Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Esrârnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل شنودم من که بودست اوستادی که خر گم کرده را آواز دادی چو کرد این کار سال شصت و هفتاد پس هفتاد و یک در نزع افتاد چو عزراییلش اندر پرده آمد مگر پنداشت خر گم کرده آمد بجست از جای بودش روزنی پیش برون کرد از در روزن سر خویش زبان بگشاد کای یاران که هستید خری باجل که دید اینجا فرستید عزیزا هر که دلال خری راست خری زیست و خری مرد و خری خاست چو عیسی زنده میر ای زندهء پاک که تا چون خر نمیری در گوی خاک دو بیماریست جانت را و تن را ز هر دو دور گردان خویشتن را ز بیماری تن مرگت رهاند به بیماری جان مرگت رساند برو زین هر دو بیماری جدا شو و یا گردآب چندینی بلا شو تو رنجوری و رنجت آز دنیاست که رنجوری مادرزاد عقبیست اگر اینجا نگردد از تو آن دور بمانی از کمال جاودان دور چو در دنیا بمردن اوفتادی یقین می دان که در عقبی بزادی بدنیا در به مرگ افتادن تست به عقبی در بمردن زادن تست چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست سخن را باز کردم پیش تو پوست خوشی این جهان خواری آنجاست هوا و حرص بیماری آنجاست به وقت مرگ جهدی کن به اکراه که بیماریت نبود با تو همراه اگر اینجا نه مرد کار آیی به عقبی کودکی بیمار آیی کسی کاینجا ز مادر کور زاید دو چشم او به عقبی کی گشاید کسی کو کور عقبی داشت جان را چو کور این جهانست آن جهان را ازینجا برد باید چشم روشن وگر چشمی بود چون چشم سوزن اگر با خود بری یک ذره نوری بود ز آن نور خورشیدت حضوری اگر یک ذره نورت گشت همراه بقدر آن شوی ز اسرار آگاه وز آن پس نور تو بر می فزاید در تو پهن تو بر می گشاید به بسیاری برآید اندک تو شود دانای بالغ کودک تو چو باهم آید آن نور فراوان شود آن جمله بر جان تو تاوان نه چون ریگ زمین بسیار گردد بهم پیوندد و کهسار گردد وگر بی هیچ نوری مرده باشی میان صد هزاران پرده باشی بمانی چون پیازی پوست بر پوست همی سوزی چو نبود مغزت ای دوست ز بی مغزی چنان در سوز مانی که می سوزی نه شب نه روز دانی وگر مغزی بود در پوست با تو درون مغز آید دوست با تو اگر در پرده دل مغز داری دلی پرکار و کاری نغز داری چو تخم مرغ دارد مغز پرده در آتش همچو یخ گردد فسرده به مغز اندر ندارد نار کاری که ممکن نیست جز در پوست ناری چو خواهی کرد بر آتش گذاره ترا از مغز اندک نیست چاره بباید اندکت گر نیست بسیار بباید دانه گر نیست خروار چو اندک باشدت بسیار گردد چو یک دانه بود خروار گردد ز تو گر دانه معنی برآید از آن صد شاخ چو طوبی برآید نمی بینی درختان سرافراز که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز ز خود غایب مشو در هیچ حالی که تا هر ساعتی گیری کمالی همی چندان که از خود می درآیی ز زیر صورت خود می برآیی نه در صورت به صد معنی گذشتی از آنگه آمدی تا می گذشتی در اول نطفه گشتی هم اینجا کنون از عرش بگذشتی هم اینجا همانی تو که بودی لیک آنست که این ساعت ترا از حق نشانست نشانی نه هویدا نه نهانیست نشانیست آنک عین بی نشانیست چو از صورت برآیی در معانی عیان گردد بچشم تو نشانی ز صورت در گذر تا خاک گردی که چون تو خاک گردی پاک گردی کسی کو خاک گردد کل شود پاک که اسرار دو عالم هست در خاک ببین این جمله اسرار دگرگون که سر می آورد از خاک بیرون اگر نه خاک اصل پاک بودی گل آدم کجا از خاک بودی ولی با نفس سگ تا می نشینی تو اسرار زمین هرگز نبینی سگ نفس تو اندر زندگانی برونست از نمکسار معانی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل شنودم من که بودست اوستادی که خر گم کرده را آواز دادی چو کرد این کار سال شصت و هفتاد پس هفتاد و یک در نزع افتاد چو عزراییلش اندر پرده آمد مگر پنداشت خر گم کرده آمد بجست از جای بودش روزنی پیش برون کرد از در روزن سر خویش زبان بگشاد کای یاران که هستید خری باجل که دید اینجا فرستید عزیزا هر که دلال خری راست خری زیست و خری مرد و خری خاست چو عیسی زنده میر ای زندهء پاک که تا چون خر نمیری در گوی خاک دو بیماریست جانت را و تن را ز هر دو دور گردان خویشتن را ز بیماری تن مرگت رهاند به بیماری جان مرگت رساند برو زین هر دو بیماری جدا شو و یا گردآب چندینی بلا شو تو رنجوری و رنجت آز دنیاست که رنجوری مادرزاد عقبیست اگر اینجا نگردد از تو آن دور بمانی از کمال جاودان دور چو در دنیا بمردن اوفتادی یقین می دان که در عقبی بزادی بدنیا در به مرگ افتادن تست به عقبی در بمردن زادن تست چو اینجا مردی آنجا زادی ای دوست سخن را باز کردم پیش تو پوست خوشی این جهان خواری آنجاست هوا و حرص بیماری آنجاست به وقت مرگ جهدی کن به اکراه که بیماریت نبود با تو همراه اگر اینجا نه مرد کار آیی به عقبی کودکی بیمار آیی کسی کاینجا ز مادر کور زاید دو چشم او به عقبی کی گشاید کسی کو کور عقبی داشت جان را چو کور این جهانست آن جهان را ازینجا برد باید چشم روشن وگر چشمی بود چون چشم سوزن اگر با خود بری یک ذره نوری بود ز آن نور خورشیدت حضوری اگر یک ذره نورت گشت همراه بقدر آن شوی ز اسرار آگاه وز آن پس نور تو بر می فزاید در تو پهن تو بر می گشاید به بسیاری برآید اندک تو شود دانای بالغ کودک تو چو باهم آید آن نور فراوان شود آن جمله بر جان تو تاوان نه چون ریگ زمین بسیار گردد بهم پیوندد و کهسار گردد وگر بی هیچ نوری مرده باشی میان صد هزاران پرده باشی بمانی چون پیازی پوست بر پوست همی سوزی چو نبود مغزت ای دوست ز بی مغزی چنان در سوز مانی که می سوزی نه شب نه روز دانی وگر مغزی بود در پوست با تو درون مغز آید دوست با تو اگر در پرده دل مغز داری دلی پرکار و کاری نغز داری چو تخم مرغ دارد مغز پرده در آتش همچو یخ گردد فسرده به مغز اندر ندارد نار کاری که ممکن نیست جز در پوست ناری چو خواهی کرد بر آتش گذاره ترا از مغز اندک نیست چاره بباید اندکت گر نیست بسیار بباید دانه گر نیست خروار چو اندک باشدت بسیار گردد چو یک دانه بود خروار گردد ز تو گر دانه معنی برآید از آن صد شاخ چو طوبی برآید نمی بینی درختان سرافراز که هر یک بیش تخمی نیست ز آغاز ز خود غایب مشو در هیچ حالی که تا هر ساعتی گیری کمالی همی چندان که از خود می درآیی ز زیر صورت خود می برآیی نه در صورت به صد معنی گذشتی از آنگه آمدی تا می گذشتی در اول نطفه گشتی هم اینجا کنون از عرش بگذشتی هم اینجا همانی تو که بودی لیک آنست که این ساعت ترا از حق نشانست نشانی نه هویدا نه نهانیست نشانیست آنک عین بی نشانیست چو از صورت برآیی در معانی عیان گردد بچشم تو نشانی ز صورت در گذر تا خاک گردی که چون تو خاک گردی پاک گردی کسی کو خاک گردد کل شود پاک که اسرار دو عالم هست در خاک ببین این جمله اسرار دگرگون که سر می آورد از خاک بیرون اگر نه خاک اصل پاک بودی گل آدم کجا از خاک بودی ولی با نفس سگ تا می نشینی تو اسرار زمین هرگز نبینی سگ نفس تو اندر زندگانی برونست از نمکسار معانی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل به گورستان یکی دیوانه بگریست بدو گفتند اندر گورها کیست چنین گفت او که مشتی خلق مردار ولیکن اوفتاده در نمک سار چو زیر خاک یکسر خاک گردند نمک گردند و یکسر پاک گردند ولی گر نبود از ایمان نمکشان در آتش افکند دور فلکشان سفر این است و راه این و قرار این ز خود بگذر که کار این است و بار این دریغا کاین سفر را دستگه نیست به تاریکی در افتادیم و ره نیست یقین می دان که راهی بی کران است رهی تیره چراغش نور جان است برو برکش خوشی ناخن ز دنیا دل و جان را منور کن به عقبی اگر بی دانش از گیتی شوی دور بماند چشم جان جاوید بی نور جهان پاک را چشمی دگر دان که چشم آنست وین یک سایه آن اگر خواهی که آن چشمت شود باز برو جان در کمال دانش انداز که بعد از مرگ جان مرد دانا بود بر هرچ رای آرد توانا چو تن را قوت باید تا فزاید ز دانش نیز جان را قوت باید مرو بی دانشی در راه گمراه که راه دور و تاریک است و پرچاه چراغ علم و دانش پیش خود دار وگرنه در چه افتی سرنگونسار کسی کاو را چراغی مستقیم است چراغش را ز باد تند بیم است کسی کاو را چراغ دانشی نیست یقین دانم که در آسایشی نیست ز دو چیزت کمال است اندرین راه فنای محض یا نه جانت آگاه وگر دانش بود کردار نبود ترا و دانشت را بار نبود سخن چون از سر دانش برآید از آن دل نور آسایش برآید سخن گر گویی و آهسته گویی ترا هرگز نیارد زردرویی حکیمی خوش زبان پاکیزه گفته ست که در زیر زبان مردم نهفته ست تو گر داننده باشی و نگویی نخواهی بنده حق را نکویی چو یزدان گوهرت داده ست بسیار به شکر آن زبان را کن گهربار به دانش کوش گر بینا دلی تو چرا آخر چنین بی حاصلی تو اگر بر هم نهی صد پارسایی چو علمت نیست کی یابی رهایی بود بی علم زاهد سخره ی دیو قدم در علم زن ای مرد کالیو

