Qur'an&Sunnahالقرآن

Ferîdüddîn Attâr — Musîbetnâme

Ferîdüddîn Attâr Nîşâbûrî · FA

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گستران وی سپیدار همه پیغامبران ای ملک را بوده استاد ادب وی فلک را کرده ارشاد طلب ای مه و خورشید عکس روی تو عرش و کرسی جفته در کوی تو آفرینش را تویی مقصود بس چون تو اصلی پس تویی موجود بس بهترین جمله وز حرمتت بهترین امتان شد امتت بهترین شهرها هم شهر تست بهترین قرنها از بهر تست بهترین هر کتاب از حق تراست بهترین هر زفان مطلق تراست بهترین خانها بیت الله است وآن ترا هم قبله هم خلوتگه است چون بهینی در بهینی یا بهین پیشت آمد قطره ماء مهین گرچه ننگی ام ولی زان توام عاشق دیرینه حیران توام گرچه دارم بی عدد بی حرمتی تو منه بیرون مرا از امتی از درت گر هیچ درماند یکی هیچ در دیگر نماند بی شکی از درت آن را که نگشاید دری تا ابد نگشایدش در دیگری گرچه راهت پای تا سر نور بود لیک راهی سخت دورادور بود من بهر در میشدم در راه تو تا رسیدم من بدین درگاه تو زان بهر در رفتم و هر گوشه تا دهندم در ره تو توشه زان همه درها که آن در راه تست تا ابد مقصود من درگاه تست چون به عون تو بدین درآمدم وز در تو خاک بر سر آمدم گر دهی یک ذره جانم را عیان از میان جان نهم جان بر میان چون دو عالم سایه پرورد تواند هم زمین هم آسمان گرد تواند از در تو من کجا دیگر شوم گر شوم بی امر تو کافر شوم چون بهشتم جز سر این کوی نیست از چنین در ناامیدی روی نیست از هدایت کسر من پیوند کن هدیه بخش و مرا خرسند کن مصطفای مجتبی سلطان دین چون شنود این سر ز سرگردان دین دید کان سالک تظلم مینمود رحمتش آمد تبسم مینمود گفت تا با تو تویی ره نبودت عقل عاشق جان آگه نبودت یکسر موی از تو تا باقی بود کار تو مستی و مشتاقی بود لیک اگر فقر و فنا میبایدت نیست در هست خدا میبایدت سایه شو گم شده در آفتاب هیچ شو والله اعلم بالصواب لیک راه تو درین منزل شدن نیست الا در درون دل شدن گر چو مردان حال مردان بایدت قرب وصل حال گردان بایدت اول از حس بگذر آنگه از خیال آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال حال حاصل در میان جان شود در مقام جانت کار آسان شود پنج منزل درنهاد تو تراست راستی تو بر تو است از چپ و راست اولش حس و دوم از وی خیال پس سیم عقلست جای قیل وقال منزل چارم ازو جای دلست پنجمین جانست راه مشکلست نفس خود را چون چنین بشناختی جان خود در حق شناسی باختی چون تو زین هر پنج بیرون آمدی خرقه بخش هفت گردون آمدی خویشتن بی خویشتن بینی مدام عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام جمله میبینی به چشم دیگری جمله میشنوی و تو باشی کری هم سخن گویی زفان آن تو نه هم بمانی زنده جان آن تو نه گر بدانی کاین کدامین منبع است قصه بی یبصر و بی یسمع است چون تو باشی در تجلی گم شده تو نباشی مردم ای مردم شده موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد در نبود و بود خاموش اوفتاد در حلول اینجا مرو گر ره روی در تجلی رو تو تا آگه روی چون بدین منزل رسیدی پاکباز گر همه بر گویمت گردد دراز چون ره جان بی نهایت اوفتاد شرح آن بی حد و غایت اوفتاد آنچه آنجا بینی از انواع راز صد هزاران سال نتوان گفت باز چون تو خود اینجا رسی بینی همه حل شود دنیایی و دینی همه پس برو اکنون و راه خویش گیر پنج وادی در درون در پیش گیر چون شدت آیات آفاقی عیان زود بند آیات انفس را میان داد یک یک عضو خود نیکو بده ظلم کن بر نفس و داد او بده زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو باز پرسد بل ز یک یک جزو تو چون دل سالک قرین راز گشت از پس آمد کرد خدمت بازگشت سالک آمد پیش پیر محترم بازگفتش قصه خود بیش و کم پیر گفتش مصطفی دایم بحق در جهان مسکنت دارد سبق نقطه فقر آفتاب خاص اوست در دو کونش فخر از اخلاص اوست فقر اگر چه محض بی سرمایگی ست باخدای خویشتن همسایگی ست این چه بی سرمایگی باشد که هست تا ابد هر دو جهانش زیر دست چون بچیزی سر فرو نارد فقیر پس ز بی سرمایگی نبود گزیر سر بسر هستند خلقان جهان جمله مردان حق را میهمان هرچه از گردون گردان میرسد از برای جان مردان میرسد خلق عالم را برای اهل راز خوان کشیدستند شرق و غرب باز وی عجب ایشان برای گرده روز و شب از نفس خود آزرده

