عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست
عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۷ - الحكایة و التمثیل کافری پیش خلیل آمد فراز گفت نانی ده بدین صاحب نیاز گفت اگر مؤمن شوی وآیی براه هرچه دل میخواهدت از من بخواه این سخن کافر چو بشنود از خلیل درگذشت اوحالی آمد جبرییل گفت حق میگوید این کافر مدام از کجا میخورد تا اکنون طعام او که چندین گاه نان مییافتست ازخداوند جهان مییافتست این زمان کو از درت نان خواه شد تن زدی تا گرسنه در راه شد چون تویی دایم خلیل کردگار باخلیل خویش شو در جود یار چون تو فارغ از بخیلی آمدی جود کن چون در خلیلی آمدی یا رب این انعام و بخشایش نگر عین آرایش برآلایش نگر با چنین فضلی ترا در پیشگاه کی توان ترسید از بیم گناه زآنکه آن دریا چو در جوش آیدت نیک و بد جمله فراموش آیدت عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۸ - الحكایة و التمثیل گفت ذوالنون است کان دانای راز چون کند از هم بساط مجد باز گر گناه اولین و آخرین بیش باشد ز آسمانها و زمین برحواشی بساطش آن گناه محو گردد جمله بر یک جایگاه گر شود خورشیدنور افشان دمی محو گردد صد جهان ظلمت همی قطره چند ازگنه گر شد پلید در چنان دریا کجا آید پدید نه همه آنجایگه طاعت خرند عجز نیز و ضعف هر ساعت خرند عطار » مصیبت نامه » بخش سی و چهارم » بخش ۹ - الحكایة و التمثیل شد جوانی را حج اسلام فوت از دلش آهی برون آمد بصوت بود سفیان حاضر آنجا غم زده آن جوان را گفت ای ماتم زده چار حج دارم برین درگاه من میفروشم آن بدین یک آه من آن جوان گفتا خریدم و او فروخت آن نکو بخرید وین نیکو فروخت دید آن شب ای عجب سفیان بخواب کآمدی از حق تعالیش این خطاب کز تجارت سود بسیار آمدت گر بکاری آمد این بار آمدت شد همه حجها قبول از سود تو تو زحق خشنود و او خشنود تو کعبه اکنون خاک جان پاک تست گر حجست امروز برفتراک تست