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل به گورستان یکی دیوانه بگریست بدو گفتند اندر گورها کیست چنین گفت او که مشتی خلق مردار ولیکن اوفتاده در نمک سار چو زیر خاک یکسر خاک گردند نمک گردند و یکسر پاک گردند ولی گر نبود از ایمان نمکشان در آتش افکند دور فلکشان سفر این است و راه این و قرار این ز خود بگذر که کار این است و بار این دریغا کاین سفر را دستگه نیست به تاریکی در افتادیم و ره نیست یقین می دان که راهی بی کران است رهی تیره چراغش نور جان است برو برکش خوشی ناخن ز دنیا دل و جان را منور کن به عقبی اگر بی دانش از گیتی شوی دور بماند چشم جان جاوید بی نور جهان پاک را چشمی دگر دان که چشم آنست وین یک سایه آن اگر خواهی که آن چشمت شود باز برو جان در کمال دانش انداز که بعد از مرگ جان مرد دانا بود بر هرچ رای آرد توانا چو تن را قوت باید تا فزاید ز دانش نیز جان را قوت باید مرو بی دانشی در راه گمراه که راه دور و تاریک است و پرچاه چراغ علم و دانش پیش خود دار وگرنه در چه افتی سرنگونسار کسی کاو را چراغی مستقیم است چراغش را ز باد تند بیم است کسی کاو را چراغ دانشی نیست یقین دانم که در آسایشی نیست ز دو چیزت کمال است اندرین راه فنای محض یا نه جانت آگاه وگر دانش بود کردار نبود ترا و دانشت را بار نبود سخن چون از سر دانش برآید از آن دل نور آسایش برآید سخن گر گویی و آهسته گویی ترا هرگز نیارد زردرویی حکیمی خوش زبان پاکیزه گفته ست که در زیر زبان مردم نهفته ست تو گر داننده باشی و نگویی نخواهی بنده حق را نکویی چو یزدان گوهرت داده ست بسیار به شکر آن زبان را کن گهربار به دانش کوش گر بینا دلی تو چرا آخر چنین بی حاصلی تو اگر بر هم نهی صد پارسایی چو علمت نیست کی یابی رهایی بود بی علم زاهد سخره ی دیو قدم در علم زن ای مرد کالیو

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به مسجد در بخفت آن عالم راه ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه یکی ابلیس را دید ایستاده بدو گفتا چه کارست اوفتاده لعین گفتا همی خواهم هم اکنون که جاهل را برم از راه بیرون ولیکن زان ندارم طاقت و تاب که می ترسم از آن دانای در خواب گر آن دانا نبودی پای بستم چو مومی بود آن نادان به دستم فغان زین صوفی در حلم مانده ولی در حلم خود بی علم مانده درین دریای مغرق غوطه باید نه دام و زرق و دلق و فوطه باید چو خس بر روی دریا در طوافی چو غواصی ندانی چند لافی سخن تا چند رانی در نهایت که ماندی بر سر راه بدایت چرا چندین به گرد کام گردی که اهل درد را بد نام گردی اگر در راه دین گردیت بودی ز نامردی خود دردیت بودی هر آنکس را که درد کار بگرفت همه جان و دلش دلدار بگرفت اگر هرگز بگیرد درد دینت شود علم الیقین عین الیقینت به درد آید درین ره هر که مردست که کاوین عروس خلد دردست سخن کان از سر دردی درآید کسی کان بشنود مردی برآید سخن کز علم گویی راست آنست مرا از اهل دل درخواست آنست وگر علم لدنی داری ای دوست بود علم تو مغز و علم ما پوست چو علمت هست در علمت عمل کن پس از علم و عمل اسرار حل کن شتر مرغی که وقت کار کردن چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن ترا با علم دین کاری بباید به قدر علم کرداری بباید ترا در علم دین یک ذره کردار بسی زان به که علم دین به خروار برو کاری بکن کاین کار خامست که علم دین ترا حرفی تمامست کسی کاو داند و کارش نبندد بر او بگری که او بر خویش خندد عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل مگر مردی ز مردان طلب کار به گرد گور مردان گشت بسیار شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی به گوش او رسید آواز پاکی که تا کی گور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی تو در بیچارگی اول قدم نه وزان پس سر سوی خوان کرم نه چو آن خوان کرم را برکشیدند گنه کاران عاصی در رسیدند چو خوان را پیش علیون نهادند سر دربان ز در بیرون نهادند چو دروان را ز در بیرون نهاده ست هر آن کس را که باید در گشاده ست اگر تو بی گناهی گر گنه کار به خوان بنشین که سلطان می دهد بار چون آن خوان کرم گسترده آمد همه کردار بد ناکرده آمد مشو ای عاصی بیچاره نومید که چون پیدا شود اشراق خورشید اگر افتد به قصر پادشایی هم افتد نیز بر کنج گدایی کسی کاو برهنه است امروز در راه در او به تابد آن خورشید درگاه چو کار مخلصان آمد خطرناک گنهکاران برند این گوی چالاک نبیند مرد خودبین پادشا را انین المذنبین باید خدا را درین ره نیست خودبینی خجسته تنی لاغر دلی باید بخسته

