معض 1 بند » بل قسمتی‌دیگر بود ویر نام دیگر طلب کر دند کت گفتند. وازین حمله معلوم شد کها گرچه ظاهر کار آدمی باختبار وست ؛ ولکن خود درنفس اختیار خویش مصضطرست - اگر خواهد واگر نخواهد - س‌بدست وی‌چیزی نیست. فصلات [مدان شر غ و عهل و و سرد دج زا قضی اعست همانا که گویی که اگر چنین است ثواب وعقاب چراست و برای چیست ؛ که بدست کس هیچ‌چیز نیست؟ بدان که‌این جایگاهی است که توحید در شر ع گو ند و شرع‌در توحیده و در میان این ضعفاء بسیار غرق شوند وأذاین مپلکه کسی‌خلاص یابد که اگربرروی آب نتواندرفت باری سباحت تواندکرد » وبیشتر خلق‌سلامت‌ازان یافتند که‌خود درین دریا ننشستندتاغرق نشدنده عوام خلق بیشتر آنند که خودندانند وشفقت بریشان‌آن بود که اشان را بساحل این دریا نگذارند که نا گاه عرق شوند و کسانی که در دریاء توحید نشستند بیشتر غرق بدان شدند که سباحت نشناختند » و بود نیز که فهم آن ندارند که بیاموز ند باخود بخویشتن غره باشند طلب نکنند و اندرین‌دربا غرق شو ند» که‌بدست‌ها هیچ‌چیز نیست وهمه اومي‌کنده و آنر اکه‌شقاوت حکم کر ده‌است بجید ازان‌بنگر دد. و ا اکه سعادت‌حکم کرده است بجپدحاحت‌نبود واین‌همه حهلوضاالاست وسبب‌هاااست؛ و حقمقن‌انکار ها شناختن‌هر چند که آن‌ر ۱ نشاند که از کت اسف لکن‌چو ن سخن باینجا کشید شمه‌ای گفته بد ۱ بدانکه اينکه گنتی که تواب و غقاب پس چراست» بدان که نه از انست که تو کاری زشت کردی که کسی با تو خشم گرفت و تو را بانقام عقوبت میکند یا ازتو شاد شد ترا بمکافات خلعت میدهد ۰ که این از صفات الپیت دورست »لکن چنانکه خلط یا خون یا صفرا یا دیگری در باطن تو غلبه کند از ان چیزی تولد ۱ ۱ ۲ ۹ هب ۵ رب با اب ۱ شا و اب ۵ ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ با ۵ ۵ ۵ ان ها 8 ۱6 ۵ 8 ۵ ۵ ۵ 5 و و ۵ 8 و و دش ۱۵ کب با سا بل ۵ب 0ج نی و با سابعلا زب بل کند که آن را بیماری گویند » و چون دارو غلبه گیرد چیزی از ان تولد کند که آن را.