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۱ - المقالة الخامسة و الثلثون سالک آمد موج زن جان از وفا پیش صدر و بدر عالم مصطفی حال او اینجا دگرگون اوفتاد خاک بر سر کرد و در خون اوفتاد گفت ای سلطان دارالملک دین وی رسول خاص رب العالمین ای دل افروز همه دین گستران وی سپیدار همه پیغامبران ای ملک را بوده استاد ادب وی فلک را کرده ارشاد طلب ای مه و خورشید عکس روی تو عرش و کرسی جفته در کوی تو آفرینش را تویی مقصود بس چون تو اصلی پس تویی موجود بس بهترین جمله وز حرمتت بهترین امتان شد امتت بهترین شهرها هم شهر تست بهترین قرنها از بهر تست بهترین هر کتاب از حق تراست بهترین هر زفان مطلق تراست بهترین خانها بیت الله است وآن ترا هم قبله هم خلوتگه است چون بهینی در بهینی یا بهین پیشت آمد قطره ماء مهین گرچه ننگی ام ولی زان توام عاشق دیرینه حیران توام گرچه دارم بی عدد بی حرمتی تو منه بیرون مرا از امتی از درت گر هیچ درماند یکی هیچ در دیگر نماند بی شکی از درت آن را که نگشاید دری تا ابد نگشایدش در دیگری گرچه راهت پای تا سر نور بود لیک راهی سخت دورادور بود من بهر در میشدم در راه تو تا رسیدم من بدین درگاه تو زان بهر در رفتم و هر گوشه تا دهندم در ره تو توشه زان همه درها که آن در راه تست تا ابد مقصود من درگاه تست چون به عون تو بدین درآمدم وز در تو خاک بر سر آمدم گر دهی یک ذره جانم را عیان از میان جان نهم جان بر میان چون دو عالم سایه پرورد تواند هم زمین هم آسمان گرد تواند از در تو من کجا دیگر شوم گر شوم بی امر تو کافر شوم چون بهشتم جز سر این کوی نیست از چنین در ناامیدی روی نیست از هدایت کسر من پیوند کن هدیه بخش و مرا خرسند کن مصطفای مجتبی سلطان دین چون شنود این سر ز سرگردان دین دید کان سالک تظلم مینمود رحمتش آمد تبسم مینمود گفت تا با تو تویی ره نبودت عقل عاشق جان آگه نبودت یکسر موی از تو تا باقی بود کار تو مستی و مشتاقی بود لیک اگر فقر و فنا میبایدت نیست در هست خدا میبایدت سایه شو گم شده در آفتاب هیچ شو والله اعلم بالصواب لیک راه تو درین منزل شدن نیست الا در درون دل شدن گر چو مردان حال مردان بایدت قرب وصل حال گردان بایدت اول از حس بگذر آنگه از خیال آنگه از عقل آنگه از دل اینت حال حال حاصل در میان جان شود در مقام جانت کار آسان شود پنج منزل درنهاد تو تراست راستی تو بر تو است از چپ و راست اولش حس و دوم از وی خیال پس سیم عقلست جای قیل وقال منزل چارم ازو جای دلست پنجمین جانست راه مشکلست نفس خود را چون چنین بشناختی جان خود در حق شناسی باختی چون تو زین هر پنج بیرون آمدی خرقه بخش هفت گردون آمدی خویشتن بی خویشتن بینی مدام عقل و جان بی عقل و جان بینی تمام جمله میبینی به چشم دیگری جمله میشنوی و تو باشی کری هم سخن گویی زفان آن تو نه هم بمانی زنده جان آن تو نه گر بدانی کاین کدامین منبع است قصه بی یبصر و بی یسمع است چون تو باشی در تجلی گم شده تو نباشی مردم ای مردم شده موسی آن ساعت که بیهوش اوفتاد در نبود و بود خاموش اوفتاد در حلول اینجا مرو گر ره روی در تجلی رو تو تا آگه روی چون بدین منزل رسیدی پاکباز گر همه بر گویمت گردد دراز چون ره جان بی نهایت اوفتاد شرح آن بی حد و غایت اوفتاد آنچه آنجا بینی از انواع راز صد هزاران سال نتوان گفت باز چون تو خود اینجا رسی بینی همه حل شود دنیایی و دینی همه پس برو اکنون و راه خویش گیر پنج وادی در درون در پیش گیر چون شدت آیات آفاقی عیان زود بند آیات انفس را میان داد یک یک عضو خود نیکو بده ظلم کن بر نفس و داد او بده زانکه حق فردا ز یک یک عضو تو باز پرسد بل ز یک یک جزو تو چون دل سالک قرین راز گشت از پس آمد کرد خدمت بازگشت سالک آمد پیش پیر محترم بازگفتش قصه خود بیش و کم پیر گفتش مصطفی دایم بحق در جهان مسکنت دارد سبق نقطه فقر آفتاب خاص اوست در دو کونش فخر از اخلاص اوست فقر اگر چه محض بی سرمایگی ست باخدای خویشتن همسایگی ست این چه بی سرمایگی باشد که هست تا ابد هر دو جهانش زیر دست چون بچیزی سر فرو نارد فقیر پس ز بی سرمایگی نبود گزیر سر بسر هستند خلقان جهان جمله مردان حق را میهمان هرچه از گردون گردان میرسد از برای جان مردان میرسد خلق عالم را برای اهل راز خوان کشیدستند شرق و غرب باز وی عجب ایشان برای گرده روز و شب از نفس خود آزرده