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل به مسجد در بخفت آن عالم راه ستاد اندر نماز آن جاهل آنگاه یکی ابلیس را دید ایستاده بدو گفتا چه کارست اوفتاده لعین گفتا همی خواهم هم اکنون که جاهل را برم از راه بیرون ولیکن زان ندارم طاقت و تاب که می ترسم از آن دانای در خواب گر آن دانا نبودی پای بستم چو مومی بود آن نادان به دستم فغان زین صوفی در حلم مانده ولی در حلم خود بی علم مانده درین دریای مغرق غوطه باید نه دام و زرق و دلق و فوطه باید چو خس بر روی دریا در طوافی چو غواصی ندانی چند لافی سخن تا چند رانی در نهایت که ماندی بر سر راه بدایت چرا چندین به گرد کام گردی که اهل درد را بد نام گردی اگر در راه دین گردیت بودی ز نامردی خود دردیت بودی هر آنکس را که درد کار بگرفت همه جان و دلش دلدار بگرفت اگر هرگز بگیرد درد دینت شود علم الیقین عین الیقینت به درد آید درین ره هر که مردست که کاوین عروس خلد دردست سخن کان از سر دردی درآید کسی کان بشنود مردی برآید سخن کز علم گویی راست آنست مرا از اهل دل درخواست آنست وگر علم لدنی داری ای دوست بود علم تو مغز و علم ما پوست چو علمت هست در علمت عمل کن پس از علم و عمل اسرار حل کن شتر مرغی که وقت کار کردن چو مرغی و چو اشتر وقت خوردن ترا با علم دین کاری بباید به قدر علم کرداری بباید ترا در علم دین یک ذره کردار بسی زان به که علم دین به خروار برو کاری بکن کاین کار خامست که علم دین ترا حرفی تمامست کسی کاو داند و کارش نبندد بر او بگری که او بر خویش خندد عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل مگر مردی ز مردان طلب کار به گرد گور مردان گشت بسیار شبی می گشت خوش خوش گرد خاکی به گوش او رسید آواز پاکی که تا کی گور مردان را پرستی به گرد کار مردان گرد و رستی تو در بیچارگی اول قدم نه وزان پس سر سوی خوان کرم نه چو آن خوان کرم را برکشیدند گنه کاران عاصی در رسیدند چو خوان را پیش علیون نهادند سر دربان ز در بیرون نهادند چو دروان را ز در بیرون نهاده ست هر آن کس را که باید در گشاده ست اگر تو بی گناهی گر گنه کار به خوان بنشین که سلطان می دهد بار چون آن خوان کرم گسترده آمد همه کردار بد ناکرده آمد مشو ای عاصی بیچاره نومید که چون پیدا شود اشراق خورشید اگر افتد به قصر پادشایی هم افتد نیز بر کنج گدایی کسی کاو برهنه است امروز در راه در او به تابد آن خورشید درگاه چو کار مخلصان آمد خطرناک گنهکاران برند این گوی چالاک نبیند مرد خودبین پادشا را انین المذنبین باید خدا را درین ره نیست خودبینی خجسته تنی لاغر دلی باید بخسته

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گر دید خواهی برو سوی خرابات و نشان خواه که پیری ست آن ز حمالان این راه بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست به صد زاری و غم دی مرد اینجا جهان بر خود به سردی برد اینجا سپیدش موی بود و روی زردی همه حمالی خم خانه کردی همی بردی سبوی خمر بر دوش ولی هرگز نکردی قطره ای نوش به هر گامی که در ره برگرفتی به سوز جان و درد دل بگفتی کهای دارنده ی دنیا و دین هم ببخش آنرا که آنش نیست و این هم عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقاله العاشر یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان اسرار که نه سر دارد و نه بن پدیدار گر آن دریا نه زیر پرده بودی بکلی کردها ناکرده بودی جهانی کرده چون پر شد بدان نور نماند هست تا نبود از آن دور اگر گویی چرا ماندست پرده چو آنجا می نماید هیچ کرده سخن اینجا زبان را می نشاید که این جز عقل و جان را می نشاید سخن را در پس سرپوش می دار زبان را از سخن چین گوش می دار کسی را نیست فهم این سخن ها تو با خود روی در روی آر تنها مشو رنجه ز گفت هر زبانی یقین داری مرنج از هر گمانی چو دریا در تغیر باش دایم چو مردان در تفکر باش دایم کمال خود بدان کز بس تعظم غلامان تواند افلاک و انجم هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت فلک امروز آن را در عمل رفت هزاران دور می بایست در کار که تا همچون تویی آید پدیدار به هر دم کز تو برمی آید ای دوست چنان باید که پنداری یکی توست همه عمرت اگر بیش است اگر کم کمال جانت را شرط است دم دم همی هر لحظه جان معنی اندیش تواند کرد خود را رونقی بیش چو اینجا لذتی فانی براندی ز صد لذات باقی بازماندی دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت دوصد چندان خوشی از دست رفتت چو دنیا کشتزار آن جهانست بکار این تخم کاکنون وقت آنست زمین و آب داری دانه در پاش بکن دهقانی و این کار را باش نکو کن کشت خویش از وعده من اگر بد افتدت در عهده من اگر این کشت ورزی را نورزی در آن خرمن به نیم ارزن نیرزی برو گر روز بازاری نداری بکار این دانه چون کاری نداری برای آن فرستادند اینجات که تا امروز سازی برگ فردات اگر بیرون شوی ناکشته دانه تو خواهی بود رسوای زمانه دو کس را در ره دین تخم دادند ره دنیا به هر کس برگشادند یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه یکی می پروریدش گاه و بیگاه همی چون وقت برخوردن درآمد یکی بر سر دگر یک در سرآمد بکاری بر درو کاید پدیدت درو وقت گرو آید پدیدت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش نهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل رسید آن پیر را سر الهی که مردی ز آن ما گر دید خواهی برو سوی خرابات و نشان خواه که پیری ست آن ز حمالان این راه بیامد مرد و شرح حال او خواست بدو گفتند دی شد کار او راست به صد زاری و غم دی مرد اینجا جهان بر خود به سردی برد اینجا سپیدش موی بود و روی زردی همه حمالی خم خانه کردی همی بردی سبوی خمر بر دوش ولی هرگز نکردی قطره ای نوش به هر گامی که در ره برگرفتی به سوز جان و درد دل بگفتی کهای دارنده ی دنیا و دین هم ببخش آنرا که آنش نیست و این هم عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۱ - المقاله العاشر یکی دریای بی پایان نهادند وزان دریا رهی با جان گشادند یکی بر روی آن دریا برون شد گهی مؤمن گهی ترسا برون شد درین دریا که بی قعر و کنارست عجایب در عجایب بی شمارست زهی دریای بی پایان اسرار که نه سر دارد و نه بن پدیدار گر آن دریا نه زیر پرده بودی بکلی کردها ناکرده بودی جهانی کرده چون پر شد بدان نور نماند هست تا نبود از آن دور اگر گویی چرا ماندست پرده چو آنجا می نماید هیچ کرده سخن اینجا زبان را می نشاید که این جز عقل و جان را می نشاید سخن را در پس سرپوش می دار زبان را از سخن چین گوش می دار کسی را نیست فهم این سخن ها تو با خود روی در روی آر تنها مشو رنجه ز گفت هر زبانی یقین داری مرنج از هر گمانی چو دریا در تغیر باش دایم چو مردان در تفکر باش دایم کمال خود بدان کز بس تعظم غلامان تواند افلاک و انجم هر آن چیزی که دی اندر ازل رفت فلک امروز آن را در عمل رفت هزاران دور می بایست در کار که تا همچون تویی آید پدیدار به هر دم کز تو برمی آید ای دوست چنان باید که پنداری یکی توست همه عمرت اگر بیش است اگر کم کمال جانت را شرط است دم دم همی هر لحظه جان معنی اندیش تواند کرد خود را رونقی بیش چو اینجا لذتی فانی براندی ز صد لذات باقی بازماندی دمی کاینجا خوش آمد خورد و خفتت دوصد چندان خوشی از دست رفتت چو دنیا کشتزار آن جهانست بکار این تخم کاکنون وقت آنست زمین و آب داری دانه در پاش بکن دهقانی و این کار را باش نکو کن کشت خویش از وعده من اگر بد افتدت در عهده من اگر این کشت ورزی را نورزی در آن خرمن به نیم ارزن نیرزی برو گر روز بازاری نداری بکار این دانه چون کاری نداری برای آن فرستادند اینجات که تا امروز سازی برگ فردات اگر بیرون شوی ناکشته دانه تو خواهی بود رسوای زمانه دو کس را در ره دین تخم دادند ره دنیا به هر کس برگشادند یکی ضایع گذاشت آن تخم در راه یکی می پروریدش گاه و بیگاه همی چون وقت برخوردن درآمد یکی بر سر دگر یک در سرآمد بکاری بر درو کاید پدیدت درو وقت گرو آید پدیدت