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

یس این رافعل اختباری اران گفتند که خبر وی در امیز بدید آیده و گرنه صر رت این جول یدید آمد هم چون ضرورت نفس ددن رچشم برهم زدن است وصر ورت‌آن هم چون ضردرت باب فروشدن است. واین اسیاب درهم سته است و حلقپاه سل اسیاب سبارست وشرح آن‌در کتاباجیا بگفته‌ايم اما قدرت کهدر 1 دمی ۱ آفریده اندیکی ازحلقهله شاه ات ار اشجا کمان برد که بوی چبزی است ‏ وان خطای محصض است : که تیاه آن بوی‌بیش ازین نیست که وی محل آ نست و راه گذر آ نست ۰ پس وی راه گذر اختبارست که در وی می‌آفرینند و راه گذر قدرت و اراد تکه دروی می آفرینند» س‌چون درخت که از باد میچنید و در وی قدرت و ارادت نیافریدند وویر میا نساختند» ضرورت کر ۵ 0 ر گنچپار) رک ی که اد ۱ آنرا اضطر ارمحض نام کردند»چون‌ایزد تعالی 1 نحه کند قدرت وی‌در بندهی‌چیز نیست بیرون‌وی 1 ۳ اختراع گفتند ۰ ان نحنین بود و نه چنان ؛ که‌قدرت‌وارادت وی باسبابی دیگر تعلق دار دکه‌آن نه بدست وی بود؛ فعل وی مانند فعل خدا بتعالی نبود تا آنرا خلق و اختراع گوینده و چون وی محل قدرت وارادت بود که بصر ورت دروی‌میافرینند ماننددرخت نبود تافعل ویرا اضطرار معض 1 بند » بل قسمتی‌دیگر بود ویر نام دیگر طلب کر دند کت گفتند. وازین حمله معلوم شد کها گرچه ظاهر کار آدمی باختبار وست ؛ ولکن خود درنفس اختیار خویش مصضطرست - اگر خواهد واگر نخواهد - س‌بدست وی‌چیزی نیست. فصلات [مدان شر غ و عهل و و سرد دج زا قضی اعست همانا که گویی که اگر چنین است ثواب وعقاب چراست و برای چیست ؛ که بدست کس هیچ‌چیز نیست؟ بدان که‌این جایگاهی است که توحید در شر ع گو ند و شرع‌در توحیده و در میان این ضعفاء بسیار غرق شوند وأذاین مپلکه کسی‌خلاص یابد که اگربرروی آب نتواندرفت باری سباحت تواندکرد » وبیشتر خلق‌سلامت‌ازان یافتند که‌خود درین دریا ننشستندتاغرق نشدنده عوام خلق بیشتر آنند که خودندانند وشفقت بریشان‌آن بود که اشان را بساحل این دریا نگذارند که نا گاه عرق شوند و کسانی که در دریاء توحید نشستند بیشتر غرق بدان شدند که سباحت نشناختند » و بود نیز که فهم آن ندارند که بیاموز ند باخود بخویشتن غره باشند طلب نکنند و اندرین‌دربا غرق شو ند» که‌بدست‌ها هیچ‌چیز نیست وهمه اومي‌کنده و آنر اکه‌شقاوت حکم کر ده‌است بجید ازان‌بنگر دد. و ا اکه سعادت‌حکم کرده است بجپدحاحت‌نبود واین‌همه حهلوضاالاست وسبب‌هاااست؛ و حقمقن‌انکار ها شناختن‌هر چند که آن‌ر ۱ نشاند که از کت اسف لکن‌چو ن سخن باینجا کشید شمه‌ای گفته بد ۱ بدانکه اينکه گنتی که تواب و غقاب پس چراست» بدان که نه از انست که تو کاری زشت کردی که کسی با تو خشم گرفت و تو را بانقام عقوبت میکند یا ازتو شاد شد ترا بمکافات خلعت میدهد ۰ که این از صفات الپیت دورست »لکن چنانکه خلط یا خون یا صفرا یا دیگری در باطن تو غلبه کند از ان چیزی تولد ۱ ۱ ۲ ۹ هب ۵ رب با اب ۱ شا و اب ۵ ۵ 8 ۵ ۵ ۵ ۵ با ۵ ۵ ۵ ان ها 8 ۱6 ۵ 8 ۵ ۵ ۵ 5 و و ۵ 8 و و دش ۱۵ کب با سا بل ۵ب 0ج نی و با سابعلا زب بل کند که آن را بیماری گویند » و چون دارو غلبه گیرد چیزی از ان تولد کند که آن را.

Orijinal Metin (FA)

تن درستی گویند » هم چنین چون شوت و خشم بر تو غالب شد و تو اسیر آن شدی ازان ۴ تو لد کند که در میان حان توافتد که سیب هالاگ تو باشد » و برای این گفت رسول صلو ات‌اله‌علیه _ :9 الضب قطمه من النار» گنت : « آن‌نخشم است که تو ۳ برخویشتن مسلط کرده‌ای » که آن باره‌ای ۳1 اشتت 2 وجنانکه نور عقل چون قوت گیرد آتش شهوت وحشم فرو کشد 4 تا گوید «جر با موّمن. فان ور اطفا اری 0 ۰ دورخ از ایمان‌فر باد کند وحدیث درمیان نه ‏ بلکه جون طافت نور وی ندارد بپزیمت شود جنانکه شهار بادهزیمت شود نار شهوت هم از نور عقل بپزیمت شود . س از حای دیگر جیزی تخواهند 0 برای تو ؛ هم ازان توبتو خواهند داد : « ! نما ی اعمالکم [ ۳ ا لیکم « و ۳ تست و این بانو در درون بوست تست ؛ دا گر علم یمان‌دانی میبینی چنا: نکه گفت « کلا لو تعلمون علمالیقیی » (تر ون الجحیم» سس بدانگه چنانکه زهر آدمی رایسماری بر دو بیماری وی‌را بگورستان بردو خشم و انتقام در میان ثه - معصت وشپوت دل ار سمار کند و آن سماری آتشو ی گردد »و آن ش از جنس آش دورخ‌باشد نه‌از جنس 1 تش این جپان »وبحکم موانست چنانکه مغناطیس آهن بخویشتن کشد » دوزخ دوزخی رابخویشتن کشید. وهی خشم در میان‌نه . و حانب ثواب نیز همحنان میدان که‌شرحآکردن دراز بود . و این حواب 1 نست که گفتی که ثو ات وعقات چر است؛ ۳۳ نچه گفتی : س‌شریعت و فرستادن بیفامبران چیست؟ بدآنکه آن‌نیز قپر ک‌اسشت تاخلق‌ر ۱ سلسله رت بررند » جنانکه رسول - صاوات الله علیه ۳ ۰ «العجب من‌فوم شادون الی الجنه بااسلاسل» ۰ و بکمند قهر نگاء دارد تابدوزخ نشو ند ) جنانکه کت :9 انم تتهافتون‌علی انار وان غذ بعجر کم - شماچون پروانه خویشتن بر آش‌ميزنید و من ک-مر شماگرفته نمیگذارم» . پس بدانکه یکی از حلقهٌ سلسلهٌ جباری سخن پیغامبرانست که ازان فهم تو تولد کند تاراه ازیی‌راهی بشناسی واز تخویفوی هراس تولد کند» واین معرفت و هراس غبار ازروی أْبنهٌ عقل فروشوید تااین حکم که راه آخر ت‌ 3 فتن بپتر ازراه دنباست درویدمایده وادین نمودن ارادت‌رفتن راه‌تولد کند» ای‌مومن‌بکذر » که نورتوآتش‌مرا خاموش کرد ۰ ذ نجیر . -۰۵- واز ارادت اعضا در کار افتدکه مسبخر آنست - اگر خواهدو اگرنه - وبدین سلسله ترا بقهر ازدورخ بازمبدار ند و ببشت میدار ند .