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش بود هر دو عالم زیر یک فرمانش بود ضعف ایمان باشدت ای ناتوان تو چه دانی سر فقر شب روان جان آدم نیز سر فقر سوخت هشت جنت را بیک گندم فروخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دار تو شده مشغول چندین کار و بار این همه اسباب و املاکت بود پس هوای حضرت پاکت بود کار و بار خویش میداری عزیز قرب حق باید بسر باریت نیز این همه لنگر ز تو آویخته چون شوی با نور حق آمیخته روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک هرچه بودش سر بسر در باخت پاک یک نمد پاره که از وی جامه ساخت آن نگه داشت و دگر جمله بباخت چون شب دیگر بخفت آن پاکباز آن فرشته در رهش افتاد باز گفت هان قصد کجا داری چنین گفت قصد قرب رب العالمین گفت آخر بی خرد آنجا روی با چنین ژنده نمد آنجا روی با نمد آنجا مرو ای حق شناس با خداوند جهان آخر پلاس شد حجاب راه عیسی سوزنی از نمدسازی تو خود را جوشنی روز دیگر مرد آتش بر فروخت وان نمد پاره بیاورد و بسوخت دید القصه شب دیگر بخواب کآن فرشته کرد سوی او شتاب گفت عزم تو کجاست ای نامدار گفت نزدیک خدای کامگار آن فرشته گفت ای بس پاکباز چون تو کردی هرچه بود از خویش باز تو کنون بنشین مرو زین جایگاه چون تو بنشستی بیاید پادشاه چون همه سوی حق آمد پوی تو حق خود آید بیشک اکنون سوی تو پاک شو از هرچه داری و بباز تا حقت در پاکی آید پیش باز تا نتابد نقطه درویشیت نبود از قرب خدا بی خویشیت نقطه فقرست پیشان همه فقر جانسوزست درمان همه گر به فقرت نیست فخری چون رسول هست دینت شرک و فضل تو فضول فقر همچون کعبه چار ارکان نمود پنجمش جز ذات حق نتوان نمود در زمان مصطفی این هر چهار بر صحابه بود دایم آشکار جوع و جان بازی و ذل و غربتست چون گذشت این چار پنجم قربتست جمله را بی جوع آرامی نبود هیچ کس در نان و در نامی نبود جمله اصحاب جانباز آمدند عاشق و مرد و سرانداز آمدند جمله را عزی که بود از ذل بود لاجرم هر جزو ایشان کل بود جمله در غربت وطن بگذاشتند دل ز زاد و بود خود برداشتند لاجرم در فقر سلطان آمدند بهترین خلق دو جهان آمدند در بیابانی که صعلوکان راه در رکاب آرند پای آن جایگاه خواجگان از عشق دستار آن زمان جمله در خانه گریزند از میان گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه از در حق صد هزاران دیده خواه تا بدان هر دیده عمری بنگری خویشتن بینی مخنث گوهری هر زمانت تازه انکاری دگر در بن هر موی زناری دگر پس بچندان چشم چون کردی نگاه بار دیگر صد هزاران گوش خواه تا بدان هر گوش در لیل ونهار بشنوی از درگه حق آشکار کای مخنث گوهر اینجا بار نیست عشق حق را با مخنث کار نیست مرد میباید نه سر او را نه پای جمله گم گشته درو او در خدای گر بود یک ذره در فقرت منی نبودت جاوید روی ایمنی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل مصطفی چون آمد از معراج در وام میخواست از جهودی جومگر از برای قوت جو میخواستش وان جهود سگ گرو میخواستش هر دو عالم دید آن شب ارزنی روز دیگر جو نبودش یک منی لاجرم چون این و آن یکسانش بود هر دو عالم زیر یک فرمانش بود ضعف ایمان باشدت ای ناتوان تو چه دانی سر فقر شب روان جان آدم نیز سر فقر سوخت هشت جنت را بیک گندم فروخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل از اکابر بود شیخی نامدار دید در خواب آن بزرگ کامگار کو براهی میشدی روشن چو ماه یک فرشته آمدی پیشش براه پس بدو گفتی که عزمت تا کجاست گفت عزم من بدرگاه خداست آن فرشته گفتش آخر شرم دار تو شده مشغول چندین کار و بار این همه اسباب و املاکت بود پس هوای حضرت پاکت بود کار و بار خویش میداری عزیز قرب حق باید بسر باریت نیز این همه لنگر ز تو آویخته چون شوی با نور حق آمیخته روز دیگر مرد از آن غم شد هلاک هرچه بودش سر بسر در باخت پاک یک نمد پاره که از وی جامه ساخت آن نگه داشت و دگر جمله بباخت چون شب دیگر بخفت آن پاکباز آن فرشته در رهش افتاد باز گفت هان قصد کجا داری چنین گفت قصد قرب رب العالمین گفت آخر بی خرد آنجا روی با چنین ژنده نمد آنجا روی با نمد آنجا مرو ای حق شناس با خداوند جهان آخر پلاس شد حجاب راه عیسی سوزنی از نمدسازی تو خود را جوشنی روز دیگر مرد آتش بر فروخت وان نمد پاره بیاورد و بسوخت دید القصه شب دیگر بخواب کآن فرشته کرد سوی او شتاب گفت عزم تو کجاست ای نامدار گفت نزدیک خدای کامگار آن فرشته گفت ای بس پاکباز چون تو کردی هرچه بود از خویش باز تو کنون بنشین مرو زین جایگاه چون تو بنشستی بیاید پادشاه چون همه سوی حق آمد پوی تو حق خود آید بیشک اکنون سوی تو پاک شو از هرچه داری و بباز تا حقت در پاکی آید پیش باز تا نتابد نقطه درویشیت نبود از قرب خدا بی خویشیت نقطه فقرست پیشان همه فقر جانسوزست درمان همه گر به فقرت نیست فخری چون رسول هست دینت شرک و فضل تو فضول فقر همچون کعبه چار ارکان نمود پنجمش جز ذات حق نتوان نمود در زمان مصطفی این هر چهار بر صحابه بود دایم آشکار جوع و جان بازی و ذل و غربتست چون گذشت این چار پنجم قربتست جمله را بی جوع آرامی نبود هیچ کس در نان و در نامی نبود جمله اصحاب جانباز آمدند عاشق و مرد و سرانداز آمدند جمله را عزی که بود از ذل بود لاجرم هر جزو ایشان کل بود جمله در غربت وطن بگذاشتند دل ز زاد و بود خود برداشتند لاجرم در فقر سلطان آمدند بهترین خلق دو جهان آمدند در بیابانی که صعلوکان راه در رکاب آرند پای آن جایگاه خواجگان از عشق دستار آن زمان جمله در خانه گریزند از میان گر تو هستی مرغ عشق و مرد راه از در حق صد هزاران دیده خواه تا بدان هر دیده عمری بنگری خویشتن بینی مخنث گوهری هر زمانت تازه انکاری دگر در بن هر موی زناری دگر پس بچندان چشم چون کردی نگاه بار دیگر صد هزاران گوش خواه تا بدان هر گوش در لیل ونهار بشنوی از درگه حق آشکار کای مخنث گوهر اینجا بار نیست عشق حق را با مخنث کار نیست مرد میباید نه سر او را نه پای جمله گم گشته درو او در خدای گر بود یک ذره در فقرت منی نبودت جاوید روی ایمنی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم صلح اندازد میان ما مقیم گر تو را سهل است با من زان چه باک کار تو با تست کاری خوفناک گر بخود دامن زنی یک ذره باز پس ز صد دریا کنی غسل نماز زآن جنابت هم نگردی هیچ پاک پاک میگردی ز من از آب و خاک اینکه تو دامن ز من داری نگاه جهد کن کز خویشتن داری نگاه شیخ گفتش ظاهری داری پلید هست آن در باطن من ناپدید عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم بو کز آنجا پاکیی حاصل کنیم گر دوجا آب نجس بر هم شود چون بدو قله رسد محرم شود همرهی کن ای بظاهر باطنم تا شود از پاکی دل ایمنم سگ بدو گفت ای امام راهبر من نشایم همرهی را در گذر زآنکه من رد جهانم این زمان وآنگهی هستی تو مقبول جهان هرکرا بینم مرا کوبی رسد با لگد یا سنگ یا چوبی رسد هر کرا بینی تو گردد خاک تو شکر گوید ز اعتقاد پاک تو از پی فردای خود تا زاده ام استخوانی خویش را ننهاده ام تو مگر شکاک راه افتاده لاجرم گندم دو خم بنهاده تا بود گندم مگر فردات را سر نمیگردد چنین سودات را شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد روی و ره نه روی سوی راه کرد گفت چون من مینشایم زابلهی تا کنم با یک سگ او همرهی همرهی لایزال و لم یزل چون توانم کرد با چندین خلل تا که میماند من ومایی ترا روی نبود ایمنی جایی ترا چون ز ما و من برون آیی تمام هر دو عالم کل تو باشی والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد ده صوفی دگر آنجایگاه باز قاضی گفت ای مرد مجاز صوفیان را می میار اینجا فراز زانکه هر صوفی که با خود آوری یک تنند ایشان اگر صد آوری چون عدد نبود میان آن گروه دو گواه آور نه زان آن گروه کاین گروهی اند چون یک تن شده وز میانشان رسم ما و من شده هر که یک دم اوفتاد این جایگاه تا ابد جاوید برخیزد ز راه نام او از هر دو عالم گم شود همچو یک شبنم که در قلزم شود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل بایزید از خانه میآمد پگاه اوفتاد آنجا سگی با او براه شیخ حالی جامه را در هم گرفت زانکه سگ را سخت نامحرم گرفت سگ زفان حال بگشاد آن زمان گفت اگر خشکم مکش از من عنان ورترم هفت آب و یک خاک ای سلیم صلح اندازد میان ما مقیم گر تو را سهل است با من زان چه باک کار تو با تست کاری خوفناک گر بخود دامن زنی یک ذره باز پس ز صد دریا کنی غسل نماز زآن جنابت هم نگردی هیچ پاک پاک میگردی ز من از آب و خاک اینکه تو دامن ز من داری نگاه جهد کن کز خویشتن داری نگاه شیخ گفتش ظاهری داری پلید هست آن در باطن من ناپدید عزم کن تا هر دو یک منزل کنیم بو کز آنجا پاکیی حاصل کنیم گر دوجا آب نجس بر هم شود چون بدو قله رسد محرم شود همرهی کن ای بظاهر باطنم تا شود از پاکی دل ایمنم سگ بدو گفت ای امام راهبر من نشایم همرهی را در گذر زآنکه من رد جهانم این زمان وآنگهی هستی تو مقبول جهان هرکرا بینم مرا کوبی رسد با لگد یا سنگ یا چوبی رسد هر کرا بینی تو گردد خاک تو شکر گوید ز اعتقاد پاک تو از پی فردای خود تا زاده ام استخوانی خویش را ننهاده ام تو مگر شکاک راه افتاده لاجرم گندم دو خم بنهاده تا بود گندم مگر فردات را سر نمیگردد چنین سودات را شیخ کاین بشنود مشتی آه کرد روی و ره نه روی سوی راه کرد گفت چون من مینشایم زابلهی تا کنم با یک سگ او همرهی همرهی لایزال و لم یزل چون توانم کرد با چندین خلل تا که میماند من ومایی ترا روی نبود ایمنی جایی ترا چون ز ما و من برون آیی تمام هر دو عالم کل تو باشی والسلام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل دعویی بد صوفی درویش را سوی قاضی برد خصم خویش را صوفی آن دعوی چو کرد آنجایگاه بینت را خواستش قاضی گواه رفت صوفی ودل از بند آورید در گواهی صوفیی چند آورید قاضیش گفتادگر باید گواه برد ده صوفی دگر آنجایگاه باز قاضی گفت ای مرد مجاز صوفیان را می میار اینجا فراز زانکه هر صوفی که با خود آوری یک تنند ایشان اگر صد آوری چون عدد نبود میان آن گروه دو گواه آور نه زان آن گروه کاین گروهی اند چون یک تن شده وز میانشان رسم ما و من شده هر که یک دم اوفتاد این جایگاه تا ابد جاوید برخیزد ز راه نام او از هر دو عالم گم شود همچو یک شبنم که در قلزم شود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای درش باز یابی در جهان دیگرش چون سخن بشنود زن آمد بجوش گفت ای صوفی چه میگویی خموش من ندانم این که هرک اینجایگاه کم بود فردا شود پیش دو راه زانکه من دانم که خلق روزگار زین دو عالم در یکی دارد قرار بی شکی هم آدمی هم دیگران یا درین عالم بود یا نه دران صوفیش گفتا بدان گر اندکی در میان صوفیان افتد یکی نیز کس در هر دو عالم جاودان نه خبر یابد نه نام ونه نشان هر که او با صوفیان دارد قرار هست او از هر دو عالم برکنار تو از آن غم خور که آن طفل لطیف در میان صوفیان افتد حریف محو گردد جاودان نامش همی در دو عالم نبود آرامش همی هر که قرب حق بدست آرد دمی همچو دریایی نماید شبنمی قطره کو غرقه دریا بود هر دو کونش جز خدا سودا بود آب دریا باشد از شش سوی او واو بمیرد تشنه دل در کوی او قرب جوی ای دوست وز دوران مباش وصل خواه از خیل مهجوران مباش گر نیاید قرب اینجا حاصلت پیش آرد بعد کاری مشکلت گر مقام قرب حق میبایدت بر نکوکاران سبق میبایدت خورد روز و خواب شب گردان حرام تا مگر در قرب حق یابی مقام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگر سوز از پدر گفت آخر شب بخفت و غم مخور خلق خفته جمله تو چون کوکبی از چه معنی مینخفتی یک شبی گفت خفتن نیست درمان پدر کز شبیخون ترسم ای جان پدر خواب اگر در شارع سیلی بود چون شوی بیدار واویلی بود می ندانم کاین چه مردان بوده اند کز عمل یک دم نمی آسوده اند گر ترا یک دم غم ایشانستی تا ابد درد تو بی درمانستی درد ایشان نیست از کسب و عطاست کی چنان دردی شود از کسب راست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم کز دل پرخون خورم چون نه من آورده ام من چون برم من ندانم هیچ غم در روزگار چون فراق و سخت تر زین نیست کار گم شود صد عالم غم باتفاق در بر یک ذره غم از فراق ذره تا هستی خویشت بود صد فراق سخت در پیشت بود