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سبویی می ستد رندی ز خمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده ای داری تو با خویش نیرزی تو به نزد کس از آن بیش ترا قیمت به علم است و به کردار تو همچون من درافزودی به گفتار به قدر آن که علم و کار داری بدان ارزی بدان مقدار داری فشاندم در معنی بر تو بسیار ولی کی کور بیند در شهوار تو چون نرگس همه چشمی نه بینا چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا تو این ساعت که عقل و هوش داری نه بنیوشی سخن نه گوش داری در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک مگر خواهی شنودن مرده در خاک عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را می کرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک تو آنگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد مگر زیر زمین تازی زبان شد نبینی نشنوی هم چون کر و کور از آن انگیزی این چندین شر و شور رقیب دست چپ را مانده شد دست ز بس کردار تو بنوشت پیوست رقیب دست راست آزاد از تو قلم بر کاغذی ننهاد از تو نیاری از نماز خود چنان یاد نماز تو به شهر کافران باد نیایی در نماز الا به صد کار حساب ده کنی و کار بازار چو گربه روی شویی بعد از این زود زنی باری دوی سر بر زمین زود نظاره می کنی از بی قراری زمانی دل درو حاضر نداری نمازی نغز بگزاری و تازه سبک تر از نماز بر جنازه غمت آن لحظه بی اندازه افتد که آن دم کیکت اندر پازه افتد چو بگزاری نماز خود به مردی ندانی تا چه خواندی یا چه کردی شره دنیا سرت برد به هیچی سر از پیش خدا تا چند پیچی اگر این خود نماز ست ای سبک دل گران جانی مکن اینت خنک دل تو دانی کاین نماز نانمازی به ریشت در خورد تا کی ز بازی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاو ان دریا ست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خری گاوی در او کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زر داشت بدو گفت این ز من بستان بده زر کزین بهتر نبینی هیچ عنبر چو مرد آن دید گفتا سر به ره آر که این ریش ترا شاید نگه دار چو هر کس پادشاه ریش خویش است چو تو شه را چنین عنبر به ریش است چو ریشت دید گاو این عنبرت داد به ریش از کون گاو این عنبرت باد تو گر با حق به شب در راز گویی دگر روز آن به فخری باز گویی مکن گر بنده طاعت بهایی که آن شرکی بود اندر خدایی چو تو بفروختی طاعت به صد بار یقین می دان که حق نبود خریدار ریا و عجب کوه آتشین است نمی دانی که کوه دوزخ این است اگر تو طاعت ابلیس کردی چو عجب آری در آن ابلیس گردی جوی عجب تو گر طاعت جهانی ست مثال آتشی در پنبه دانی ست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل سبویی می ستد رندی ز خمار که این ساعت گرو بستان و بردار چو خورد آن باده گفتندش گرو کو گرو گفتا منم گفتند نیکو زهی نیکو گرو برخیز و رو تو نیرزی نیم جو وقت گرو تو اگر ارزنده ای داری تو با خویش نیرزی تو به نزد کس از آن بیش ترا قیمت به علم است و به کردار تو همچون من درافزودی به گفتار به قدر آن که علم و کار داری بدان ارزی بدان مقدار داری فشاندم در معنی بر تو بسیار ولی کی کور بیند در شهوار تو چون نرگس همه چشمی نه بینا چو سیسنبر همه گوشی نه شنوا تو این ساعت که عقل و هوش داری نه بنیوشی سخن نه گوش داری در آن ساعت که عقل و هوش شد پاک مگر خواهی شنودن مرده در خاک عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل یکی را دید آن دیوانه دین که ترکی مرده را می کرد تلقین بدو گفت اعجمی ترک تو آنگاه که زنده بود ناافتاده در چاه نکو نشنود اندر زندگانی که مرده بشنود تلقین چه خوانی چو این ترک اعجمی بد کز جهان شد مگر زیر زمین تازی زبان شد نبینی نشنوی هم چون کر و کور از آن انگیزی این چندین شر و شور رقیب دست چپ را مانده شد دست ز بس کردار تو بنوشت پیوست رقیب دست راست آزاد از تو قلم بر کاغذی ننهاد از تو نیاری از نماز خود چنان یاد نماز تو به شهر کافران باد نیایی در نماز الا به صد کار حساب ده کنی و کار بازار چو گربه روی شویی بعد از این زود زنی باری دوی سر بر زمین زود نظاره می کنی از بی قراری زمانی دل درو حاضر نداری نمازی نغز بگزاری و تازه سبک تر از نماز بر جنازه غمت آن لحظه بی اندازه افتد که آن دم کیکت اندر پازه افتد چو بگزاری نماز خود به مردی ندانی تا چه خواندی یا چه کردی شره دنیا سرت برد به هیچی سر از پیش خدا تا چند پیچی اگر این خود نماز ست ای سبک دل گران جانی مکن اینت خنک دل تو دانی کاین نماز نانمازی به ریشت در خورد تا کی ز بازی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل شنود آن روستایی این سخن راست که عنبر فضله گاو ان دریا ست گوی پر آب اندر ده فرو کرد بیامد از خری گاوی در او کرد همه سرگین گاو از آب برداشت بدان عنبر فروش آمد که زر داشت بدو گفت این ز من بستان بده زر کزین بهتر نبینی هیچ عنبر چو مرد آن دید گفتا سر به ره آر که این ریش ترا شاید نگه دار چو هر کس پادشاه ریش خویش است چو تو شه را چنین عنبر به ریش است چو ریشت دید گاو این عنبرت داد به ریش از کون گاو این عنبرت باد تو گر با حق به شب در راز گویی دگر روز آن به فخری باز گویی مکن گر بنده طاعت بهایی که آن شرکی بود اندر خدایی چو تو بفروختی طاعت به صد بار یقین می دان که حق نبود خریدار ریا و عجب کوه آتشین است نمی دانی که کوه دوزخ این است اگر تو طاعت ابلیس کردی چو عجب آری در آن ابلیس گردی جوی عجب تو گر طاعت جهانی ست مثال آتشی در پنبه دانی ست

