عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت زاهدی خودپسند که از مردهای احتراز جست چون بمرد آن مرد مفسد در گناه گفت می بردند تابوتش به راه چون بدید آن زاهدی کرد احتراز تا نباید کرد بر مفسد نماز در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب در بهشت و روی همچون آفتاب مرد زاهد گفتش آخر ای غلام از کجا آوردی این عالی مقام در گنه بودی تو تا بودی همه پای تا فرقت بیالودی همه گفت از بی رحمی تو کردگار کرد رحمت بر من آشفته کار عشق بازی بین که حکمت می کند می کند این کار و رحمت می کند حکمت او در شبی چون پر زاغ کودکی را می فرستد با چراغ بعد از آن بادی فرستد تیزرو کان چراغ او بکش برخیز و رو پس بگیرد طفل را در ره گذر کز چه کشتی آن چراغ ای بی خبر زان بگیرد طفل را تا در حساب می کند با او به صد شفقت عتاب گر همه کس جز نمازی نیستی حکمتش را عشق بازی نیستی کار حکمت جز چنین نبود تمام لاجرم خوداین چنین آمد مدام در ره او صد هزاران حکمتست قطره را حصه ی بحر رحمتست روز و شب این هفت پرگار ای پسر از برای تست در کار ای پسر طاعت روحانیون از بهر تست خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست قدسیان جمله سجودت کرده اند جزو و کل غرق وجودت کرده اند از حقارت سوی خود منگر بسی زانک ممکن نیست بیش از تو کسی جسم تو جزوست و جانت کل کل خویش را عاجز مکن در عین ذل کل تو درتافت جزوت شد پدید جان تو بشتافت عضوت شد پدید نیست تن از جان جدا جزوی ازوست نیست جان از کل جدا عضوی ازوست چون عدد نبود درین راه و احد جزو و کل پیوسته باشد با ابد صد هزاران ابر رحمت فوق تو می ببارد تافزاید شوق تو چون درآید وقت رفعتهای کل از برای تست خلعتهای کل هرچ چندانی ملایک کرده اند از پی تو بر فذلک کرده اند جمله طاعات ایشان کردگار بر تو خواهد کرد جاویدان نثار عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیز گفت عباسه که روز رستخیز چون زهیبت خلق افتد در گریز عاصیان و غافلان را از گناه رویها گردد به یک ساعت سیاه خلق بی سرمایه حیران مانده هر یک از نوعی پریشان مانده حق تعالی از زمین تا نه فلک صد هزاران ساله طاعت از ملک پاک بستاند همه از لطف پاک وافکند اندر سر این مشت خاک از ملایک بانگ خیزد کای اله از چه بر ما می زنند این خلق راه حق تعالی گوید ای روحانیان چون شما را نیست زین سود و زیان خاکیا ن را کار می گردد تمام نان برای گرسنه باید مدام دیگری گفتش مخنث گوهرم هر زمانی مرغ شاخ دیگرم گاه رندم گاه زاهد گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده چون کنم در چاه و زندان مانده گفت باری این بود در هر کسی زانک مردم یک صفت نبود بسی گر همه کس پاک بودی از نخست انبیا را کی شدی بعثت درست چون بود در طاعتت دلبستگی با صلاح آیی به صد آهستگی تا که نکند کره عمری سرکشی تن فروندهد به آرام و خوشی ای تنورستان غفلت جای تو کرده مطلوب سر تا پای تو اشک چون شنگرف اسرار دلست سیرخوردن چیست زنگار دلست چون تو دایم نفس سگ را پروری کم نه آید از مخنث گوهری
عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت زاهدی خودپسند که از مردهای احتراز جست چون بمرد آن مرد مفسد در گناه گفت می بردند تابوتش به راه چون بدید آن زاهدی کرد احتراز تا نباید کرد بر مفسد نماز در شب آن زاهد مگر دیدش به خواب در بهشت و روی همچون آفتاب مرد زاهد گفتش آخر ای غلام از کجا آوردی این عالی مقام در گنه بودی تو تا بودی همه پای تا فرقت بیالودی همه گفت از بی رحمی تو کردگار کرد رحمت بر من آشفته کار عشق بازی بین که حکمت می کند می کند این کار و رحمت می کند حکمت او در شبی چون پر زاغ کودکی را می فرستد با چراغ بعد از آن بادی فرستد تیزرو کان چراغ او بکش برخیز و رو پس بگیرد طفل را در ره گذر کز چه کشتی آن چراغ ای بی خبر زان بگیرد طفل را تا در حساب می کند با او به صد شفقت عتاب گر همه کس جز نمازی نیستی حکمتش را عشق بازی نیستی کار حکمت جز چنین نبود تمام لاجرم خوداین چنین آمد مدام در ره او صد هزاران حکمتست قطره را حصه ی بحر رحمتست روز و شب این هفت پرگار ای پسر از برای تست در کار ای پسر طاعت روحانیون از بهر تست خلد و دوزخ عکس لطف و قهرتست قدسیان جمله سجودت کرده اند جزو و کل غرق وجودت کرده اند از حقارت سوی خود منگر بسی زانک ممکن نیست بیش از تو کسی جسم تو جزوست و جانت کل کل خویش را عاجز مکن در عین ذل کل تو درتافت جزوت شد پدید جان تو بشتافت عضوت شد پدید نیست تن از جان جدا جزوی ازوست نیست جان از کل جدا عضوی ازوست چون عدد نبود درین راه و احد جزو و کل پیوسته باشد با ابد صد هزاران ابر رحمت فوق تو می ببارد تافزاید شوق تو چون درآید وقت رفعتهای کل از برای تست خلعتهای کل هرچ چندانی ملایک کرده اند از پی تو بر فذلک کرده اند جمله طاعات ایشان کردگار بر تو خواهد کرد جاویدان نثار عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » گفتهٔ عباسه دربارهٔ روز رستخیز گفت عباسه که روز رستخیز چون زهیبت خلق افتد در گریز عاصیان و غافلان را از گناه رویها گردد به یک ساعت سیاه خلق بی سرمایه حیران مانده هر یک از نوعی پریشان مانده حق تعالی از زمین تا نه فلک صد هزاران ساله طاعت از ملک پاک بستاند همه از لطف پاک وافکند اندر سر این مشت خاک از ملایک بانگ خیزد کای اله از چه بر ما می زنند این خلق راه حق تعالی گوید ای روحانیان چون شما را نیست زین سود و زیان خاکیا ن را کار می گردد تمام نان برای گرسنه باید مدام دیگری گفتش مخنث گوهرم هر زمانی مرغ شاخ دیگرم گاه رندم گاه زاهد گاه مست گاه هست و نیست و گاهی نیست و هست گاه نفسم در خرابات افکند گاه جانم در مناجات افکند من میان هر دو حیران مانده چون کنم در چاه و زندان مانده گفت باری این بود در هر کسی زانک مردم یک صفت نبود بسی گر همه کس پاک بودی از نخست انبیا را کی شدی بعثت درست چون بود در طاعتت دلبستگی با صلاح آیی به صد آهستگی تا که نکند کره عمری سرکشی تن فروندهد به آرام و خوشی ای تنورستان غفلت جای تو کرده مطلوب سر تا پای تو اشک چون شنگرف اسرار دلست سیرخوردن چیست زنگار دلست چون تو دایم نفس سگ را پروری کم نه آید از مخنث گوهری