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل عورتی را کودکی گم گشته بود دل از آن دردش بخون آغشته بود در میان راه میشد بیقرار وز غم آن طفل مینالید زار صوفیی گفتش منال ای نیک زن پیشه کن تسلیم و فال نیک زن غم مخور گر تو نیابی ای درش باز یابی در جهان دیگرش چون سخن بشنود زن آمد بجوش گفت ای صوفی چه میگویی خموش من ندانم این که هرک اینجایگاه کم بود فردا شود پیش دو راه زانکه من دانم که خلق روزگار زین دو عالم در یکی دارد قرار بی شکی هم آدمی هم دیگران یا درین عالم بود یا نه دران صوفیش گفتا بدان گر اندکی در میان صوفیان افتد یکی نیز کس در هر دو عالم جاودان نه خبر یابد نه نام ونه نشان هر که او با صوفیان دارد قرار هست او از هر دو عالم برکنار تو از آن غم خور که آن طفل لطیف در میان صوفیان افتد حریف محو گردد جاودان نامش همی در دو عالم نبود آرامش همی هر که قرب حق بدست آرد دمی همچو دریایی نماید شبنمی قطره کو غرقه دریا بود هر دو کونش جز خدا سودا بود آب دریا باشد از شش سوی او واو بمیرد تشنه دل در کوی او قرب جوی ای دوست وز دوران مباش وصل خواه از خیل مهجوران مباش گر نیاید قرب اینجا حاصلت پیش آرد بعد کاری مشکلت گر مقام قرب حق میبایدت بر نکوکاران سبق میبایدت خورد روز و خواب شب گردان حرام تا مگر در قرب حق یابی مقام عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل مالک دینار شب بیدار بود روز نیز از سوز دل در کار بود چون بروز آورد شبهای دراز همچو شبها در گرفت از روز باز روز و شب صبر وقرارش رفته بود این چنین کس چون تواند خفته بود دختری بودش جگر سوز از پدر گفت آخر شب بخفت و غم مخور خلق خفته جمله تو چون کوکبی از چه معنی مینخفتی یک شبی گفت خفتن نیست درمان پدر کز شبیخون ترسم ای جان پدر خواب اگر در شارع سیلی بود چون شوی بیدار واویلی بود می ندانم کاین چه مردان بوده اند کز عمل یک دم نمی آسوده اند گر ترا یک دم غم ایشانستی تا ابد درد تو بی درمانستی درد ایشان نیست از کسب و عطاست کی چنان دردی شود از کسب راست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل بود درویشی بغایت غم زده آن یکی گفتش که ای ماتم زده غم به در کن زآنکه من هم کرده ام گفت چندین غم نه من آورده ام این زمان من روز و شب در ماتمم کآن تواند برد کآورد این غمم این همه غم کز دل پرخون خورم چون نه من آورده ام من چون برم من ندانم هیچ غم در روزگار چون فراق و سخت تر زین نیست کار گم شود صد عالم غم باتفاق در بر یک ذره غم از فراق ذره تا هستی خویشت بود صد فراق سخت در پیشت بود