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل توکل کرده ای کار اوفتاده به جای آورد چل حج پیاده مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود که چل حج پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده ام من چو دید آن عجب در خود مرد برخاست منادی کرد در مکه چپ و راست که چل حج پیاده این ستمکار به نانی می فروشد کو خریدار فروخت آخر به نانی و به سگ داد یکی پیر از پسش در رفت چون باد زدش محکم قفایی و بدو گفت که ای خر این زمان چون خر فرو خفت تو گر چل حج به نانی می فروشی قوی می آیدت چندین چه جوشی که آدم هشت جنت جمله پر نور به دو گندم بداد از پیش من دور نگه کن ای ز نامردی مرایی که تا مردان کجا و تو کجایی تو گویی من بگویم ترک این کار ولی وقتی که وقت آید پدیدار گر اکنون ترک کار خویش گیرم بسی بی برگی اندر پیش گیرم نمی گویم که ترک کار خود کن ولیکن هم نمی گویم که بد کن بجز وی این زمان تخمی نکو کار که تا آنگه که کل گردی نکوکار تو هر طاعت که این ساعت توانی بجای آور کزین هم باز مانی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل یکی بر خم نشست و خویش خم ساخت که اطلس بایدم با اسب و با ساخت بدو گفتند تا اطلس شود راست ز کرباست بباید پیرهن خواست برین آن مرد در خم خورد سوگند که سوگندم نخواهم بر خم افکند که تا من اطلس رومی نبینم درین خم تا بمیرم می نشینم تو نیز ای مرد غافل همچنانی به غفلت خویش در خم می نشانی بر آی از خم که تا در خم نشستی چو خاکی زیر پای چرخ پستی اگر گردون کله سازد ز مهر ت قبا تنگ آید از دور سپهر ت اگر خواهی تب لرزان فلک خواست به تو ندهد که گوید نوبت ماست ازین دریا که گویای خموش است بتان را چشم پر در همچو گوش است تو هر جوری که می بینی شکی نیست که آن از نه فلک خود ده یکی نیست فلک خواهی به نا خواهی بسر کرد که این سرگشته با او سر بسر کرد ز چشم من زمین زان لعل گیرد که هر دم آسمانم نعل گیرد ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد ز خون خود دلم در خون خود شد مرا نیست آسیا پر کار جاروب کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب کسی جاروب اگر می بر گرفتی ازین هفت آسیا دانه برفتی چنان بر فرق من چرخ آسیا راند که مویم زیر گرد آسیا ماند مرا با حلقه چرخ دو تا پشت بباید کوفت هر دم حلقه مشت به جنگ خلق خورشید جهان سوز نهد بر گوش اسب این نیزه هر روز درین جنگ آشتی سوره نبینی که آب خضر در شوره نبینی چنین آسان نیارم داد شرح ش که هر دم می بیندازم به طرح ش درین راه ای پسر چه پا و چه سر درین هفت آسیا چه خشک و چه تر گرت امروز زرین شد ستانه بدر بازت نهد فردا زمانه به دستت باز شد گنجی ز ایام ولیکن هست این گنجت همه وام به عمری گر فتوحی یافت روحت لگد خواهد زدن اندر فتوحت جهان پیشت چو برقی باز خندد وزان پس پیش برقت باز بندد بگردان روی زین وادی حیرت که بر رویت روان کرد آب حسرت اگر بنشست کار تو همه راست ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست تو چون پیری برو منگر ز پس باز که از پس ننگرد پیری به کس باز چو نه دل داری آخر نه دماغی دبیرستان چه گیری از کلاغی چو بام از یک لگد آید فراشیب نیارد طاقت آشوب و آسیب چو تو برگ قفا خوردن نداری سر خود گیر چون گردن نداری گدایی را نزیبد پادشاهی که با کوس و علم نبود گدایی تو بی سر چون گریبانی بمانده سر دین نیستت زانی بمانده ز خود در سر مکن گر هوشیاری که تو سرمست در سر کرده داری برین آخر چو خر بیکار تا چند فرو کرده ز سر افسار تا چند تنت دامی ست جان مرغی عزیز ست نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است به وقت نزع در خود شهوت افتاد که مرغ نا گرفته کردی آزاد نهادی بر هم و بر هم نماندت حسابی برگرفتی وا نخواندت کجا افتادی ای عطار آخر فرو مگذار آن اسرار آخر

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل توکل کرده ای کار اوفتاده به جای آورد چل حج پیاده مگر در حج آخر با خبر بود گذر کردش بخاطر این خطر زود که چل حج پیاده کرده ام من به انصافی بسی خون خورده ام من چو دید آن عجب در خود مرد برخاست منادی کرد در مکه چپ و راست که چل حج پیاده این ستمکار به نانی می فروشد کو خریدار فروخت آخر به نانی و به سگ داد یکی پیر از پسش در رفت چون باد زدش محکم قفایی و بدو گفت که ای خر این زمان چون خر فرو خفت تو گر چل حج به نانی می فروشی قوی می آیدت چندین چه جوشی که آدم هشت جنت جمله پر نور به دو گندم بداد از پیش من دور نگه کن ای ز نامردی مرایی که تا مردان کجا و تو کجایی تو گویی من بگویم ترک این کار ولی وقتی که وقت آید پدیدار گر اکنون ترک کار خویش گیرم بسی بی برگی اندر پیش گیرم نمی گویم که ترک کار خود کن ولیکن هم نمی گویم که بد کن بجز وی این زمان تخمی نکو کار که تا آنگه که کل گردی نکوکار تو هر طاعت که این ساعت توانی بجای آور کزین هم باز مانی عطار » اسرارنامه » بخش دهم » بخش ۶ - الحکایه و التمثیل یکی بر خم نشست و خویش خم ساخت که اطلس بایدم با اسب و با ساخت بدو گفتند تا اطلس شود راست ز کرباست بباید پیرهن خواست برین آن مرد در خم خورد سوگند که سوگندم نخواهم بر خم افکند که تا من اطلس رومی نبینم درین خم تا بمیرم می نشینم تو نیز ای مرد غافل همچنانی به غفلت خویش در خم می نشانی بر آی از خم که تا در خم نشستی چو خاکی زیر پای چرخ پستی اگر گردون کله سازد ز مهر ت قبا تنگ آید از دور سپهر ت اگر خواهی تب لرزان فلک خواست به تو ندهد که گوید نوبت ماست ازین دریا که گویای خموش است بتان را چشم پر در همچو گوش است تو هر جوری که می بینی شکی نیست که آن از نه فلک خود ده یکی نیست فلک خواهی به نا خواهی بسر کرد که این سرگشته با او سر بسر کرد ز چشم من زمین زان لعل گیرد که هر دم آسمانم نعل گیرد ز بس خون کز دلم هر چشم رد شد ز خون خود دلم در خون خود شد مرا نیست آسیا پر کار جاروب کزین هفت آسیا گشتم لگدکوب کسی جاروب اگر می بر گرفتی ازین هفت آسیا دانه برفتی چنان بر فرق من چرخ آسیا راند که مویم زیر گرد آسیا ماند مرا با حلقه چرخ دو تا پشت بباید کوفت هر دم حلقه مشت به جنگ خلق خورشید جهان سوز نهد بر گوش اسب این نیزه هر روز درین جنگ آشتی سوره نبینی که آب خضر در شوره نبینی چنین آسان نیارم داد شرح ش که هر دم می بیندازم به طرح ش درین راه ای پسر چه پا و چه سر درین هفت آسیا چه خشک و چه تر گرت امروز زرین شد ستانه بدر بازت نهد فردا زمانه به دستت باز شد گنجی ز ایام ولیکن هست این گنجت همه وام به عمری گر فتوحی یافت روحت لگد خواهد زدن اندر فتوحت جهان پیشت چو برقی باز خندد وزان پس پیش برقت باز بندد بگردان روی زین وادی حیرت که بر رویت روان کرد آب حسرت اگر بنشست کار تو همه راست ازین خوان گرسنه تر بایدت خاست تو چون پیری برو منگر ز پس باز که از پس ننگرد پیری به کس باز چو نه دل داری آخر نه دماغی دبیرستان چه گیری از کلاغی چو بام از یک لگد آید فراشیب نیارد طاقت آشوب و آسیب چو تو برگ قفا خوردن نداری سر خود گیر چون گردن نداری گدایی را نزیبد پادشاهی که با کوس و علم نبود گدایی تو بی سر چون گریبانی بمانده سر دین نیستت زانی بمانده ز خود در سر مکن گر هوشیاری که تو سرمست در سر کرده داری برین آخر چو خر بیکار تا چند فرو کرده ز سر افسار تا چند تنت دامی ست جان مرغی عزیز ست نه تن دانی نه جان تا خود چه چیز است به وقت نزع در خود شهوت افتاد که مرغ نا گرفته کردی آزاد نهادی بر هم و بر هم نماندت حسابی برگرفتی وا نخواندت کجا افتادی ای عطار آخر فرو مگذار آن اسرار آخر