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

تن درستی گویند » هم چنین چون شوت و خشم بر تو غالب شد و تو اسیر آن شدی ازان ۴ تو لد کند که در میان حان توافتد که سیب هالاگ تو باشد » و برای این گفت رسول صلو ات‌اله‌علیه _ :9 الضب قطمه من النار» گنت : « آن‌نخشم است که تو ۳ برخویشتن مسلط کرده‌ای » که آن باره‌ای ۳1 اشتت 2 وجنانکه نور عقل چون قوت گیرد آتش شهوت وحشم فرو کشد 4 تا گوید «جر با موّمن. فان ور اطفا اری 0 ۰ دورخ از ایمان‌فر باد کند وحدیث درمیان نه ‏ بلکه جون طافت نور وی ندارد بپزیمت شود جنانکه شهار بادهزیمت شود نار شهوت هم از نور عقل بپزیمت شود . س از حای دیگر جیزی تخواهند 0 برای تو ؛ هم ازان توبتو خواهند داد : « ! نما ی اعمالکم [ ۳ ا لیکم « و ۳ تست و این بانو در درون بوست تست ؛ دا گر علم یمان‌دانی میبینی چنا: نکه گفت « کلا لو تعلمون علمالیقیی » (تر ون الجحیم» سس بدانگه چنانکه زهر آدمی رایسماری بر دو بیماری وی‌را بگورستان بردو خشم و انتقام در میان ثه - معصت وشپوت دل ار سمار کند و آن سماری آتشو ی گردد »و آن ش از جنس آش دورخ‌باشد نه‌از جنس 1 تش این جپان »وبحکم موانست چنانکه مغناطیس آهن بخویشتن کشد » دوزخ دوزخی رابخویشتن کشید. وهی خشم در میان‌نه . و حانب ثواب نیز همحنان میدان که‌شرحآکردن دراز بود . و این حواب 1 نست که گفتی که ثو ات وعقات چر است؛ ۳۳ نچه گفتی : س‌شریعت و فرستادن بیفامبران چیست؟ بدآنکه آن‌نیز قپر ک‌اسشت تاخلق‌ر ۱ سلسله رت بررند » جنانکه رسول - صاوات الله علیه ۳ ۰ «العجب من‌فوم شادون الی الجنه بااسلاسل» ۰ و بکمند قهر نگاء دارد تابدوزخ نشو ند ) جنانکه کت :9 انم تتهافتون‌علی انار وان غذ بعجر کم - شماچون پروانه خویشتن بر آش‌ميزنید و من ک-مر شماگرفته نمیگذارم» . پس بدانکه یکی از حلقهٌ سلسلهٌ جباری سخن پیغامبرانست که ازان فهم تو تولد کند تاراه ازیی‌راهی بشناسی واز تخویفوی هراس تولد کند» واین معرفت و هراس غبار ازروی أْبنهٌ عقل فروشوید تااین حکم که راه آخر ت‌ 3 فتن بپتر ازراه دنباست درویدمایده وادین نمودن ارادت‌رفتن راه‌تولد کند» ای‌مومن‌بکذر » که نورتوآتش‌مرا خاموش کرد ۰ ذ نجیر . -۰۵- واز ارادت اعضا در کار افتدکه مسبخر آنست - اگر خواهدو اگرنه - وبدین سلسله ترا بقهر ازدورخ بازمبدار ند و ببشت میدار ند .

%0
10 Bölüm