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او بود هر دوعالم خاک پای او بود این چرا گوید چه حکمت دانی این شرح ده چندان که می بتوانی این گفت دو لوری بچه مرد و زنی کرده در خرگه بصحرا مسکنی بود دو خرگه برابر هر دو را وصل یکدیگر میسر هر دو را هر دو در خوبی کمالی داشتند هم ملاحت هم جمالی داشتند هر دو مست روی یکدیگر شدند صید شست موی یکدیگر شدند روز و شب در عشق هم میسوختند سال و مه سر تا قدم میسوختند بر جمال یکدیگر میزیستند دایما در هم همی نگریستند یک دم از همشان شکیبایی نبود زانکه عشق هر دو هر جایی نبود عاقبت آن هر دو را از روزگار گوسفند و گاو شد بیش از شمار کار و بار هر دو تن بسیار شد هر دو خرگه جای گیر و دار شد چون زیادت گشت هر ساعت مقام بیشتر شد هر زمان خیل وغلام آمدند از دشت سوی شهر باز شد میسرشان دو قصر سرفراز پرده دار و حاجبان بنشاندند پادشاهی جهان میراندند کار هر دو در گذشت از آسمان زآنکه بود آن در ترقی هر زمان زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز اوفتادند از بر هم دور باز هر دو را از کار و بار و گیر دار وصل رفت و هجر آمد آشکار در میان هر دو راهی دور ماند این از آن و آن ازین مهجور ماند در فراق یکدگر میسوختند هر دم از نوع دگر میسوختند هیچکس از دردشان آگه نبود هیچ سوی یکدگرشان ره نبود هر دو مشتاق گدایی آمدند دشمن آن پادشایی آمدند درگدایی هر دوچون شیر و شکر تازه و خوش میشدند از یکدگر لیک چون منشور شاهی خواندند از سپیدی در سیاهی ماندند در گداییشان بسی به بود کار پادشاهیشان نیامد سازگار در گدایی عشق با هم باختند در شهی با هم نمیپرداختند عاقبت از گردش لیل ونهار هر دو تن را کرد مفلس روزگار پادشاهی رفت وآن بیشی نماند حاصلی جز نقد درویشی نماند شهر را بیخویشتن بگذاشتند راه صحرا هر دو تن برداشتند هر دوچون محروم و مسکین آمدند با سر جای نخستین آمدند همچو اول بار دو خرگه تمام برکشیدند آن دو تن در یک مقام بار دیگر هر دو دلبر بی تعب در برابر اوفتادند ای عجب هر دو از سر باز در هم گم شدند وز همه عالم بیک دم گم شدند نقد وصل وگنج جان برداشتند زحمت هجر از میان برداشتند هر زمان ذوقی دگرگون یافتند هر نفس صد لذت افزون یافتند برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان شکرها گفتند حق را هر زمان کز شهی با این گدایی آمدیم با سر این آشنایی آمدیم پادشاهی دام ما افتاده بود تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود خاک درویشی شدیم از جان پاک بر سر آن پادشاهی باد خاک کاش آن شاهی نبودی وآن کمال تا نبردی روزگار این وصال کاش بی کوس و علم می بودمی تا چنین دایم بهم میبودمی گر همه عالم مسلم بودن است از همه مقصود با هم بودن است هر دو چون باهم رسیدیم این نفس فارغیم از جمله کار اینست و بس

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و پنجم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل در میان جمع یک صاحب کمال کرد محی الدین یحیی را سؤال کان همه منصب که پیدا ونهان مصطفی را بود در هر دوجهان از چه گفت او کاشکی از بحر جود حق نیاوردی مرا اندر وجود آنکه جمله از برای او بود هر دوعالم خاک پای او بود این چرا گوید چه حکمت دانی این شرح ده چندان که می بتوانی این گفت دو لوری بچه مرد و زنی کرده در خرگه بصحرا مسکنی بود دو خرگه برابر هر دو را وصل یکدیگر میسر هر دو را هر دو در خوبی کمالی داشتند هم ملاحت هم جمالی داشتند هر دو مست روی یکدیگر شدند صید شست موی یکدیگر شدند روز و شب در عشق هم میسوختند سال و مه سر تا قدم میسوختند بر جمال یکدیگر میزیستند دایما در هم همی نگریستند یک دم از همشان شکیبایی نبود زانکه عشق هر دو هر جایی نبود عاقبت آن هر دو را از روزگار گوسفند و گاو شد بیش از شمار کار و بار هر دو تن بسیار شد هر دو خرگه جای گیر و دار شد چون زیادت گشت هر ساعت مقام بیشتر شد هر زمان خیل وغلام آمدند از دشت سوی شهر باز شد میسرشان دو قصر سرفراز پرده دار و حاجبان بنشاندند پادشاهی جهان میراندند کار هر دو در گذشت از آسمان زآنکه بود آن در ترقی هر زمان زین سبب آن هر دو مرغ دلنواز اوفتادند از بر هم دور باز هر دو را از کار و بار و گیر دار وصل رفت و هجر آمد آشکار در میان هر دو راهی دور ماند این از آن و آن ازین مهجور ماند در فراق یکدگر میسوختند هر دم از نوع دگر میسوختند هیچکس از دردشان آگه نبود هیچ سوی یکدگرشان ره نبود هر دو مشتاق گدایی آمدند دشمن آن پادشایی آمدند درگدایی هر دوچون شیر و شکر تازه و خوش میشدند از یکدگر لیک چون منشور شاهی خواندند از سپیدی در سیاهی ماندند در گداییشان بسی به بود کار پادشاهیشان نیامد سازگار در گدایی عشق با هم باختند در شهی با هم نمیپرداختند عاقبت از گردش لیل ونهار هر دو تن را کرد مفلس روزگار پادشاهی رفت وآن بیشی نماند حاصلی جز نقد درویشی نماند شهر را بیخویشتن بگذاشتند راه صحرا هر دو تن برداشتند هر دوچون محروم و مسکین آمدند با سر جای نخستین آمدند همچو اول بار دو خرگه تمام برکشیدند آن دو تن در یک مقام بار دیگر هر دو دلبر بی تعب در برابر اوفتادند ای عجب هر دو از سر باز در هم گم شدند وز همه عالم بیک دم گم شدند نقد وصل وگنج جان برداشتند زحمت هجر از میان برداشتند هر زمان ذوقی دگرگون یافتند هر نفس صد لذت افزون یافتند برگشادند آن دو مرغ آنجا زفان شکرها گفتند حق را هر زمان کز شهی با این گدایی آمدیم با سر این آشنایی آمدیم پادشاهی دام ما افتاده بود تا دو مرغ از هم جدا افتاده بود خاک درویشی شدیم از جان پاک بر سر آن پادشاهی باد خاک کاش آن شاهی نبودی وآن کمال تا نبردی روزگار این وصال کاش بی کوس و علم می بودمی تا چنین دایم بهم میبودمی گر همه عالم مسلم بودن است از همه مقصود با هم بودن است هر دو چون باهم رسیدیم این نفس فارغیم از جمله کار اینست و بس