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست درمان شود ظاهر چو آید وقت فرمان از آن از حد گذشت این قصه ما که درد آمد ز قسمت حصه ما جهانی را که درمانست حصه نه حصه باشد آنجا و نه قصه بدانستیم بی شبهت یقین ما که خوش خواهیم بودن بعد ازین ما بهر رنجی که ما اینجا کشیدیم بهر دردی و اندوهی که دیدیم یکی شادی عوض یابیم آنجا بیا تا زود بشتابیم آنجا ورای آن که ما جمله درآنیم بلاییست این که چیزی می ندانیم چرا ناخوش دلی ای مرد درویش که بسیاری خوشی داری تو در پیش زهی لذت که نقد آن جهانست همه لذت علی الاطلاق آنست از آنت گر بود یک ذره روزی ز شوق ذره دیگر بسوزی جهان جاودان خوش خوش جهانیست که کلی این جهان زان یک نشانیست همه پیغامبران را جای آنجاست دل و دین جان و جان افزای آنجاست همه روحانیان آنجا مقیم اند همه حوران در آن مجلس ندیم اند گر آنجا بایدت کز من شنیدی همی از خود بر آنجا رسیدی گر اینجا از وجود خود بمیری هم اینجا حلقه آن در بگیری

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر عزیزا گر شوی از خواب بیدار خبر یابی ز شادیهای بسیار اگرچه جمله در اندوه و دردیم یقین دانم که آخر شاد گردیم چو خاری هست ریحان نیز باشد چو دردی هست درمان نیز باشد اگر امروز ظاهر نیست درمان شود ظاهر چو آید وقت فرمان از آن از حد گذشت این قصه ما که درد آمد ز قسمت حصه ما جهانی را که درمانست حصه نه حصه باشد آنجا و نه قصه بدانستیم بی شبهت یقین ما که خوش خواهیم بودن بعد ازین ما بهر رنجی که ما اینجا کشیدیم بهر دردی و اندوهی که دیدیم یکی شادی عوض یابیم آنجا بیا تا زود بشتابیم آنجا ورای آن که ما جمله درآنیم بلاییست این که چیزی می ندانیم چرا ناخوش دلی ای مرد درویش که بسیاری خوشی داری تو در پیش زهی لذت که نقد آن جهانست همه لذت علی الاطلاق آنست از آنت گر بود یک ذره روزی ز شوق ذره دیگر بسوزی جهان جاودان خوش خوش جهانیست که کلی این جهان زان یک نشانیست همه پیغامبران را جای آنجاست دل و دین جان و جان افزای آنجاست همه روحانیان آنجا مقیم اند همه حوران در آن مجلس ندیم اند گر آنجا بایدت کز من شنیدی همی از خود بر آنجا رسیدی گر اینجا از وجود خود بمیری هم اینجا حلقه آن در بگیری

