عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادیم بخش پیرگشتم خط آزادیم بخش هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص هر که او از بندگی خواهد خلاص محو گردد عقل و تکلیفش به هم ترک گیر این هر دو و درنه قدم گفت الاهی پس ترا خواهم مدام عقل و تکلیفم نباید والسلام پس ز تکلیف وز عقل آمد برون پای کوبان دست می زد در جنون گفت اکنون من ندانم کیستم بنده باری نیستم پس چیستم بندگی شد محو آزادی نماند ذره ای در دل غم و شادی نماند بی صفت گشتم نگشتم بی صفت عارفم اما ندارم معرفت من ندانم تو منی یا من توی محو گشتم در تو و گم شد دوی عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من خود را در آب انداختم زانک خود را از تو می نشناختم روزگاری شد که تا شد بی شکی با تویی ی تو یکی ی من یکی تو منی یا من توم چند از دوی با توم من یا توم یا تو توی چون تو من باشی و من تو بر دوام هر دو تن باشیم یک تن والسلام تا توی برجاست در شرکست یافت چون دوی برخاست توحیدت بتافت تو درو گم گرد توحید این بود گم شدن کم کن تو تفرید این بود عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپاه همچو از مور و ملخ بگرفته راه چشم عالم آن چنان لشگر ندید بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید پس زفان بگشاد شاه نامور با ایاز خاص خود گفت ای پسر هست چندین پیل و لشگر آن من من همه آن تو تو سلطان من گرچه گفت این لفظ شاه نامدار سخت فارغ بود ایاز و برقرار شاه را خدمت نکرد این جایگاه خود نگفت او کین مرا گفته ست شاه شد حسن آشفته وگفت ای غلام می کند شاهیت چندین احترام تو چنین استاده چون بی حرمتی پشت خم ندهی و نکنی خدمتی تو چرا حرمت نمی داری نگاه حق شناسی نبود این در پیش شاه چون ایاز القصه بشنود این خطاب گفت هست این را موافق دو جواب یک جواب آنست کین بی روی و راه گر کند خدمت به پیش پادشاه یا به خاک افتد به خواری پیش او یا سخن گوید بزاری پیش او بیشتر از شاه و کمتر آمدن جمله باشد در برابر آمدن من کیم تا سر بدین کار آورم در میان خود را پدیدار آورم بنده آن اوست و تشریف آن اوست من کیم فرمان همه فرمان اوست آنچ هر روزی شه پیروز کرد وین کرم کو با ایاز امروز کرد گر دو عالم خطبه ذاتش کنند می ندانم تا مکافاتش کنند من دریغ معرض کجا آیم پدید من که باشم یا چرا آیم پدید نی کنم خدمت نه در سر آیمش کیستم تا در برابر آیمش چون حسن بشنود این قول از ایاس گفت احسنت ای ایاز حق شناس خط بدادم من که در ایام شاه لایقی هر دم به صد انعام شاه پس حسن دیگر بگفتش کو جواب گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب گر من و شه هر دو با هم بودمی این سخن را سخت محرم بودمی لیک تو چون محرم آن نیستی چون بگویم چون تو سلطان نیستی پس حسن را زود بفرستاد شاه شد حسن نیز از حساب آن سپاه چون در آن خلوت نه ما بود و نه من گر حسن مویی شود نبود حسن شاه گفتا خلوت آمد راز گوی آن جواب خاص با من باز گوی گفت هر گه از کمال لطف شاه می کند سوی من مسکین نگاه در فروغ پرتو آن یک نظر محو می گردد وجودم سر به سر از حیای آفتاب فر شاه پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه چون نمی ماند ز من نام وجود چون به خدمت پیشت افتم در سجود گر تو می بینی کسی را آن زمان من نیم آن هست هم شاه جهان گر تو یک لطف و اگر صد می کنی از خداوندی تو با خود می کنی سایه ای کو گم شود در آفتاب زو کی آید خدمتی در هیچ باب هست ایازت سایه ای در کوی تو گم شده در آفتاب روی تو چون شد از خود بنده فانی او نماند هرچ خواهی کن تو دانی او نماند
عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » راز و نیاز لقمان سرخسی با پروردگار گفت لقمان سرخسی کای اله پیرم و سرگشته و گم کرده راه بنده ای کو پیر شد شادش کنند پس خطش بدهند و آزادش کنند من کنون در بندگیت ای پادشاه همچو برفی کرده ام موی سیاه بنده بس غم کشم شادیم بخش پیرگشتم خط آزادیم بخش هاتفی گفت ای حرم را خاص خاص هر که او از بندگی خواهد خلاص محو گردد عقل و تکلیفش به هم ترک گیر این هر دو و درنه قدم گفت الاهی پس ترا خواهم مدام عقل و تکلیفم نباید والسلام پس ز تکلیف وز عقل آمد برون پای کوبان دست می زد در جنون گفت اکنون من ندانم کیستم بنده باری نیستم پس چیستم بندگی شد محو آزادی نماند ذره ای در دل غم و شادی نماند بی صفت گشتم نگشتم بی صفت عارفم اما ندارم معرفت من ندانم تو منی یا من توی محو گشتم در تو و گم شد دوی عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » حکایت عاشقی که در پی معشوق خود را در آب افکند از قضا افتاد معشوقی در آب عاشقش خود را درافکند از شتاب چون رسیدند آن دو تن با یک دگر این یکی پرسید از آن کای بی خبر گر من افتادم در آن آب روان از چه افکندی تو خود را در میان گفت من خود را در آب انداختم زانک خود را از تو می نشناختم روزگاری شد که تا شد بی شکی با تویی ی تو یکی ی من یکی تو منی یا من توم چند از دوی با توم من یا توم یا تو توی چون تو من باشی و من تو بر دوام هر دو تن باشیم یک تن والسلام تا توی برجاست در شرکست یافت چون دوی برخاست توحیدت بتافت تو درو گم گرد توحید این بود گم شدن کم کن تو تفرید این بود عطار » منطقالطیر » بیان وادی توحید » حکایت محمود و ایاز و حسن در روز عرض سپاه گفت روزی فرخ و مسعود بود روز عرض لشگر محمود بود شد به صحرا بی عدد پیل و سپاه بود بالایی بر آنجا رفت شاه شد بر او هم ایاز و هم حسن هر سه می کردند عرض انجمن بود روی عالم از پیل و سپاه همچو از مور و ملخ بگرفته راه چشم عالم آن چنان لشگر ندید بیش از آن لشگر کسی دیگر ندید پس زفان بگشاد شاه نامور با ایاز خاص خود گفت ای پسر هست چندین پیل و لشگر آن من من همه آن تو تو سلطان من گرچه گفت این لفظ شاه نامدار سخت فارغ بود ایاز و برقرار شاه را خدمت نکرد این جایگاه خود نگفت او کین مرا گفته ست شاه شد حسن آشفته وگفت ای غلام می کند شاهیت چندین احترام تو چنین استاده چون بی حرمتی پشت خم ندهی و نکنی خدمتی تو چرا حرمت نمی داری نگاه حق شناسی نبود این در پیش شاه چون ایاز القصه بشنود این خطاب گفت هست این را موافق دو جواب یک جواب آنست کین بی روی و راه گر کند خدمت به پیش پادشاه یا به خاک افتد به خواری پیش او یا سخن گوید بزاری پیش او بیشتر از شاه و کمتر آمدن جمله باشد در برابر آمدن من کیم تا سر بدین کار آورم در میان خود را پدیدار آورم بنده آن اوست و تشریف آن اوست من کیم فرمان همه فرمان اوست آنچ هر روزی شه پیروز کرد وین کرم کو با ایاز امروز کرد گر دو عالم خطبه ذاتش کنند می ندانم تا مکافاتش کنند من دریغ معرض کجا آیم پدید من که باشم یا چرا آیم پدید نی کنم خدمت نه در سر آیمش کیستم تا در برابر آیمش چون حسن بشنود این قول از ایاس گفت احسنت ای ایاز حق شناس خط بدادم من که در ایام شاه لایقی هر دم به صد انعام شاه پس حسن دیگر بگفتش کو جواب گفت نیست آن پیش تو گفتن صواب گر من و شه هر دو با هم بودمی این سخن را سخت محرم بودمی لیک تو چون محرم آن نیستی چون بگویم چون تو سلطان نیستی پس حسن را زود بفرستاد شاه شد حسن نیز از حساب آن سپاه چون در آن خلوت نه ما بود و نه من گر حسن مویی شود نبود حسن شاه گفتا خلوت آمد راز گوی آن جواب خاص با من باز گوی گفت هر گه از کمال لطف شاه می کند سوی من مسکین نگاه در فروغ پرتو آن یک نظر محو می گردد وجودم سر به سر از حیای آفتاب فر شاه پاک برمی خیزم آن ساعت ز راه چون نمی ماند ز من نام وجود چون به خدمت پیشت افتم در سجود گر تو می بینی کسی را آن زمان من نیم آن هست هم شاه جهان گر تو یک لطف و اگر صد می کنی از خداوندی تو با خود می کنی سایه ای کو گم شود در آفتاب زو کی آید خدمتی در هیچ باب هست ایازت سایه ای در کوی تو گم شده در آفتاب روی تو چون شد از خود بنده فانی او نماند هرچ خواهی کن تو دانی او نماند