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱ - المقالة السادتة و الثلثون سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو منیست از منی بیرون ذاتت ایمنیست هر کجا هستیست آنجا ذات تست نیستی بالای محسوسات تست چون نمیآمد منی در قرب راست لاجرم در تو منی از بعد خاست چون ترا بعد فراوان پیش بود تشنگی تو زجمله بیش بود دایه عقلی و عقل پیر کار هست از پستان تو یک شیر خوار دایما در نقل میبینم ترا در نثار عقل میبینم ترا تا تو در ظاهر نگردی کار ساز عقل در باطن نگردد اهل راز چون زحکمت عقل صاحب راز گشت پیش درگاه تو باید بازگشت تا مرا از راز آگاهی دهی در گدایی خلعت شاهی دهی حس که بشنود این سخن افسرده شد شمع پنج ادراکش از غم مرده شد گفت چون عین منی ذات منست شرک و بدعت از اضافات منست کی شراب صرف توحیدم رسد گر رسد بویی ز تقلیدم رسد صد هزاران شاخم از هر سوی من چون شوم یک قبله و یک روی من کی بود از کثرتم بگسستگی تا بگردن در عدد پیوستگی ذره آگاهی معنام نیست جز حیات ظاهر و دنیام نیست آنکه او را زندگی در ظاهرست گر ز باطن بوی یابد نادرست چون مرا از سر معنی نیست بوی کرده ام بر صورت اعداد خوی چون مرا از مشک معنی بوی نیست حس مشرک لایق این کوی نیست حس ناقص چون دهد کس را کمال گر گزیرت نیست زوبازی خیال سالک آمد پیش پیر بحر و بر حال خود را داد شرحی معتبر پیر گفتش حس منی اندر منی است راه او بر وادی ناایمنی است عالمی پر تفرقه ست از پیش و پس ندهد او یک ذره جمعیت بکس بازکن خوی ای پسر از تفرقه تا نگردد خرقه تو مخرقه دولت جاوید جمعیت شناس هرچه بشناسی بدین نیت شناس تامنی تو زبون میداردت باد ریشت سرنگون میداردت تا که از پندار آیی مست خواب خاک می بس باد ریشت را جواب عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوانه راز گفت ای مشتی گدای بی نیاز حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد پس فریضه ریش میباید سترد زانکه در ریش تو چندان باد هست کان بلای صد دل آزاد هست زین چه گفتم بر شما صد منت است کاین فریضه بهتر از صد سنت است کار کن چون وقت کارت این دمست زآنکه این یک دم ترا صد عالمست تاکی از خواب هوس بیدار شو همچو بیداران دین در کار شو گر نخواهی کشت کرد امروز تو چون کنی فردا میان سوز تو

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱ - المقالة السادتة و الثلثون سالکی کاسرار قدسش دایه بود پیش حس آمد که اول پایه بود گفت ای جاسوس ظاهر نام تو سوی باطن دایما آرام تو پنج نوبت در همه عالم تراست شش جهت در زیر فرمان هم تراست از قدم تا فرق ذات تو منیست از منی بیرون ذاتت ایمنیست هر کجا هستیست آنجا ذات تست نیستی بالای محسوسات تست چون نمیآمد منی در قرب راست لاجرم در تو منی از بعد خاست چون ترا بعد فراوان پیش بود تشنگی تو زجمله بیش بود دایه عقلی و عقل پیر کار هست از پستان تو یک شیر خوار دایما در نقل میبینم ترا در نثار عقل میبینم ترا تا تو در ظاهر نگردی کار ساز عقل در باطن نگردد اهل راز چون زحکمت عقل صاحب راز گشت پیش درگاه تو باید بازگشت تا مرا از راز آگاهی دهی در گدایی خلعت شاهی دهی حس که بشنود این سخن افسرده شد شمع پنج ادراکش از غم مرده شد گفت چون عین منی ذات منست شرک و بدعت از اضافات منست کی شراب صرف توحیدم رسد گر رسد بویی ز تقلیدم رسد صد هزاران شاخم از هر سوی من چون شوم یک قبله و یک روی من کی بود از کثرتم بگسستگی تا بگردن در عدد پیوستگی ذره آگاهی معنام نیست جز حیات ظاهر و دنیام نیست آنکه او را زندگی در ظاهرست گر ز باطن بوی یابد نادرست چون مرا از سر معنی نیست بوی کرده ام بر صورت اعداد خوی چون مرا از مشک معنی بوی نیست حس مشرک لایق این کوی نیست حس ناقص چون دهد کس را کمال گر گزیرت نیست زوبازی خیال سالک آمد پیش پیر بحر و بر حال خود را داد شرحی معتبر پیر گفتش حس منی اندر منی است راه او بر وادی ناایمنی است عالمی پر تفرقه ست از پیش و پس ندهد او یک ذره جمعیت بکس بازکن خوی ای پسر از تفرقه تا نگردد خرقه تو مخرقه دولت جاوید جمعیت شناس هرچه بشناسی بدین نیت شناس تامنی تو زبون میداردت باد ریشت سرنگون میداردت تا که از پندار آیی مست خواب خاک می بس باد ریشت را جواب عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۲ - الحكایة و التمثیل گفت وقت حلق خلقی در حجاز بهر سنت موی میکردند باز از یکی پرسید آن مجنون راه کز چه اندازید موی اینجایگاه گفت موی افکندن اینجا سنت است ترک این سنت دلیل محنت است چون شنود القصه آن دیوانه راز گفت ای مشتی گدای بی نیاز حلقه سر گر سنتی آمد نه خرد پس فریضه ریش میباید سترد زانکه در ریش تو چندان باد هست کان بلای صد دل آزاد هست زین چه گفتم بر شما صد منت است کاین فریضه بهتر از صد سنت است کار کن چون وقت کارت این دمست زآنکه این یک دم ترا صد عالمست تاکی از خواب هوس بیدار شو همچو بیداران دین در کار شو گر نخواهی کشت کرد امروز تو چون کنی فردا میان سوز تو

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل غافلی میشد بصحرا روز برف دید مردی را ز مردان شگرف برف میرفت آن بزرگ و میگذشت دانه میپاشید در صحرا ودشت برف در گرمی چو آتش میفشاند مرغکان را دانه خوش میفشاند غافل او را گفت ای بس بی خبر نیست وقت کشت این ناید ببر در چنین فصلی که کارد دانه ور کسی کارد بود دیوانه مرد گفتش این چه گویم زشت نیست کشت اینست و جزین خود کشت نیست وقت کشت من کنونست ای پسر گر تو نشناسی جنونست ای پسر این زمین کاین تخم افکندم درو از سرشکم آب میبندم درو آن درو چون وقتش آید من کنم وآن زمین را گاو در خرمن کنم تا به کی از خام بودن سوز کو چند از تاریکی شب روز کو ای نمازت نانمازی آمده پاک بازی تو بازی آمده چون نماز تو چنین پرتفرقه ست ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم چون ادا کردی نماز دست بنهادی به روی خویش باز روی گفتی من بپوشم از خطر تاب رویم باز نتوان زد مگر زآنکه میدانم که دست بی نیاز باز خواهد زد به روی من نماز عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل رفت آن غافل سوی مسجد فراز تا کسی دم زد بپرداخت از نماز نه سجودی کرد لایق نه رکوع خواست کز مسجد کند عزم رجوع بود در مسجد یکی مجنون مست بادلی پر شور و با سنگی بدست مرد را گفتا که هین ای حیله جوی این نماز اینجا کرا کردی بگوی گفت آن کاهل نمازش کاین نماز کردم از بهر خدای بی نیاز مرد مجنون گفت از آن گویم همی وین نشان از تو از آن جویم همی کاین نماز از بهر حق گر کرده ای بس که این سنگم تو بر سر خورده ای مرد گفتا روز بس بیگاه بود زان نماز من چنین کوتاه بود نیستت یک ذره آگاهی ز خویش دشمن خویشی چه میجویی ز خویش خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد این عمل جز بر امل نتوان نهاد چون امل بسیار و چون عمر اندکست گر بسی اندک شود کم چه شکست هفته ماندست و باقی رفته عمر تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر در چنین عمری که بیش از برق نیست گر بخندی گر بگریی فرق نیست عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی از سر یک موی در زیر آمدی