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل حکیم هند سوی شهر چین شد به قصر شاه ترکستان زمین شد شهی می دید طوطی هم نشینش قفس کرده ز سختی آهنین ش چو طوطی دید هندو را برابر زفان بگشاد طوطی همچو شکر که از بهر خدا ای کار پرداز اگر روزی به هندستان رسی باز سلام من به یارانم رسانی جوابی باز آری گر توانی بدیشان گوی آن مهجور مانده ز چشم هم نشینان دور مانده به زندان و قفس چون سوگوار ی نه هم دردی مرا نه غمگسار ی چه سازد تا رسد نزد شما باز چه تدبیر ست گفتم با شما راز حکیم آخر چو با هندوستان شد بر آن طوطیان دلستان شد هزاران طوطی دل زنده می دید به گرد شاخه ها پرنده می دید گرفته هر یکی شکر به منقار همه در کار و فارغ از همه کار فلک سر سبز عکس پر ایشان مگس گشته همای از فر ایشان حکیم هند آن اسرار برگفت غم آن طوطی غمخوار بر گفت چو بشنودند پاسخ نیک بختان در افتادند یک سر از درختان چنان از شاخ افتادند بر خاک که گفتی جان برآمد جمله را پاک ز حال مرگ ایشان مرد هشیار عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار به آخر سوی چین چون باز افتاد سوی آن طوطی آمد راز بگشاد که یاران از غم تو جان نبردند همه بر خاک افتادند و مردند چو طوطی آن سخن بشنید در حال بزد اندر قفس لختی پر و بال چو بادی آتشی در خویشتن زد تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد یکی آمد فریب او بنشناخت گرفتش پای و اندر گلخن انداخت چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش ز گلخن بر پرید و شد چو آتش نشست او بر سر قصر خداوند حکیم هند را گفت ای هنرمند مرا تعلیم دادند آن عزیزان که هم چون برگ شو بر خاک ریزان طلب کار خلاصی هم چو ما کن رهایی بایدت خود را رها کن بمیر از خویش تا یابی رهایی که با مرده نگیرند آشنایی هر آنگاهی که از خود دست شستی یقین دان کز همه دامی بجستی بجای آوردم از یاران خود راز کنون رفتم بر یاران خود باز همه یاران من در انتظار م من بیکار اینجا بر چه کارم چو تو مردی به هم جنسان رسیدی به خلوتگاه علوی آرمیدی چو مردی زنده جاوید گشتی خدا را بنده جاوید گشتی چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست قبای خاک بر بالای تو نیست عزیزا جهد کن گر راز جویی که با خود راز خود می بازجویی برون گیری ز چندین پرده خود را پدید آری به خاصیت خرد را چو وقت خواب می آید فراز ت چرا می دارد از اسرار بازت به وقت خواب بی خود می بمانی چگونه همره ت گردد معانی بدان سان رغبتی داری تو در خواب که یکسان است با تو آتش و آب چو راه پنج حس در خواب بستت چرا ذوقی ندارد جان مستت وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق که دارد سوی خود ببریدن شوق چرا وقت ریاضت جان هشیار ترا در ذوق می آرد به یک بار غرض این است ای جوینده راز که تو خفته نیایی خویش را باز چو خفتی قطره افتادت به قلزم شدی در بی خودی یا در خودی گم به بیداری اگر از خود شوی دور چو خفتی گشتی اندر بیخودی نور دلت از خود به بیداری نشان یافت که بیداری به بیداری توان یافت وگرنه شبنم تاریک روشن درین دریا بود چون شیر و روغن یکی کاو شیر او در آب شد خوش ولی روغن جدا گشت و مشوش مشو اینجا حلولی ای فضولی که نبود مرد مستغرق حلولی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۲ - الحکایه و التمثیل حکیم هند سوی شهر چین شد به قصر شاه ترکستان زمین شد شهی می دید طوطی هم نشینش قفس کرده ز سختی آهنین ش چو طوطی دید هندو را برابر زفان بگشاد طوطی همچو شکر که از بهر خدا ای کار پرداز اگر روزی به هندستان رسی باز سلام من به یارانم رسانی جوابی باز آری گر توانی بدیشان گوی آن مهجور مانده ز چشم هم نشینان دور مانده به زندان و قفس چون سوگوار ی نه هم دردی مرا نه غمگسار ی چه سازد تا رسد نزد شما باز چه تدبیر ست گفتم با شما راز حکیم آخر چو با هندوستان شد بر آن طوطیان دلستان شد هزاران طوطی دل زنده می دید به گرد شاخه ها پرنده می دید گرفته هر یکی شکر به منقار همه در کار و فارغ از همه کار فلک سر سبز عکس پر ایشان مگس گشته همای از فر ایشان حکیم هند آن اسرار برگفت غم آن طوطی غمخوار بر گفت چو بشنودند پاسخ نیک بختان در افتادند یک سر از درختان چنان از شاخ افتادند بر خاک که گفتی جان برآمد جمله را پاک ز حال مرگ ایشان مرد هشیار عجب ماند و پشیمان شد ز گفتار به آخر سوی چین چون باز افتاد سوی آن طوطی آمد راز بگشاد که یاران از غم تو جان نبردند همه بر خاک افتادند و مردند چو طوطی آن سخن بشنید در حال بزد اندر قفس لختی پر و بال چو بادی آتشی در خویشتن زد تو گفتی جان بداد او نیز و تن زد یکی آمد فریب او بنشناخت گرفتش پای و اندر گلخن انداخت چو در گلخن فتاد آن طوطی خوش ز گلخن بر پرید و شد چو آتش نشست او بر سر قصر خداوند حکیم هند را گفت ای هنرمند مرا تعلیم دادند آن عزیزان که هم چون برگ شو بر خاک ریزان طلب کار خلاصی هم چو ما کن رهایی بایدت خود را رها کن بمیر از خویش تا یابی رهایی که با مرده نگیرند آشنایی هر آنگاهی که از خود دست شستی یقین دان کز همه دامی بجستی بجای آوردم از یاران خود راز کنون رفتم بر یاران خود باز همه یاران من در انتظار م من بیکار اینجا بر چه کارم چو تو مردی به هم جنسان رسیدی به خلوتگاه علوی آرمیدی چو مردی زنده جاوید گشتی خدا را بنده جاوید گشتی چه خواهی کرد گلخن جای تو نیست قبای خاک بر بالای تو نیست عزیزا جهد کن گر راز جویی که با خود راز خود می بازجویی برون گیری ز چندین پرده خود را پدید آری به خاصیت خرد را چو وقت خواب می آید فراز ت چرا می دارد از اسرار بازت به وقت خواب بی خود می بمانی چگونه همره ت گردد معانی بدان سان رغبتی داری تو در خواب که یکسان است با تو آتش و آب چو راه پنج حس در خواب بستت چرا ذوقی ندارد جان مستت وگر گویی که جان ز آنست بی ذوق که دارد سوی خود ببریدن شوق چرا وقت ریاضت جان هشیار ترا در ذوق می آرد به یک بار غرض این است ای جوینده راز که تو خفته نیایی خویش را باز چو خفتی قطره افتادت به قلزم شدی در بی خودی یا در خودی گم به بیداری اگر از خود شوی دور چو خفتی گشتی اندر بیخودی نور دلت از خود به بیداری نشان یافت که بیداری به بیداری توان یافت وگرنه شبنم تاریک روشن درین دریا بود چون شیر و روغن یکی کاو شیر او در آب شد خوش ولی روغن جدا گشت و مشوش مشو اینجا حلولی ای فضولی که نبود مرد مستغرق حلولی

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن خورشید اسلام که طالع شد ز برج خاک بسطام که من ببریده ام در گاه و بیگاه سه باره سی هزاران سال در راه چو ره دادند بر عرش مجید م هم آنجا پیش آمد بایزید م ندا کردم که یارب پرده بردار ز پرده بایزید آمد پدیدار بپرسیدند ازو کای خاص درگاه به ایزد کی رسد بنده درین راه چنین گفت او که هرگز کس رسیده ست عجب باشد گر اینجا کس ندیده ست بدو گفتند ای خورشید انور چه چیزست اندرین دریا عجب تر عجب تر گفت نزدیک من آن است که در دریا ز خود کس را نشان است کجا تو زین عجب تر راز یابی که یک شبنم ز دریا بازیابی درین حضرت سه قطره ست و دو پندار جدا هر قطره را بحری پدیدار یکی دوزخ اگر پندار زشت است دوم پندار نیکو را بهشت است سوم قطره ست در دریای اسرار که آنجا نیست جان و جسم بیدار مقام وحدت کل بی شک آنجاست تو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست ترا نقدی بباید در ره دور که جان را ذوق باشد دیده را نور گر آن شایستگی حاصل کنی تو هم اینجا آن جهان منزل کنی تو حضور ی چون ترا همراه باشد دلت شایسته آن راه باشد خرامان می شوی در عالم عشق نگه داری اساس محکم عشق اگر سرما شود ناگه پدیدار وگر گرما شود در ره پدیدار چو عشقت همدم و همراه باشد ترا سرما نه و گرما نباشد تو می خواهی که جمع آیی بیندیش تو هر ساعت پریشانی کنی بیش ترا دادند آب زندگانی تو در آبی چنین کو واره زانی هر آن کو واره کاندر ره بگردد بهم کن بو که کارت به بگردد اگر سوی دهی ره می بری تو چرا از مه دهی غافل تری تو برو دل جمع دار ای دوست امروز که تا فردا نمانی در تف و سوز چو زیر خاک دل پرخون کنی تو گرت انسی نباشد چون کنی تو پراکنده مشو تا وا نمانی حضوری جوی تا تنها نمانی ندانم تا دل آسوده جان برد دل شوریده آنجا کی توان برد ز حق باید که چندان یادداری که گم کردی گر از یادش گذاری چو دل پر یاد حق داری زفانت بود در آخرت هم راه جانت بسی یادش کن و گم شود آن یاد چنین کردند مردان جهان باد

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۳ - الحکایه و التمثیل چنین گفته ست آن خورشید اسلام که طالع شد ز برج خاک بسطام که من ببریده ام در گاه و بیگاه سه باره سی هزاران سال در راه چو ره دادند بر عرش مجید م هم آنجا پیش آمد بایزید م ندا کردم که یارب پرده بردار ز پرده بایزید آمد پدیدار بپرسیدند ازو کای خاص درگاه به ایزد کی رسد بنده درین راه چنین گفت او که هرگز کس رسیده ست عجب باشد گر اینجا کس ندیده ست بدو گفتند ای خورشید انور چه چیزست اندرین دریا عجب تر عجب تر گفت نزدیک من آن است که در دریا ز خود کس را نشان است کجا تو زین عجب تر راز یابی که یک شبنم ز دریا بازیابی درین حضرت سه قطره ست و دو پندار جدا هر قطره را بحری پدیدار یکی دوزخ اگر پندار زشت است دوم پندار نیکو را بهشت است سوم قطره ست در دریای اسرار که آنجا نیست جان و جسم بیدار مقام وحدت کل بی شک آنجاست تو بی تو شو که اترک نفسک آنجاست ترا نقدی بباید در ره دور که جان را ذوق باشد دیده را نور گر آن شایستگی حاصل کنی تو هم اینجا آن جهان منزل کنی تو حضور ی چون ترا همراه باشد دلت شایسته آن راه باشد خرامان می شوی در عالم عشق نگه داری اساس محکم عشق اگر سرما شود ناگه پدیدار وگر گرما شود در ره پدیدار چو عشقت همدم و همراه باشد ترا سرما نه و گرما نباشد تو می خواهی که جمع آیی بیندیش تو هر ساعت پریشانی کنی بیش ترا دادند آب زندگانی تو در آبی چنین کو واره زانی هر آن کو واره کاندر ره بگردد بهم کن بو که کارت به بگردد اگر سوی دهی ره می بری تو چرا از مه دهی غافل تری تو برو دل جمع دار ای دوست امروز که تا فردا نمانی در تف و سوز چو زیر خاک دل پرخون کنی تو گرت انسی نباشد چون کنی تو پراکنده مشو تا وا نمانی حضوری جوی تا تنها نمانی ندانم تا دل آسوده جان برد دل شوریده آنجا کی توان برد ز حق باید که چندان یادداری که گم کردی گر از یادش گذاری چو دل پر یاد حق داری زفانت بود در آخرت هم راه جانت بسی یادش کن و گم شود آن یاد چنین کردند مردان جهان باد

