عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار
عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل بود دزدی دزدی بسیار کرد تا خلیفه ش عاقبت بردار کرد میگذشت آنجایگه شبلی مگر چشم افتادش بران زیر و زبر اشک بر رویش ز کار او دوید نعره زد پیش دار او دوید بوسه بر پای او داد و برفت پیش او دستار بنهاد و برفت سر این پرسید از وی سایلی گفت بودست او بدزدی کاملی از کمال او دزدی بسیار کرد تا که جان را در سر این کار کرد هرکه او در کار خود باشد تمام جان خود در کار بازدوالسلام گرچه دزدی جاهل و غافل بدست لیک اندر کار خود کامل بدست چون تمام افتاد او در کار خویش زان نهادم پیش اودستار خویش چون بدیدم دار چوبین جای او بوسه زان دادم خوشی بر پای او او بکار خویش مرد خویش بود نه چو من نامرد درد خویش بود او بمردی بود پشت لشگری نه چو من آمد مخنث گوهری جان او او را جوی ارزیده بود نه چو من برجان خود لرزیده بود مرد باید خواه خاص و خواه عام کو بود در فن و کار خود تمام ذره گر نیک نامی بایدت در همه کاری تمامی بایدت در تمامی گر تو کاری بد کنی آن هم از بهر خلاص خود کنی عطار » مصیبت نامه » بخش نهم » بخش ۴ - الحكایة و التمثیل آن یکی قلاب را بگرفت شاه خواست تادستش ببرد پیش راه قلب زن مرد مرقع پوش بود از حقیقت ذره باهوش بود گفت با خانه بریدم این زمان تا نهم مالی که دارم در میان چون بسوی خانه بردندش فراز او مرقع برکشید و گشت باز برهنه استاد پیش شهریار گفت اکنون کار باید کرد کار زانکه این قلاب را از هرچه هست ماحضر قلبیست این ساعت بدست شاه گفتش از چه میگفتی دروغ گفت تا در دین نباشم بی فروغ عیب خود پوشیدم از بیم هلاک در لباس خاص بی عیبان پاک از چنین عیبی چو در روی آمدم زان لباس پاک یکسوی آمدم تا نه بیند کس مرقع در برم اهل دل را بدنگوید بر سرم گر شدم بد نام در پیش سپاه جانب آن قوم میدارم نگاه زانکه بد نامی ایشان خواستن کفرم آید کفر نتوان خواستن شاه را از راستی آن جوان وقت خوش شد عفو کردش آن زمان چند خواهی بود مرد ناتمام نه بدو نه نیک و نه خاص ونه عام چون قلم شو عشق را بسته میان پس به سر عشق بگشاده زفان زانکه گر نبود ترا با عشق کار تو خری باشی بمعنی بی فسار