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل غافلی میشد بصحرا روز برف دید مردی را ز مردان شگرف برف میرفت آن بزرگ و میگذشت دانه میپاشید در صحرا ودشت برف در گرمی چو آتش میفشاند مرغکان را دانه خوش میفشاند غافل او را گفت ای بس بی خبر نیست وقت کشت این ناید ببر در چنین فصلی که کارد دانه ور کسی کارد بود دیوانه مرد گفتش این چه گویم زشت نیست کشت اینست و جزین خود کشت نیست وقت کشت من کنونست ای پسر گر تو نشناسی جنونست ای پسر این زمین کاین تخم افکندم درو از سرشکم آب میبندم درو آن درو چون وقتش آید من کنم وآن زمین را گاو در خرمن کنم تا به کی از خام بودن سوز کو چند از تاریکی شب روز کو ای نمازت نانمازی آمده پاک بازی تو بازی آمده چون نماز تو چنین پرتفرقه ست ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل ابن ادهم چون ادا کردی نماز دست بنهادی به روی خویش باز روی گفتی من بپوشم از خطر تاب رویم باز نتوان زد مگر زآنکه میدانم که دست بی نیاز باز خواهد زد به روی من نماز عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۵ - الحكایة و التمثیل رفت آن غافل سوی مسجد فراز تا کسی دم زد بپرداخت از نماز نه سجودی کرد لایق نه رکوع خواست کز مسجد کند عزم رجوع بود در مسجد یکی مجنون مست بادلی پر شور و با سنگی بدست مرد را گفتا که هین ای حیله جوی این نماز اینجا کرا کردی بگوی گفت آن کاهل نمازش کاین نماز کردم از بهر خدای بی نیاز مرد مجنون گفت از آن گویم همی وین نشان از تو از آن جویم همی کاین نماز از بهر حق گر کرده ای بس که این سنگم تو بر سر خورده ای مرد گفتا روز بس بیگاه بود زان نماز من چنین کوتاه بود نیستت یک ذره آگاهی ز خویش دشمن خویشی چه میجویی ز خویش خلق کشتن بر اجل نتوان نهاد این عمل جز بر امل نتوان نهاد چون امل بسیار و چون عمر اندکست گر بسی اندک شود کم چه شکست هفته ماندست و باقی رفته عمر تو چه خواهی کرد این یک هفته عمر در چنین عمری که بیش از برق نیست گر بخندی گر بگریی فرق نیست عمر چون بگذشت اگر شیر آمدی از سر یک موی در زیر آمدی

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود کشتی گیر برنایی چو ماه سرکشان را سرنگون کردی براه عاقبت از گردش لیل و نهار شد ز یک مویش سپیدی آشکار موی را بر کند و بر دستش نهاد پس سرشک از چشم خون افشان گشاد گفت در کشتی چو سرافراختم سرکشان را سرنگون انداختم ای عجب این موی سرافراختست سرنگونم بر زمین انداختست با همه مردان بکوشم وقت کار نیستم در پیش مویی پایدار ساختستم با بتر در صبح و شام وز بتر بهتر همی جویم مدام با بتر تا چند خواهی ساخت تو در بتر بهتر چه خواهی باخت تو بهترین چیزی که عمرست آن دراز در بتر چیزی که دنیاست آن مباز ای بیک جو بهر دنیا جان فروش بوده یوسف را چنین ارزان فروش چون تو یوسف را بجان نخریده لاجرم او را بجان نگزیده یوسف جان را کسی سلطان کند کو خریداری او از جان کند یوسف جانت عزیزست ای پسر بهترت از وی چه چیزست ای پسر قدر یوسف کور نتواند شناخت جز دلی پر شور نتواند شناخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن غریبی را وزارت داد شاه یافت عمری در وزارت آب و جاه عاقبت چون پیری آمد کارگر خواست آن دستور دستوری مگر گفت خواهم کرد عزلت اختیار زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار منع نکند پادشاه سرفراز تا روم زینجا بجای خویش باز میگذارم روز و شب در طاعتی پس دعا میگویمت هر ساعتی شاه گفتش تو که اول آمدی در تهی دستی معطل آمدی هرچه داری جمله کن تسلیم شاه همچو اول روز رو زینجایگاه چون تو اینجاآمدی دستی تهی میروی با این همه گنج آنگهی مرد گفتا گر وزارت ساختم نقد عمرم در ره تو باختم نقد من با من ده آن خویش گیر ورنه تن زن ترک آن خویش گیر کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز باختم من در ره ملک تو نیز چون همه سرمایه تو عمر بود پس چرا بر باد دادی عمر زود چون چنین سرمایه از دستت برفت هرچه آن بودست یا هستت برفت تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس مردگان دانند قدر عمر بس باز پرس از اهل گورستان تو نیز تا چه میگویند از عمر عزیز

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۶ - الحكایة و التمثیل بود کشتی گیر برنایی چو ماه سرکشان را سرنگون کردی براه عاقبت از گردش لیل و نهار شد ز یک مویش سپیدی آشکار موی را بر کند و بر دستش نهاد پس سرشک از چشم خون افشان گشاد گفت در کشتی چو سرافراختم سرکشان را سرنگون انداختم ای عجب این موی سرافراختست سرنگونم بر زمین انداختست با همه مردان بکوشم وقت کار نیستم در پیش مویی پایدار ساختستم با بتر در صبح و شام وز بتر بهتر همی جویم مدام با بتر تا چند خواهی ساخت تو در بتر بهتر چه خواهی باخت تو بهترین چیزی که عمرست آن دراز در بتر چیزی که دنیاست آن مباز ای بیک جو بهر دنیا جان فروش بوده یوسف را چنین ارزان فروش چون تو یوسف را بجان نخریده لاجرم او را بجان نگزیده یوسف جان را کسی سلطان کند کو خریداری او از جان کند یوسف جانت عزیزست ای پسر بهترت از وی چه چیزست ای پسر قدر یوسف کور نتواند شناخت جز دلی پر شور نتواند شناخت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل آن غریبی را وزارت داد شاه یافت عمری در وزارت آب و جاه عاقبت چون پیری آمد کارگر خواست آن دستور دستوری مگر گفت خواهم کرد عزلت اختیار زانکه میترسم ز مرگ ای شهریار منع نکند پادشاه سرفراز تا روم زینجا بجای خویش باز میگذارم روز و شب در طاعتی پس دعا میگویمت هر ساعتی شاه گفتش تو که اول آمدی در تهی دستی معطل آمدی هرچه داری جمله کن تسلیم شاه همچو اول روز رو زینجایگاه چون تو اینجاآمدی دستی تهی میروی با این همه گنج آنگهی مرد گفتا گر وزارت ساختم نقد عمرم در ره تو باختم نقد من با من ده آن خویش گیر ورنه تن زن ترک آن خویش گیر کس چه داند تا چه نقدی بس عزیز باختم من در ره ملک تو نیز چون همه سرمایه تو عمر بود پس چرا بر باد دادی عمر زود چون چنین سرمایه از دستت برفت هرچه آن بودست یا هستت برفت تو چه دانی قدر عمر ای هیچکس مردگان دانند قدر عمر بس باز پرس از اهل گورستان تو نیز تا چه میگویند از عمر عزیز