Orijinal Metin (FA)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سخن بشنو ز سلطان طریقت سپه سالار دین شاه حقیقت به هر جزوی هزاران کل علی الحق به کل محبوب حق معشوق مطلق شگرفی که آفتاب این ولایت درو می تابد از برج هدایت سلیمان سخن در منطق الطیر که این کس بوسعید ست ابن ابوالخیر چنین گفت او که در هر کار و هر حال نشان پی همی جستم بسی سال چو دیدم آنچ جستم گم شدم من همی چون قطره در قلزم شدم من کنون گم گشته ام در پرده راز نیابد گم شده گم کرده را باز چو گم گشتی ز گم کرده چه یابی چو ره شد پست در پرده چه یابی کسی ننهاد هرگز پای در راه که کس را نیست پای راه دلخواه کدامین سالک و چه راه آخر مثال این ز من در خواه آخر خدنگی از کمان راست خانه برون شد می رود سوی نشانه کسی کاو در حضور افتاد بی خواست درین ره چون خدنگی می رود راست تو دایم در حضور خویشتن کوش دمی حاضر به دو گیتی بمفروش از آن هیبت و زان عزت بیندیش که تا تو خویشتن برگیری از پیش چنان کن از تفکر عقل و تمییز که در عالم یکی بینی همه چیز برین درگه چه می پنداری ای دوست که از مغز جهان فرقی ست با پوست چو مغز و پوست از یک جایگه رفت چرا این یک به ماهی آن به مه رفت یقین می دان که مغز و پوست یکسان است ولی از پیش چشم خواجه پنهان است به توحید ار گشاید چشم جانت برآرد بانگ سبحانی زبانت چو در چشمت همه چیزی یکی گشت کجا یارد به گرد تو شکی گشت کجاست آن تیز چشمی کاو فرو دید به هرچه اندر نگاهی کرد او دید هزاران قرن با سر شد چو گردی که تا جایی برآمد نام مردی تو خود را می ندانی چون کنم من که این شک از دلت بیرون کنم من اگر صد قرن یابی زندگانی نبینی خویشتن را و ندانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ کار دیده که بود او نیک و بد بسیار دیده که خالق هرچه را داده ست هستی چه پیش و پس چه بالا و چه پستی چه انجم چه فلک چه مهر و چه ماه چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسی چه روحانی چه کروبی چه انسی چه می چه انگبین چه خلد و چه حور چه ماهی و چه مه چه نار و چه نور چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قاف چه هرچه آمد برون از نون و ز کاف چه اسراری که در هر دو جهان هست چه لذاتی که پیدا و نهان هست چه اندر هر دو عالم ذره ذره چه اندر هفت دریا قطره قطره همه بنمایدت روشن چو خورشید چنانکه آن جمله می بینی تو جاوید ولی مویی به تو ننماید از تو تویی تو نهان می باید از تو اگر چشم تو بر روی تو افتاد ز عشق تو برآید از تو فریاد اگر می بایدت بویی هم از تو ریاضت کن که پر شد عالم از تو چرا اندر غلط افتادی آخر چرا از بندگی آزادی آخر عدم دیدی نظر بگماشتی تو وجود خود عدم پنداشتی تو

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۴ - الحکایه و التمثیل سخن بشنو ز سلطان طریقت سپه سالار دین شاه حقیقت به هر جزوی هزاران کل علی الحق به کل محبوب حق معشوق مطلق شگرفی که آفتاب این ولایت درو می تابد از برج هدایت سلیمان سخن در منطق الطیر که این کس بوسعید ست ابن ابوالخیر چنین گفت او که در هر کار و هر حال نشان پی همی جستم بسی سال چو دیدم آنچ جستم گم شدم من همی چون قطره در قلزم شدم من کنون گم گشته ام در پرده راز نیابد گم شده گم کرده را باز چو گم گشتی ز گم کرده چه یابی چو ره شد پست در پرده چه یابی کسی ننهاد هرگز پای در راه که کس را نیست پای راه دلخواه کدامین سالک و چه راه آخر مثال این ز من در خواه آخر خدنگی از کمان راست خانه برون شد می رود سوی نشانه کسی کاو در حضور افتاد بی خواست درین ره چون خدنگی می رود راست تو دایم در حضور خویشتن کوش دمی حاضر به دو گیتی بمفروش از آن هیبت و زان عزت بیندیش که تا تو خویشتن برگیری از پیش چنان کن از تفکر عقل و تمییز که در عالم یکی بینی همه چیز برین درگه چه می پنداری ای دوست که از مغز جهان فرقی ست با پوست چو مغز و پوست از یک جایگه رفت چرا این یک به ماهی آن به مه رفت یقین می دان که مغز و پوست یکسان است ولی از پیش چشم خواجه پنهان است به توحید ار گشاید چشم جانت برآرد بانگ سبحانی زبانت چو در چشمت همه چیزی یکی گشت کجا یارد به گرد تو شکی گشت کجاست آن تیز چشمی کاو فرو دید به هرچه اندر نگاهی کرد او دید هزاران قرن با سر شد چو گردی که تا جایی برآمد نام مردی تو خود را می ندانی چون کنم من که این شک از دلت بیرون کنم من اگر صد قرن یابی زندگانی نبینی خویشتن را و ندانی عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۵ - الحکایه و التمثیل چنین گفت آن بزرگ کار دیده که بود او نیک و بد بسیار دیده که خالق هرچه را داده ست هستی چه پیش و پس چه بالا و چه پستی چه انجم چه فلک چه مهر و چه ماه چه دریا چه زمین چه کوه و چه کاه چه لوح و چه قلم چه عرش و کرسی چه روحانی چه کروبی چه انسی چه می چه انگبین چه خلد و چه حور چه ماهی و چه مه چه نار و چه نور چه شرق و چه غرب چه از قاف تا قاف چه هرچه آمد برون از نون و ز کاف چه اسراری که در هر دو جهان هست چه لذاتی که پیدا و نهان هست چه اندر هر دو عالم ذره ذره چه اندر هفت دریا قطره قطره همه بنمایدت روشن چو خورشید چنانکه آن جمله می بینی تو جاوید ولی مویی به تو ننماید از تو تویی تو نهان می باید از تو اگر چشم تو بر روی تو افتاد ز عشق تو برآید از تو فریاد اگر می بایدت بویی هم از تو ریاضت کن که پر شد عالم از تو چرا اندر غلط افتادی آخر چرا از بندگی آزادی آخر عدم دیدی نظر بگماشتی تو وجود خود عدم پنداشتی تو

%0
10 Bölüm