Orijinal Metin (FA)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل دید شیخی پاک دینی را بخواب چون سلامش گفت نشنود او جواب گفت آخر ای بزرگ نیک نام از چه میندهی جوابم را سلام چون تو میدانی که فرض است این جواب پس جوابم باز ده سر بر متاب گفت میدانم که فرض است ای امام لیک بر ما بسته شد این در تمام چون جواب تو توانم داد باز چون در طاعت فراز آمد فراز هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود تا ابد از ما نیاید در وجود گر چو تو در دار دنیا بودمی یک دم از طاعت کجا آسودمی پیش ازین بودیم مشتی بیخبر قدر اکنون می بدانیم این قدر ای دریغا راه طاعت بسته شد دم گسسته گشت و غم پیوسته شد نه بسوی طاعتم راهی بماند نه دلم را زهره آهی بماند ای دریغا فوت شد عمر دراز غصه ماند و قصه نتوان گفت باز هر نفس صد کوه رادرنده بود لیک از مادر بوش افکنده بود ای دریغا می ندانستیم ما کار کردن میتوانستیم ما لاجرم امروز حیران مانده ایم در پشیمانی به زندان مانده ایم مرغ قدر بال و پر اندک قدر آن زمان داند که سوزد بال و پر تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه خیز از حق دیده بیننده خواه کار تو یارب که چون زیبا کنند گر به کوری خودت بینا کنند کوپله بحری تو پر باد آمده وانگهت بر باد بنیاد آمده مانده پر باد این دم بیخبر باش تا بادت برون آید ز سر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه حیران میشتافت کله در راه گورستان بیافت کرد پرخاک و نهفتش بر زمین آن یکی گفتش چرا کردی چنین گفت مجنونش که ای از کار دور بوده است این کله پر باد غرور میکنم پرخاک این سر تا مگر چون در آمد خاک باد آید به در گرچه سر بر آسمان داری کنون در زمین چون آسمان گردی نگون کار و بار تو در این عالم بود چون تو رفتی آن همه ماتم بود نیست آنجا جز فنا را هیچ روی زآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جهان لیک مویی در نگنجد این زمان همچو گویی کرده ای گم پا و سر این چه سرگردانی است ای بیخبر بر کنار آی از همه کار جهان پیش از آن کت در ربایند از میان هیچ را چون پایداری روی نیست دشمنی و دوستداری روی نیست گوییا آس فلک سود و نسود هرچه هست ای جان من بود و نبود روی را چون نیست روی اینجا بدن فرق نبود زشت یا زیبا بدن موی را چون نیست در بودن امید پس کنون خواهی سیه خواهی سپید گر کسی آمد به بالا بازگشت قطره دان کو به دریا بازگشت غم مخور گر خنده زد برقی و مرد شبنمی افتاد در غرق و بمرد کار و بار عالم حس هیچ نیست تا توان کوشید زر مس هیچ نیست زندگی عالم حس عالمی هست در جنب حقیقت یک دمی هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت من نخواهم گر همه باشد بهشت

Deutsch Tercümesi (Ehl-i Sünnet)

عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل دید شیخی پاک دینی را بخواب چون سلامش گفت نشنود او جواب گفت آخر ای بزرگ نیک نام از چه میندهی جوابم را سلام چون تو میدانی که فرض است این جواب پس جوابم باز ده سر بر متاب گفت میدانم که فرض است ای امام لیک بر ما بسته شد این در تمام چون جواب تو توانم داد باز چون در طاعت فراز آمد فراز هیچ طاعت نه رکوع و نه سجود تا ابد از ما نیاید در وجود گر چو تو در دار دنیا بودمی یک دم از طاعت کجا آسودمی پیش ازین بودیم مشتی بیخبر قدر اکنون می بدانیم این قدر ای دریغا راه طاعت بسته شد دم گسسته گشت و غم پیوسته شد نه بسوی طاعتم راهی بماند نه دلم را زهره آهی بماند ای دریغا فوت شد عمر دراز غصه ماند و قصه نتوان گفت باز هر نفس صد کوه رادرنده بود لیک از مادر بوش افکنده بود ای دریغا می ندانستیم ما کار کردن میتوانستیم ما لاجرم امروز حیران مانده ایم در پشیمانی به زندان مانده ایم مرغ قدر بال و پر اندک قدر آن زمان داند که سوزد بال و پر تو ز کوری ره نمیدانی ز چاه خیز از حق دیده بیننده خواه کار تو یارب که چون زیبا کنند گر به کوری خودت بینا کنند کوپله بحری تو پر باد آمده وانگهت بر باد بنیاد آمده مانده پر باد این دم بیخبر باش تا بادت برون آید ز سر عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل آن یکی دیوانه حیران میشتافت کله در راه گورستان بیافت کرد پرخاک و نهفتش بر زمین آن یکی گفتش چرا کردی چنین گفت مجنونش که ای از کار دور بوده است این کله پر باد غرور میکنم پرخاک این سر تا مگر چون در آمد خاک باد آید به در گرچه سر بر آسمان داری کنون در زمین چون آسمان گردی نگون کار و بار تو در این عالم بود چون تو رفتی آن همه ماتم بود نیست آنجا جز فنا را هیچ روی زآنکه آنجا در نگنجد هیچ موی عطار » مصیبت نامه » بخش سی و ششم » بخش ۱۰ - الحكایة و التمثیل کرد مجنونی بگورستان نشست مرده را سر در آورده بدست موی از آن سر پاک برمیکند زود در میان خاک می افکند زود سایلی گفتش چه میجویی ازین گفت ای غافل چرا گویی چنین می نگنجیدست این سر در جهان لیک مویی در نگنجد این زمان همچو گویی کرده ای گم پا و سر این چه سرگردانی است ای بیخبر بر کنار آی از همه کار جهان پیش از آن کت در ربایند از میان هیچ را چون پایداری روی نیست دشمنی و دوستداری روی نیست گوییا آس فلک سود و نسود هرچه هست ای جان من بود و نبود روی را چون نیست روی اینجا بدن فرق نبود زشت یا زیبا بدن موی را چون نیست در بودن امید پس کنون خواهی سیه خواهی سپید گر کسی آمد به بالا بازگشت قطره دان کو به دریا بازگشت غم مخور گر خنده زد برقی و مرد شبنمی افتاد در غرق و بمرد کار و بار عالم حس هیچ نیست تا توان کوشید زر مس هیچ نیست زندگی عالم حس عالمی هست در جنب حقیقت یک دمی هرچه آن یک لحظه باشد خوب و زشت من نخواهم گر همه باشد بهشت

%0
10 Bölüm